عیدی

بیست و هشتم اسفند بود، داشتم از پنجره کلاس به برف زیبایی که می آمد، نگاه می کردم. انصافاً آسمان هم حتی در این روزهای آخر سال، دست از کارش بر نمی دارد و وظیفه اش را به نحو احسن انجام می دهد، و من هم همچنین. امروز برای جمع بندی قبل از شروع تعطیلات نوروز برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم، بیست نمره ای و در سه صفحه، گفته بودم اگر غیبت کنند نمره آنها صفر خواهد شد. به همین خاطر بندگان خدا همه آمده بودند، و با نظم خاصی در حال امتحان دادن بودند.

زنگ دوم، مدیر مرا به گوشه ای کشاند و گفت: دو کلاس بعدی را یکی کنیم. دیدم فکر جالبی است، دانش آموزان را هم می توانم طوری کنار هم بنشانم که پایه های تحصیلشان با هم فرق کند و احتمال تقلب کمتر شود. فقط مشکل مراقب داشتم چون هیچ کدام از همکاران نبودند و فقط من و آقای مدیر بودیم. بنده خدا خودش که این پیشنهاد را مطرح کرده بود، لبخندی زد و گفت: نگران نباش یک کلاس با من.

امتحان ساعت سه و نیم عصر به پایان رسید، نمی دانم چرا اکثرشان تا همان لحظه آخر نشستند، شروع کردم به جمع آوری برگه ها، نگاه های بچه ها خیلی خاص شده بود. احساس شادمانی و شعف حضور در مدرسه آن هم در بیست و هشتم اسفند و همچنین لذت امتحان دادن، آن هم درس ریاضی را کاملاً می شد از حالت چهره و چشمانشان فهمید! می دانستم که در دل چقدر دارند مرا دعا می کنند!

برگه آخرین نفر را که گرفتم، دیدم همه این بچه ها هنوز در کلاس هستند و به خانه نمی روند، در دل گفتم آفرین به این بچه ها که واقعاً می خواهند کار را به درستی به تمام برسانند، حتماً ایستاده اند تا ایرادات و اشکالات خود را از من بپرسند، واقعاً باید به این بچه های احسنت گفت که حتی از کوچکترین لحظه هم برای یادگیری دریغ نمی کنند.

 وقتی پشت میز معلم رفتم، دست یکی از بچه ها بالا رفت. من هم با هیجان خاصی گفتم، بپرس پسرم، سوال یا مشکلی که داری را بپرس تا برایت به طور کامل توضیح دهم. با ترس و لرز بلند شد و آرام گفت: آقا اجازه عیدی یادتان نرود. می دانستم که آنها نمره می خواهند، ولی من اصلاً اهل این حرفها نبودم. به زور لبخندی زدم و  گفتم، از آن عیدی ها خبری نیست. تنها عیدی من به شما این است که آرزو می کنم در سال جدید موفق باشید و با تلاش بیشتر نمره بهتری بگیرید.

غرغر بچه ها دیگر زیر لبی نبود و کاملاً به گوش می رسید. ولی چه کنم که قانون اما و اگر ندارد. اول اینکه باید تا روز آخر، مدرسه بیایند. وگرنه خود آموزش و پروش اعلام می کرد که این هفته آخری همه مدارس تعطیل باشند. و دوم اینکه خودشان برای درس خواندن و نمره گرفتن باید تلاش کنند. نمره نتیجه تلاش خودشان است و من فقط آن را ثبت می کنم. هزاران بار به دانش آموزانم گفته ام که نمره دست من نیست، دست خودتان است. من فقط حساب کتابش را انجام می دهم.

پیشاپیش سال نو را به همه آنها تبریک گفتم و برایشان آرزوی سالی پر از موفقیت و نشاط کردم. دوباره لبخندی زدم و گفتم دیگر کاری با شما ندارم، برای تعطیلات عید هم هیچ تکلیفی نمی گویم، انشالله از چهاردهم فروردین کارمان را با شدت و دقت بیشتری ادامه خواهیم داد. انتظار داشتم به خاطر تکلیف ندادن خوشحال شوند و کلی از من تشکر کنند. اما چهره هایشان خبر از درونشان می داد و وقتی می خواستند از در کلاس خارج شوند، می شنیدم که آرام به هم می گفتند: انشاالله ماشین گیرش نیاید. انشالله راه بسته بشود، خدایا می شود این برف راه را ببندد.

از این دعاهای خیری که نثار من می کردند، خنده ام گرفته بود. وقتی وارد دفتر شدم و قضیه را برای آقای مدیر تعریف کردم او هم خندید و رو به من گفت، البته من دعا می کنم ماشین زود گیر بیاوری و بروی و ما و مدرسه و اهالی این روستا از دست تو یکی، که خیلی قانونمند و خشک و لایتغیر و … هستی،  خلاص شویم. البته با خنده گفت و زیاد بهم بر نخورد، ولی کلاً کنایه اش سنگین بود.

تا از در مدرسه بیرون آمدم و رسیدم کنار جاده، یک پاترول رسید و تا دست بلند کردم ایستاد و سوار شدم. برف همچنان می بارید و این ماشین قدرتمند هم بدون هیچ مشکلی به رفتن خود ادامه می داد، شانس آوردم و مقصد این ماشین گنبد بود و در محیطی گرم و نرم و بدون هیچ مشکلی به آزادشهر رسیدم و میدان الله پیدا شدم.

اینجا باران شدیدی می بارید. جایی نبود پناه بگیرم و خیس شدن را اصلاً دوست نداشتم، هنوز به دقیقه نکشیده بود که اتوبوسی مقابلم ترمز کرد و شاگرد آن در را باز کرد و گفت اگر گرگان می روی بپر بالا. وقتی سوار شدم تقریباً نیمی از اتوبوس خالی بود. تا گرگان هم بدون هیچ مشکلی رفتم، در این مدت که رفت و آمد می کردم این چنین توالی گیر آوردن وسیله برایم اتفاق نیفتاده بود، کلاً امروز روی شانس بودم.

یک ساعت مانده بود به حرکت قطار در ایستگاه گرگان بودم و روی صندلی نشسته بودم و داشتم به نفرین بچه ها فکر می کردم که خدا را شکر نگرفت. بندگان خدا چقدر هم از ته دل نفرین می کردند ولی فکر کنم چون کارم را به نحو احسن انجام دادم و همه چیز را درست و قانونی به نهایت رساندم، کفه به طرف من سنگین شد و تازه شانس هم یاری ام کرد. از اینجا به بعد هم که در قطار هستم و فردا اول صبح، به خانه خواهم رسید.

خیلی خسته بودم، تا بندرگز را توانستم دوام بیاورم و بعد تخت بالایی را باز کردم و با عذرخواهی از دیگر مسافران رفتم و خوابیدم. پتو را روی سرم کشیدم تا نور چراغ اذیتم نکند. خوبی قطار همین است که به راحتی می توان در آن خوابید، من از اتوبوس متنفر هستم، چون هیچ آزادی عمل ندارد. در قطار به راحتی می توانی بخوابی، بنشینی و حتی راه بروی، سرویس بهداشتی هم که بزرگترین مزیت قطار بر دیگر وسایل نقلیه است.

خواب خواب بودم که ناگهان با صدای بلند کسی که فریاد می زد واگن را ترک کنید بیدار شدم. وقتی کوپه را نگاه کردم هیچ کس نبود، از همان بالای تخت، نیم نگاهی به راهرو انداختم. تعداد زیادی در حال رفت و آمد بودند. بوی دود به شدت احساس می شد. هاج و واج مانده بودم که چه کنم که یک نفر در کوپه را باز کرد و تا مرا دید گفت، سریع به واگن عقبی بروید. هرچه وسیله هم دارید، همراه خود بردارید.

نمی دانستم خواب دارم می بینم یا در بیداری هستم. فقط روی تخت نشسته بودم و آن آقا را نگاه می کردم، چند لحظه ای که گذشت ناگاه یقه مرا گرفت و گفت بیداری؟ باید سریع واگن را ترک کنی، لکوموتیو دوم آتش گرفته است و این هم اولین واگن بعد از آن است. خطرناک است، ممکن است آتش سرایت کند. سریع حرکت کن و به واگن عقبی برو.

خدا را شکر با همان لباس رسمی خوابیده بودم و همین باعث شد فقط در یک حرکت سریع به پایین بپرم و تنها کیفی را که داشتم بردارم و به راهرو بروم. تقریباً دود کل راهرو را گرفته بود، وقتی من وارد راهرو شدم دیگر کسی نبود و تنها بودم و شروع کردم به دویدن به سمت واگن عقبی. هنوز به محل اتصال دو واگن نرسیده بودم که ناگهان واگن با صدایی مهیب تکانی خورد و من همانجا به زمین افتادم. شانس آوردم در محل اتصال نبودم وگرنه  احتمال آسیب دیدن خیلی زیاد می شد.

در واگن بعدی همه مضطرب بودند و در هر کوپه چهار نفری، هفت هشت نفر نشسته بودند. بعضی از خانم ها حتی گریه می کردند. من هم مانند خیلی از مسافران در همان راهرو ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا ببینیم چه خواهد شد. مامور سالن آمد و گفت نگران نباشید، خدا را شکر لکوموتیو را از واگن ها جدا کرده اند، و دیگر خطری نیست، مسافران واگن جلویی می توانند به جای اولیه خود برگردند.

نمی دانستم کجاییم و هرچه از پشت شیشه پنجره سعی می کردم بیرون را نگاه کنم، چیزی دیده نمی شد. تنها چیزی که فهمیدم این بود که منطقه کوهستانی هستیم، یعنی سوادکوه. از یکی از مامورین قطار که داشت از مقابل کوپه ما می گذشت پرسیدم در کدام بلاک* هستیم. خیلی سریع گفت گدوک فیروزکوه. خیالم راحت تر شد. مسیر پر پیچ خم و خطرناک و در عین حال بسیار زیبای سه خط طلا که در بلاک های ورسک و دوگل و گدوک است را پشت سرگذاشته ایم. و همچنین به ایستگاه مهم فیروزکوه هم نزدیک هستیم.

قطار های مسیر شمال توسط لکوموتیو های GM به حرکت در می آیند، این لکوموتیو ها که از نوع الکترودیزل هستند بسیار قدرتمند هستند. ولی به خاطر شیب زیاد خط و کنترل قطار معمولاً دو تا از این لکوموتیو ها را به هم وصل می کنند که نیروی هر دوی آنها قدرت کشش مناسب را برای به حرکت درآوردن یا کنترل قطار ایجاد می کند. متاسفانه دیزل دوم قطار ما برایش حادثه ای رخ داده بود و آتش گرفته بود. خوشبختانه سریع واگن ها و دیزل اول را جدا کردند و آتش هم اطفا شد.

به قول خود راه آهنی ها مانورهایی انجام شد و بعد از خاموش کردن لکوموتیو دوم، دوباره لکوموتیو اول و واگن ها را به هم وصل کردند و به آرامی به سمت فیروزکوه به راه افتادیم. لکوموتیو دوم حالا دیگر در حکم لکوموتیو سرد بود، یعنی اینکه دیگر کمکی به لکوموتیو اول نمی کرد و تازه باری بود بر روی دوش او. دلم برایش می سوخت که دیگر نمی توانست کمک دوست و یار قدیمی اش باشد. فشاری که بر لکوموتیو اول می آمد را به راحتی می شد از صدای آن فهمید. البته به طور کل صدای لکوموتیو های GM برای من بسیار گوش نواز است.

 بلاک گدوک به فیروزکوه شیب چندانی ندارد و پیچ خم آن هم بسیار کم است. به همین خاطر مامورین قطار و لکوموتیو رانان توانستند با احتیاط کامل قطار را به سلامت به ایستگاه فیروز کوه برسانند. در این شرایط دیگر نمی شد خوابید، از طرفی علاقه من به قطار و از طرف دیگر حس کنجکاوی ایم باعث شد به ابتدای واگن یعنی محل اتصال به لکوموتیو بروم و شاهد تلاش های بسیار سخت کارکنان راه آهن باشم. واقعاً دست مریزاد که در این سرما اینگونه برای خدمت رسانی و رفع مشکل زحمت می کشند.

با نزدیک ترین ایستگاهی که لکوموتیو داشته باشد تماس گرفتند تا یک لکوموتیو به فیروز کوه اعزام شود. البته نفهمیدم کدام ایستگاه بود ولی حدس می زنم پل سفید بود. بودن لکوموتیو دوم بسیار مهم و حیاتی است. از اینجا به بعد تا خود بن کوه سرازیری است و کنترل قطار بسیار مهم است. فکر کنم دو ساعتی طول کشید تا لکوموتیو دوم رسید.

وقتی مانورهای جابه جایی لکوموتیو ها و همچنین اتصال آن به واگن ها را انجام می دادند، هوا تقریباً روشن شده بود. ما باید ساعت پنج صبح می رسیدیم تهران و حالا که ساعت حدود شش است هنوز در فیروز کوه هستیم. بیشتر مسافران اعصابشان به هم ریخته بود، ولی من که در تمام این مدت سرگرم تماشای مواردی بودم که به آن علاقه بسیار داشتم این گذر زمان را نفهمیده بودم. واقعاً دم مامورین قطار گرم که به من اجازه دادن شاهد زحماتشان باشم.

تا بن کوه و بعد آن ایستگاه گرمسار می شد احتیاط و مراعات را در نوع حرکت قطار دید. با اینکه لکوموتیو ها سالم بودند ولی احتیاط در این مسیر که از دره حبله رود می گذشت واجب بود. ولی وقتی وارد مسیر گرمسار به تهران شدیم سرعت قطار واقعاً اعجاب آور بود. البته این سرعت حتی نمی توانست بخش کوچکی از این تاخیر عظیم را جبران کند.

وقتی در ایستگاه راه آهن تهران از قطار پیاده شدم و پایم را روی سکو گذاشتم، ساعت بزرگ ایستگاه دنگ و دونگی کرد و وقت را ده صبح اعلام کرد. پنج ساعت تاخیر واقعاً بسیار زیاد بود ولی خدا را شکر با زحمات پرسنل راه آهن صحیح و سالم به مقصد رسیدیم. وقتی وارد سالن راه آهن شدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سریع به سمت تلفن های کارتی بروم و با خانه تماس بگیرم. با توجه به این تاخیر زیاد، حتماً نگران شده اند.

 مادرم که نای صحبت کردن نداشت از بس گریه کرده بود. پدر توانسته بود با راه آهن تماس بگیرد و از تاخیر زیاد قطار گرگان تهران مطلع شود. بنده خدا می گفت هرچه به مادرت گفتم مشکل خاصی نیست اصلاً گوش نمی کرد و فقط گریه می کرد، که بچه ام در قطار چه بلایی سرش آمده است. کل داستان را برایشان شرح دادم و خیالشان را تا حدی راحت کردم.

معمولاً برای رفتن از میدان راه آهن به تهرانپارس که خانه ما آنجا بود، ابتدا با اتوبوس واحد به میدان امام حسین می رفتم و بعد از آنجا با اتوبوس های برقی به سه راه تهرانپارس می رفتم. نیم ساعتی طول کشید تا اتوبوس پر شود. در میدان خراسان به خاطر کنده کاری ترافیک بسیار بدی ایجاد شده بود. وقتی در میدان امام حسین از ماشین پیاده شدم ساعت نزدیک دوازده بود. سوار اتوبوس برقی شدم. خستگی زیاد باعث شد که خوابم ببرد.

وقتی چشمانم را باز کردم هیچ کس در اتوبوس نبود. فکر کردم به مقصد رسیده ام. ولی وقتی پیاده شدم و انبوهی از اتوبوس های برقی که قطار شده بودند را دیدم تازه فهمیدم که برق مسیر قطع شده است. ایستگاه سبلان بود و هنوز تا مقصد راه بسیاری مانده بود. به خاطر این اتفاق جمعیت بسیار زیادی می خواستند با شخصی یا تاکسی بروند و همین باعث ترافیک شدید شده بود و هیچ وسیله ای هم برای رفتن یافت نمی شد.

پیاده به سمت تهرانپارس به راه افتادم. سرمای روزهای آخر زمستان با آلودگی هوا کاملاً شرایط را به وضع وخیمی کشانده بود. همینطور که پیاده در حال پیمودن مسیر بودم به این فکر می کردم که چه اتفاقاتی در این بیست و چهار ساعت بر من گذشته است. تنها چیزی که به طور منظم از مقابل چشمانم رژه می رفتند، چهره های بچه ها و نفرین هایی بود که نثار من کردند. چهره های تک تکشان از مقابل چشمانم می گذشت و تمام جملاتی را که می گفتند نیز در گوشم با وضوح تمام می شنیدم. این عیدی بچه ها بود برای من.

*بلاک: فاصله بین دو ایستگاه را در راه آهن بلاک می گویند.

2 دیدگاه در “عیدی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.