تزریق

هفته دوم آبان بود و در یک غروب سرد از مدرسه وامنان به سمت کاشیدار به راه افتادم. امسال، هم در وامنان کلاس دارم و هم در کاشیدار، دو روز در اینطرف رودخانه و دو روز هم در آن طرف رودخانه درس می دهم. امشب در وامنان هیچکس از دوستان نمی ماند و فردا هم کاشیدار کلاس دارم، بهترین کار این است که امشب را میهمان دوستانم در کاشیدار باشم.

اگر از جاده می رفتم می بایست حدود چهل و پنج دقیقه در راه باشم ولی از مسیر میانبر زودتر می رسیدم. بعد از مخابرات و در اولین پیچ ،کنار درخت سنجد، بخش اول مسیر میانبر قرار داشت که سرازیری بسیار تندی داشت. باید خیلی مراقب می بودم که سُر نخورم و گرنه تا خود پل، مانند توپ می غلتیدم. بخش دوم میانبر بعد از پل بود که با دو مرحله شیب دار به مزارع پشت مزار کاشیدار می رسید.

در اوایل سرازیری بودم که در صدم ثانیه هوا تاریک شد و باد شدید به پا خواست و خس و خاشاک را به هوا بلند کرد. هنوز در شوک این تغییر سریع هوا بودم که رگبار باران، آنهم با دانه هایی درشت شروع به باریدن گرفت. اصلاً فرصت فرار نبود و حتی زیر درختان نیز نمی شد پناه گرفت. شدت باران به قدری بود که به پل نرسیده همه جا گِل شده بود و در همان چند قدم آخر، مردانه زمین خوردم. خوشبختانه آسیب جدی ندیدم و فقط پایم کمی درد گرفت، ولی لباس هایم کاملاً گِلی شده بود. نگاهی به آسمان انداختم، فکر کنم این دوست قدیمی کل آنچه را در دل داشتم را فهمید.

از روی پل که می گذشتم کاملاً خیس شده بودم و چون آب از سرم گذشته بود، دیگر عجله برای رسیدن نداشتم. چند لحظه ای روی پل ایستادم و رودخانه را که کمی جان گرفته بود را نگاه کردم. آبی که در آن جاری بود کاملاً مانند شیرکاکائو شده بود .وقتی به یاد شیرکاکائو افتادم تازه احساس سرما کردم. پیش خودم گفتم ای کاش این آب واقعاً شیرکاکائو داغ بود و چند لیوانی از آن می نوشیدم تا گرم شوم. ایستادن دیگر جایز نبود و برای آنکه بیشتر احساس سرما نکنم به راه افتادم.

به زحمت سربالایی دوم را که کاملاً نقش یک سرسره را داشت بالا رفتم. اواخر کار با چنگ و دندان و به صورت تقریباً سینه خیز بالا می رفتم. مرحله دوم از بخش دوم میانبر واقعاً شیب تندی داشت و حتی زمانی هم که زمین خشک بود، بالا رفتن از آن سخت و نفس گیر بود. وقتی به بالای آن رسیدم کاملاً مانند رنجرهایی که خود را با گِل استتار کرده بودند، شده بودم.

برای رسیدن به کاشیدار باید از بین مزارع که تازه شخم زده شده بود، می گذشتم. باران بند آمده بود و باد سردی شروع به وزیدن کرده بود. وقتی وارد مزارع شدم، پاهایم هر کدام حدود بیست کیلو وزن پیدا کرده بودند و به سختی می توانستم راه بروم. چون تمام هیکلم خیس شده بود، در برابر این باد شدید و بسیار سرد، شروع به لرزیدن کردم. جلوی به هم خوردن دندانهایم را نمی توانستم بگیرم. حتی لرزش بدنم به قدری شده بود که به سختی می توانستم راه بروم. خواستم بدوم تا کمی گرم شوم ولی در این دریای گِل چسبنده، اصلاً امکانش نبود.

فاصله این مزارع تا امامزاده کاشیدار کوتاه بود و بیشتر از پنج یا شش دقیقه طول نمی کشید، ولی نمی دانم چرا هرچه به سمت امامزاده می رفتم، از من دورتر می شد. سرما واقعاً حالم را بسیار بد کرده بود. چنان می لرزیدم که خودم از این لرزشم به هراس افتاده بودم. این مسافت کوتاه برایم بسیار طولانی شده بود. انگار زمین پاهایم را گرفته بود که نروم. زمین گیر شدن را کاملاً درک کردم. ضمناً من در سرماخوردگی سابقه ای بسیار بد دارم، خودم را دلداری می دادم که انشالله سرما نخواهم خورد، ولی می دانستم که این اتفاق برایم رخ خواهد داد.

خیس و خسته و لرزان در شرایطی بسیار وخیم به خانه دوستان رسیدم .مهدی همان مقابل در ورودی خانه تا مرا با این اوضاع دید، خودش همه چیز را فهمید و بدون هیچ سوالی و صحبتی سریع کمک کرد تا داخل شوم. به سرعت لباسهای خیس و گِلی را عوض کردم و زیر پتویی که مهدی آورده بود رفتم. اصلاً گرم نبود و من همچنان می لرزیدم. این سرما به اعماق وجودم نفوذ کرده بود. مهدی دوتا دیگر پتو و لحاف آورد و روی من انداخت، ولی اصلاً افاقه نکرد و من همچنان می لرزیدم.

مهدی لباس پوشید و رفت بیرون دنبال دکتر، مرکز بهداشت تا خانه فاصله نسبتاً زیادی داشت. بنده خدا مهدی خیلی سریع رفت و خیلی سریع هم برگشت. وقتی وارد اتاق شد، از چهره ی برافروخته اش فهمیدم خبری از دکتر نیست. زیر لب غر می زد که این چه مرکز بهداشتی است که دکتر ندارد. اینها هم باید مانند ما بیتوته داشته باشند. کار آنها از ما خیلی مهم تر و حساس تر است و بود و نبودشان به بودن یا نبودن انسانها ختم می شود.

اصلاً حالم خوب نبود، علاوه بر لرزیدن به شدت احساس بیحالی می کردم. به طوری که به زحمت چشمانم را باز نگاه می داشتم. تب هم بر این لرز افزوده شد و همه چیز به نهایت وخامت رسید. مهدی بنده خدا هم از این که کاری از دستش برنمی آمد، خیلی عصبانی بود. پارچه ای خیس کرد و روی پیشانی ام گذاشت. و هرچه از تشک و لحاف بود رویم ریخت. در همین حین سید و حسین هم از مدرسه رسیدند. سید معاون بود و برای انجام برخی کارها مدرسه مانده بود و حسین هم به او کمک می کرد.

سید تا مرا دید، سریع به بالای سرم آمد و دستی بر پیشانی ام گذاشت. تب شدیدی که داشتم کمی نگرانش کرد. به حسین و مهدی گفت حتماً باید تبش را پایین بیاوریم و گرنه تشنج می کند. سید تمام چهار سال دبیرستان را طرح کاد در داروخانه و مطب دکتر کار کرده بود، اطلاعات پزشکی اش خوب بود و تزریقات را هم خوب بلد بود. ضمناً در کیفش همیشه داروهایی برای روز اضطرار موجود بود.

تشت آب آوردند و پاهایم را درون آب سرد گذاشتند و پارچه خیس بر روی پیشانیم قرار دادند. ولی به جای اینکه بهتر شوم، لرزم بیشتر شد. سید شال و کلاه کرد و به همراه مهدی به مخابرات روستا رفتند تا به دکتری که آشنای سید بود زنگ بزنند و از ایشان راهنمایی بگیرند. به غیر از این هم کاری نمی شد انجام داد. من واقعاً داشتم در تب می سوختم. نمی دانم چقدر طول کشید که سید و حسین بازگشتند. ولی این زمان یکی از سخت ترین زمان هایی بود که بر من گذشت. دیگر کار به جایی رسیده بود که تنفسم برایم سخت شده بود.

سید سریع سراغ کیفش رفت. دکتر برای من با این وضعیت یک نسخه اورژانسی داده بود. ابتدا یک آمپول دگزامتازون و بعد از فروکش کردن تب، یک آمپول سفازولین. تمام پتو ها را از رویم برداشتند و سید گفت به صورت دمر بخواب. می خواستم بگویم من از دوران کودکی بسیار از آمپول می ترسم. ولی نه حالی داشتم که صحبت کنم و نه اینکه کسی به حرفم گوش می کرد. اینها چنان مرا چرخاندند که انگار سیخ کباب را روی آتش می گردانند.

سید می گفت شل کن، من حال نفس کشیدن نداشتم، به زور چشمانم را باز می کردم و همه چیز داشت دور سرم می چرخید. چه طور می توانستم سفت کنم که حال بخواهم شل کنم. سید که به بالای سرم آمد، اشهد خود را خواندم. هنوز واقعاً از آمپول می ترسم و تحمل دردش را ندارم. حرکت ثانیه ها برایم کند شده بود و همه چیز را به شکل (Slow-motion )* می دیدم. انتظار خودش سخت است چه برسد در انتظار ورود سوزن بر بدنت باشی. انتظار درد، بزرگترین درد من بود.

همانطور که حدس می زدم، درد بسیاری داشت، به طوری که دادم به هوا رفت. من که نای نفس کشیدن نداشتم، صدایم تا هفت خانه آن طرفتر رفت. مهدی صدایش را بلند کرد و به سید گفت، بلد نیستی آمپول نزن. سید هم با آرامش در جواب گفت، خوب دگزا  است و درد دارد، تقصیر من نیست. اینجا که لیدوکائین نداریم تا کمی دردش را کمتر کنم. ضمناً این آقا هم کولی بازی در می آورد، این قدری هم که این فریاد کشید درد ندارد.

دو سه ساعتی گذشت و از درون گرم شدم. حالم کمی بهتر شده بود. یک چای نبات هم تا حدی وضعیتم را بهتر کرد، ولی تا حالت عادی فرسنگ ها فاصله داشتم. نوبت به سفازولین رسید. مهدی به سید گفت این یکی خیلی درد داره، بهتره وریدی تزریق بشه. نمی دانستم که مهدی هم تزریقات یاد دارد. او هم تابستانهای دوران دبیرستان را در کنار یک تزریقاتچی کار کرده بود. شورای پزشکی تشکیل دادند و آخر سر تصویب شد وریدی تزریق بشود. من هم فقط داشتم نگاهشان می کردم و به این فکر می کردم آیا زیر دست این متخصصان زنده خواهم ماند.

نشستم، البته بهتر است بگویم که مرا نشاندند، حسین مرا گرفته بود و مهدی هم دستم را آماده کرد. آستینم را تا جایی که ممکن برد بالا بردند. سید رضایت نداده بود که مهدی تزریق کند، زیرا به قول خودش صلاحیت این کار را نداشته است. او تجربه زیادی در تزریق ندارد و بهتر است این کار خطرناک توسط خود سید انجام شود. به من که نگاه کرد فهمید ترسیده ام و نگرانم. لبخندی زد و گفت نگران نباش، من می دانم چکار می کنم.

 خوشبختانه در همان اقدام اول رگ پیدا شد. زیاد درد نداشت. من تا به حال تجربه تزریق وردیدی را نداشتم. تا کنون حتی سرم هم به من تزریق نشده است. سید بسیار آرام تزریق می کرد. می دیدم که سرنگ را به آرامی می فشرد و بعد چند ثانیه ای آن را رها می کرد. سرنگ ده سی سی بود و با این وضعیتی که سید داشت تزریق می کرد، می بایست حالا حالا ها زیر دستش باشم.

مهدی از آن طرف می گفت، سید اصلاً عجله نکن، وریدی را باید خیلی آرام زد. و سید هم با سر تایید می کرد. آرام آرام دستم شروع به سرد شدن کرد. از همان آرنج به بالا یخ شد. سید با فواصل کوتاه حالم را جویا می شد و من هم با سر اعلام می کردم خوبم. چیزی به انتهای سرنگ نمانده بود که احساس عجیبی به من دست داد. آخرین کلمات از آخرین جمله سید را دیگر نشنیدم. احساس می کردم در خلا، کاملاً معلق شده ام. ناگهان چشمانم را غبار سیاهی پوشاند، آخرین چیزی که دیدم سطح فرش بود آنهم از کنار و به صورت افقی.

احساس می کردم درون کهکشان هستم. اجرامی با سرعت از کنارم می گذشتند، ولی من در حرکت بسیار کند بودم. در همان وضعیت معلقی هم که بودم، نمی توانستم دست و پایم را تکان دهم. وضع عجیبی بود. درد نداشت ولی چیز زیادی هم نمی فهمیدم . فکر کنم حواسم تا حدی از کار افتاده بود. نه صدایی، نه نوری، نه احساسی و نه حتی خبری. همه جا مملو از هیچ بود و من در این هیچستان هیچ نمی فهمیدم.

وقتی چشمانم را باز کردم، سه تا چهره ی رنگ پریده را بالای سرم دیدم، فکر کردم شاید مسئولین تحویل گرفتن اموات در آن دنیا هستند. از چهره هایشان ترس را به راحتی می شد تشخیص داد. مانده بودم که من باید بترسم، چرا اینها اینقدر ترسیده اند؟ آنجا فهمیدم که مرده ام! چقدر مرگ راحتی بود، زیاد درد نداشت و بیشتر شبیه یک سفر فضایی بود. هرچه به هم می گفتند را نمی فهمیدم، پیش خودم گفتم زبان اینجا با زبان ما فرق دارد. ای کاش در دنیا به ما می گفتند تا کمی به دنبال یادگیری این زبان می رفتیم.

کمی که گذشت و این اوهام از من فاصله گرفتند، دیدم بندگان خدا سید و حمید و مهدی مانند اسفند رو آتش در حال بالا پایین رفتن هستند. با زحمت بسیار به آنها گفتم چه شده؟ همین که صدایم درآمد کمی رنگ به چهره هایشان بازگشت. حسین پرسید ما را می شناسی؟ حمید گفت، می توانی دست و پایت را تکان دهی؟ مهدی می گفت چشمهایت خوب می بیند؟

از سوالاتشان بیشتر گیج شدم تا وضعیتی که در آن بودم. گفتم حسین جان این چرت و پرت ها چیه که می گویی؟ معلوم است که شما ها را می شناسم. همین چند کلمه من لبخندی هرچند اندک بر لبانشان جاری ساخت. به توصیه سید بعد از خوردن یک چای نبات، مرا بلند کردند تا ببیند می توانم راه بروم یا نه؟ طول اتاق را مانند مدل های مد برایشان (Catwalk)** رفتم تا خیالشان راحت شود.

  هر سه کنار من بودند و تمام حواسشان به من بود. حالم خیلی بهتر شده بود. یکی از نشانه های خوب شدن حالم، این بود که گرسنه شده بودم. تکه نانی آوردند و همان ته دلم را گرفت. حسین بنده خدا رفت و به قول خودش سوپ درست کرد. البته خوب بود، ولی نمی دانم سوپ بود یا آب و رب جوشیده با چند تا ماکارونی.

تا صبح نگذاشتند که بخوابم و هر نیم ساعت بیدارم می کردند و حالم را بررسی می کردند. به طوری که صبح از بیخوابی نمی توانستم از جایم بلند شوم.

*  حرکت آهسته در فیلم ها

**   راه رفتن به صورت خرامان(شبیه گربه) مدل ها بر روی سکوی نمایش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.