اضافه کار

از همان صبح که در مدرسه دخترانه ،مدیر مدرسه پسرانه مشخص شد، اضطراب عجیبی پیدا کردم،آنقدر که واقعاً زنگ آخر هیچ نفهمیدم که چه درس دادم.تمام فکرم شده بود صحبت های دیشب این آقای مدیر و هرچه بیشتر در فکر فرو می رفتم نگرانی ام به شکلی کاملاً تصاعدی بیشتر می شد.پیش خودم تحلیل کردم که حتی اگر حرف هایش را شوخی هم در نظر بگیرم. از این به بعد در مدرسه پسرانه فقط باید شوخی هایشان را تحمل کنم.و اگر هم جدی باشد که جنگ در می گیرد و من اصلاً تاب هیچ کدامشان را ندارم.

وقتی زنگ خانه خورد ،اصلاً دوست نداشتم از مدرسه بیرون روم.فکرم همچنان مشغول بود . حسین مرا به خودم آورد و گفت:چیزی نیست بیا برویم،زیاد در فکر حرف های دیشب نباش.وقتی به او نگاه کردم و در ادامه دیگر همکاران را هم بررسی کردم تنها کسی که شلوار فاستونی با تعداد متنابهی پیله داشت من بودم و دیگران  یا شلوارشان لی بود و یا راسته.واقعاً نمی دانم چرا اینقدر این چیزهای جزئی برایم اینقدر سهمگین شده بود.

در راه به سمت مدرسه پسرانه حسین حرف هایی می زد که اصلاً نمی شنیدم.تازه به یاد آوردم که این آقای مدیر همان همکار عصبانی روز دوم مدرسه بود که چنان بر سرم داد کشید که در جا خشکم زد.همین فکر باعث شد که همانجا هم خشکم بزند. پاهایم اصلاً قدرت حرکت نداشت و اگر حسین نبود ساعتها در همانجا می ایستادم.فکر اینکه او مدیر مدرسه باشد و هر روز بخواهی با او روبرو شوی بسیار آزارم می داد.نه ماه تمام می بایست شرایطی را تحمل کنم که از توانم خارج بود.

با ترس و لرز وارد مدرسه پسرانه شدم.حسین زودتر از من وارد دفتر شد . آقای مدیر پشت میز مدیریتش نشسته بود و تا وقتی ما را دید لبخندی بر لبانش شکفت که معنی بسیاری داشت.هرچه می خواستم راهی بیابم که وارد دفتر نشوم ممکن نبود ،سرم را پایین انداختم و با سلامی وارد شدم.فقط من بودم و حسین و آقای مدیر ،سلامم را علیک داد و بعد از چند لحظه سکوت که در دفتر حاکم بود، رو به من کرد و گفت :دیدی گذر پوست به دبّاغخانه هم می افتد.الکن شده بودم و توانایی پاسخ دادن نداشتم.

کمی که گذشت دوباره رو به من کرد و گفت ،نگران نباش ،شوخی کردم .با این حال و روزی که در تو می بینم اصلاً جنبه شوخی نداری و چیزی نمانده پس بی افتی. واقعاً هم جنبه شوخی نداشتم و ندارم . در این گونه مواقع یا کاملاً عصبانی و برافروخته می شوم،یا چنان ناراحت می شوم که همه چیز از چهره ام کاملاً هویدا می گردد.

زنگ اول کلاس رفتم و با توجه به اتفاقاتی که در همان بدو ورود رخ داده بود زیاد حواسم به کلاس نبود و به همین خاطر اولین اشتباهم را در حل یکی از تمارین انجام دادم. ولی جالب این بود که تا خودم نفهمیدم هیچ کدام از بچه ها هم متوجه نشده بودند. در هر صورت سریع اصلاحش کردم و کمی دقتم را بالا بردم تا دیگر از این اتفاق ها در کلاسهایم رخ ندهد.

زنگ تفریح همان کنار در ورودی روی صندلی نشستم .مدرسه سه کلاسه فقط سه دبیر دارد که من بودم و حسین و یکی دیگر از همکاران که دبیر حرفه و فن بود.آنها با هم و با مدیر صحبت می کردند ولی من اصلاً وارد بحث نمی شدم و ساکت در همان گوشه نشسته بودم.در حال خودم بودم که ناگاه آقای مدیر دوباره مرا خطاب قرار داد.

به من می گفت اضافه کار می خواهی ؟قرار است کلاس اول راهنمایی را به خاطر تعداد زیادشان دو تا کلاس کنیم و همین باعث می شود پنج ساعت اضافه کار به شما تعلق بگیرد .ضمناً ما دبیر هنر هم نداریم و چهار ساعت هم هنر به شما می دهم و با این اوصاف می شود نه ساعت اضافه کار.برنامه ات هم چهار روز می شود .خوب است دیگر ،نیامده پولدار هم شدی!

اصلاً از گفته هایش چیزی  متوجه نشدم،اضافه کار چیست ؟هنر را مگر من که دبیر ریاضی هستم باید تدریس کنم؟پولدار شدن به چه معنی است؟ من که هنوز حتی از استخدام قطعی ام مطمئن نیستم. این چیزها دیگر چیست که این آقای مدیر تازه به مدیریت رسیده به من می گوید؟

سرم را پایین انداختم و شروع کردم به فکر کردن ،کمی که به ذهنم فشار آوردم به یادم آمد که پدرم گاهی اوقات بعدازظهرها دیر به خانه می آمد و همیشه مادر می گفت که اضافه کاری دارد،پس یعنی باید بیشتر در مدرسه بمانم و کار بیشتری انجام دهم،ولی باز این سوال برایم پیش آمد که مگر می شود بیشتر از زمان مدرسه بچه ها را در کلاس نگاه داشت؟

در خودم بودم که باز با نهیب آقای مدیر به خودم آمدم، از همان لبخندهای ملیحش بر لب داشت و رو به من کرد و گفت،آقای دبیر تازه کار ، می بینم دوباره سیستم هایت دچار اختلال شده اند و گیج می زنی، انگار تا به امروز اصلاً در آموزش و پرورش نبوده ای و هیچ چیزی از وضعیت مدرسه نمی دانی.می خواستم حرف هایش را تایید کنم که خودش پیش دستی کرد و گفت آنقدر ناشی و تازه کار هستی که همه چیز را باید برایت توضیح دهم.

آقای محترم دبیر ریاضی !،شما بیست و چهار ساعت موظفی داری یعنی باید برای گرفتن حقوق از آموزش و پرورش در هفته بیست و چهار ساعت تدریس کنی ،اگر کلاسی بیشتر برای تدریس بگیری می شود اضافه کار و پولش را جدا گانه به شما می دهند.یعنی هم حقوق می گیری و هم مبلغی به عنوان حق التدریس برای ساعت های اضافه ات می گیری.متوجه شدی؟

تایید کردم و باز به فکر فرو رفتم ،دوباره مرا صدا زد و گفت باز چه شده که در فکر فرورفتی؟گفتم چیزی نیست داشتم حساب می کردم که من بیست و چهار ساعت نداشتم و بیست و شش ساعت دارم ،پس آن دو ساعت هم اضافه کار می شود و در این صورت مجموع اضافه کاری هایم می شود یازده ساعت .کمی اخم کرد و گفت نیامده برای من اضافه کارهایش را حساب می کند.شیطان می گوید به خاطر این همه ساعت ساعت گفتنش برنامه اش را تا پنجشنبه بکشانم تا حالش جا بیاید.

تا این را گفت ،بلند شدم و به سویش رفتم و گفتم اضافه کار نمی خواهم و خواهش می کنم تا همان چهارشنبه باشد تا حداقل آخر هفته ها بتوانم به خانه بروم.نگاهی معنی دار به من انداخت و بعد به صندلی اش تکیه داد و گفت باشد فقط به شرط اینکه اولین اضافه کاری ات را ریختند یک سور پرمایه به ما بدهی!قبول کردم و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.

در خانه وقتی با حسین در مورد اضافه کار صحبت می کردم او هم گفت که به خاطر اضافه شدن کلاس او هم چهار ساعت علوم و دو ساعت هنر اضافه کار دارد. حسین می گفت انشالله این پول اضافه کار خرج رفت و آمد مان را درآورد.این گفته حسین مرا دوباره به فکر فرو برد که چند سال می بایست این دوری و این راه سخت را تحمل کنم؟

برنامه کاری من در اولین سال خدمت بدین صورت شد سه کلاس در مدرسه دخترانه که جمعاً می شود سیزده ساعت در روزهای شنبه و یکشنبه و دو شنبه و جالب این بود که یکشنبه فقط برای یک تک ساعت باید به مدرسه می رفتم. و همچنین چهار کلاس در مدرسه پسرانه که جمعاً می شود بیست و دو ساعت در روزهای شنبه و یک شنبه و دوشنبه و سه شنبه.

خدا را شکر می کردم که می توانستم حداقل سه روز را در خانه باشم و همین برایم خیلی خیلی خوب بود.

مدیر مدرسه پسرانه

زندگی با حسین کمی سخت ولی خیلی خوب بود.کلاً هرجا نظم حاکم شود و همه چیز سرجایش باشد امورات کمی به سختی ولی خیلی خوب می گذرد.فقط گاهی اوقات رعایت قوانین کمی دشوار می شود.مثلاً امروز که بعد از دو نوبت تدریس خسته و کوفته به خانه رسیدم تنها چیزی که می توانست کمی آرامم کند،چای بود که متاسفانه طبق قوانین خانه ما فقط می بایست روزی یک بار آن هم صبح ها تهیه شود.

تصمیم گرفتم خبری به سماور خانه آقا نعمت بزنم ،از در اتاق خارج شده بودم که با هجوم یاالله عده ای که صدایشان نشان می داد تعدادشان هم زیاد است مواجه شدم،همکاران گرانقدر بودند که آمده بودند خبر ما آش خورها را بگیرند.اولش با اخم جواب سلام شان را دادم و سرم را پایین انداختم و یک راست رفتم پیش نعمت،چایش را خورده بود ،سماورش هم هیچ بخاری نداشت.

مغموم برگشتم داخل اتاق و یک گوشه کز کردم و نشستم،حسین با آنها صحبت می کرد و من ساکت بودم.هنوز از آن برخوردشان در مدرسه کمی دلگیر بودم.آن روز چنان با اخم و توپ پر آمده بودند که انگار من مقصر به هم خوردن برنامه آنها شده بودم.مخصوصاً آن آقای خیلی عصبانی. در این افکارم بودم که همان آقای عصبانی رو به ما کرد و گفت:مهمانانتان را با چایی پذیرایی نمی کنید؟

اشاره حسین یعنی کتری را روی گاز بگذار،با اکراه به سمت کتری رفتم ولی ته دلم خوشحال بودم،چون حداقل آمدن این همکاران مرا به چایی که خیلی هوس کرده بودم می رساند. کتری را پر آب کردم و گذاشتم روی پیک نیکی که کنار اتاق بود.در همان حال که منتظر جوش آمدن آب کتری بودم، یکی از همکاران به کنارم آمد و از محل زندگی و تربیت معلم و . . . صحبت پیش کشید تا من هم کمی از آن حالت خارج شوم.فکر کنم فهمیده بود که هنوز ناراحت هستم.

همکاران هر کدام از خود و جایی که آمده بودند و سابقه شان و خاطراتشان صحبت می کردند. در این بین فقط دو تن از همکاران باعث تعجب من شدند ،چون آنها متاهل بودند و با خانواده در روستا بیتوته می کردند، ابتدا به نظرم زندگی با زن و بچه در این روستا خیلی سخت آمد ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم اهالی این روستا همه در حال زندگی هستند و شکایتی هم ندارند.پس زندگی در هرجا مشخصات و مختصات خودش را دارد.باید قواعدش را رعایت کنی تا سخت بودنش کمتر شود.

بعد از صرف چای بحثی که بین همکاران خیلی جدی مطرح شد و من حسین فقط شنونده بودیم،مدیر مدرسه پسرانه بود.چون مدرسه پسرانه هنوز مدیرش تعیین نشده بود و همان مدیر مدرسه دخترانه سرپرست مدرسه بود.آنجا فهمیدم که آقای مدیر در اصل مدیر دخترانه است و این چند روز برای کمک به مدرسه پسرانه می آمده.

 دو سه نفری می گفتند که در خواست مدیریت داده اند و امروز و فردا اداره جوابش را می دهد. یکی از آنها گفت اگر من مدیر شوم ،مدرسه باید کاملاً منظم باشد،هم دانش آموزان، هم معلمان سر موقع بیایند و سر موقع بروند ،همه هم باید ماهی یک بار امتحان بگیرند.با این گفته پوزخندها و مسخره کردن های دیگر همکاران هم شروع شد،آن یکی می گفت داداش اینجا آخر دنیاست، مدرسه البرز نیست که اینجوری فرمان گرفتی و داری میری،از آن طرف هم یکی گفت:مگر می خواهی پادگان راه بی اندازی؟

نوبت همکار بعدی رسید و گفت: من با اینجور مسخره بازی ها کار ندارم. من اگر مدیر شوم، اول باید حساب بعضی معلم ها را برسم ،چیه بعضی ها تیپ مثبت می زنند و لباس رو می اندازند و ریششان را بلند می کنند و. . .  معلم من باید شیش تیغه کند و با شلوار لی بیاید مدرسه ،همین صحبت باعث شد که دیگران هم نظراتی دهند که در جای خودش جالب و پر معنی بود.

صحبت این همکار و به تبع آن دیگر همکاران ،کمی مرا به فکر فرو برد ،بیشتر نشانی هایی که می دادند به من می خورد ،ولی من اصلاً ادای بچه مثبت ها را در نمی آوردم،از اولی که یادم می آید همینجوری بودم، راستش از شلوار لی بدم می آید. چون هیکلم چاق است زیاد به من نمی آید و پوشیدنش برای من اصلاً صورت خوشی ندارد.

ضمناً رو انداختن پیراهن مگر چه عیبی دارد که اینها اینقدر روی آن حساس شده اند.مگر من به نوع پوشش آنها کاری دارم؟تا به حال هم نشنیده بودم که کسی را به خاطر ریش و سبیل ظاهرش مورد انتقاد قرار دهند، خوب هر کسی سلیقه و عقایدی دارد.من از زمانی که به یاد دارم محاسنم را نگاه می داشتم.ایرادش کجاست؟نمی دانم.

فقط حسین را نگاه می کردم و او هم فقط مرا می نگریست.جو تا حدی سنگین شده بود و بیشتر این وزن دوباره بر دوش من بود.می خواستم چیزی بگویم ولی نمی توانستم به همین خاطر به حسین اشاره کردم که تو چیزی بگو ،او هم مانند من کاملاً بهت زده مانده بود .ولی وقتی خنده ها شروع شد و صحبت به سمت دیگری رفت تا حدی خیالم راحت شد که اینها برای مزاح و شوخی این حرف ها را می زدند.ولی شوخی هایشان هم بی مزه بود.

ساعت حدود هشت شب شده بود که همانی که می گفت اگر من مدیر شوم ،معلم هایم باید شلوار لی بپوشند گفت اینهمه مهمان دارید و خبری از شام نیست؟اضطراب من و حسین را فرا گرفت چون برای شام فقط یک کنسرو تن ماهی خریده بودیم و دو تا نان و اینها شش نفر بودند و با ما می شدیم هشت نفر،حسین تا خواست توضیح دهد یکی از همکاران گفت :هرچه دارید بیاورید، ما همه گرسنه ایم.

سفره ما شامل موارد زیر بود:

1. یک عدد تن ماهی  2.دو عدد نان   3.دو عدد تخم مرغ که آب پز کردیم    4. یک قالب پنیر نصفه

5.مربای هویج     6.دو عدد گوجه فرنگی خرد شده    7.یک بطری نوشابه که در آن آب بود

و این اولین میهمانی شامی بود که در روستا من و حسین میزبان آن بودیم.

بعد از این شام مفصل ،همه خداحافظی کردند و رفتند و من حسین هم درباره حرفهایشان کمی صحبت کردیم که چقدر خوب روی هوا حرف می زنند.این ها که به زور به این روستا آمده اند چطور می شود  درخواست مدیریت بدهند و بخواهند در اینجا تمام هفته را بمانند ،البته من گفتم که هشتاد درصد شوخی ها جدی است و اینان در لفافه حرف هایشان را زدند،کمی به حرفهایشان خندیدیم و خوابیدیم.

صبح وقتی به مدرسه دخترانه رفتیم اتفاق جالبی افتاد، از اداره با یک ماشین لندرور آمده بودند جهت بازدید ، و در پایان بازدید هم ابلاغ مدیر مدرسه پسرانه را به مدیر جدید دادند.من و حسین کاملاً غافل گیر شدیم ،شلوار لی، شد مدیر مدرسه پسرانه!! حسین که هیچ، هم شلوار لی می پوشید و هم شش تیغه بود،من چه خاکی بر سرم کنم تا پایان سال؟

هم اتاقی

اولین صبحی بود که تنها بیدار شدم و خودم به سمت مدرسه به راه افتادم.برای رفتن به مدرسه دخترانه که در بالای روستا قرار داشت، باز از همان کوچه زرگران و آن شیب مهیبش گذشتم.هوا آنقدر خوب بود که دوست داشتم بیشتر در مسیر باشم و از دیدن مناظر زیبا و بدیع طبیعت که هرچه بالاتر می رفتم زیباتر می شد، بیشتر لذت ببرم.

زنگ تفریح دوم بود که وقتی وارد دفتر شدم از تعجب خشکم زد،دیدن حسین در مدرسه چنان مرا ذوق زده کرد که بلافاصله در آغوش گرفتمش.دیدن یکی از دوستان تربیت معلم آن هم اینجا برای من حکم معجزه را داشت.نزدیک بود اشکم جاری شود ولی با هر زحمتی بود جلوی خودم را گرفتم . حسین دبیر علوم تجربی بود و دو سال در تربیت معلم با هم بودیم.

آنقدر شور و شعف داشتم که هم حسین و هم دیگر همکاران مرا به آرامش دعوت کردند ،ولی آنها نمی دانستند که حسین برایم در اینجا که تنها و بی کس هستم همچون لشکری است که می توانم به او دلگرم باشم.اصلاً دوست نداشتم از کنارش جدا شوم ،حتی وقتی می خواستم به کلاس بروم آنقدر صبر کردم تا همراه او از دفتر خارج شدم.

وقتی مدرسه تعطیل شد ،حسین را به همراه خود بردم و به او پیشنهاد کردم تا با من هم اتاق شود.نگاهی به من کرد و گفت :مگر خانه هم داری؟ لبخندی زدم و با سر تایید کردم ولی درونم پر از آشوب و نگرانی بود که آیا آقا نعمت قبول می کند حسین با من هم اتاق شود یا خیر؟سعی کردم به روی خودم نیاورم و به سمت خانه به راه افتادیم.

تا وارد حیاط شدیم مادر که در حال شستن ظرف ها در کنار حوض بود ،ما را دید و با لبخندی گفت: خدا را شکر که رفیق پیدا کردی،تنهایی خیلی سخته،دونفری خیلی بهتره.تا خواستم موضوع را با مادر در میان بگذارم با سرش تایید کرد و همین شد که من و حسین شدیم هم اتاق .

حسین در تربیت معلم فردی بسیار فعال بود و در بیشتر مسابقات علمی و فرهنگی و حتی ورزشی هم جزو نفرات اول بود،درسش هم خیلی خوب بود و همیشه جزو افراد برتر کلاسشان بود.ضمناً از نظر شخصیتی خیلی منظم و با آداب بود،لباسش همیشه آراسته و به قول معروف اتوی شلوارش هندوانه را قاچ می کرد.به نظم و انضباط در بین دانشجویان شهره بود.

حسین اهل همین آزادشهر بود و اصالتش هم بر می گشت به یکی از روستاهای همین شهر ولی از همان دوران کودکی ساکن شهر بود. ارتباطش با روستا و تجربیاتش از زندگی در روستا برای من که هیچ نمی دانستم بسیار مفید بود.واقعاً اگر حسین نبود مدتها طول می کشید تا بتوانم خودم را با این شرایط سخت سازگار کنم.

 همینکه با هم وارد اتاق شدیم به گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت چرا ظرف های کثیف اینجاست ؟مگر دیشب آنها را نشسته ای؟گفتم حالا باشد عصر می شویم، کیفش را زمین گذاشت و سینی را به پایین برد تا بشوید و من فقط مات و مبهوت نظاره گر بودم.وقتی بازگشت ،رو به من کرد و گفت :اصل زندگی ،پاکیزگی است و بیشتر باید حواست به این موضوع باشد.با سر تایید کردم و همانجا دانستم که حسین نیامده  ،شد رئیس اتاق.

حسین خیلی منظم و مقرراتی بود. همه کارهایش باید به موقع انجام می شد.اتاق باید بسیار منظم و پاکیزه می بود و هر چیزی سر جای خودش قرار می گرفت.زمان صبحانه و ناهار و شام کاملاً مشخص و از همه مهم تر زمان خواب .اوایل تحمل این شرایط کمی سخت بود ،من بی نظم نبودم ولی نظم حسین خیلی شدید بود.در هر صورت با هم کنار آمدیم ،البته بهتر است بگویم من کنار آمدم و روال تا حدی عادی شد.

ناهار چهارتا تخم مرغ را نیمرو کردیم و با نان تازه ای که مادر پخته بود خوردیم.بعد از اتمام ناهار من شروع کردم به جمع کردن سفره و حسین هم رفت سر کیفش و مسواک و نخ دندان را برداشت و رفت پایین کنار شیر آب.وقتی برگشت به طعنه به او گفتم آقا جان مسواک را زمان خواب می زنند، نه حالا.لبخندی زد و آماده شد برای رفتن به مدرسه .سکوتش معنی دار بود و بعدها دانستم که مسواک و نخ دندان ملزوماتی هستند که هیچ گاه از حسین جدا نمی شوند.

بعد از ظهر در مدرسه پسرانه هم خدا را شکر همه چیز به خوبی و خوشی گذشت .حسین چنان با قدرت شروع کرد که من هم تا حدی جا خوردم،از همان روز اول جدی بود و کارش هم بسیار منظم.همان ابتدا از بچه ها آزمون ورودی گرفت تا بداند سطح کلاس کجاست و همین کل بچه ها را بهت زده کرده بود.من هم وقتی او را در این هیبت دیدم سعی کردم که من هم کارم نظم بیشتری داشته باشد.

شام را قرار شد من درست کنم. تنها ماده اولیه که در خانه بود سیب زمینی بود و تخم مرغ ،با توجه به تجربه شب گذشته این بار تصمیم گرفتم کتلت سیب زمینی درست کنم.پیش خودم فکر کردم که هرچه باشد کار با سیب زمینی آب پز راحت تر از خام است! سیب زمینی آپ پز شده را با یک عدد لیوان در ظرف له کردم، کمی که گذشت نمی دانم چرا مثل آدامس کش می آمدند. نمک و تخم مرغ را اضافه کردم  و خوب به هم زدم.

یک مقدار برداشتم تا خواستم آن را مانند کتلت های مادرم به شکل دایره یا بیضی درآورم،چنان به دستانم چسبیدند که حتی از هم جدا کردن دستانم کار سختی شده بود.کمی فکر کردم و یادم آمد که دیده بودم مادرم همیشه دستش را کمی خیس می کرد.با همان دستان به کنار حوض رفتم و دستم را شستم و کاسه ای را پر از آب کردم .

این بار دستانم را خیس کردم و نچسبید و پیش خودم گفتم که چقدر خوب بلد شدم ،یکی را با دستم به شکل یک بیضی درآوردم  در این کار دقت زیادی به کار بردم تا همه جایش یک نواخت شود، سپس با دقت و کمی ترس آن را در تابه ای که روغنش کاملاً داغ شده بود انداختم.چند تا دیگر هم درست کردم و منظم در تابه گذاشتم..زمانی که کتلت ها در حال سرخ شدن بودند با افتخار به حسین گفتم :ببین ریاضی چه می کنه؟همه با هم همنهشت هستند.

حسین خندید و گفت:اگر توانستی آنها را برگردانی بعدش پز بده.به سراغ اولین کتلت رفتم و خواستم آن را برگردانم،چنان چسبیده بود که اگر تابه را هم برعکس می کردم نمی افتاد،به سراغ دومی رفتم ،از اولی محکمتر چسبیده بود.نمی دانم اینها سیب زمینی بودند یا چسب دوقلو

حسین با خنده معنی داری آمد و همه را به هم زد و در نهایت شام پوره سیب زمینی خوردیم. از آن روز قرار شد که پخت و پز با حسین باشد و شست و شو با من.اوایلش خوب بود ولی آنقدر حسین به ظرف های شسته شده ایراد گرفت که مجبور شدم هرجوری شده آشپزی کنم. و در این زمینه استعدادم شکوفا شد و برای خودم آشپزی قابل شدم.

زندگی با نعمت

دستانم در دستان بزرگ و زمختش گم بود.چنان فشار داد که دردم گرفت ولی نمی دانم چرا این درد ،حس خوبی داشت. سختی هایی را که کشیده بود به راحتی می شد از چین و چروک های صورتش فهمید.در نگاهش می شد معنی واقعی زندگی را دید.چیزی جز تلاش و کوشش برای فراهم آوردن معاش خانه و خانواده در او نمی توانستی بیابی،خود را غرق در خدمت کرده بود و محنت و سختی ها را به جان می خرید. ولی با تمام این مشکلات، لبخند از روی لبانش محو نمی شد.آرامش خاصی داشت که نشان از دل بسیار فراخش می داد.

 همین چند دقیقه ای که در کنارش بودم انرژی بسیاری از او گرفتم و خودم را برای بردن وسایل آماده کردم.وسایل را به کمک چند تا از دانش آموزان بار تریلر تراکتور همسایه ی آقای مدیر کرده بودیم و من زودتر آمده بودم تا مقدمات را آماده کنم.ولی آقا نعمت همه کارها را کرده بود و با لبخندی مرا به سمت اتاق راهنمایی کرد.

اتاق را فرش کردند و وسایل را یک به یک به کمک بچه ها آوردیم .وقتی همه وسایل منتقل و تا حدی جابه جا شد، آقای مدیر و بچه ها خداحافظی کردند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در اتاقی که دیوارهایش با گل اندود بود و سقفش با تنه های درخت پوشیده شده و پنجره ای به سمت کوچه  داشت، که هر کار کردم باز نشد.خود اتاق حس بدی نداشت ولی تنهایی برایم خیلی سخت بود.

در گوشه ای نشستم و به اتاق نگاه می کردم و در ذهنم به روزهای بعد و این زندگی جدید فکر می کردم.دیگر مادرم نبود تا همه چیز را آماده کند.همینکه به یاد مادر و خانواده ام افتاد بغض گلویم را گرفت ولی هر طور بود جلوی خودم را گرفتم.

در خودم بودم که صدای در آمد و پشت سرش دختر ریزنقشی وارد اتاق شد و با خجالت سلام کرد و گفت بابا نعمت با شما کار دارد.بعدها دانستم اسمش صغری است.پیش خودم فکر می کردم هنوز هیچی نشده آقا نعمت با من کار دارد!خدا به خیر کند.

به روی ایوان که رسیدم سفره عصرانه پهن بود.نعمت مرا کنار خودش نشاند و مادر(زن نعمت را از آن روز به بعد مادر صدا می کردم) هم از آن طرف چایی برایم ریخت .به سختی و خجالت بسیار چای را نوشیدم.آقا نعمت که زین پس صاحبخانه ام بود محکم پشتم زد و گفت یک لقمه خیار و گوجه بخور تا سرحال شوی.

خجالت می کشیدم ،مخصوصاً به خاطر مادر و صغری که در کنار سفره بودند.آنها شروع کردند به خوردن و من هم در دودلی مانده بودم که بخورم یا نه؟ کمی به سفره و محتویات آن نگاه کردم. گوچه خیارهایی که از تازگی و طراوت سرشار بودند با نان محلی که بویش واقعاً مست کننده بود را مگر می شد نخورد. کمی مدارا کردم و جلوی خودم را گرفتم و بیشتر از سه یا چهار لقمه نخوردم.

 مدتی سکوت بین ما حکم فرما بود که آقا نعمت خودش شروع کرد به صحبت.اولین بحثش در مورد کرایه بود. ماهی پنج هزارتومان را پیشنهاد داد و خودش هم قبول کرد ،واقعیت امر تا آن زمان حتی پایم به بنگاه باز نشده بود و مراحل کار را نمی دانستم.ولی بعد از مدتی فهمیدم اینجا همین قولی که داده شد سند است و نیاز به هیچ نوشته ای نیست.این صداقت و وفای به عهد را کمتر می شود در شهر یافت و این یکی از خصوصیات بارز این مردمان است، راستی و درستی

در ادامه در مورد شرایط زندگی در خانه صحبت کرد.اوایلش فکر کردم چون در کنار خانواده هستم حق ندارم از اتاق بیرون بیاییم و این چقدر سخت بود، ولی وقتی آقا نعمت صحبت کرد تا حدی خیالم راحت شد. خیلی ساده با همان گویش محلی گفت که از امروز به بعد من هم در حکم یکی از پسرهایش هستم و اینجا خانواده من است.به قدری راحت صحبت می کرد که از حالت نگرانی و حتی خجالت آرام آرام خارج شدم.

نکته بعدی در مورد پخت و پز و غذا بود که  در این مورد من نظر دادم که اگر امکان داشته باشد مستقل باشم و خودم برای خودم غذا بپزم. البته به سختی قبول کرد ولی در انتها باز گفت هر وقت نتوانستی چیزی بپزییا وقت نداشتی ، بیا این ور با هم یک چیزی پیدا می شود که بخوریم.

به اتاق بازگشتم و این بار دیگر ان حس تنهایی و غربت زیاد آزارم نمی داد،صحبت های آقا نعمت و همچنین بودن در کنار این خانواده تا حدی وضعیت را برایم قابل تحمل کرد. خودم را مشغول چینش وسایل کردم و چندی نگذشت که هوا آرام آرام تاریک شد.

برای شام گاز پیک نیکی را آوردم و چند تا از سیب زمینی هایی را که آقای مدیر برایم فرستاده بود را برداشتم و بردم پایین کنار شیر شستم .وقتی بالا می آمدم نعمت در حال رسیدگی به دو تا گاوی بود که در گوشه حیاط بسته بودند.زیرچشمی مرا نگاهی کرد و به کارش ادامه داد.

سیب زمینی ها را پوست کردم و خلال کردم  و دوباره به پایین رفتم و کنار شیر که این بار آبش قطع شده بود با دبه های آنجا آب کشیدم و به اتاق برگشتم.پیش خودم فکر می کرد چقدر زندگی سخت شده ،برای هر کار کوچکی باید این همه مسافت را طی کنم، زمستان را چه خاکی بر سرم کنم.

ماهی تابه را روی گاز گذاشتم و روغن را در آن ریختم و تمام سیب زمینی ها را هم درون آن خالی کردم.چند دقیقه بعد تا خواستم به هم بزنم ،همه به تابه چسبیده بودند،به یاد دارم مادرم هر وقت سیب زمینی سرخ می کرد اصلاً این اتفاق رخ نمی داد،در هر صورت اوضاع  اصلاً خوب نبود.بعد از کلی سروکله زدن با سیب زمینی ها که نصفشان سوخته بود و نصفش هم نپخته ،و همه تکه تکه شده،خواستم شامم را بخورم که تازه یادم آمد نان ندارم.رویش را هم نداشتم که از صاحبخانه نان بگیرم، به همین خاطر شروع کردم به خوردن  خالی سیب زمینی های سرخ شده که بیش از نیمی از آن هم قابل خوردن نبود.

مثلاً شام خورده بودم ولی هنوز گرسنه بودم و پیش خودم فکر می کردم چه روزهایی در پیش دارم و چقدر باید گرسنگی بکشم .در همین لحظه صدای در آمد تا خواستم بلند شوم ، آقا نعمت وارد شد با سینی ای به دست که روی آن یک بشقاب پلو بود و یک کاسه ماست و یک کاسه خورشت و برشی نان.با لبخند گفت :تمام شرایطی که گذاشتیم از فردا .بیا این شام را بخور که می دانم از چیزی که پخته ای سیر نشده ای.

آن شام لذیذ را هیچ وقت فراموش نمی کنم.واقعاً این خانه نعمت دارد و نعمت است که همه مشکلات را حل می کند.چقدر این مرد حواسش به من بود و همین شد بزرگترین پشت و پناهم در این روستا.واقعاً این خانه بهترین خانه برای من در این روستا بود و بزرگترین شانس زندگی ام هم آشنایی با نعمت و خانواده اش بود.

تمام آن افکار منفی که در ذهنم بود با این فکر که از این به بعد با نعمت زندگی خواهم کرد از ذهنم زدوده شد.فقط مانده بود دلتنگی خانواده که هیچ راهی برای ارتباط با آنها نبود و باید تا چهارشنبه صبر می کردم تا به خانه بازگردم.

به دنبال خانه

دو روزی که در خانه ی آقای مدیر بودم خیلی سخت گذشت.اتاقی را به من داده بودند که نصفش پر شده بود از وسایلم و با تمام مهمان نوازی های شان باز هم راحت نبودم، فکر می کردم در این ایام مزاحمشان هستم .سخت ترین کار بیرون رفتن بود که باید چندین بار یا الله می گفتم تا خانواده ی آقای مدیر داخل خانه شوند و من بیرون روم.همین بسیار سخت بود و گاهی هم مشکلاتی به وجود می آمد که کار را به جاهای باریک می کشاند.

بعد از مدرسه به همراه آقای مدیر رفتیم برای یافتن خانه، همیشه در ذهنم بنگاه های معاملات ملکی را برای این کار تصور می کردم ولی  اینجا جور دیگری بود. در همان کوچه های روستا آقای مدیر از اهالی پرس و جو می کرد و اطلاعات لازم را به دست می آورد.همان ابتدا سه پیشنهاد به او شد و با هم برای دیدن موقعیت خانه ها به راه افتادیم.

اولین خانه ،در محله «قلعه بالا»  بود،شیب تند کوچه زرگران که واقعاً نفس گیر بود را پشت سر گذاشتیم و به جایی رسیدیم که راه به دو قسمت جدا می شد ، اتاقی بود در طبقه دوم ،تمیز بود و کوچک و تقریباً مناسب برای زندگی کوچک من ،صاحبخانه هم نبود و همین به نظر خیلی خوب می آمد، ولی آقای مدیر اصلاً راضی نشد، دلیلش را بعدها فهمیدیم ، روبروی خانه ، آن طرف کوچه منزلی بود که خانواده ای عیالوار در آن زندگی می کردند و اصلاً جایز نبود جوانی مجرد مقابل آنجا خانه داشته باشد.

دومین خانه  کمی بالاتر ،کنار ساختمان بهداری بود ، کاملاً گلی بود ،ولی مزیتی که داشت این بود کنار شیر آب کوچه بود و پر کردن و حمل ظرف های بیست لیتری آب زیاد سخت نبود، یکی از مواردی که آقای مدیر به من گوش زد کرده بود کم آبی و قطع آب روستا بود و باید دو یا سه تا بیست لیتری هم برای ذخیره آب می خریدم.ولی اینجا را نیز مدیر نپذیرفت، این بار دیگر علت را جویا شدم. صاحبخانه پیرمردی بود که اهل قره قروت بود!

در این مدت حدود پنج خانه را دیدیم که آقای مدیر هیچکدام را برای من نپسندید.ناامید و پریشان باز به خانه ی آقای مدیر بازگشتیم. این بار دیگر لب به سخن گشودم و عقده دلم را پیش آقای مدیر گشودم. بعد از اینکه حرفهایم تمام شد، لبخندی زد و گفت نگران نباش اولاً اصلاً مزاحم نیستی و در این چند روز شده ای عضو خانواده ما و ضمناً فردا حتماً برایت خانه ای مناسب پیدا خواهم کرد.این صحبت های آقای مدیر خیلی آرامم کرد.

موقع خواب می ترسیدم امشب هم مانند شب های گذشته بر من سخت بگذرد ،ولی تا سرم را بر روی بالش گذاشتم دیگر هیچ نفهمیدم.صحبت های آقای مدیر که پر بود از مهربانی و صفا و صمیمیت همچون دارویی آرامبخش بر من اثر کرد و تا صبح خوابی بسیار خوب کردم.واقعاً این مردمان روستا چقدر دریا دل و بزرگوارند .

فردا بعد از مدرسه باز هم مانند دیروز به همراه آقای مدیر جهت یافتن خانه به داخل روستا رفتیم. تقریباً میانه های روستا بود که با پیرمردی روبرو شدیم ، آقای مدیر سلام و علیکی کرد و من هم با او احوالپرسی مختصری کردم.آقای مدیر از او پرسید خانه ای برای اجاره داری؟با سر تایید کرد و به دنبالش به راه افتادیم.

از مقابل کوچه حمام گذشتیم و به ابتدای کوچه زرگران رسیدیم.وقتی داخل کوچه شد آه از نهادم برآمد که هر روز باید این شیب کوچه را بالا بروم و پایین بیایم.شیبی که در حدود چهل و پنج درجه بود.ولی خوشبختانه چند قدمی بالاتر نرفته بودیم که فهمیدم همین اولین خانه ،خانه ی اوست.

برای وارد شدن به حیاط خبری از در نبود و از داخل دالانی گذشتیم. حیاط کوچکی بود که گوشه آن حوضی بود که از ظرف های کنار آن فهمیدم محل شستشو است. بخش عمده حیاط پر بود از پهن گاو که نشان از چیز خوبی نمی داد.  طبقه هم کف تشکیل شده بود از یک انباری و دو تا در چوبی که طویله بودند.

این حیاط بین دو همسایه مشترک بود و از گوشه ی آن راهی بود به ساختمان مجاور که آقا غلامعلی  و خانواده اش در آن سکونت داشتند.طرف دیگر این حیاط نیز یک ساختمان کوچک دو طبقه بود که بالایش انبار بود و زیرش هم طویله ی گاو های آقا غلامعلی. تمام ساختمانها با خشت و گل بود و ستونهایش هم تنه درخت سپیدار.

بوی مشمئز کننده حیوانات و فضولاتشان محیط را پر کرده بود و تا حدی آزارم می داد.همان داخل حیاط به خودم گفتم این مورد هم حتماً رد می شود، ولی با اشاره مدیر به سمت طبقه بالا هدایت شدم.راه پله برای رسیدن به طبقه بالا حالتی کاملاً عجیب داشت.از دالان کنار طویله و در اندازه ای حدود یک متر دریک متر ،سه تا پله به بالا رفتیم و به سمت راست چرخیدیم. آقای مدیر سریع رفت ، من هم تا به بالای پله چهارم رسیدم سرم محکم به جای سفتی خورد ،صدای مهیبی کرد و سرم شروع کرد به چرخیدن.

برگشتم و روی همان پله نشستم، آقای مدیر با لبخندی آمد و گفت یادم رفت بگویم مواظب سرت باش اینجا را باید کاملاً دولا شوی تا رد شوی.کاملاً تا کمر خم شدم و بعد از گذر از مربعی به ابعاد نیم متر که مانند سوراخی بود به کمک مدیر به ایوان طبقه دوم رسیدم.پیش خودم می گفتم برجک های دیده بانی این گونه راه پله ندارند.

طبقه دوم تشکیل شده بود از یک ایوان بزرگ که یک طرف آن چهارتا اتاق بود با درهای چوبی و طرف دیگرش هم مشرف به حیاط و اصلاً هم از نرده خبری نبود.در انتهای ایوان هم یک زن همراه دختر کوچکش کنار سماور نشسته بودند و تا ما را دیدند بلند شدند و سلام گرمی کردند.

صاحبخانه که نعمت نام داشت اولین اتاق را که دقیقاً روبروی همان محل بالا آمدن از راه پله بود را به ما نشان داد.آنقدر اوضاع و احوالم به هم ریخته و پریشان بود که اصلاً به داخل اتاق دقت نمی کردم و منتظر بودم با آقای مدیر برویم تا جای دیگری را ببینیم. با تعارف نعمت کنار سماور نشستیم  و آن خانم هم برایمان چای ریخت ، منتظر سرد شدن چایی بودم که گوشهایم تیز شد ، آقای مدیر داشت در مورد قیمت اجاره صحبت می کرد و به قول معروف داشت چانه می زد.

اصلاً نمی توانستم زندگی در چنین محیطی را تصور کنم.، حیاط که محل گاو و گوسفندان است، طبقه زیرین کاملاً طویله است و اتاقی که باید در آن زندگی کنم کاملاً چسبیده است به اتاق های صاحبخانه، مگر می شود در دل یک خانواده مستاجر باشی؟هیچ جا چنین چیزی نیست و مستاجر باید از صاحبخانه جدا باشد. تا خواستم به آقای مدیر بگویم که اینجا به درد من نمی خورد،آنها به تفاهم رسیده بودند و در حال هماهنگی برای آوردن وسایل بودند.

آه از نهادم بلند شد و هرچه تلاش می کردم تا بتوانم ذهن در هم پیچیده خود را در این شرایط خاص باز کنم ،نمی شد و همانطور مات و مبهوت فقط نظاره گر آقای مدیر و آقا نعمت بودم.

همکاران

همان یک ساعت خوابیدن اندک انرژی ای به من داد تا بتوانم خودم را برای رفتن به کلاس آماده کنم. خدا را شکر زنگ اول ،کلاس دوم بودم و همین باعث شد با آرامش بیشتری وارد کلاس شوم. درس را جلسه قبل داده بودم و حالا نوبت بررسی تمرین و حل آن بود. وقتی تمارین همه را بررسی کردم حداقل یک نکته مثبت مشاهده کردم و دل به آن بستم.همه نوشته بودند ،منظم و مرتب.

زنگ تفریح وقتی وارد دفتر شدم صحنه ای بسیار عجیب دیدم. حدود شش هفت نفر دور میز آقای مدیر جمع شده بودند و داشتند با صدای نسبتاً بلند حرف می زدند،حدس زدم همکاران هستند ،به همین خاطر با لبخندی سلام کردم،به خاطر اینکه صدایشان بلند بود و همچنین پشت شان به من بود هیچ کدام نشنیدند و به تبع آن هیچ جوابی هم به من ندادند.

آرام روی همان صندلی کنار در نشستم و فقط نظاره گر آنها بودم.صدای یکی از آنها که کمی هم عصبانی شده بود، به وضوح شنیده می شد.به آقای مدیر می گفت :این جوجه ماشینی که اول برنامه اش را ریخته ای کی هست؟ که اینقدر بر ما ارجحیت داشته،ما که حدود چهار سال است دبیر شما هستیم اینگونه برای برنامه با ما همکاری نمی کنی.متوجه شدم که منظورش من هستم و به همین خاطر کمی خودم را جمع و جور کردم .هرچه سعی کردم پاسخ آقای مدیر را نیز بشنوم به خاطر سروصدا نشد و خودم را با دفتر نمره مشغول کردم.

چند لحظه ای از این موضوع نگذشته بود که دفتر ناگهان ساکت شد ،همین سکوت مرا متعجب ساخت و وقتی نگاهم به سمت میز مدیر برگشت، با نگاه هایی تا حدی اخم آلود مواجه شدم،همه فقط داشتند نگاهم می کردند و من هم با هر زحمتی بود بلند شدم و در آن فضای سنگین سلامی کردم،عده ای جواب سلامم را دادند ولی تعدادی فقط سر تکان دادند،مخصوصاً همانی که کمی هم عصبانی بود.

چنان نگاهم می کردند که آرام آرام خوف برداشتم.به خدا در این دو روز از این همه وقایعی که مرا این همه تحت فشار قرار داده بود خسته شده بودم، نه حال خوبی داشتم و نه توانی که دوباره تحت فشار قرار بگیرم.خودم را آماده کردم که برای اولین بار هم که شده در مقابل این نگاه ها مقاومت کنم.به همین خاطر بلند شدم و با صدای رسا خودم را معرفی کردم.

همان آقای تا حدی عصبانی جلو آمد و گفت :به به چه دبیر ریاضی تر و تازه ای فرستاده اند ،هنوز بوی نویی می دهی، نیامده خودت را خوب به مدیر نشان داده ای که برنامه مدرسه را از شما شروع کرده به نوشتن.یک کم هم به ما یاد بده که چطور این کار را انجام داده ای؟

از حرف هایش هیچ نفهمیدم ،اصلاً نمی دانستم جدی می گفت یا شوخی،چون بعضی ها  لبخند به لب داشتند و عده ای هم در گوش هم پچ پچ می کردند.ولی فکر کنم مقداری طعنه به من زد،خواستم جواب بدهم ولی هرچه تقلا کردم چیزی به ذهنم نرسید.مگر من چگونه رفتار کرده ام که این آقای همکار اینگونه با من صحبت می کند؟ ضمناً دیروز که آقای مدیر بر سرم داد کشیده بود و کلی هم از دستم عصبانی بود.

تازه داشتم از ترکش های این انفجار اول خلاص می شدم که نفر دوم آمد و پشتم زد و گفت ،خوب اهل کجایی و از کجایی می آیی؟گفتم از گرگان می آیم،تا همین را گفتم یکی از بین آنها شروع کرد محلی با من حرف زدن که باز هم متاسفانه هیچ نفهمیدم.توضیح دادم که من در اصل زاده ی تهران هستم و به خاطر کار پدر به گرگان آمده ایم.

این را که گفتم همان آقای نسبتاً عصبانی رو به من کرد و گفت :بچه تهرانی که اینطور قاب مدیر را زده ای ،داداش اینجا وامنان است و حدود ششصد هفتصد کیلومتر با تهران فاصله دارد،اینجا ما تعیین می کنیم چه کسی چه روزهایی را بگیرد ،حالا مثل بچه ی آدم می روم و دوشنبه ات را خالی می کنی تا برنامه من جور شود.

فرصت نکردم تا در جوابش بگویم که فقط از تهران نامی در شناسنامه به یدک می کشم و اصلاً احساسی به عنوان شهر زادگاه یا موطن به آن ندارم، حتی تا حدی هم تحملش برایم سخت است.از همان کودکی که به گرگان آمده ام این تناقض همواره با من بوده است، که من گرگانی هستم یا تهرانی!

در این بین یکی از همکاران با لبخند به سمت من آمد و با من دست داد و این اولین ارتباط من با همکارانم بود که حس خوبی به من داد. به پشتم زد و گفت این دوست عزیزمان را بیشتر از این اذیت نکنید،شما هم مثل او روزی اولین روز کاری تان بوده و مانند او تازه کار بوده اید،روا نیست که هرچه می خواهیم به او بگوییم.

خدا خیرش دهد که مرا از آن فشار سهمگین نجات داد و باعث شد با تک تک آنها خوش و بشی داشته باشم، حتی آن همکار عصبانی هم محکم دستم را فشرد و گفت نگران نباش این صحبت ها برای جور شدن برنامه مدرسه سالی یک بار است و دیگر از این مشاجرات نمی بینی.من هم لبخندی زدم و گوشه ای نشستم.

وقتی جو تلطیف شد یکی از همکاران رو به من کرد و گفت :می دانی اصلاً به قیافه ات دبیر ریاضی نمی خورد،جا خوردم و پیش خودم فکر کردم مگر دبیر هر درس باید قیافه ای مانند آن درس داشته باشد، مثلاً قیافه دبیر فارسی چگونه باید باشد؟حتماً باید شبیه حافظ یا سعدی باشد.دبیر تاریخ چه شکلی است؟شبیه هرودوت یا طبری! و…. ، من که دبیر ریاضی ام چه شمایلی باید داشته باشم؟هنوز در بهت این سوال بودم که خودش جوابم را داد، گفت با این ریش و سبیل و تیپ حزب الله ای که تو داری بیشتر به دبیر دینی قرآن می مانی تا ریاضی و همین باعث شد همه غرق خنده شوند.البته خودم هم لبخندی زدم به خاطر این قیاس همکار عزیز

آنقدر درگیر این بحث ها شده بودیم که حتی آقای مدیر هم از کلاس ها غافل شده بود. ناگهان از پشت میزش بلند شد و گفت یک ربعی از زنگ کلاس گذشته و ما هنوز در دفتریم. سریع زنگ را زد و به کلاس رفتیم.فقط وقتی داشتم از در بیرون می رفتم یکی  دیگر از همکاران با همان لبخند ملیحش پرسید ،کی آش را  می خوریم؟ و من هم فقط نگاهش کردم و به کلاس رفتم.

هنوز در حال و هوای دفتر و همکاران بودم که ناگهان خودم را در کلاس سوم دیدم.فکر می کردم که به خاطر اتفاقات دیروز کلاس بسیار سخت و نفس گیری خواهم داشت ولی خدا را شکر اصلاً اینگونه نبود و دانش آموزان چنان رفتار کردند که انگار دیروز هیچ اتفاقی نیفتاده است.تمرین ها به غایت منظم حل شده بود و پای تخته هم نسبتاً خوب حل می کردند.واقعاً معرفتشان بالا بود و هیچ چیزی از روز قبل به رویم نیاوردند.

موقع خداحافظی از آن همه همکار ،فقط یک نفر در مدرسه مانده بود و او هم مرا به خانه خودش دعوت کرد،خوشحال شدم و خواستم بپذیرم که باز آقای مدیر نگذاشت و گفت.امشب هم مهمان ماست ولی همین امروز برایش یک خانه پیدا می کنم.اولش ناراحت شدم ولی وقتی خبر خانه دار شدنم را شنیدم در پوست خود نمی گنجیدم.

بی خوابی

روز اول مدرسه با تمام فراز و فرودهایش به پایان رسید.ساعت پنج بعد از ظهر که دیگر آسمان داشت به سرخی می گرایید ،آقای مدیر در حیاط مدرسه پسرانه را بست و به سمت خانه ی ایشان به راه افتادیم.هنوز چند قدمی نرفته بودیم که آقای مدیر دوباره برگشت و قفل بودن آن را مجدداً چک کرد.ظهر هم بعد از بستن در حیاط مدرسه دخترانه همین کار را انجام داده بود و همین مرا متعجب ساخته بود.

در راه ،سکوتی سنگین بین من و آقای مدیر حکم فرما بود، هنوز از دستم عصابنی بود ولی وقتی به چهره اش نگاه کردم ،مقدار بسیار کمی از اخم هایش کاسته شده بود و همین برایم تا حدی قوت قلب شد. هرچه می خواستم کمی در مورد رفتن بچه های سوم توضیح دهم ولی موقعیت اصلاً مناسب نبود و می ترسیدم دوباره بر عصبانیتش افزون شود.

واقعیت امر رویم نمی شد به خانه آقای مدیر بروم،احساس می کردم مزاحمشان هستم و دوست داشتم هرچه زودتر خانه ای بگیرم و مستقل شوم.ولی باز هم موقعیت فعلی هیچ جایی برای این صحبت نداشت.با همان سکوت سنگین به خانه رسیدیم و آقای مدیر مرا تا اتاقی که وسایلم آنجا بود و شب قبل هم همانجا خوابیده بودم مشایعت کرد.

تنها و خسته به پنجره کوچک انتهای اتاق خیره شدم و باز غروب بود که مرا با خود می برد.نمی دانم چه مدت در این وضعیت بودم که آقای مدیر با سینی چای وارد اتاق شد. چهره اش اصلاً با زمانی که آمدیم قابل مقایسه نبود،همان لبخند همیشگی را بر لب داشت .کنارم نشست و به پشتم زد و گفت روز اول چطور بود؟خوش گذشت؟

با نگاه خاصی گفتم،خوش گذشت!؟آنقدر مصائب و مشکلات و اتفاقات گوناگون بر سرم آمد که لحظه ای مهلت نداشتم خودم را جمع و جور کنم.صبح با آن همه فشار و عصر هم با آن همه اضطراب،واقعاً حالا که پیش شما هستم و می توانم صحبت کنم !شاهکار کرده ام.

خنده ای کرد و گفت ،اشکال ندارد از همین امروز کسب تجربه را شروع کردی و معلمی هم چیزی جز تجربه نیست،واقعاً راست می گفت ،دو سال در تربیت معلم چقدر درس خواندیم و واحد گذراندیم و حتی کارورزی رفتیم و تدریس های آزمایشی و نمایشی انجام دادیم ولی همین یک روز ،کاملاً با تمام آن دو سال برابری می کرد.

هوا که تاریک شد سفره شام را پهن کردند،آقای مدیر می گفت امروز خیلی خسته شدی ،زودتر شام را بخوریم تا بتوانی استراحت کاملی داشته باشی و برای فردا خودت را آماده کنی، بدان که فردا هم ،در هر دو شیفت کلاس داری.

شام بسیار لذیذی بود،کوکو سبزی که واقعاً طعم و مزه اش با آنچه قبلاً خورده بودم تفاوت اساسی داشت.سبزی هایش چنان معطر بودند که بوی آنها کل فضا را گرفته بود.گوچه فرنگی های به شدت قرمز و کمی ترش  و همچنین خیارشورهای کاملاً موازی بریده شده ، در کنار سبز پر رنگ کوکو ها  ،تصویری رنگارنگ ایجاد کرده بود که واقعاً زیبا و البته بسیار هم خوشمزه بود.از کودکی خیارشور بسیار دوست داشتم و اینجا هم  دلی از عذا درآوردم،به طوری که متاسفانه چیزی برای آقای مدیر نماند.

با جمع شدن بساط شام بلافاصله بساط خواب گسترده شد.با احتساب اتفاقات امروز و اینکه کلی انرژی از من گرفته شده بود، حدس می زدم تا سرم را بر بالش بگذارم به خواب بروم و صبح علی الطلوع چشمانم را باز کنم.ولی هرچه چشمانم را بیشتر می بستم ،ذهنم بیشتر بیدار می شد.غوغایی در آن برپا بود ،از هر طرفش فریادی بر می خواست.نه توانی داشتم که ساکتشان کنم و نه آنها می گذاشتند تا دمی ساکت و آرام بمانم.

تمام اتفاقات روز از مقابل چشمانم با نظمی مثال زدنی رژه می رفتند.آنها که گذشتند نوبت به لشکر «چه کنم ها » رسید که چنان می آمدند که انگار پایانی ندارند.سوم دخترانه را چه کنم؟ فردا چه طور به کلاسشان بروم؟امروز که جز خرابکاری کار دیگری نکردم و فردا چه طور مقابلشان دوباره درس بدهم؟از آن بدتر سوم پسرانه را چه کنم؟ آنها که در همین روز اول حتی برای حرفم تره هم خرد نکردند فردا چه طور می خواهند مقابلم بنشینند و از من مطلب یاد بگیرند؟

شلوغی کلاس اول دخترانه را چه کنم؟حتی مجالی نمی دهند که حرف بزنم.ضعف ریاضی اول پسرانه را چه کنم ؟که حتی بعضی از آنها اعداد و ارزش مکانی را نمی دانند.آنقدر این چه کنم ها بر ذهنم گذشت که کلافه شدم و نشستم.شاید در حالت نشسته کمتر به سراغم آیند.

طرح خوبی بود ،ذهنم تا حدی آرام گرفتم ولی این بار بدنم بود که به خروش درآمده بود،پاهایم زق زق می کرد و بدنم بسیار خسته بود. همچون وزنه برداری شده بودم که تمام قوایش را برای بلند کردن وزنه به کار برده بود و حالا دیگر چیزی از توانش برایش باقی نمانده بود.

ساعت به یک بامداد رسیده بود و من همچنان بیدار بودم ،هیچ چیز سرجایش نبود، می خواستم چشمانم را ببندم و دراز بکشم ،افکار متشتت نمی گذاشت. می نشستم و چشمانم را باز می گذاشتم، خستگی و کوفتگی اعضای بدنم رهایم نمی کرد و همین کلافه ام کرده بود ،بلند شدم و چند قدمی در اتاق راه رفتم تا همه چیز شاید به قدر ارزنی کم گردد، ولی چه فایده که بدتر شد.

نمی دانم این احساس تشنگی از کجا به سراغم آمد ، ناگهانی و بسیار هم قوی بود، در این بین که می خواستم با ذهن و بدنم کنار بیایم که مرا چند لحظه ای آسوده بگذارند این حس عطش همه چیز را خراب کرد.باورش برایم سخت بود که این قدر تشنگی بر من فشار آورد!تقریباً همه چیز از یادم برفت و در به در به دنبال چند قطره آب بودم.ولی افسوس که در اتاق هیچ آبی نبود.

در آن تاریکی که فقط نور ضعیف مهتاب از گوشه پنجره به زحمت به کنج اتاق می تابید،ناگه خود را میان بیابانی لم یزرع تصور کردم که از هر سو تا ابد کران داشت.ریگزاری پر از تل های شن که حتی یک کاروان هم در طول عمر خود ندیده بود.مگر می شود در این گستره عظیم تاریک باشی و خوف نکنی،بدنم شروع به لرزیدن کرد و با چشمانم به دنبال کورسوی امید می گشتم تا بتواند مرا از این مهلکه نجات بخشد.

نمی دانم چه مدت در آن شرایط سخت بودم ،کاملاً خشکی لبانم را و کم شدن ذره ذره از همان اندک آبی که در بدنم بود را حس می کردم، آنجا بود که دانستم همه این بلاها از همان خیارشورهای ملیح سر سفره شام بود. در تاریکی غوطه می خوردم که چشمانم به بازتاب خفیف نور ماه در آنطرف اتاق افتاد.حتم داشتم که آبی است که اینچنین زیبا  پرتو نور باریک ماه را در خود جای داده است.به سویش دویدم  تا این دُر گرانبها را به دست آورم و بر این شرایط مخوف فایق آیم ،ولی چه سود که سینی استیلی بود که مادر در وسایلم گذاشته بود.

دیشب را که به سختی گذراندم و امشب هم که اصلاً نمی توانم بخوابم ،خدا به خیر کند فردا و شب های دیگر را،یک چه کنم دیگر برآن خیل چه کنم هایم افزوده شد.واقعاً مستاصل مانده بودم که تاصبح و زمان بیدار شدن خانواده آقای مدیر چگونه تحمل کنم.نه رویش را داشتم در این تاریکی بیرون روم و نه تحمل این تشنگی برایم مقدور بود ، باورش برای خودم هم سخت بود که این اینقدر در عذاب باشم.

یک چشمم باز و یک چشمم بسته بود که شبهی را مقابلم دیدم، هرچه دقت کردم نفهمیدم چیست و همین باعث شد بترسم.فقط احساس کردم دارد مرا تکان می دهدو اصواتی نا مفهوم هم از خودش ساطع می کند.لحظه ای پنداشتم که مرده ام و این آقا هم دارد تلقین بر سرم می خواند.از خوف و هراس ناگهان به خود آمدم و آن موقع دانستم که پسر آقای مدیر است و آمده است مرا بیدار کند.

چنان به کناری نهادمش که از ترس قبض روح شد و دوان به سمت شیر آبی که در حیاط بود رفتم.چقدر آب نوشیدم نمی دانم ولی هرچه بود دیگر نتوانستم صبحانه بخورم و وضع و حالم هم طوری بود که آقای مدیر هم متوجه شد و رو به من کرد و گفت شب گذشته چه بر سرت آمده که اینقدر پریشان هستی؟چشمانت کاسه خون است و انگار هیچ نخوابیده ای؟می خواستم جوابی دهم ولی ذهنم که دیشب آن قدر مرا آزار داد اصلاً یاری نکرد و به گوشه ای خزید.

ساعت شش صبح بود و مدیر به من اجازه داد ،حداقل تا ساعت هفت کمی بخوابم و اگر همین یک ساعت نبود قطع به یقین در روز دوم ،کاری دست خودم می دادم.

مدرسه پسرانه

وقتی به خانه آقای مدیر رسیدیم،خود را همچون سربازی می پنداشتم که از ماموریتی برون مرزی و بسیار صعب و دشوار جان به سلامت برده و حالا به پایگاهش بازگشته است.موفقیت یا عدم موفقیت این عملیات نیز بعدها مشخص خواهد شد.پس حالا دیگر وقت استراحت و بازیابی توان از دست رفته  است.

ناهار مفصل خانه آقای مدیر و خستگی کلاس های مدرسه دخترانه دست به دست هم داده بود تا پلک هایم خود به خود سنگین شود.تا خواستم از آقای مدیر اجازه بگیرم تا در گوشه اتاق چرتی بزنم ،ناگهان گفت:خواب کجا؟ آماده شو تا برویم.هاج و واج مانده بودم که خودش ادامه داد، برویم مدرسه پسرانه

مگر می شود در دو نوبت مدرسه رفت.هم صبح و هم عصر ،هرچه فکر می کردم عقلم به جایی قد نمی داد.تازه بعد از سه زنگ سهمگین صبح خود را برای استراحتی جانانه آماده کرده بودم،فرمانده تکاورها هم باشی در یک روز دوبار عملیات نمی برند.تا خواستم چیزی به آقای مدیر بگویم ،خود را بیرون خانه و در راه مدرسه یافتم.

برعکس مدرسه دخترانه که در بالاترین نقطه روستا قرار داشت.مدرسه پسرانه تقریباً میانه ها ی روستا و در کنار خیابان اصلی بود.وقتی از کنار مدرسه می گذشتم تمام مدرسه و کلاس ها وحیاط آن را می دیدم. حیاط مدرسه حدود سه متری از سطح خیابان پایین تر بود و خیابان با شیبی که داشت در انتهای حیاط با درب ورودی مدرسه یکسان می شد.به نظر می رسید بخش عمده ای از حیاط را با خاک برداری مسطح کرده بودند.

موقعیت مدرسه خیلی جالب بود.یک طرف آن دیواری بود که از کندن زمین ایجاد شده بود ،البته نمی دانم دیوار باید گفت یا نه ،چون فقط خاک و سنگ دیده می شد و بالای آن هم خیابان روستا بود.پس بهتر است بگویم از کندن کوه به وجود آمده بود.

آن طرف هم دره ای بود تقریباً عمیق و سرسبز که نوک درختان سپیدارش از پشت سه کلاسی که مشرف به دره بودند دیده می شد.از دور این کلاس ها کمی مخوف به نظر می رسیدند ،سقفش را با چوب هایی بسیار تنومند که رویش کاهگل بود پوشانده بودند و ستون هایی که همه از تیرهای چوبی بسیار قطور ساخته شده بودند،وزن این سقف را تحمل می کردند و دیوارها هم همه گلی بود.درهای کوچک و ارتفاع کوتاه سقف کمی نگرانم کرد که چگونه در این کلاس ها باید تدریس کنم.بیشتر شبیه دخمه بودند تا کلاس.

ولی دفتر و دو تا کلاس که در عرض حیاط بودند، تازه ساز و مستحکم تر از آن کلاس ها به نظر می آمدند،سقفی شیروانی و دیوارهایی کاملاً آجرچینی به همراه در و پنجره هایی آهنی  که در مجموع می شد کمی آن را به مدرسه شبیه دانست.

تا از در حیاط وارد شدیم مانند اتفاق که صبح افتاد ،آماج رگبار سلام های بچه ها شدیم ولی این بار جواب سلام ها را دادم.البته با توجه به توصیه های مدیر ،بدون لبخند.وارد دفتر که شدیم سماوری که روی میز کناری بود توجهم را جلب کرد،در تمام مدت تحصیلم دفتر مدارس زیادی را دیده بودم ولی در هیچکدام سماور نبود.

زنگ اول کلاس اول رفتم.برعکس دختر ها که یکجا نمی نشستند ،فقط نشسته بودند و مرا نگاه می کردند.تنها شیطنتی که در طول کلاس داشتند این بود که لباس های نو و کفش های پلاستیکی شان را به هم نشان می دادند و پز هم می دادند.لباس هایی که به تن خیلی هایشان بزرگ بود و به راحتی می توان فهمید برای طول سه ساله راهنمایی خریداری شده بود. چقدر با این لباس های گشاد ذوق هم می کردند و همین حس بسیار خوبی هم به من داد.

زنگ دوم به کلاس سوم رفتم، کمی جلب بودند وداشتند با نگاه های موشکافانه شان مرا بررسی می کردند و این حکایت از آن داشت که در این کلاس حواسم خیلی باید جمع باشد.مخصوصاً میزآخر که از همان روز ازل جایگاهش  مشخص بود.هیکل هایشان هم در حدی بود که استفاده از ابزار فیزیکی وبرخوردهای  مستقیم  کارساز نبود.البته وضع من هم بد نبود ،هم در قد و هم در وزن.

اوایل زنگ آخر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد که معلم ها رسیدند.مدیر ،مدرسه را به من سپرد تا به پیش آنها برود.تا خواستم به آقای مدیر بگویم که من نمی توانم مدرسه را اداره کنم،از در حیاط هم بیرون رفته بود،این سرعت عمل آقای مدیر واقعاً برایم عجیب بود. کلاً فرصت واکنش به من نمی داد.

روز اول کاری صبحش که به آن وضعیت وخیم گذشت و حالا هم که زنگ آخر نوبت عصر است و همه چیز تازه داشت شکل عادی و نرمال به خودش می گرفت ،کنترل یک مدرسه آن هم پسرانه به من محول شد.اوایل دست و پایم را گم کرده بودم و اصلاً نمی دانستم چه باید بکنم.بعد از مدتی تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که حداقل دومی ها را به کلاس بفرستم و خودم هم درس را شروع کنم و بعد در زمان حل کاردرکلاس به سراغ  کلاس های دیگر بروم.

حضور و غیاب را با سرعت نور انجام دادم و در میان نگاه های بهت زده دانش آموزان شروع کردم به تدریس مبحث مجموعه،هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که هیاهوی بچه ها از حیاط بلند شد .مجبور شدم به آنها سرکشی کنم تا اتفاقی نیفتد.تا مرا دیدند ساکت شدند.به همه گفتم به کلاس بروند ولی آنها مخالفت کردند و گفتند وقتی دبیر ندارند چرا به کلاس بروند.دلیلشان منطقی بود،به همین خاطر گفتم در حیاط باشید ولی سروصدا نکنید.

هنوز چندکلامی از درس را نگفته بودم که این بار صدای در کلاس آمد، بچه های سوم بودند و از من توپ خواستند تا در حیاط فوتبال بازی کنند.به شدت مخالفت کردم و گفتم توپ نمی دهم و ضمناً حق هم ندارید در حیاط بازی کنید.

باز چند دقیقه بعد صدای در کلاس آمد، این بار واقعاً عصبانی شدم ولی وقتی در را باز کردم بچه های کلاس اولی بودند ،خودم را آماده کردم تا بگویم که توپ نمی دهم ولی خواسته آنها خیلی فرا تر از توپ بود،می خواستند اجازه بدهم تا به خانه بروند.مانده بودم این دیگر چه نوع اجازه خواستن است؟کمی داد و بیداد کردم و گفتم هیچ کس اجازه ندارد از مدرسه خارج شود.سکوتشان در مقابل این همه هیاهوی من ،برای خودم جای تعجب داشت.

در کلاس به این فکر می کردم که شاید تند رفتم، این بندگان خدا که خیلی مودبانه از من این درخواست ها را داشتند ،شاید بهتر بود کمی آرام تر با آنها صحبت می کردم.در همین افکار بودم که از پنجره کلاس شاهد صحنه ای بسیار عجیب و دهشناک شدم. دانش آموزان کلاس سوم از در حیاط مدرسه در حال بیرون رفتن بودند.

سریع به روی سکوی مقابل دفتر رفتم و با صدای بلند همه را به برگشتن به سمت مدرسه فراخواندم.ولی زهی خیال باطل ، آنها به حرف من حتی توجه کوچکی هم نشان ندادند و کاملاً از مدرسه خارج شدند.

کاملاً دچار استیصال شده بودم و نمی دانستم چه واکنشی باید نشان دهم ،هرچه فکر می کردم که در تربیت معلم برای این مواقع چه به ما آموزش داده اند هیچ به ذهنم نمی رسید و فی الواقع هم هیچ نگفته بودند.سریع همه اولی ها را به کلاس کنار کلاس دوم فرستادم و  چند تا جمع و تفریق و ضرب پای تخته نوشتم و گفتم تا حل کنند. خودم هم به کلاس دوم رفتم و هر دو کلاس را با بدبختی تا پایان وقت اداره کردم.

نگاه اخم آلود آقای مدیر که در همان دقایق آخر زنگ به مدرسه بازگشت نشان از اخبار بدی داشت.تا مرا دید با پرخاش گفت چرا سومی ها را فرستادی خانه؟خوب یک توپ می دادی تو حیاط بازی کنند.بچه اند دیگر ،باید بازی کنند.

هیچ جوابی نداشتم ، مات و مبهوت مانده بودم در میان این همه مسئله و مشکل و سختی کار ، وقتی به آینده فکر می کردم مخصوصاً کلاس سومی های هر دو مدرسه، بند دلم پاره می شد.البته بر شانس خود هم لعن می فرستادم که چرا این مسائل درست باید در روز اول کارم سرم بیاید.

درس شیرین ریاضی

در دفتر مدرسه روی اولین صندلی ولو شدم .کاملاً دچار تنگی نفس شده بودم و به زحمت  عمل دم و بازدم را انجام می دادم.آقای مدیر با سینی چایی آمد و اولین چایی بعد از کلاس را تجربه کردم.چقدر خوب بود ،تا به حال این چای ساده اینقدر به من مزه نکرده بود. دومین استکان را هم خوردم و به قول معروف حال آمدم.

آقای مدیر بیشتر زنگ تفریح را در بین بچه ها در حیاط بود و فقط یک بار همان اوایل به دفتر آمد و وقتی سینی چای را دید ،غرلندی کرد و دوباره رفت و هر دو  استکان را پر کرد ولی این بار تذکر داد یکی مال من ،یکی مال تو

زنگ دوم به کلاس دوم رفتیم.نسبت به زنگ اول اوضاعم خیلی بهتر بود، تا حدی که توانستم بعد از رفتن آقای مدیر ،حضور وغیاب را انجام دهم.پیش خودم فکر می کردم بچه های کلاس سوم چه فکری در باره من می کنند که حتی اولین کار معلمی را نتوانسته بودم در کلاسشان انجام دهم.ولی هر چه بود زنگ اول خیلی سخت و نفس گیر بود که در هر صورت گذشت.

نکته جالبی که بعد از حضور و غیاب توجهم را جلب کرد، تشابه بسیار نام خانوادگی بین بچه ها بود، بیست و سه نفر بودند ولی فقط چهار پنج تا نام خانوادگی داشتیم و این تکرار برایم تازگی داشت ، همیشه در کلاس هایی که درس خوانده بودم ،سنگ می ترکید دو تا یا سه تا فامیلی یکسان داشتیم، آن هم درحد دو نفر، نه اینکه شش هفت نفر یک فامیلی داشته باشند.

تعداد دانش آموزان این کلاس از سوم بیشتر بود ولی نگاه های آنها زیاد متعجبانه نبود ، و همین کار را برایم کمی راحت تر می کرد.اصلاً نمی شد این ها را با بچه ها سوم مقایسه کرد.پس از حضور غیاب درس مجموعه ها را شروع کردم و این بار کمی می دانستم که چه دارم می گویم.

به کاردر کلاس ها رسیدیم و این بار سعی کردم تا آنگونه که باید انجام شود ، یعنی توسط دانش آموزان حل شود و تا حدی هم پرسش و پاسخ باشد.خوشبختانه همراهی بچه ها خوب بود و با یکی دوتا سوال و توضیح من همه تا حدی حل کردند. من هم صورت سوالات را پای تخته نوشتم و آنجا هم توسط خود دانش آموزان حل شد ، می توانم بگویم اولین تجربه تدریس من به طوری که آموزشش را دیده بودم تا حدی در این کلاس شکل گرفت.

حال و هوای کلاس در حالتی عادی داشت سپری می شد که دستی بالا آمد و من هم اجازه دادم بپرسد، چند نفر قبلی در مورد درس پرسیده بودند و همین خیالم را راحت کرده بود که اینجا با کلاس سوم متفاوت است.ولی دانش آموز پرسید :آقا اجازه از کجا می آیید؟اهل کجا هستید؟کمی عصبانی شدم و این بار توانستم چیزی بگویم .گفتم فعلاً این سوالات به دردتان نمی خورد ،کاردرکلاس ها را حل کنید.

در دفتر موضوع این سوالات عجیب و غریب و تا حدی مشکوک را با آقای مدیر درجریان گذاشتم.منتظر بودم تا جوابی معقول بشنوم که با خنده آقای مدیر مواجه شدم، رو به من کرد و گفت: اینها بچه اند و کنجکاو،دانستن نام کوچک و اهل کجا بودن چیز خاصی نیست که شما اینقدر نسبت به آن حساسیت نشان می دهید.گفتم جدی باشید ولی نه در این اندازه،در آخر هم لبخندی زد و گفت زیاد نگران نباش.

زنگ آخر نوبت به کلاس اول رسید و همین برایم جالب بود که روز اول مدرسه ام درست برعکس پایه ها به کلاس رفتم و ای کاش این اتفاق نمی افتاد.وارد کلاس شدم. جمعیت اینها از دو کلاس دیگر بیشتر بود ولی سروصدایشان چندین برابر تعدادشان بود.

در این زنگ نتوانستم آنطور که باید و شاید درس بدهم.از بس این بچه ها شلوغ کردند، اصلاً روی حرف های من حساب نمی کردند و هر کسی کار خودش را می کرد.واقعاً هنوز در همان دوره ابتدایی بودند.حتی دو تا از آنها سر کلاس دعوا کردند.اخمی کردم و با صدای بلندی گفتم بنشینید سرجایتان و درستان را گوش کنید.

این فریاد کمی کمکم کرد ولی تاثیرش بیشتر از ده دقیقه نبود.کلاس عجیبی بود و از همان روز اول فهمیدم با این کلاس تا آخر سال داستانها خواهم داشت.پیش خودم فکر می کردم چقدر طول خواهد کشید تا این ها از حال و هوای ابتدایی خارج شوند و چقدر طول خواهد کشید تا من ریاضی یادشان دهم و . . .

و از همه مهم تر این سه کلاس چقدر با هم فرق دارند، نه از آن سال سومی ها که سکوتشان سنگین بود نه از تعادل نسبی سال دومی ها و نه از این همه بچگی این سال اولی ها ،واقعاً سه کلاس در سه محیط متفاوت بودند و همین مرا کمی ترساند که در ادامه چگونه باید در هر کلاس درس بدهم.

تا به آنها نگاه می کردم ساکت می شدند ولی تا وقتی چیزی روی تخته سیاه می نوشتم  و پشتم به آنها بود کلاس روی هوا بود. نمی گذاشتند حتی چند کلمه بنویسم.کمی فکر کردم و گفتم دفترهایتان را در بیاورید هرکه زودتر توانست این جمع و تفریق ها را حل کند برنده است.

عدد ها را چهار پنج رقمی انتخاب کردم تا کمی مجال نفس کشیدن پیدا کنم. ولی زیاد به من فرصت نداند و خیلی سریع حل کردند و ریختن دور میز معلم و دفترهایشان را جلو می آوردند ،حتی چند تا از دفترهایشان به سر و صورتم خورد. اعصابم به هم ریخت و اولین داد و بیداد داخل کلاسم را به نمایش گذاشتم.غافلگیر شدند و خدا را شکرهمین باعث شد تا پایان کلاس کمی آرام بمانند.

بعد از دیدن حل بچه ها موضوعی که خیلی مرا به فکر برد، پاسخ ها نادرست اغلب بچه ها بود،جمع و تفریق ها را اشتباه حل می کردند،سرعتشان در حل کردن ابتدا امیدوارم کرده بود ولی پاسخهایشان همان امید را در کوتاه ترین زمان به یاس مبدل کرد. این موضوع هم بر کوهی از مشکلاتی که داشتم افزوده شد که چگونه باید به دانش آموزانی که هنوز حتی اعداد و ارزش مکانی آنها را نمی دانند «درس شیرین ریاضی» آموزش دهم.

سه زنگ در سه حالت کاملاً متفاوت و متناقض در اولین روز کاری ام بر من گذشت.روزی که از همان اول ورود به تربیت معلم منتظرش رسیدنش بودم را پشت سر گذاشتم .سخت بود ولی معلمی را با تمام این سختی هایش از همین روز اول دوست دارم.

کلاس سوم

آن قدر ذهنم درگیر مدرسه دخترانه شده بود که هیچ چیزی به غیر از آن را نمی دیدم.کمی که به خودم آمدم و دیدم فقط با مدیر در این مدرسه تنها هستم،این سوال در ذهنم نقش بست که دیگر همکاران کجایند و چرا هنوز نیامده اند.از آقای مدیر موضوع را جویا شدم و ایشان هم با لبخندی گفت که معمولاً بعد از ظهر می رسند،در مدرسه پسرانه  همه آنها را خواهی دید.

در دفتر مدرسه ،آقای مدیر به سمت میزش رفت و برنامه ای را که همین چند دقیقه پیش با درس من شروع به تنظیمش کرده بود را نگاه کرد و به سمت من آمد و گفت :زنگ اول با کلاس سوم راهنمایی درس داری ،بیا تا با هم به کلاس برویم و من شما را به بچه ها معرفی کنم.معمول این است که مدیر به همراه دبیر در اولین جلسه جهت معارفه به کلاس می آید.

دست و پایم به لرزه افتاده بود ،در دلم می گفتم ای کاش از کلاس اول شروع می کرد که بچه تر هستند ،نه اینکه یک راست بریم کلاس سوم راهنمایی.هراسی که در این چند روز با من همراه بود به نهایت خودش رسیده بود و آغاز کار معلمی ام داشت کلید می خورد، آن هم در کلاس سوم راهنمایی دخترانه، این کلاس و این زمان را تا ابد فراموش نخواهم کرد.

وارد کلاس سوم شدیم و اولین برپای عمر کاری ام توسط مبصر نواخته شد.زمانی که آقای مدیر داشت مرا معرفی می کرد، فقط داشتم موزاییک های کف کلاس را نگاه می کردم.اضطراب بسیار زیادی داشتم.اصلاً در حال و هوای کلاس نبودم،نمی توانستم سرم را بالا بیاورم و نگاهی به کلاس و دانش آموزان بیاندازم.تازه داشتم به دنبال راه چاره می گشتم که چه کنم ،که ناگاه آقای مدیر دستی به پشتم زد و گفت کلاس در اختیار شماست، آرزوی موفقیت برایت دارم و از کلاس خارج شد.

ناگهان خود را تنها در زیر بار سنگین نگاه های آنها دیدم.به هر زحمتی بود نگاهی به کلاس انداختم.پانزده شانزده تا دختر که بیشترشان به نظرم خیلی بزرگ بودند، زل زده بودند به من،اینها بیشتر به دبیرستانی ها شبیه بودند تا مدرسه راهنمایی.سکوت عجیبی بر محیط حکم فرما بود و هرچه می گذشت فشار این سکوت مرگبار بر من بیشتر می شد.نگاه های متعجبانه آنها را می توانستم بفهمم ولی نمی توانستم کاری کنم که از تعجبشان کاسته شود.

هر چه می گذشت ذهنم کمتر یاری می کرد و همین خود عاملی گشت تا دیرتر تدریس راشروع کنم و این تاخیر همه چیز را سخت تر و دشوارتر می کرد، دوباره نگاهی به کلاس انداختم ،هنوز فقط به من نگاه می کردند .در چرخش نگاهم پنجره ای یافتم و نگاه به بیرون که منظره ی آن رو به دره ای سرسبز بود کمی آرامم کرد ،همین چند لحظه نگاه به بیرون باعث شد تا کمی بتوانم در خود و این وضعیت تغییر ایجاد کنم.عزم خود را جزم کردم و با توکل به خدا کاررا آغاز نمودم.

«بسم الله الرحمن الرحیم »بلندی گفتم و با آیه «رب شرح لی صدری. . . .» درس را که عدد اول بود ،شروع کردم.در دوره های کارآموزی همیشه نفر اول تدریس بودم ولی حالا در این موقعیت جدید و فوق العاده متفاوت، زبانم الکن شده بود و ذهنم کاملاً خالی ،هرچه بود ادامه دادم.

هرچه می دانستم می گفتم و روی تخته سیاه هم می نوشتم. هر مطلب را هم دو بار توضیح می دادم.بچه های کلاس فقط نگاه می کردند و هیچ صحبتی حتی بین خودشان هم رد و بدل نمی شد،بندگان خدا در بهت فرورفته بودند و فقط می نگریستند.دست و پا شکسته درس تمام شد و نوبت به کاردرکلاس رسید.

گفتم همه کتابهایشان را باز کنند و شروع به حل کاردرکلاس کنند.در دوره های کار آموزی به ما یاد داده بودند که در زمان حل کاردرکلاس از بچه ها بخواهید تا سوال کنند و به صورت تعاملی مشکلاتشان برطرف شود ،ولی من اینجا جرات انجام چنین کاری را نداشتم.

در افکار خودم بودم که صدای یکی از دانش آموزان توجهم را جلب کرد، دیدم یک نفر از آخر کلاس دستش به عنوان اجازه بالاست.کمی خودم را جابه جا کردم و در ذهنم درس را مروری کوتاه کردم و خودم را برای سوال از درس عدد اول آماده کردم و گفتم: بفرمایید.

بلند شد وبا صدای رسایی پرسید: اسم شما چیست؟ همه جا در نظرم تیره و تار  شد،اینها اسم کوچکم را برای چه می خواهند ؟،مگر آقای مدیر مرا معرفی نکرد!احساس کردم کل ساختمان بر سرم آوار شده و نفسم از زیر آن همه خاک و چوب بالا نمی آید.اصلاً نمی توانستم به کلاس نگاه کنم.با هر زحمتی بود به سمت تخته سیاه برگشتم و بدون توجه به آن سوال ، دوباره آخرین مطلب را توضیح دادم.

پیش خود فکر کردم که بدبختی هایم شروع شد، از همین جلسه اول باید سخت بگیرم تا اینها دیگر به این چیزها فکر نکنند.امروز اسم کوچکم را می پرسند و فردا چه چیزهای دیگری خواهند پرسید. خدا به دادم برسد.

فکری به ذهنم خطور کرد و شروع کردم به حل کاردرکلاس ها بر روی تخته سیاه و رو به کلاس کردم و گفتم همه بنویسند.کمی گذشت و همه در حالت سکوت کامل داشتند می نوشتند که باز دستی بالا آمد. می خواستم توجهی نکنم ولی شرایط کلاس اجازه نمی داد که اعتنا نکنم.با رعب و وحشت اجازه دادم سوالش را بپرسد.دانش آموز بلند شد و گفت :آقا اجازه مگر شما نمی خواهید حضور و غیاب کنید؟همه دبیران ،اول کلاس حضور و غیاب می کنند.

سوالش به جا بود و دلیلی هم برای بی پاسخ گذاشتنش نداشتم. ولی باید بهانه ای می یافتم تا به حل کاردرکلاس ها برگردم که در این وضعیت بحرانی،بهترین پناهگاهم بود. رو به آنها کردم و گفتم فعلاً لیست اسامی را به من نداده اند، از جلسه بعدی حضور غیاب خواهم کرد .

فقط حل می کردم و آنها هم بدون هیچ صحبتی می نوشتند،نمی دانم چرا زمان برایم به شدت طولانی شده بود و زنگ نمی خورد .فشارم افتاده بود و پاهاییم دیگر توان ایستادن نداشت.حتی به تمرین ها هم رسیدم و شروع کردم به حل کردن که خدا را شکر زنگ خورد ،خداحافظی سریعی کردم و از کلاس خارج شدم.