تساوی کسرها

زنگ کلاس خورده بود و داشتم به سمت کلاس اول راهنمایی می رفتم. از بیرون که نگاه کردم، کلاس روی هوا بود، ولی وقتی پایم را در کلاس گذاشتم ناگهان سکوت غریبی همه جا را فرا گرفت، آن همه اشتیاق و سرزندگی به چهره هایی پر از تلخی بدل شد. می توانستم هرآنچه در دل و ذهنشان می گذرد را بفهمم. اَه، باز هم ریاضی، باز هم درس سخت با این دبیر سختگیر.

چاره ای نداشتم می بایست کاری کنم که نظم را در کنار فکر کردن بیاموزند. همیشه برای این دو کار انسانها مقاومت می کنند و کمتر می توان فردی را یافت که علاقه مند این مقولات باشد. من به عنوان دبیر ریاضی کمی باید تحمل کنم، خودم هم زیاد دوست ندارم اینگونه باشم ولی به نظرم بهترین کمک به بچه ها این است که حداقل یک جا کمی سختی تحمل کنند تا هم یاد بگیرند کمی فکر کنند و هم منظم شوند.

بعد از حضور و غیاب درس را شروع کردم. درس امروز معرفی کسر ها بود، خوشبختانه با کشیدن شکل کل مفهوم کسر را که در ابتدایی خوانده بودند را به یاد آوردند و کاردرکلاس هایش را هم به خوبی حل کردند. بعد رسیدم به مفهوم تساوی کسرها، روی تخته سیاه  نوشتم  و از بچه ها خواستم تا هر کس نظری بدهد که چرا این دو کسر با هم برابرند.

فقط نگاهم می کردند و کسی هیچ حرفی نمی زد، منتظر بودند که من جواب را بگویم. البته این بندگان خدا هم تقصیری ندارند در کل ابتدایی فقط معلم به آنها گفته و آنها نوشته اند و حتی مجالی هم برای حل کردن و فکر کردن نداشته اند. مانند همیشه صبر کردم و به آنها گفتم ایرادی ندارد هرچه می خواهید بگویید، اگر اشتباه گفتید، نمره کم نمی کنم ولی اگر درست گفتید به شما نمره جایزه می دهم. پیش خودم فکر کردم با این انگیزه حتما در کلاس ول وله ای برپا خواهد شد.

این سکوت مرگبار حاکم در کلاس واقعاً نا امیدم کرده بود. چرا اینها هیچ نمی گویند؟ واقعاً کلافه شده بودم و به دنبال راهی می گشتم تا این بچه ها را ترغیب به نظر دادن کنم که دست یکی از بچه ها بالا آمد. هیجان زده به او گفتم آفرین توضیح بده و هرآنچه به ذهنت می آید بگو. به زحمت بلند شد و با لحنی سرد و صدایی آرام که نشان از بی میلی می داد، گفت: آقا اجازه مگر می شود این دو تا با هم برابر باشند. در صورت کسر یک شده دو و در مخرج هم دو شده چهار، این دو کسر مساوی که نیستند هیچ، یکی دو برابر دیگری است.

البته این جواب آن هیجان مرا فرو نشاند، ولی همین که دانش آموز به این نتیجه رسیده و بلند شده و نظرش را گفته من به بخشی از اهدافم رسیده ام. ضمناً می توانم همین کج فهمی دانش آموز را بهترین وسیله قرار دهم برای ورود به مفهوم درس و برطرف کردن این مشکل. با همین پاسخ نادرست می توانم چالشی ایجاد کنم و دیگر دانش آموزان را هم وارد بحث کنم. فقط امیدوار بودم که بتوانم این سکوت را بشکنم.

می خواستم از همین دانش آموز بپرسم که با توجه به همان دوبرابر شدنی که شما می گویید، پای تخته بیایید تا با کشیدن شکل در این مورد با هم صحبت کنیم. تازه می خواستم او را صدا کنم که  ناگهان دیدم از زیر میز اول کنار در ورودی کلاس ، یکی از دانش آموزان یک قرص نان به نفر کناری داد. این بچه ها در سکوت غرق هستند ولی کارهای دیگر و شیطنت هایشان را به خوبی و با سرعت انجام می دهند.

می خواستم با آن دو دانش آموز برخورد کنم. حداقل باید بدانند که کلاس جای این کارها نیست. با اخم نگاهشان کردم تا بدانند که من دیده ام و  وقتی به سمتشان رفتم تا آنها را مورد مواخذه قرار دهم، ناگاه چیزی در مغزم جرقه زد، می توانستم از این اتفاق کمال بهره را در کلاس ببرم. در طرفه العینی نقشه ای را طراحی کردم و قدم اول را در اجرای آن برداشتم.

دانش آموزی را که نان را گرفته بود، با صدایی بلند و کمی خشن خواندم و به او گفتم با همان چیزی که در دست داری بیا بیرون. بنده خدا ترسید و شروع کرد قسم خوردن که آقا به خدا الان نمی خوریم، گرفتیم برای زنگ تفریح، آقا به خدا ما می دانیم در کلاس شما نباید چیزی بخوریم و… دوباره با تحکم بیشتر گفتم بیا بیرون. لرزان لرزان بیرون آمد و وقتی به مقابلم رسید قرص نان را از او گرفتم و گفتم برو دفتر یک چاقو بیار.

چشمانش گرد شد و بغض گلویش را گرفت و به زحمت گفت آقا مگه ما چکار کردیم که گوشمان را می خواهی ببری؟ نگاه معنی داری به او کردم و گفتم آن چیزی را که گفتم انجام بده و برو از دفتر چاقو را برایم بیاور. واقعاً داشت قبض روح می شد، احساس کردم واقعاً فکر می کند می خواهم به او آسیب برسانم. آرام به او گفتم با شما کاری ندارم. هنوز هاج و واج مرا نگاه می کرد که بلند شدم تا خودم بروم که مانند فشنگ از در کلاس خارج شد.

تا وقتی او چاقو را بیاورد کلاس در سکوت وهم انگیزی فرورفت. فکر کنم بچه ها در ذهنشان به دنبال این بودند که من گوش کدام یک را خواهم برید، آنی که نان را داده و یا آنی که نان را گرفته. چشمهایشان از روی من برداشته نمی شد و من هم فقط داشتم جلوی تخته سیاه قدم می زدم.

وقتی چاقو را آورد، از دستش گرفتم و گفتم بنشین. هنوز می ترسید ولی رفت و نشست سر جایش ولی در کمال تعجب کناری اش بلند شد و آمد جلوی تخته سیاه. مکثی کردم و گفتم چرا بیرون آمدی با بغض گفت آقا اجازه وقتی او را گفتید بنشیند پس حتما من تقصیرکار هستم و باید تنبیه شوم. اینجا دیگر لبخندی زدم و گفتم خبری از تنبیه نیست. در این وضعیت چاقو به دست لبخند من نه تنها او، بلکه کل کلاس را در بهتی عمیق فرو برد.

او را به مقابل تخته فرستادم و کناردستی اش را هم صدا کردم و گفتم برو کنار دوستت بایست. حواس همه بچه ها به پای تخته و این دو نفر بود. در ابتدا نان را به دو قسمت مساوی تقسیم کردم. نان های روستایی کاملاً گرد هستند و بسیار خوشمزه، هر قطعه را به یکی دادم و از آنها پرسیدم چقدر نان در دست شماست. بندگان خدا یک نگاه به من کردند و یک نگاه به نصف نانی که در درست دارند. بعد با کمی مکث گفتند آقا اجازه نصف نان.

گفتم آفرین خوب گفتید ولی کمی ریاضی تر بگویید. بعد رو به بچه های کلاس کردم و گفتم نظر شما چیست؟ یکی از آخر کلاس گفت آقا اجازه یک قسمت از دو قسمت را به هر کدام داده اید. تشویقش کردم و گفتم باز هم ریاضی تر بگویید. خوشبختانه یکی دیگر بلند شد و گفت  ، من هم بلافاصله این کسر را بزرگ روی تخته سیاه نوشتم.

قطعه های نان را از آنها گرفتم و روی میز گذاشتم و هر کدام از آن نصفه ها را دوباره از وسط نصف کردم. این بار دو قطعه به هر کدام دادم. باز از آنها پرسیدم چقدر نان دست شماست؟ بدون معطلی گفتند آقا اجازه همان نصف نان را به ما داده اید. کمی نگاهشان کردم و گفتم نه من دفعه قبل یک تکه نان به شما دادم ولی حالا دو تکه داده ام، پس باید فرق کند. سرشان را کمی کج کردند و متعجبانه به من نگاه کردند و یکی از آنها گفت آقا اجازه معلومه که فرقی نداره. من هم به قول معروف، خودم را زدم به کوچه علی چپ و گفتم نه خیر، قبلاً یک تکه دادم و حالا دو تکه دادم.

یکی از بچه های کلاس بلند شد و با لبخندی گفت آقا اجازه زیاد و کم که نشده فقط قسمت هایش بیشتر شده. این دو قسمت همان یک قسمت قبلی است. به او گفتم آفرین حالا درست گفتید. قسمت ها زیاد شده مقدار که تغییر نکرده، بعد از همان دانش آموز خواستم بگوید این مقدار نان را با چه کسری می توانیم نشان دهیم. کمی فکر کرد و گفت دو قسمت از چهار قسمت.

از بچه ها خواستم مقداری که دست هر کدام است را با توجه به توضیح این دانش آموز با  یک کسر بگویند و همه با صدای بلند گفتند   و من باز این کسر را بزرگ مقابل همان  نوشتم. دوباره قطعات نان  را  از آنها گرفتم و  هر بخش را دو نصف کردم و کل نان شد هشت قسمت و به هر کدام چهار قسمت دادم. این بار بچه بلافاصله گفتند  و من پای تخته نوشتم:      

لبخند ملیحی بر لبان آن دانش آموزی که اولین بار گفته بود این دوبرابر شده است نقش بست.  دستش را بالا برد و وقتی اجازه دادم،  گفت آقا حالا فهمیدیم چرا مساوی هستند، فقط شما قسمت ها را بیشتر کردید ولی مقدارها با هم برابرند. مثلا اگر کل نان را بیست قسمت کنیم باز ده قسمت آن می شود همان نصف یا

تشویقش کردم و تا گفت بیست قسمت به صاحب نان گفتم می شود این نان را به بیست قسمت کنم و به بچه ها بدهم. با لبخندی گفت آقا اجازه شما دبیر هستید چرا به ما می گویید. همین را که گفتم یکی دیگر هم یک نان دیگر آورد و آن دو قرص نان لذیذ به بیست قسمت هرچند کوچک تقسیم شد و بین بچه ها پخش شد. همه در اوج شادی در حال خوردن همان تکه کوچک نان بودند.

روی صندلی نشستم تا کمی خستگی را رفع کنم که همان صاحب نان آمد و نصفی از همان قطعه کوچک نانش را به من داد. بعد گفت آقا اجازه ما را خیلی ترساندید، گفتم حتما گوش من یا دوستم را خواهید برید.

می خواستم چیزی بگویم ولی سکوت کردم و گفتم بعضی وقت ها سخت گیری لازم است. خودش گفت آقا ما بچه ها خیلی شلوغ هستیم شما راست می گویید. پدرم یک بار درخانه گفت من از دست شما ها به امان آماده ام، چه طور تو مدرسه بیست تا مثل شما را این بندگان خدا معلم ها تحمل می کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.