مغز

بنده خدا آقای مدیر از همان ابتدا که فهمید، خانه ما به تهران رفته خیلی با من مهربان تر شد. تا جایی که ممکن بود با من همکاری می کرد، قرار شد در روز پنجشنبه که دو تا کلاس وقت خالی دارند، من ریاضی درس بدهم تا در نوبت عصر روز سه شنبه زودتر کارم تمام شود و بتوانم خودم را حداقل در روشنایی روز به تیل آباد برسانم. سه شنبه رسید و بعد از دو هفته که به سختی بر من گذشت، موعد بازگشت به خانه فرا رسید. واقعاً لحظه شماری می کردم که زنگ بخورد و من به راه بیفتم.

همه وسایلم را که تا حد امکان خلاصه کرده بودم در یک کیف جای داده بودم. زنگ اول که تمام شد از همه خداحافظی کردم و پیاده به سمت کاشیدار به راه افتادم. ساعت دو بود و تا تاریک شدن هوا بسیار وقت داشتم و می توانستم خودم را تا روشنایی روز به جایی برسانم. تمام مسیر تا کاشیدار را از جاده رفتم که اگر ماشینی رفت آن را از دست ندهم. ولی متاسفانه هیچ ماشینی نبود.

کنار کلبه کل ممد منتظر بودم و هرچه وقت می گذشت بر اضطرابم افزوده می شد. ساعت چهار و نیم شده و هنوز خبری از ماشین نبود. اگر هوا تاریک شود، حتی اگر ماشین هم گیر بیاورم، رسیدن به خانه بسیار دشوار است. وقتی خانه گرگان بود کلی مشکل داشتم برای یافتن ماشین، حالا که باید تهران بروم مشکلاتم چندین برابر است. با این اوصاف باید برگردم وامنان و صبح حرکت کنم و این یعنی حیف شدن این دو زنگ و از دست دادن یک روز کامل.

در اوج ناامیدی بودم که گردوخاکی از دور نمایان شد. خدا را شکر وانتی بود که بار آن الوارهای چوب بود. به زحمت پشت آن سوار شدم و در وضعیتی کاملاً ناپایدار به تیل آباد رسیدم. هوا گرگ و میش بود، ولی اگر تاریک هم می شد، جای نگرانی نداشت، اینجا جاده ای آسفالته بود که رفت و آمد در آن جریان داشت و می توانستم ماشین گیر بیاورم. ممکن بود دیر شود، ولی خیالم راحت بود که اینجا حتماً ماشین می گذرد که مرا تا جایی برساند.

مانند همیشه به کنار پاسگاه رفتم. برایم خیلی جالب بود که اگر از هر طرف ماشین می آمد می توانستم سوار شوم. یا به آزادشهر می رفتم و با اتوبوس های مسیر گنبد یا بجنورد یا مشهد به تهران می رفتم، یا به شاهرود می توانستم بروم و با اتوبوس های مسیر مشهد به تهران برسم. در بین اینهمه مشکلات و تبعات رفتن به تهران همین یک مورد مرا به خنده انداخت. تنها مسافری هستم که از هر دو طرف جاده می توانم به مقصد برسم.

صدای لرزان پیرمرد موذن از بلندگوی مسجد روستای تیل آباد طنین انداز شد، درست در همین لحظه مینی بوسی را که به سمت شاهرود می رفت را از دور دیدم. سریع رفتم آن طرف جاده و دست بلند کردم. خوشبختانه توقف کرد و من هم با خوشحالی، سریع سوار شدم. آقای راننده گفت کجا می روی من هم گفتم شاهرود. لبخندی زد و گفت ما شاهرود نمی رویم، متعجب فقط نگاه می کردم، مگر می شود؟ این جاده به غیر از شاهرود به شهر دیگری ختم نمی شود.

همین بهت من باعث شد که آقای راننده کمی رقت قلب به خرج داد و گفت حالا که سوار شدی، روی آن سه پایه بنشین تا هرجایی که شد می رسانمت. به قول معروف از این ستون به آن ستون فرج است. قبول کردم و بر روی فیلتر هوای بزرگی که مطمعناً مخصوص کامیون بود و به عنوان سه پایه در وسط راهرو قرار داشت نشستم. تا مینی بوس به راه افتاد، هلهله شادی هم در فضای داخل ماشین به پا خواست. دست افشانی و پایکوبی کل مسافران برایم بسیار عجیب بود.

از آقایی که کنارم بود پرسیدم که داستان چیست؟ خندید و گفت به خاطر عروسی مغز است. ما همه آنجا دعوت هستیم. ما از طرف خانواده داماد هستیم و داریم به آنجا می رویم. عروسی مغز یعنی چه؟ مگر برای مغز هم عروسی می گیرند؟ یا مگر نام کسی مغز است؟ چقدر این نام عجیب است .می خواستم دوباره بپرسم که دیدم ایشان هم در همان حال و هوای عروسی است. رویم نشد و همچنان این سوال در ذهنم باقی ماند.

شب بود و زیاد بیرون قابل دیدن نبود. خیلی دوست داشتم گردنه خوش ییلاق را ببینم. مینی بوس به زحمت پیچ های تند گردنه را پشت سر می گذاشت و فقط در محدوده اندک نور چراغ های مه شکن کنار جاده، بیرون قابل رویت بود. جاده هم بسیار خلوت بود و هر از چندگاهی ماشینی از مقابل می گذشت. تا خود راهدارخانه بالای گردنه، هیچ ماشینی از کنار ما عبور نکرد.

 بعد از گردنه وقتی پیچ و خم های جاده کم شد از شور و اشتیاق مسافران نیز کاسته شد. فکر کنم هم خسته شده بودند و هم گرسنه و تا کمتر از یک ساعت دیگر به مقصد می رسیدند و شام مفصلی می خوردند و استراحت می کردند، ولی من تا رسیدن به خانه هنوز ساعت ها باید راه بپیمایم. نمیدانم چقدر از گردنه فاصله گرفتیم که ماشین سرعتش را کم کرد و کمی بعد متوقف شد. آقای راننده مرا صدا کرد و گفت: پسرم بهتر است امشب را با ما به مغز بیایی، فردا صبح اول وقت خودم می خواهم به شاهرود بروم شما  را هم می برم، اینجا این موقع ممکن است ماشین نباشد و سخت گیر بیاید.

تشکر کردم و گفتم نه من حتماً باید حالا به شاهرود بروم. چند تن از مسافران هم گفتند بهتر است با ما بیایی، نگران نباش آنهایی که ما را دعوت کرده اند دست و دل باز هستند و شما را هم به عنوان مهمان قبول می کنند. واقعاً مهربانی این آدم ها برایم بسیار عجیب و تحسین برانگیز بود، ولی واقعاً امکانش نبود. آقای راننده گفت مخصوصاً از مقابل پادگان آمدم. اینجا حداقل مطمئن تر است. خدا کند زود ماشین گیر بیاوری. موقع پیاده شدم می خواستم کرایه دهم که آقای راننده با لبخندی گفت: مهمان ما هستی.

روی تابلویی کنار یک در بزرگ نوشته بود « پادگان چهل دختر»، چقدر اسامی در این منطقه عجیب است. آن مغز که آخر نفهمیدم شخص است، مکان است یا مراسم و حالا پادگان چهل دختر. آخر کجا در ایران دخترها سربازی می روند که اسم پادگان را گذاشته اند چهل دختر، به نظر حداقل می گذاشتند چهل تکاور یا چهل سلحشور یا … اینجا با این وضعیتی که من می بینم جای هیچ دختری نیست.

هیچ ماشینی از اینجا عبور نمی کرد. واقعاً هراسی جانکاه مرا فرا گرفته بود. از دور در دل تاریکی عبور گه گاه چراغ هایی را می دیدم، پیش خودم فکر کردم شاید اینجا از جاده اصلی فاصله دارد، به همین خاطر ماشینی نمی گذرد. کمی از مقابل در پادگان فاصله گرفتم تا در صورت امکان فاصله را تا جاده اصلی تخمین بزنم. ناگاه خود را در تاریکی مطلق دیدم. هیچ چیز دیده نمی شد. هوا ابری بود و خبری از ماه نبود و همین باعث شده بود تاریکی در حد اعلایش حکم فرما باشد.

واقعاً ترسیدم. بینهایت را در حالتی بسیار وهم انگیز درک کردم. واقعاً مغزم دیگر کار نمی کرد و فکر کنم کاملاً غیر ارادی و غریزی به سمت در پادگان دویدم. واقعاً نور، بسیار آرامش بخش است. نگاهی به اتاقک دژبانی که انداختم دو نفر آنجا بودند و همین بودنشان برایم غنیمت بود. تازه هفته دوم مهر بود ولی هوا تا حدی سرد شده بود که داشتم می لرزیدم. من که فقط یک پیراهن بر تن داشتم احتمال قوی تا چند ساعت دیگر یخ می زدم. می خواستم به سمت اتاقک دژبانی بروم و بپرسم که امیدی به ماشین هست یا نه که ناگهان در بزرگ پادگان باز شد و پیکانی سفید رنگ از آن خارج شد.

وقتی به خودم آمدم دیدم درست مقابلش ایستاده ام. راننده که لباسی نظامی بر تن داشت به من اشاره کرد که سوار شوم. با خجالت و اندکی هم ترس سوار شدم. ستاره های روی دوشش زیاد بود ولی من هیچ از درجات نظامی نمی دانم، به همین خاطر با عبارت جناب آقای افسر از ایشان تشکر کردم که مرا سوار کرده اند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که رو به من کرد و گفت. مطمئنم سرباز نیستی. برادرت اینجا خدمت می کند که آمده ای خبرش را بگیری؟ در جواب، ماجرا را برایش تعریف کردم. با تعجبی بسیار گفت خانه ات تهران است و در وامنان درس می دهی، مگر می شود؟ با این اوصاف باز ما کارمان راحت تر است. حداقل در همین چهل دختر خانه سازمانی داریم.

مرد بسیار پخته و کارآزموده ای بود. خیلی جدی حرف می زد که کاملاً از مشخصه های افراد نظامی است، ولی پشت این همه ستاره و جدیت می شد مهربانی را به وضوح در ایشان دید. کمی از خودش گفت که اهل اصفهان است و چند سالی است اینجا آمده. آنجا فهمیدم که ارتشی بودن واقعاً سخت است، هم باید سالها در منطقه گرمسیر خدمت کنند و هم چند سالی در منطقه سردسیر. کمی هم از خاطرات جنگ گفت که واقعاً تحسین برانگیز بود.

از او درباره این اسامی عجیب و غریب پرسیدم. مغز در اصل نام روستایی است که اصل آن « مزج» است ولی خود اهالی، آن را به صورت مغز می نامند. و خود را مغزی معرفی می کنند. البته در شاهرود هم به این نام شناخته می شوند. چهل دختر هم نام روستایی است که پادگان در کنار آن احداث شده است. البته درباره علت نامگذاری چهل دختر چیزی نمی دانست. می گفت همین که پرسیدی برایم من هم جالب شد، حتما در این مورد پرس و جو می کنم.

وقتی به شاهرود رسیدیم. ایشان هم مانند همان آقای راننده مینی بوس مرا به خانه دعوت کرد. چقدر اینجا دل های مردمان بزرگ است. چقدر مهربان و سخاوتمند هستند. چقدر به فکر دیگران هستند. این رفتارها باعث شده بود که واقعاً کمتر احساس تنهایی کنم. با زحمت بسیار به ایشان نه گفتم و او هم مرا تا ترمینال شاهرود که درست آن طرف شهر بود، رساند. موقع خداحافظی نام و نام خانوادگی اش را روی کاغذی نوشت و مشخصات مرا هم گرفت. گفت ممکن است باز هم در این مسیر دچار مشکل شوی. زمستان های اینجا بسیار سرد است. اگر گیر کردی به همان دژبانی پادگان نام مرا بگویی کافی است.

از نظر بدنی بسیار خسته بودم، ولی این رفتارها و این بزرگ منشی ها واقعاً انرژی ای بسیار به من داده بود. واقعاً هر کدام از این برخوردها برای من درسی بود بسیار مهم. هنوز وارد ساختمان ترمینال نشده بودم که یکی از پشت سر صدایم کرد و گفت. تهران؟ من هم گفتم بله، دستم را گرفت و مرا به سمت در خروجی برد. مانده بودم چه کار می کند؟ چند قدمی نرفته بودم که دستم را کشیدم و با عصبانیت گفتم .چه کار می کنید آقا؟ لبخندی زد و گفت اتوبوس در حال حرکت است. من آمده بودم چیزی را که جا گذاشته ایم بگیرم.

کل اتوبوس پر بود از مسافر و تا انتها که رفتم جایی برای نشستن نبود. به ابتدای اتوبوس برگشتم و گفتم که وقتی جا ندارید، چرا سوار می کنید؟ همان شاگردی که مرا سوار کرده بود رو به من گفت که برو بوفه، آنجا خالی است. من تا به حال تجربه بوفه اتوبوس را نداشتم. کفش هایم درآوردم و رفتم و آنجا نشستم. حدود نیم ساعت بعد شاگرد آمد و کرایه را گرفت. با لبخندی به من گفت. خوب شانس آورده ای. کسی دیگری نیست که به بوفه بیاید. راحت بگیر بخواب.

از ساعت دو که از مدرسه به راه افتادم با حدود سه ساعت معطلی در کنار کلبه کل ممد و کلی اضطراب در مقابل پادگان نوده تا حالا که ساعت نه شب است، واقعاً نایی برایم نمانده بود. واقعاً خوابیدن برایم بسیار لازم  و ضروری بود. با خیالی آسوده دراز کشیدم و چشمانم را بستم، ولی هرچه تلاش کردم خوابم نبرد. آنقدر خسته بودم که نمی توانستم بخوابم و از همه مهمتر بسیار گرسنه بودم، از ظهر که ناهاری بسیار مختصر خورده بودم تا حالا هیچ نخورده بودم.

نمی دانستم از شاهرود تا تهران چند ساعت راه است. فقط وقتی ماشین در محلی به نام «سرخه» توقف کرد یک بیسکویت خریدم تا حداقل کمی از گرسنگی ام را برطرف کنم. تنها بدی بوفه این بود که هیچ جایی را نمی شد دید و همین گذر زمان را برایم بسیار کند کرده بود. اصلاً نمی دانستم کجایم و تا تهران چقدر فاصله داریم. وقتی سه راه افسریه از اتوبوس پیاده شدم ساعت سه بامداد بود. گوشه ای نشستم و به این فکر می کردم که چقدر باید اینگونه رفت و آمد را تحمل کنم، واقعاً مغز من دیگر جواب کرده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.