قفل

صبحی زیبا ولی به غایت سرد بود. هوا هنوز گرگ و میش بود که شال و کلاه کردم و آماده رفتن به نراب شدم. دیروز برف خوبی آمده بود و همه جا را کاملاً سفیدپوش کرده بود. آسمان ستاره باران دیشب هم سرما را به حد نهایت رسانده بود. دوستان همه در رختخواب گرم و نرمشان در خواب ناز بودند و من فقط می بایست اینقدر زود در این سرمای جانکاه به مدرسه می رفتم. مدرسه ای که برای رسیدن به آن باید چهار کیلومتر از میان دره ها و تپه ها می گذشتم. البته فقط دو روز درهفته و باقی روزها در وامنان کلاس داشتم.

هفته های صبحی معمولاً وقتی دره ی اول را رد می کردم و به بالای یال می رسیدم. در مسیر تقریباً همواری که تا رودخانه در پیش داشتم، آفتاب از پشت قله ی کوه مقابل که زریوان نام داشت طلوع می کرد. همیشه می ایستادم تا لحظه بیرون آمدن آفتاب را خوب تماشا کنم. آنقدر زیبا، این گوی آتشین از آن پشت خودش را بالا می کشید، که گاهی اوقات یادم می رفت که باید حرکت کنم و به مدرسه بروم. انصافاٌ بعد از بیرون آمدن خورشید انرژی من هم دوچندان می شد.

پیاده از خانه ما در وامنان تا مدرسه نراب از راه میان بر حدود چهل دقیقه راه بود. البته به قول ما ریاضی ها با منفی و مثبت پنج دقیقه، چون وقتی به رودخانه می رسیدم، باید کلی فکر می کردم تا راهی برای عبور پیدا کنم. رودخانه ی شیطانی بود و هر روز مسیر عبورش را تغییر می داد، بیشتر اوقات چند شاخه می شد که کار را برای من سخت تر می کرد. و من همیشه باید فاصله بین سنگ ها را دقیق محاسبه می کردم تا بتوانم نزدیکترین آنها را به هم برای پریدن و گذر از رودخانه پیدا کنم. خدا را شکر تا به امروز محاسباتم خوب بوده و هنوز خیس نشده ام.

روستای نراب کاملاً بالای تپه بود و همیشه شیب آخر نفسم را می گرفت، صبحانه نخورده و با این پالتو واقعاً بالا رفتن از این تپه که متاسفانه هر روز هم به نظرم طولانی تر از روز قبل می آمد، سخت بود. نمی دانم من ضعیف تر می شدم یا این تپه رشد می کرد. در میانه های کمر کش شیب تند ، همیشه کنار تک درختی که آنجا استوار ایستاده بود، کمی نفس تازه می کردم. نام این درخت را «خانه دوست کجاست» گذاشته بودم. واقعاً جای محمدرضا نعمت زاده اینجا خیلی خالی بود.

وقتی به مدرسه رسیدم بچه ها همه آمده بودند، ولی هنوز خبری از مدیر نبود. در ورودی ساختمان مدرسه بادگیر بود و به همین علت اکثر زمان هایی که برف می بارید، جلوی در تقریباً مسدود می شد. چند تا از بچه ها را بسیج کردم تا برف های مقابل در را با پاهایشان پخش کنند. تقریباً همه بچه ها آمدند و در چند دقیقه، دیگر برفی جلوی در ساختمان مدرسه نبود. تا بچه ها کارشان را انجام دادند مدیر هم رسید.

مدیر هر کار کرد کلید وارد قفل آویز نمی شد. همین باعث شد که آقای مدیر عصبانی شود و شروع کند به داد و بیداد بر سر بچه ها. مانده بودم باز نشدن قفل چه ارتباطی با این بچه های معصوم دارد. با تعجب نگاهی به قفل انداختم. داخلش کاملاً یخ زده بود. معلوم بود فردی دیشب آب درون آن ریخته و آن را برعکس گذاشته که حالا کاملاً یخ زده است. نیم ساعتی معطل ماندیم تا از خانه ی همسایه آب جوش بیاورند و قفل را باز کنند. مدیر غر غر می کرد می گفت حتماً کار یکی از این بچه های به قول تو معصوم است.

همین دیر باز شدن در مدرسه و گرم نبودن کلاس ها باعث شد که امتحان ماهانه ای را که می خواستم بگیرم با تاخیر و دوتا کلاس یکی برگزار کنم، خوشبختانه دبیر حرفه و فن با من همکاری کرد و زمان کلاسش را به امتحان ریاضی اختصاص داد و بنده خدا خودش هم مراقب ایستاد. کی بتوانم این کارش را جبران کنم؟ البته جبران آن برای من سخت و حتی غیرممکن بود. چون همیشه زمان کم می آوردم و کتاب را به سختی به پایان می رساندم.

یک ماه از این واقعه گذشت و در روزی که بعدازظهری بودیم، وقتی به مدرسه رسیدم و مدیر و دیگر دبیران را منتظر پشت در ساختمان مدرسه دیدم، حدس زدم باز هم درون قفل آب ریخته اند تا یخ بزند. ولی وقتی اره آهن بر را دست آقای مدیر دیدم، فهمیدم این دفعه اوضاع جدی تر است. وقتی قفل را بررسی کردم به عمق فاجعه پی بردم. این بار چوب کبریت را با تمام قوا وارد قفل کرده بودند و دیگر هیچ راهی برای ورود کلید نبود. آقای مدیر و دیگر همکاران با سختی بسیار، قفل را بریدند و در مدرسه بعد از کلی زحمت باز شد.

در دفتر مدرسه همه در مورد این اتفاق و دلایل آن صحبت می کردند. قرار شد مدیر پیگیری کند تا علت مشخص شود. همه جا با قفل شکسته و سرقت سروکار دارند و اینجا برعکس است با مشکل باز نشدن قفل در مواجه هستیم. مدیر سیستمی همچون «گشتاپو »در میان دانش آموزان داشت. من همیشه مخالف این جور کارها بودم. نباید اینگونه تفکر را از حالا در ذهن بچه ها نهادینه کرد. ولی افسوس که کسی به این حرف ها گوش نمی داد.

تحقیقات آقای مدیر زیاد خوب پیش نمی رفت، حتی عواملش هم در این زمینه اعلام بی اطلاعی می کردند، فکر کنم فردی که این کار را مرتکب شده نفوذ بسیاری در بچه ها دارد، که اینگونه از درز اطلاعاتش جلوگیری می کند. آقای مدیر که می دید کاری نمی تواند از پیش ببرد روش خود را عوض کرد و تحقیقات میدانی را آغاز کرد. از کل دانش آموزان استنطاق می گرفت، و همچنین کمی درجه تهدید را بالا برد. چون در هفته فقط دو روز کلاس داشتم از ادامه تحقیقات آقای مدیر بی خبر ماندم.

هفته بعد وقتی به مدرسه رسیدم، از دور آقای مدیر صدایم کرد و گفت خدا را شکر امروز امتحان نگذاشته ای. تعجب کردم و پرسیدم چه طور شده که از امتحان من خبر می گیری؟ هفته قبل آن را برگزار کردم و حالا هم برگه های تصحیح شده را می خواهم به بچه بدهم. فکر کنم نمره ها را می خواهی ببینی تا بفهمی بچه ها در چه سطحی هستند. حق داری، مدیر هستی و باید از شرایط و وضعیت بچه های مدرسه ات با خبر باشی.

نگاهی معنی داری به من انداخت و گفت، آن دو قفل یخ زده و خراب شده با چوب کبریت همه اش تقصیر تو است. با کلی تحقیقات و بازجویی این را فهمیدم. وقتی آقای مدیر این سخنان را می گفت، فقط بهت زده نگاهش می کردم. آن قدر این حرف پرت بود که چند ثانیه ای طول کشید تا به خودم بیایم. به آقای مدیر گفتم این موضوع به من چه ارتباطی دارد؟ اصلاً من از وامنان می آیم و اینجا نیستم. اصلاً این کار چه سودی برای من دارد؟ داشتم از کوره در می رفتم که آقای مدیر زد زیر خنده و بعد با لبخند کل داستان این قفل ها را برایم شرح داد.

داستان از این قرار بود که یکی از بچه ها که خانه اش نزدیک مدرسه است و درس ریاضی اش هم زیاد خوب نیست. شب قبل از روزی که قرار بود من امتحان بگیرم، درون قفل آب ریخته بود تا صبح یخ بزند و با این کار باعث شود که در مدرسه بسته بماند و به تبع آن امتحان ریاضی هم برگزار نشود. فکر کرده بود با این کار می تواند جلوی نمره کم گرفتن های خودش را بگیرد.

ماه بعد وقتی دیده بود این کار نمی تواند جلوی باز شدن در را بگیرد، یک گام به جلو رفته بود و نقشه دوم خود را اجرا کرده بود. چوب کبریت را داخل قفل کرده بود، تا با آب جوش هم باز نشود. ولی فکر بریدن قفل را نکرده بود. بنده خدا روش هایش برای جلوگیری از برگزاری امتحان به جایی نرسیده بود و زمانی که آقای مدیر به موضوع پی برده بود و او را مورد مؤاخذه قرار داده بود، اظهار پشیمانی کرده بود. به همین خاطر مدیر فقط یک قفل نو جریمه اش کرده بود، که باید آن را می خرید.

سر کلاس می خواستم در این زمینه با او صحبت کنم، ولی دیدم شرایط اصلاً خوب نیست و در مقابل جمع مطرح کردن این موضوع اصلا صورت خوشی ندارد. صبر کردم کلاس تمام شود و او را تنها نگاه داشتم. شروع کردم به  صحبت کردن که درس خواندن بهتر از این کارها است و…. نگاهم نمی کرد و فقط سرش پایین بود. پیش خودم گفتم زیاده روی نکنم، او همین حالا هم شرمنده است. به همین خاطر سریع صحبت هایم را جمع و جور کردم.

چون می دانستم اوضاع مالی این بچه ها هم اصلاً خوب نیست، تصمیم گرفتم حداقل نیمی از پول خرید قفل را به او کمک کنم. احتمالاً این کار در ذهنش خواهد ماند و نگاهش به من و درس ریاضی تغییر خواهد کرد. این مورد را به آقای مدیر محول کردم، زیرا او در این کارها تجربه اش بیشتر بود. صورت خوشی نداشت من پولی به دانش آموز بدهم. البته آقای مدیر می گفت این کارها روی این وروجک ها تاثیری ندارد ولی من اصرار داشتم که این کار انجام شود.

یک ماه بعد روز امتحان وقتی دیدم مشکلی برای قفل در پیش نیامده خوشحال شدم که حرف های آن روز و آن کمک هزینه خرید قفل نو، موثر بوده است. ولی وقتی وارد کلاس شدم، همان ابتدا غیبت او کاملاً به چشم آمد. همانطور که مبهوت کلاس را نگاه می کردم، مبصر هم با خنده ای گفت آقا اجازه نیامده. فکر کنم، فکر جدیدی به ذهنش خطور کرده بود!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.