روغن چرخ

حدود یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و هنوز مشکل آب مدرسه حل نشده بود، هر دانش آموز بطری آبی به همراه داشت تا تشنگی اش را رفع کند، ولی برای دستشویی مشکل خیلی حادتر بود. همسایگان مدرسه با فراغ بال پذیرای بچه ها بودند. ولی این وضعیت تا کی باید به این صورت ادامه می یافت؟ آقای مدیر، کلی با اداره تماس گرفته و مکاتبه کرده بود ولی هیچ اقدامی از طرف اداره آموزش و پرورش انجام نشده بود.

آخر سر باز هم همت اهالی روستا بود که در یک روز جمعه که من هم در روستا بودم، جمع شدند و هر کس در حد توانش کمکی کرد و وسایل مورد نیاز خریداری شد و با حفاری و لوله کشی از رو، این مشکل حاد مدرسه برطرف شد. واقعاً املتی که یکی از همسایه ها آماده کرده بود، مزه ای پر معنی می داد. این همدلی و همکاری و به فکر دیگران بودند در اینجا به وفور مشاهده می شود. چند نفر از افرادی که به فکر حل مشکل مدرسه بودند، حتی دانش آموزی هم در مدرسه نداشتند و این اوج ایثار و فداکاری است.

شنبه وقتی دانش آموزان به مدرسه آمدند باورشان نمی شد که آب مدرسه وصل شده است. تقریباً همه دانش آموزان یک جرعه ای از شیرهای آبخوری نوشیدند و لبخند بر لبانشان نقش بست. زنگ تفریح دوم بود که ماشین اداره گرد و خاک کنان وارد حیاط مدرسه شد. پیش خودم فکر  کردم این بار چگونه جواب ایرادات بنی اسرائیلی آنها را بدهم. هر بار که آمده بودند فقط نیمه خالی لیوان را دیده بودند .از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند. دریغ از یک خسته نباشید.

سریع به کلاس رفتم تا روی ماهشان! را نبینم. نمی دانم چه شد که خیلی سریع رفتند. در زنگ تفریح بعدی وقتی وارد دفتر شدم، قیافه عبوس آقای مدیر مرا متعجب کرد. کمتر دیده بودم آقای مدیر ناراحت و عصبانی شود. تا خواستم چیزی بپرسم، خودش شروع کرد به بد و بیراه گفتن. بعد از یک ماه آمده اند و به جای دستت درد نکند از من فاکتورهای لوله ها و وسایلی که خریده ام را می خواهند، مگر شما پولش را داده اید که حالا فاکتور می خواهید. مگر شما مشکل را رفع کرده اید که حالا سندهای مالی آن را می خواهید.

سریع رفتم آبدارخانه و چند تا چایی ریختم و آوردم دفتر و یکی را به آقای مدیر تعارف کردم تا شاید با نوشیدن آن کمی آرامتر شود. خدا را شکر جواب داد و بعد از نوشیدن چای بر روی صندلی اش نشست و نگاهش در افق ها محو شد. کاملاً حق را به آقای مدیر می دادم. خودم شاهد بودم که دیروز چقدر زحمت کشید و همچون کارگری کارها را انجام می داد. این برخورد حقش نبود، ولی حیف که اداره متاسفانه این چیزها را نمی بیند، یا شاید نمی خواهد که ببیند.

آنقدر که عصبانیت آقای مدیر در کانون توجه بود، متوجه دستگاه نسبتاً بزرگ و تا حدی خاک گرفته کنار میزش نشدیم. یکی از همکاران گفت: این استنسیل از کجا آ مده است؟ آقای مدیر لبخند تلخی زد و گفت :خیر سرشان برای ما دستگاه تکثیر آورده اند، از قیافه اش معلوم است سالها در انباری یکی از مدارس شهر خاک خورده و حالا که یادشان آمده است، آورده اند برای ما. اصلاً مطمئن نیستم که کار می کند یا نه؟

چند نفری این دستگاه سنگین را  به حیاط بردیم و هرکسی گوشه ای را تمیز می کرد. خاک تا اعماقش نفوذ کرده بود و نیاز به پمپ باد داشت، تا جایی که می شد با پف، خاک ها را خارج کردیم. نفسمان گرفت ولی آنچنان که باید و شاید تمیزی مشاهده نکردیم. از بس کار نکرده بود زنگ زده بود. ولی هر چه بود از آن جعبه چوبی بهتر بود. جعبه ای که تکثیر با آن جان آدمی را می گرفت.

روش کار این دستگاه عریض و طویل با همان جعبه چوبی تفاوت چندانی نداشت. مومی روی توپی آن وصل می شد، جوهر از پشتش پمپ می شد و نوشته ها روی کاغذ چاپ می شد. دسته ای داشت که با چرخاندن آن، این کار انجام می شد. ولی این دسته به سختی می چرخید و نیاز مبرم به روغن کاری داشت. به آقای مدیر گفتم، او هم هرچه مدرسه را گشت، روغن پیدا نکرد.

آقای مدیر یکی از بچه ها را که خانه آنها نزدیک مدرسه بود را صدا کرد و به داخل دفتر آورد. دانش آموز بنده خدا کاملاً شوکه شده بود و فقط یک دم می گفت آقا اجازه تقصیر ما نبود. آقای مدیر هم که اصلاً حوصله نداشت رو به دانش آموز کرد و گفت با این کارها کار ندارم، سریع می روی خانه و روغن چرخ می آوری. مگر نمی بینی دل و روده این دستگاه پخش شده است روی زمین. نیاز به روغن کاری دارد.

همین که کلمه روغن چرخ از زبان آقای مدیر جاری شد، رنگ از رخسار این بچه پرید و صورتش مانند گچ سفید شد. حتی نفس هم نمی کشید و همچون چوبی خشک فقط ایستاده بود و آقای مدیر را نگاه می کرد. بهت به همراه ترس را می شد در تمام اجزای بدن این بنده خدا دید. کاملاً وحشت زده فقط آقای مدیر را نگاه می کرد و هیچ حرکتی هم نمی کرد. این واکنش تعجب ما را برانگیخت ولی آقای مدیر را عصبانی کرد. برای بار دوم با صدایی بلند تر گفت برو خانه و روغن چرخ بیاور.

دانش آموز بنده خدا هر چه در توان داشت را جمع کرد و به زحمت این یک کلمه را گفت: نمی توانم. آقای مدیر هم بدون توجه به شرایط این بچه داد و بیداد راه انداخت و گفت مگر می شود نتوانی، هر کاری را که به عقل جن هم نمی رسد انجام می دهید، حالا یک کار کوچک برای مدرسه را نمی توانید انجام دهید. بروید از پدر مادرهایتان یاد بگیرید که اگر آنها نبودند مدرسه حالا حالا ها آب نداشت.

این برخورد مدیر باعث شد که دانش آموز نگون بخت ناگهان بزند زیر گریه. چنان اشکهایش سرازیر شده بود که انگار کسی از عزیزانش را از دست داده است. با توجه به شناختی که از او داشتم این گریه اصلاً برایم قابل قبول نبود. درست است که ریز نقش بود ولی شخصیت محکمی داشت. همین نگرانم کرد، گریه شدید این بچه حتماً دلیلی دارد که ما نمی دانیم.

 تا خواستم واکنشی نشان دهم حسین دست او را گرفت و سریع از دفتر بیرون برد و وارد کلاس شدند، من هم پشت سرشان رفتم. هر دو سعی می کردیم او را آرام کنیم ولی حتی ذره ای از اشک ریختنش کم نمی شد. در میان آن همه اشک و گریه فقط تکرار می کرد آقا به خدا کار ما نیست. کار پدرمان هم نیست. آقا اجازه به ما رحم کنید. ما برای این کارها هنوز خیلی بچه ایم. ما زور زیاد نداریم. به خدا.

باز هم سریع به آبدار خانه رفتم و یک لیوان آب سرد برای این دانش آموز آوردم. اول نمی نوشید ولی با اصرار حسین جرعه جرعه تا ته لیوان را نوشید. همین تا حدی آرامش کرد. ولی هنوز چهره اش وحشت زده بود. با اشاره به حسین گفتم بگذار زمان بگذرد، کاری به کارش نداشته باشیم و بگذاریم هر وقت حالش بهتر شود به حیاط مدرسه برود. بعداً از او خواهیم پرسید. دانستن علت این واکنش واقعاً بریمان حیاتی بود. چه طور برای روغن چرخ این بچه زد زیر گریه.

خوشبختانه زنگ آخر با کلاس همان دانش آموز درس داشتم. وقتی زنگ خورد و دانش آموزان با هیاهوی همیشگی در حال فرار از مدرسه بودند. آن دانش آموز را صدا کردم و صبر کردم همه بروند. بعد از او خواستم تا علت آن گریه برای آوردن روغن چرخ را بگوید. باز ترس به چشمانش دوید ولی این بار توانست کمی خودش را کنترل کند. و شروع کرد به سخن گفتن.

آقا اجازه چند وقت پیش پدرم می خواست به تراکتور روغن چرخ بزند. چرخ عقب تراکتور را باز کرد. عمویم هم بود و من هم همانجا داشتم آنها را نگاه می کردم. جک را زیر تراکتور بردند و پیچ های چرخ را به سختی باز کردند. نمی دانم چه طور شد که چرخ افتاد روی پدرم. عمویم هر کاری کرد نتوانست چرخ را بلند کند. آقا اجازه می دانید که چرخ عقب تراکتور خیلی بزرگ است.

بعد آقا ما زدیم زیر گریه و همسایه ها چند نفری آمدند و به سختی چرخ را بلند کردند و پدرم را از زیر آن بیرون آوردند. بهداری گفت باید به شهر برود، اینجا نمی شود کاری انجام داد و پدرم آن شب رفت به شهر و چند روز بعد با دست گچ گرفته و پای باندپیچی شده به خانه آمد. هنوز هم دستش در گچ است و به سختی راه می رود. درد زیاد دارد.

به اینجاها که رسید باز قطرات اشکی بود که این بار آرام از گوشه چشمش جاری می شد. گفت آقا اجازه بابای ما با آن همه زوری که داشت نتوانست روغن چرخ را درست کند. اصلاً به جای روغنش نرسید و همان چرخ کارش را ساخت، تازه کارش به بیمارستان هم کشید. من با این قد کوتاه و زور کم چه طور می توانم روغن چرخ را برای آقای مدیر بیاورم. من حتماً له می شوم و می میرم.

دستی بر سرش کشیدم و با لبخندی گفتم. نگران نباش، منظور آقای مدیر آن چیزی که تو فکر می کردی نبود. البته تو هم حق داری بترسی. دیگر خیالت راحت باشد که نه من، نه آقای مدیر دیگر از شما چیزی نمی خواهیم. با لبخند به او نگاه می کردم که ناگاه باز هم از حالت ترس و ناراحتی به حالت بهتی متعجبانه تغییر وضعیت داد. فقط مستقیم در چشمانم نگاه می کرد. باز چه شده و این بچه باز چه چیزی را اشتباه فهمیده است؟ کمی تکانش دادم و صدایش کردم تا از این حالت خارج شود.

صدای آقای مدیر که مرا صدا می زد را شنیدم که می گفت ول کن این ریاضی را بیا که می خواهم در حیاط را قفل کنم. به پشتش زدم و دستم را به سوی بردم تا خداحافظی کنیم. با دستی لرزان دستم را گرفت. ضربان قلبش را در دستش احساس می کردم. بعد سریع به سمت در کلاس رفت. همانجا مقابل در کلاس ایستاد و با همان نگاه متعجبانه و معصومانه به من نگریست و فقط گفت آقا اجازه شما هم که مهربانید. در کلاس اصلاً اینجوری نیستید. بعد دوید و رفت.

چقدر دنیای این بچه ها معصومانه و کودکانه است. وقتی دویدن او را در حیاط مدرسه می دیدم کاملاً احساس می کردم در حال پرواز است. واقعاً چقدر مسئولیت ما سخت است. ولی این جمله آخرش همچنان در من ماند. حیف که این بچه ها در این سن، فلسفه رفتار مرا نمی فهمند و شاید سالها بعد به آن برسند. البته شاید.

2 دیدگاه در “روغن چرخ”

  1. درود خدمت شما آموزگار گرامی
    به قول معروف این قافله عمر عجب میگذرد …
    از کودکی تا به الان اندازه یک چشم بر هم زدن گذشته …
    ایام تان شاد کام باشد…

    1. سلام و سپاس. واقعاً این قافله عجب می گذرد. انگار دیروز بود … ولی حدود بیست و پنج سال پیش بود.

پاسخ دادن به حسین از شیراز لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.