میهمان

برای این جمعه که در وامنان می ماندم، برنامه ای به اصطلاح سنگین ریختم. گلگشت را کمی طولانی تر و پر بار تر در نظر گرفتم. ابتدا به «شانه وین» می روم و در آن منطقه تا هر جایی که ممکن بود، پیش خواهم رفت. در مورد «سنگ لا پا » بسیار شنیده بودم و دوست داشتم آنجا را هم ببینم. می دانستم که زیاد از شانه وین دور نیست.

به همین خاطر پنجشنبه در راه بازگشت از مدرسه برای کوهپیمایی فردا، از مغازه دو تا کنسرو لوبیا گرفتم، آقای خان احمدی که صاحب مغازه بود، لبخندی و زد و گفت، وقتی مدرسه تعطیل است، پختن غذا هم تعطیل است؟ از این چیزها زیاد نخورید. بیا یک کیلو لوبیای درجه یک بدهم. امشب تا فردا بگذار خیس بخورد و دوبار آب آن را عوض کن و فردا از صبح بگذار روی اجاق تا ظهر بجوشد، آخر هم ادویه و کمی رب بزن، ببین چقدر خوشمزه تر می شود.

گفتم فردا می خواهم به سمت شانه وین بروم، آنجا که امکانات پختن نیست، پس بهتر است با خودم کنسرو ببرم. کمی فکر کرد و پرسید چند نفر هستید؟ گفتم خودم تنها هستم. کمی اخمهایش در هم رفت و گفت بهتر است تنها نروی، حادثه خبر نمی کند. لبخندی زدم و گفتم کسی نیست! همه همکاران رفته اند و من تنها هستم. باز کمی فکر کرد و گفت. در شانه وین حتماً مسیرهایی را که مشخص هستند دنبال کن تا گم نشوی. خیلی مواظب خودت باش.

ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم، صبحانه بسیار مختصری خوردم و کوله پشتی را که شب آماده کرده بودم را برداشتم و در آن هوای دل انگیز بهاری به راه افتادم. مسیر شانه وین از کنار مدرسه ابتدایی که در شرق روستا بود شروع می شد. هوا آنقدر پاک بود که وقتی تنفس می کردم، اکسیژن صد در صد خالص را احساس می کردم. دما هم نه گرم بود نه سرد، و همین حس بسیار خوبی به من می داد.

از کنار مدرسه گذاشتم و وارد مسیر شانه وین شدم. ابتدای آن خوب بود و شیب ملایمی داشت. مزارع اطراف که بسیار کوچک ولی پر بار بودند، واقعاً مناظر زیبایی را خلق کرده بودند. رنگ آمیزی اطراف به قدری زیبا و متنوع بود که چشمان از دیدن آن به وجد می آمدند. کمی که جلوتر رفتم، شیب ها تندتر شد، به طوری که واقعاً نفسم را به شماره می انداخت، پیش خودم فکر می کردم کشاورزانی که هر روز این مسیر را طی می کنند، واقعاً کوهنوردانی زبردست هستند.

درست در میان یکی از این شیب های تند مجبور شدم توقف کنم تا نفسم جا آید، وقتی برگشتم و پشت سر خود را نگاه کردم، در ارتفاع خوبی قرار گرفته بودم. گوشه ای از وامنان دیده می شد، ولی کل منطقه تا شعاع چندین کیلومتر قابل رویت بود. همیشه این جور جاها را دوست داشتم، مکان هایی که بشود دوردست ها را دید. وسعت دید برایم بسیار زیبا و معنی دار بود.

وقتی به بالای شیب رسیدم، دیگر شانه وین نزدیک بود، منطقه ای بسیار زیبا و کمی عجیب و وهم انگیز. درختانش خاص بودند و از هم فاصله داشتند، تقریباً دشتی بود تا حدی ناهموار با درختانی تنومند، زیبا و آرام و وسیع. از طرف جنوب محصور بود به کوه های صخره ای و از شمال به کوه هایی پوشیده از جنگل، شرق آن کوه بزرگ «بوقوتو » واقع بود که همچون دیوی خفته به نظر می رسید.

صبحانه اندکی که خورده بودم و همچنین این مسیر پرفشار باعث شد که گرسنه شوم. تکه نانی از کوله پشتی گرفتم و در گوشه ای زیر یکی از درختان نشستم و شروع کردم به خوردن. نمی دانستم سنگ لاپا در کدام سمت قرار دارد، وقتی به کوه های پوشیده از جنگل روبرویم نگاه کردم، حدس زدم شاید بالای آن باشد.

با توجه به اینکه چند وقت پیش وقتی به بالای یال اصلی در منطقه «چشمه اجاق» رفته بودم روستای قلعه قافه در سمت راست من بود، حدس می زدم وقتی به بالای یال برسم، این بار روستای قلعه قافه در سمت چپ من خواهد بود. مسیر مستقیم را در پیش گرفتم تا در کوتاه ترین زمان به بالای یال اصلی برسم. از دور طور دیگری به نظر می رسید، ساده و نزدیک. ولی وقتی داخل جنگل شدم دیدم هم شیب تندی دارد و ضمناً بسیار هم دور است.

هرچه می رفتم به بالای یال اصلی نمی رسیدم. جنگل بسیار انبوه بود و راه رفتن در آن مشکل، آرام آرام ترس به سراغم آمد، اگر گم شوم چه کار باید کنم؟ به یاد صحبت آقای خان احمدی مغازه دار افتادم. می بایست از مسیر های مشخص می رفتم، ولی اینجا خبری از راه نبود، شیب تند و این سردرگمی واقعاً مرا خسته کرده بود.

بهترین راه را بازگشت دیدم، سعی کردم همان مسیر رفت را بازگردم، ولی چیزی از مسیر رفت را در ذهنم ثبت نکرده بودم، تازه اگر ثبت هم می کرد همه این درختان شبیه هم هستند. کمی فکر کردم و سراشیبی را در پیش گرفتم، چون حداقل می دانستم به شانه وین خواهم رسید. چند متری که پایین آمدم، خوشبختانه به مسیری مال رو رسیدم، خوشحال شدم که حداقل گم نمی شوم، همین مسیر به من جرات داد و باز به برنامه قبلی بازگشتم و مسیر راه را در پیش گرفتم.

 بعد از حدود یک ساعت که در این مسیر بودم، به جایی رسیدم که دیگر جنگل تمام شد، تقریباً روی یال اصلی بودم و آن طرف به خوبی قابل رویت بود، ابتدا حدس زدم که سنگ لا پا باید همین جا باشد، ولی وقتی بیشتر دقت کردم در این منطقه هیچ خبری از سنگ نبود. وقتی به اطراف نگاه کردم تا موقعیت خود را بیابم، فهمیدم که بسیار بیشتر به سمت شرق متمایل شده ام، هرچه سعی کردم در سمت چپ، قلعه قافه را ندیدم. ولی روستایی بسیار بزرگ در شرقی ترین نقطه قابل رویت بود، روستایی که تقریباً بر روی دشتی نسبتاً هموار واقع بود.

وقتی به روبرویم نگاه کردم، درست پایین یالی که رویش ایستاده بودم چند روستا کوچک و زیبا قرار داشتند و در دوردست هم دره ای بود که درست بر رشته کوهی که من روی آن ایستاده بودم، عمود بود. دره ای طولانی که نمی دانستم انتهای آن به کجا ختم می شود. وقت کافی نداشتم تا آن مسیر طولانی را طی کنم و به انتهای آن برسم، ولی می شد به زیارت این چند روستای کوچک و زیبا رفت.

به راه افتادم. روستاهایی که دیده بودم آنقدرها هم دور به نظر نمی رسید، ولی به نظرم خیلی طول کشید تا به اولین روستا رسیدم. کلاً قانون اینجا خیلی عجیب است، دور نیستند ولی نزدیک هم نیستند. تا وارد روستا شدم، به دنبال شخصی می گشتم تا نام این روستای بسیار زیبا را بپرسم. آرامش از همه جای این روستای کوچک می تراوید، خانه هایی با سقف های شیروانی و حیاط هایی نسبتاً بزرگ و مشجر واقعاً این روستا را بسیار چشم نواز کرده بود.

به کنار خانه ای رسیدم که دیوار حیاطش کوتاه بود، پیرمردی داشت در باغچه داخل حیاط کار می کرد. رویم نشد از ایشان بپرسم. در کوچه هم هیچ کس نبود، پیش خودم فکر کردم گشتی در روستا بزنم و اطلاعتم را بگیرم و برگردم. در حال خود بودم که از پشت سر، سلامی با صدایی نسبتاً بلند شنیدم. وقتی برگشتم همان پیرمرد بود که با لبخندی به لب به من اشاره کرد که به سویش بروم. من هم از روی ادب سلامش را جواب گفتم و به کنارش رفتم.

چهره اش خسته ولی بسیار مهربان بود و وقتی لب به سخن گشود از کلامش هم مهر می بارید. گفت اهل این اطراف نیستی؟ از کجا آمده ای و دنبال چه چیزی هستی؟ گفتم معلم هستم و در وامنان خدمت می کنم، امروز را آمده ام تا در طبیعت کمی گشت و گذار کنم. چهره اش متعجب شد و گفت از وامنان تا اینجا آمده ای فقط برای گشت و گذار و تفریح، ماشاالله.

از او پرسیدم نام این روستا چیست؟ گفت« چمانی بالا». گفتم چقدر جالب حتما دوتا چمانی هست یکی بالا و یکی هم پایین، خندید و گفت نه سه تا چمانی هست، بالا و وسط و پایین. همین مرا هم به خنده انداخت. آن روستای بزرگی هم که در شرق دیده بودم « دوزین» نام داشت. این اسم را قبلاً شنیده بودم، می دانستم روستای بزرگ و مهمی است.

همین چند کلام ساده که با ایشان داشتم، موجب شده که با اصرار بیش از اندازه پیرمرد برای رفتن به خانه اش مواجه شوم. دستم را گرفت و با تمام وجود مرا به درون حیاط می کشید و من هم با هرچه در توان داشتم ممانعت می کردم. هرچه می گفتم، فقط با لبخندی می گفت وقت ناهار نزدیک است و باید مهمان ما شوی. شاید این کش و قوس حدود پنج شش دقیقه ای طول کشید .آنقدر با روی باز دعوت می کرد که در نهایت پیش خودم گفتم اگر نروم شاید ناراحت شود. تصمیم گرفتم چند دقیقه ای مهمانشان شوم و چایی بنوشم و شنوای گفته های زیبایشان باشم و بعد از مدت کوتاهی بروم.

حیاط بزرگی بود که خانه ای دو طبقه با سقفی شیروانی در وسط آن قرار داشت. ستون های خانه چوبی بود و دیوارها هم با گل و خشت ساخته شده بود، نمی دانم چرا اینگونه خانه ها را دوست دارم، انگار ساختارش هم پر از محبت و صفا است. مرا به طبقه دوم که اتاق مهمان آنجا قرار داشت، هدایت کردند و بساط چای فراهم شد.

از پنجره منظره زیبای کوه و جنگل بسیار چشم نواز بود. برای اولین بار بود که این کوه ها را از سمت دیگری می دیدم، داخل حیاط هم زندگی در قابی بسیار زیبا در جریان بود. چند تا بچه داشتند دنبال مرغی می دویدند و نمی توانستند آن را بگیرند. از این بازی من هم خنده ام گرفت. مرغ بسیار چالاک بود و خیلی سریع می دوید و این کودکان بازیگوش به گرد پایش هم نمی رسیدند. صدای خنده هایشان موسیقی متنی بود کاملاً هماهنگ با تصاویری که می دیدم.

نیم ساعتی گذشته بود که اجازه مرخص شدن گرفتم که دوباره با اخم صاحبخانه مواجه شدم، ایشان گفتند که ناهار تدارک دیده شده و همه چیز تا دقایقی دیگر آماده خواهد شد. دوباره اصرارها و انکارها شروع شد و باز هم بازنده من بودم، واقعاً خجالت می کشیدم، این مرد بدون اینکه مرا بشناسد اینگونه مرا میهمان خود کرده بود. فکر کنم حالاتم را فهمید، باز هم لبخندی زد و گفت آقای معلم میهمان ما باشد، برای ما افتخاری است. می خواست آرامم کند ولی همین گفته اش بیشتر مرا خجل کرد.

تا زمان آماده شدن ناهار گوشهایم از شنیدن سخنان این پیرمرد نهایت لذت ممکن را برد. چقدر آرام و با تجربه بود. در این روستای کوچک زندگی می کرد ولی دنیایش بسیار بسیار بزرگ تر از آن چیزی بود که می شد حدس زد. بیشتر عمرش را در همینجا طی کرده بود ولی گفتارش نشان از سیر و سلوک بسیارش می داد.

سفره ناهار در ایوان طبقه دوم پهن شد و من هم در کنار کل خانواده که حدود ده نفری می شدند نشستم. هوای عالی با منظره های بدیع و روح نواز اطراف و این همه صمیمیت که در اطراف این سفره موج می زد، محیطی به وجود آورده بود که وصفش کار من نیست.

غذا عدس پلو خوش رنگی بود که در دو تا دیس نسبتاً بزرگ در دو طرف سفره می درخشید. در این خوان نعمت همه چیز از ماست و سبزی و مخلفات گرفته تا بشقاب ها و لیوان ها و حتی نان، کاملاً متقارن بودند. اگر خطی عمودی از وسط سفره کشیده می شد، محور تقارن این سفره نام می گرفت. تنها چیزی که این تقارن را به هم زده بود، مرغ بریانی بود که درون یک بشقاب بزرگ، مقابل من قرار داشت. رنگ زیبای نارنجی متمایل به قرمز آن نشان از نهایت پختگی و مزه بسیار عالی اش می داد.

همه اهل خانه عدس پلو را کشیدند و شروع به خوردن کردند. من هم کشیدم، تا خواستم شروع کنم صاحبخانه بخش بزرگی از مرغ را روی برنج من قرار داد و با لبخندی فهماند که بفرما. دوباره از خجالت خیس عرق شدم، همه اعضای خانواده از بزرگ و کوچک داشتند عدس پلو را به تنهایی می خوردند و این مرغ بریان فقط مقابل من بود. هر کاری کردم نتوانستم خودم را راضی به خوردن این قطعه بزرگ مرغ کنم.

بخش کوچکی از آن قطعه را جدا کردم و باقی را به ظرف بازگرداندم. سپس ظرف را به صاحبخانه دادم و آرام به او گفتم به بقیه هم تعارف کنید. لبخندی زد و ظرف را از من گرفت و بقیه هم، هرچند اندک،  مقداری از آن مرغ گرفتند .زمانی که داشتم غذا می خوردم پچ پچ پسربچه ها که کنار من نشسته بودند را شنیدم که می گفتند :چقدر دویدیم تا این مرغ را بگیریم.

آنقدر این غذا به من چسبید که حدش متصور نیست، کلاً انسان شکمویی هستم و یکی از بخش های زندگی ام که بسیار به آن اهمیت می دهم غذا است. ولی اینجا این شکم نبود که سیر شد و لذت برد، بلکه روحم و ذهنم بود که داشت از این همه غذاهای مقوی لبریز می شد. فکر کنم نیرویی که از این ناهار گرفتم تا سالهای متمادی مرا کفایت کند. ذهنم هم درس هایی را آموخت که تا پایان زندگی ام با من خواهد بود.

بعد از ناهار، مانند یک مهمان بسیار صمیمی بدرقه ام کردند و من پیاده در راه بازگشت فقط به این می اندیشیدم که این خانواده مگر چقدر مرا می شناختند که اینگونه رفتار کردند. واقعاً بزرگی و بزرگ منشی در رفتار تک تک آنها بارز بود. شاید در روستای کوچکی زندگی می کردند ولی خیلی بزرگ بودند. من در جاهای خیلی خیلی بزرگتر بیشتر انسانها را بزرگ ندیدم.

2 دیدگاه در “میهمان”

  1. درود خدمت شما آموزگار محترم
    کلاً روستائیان انسانهای مهمان نوازی هستند … ولی اون مرغ نگون بخت اگر میدانست چنین سرنوشتی دارد بیشتر تلاش میکرد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.