نوشابه

برخلاف چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه که در این اتاق فقط من بودم و دیوارها، روزهای شنبه جای سوزن انداختن نبود، پنج نفر بودیم و فضای اتاق هم پر بود از خنده ها و شوخی های دوستان، ولی من همچنان در این تناقض بزرگ مانده بودم که آخر هفته ها چقدر با اول هفته فرق دارد و غصه آن را می خوردم. ولی وقتی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسید حالا که همه هستند چرا غم فردایی که نیامده را بخورم، از اکنون که دوستان هستند استفاده کنم.

حسین که معروف با داداش است، ماکارونی های بسیاری عالی می پخت. من هم در کنارش به عنوان دستیار کمک می کردم. نیم کیلو گوشت چرخ کرده و دو تا پیاز بزرگ و تقریباً نصف یک قوطی رب، مایه اصلی تهیه دو بسته ماکارونی 700گرمی بود. با توجه به تعداد پنج نفره ما، این حجم زیاد برایم بسیار عجیب بود. البته حسین حرف خوبی می زد، می گفت نگران نباش باقی برای فردا ناهار می ماند که خسته و گرسنه از مدرسه بر می گردیم.

می خواستیم سفره شام را پهن کنیم که ناگاه صدای در آمد. این موقع چه کسی می تواند باشد؟ یکی از دوستان رفت تا در را باز کند. وقتی برگشت به همراهش چهار نفر دیگر هم وارد اتاق شدند. دوستان و همکارانی بودند که در کاشیدار تدریس و بیتوته داشتند، هر چهار نفر در این هوای سرد آمده بودند خانه ما مهمانی و چقدر حس خوبی داشتیم که میهمانانی داریم. جالب این بود که هر چهار نفری جلوی مزدا هزار دکتر سوار شده بودند و آمده بودند.

شب بسیار عالی و بیادماندنی ای بود. چقدر خندیدم و چقدر بازی کردیم. در بازی گل یا پوچ، تعداد زیاد شرکت کننده ها، بازی را بسیار جذاب می کرد. ولی هر وقت نوبت گروه ما می شد، از هر ده بار، شاید یک بار گل را به دست من می دادند. وقتی به این موضوع اعتراض کردم همه خنده بلندی کردند و یکی از تیم مقابل گفت، تو که هر وقت گل دستت می آید سرخ و سفید می شوی و اظهر من الشمس است که گل دست توست.

ساعت حدود دوازده و نیم بود که میهمانان قصد رفتن کردند و موقع خداحافظی از ما دعوت کردند که هفته بعد یک شب شام مهمان آنها باشیم. تعارف خوبی بود، همه قبول کردیم. شب هنگام موقع خواب، وقتی همه جا تاریک بود و صداهای خروپوف بچه ها سمفونی خاص خودش را در حال نواختن بود، باز به این فکر فرو رفتم که من چقدر در شرایط مختلف باید زندگی کنم. یک روز در اوج شادی در کنار دوستان، یک روز در اوج تنهایی در خانه ای ساکت، یک روز در اوج خستگی در طی مسیری به مسافت حدود 600 کیلومتر، یک روز در اوج کلافگی در زندگی در شهری که پر از دود و سرو صدا است و …

در روز میهمانی، قرار شد پیاده به کاشیدار برویم. خوشبختانه تا از وامنان کمی فاصله گرفتیم وانتی آمد و همه پشت آن سوار شدیم و تا کاشیدار را بدون مشکل رفتیم. فقط نکته کوچکی که بود، بارش شدید برف بود که ما را که پشت وانت بودیم تا حد انجماد برد. خدا را شکر مقصد کاشیدار بود وگرنه همه یخ می زدیم.

خانه ای که دوستان در آن بیتوته داشتند، در بخشی از روستای کاشیدار که کنار مزار قرار داشت واقع شده بود. روی تپه ای بلند و تقریباً در انتهای روستا. متاسفانه هنگام تاریکی به آنجا رسیدیم، ولی موقعیت خانه طوری بود که می شد به راحتی حدس زد که مناظر بسیار زیبایی را می شد از پنجره آن دید. خانه از یک حیاط کوچک و یک راهرو باریک و دو اتاق تشکیل شده بود که دوستان فقط در یکی از اتاق ها سکونت داشتند.

وقتی سورسات شام را آماده کردند، ما کمی غافل گیر شدیم. سیخ های جوجه کباب از قبل آماده شده بود و آتش جانانه ای هم در حیاط ایجاد کردند و بعد از مدتی بوی کباب همه جا را فرا گرفت. حمید با قیافه ای حق به جانب گفت این بار که آمدند خانه ما یک قورمه سبزی توپ درست می کنم به طوری که انگشتانشان را هم بخورند. به یاد سریال باجناق ها افتادم، که در آن اکبر عبدی و رسول نجفیان و مرتضی ضرابی و… ایفای نقش می کردند و برای هم کُری می خواندند، مخصوصاً آن شام هایشان.

این شب هم واقعاً خیلی خوب بود و بسیار خوش گذشت. واقعا در کنار دوستان بودن بزرگترین نعمت است. طبق هماهنگی ای که قبلا  با خودمان کرده بودیم، چون ما مانند دوستانمان وسیله نقلیه نداشتیم، می بایست خیلی زودتر برمی گشتیم. به همین خاطر مجبور بودیم زمان کمتری پیش آنها بمانیم. حدود ساعت نه شب بود که تصمیم به بازگشت گرفتیم. از آنها تعارف ماندن و از ما اصرار رفتن.

وقتی وارد حیاط شدیم با منظره ای بسیار عجیب ولی زیبا مواجه گشتیم. برف حدود بیست سانتی متری نشسته بود و همه جا سپید پوش بود. خبری از ابرها نبود و مهتاب کاملاً همه جا را روشن کرده بود. سپیدی برف هم این روشنایی را دوچندان کرده بود. تا کنون در دل شب این همه زیبایی را ندیده بودم. تا دوردستها قابل رویت بود که همین همه ما را به وجد آورد. واقعاً پیاده روی در این هوا با این منظره و سکوت مطلق، بسیار بسیار عالی بود.

از کوچه کنار مزار خارج شدیم و وارد جاده اصلی شدیم، از میان خانه ها فقط یک چراغ روشن بود و آن هم مغازه ای بود که صاحبش پیرمردی بود با کلاه سبز، او برای راه انداختن یکی از مشتری هایش که صدایش کرده بود، آمده بود و  زمانی که به مقابل مغازه اش رسیدیم در حال بستن درب آن بود. در این بین ابراهیم یک پیشنهاد عجیب ولی خوشمزه داد. گفت تا آقا سید مغازه را نبسته یک چیزی بگیریم و در راه تا وامنان بخوریم. همه تایید کردند و من و ابراهیم رفتیم برای خرید آن چیز خوردنی.

من در نظرم تخمه یا شکلات یا چنین چیزی بود ولی در کمال تعجب ابراهیم از سید پنج تا نوشابه خواست. آرام ابراهیم را صدا زدم و گفتم در این هوای سرد و یخبندان، چه کسی نوشابه می خورد که ما بخوریم؟ لبخندی زد و گفت: می چسبد. خودت آخر سر به من خواهی گفت، عجب پیشنهاد خوبی دادی. بنده خدا سید هم از خواسته ما تعجب کرده بود. گفت در یخچال نوشابه ندارم و باید از همین جعبه بدهم. بعد خودش لبخندی زد و گفت در این سرما، بیرون از داخل یخچال هم سردتر است.

بنده خدا سید فکر می کرد ما همانجا نوشابه ها را می خوریم و بعد می رویم ولی وقتی ابراهیم گفت نوشابه ها را می خواهیم ببریم، کمی اخماهیش درهم رفت. گفت شیشه هایش را چه طور می خواهید به من برگردانید. ابراهیم کمی فکر کرد و بعد به من نگاه کرد و گفت، مگر تو دو روز کاشیدار کلاس نداری؟ من که تایید کردم ابراهیم هم رو به سید گفت این آقا دبیر مدرسه کاشیدار است. در اولین فرصت شیشه ها را برایت خواهد آورد. همینکه فهمید من دبیر کاشیدار هستم خیالش راحت شد و در نوشابه ها را باز کرد و به ما داد و خودش هم مغازه را بست و رفت خانه اش که درست بالای مغازه بود.

پیاده روی در میان برف ها آنهم در مهتابی که همه جا را روشن کرد بود بسیار لذت بخش بود. صدای برفهایی که زیر پایمان فشرده می شد تنها صدایی بود که شنیده می شد. واقعاً این صدا بسیار  گوش نواز بود. اصلاً احساس سردی نمی کردیم و به راحتی می شد شور و شعف خاصی را در همه دوستان حس کرد. نمی دانم چرا دوست نداشتم این پیاده روی تمام شود. در میانه های راه بودیم که یکی از بچه ها زد زیر آواز و بقیه هم همراهی اش کردند. ولی من متاسفانه شعرش را بلد نبودم و فقط گوش کردم.

شور و شوق من و دوستان واقعا غیر قابل وصف بود. همه تجربه بودن در چنین محیط زیبا و عجیب و وهم انگیز را نداشتیم. شبی که روشن بود، شبی که ساکت بود و شبی که به آرامی داشت به راهش ادامه می داد، و ما را هم در خود به خلسه ای دل انگیز برده بود. در بین همه این خوشی ها حمید ناگاه ایستاد و نگاهش در افق محو شد. همه با کمی نگرانی پرسیدیم چه شده؟ آهی کشید و گفت، حیف که این روزگار خوش برایمان پایدار نمی ماند و در آینده حسرت آن را خواهیم خورد.

این جمله حمید همه را به فکر فرو برد، آینده چگونه خواهد بود؟ چقدر وحشتناک است. چیزی که هیچ درباره اش نمی دانیم. حمید ادامه داد، به نظر من آینده ما دیگر از این صحنه های زیبا نخواهد داشت. دیگر اینقدر آزاد و رها نخواهیم بود. زندگی و فشارهایش ما را در خود خُرد خواهد کرد. ای کاش این روزها با وجود اینهمه مشکلاتش، تمام نمی شد و فردا از راه نمی رسید.

این صحبت های حمید جو را کاملاً تغییر داد، آن خوشی به حسرت بدل شد و همه ناخودآگاه نگران آینده شدیم. دیگر فقط سکوت بود. نمی توانم به طور کامل حس خود را در آن زمان بیان کنم. حسی مابین بیم و امید. دوست داشتم این آرامش را داشته باشم ولی از آن طرف دور بودن از خانواده و زندگی برایم سخت بود. نه می شد اینجا را ترک گفت و نه می شد به آنجا رسید. آینده برای من بسیار مبهم تر و پیچیده تر بود تا برای دیگران.

تا اولین پیچ جاده همه در سکوت بودیم که ناگاه حسین(داداش) جو را شکست و گفت چقدر فکر فردایی را که نیامده می کنید. اینقدر از خودتان فیلسوف بازی در نیاورید. زندگی همین چیزی است که الآن در جریان است. باید از لحظه لحظه آن استفاده کرد و لذت برد. تنها انتقامی که می شود از زندگی گرفت خندیدن است. نباید به چیزی وابسته شد که وقتی از دستش دادی حسرتش را بخوری. برای همین من که نوشابه ام را خورده ام شیشه اش را به درون این دره پرت می کنم تا بدانید هیچ چیز ارزشی ندارد، و نباید به آن دل بست.

بعد با یک پرتاب بلند شیشه نوشابه در افق محو شد. این حرکت داداش باعث شد همه در شوری عظیم بیفتند و شروع کردند به پرت کردن شیشه نوشابه ها، در یک آن همه شیشه نوشابه ها در آسمان در حال چرخیدن بودند، و من هم فقط هاج و واج نظاره گر این رقص شیشه نوشابه ها در هوا بودم. رو به دوستان کردم و گفتم، چیز دیگری برای اینکه نشان دهید وابستگی ندارید، نداشتید که این شیشه نوشابه ها را به فنا دادید. حال من پس فردا چطور جواب آن پیرمرد را بدهم. داداش رو به من کرد و گفت نگران نباش، این دنیا ارزشی ندارد، پولش را بده و خودت را رها کن. من هم لبخند معنی داری زدم و گفت عجب روشنفکرهایی هستید، آخرش باز پول حلال مشکلاتتان شد.

پس فردا صبح وقتی در مسیر پیاده به سمت مدرسه کاشیدار به مقابل مغازه آن پیرمرد رسیدم، دیدم درب آن بسته است خیالم تا حدی راحت شد. ولی وقتی چند قدم فاصله گرفتم، صدای پیرمرد از بالای خانه آمد که می گفت آقای دبیر صبر کن. در طرفه العینی به پایین آمد و خودش را به من رساند و بعد از سلام، سراغ شیشه نوشابه ها را گرفت. واقعاً نمی دانستم چه بگویم، اگر می گفتم شیشه ها در اعماق دره در زیر برف ها مدفون هستند، حتماً عصبانی می شد. نمی دانم چه شد که بهانه آوردم فراموش کرده ام.

هفته بعد از میان بُر رفتم تا از مقابل مغازه اش عبور نکنم. زنگ دوم بود که سروکله آقا سید پیدا شد. از بچه ها در مورد من تحقیق کرده بود و همین عینکی بودنم باعث شده بود زود مرا پیدا کند و روزهایی که کاشیدار هستم را بفهمد. واقعاً از خجالت در حال ذوب شدن بودم و در دل به دوستان ناسزا می گفتم که این روشنفکری و فلسفه هایشان مرا به این روز انداخته است.

گفتم آقا سید من چون پیاده می آیم برایم سخت است شیشه ها را بیاورم، بفرمایید پولش چقدر می شود؟ آن را پرداخت کنم تا شما هم ضرر نکنید. با عصبانیت گفت. پنج تا شیشه از جعبه من کم شده است. من باید همه جعبه هایم درست باشد. من همیشه جعبه ها را تکمیل تحویل می دهم تا دوباره نوشابه بگیرم. هر چیزی قانون و قاعده ای دارد. از شما آقا معلم بعید است که اینها را ندانید. کمی غرغر کرد و موقع رفتن گفت هفته بعد حتماً بیاورید که من منتظرم.

آخر هفته بود و هیچکس از همکاران هم نبود تا به آنها بسپارم که از شهر برایم چهار تا شیشه نوشابه بیاورند. خوشبختانه یکی از شیشه ها که مال خودم بود هنوز در خانه سالم باقی مانده بود. چاره ای نبود باید خودم از تهران این شیشه نوشابه ها را می خریدم تا بتوانم دینم را به سید ادا کنم. سه شنبه غروب به راه افتادم و چهارشنبه ساعت چهار صبح رسیدم خانه و تا بعدازظهر خوابیدم. عصر به مغازه محله رفتم و از فروشنده چهار تا شیشه خالی نوشابه خواستم.

نگاهی متعجبانه ای به من کرد و گفت برای چه می خواهی؟ توضیح دادن این داستان مفصل و عجیب اصلاً ممکن نبود. لبخندی زدم و گفتم لازم دارم. او هم با لبخند معنی داری گفت، ای شیطان می خواهی چیزی درست کنی و بریزی تو این شیشه ها، پس صبر کن بگردم برایت چهار تا هم تشتک سالم پیدا کنم. اول نفهمیدم چه می گوید ولی وقتی خنده هایش بیشتر شد کمی شک کردم و گفتم تشتک نمی خواهم فقط شیشه ها را بدهید.

پدرم درآمد تا به او بفهمانم که من اینها را برای آنچه او فکر می کرد نمی خواهم. مجبور شدم داستان را مختصر برایش توضیح دهم. مطمئن بودم که باور نکرده بود و فکر می کرد می خواهم گولش بزنم. با همان لبخند شیطانی اش شیشه ها را به من داد و فقط گفت مواظب خودت باش. خدا لعنت کند این دوستان فیلسوف مرا که باعث شدند که دیگر نتوانم از این مغازه خرید کنم و باید از این به بعد کلی راه بروم تا به مغازه بعدی برسم.

هفته بعد شیشه هایی که مسافت زیادی همراه من آمده بودند را به کاشیدار بردم تا تحویل سید بدهم. از دور که مرا با پلاستیکی در دست دید، لبخند برلبانش شکفت. شیشه ها را روی میزش گذاشتم و سینه را سپر کردم و گفتم. سید جان ببخشید که دیر شد این هم شیشه نوشابه ها. خیالم راحت شد و احساس کردم بار سنگینی را از روی دوش هایم برداشته اند.

 بعد از چند ثانیه لبخند سید به اخمی این بار شدیدتر مبدل شد. با عتاب به من گفت: این یکی زمزم است و مال من ،آن چهار تای دیگر پارسی کولا است، من اصلا پارسی کولا نمی آورم. اصلاً شرکت پارسی کولا در شهر شعبه ندارد. این ها به درد من نمی خورد همان شیشه های زمزم را بیاور.

آه از نهادم برآمد.

 و من ماندم سید و شیشه نوشابه های زمزم کاشیداری  و شیشه نوشابه های پارسی کولای تهرانی و این دوستان روشنفکر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.