ابر

چند وقتی است، جمعه ها  برایم معنایی دیگر دارد. یک هفته را در تهران و در محفل گرم خانواده هستم و یک هفته هم از صبح تا شام در دل طبیعت سیر می کنم  و از دیدن مناظر بدیع و دلفریبش لذت می برم. این هفته که در وامنان هستم بیصبرانه منتظر جمعه هستم تا روزی را در بین طبیعت سپری کنم.این بار تصمیم گرفتم به شمال روستا بروم و ببینم پشت این رشته کوه که از شرق تا غرب کشیده شده، چه خبر است؟

ساعت هفت صبح کوله کوچکم را برداشتم و پوتین هایم را پوشیدم و به سمت بالای روستا به راه افتادم. جاده ی خاکی ای بود که برای رفتن به مزارع از آن استفاده می شد. کمی که ارتفاع گرفتم، به آب بندی رسیدم که وجودش در این مکان برایم بسیار عجیب بود. مساحت زیادی نداشت ولی پرآب بود. کمی جستجو کردم تا ورودی آن را بیابم. کنکاشم نتیجه نداد و با افسوس به مسیرم ادامه دادم. ولی در طول مسیر هنوز برایم سوال بود که در این ارتفاع این آب بند چگونه پر می شود.

هرچه جلو تر می رفتم شیب راه بیشتر می شد و نفس نفس زدن های من هم بیشتر، واقعاً مستقیم شیب را بالا رفتن بسیار سخت است. هنوز به بالای یال اصلی نرسیده بودم که مسیر جاده عوض شد و موازی با یال به سمت شرق رفت. مجبور شدم ادامه مسیر را کاملاً خارج از جاده بروم و این کار را برایم بسیار سخت تر کرد. هر طور که بود و با تلاش بسیار خودم را به بالای یال اصلی رساندم.

بر روی یال اصلی ایستادم. درختان بسیار با هم فاصله داشتند و همین موجب می شد دید بسیار عالی داشته باشم. همه چیز زیر پایم قرار داشت و چشمان از دیدن این همه زیبایی متعجب شده بود. سمت شمال سرسبز بود و با طراوت و سمت جنوب خشک ولی رنگارنگ. آرام آرام شروع به چرخیدن به دور خودم کردم و از تنوع رنگ ها که از مقابل چشمانم می گذشت لذت می بردم. هر دو سمت زیبا بود و نمی توانستم یکی را بر دیگری ترجیح دهم.

همانجا زیر یک درخت تنومند اتراق کردم و به جای تهیه غذا، فقط نشستم و دل سیر اطراف را نگاه کردم. دیدگانم بیشتر گرسنه بودند و من هم بیشتر چشمانم را تغذیه کردم. آنقدر زیبایی در اطرافم بود که محو تماشای آنها شدم و اصلاً گذر زمان را احساس نمی کردم. خورشید چنان ماهرانه نورپردازی می کرد که همه چیز از زیبایی می درخشید. آن طرف که پر طراوت بود سرسبزی اش را به رخ می کشید و این سمت که خشک ولی محکم و صبور بود، صلابتش را

ابرهایی که در دوردست ها برای خودشان می چرخیدند و بازی می کردند، با غافلگیری خاصی که فقط خودشان بلد هستند به نزدیکی های من رسیده بودند. اصلاً حواسم به آنها نبود، خیلی دورتر در حال گشت زنی بودند و اصلاً فکر نمی کردم که سراغم بیایند. فکر کنم حسودی کردند و سریع خودشان را به من رساندند. سریع سلامی عرض کردم و به پایشان بلند شدم تا ادای احترامی به آنها کرده باشم.

حرکتشان تند تر شده بود و تراکمشان هم بیشتر. همین را جواب سلامشان گرفتم و با سر تایید کردم. خودشان را به زحمت به نزدیکی کوه رساندند ولی فکر کنم فهمیدند که یارای بالا  آمدن از آن را ندارند. حدس زدم می خواهند خودشان را به من برسانند ولی این رشته کوه ستبر مقابلشان را سد کرده است. از دور سفید به نظر می رسیدند ولی حالا سیاه شده بودند و تاریک، فهمیدم کمی عصبانی شده اند که نمی توانند از کوه رد شوند.

بسیار تلاش کردم تا آرامشان کنم. حتی پیشنهاد دادم که شما نمی خواهد به این سمت بیایید من خدمت می رسم و تصمیم گرفتم تا شیب مقابل را به پایین روم. صدای غرش یکی از آنها چنان مرا ترساند که همانجا خشکم زد. کمی که به آنها دقت کردم و پشت سرم را نگاه کردم، تازه فهمیدم اینها با من کار ندارند، وظیفه دارند که این سمت را هم آبیاری کنند، واقعاً سمت ما خشک بود و به این باران نیاز داشت. ولی از بد حادثه پشت این رشته کوه گیر کرده اند.

به یاد درس جغرافیا افتادم که علت اصلی و عامل جدا کنند ناحیه معتدل خزری از ناحیه خشک بیابانی همین رشته کوه البرز است. کمی از این کوه ها دلگیر شدم که چرا نمی گذارند ابرها فراق بال به این سمت بیایند و کارشان را به نحو احسن انجام دهند. کمی که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این کوه ها هم حتماً علتی برای این کار خود دارند که هزاران سال است اینگونه ایستاده اند و نمی گذراند رطوبت به این طرف هم برسد.

تمام سعیم برای آرام کردن ابرها نتیجه نداد و به سمتم یورش بردند. خودم را آماده ی مقابله کرده بودم. در یک خط تقریباً مستقیم با آرایشی نا منظم با سرعت زیاد به طرفم می آمدند. صحنه ی مقابلم همچون جنگ های روم باستان شده بود که نیروها در یک خط و با هیاهوی بسیار حمله می کردند. تنها نکته این بود که آن طرف انبوهی از سپاهیان بود و این طرف فقط من بودم. ارتفاعشان پایین تر از یال بود و همین موجب شد که در پیشروی دچار مشکل شوند.

با هیاهوی بسیاری که برپا کرده بودند محکم خوردند به دیواره شمالی، می شد اوج عصبانیت را از صداهای هولناکشان فهمید. ابتدا ترسیدم و تصمیم به فرار گرفتم. بهترین فرماندهان و مشاوران نظامی هم اگر جای من بودند بهترین کار را عقب نشینی تاکتیکی می دانستند. ولی نمی دانم چرا  کمی جرات به خرج دادم و همانجا مقابلشان ایستادم.

رو به آنها کردم و گفتم اشکالی ندارد اگر می خواهید مرا مورد حمله قرار دهید باکی نیست. من آماده ام تا در برابر شما سر تسلیم فرود آورم، ولی خود بهتر می دانید که این طرف خشک است و تشنه، به جای حمله به من به فکر راهی باشید که بتوانید خود را به این سمت برسانید. من هم تا جایی که توان دارم در خدمتتان هستم. اگر راهی برای نفوذ یافتم به شما نشان دهم، حاضرم برایتان جاسوسی کنم که حمله شما برای این سمت، رحمت است.

سریع اطراف و مخصوصاً روی یال اصلی را بررسی کردم. در سمت راستم کمی آن طرف تر، یال به بلند ترین نقطه خود می رسید. کوله را برداشتم و دوان دوان به آنجایی که هدف گذاری کرده بودم رفتم. مکان خوبی برای دیده بانی بود، در طول کل یال که از دو طرف قابل رویت بود، واقعاً بلندترین نقطه بود. همه جا را بررسی کردم. این رشته کوه همچون دیواری منظم کاملاً شرق تا غرب را پوشانده بود و در ظاهر هیچ محلی برای عبور نبود.

تنها راه افزایش ارتفاع ابرها بود، با صدای بلند گفتم لیدر گروه به من گوش کند. مجبور هستید تمام تلاشتان را به کاربندید و ارتفاع را حدود 100 پا بیشتر کنید. توصیه می کنم کمی فاصله بگیرید و با تمام قدرت نیروی برا را افزایش داده و اوج بگیرید تا بتوانید از این کوه ها عبور کنید. از آن بالا می دیدم که بسیار تلاش می کردند و عقب و جلو می رفتند و بر روی هم سوار می شدند تا شاید کمی ارتفاع بگیرند ولی حیف که انگار واقعاً سقف پروازی آنها همین است و بس.

دیگر داشتم ناامید می شدم، هیچ راهی نبود و این خیل مشتاق هیچ معبری برای رسیدن به این طرف نداشتند. از خستگی و ناامیدی بر روی زمین نشستم. بغض گلویم را می فشرد که چرا نمی توانم برای آنها کار مثبتی انجام دهم. در خود بودم که ناگاه چشمم به ابر کوچکی افتاد که در طرف ما بود، بهتی عظیم مرا فرا گرفت که این کوچولو چگونه توانسته خودش را به این سمت برساند. کمی که دقت کردم ارتفاع کوه ها در کمی آن طرف تر پایین تر بود و حتی شکافی هم دیده می شد. به خودم گفتم خوب شد من دیدبان نشدم که لشکر را به ورطه هلاک می بردم.

ذوق زده شده بودم و می بایست این محل را به همه ابرها نشان می دادم. شروع کردم به داد و بیداد و با دست آن مکان را نشان دادن.  مسیر در امتداد شرق بود. هرچه دست و پا زدم و داد و بیداد راه انداختم هیچ تحرکی در ابرها ندیدم. فکر کنم چیزی از حرکات من نفهمیده بودند، هرچه با دست سمت راست را نشان می دادم، فقط مقابلم ایستاده بودند و حرکت نمی کردند. انگلیسی گفتمright  keep، شاید اینها از جای دیگر آمده اند و زبان ما را نمی فهمند، باز هم اتفاقی نیفتاد. 

تنها راه این بود که خودم را به معبر برسانم تا آنها پشت سر من حرکت کنند. زمان زیادی نداشتم و باز شروع کردم به دویدن به سمت شرق و مسیری که آن ابر کوچک نشانم داده بود. مسافت زیاد و پستی بلندی ها و از آن بدتر ناهمواری مسیر واقعاً نفسم را گرفته بود. در چندین نقطه ایستادم تا نفسی تازه کنم. جالب این بود که هرجا می ایستادم، آنها هم توقف می کردند. نگاهی به آنها انداختم و در دل گفتم چرا اینقدر خنگ بازی در می آورید خوب مسیر را بروید تا خودتان به معبر برسید.

نیم ساعتی طول کشید تا به معبر رسیدم، نایی برای حرکت نداشتم و همان وسط دره نشستم. چند ثانیه ای نگذشت که دیگر هیچ جا را نمی دیدم. ابرها آنقدر برای عبور عجله داشتند که همه جا را فرا گرفته بودند. درونشان بودم و  آنها هم با همان هیاهو در حال عبور بودند. همانطور که نشسته بودم با دست مسیر را نشان می دادم و به آنها می گفتم همین درست است و همینجا باید بروید. حس تکاوری را داشتم که به زحمت معبری برای گذر نیروها در میدان مین ایجاد کرده بود.

 کوره راهی را با زحمت بسیار پیدا کردم و تا حدی ارتفاع را کم کردم و از میان این خیل عظیم که بسیار هم شتابان می رفتند بیرون آمدم. به رودخانه که رسیدیم سر و صداها زیاد شد و شروع کردند به باریدن. چقدر زیبا بود استنشاق بوی خاکی که بعد از مدتها آب خورده است. وقتی به اطراف نگاه می کردم به راحتی لبخندهایی که بر روی لبان کوه و دشت و درختان و گیاهان و… نقش بسته بود، را می دیدم.

خیس خیس شده بودم .چنان می باریدند که حتی نمی توانستم سرم را بالا بگیرم. کارشان را خیلی خوب بلد بودند، دقیق در اطراف پخش شدند و تقریباً تمام منطقه را پوشش دادند. فرماندهی بسیار خوبی داشتند و لجستیک آنها هم عالی بود، تا به خانه برسم همچنان می باریدند و این نشان از تنظیم بسیار خوب مهماتشان بود. همان مقابل خانه به زحمت سرم را بالا گرفتم و به همه آنها گفتم دمتان گرم که آمدید و ما را هم بی نصیب نگذاشتید.  

شب هنگام که در خانه تنها بودم هنوز می باریدند و در حال خدمت رسانی بودند. درست است که سرمای سختی خوردم و شنبه نتوانستم به مدرسه بروم ولی در درون خوشحال بودم که این جانفشانی ام ثمره ای مثبت داشت و توانست این سمت را هم مورد رحمت این ابرها قرار دهد. ولی هرکه از من می پرسید وسط باران روی کوه چه کار داشتی هیچ از این داستان نمی گفتم که اگر می شنیدند مرا مجنون خطاب می کردند.

البته تخیل من در همان حد جنون است ولی واقعاً در لطافت طبع این باران و ابرهای حاملش هیچ شکی نیست.

2 دیدگاه در “ابر”

  1. درود بر شما آموزگار گرامی
    اگر برایتان مقدور میباشد با عکس هم ،از این مناظز زیبا ،ما را هم بهرهمند بفرمائید…

    1. سلام و سپاس. تصاویر پیوست هر نوشته را خودم گرفته ام و سعی می کنم تا حدی مربوط به موضوع باشد. این تصویر همان منطقه است که در خاطره بیان شده است. البته از منظری دیگر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.