ماشین

ساعت چهار صبح در هوایی سرد و ابری از خانه بیرون آمدم. مسیری حدود چهل دقیقه را، پیاده باید طی می کردم تا به میدان ورودی شهر برسم و آنجا منتظر اتوبوس های عبوری باشم که اگر جا داشتند مرا سوار کنند. شنبه های هر هفته برای رفتن به محل کار همین برنامه را داشتم . تازه وارد بلوار اصلی شده بودم که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و بعد از مدت کوتاهی برق رفت و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.

این مسیر بسیار کم تردد بود و همیشه به خاطر نبودن ماشین باید پیاده می رفتم. کمی صبر کردم تا چشمم به تاریکی عادت کند و دوباره به راه افتادم. چند قدمی نرفته بودم که دانه های باران آرام آرام شروع کردند به خیس کردن سرم و همین مرا کمی نگران کرد ،چون در این بلوار جایی نیست پناه بگیرم و در خیس شدنم هیچ شکی نیست.

به راهم ادامه دادم و هر از چند گاهی با ناامیدی نگاهی به پشت سرم می کردم تا شاید کور سوی امیدی دیده شود. ولی مثل همیشه خبری نبود. باران با شیبی ملایم در حال شدیدتر شدن بود و من هم با همان شیب در حال خیس شدن. برای آخرین بار نگاهی به انتهای تاریک بلوار انداختم و در کمال ناباوری  نوری را دیدم که داشت به من نزدیک می شد.

از همان لحظه ای که نور را دیدم شروع کردم به تکان دادن دست و امید داشتم که مردانگی کند و مرا سوار کند. به چند متری ام که رسید سرعتش را کم کرد. نور چراغش درست توی چشمم بود و چیزی نمی دیدم. به کنارم که رسید توقف کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم مرا تا همین میدان انتهای بلوار می رسانید؟ فقط دیدم سری به سمت پایین تکان می خورد و همین را دلیل بر مثبت بودن جواب گرفتم و سریع از در عقب سوار شدم. داخل ماشین هم تاریک بود .سلامی کردم و بر روی صندلی عقب نشستم. خیالم راحت شد که دیگر خیس نمی شوم و از طرفی این همه راه را پیاده نخواهم رفت.

تعجب راننده و کنار دستش را از جواب سلامشان احساس کردم. به همین خاطر تشکر بیشتری کردم ولی هیچ جوابی از آن دو نشنیدم. داخل ماشین هم تاریک بود و زیاد نمی توانستم چهره های آنها را ببینم. به همین خاطر من هم سکوت کردم. آنها هم چیزی نگفتند و به راه افتادیم.

به میدان ابتدایی شهر که رسیدیم تشکری از راننده کردم تا توقف کند و پیاده شوم ولی همچنان به راهش ادامه داد. ناگهان ترس عجیبی بر من مستولی شد. صدای رادیوی ماشین بلند بود. ولی چیزی از آن سر در نمی آوردم. بیشتر خش خش داشت تا صدای واضح .نمی دانم چه شنیدند که به هم اشاره ای کردند و ناگهان سرعت ماشین افزایش یافت .واقعیت امر از ترس پاهایم قفل کرده بود.نه توان حرف زدن داشتم و نه توان تکان خوردن.

نور چراغ گردان قرمز و آبی در بیرون توجهم را جلب کرد. یک صدای آژیر هم آمد ولی خیلی زود قطع شد. تنها چیزی که فهمیدم خطر بود و نمی دانستم چه کنم . خودم را به روی صندلی سر دادم تا حداقل از پشت دیده نشوم. آنقدر همه جا تاریک بود که  نمی دانستم کجا هستم و این ماشین کجا دارد می رود. بعد از مدتی به هر زحمتی بود سرم را برگرداندم و پشت را نگاه کردم خبری از ماشین پلیس نبود. همین بیشتر مرا ترساند.

پیش خود فکر کردم گیر چه آدم هایی افتاده ام. اینها وقتی به این سرعت می توانند ماشین پلیس را جا بگذارند و فرار کنند من چه طور می توانم خودم را از دستشان خلاص کنم. به شدت ترسیده بودم و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرده بود.

جلوی پلیس راه توقف کردند و به من گفتند که پیاده شو، مانده بودم چه کار کنم.مگر اینها از دست پلیس فرار نکرده بودند ،حالا چرا به پلیس راه آمده اند؟ خب می توانستند مرا در همان میان راه پیاده کنند.غرق در این تفکرات بودم که نهیبی زدند و با ترس و تعجب بسیار پیاده شدم.

وقتی پیاده شدم و زیر نور چراغ، ماشین را دیدم نفسم جا آمد و تا حد زیادی مشکلاتم رفع شد.  وقتی به چهره آنها از همان بیرون ماشین نگاه انداختم  به راحتی می شد در نگاه آنها خواند که چقدر از ترسیدن من خنده شان گرفته بود و به هر زحمتی بود جلوی خودشان را گرفته بودند. در این میان فقط سوالی بود که ذهنم را بسیار به خودش مشغول کرده بود که چرا اصلاً توقف کردند و مرا سوار کردند و وقتی هم که در ماشین بودم هیچ به من نگفتند ؟

دل را به دریا زدم و از آنی که ستاره های روی شانه اش بیشتر بود پرسیدم. با لبخندی در جواب گفت که از دور وقتی مرا دیدند اول شک کردند ولی وقتی در نور ماشین ظواهرم مشخص شد مطمئن شدند که معلمم و  جالب این بود که برادر یکی از آنها هم مانند من معلم جای دیگری بود و آنها این زمان راه افتادن را در ذهن داشتند.

در انتها فقط توصیه ای به من کردند که در این زمان سوار هر ماشین نشوم .اول ببینم و بپرسم بعد سوار شوم. شاید به جای ماشین پلیس چیز دیگری باشد.

بی شمار

در میان کلاس های سوم، کد شش شرایط خاصی داشت  و از شانس من ،همین کلاس به من افتاده بود. در دو ماهی که از طول سال می گذشت هرچه در چنته داشتم را خرج کردم ولی بیشتر از نیمی از بچه ها فقط نگاهم می کردند و هیچ نمی نوشتند.

یک روز در دفتر در بین همکاران بغض دلم شکست و درباره این کلاس درد دل کردم و وقتی واکنش همکاران را دیدم در تعجب فرو رفتم. این بچه ها واقعاً خیلی با من مدارا می کردند. مشکل من درسی بود و هیچ رفتار نادرستی از آنها ندیده بودم ولی باقی همکاران از بی نظمی و حتی بی نزاکتی آنها شکایت بسیار داشتند.

از آن روز به بعد نگاهم به این کلاس تغییر کرد و نمی دانم چرا بیشتر به آنها علاقه مند شدم. آنقدر معرفت داشتند که حتی اگر چیزی از ریاضی نمی فهمیدند حداقل زیاد مخل کلاس نبودند و می گذاشتند کارم را انجام دهم. من هم در مقابل سعی کردم با احترام بیشتر با آنها صحبت کنم.

درس به اعداد گویا رسیده بود و داشتم در مورد اینکه بین دو عدد گویا ،بی شمار عدد گویا وجود دارد ،بحث می کردم. برای اینکه درک مطلب کمی بهتر شود اول از بچه ها پرسیدم بین ۱ و۲ چند عدد گویا وجود دارد. کمی مرا نگاه کردند و چند نفری جواب دادند که هیچی وجود ندارد.

رو به آنها کردم و گفتم : شما چرا همه چیز را کامل  در نظر می گیرید. من از شما عدد طبیعی نخواستم ،عدد گویا خواستم. همین چالش کمی بحث بین خود بچه ها راه انداخت و آرام آرام تعدادی این نوع اعداد را به خاطر آوردند و شروع کردند به گفتن .مثل ۵/۱ یا ۷۵/۱ ، بحث داشت به سمت نتیجه اش پیش می رفت ،چون بچه ها عددهای مختلفی می گفتند و در نهایت هم یکی از آنها گفت : خیلی

به هدفم رسیدم و همه بچه ها دانستند که بین یک و دو بیشمار عدد گویا وجود دارد. می خواستم اعداد گنگ را شروع کنم که دست یکی از دانش آموزان را بالا دیدم. از آن آخر کلاسی ها بود و از همه مهمتر سردسته آنها بود. تا به حال حتی یک بار هم او را در حال حل کردن ندیده بودم و نمرات ریاضی اش هم از دو و سه فراتر نمی رفت.

حدس زدم حتماً می خواهد بیرون برود که اجازه گرفته است، با سر اشاره کردم که برو، بلند شد و گفت :آقا ببخشید بیرون نمی خواهیم برویم .در مورد درس سوال داریم. مانده بودم چه بگویم، اصلاً مانده بودم چه کار کنم. تا به حال در این شرایط گیر نیفتاده بودم. دانش آموزی که در طول دو ماه با درس من کاری نداشت حالا می خواهد سوال بپرسد.

خودم را  جمع و جور کردم و گفتم بپرس. گفت آقا اجازه مگر ما از یک شروع نمی کنیم و به دو می رسیم. گفتم بله همین کار را می کنیم. گفت :خب پس وقتی از یک جایی شروع می کنیم و یک جا تمام می شود پس هرچه قدر هم زیاد باشد باز باید تمام می شود. پس چرا بی شمار ؟

سوالش خیلی خوب بود. در درونم در پوست خود نمی گنجیدم. خیلی برایم خوشایند بود که چنین محیطی ایجاد کرده بودم که اینگونه سوالات به ذهن بچه ها خطور کند، حتی آنهایی که قید ریاضی را زده بودند. در چهره دیگر بچه ها هم که نگریستم تعجب در چشمانشان موج می زد و حتماً همین چالش برای آنها هم به وجود آمده بود.

از او خواستم به مقابل تخته سیاه بیاید. اول انکار کرد و گفت ما چیزی بلد نیستیم. گفتم با بلد بودن یا نبودنت کاری ندارم بیا تا جواب این سوال را بدهم. با اکراه آمد. همین پای تخته آمدنش هم برای خودش و هم برای گروهش که در آخر کلاس بودند عجیب بود و این را می شد از چهره هایشان فهمید.

او را به سمت دیوار کناری هدایت کردم و او را کاملاً به دیوار چسباندم. به او گفتم کاری را که قانونش را می گویم در مقابل بچه ها انجام بده . کمی نگرانی در چهره اش دیدم ، به پشتش زدم و گفتم نترس فقط باید قدم بزنی. رو به بچه ها کردم و گفتم که این آقا باید از این دیوار خودش را به دیوار مقابل برساند ولی ما در اینجا یک قانون داریم که هر بار مجاز است نصف مسیر باقیمانده را طی کند.

او شروع به حرکت کرد و در اولین مرحله به وسط کلاس رسید. دوباره کاشی های کف کلاس را شمرد و خودش را به وسط آن رساند.در مرحله سوم چون تعداد کاشی ها فرد شد همانجا ایستاد و مرا نگاه کرد. گفتم اشکالی ندارد وسط را پیدا کن، اگر وسط کاشی هم افتاد برو. آرام آرام به دیوار مقابل نزدیک می شد و همه دانش آموزان هم در سکوت خاصی نظاره گر کارش بودند.

به دیوار خیلی نزدیک شده بود ولی هر بار حرکتش خیلی ریز تر می شد. مدتی مکث کرد و دیگر حرکت نکرد و فقط داشت به دیوار مقابل نگاه می کرد. مکثش که طولانی شد نهیبی زدم که خوب چرا به حرکتت ادامه نمی دهی. مانند یک تکه چوب خشک از جایش تکان نمی خورد و فقط داشت مقابل را نگاه می کرد. پیش خودم فکر کردم حتمی دارد مسخره بازی در می آورد ،اخمهایم را در هم کشیدم و با تن صدای بالاتری از او خواستم ادامه دهد.

ناگاه فریادی زد و رو به من کرد و با استعصال بسیار و با صدای بلند گفت .نمی رسم، هر کاری کنم باز هم نمی رسم. چشمانش گرد شده بود و نفسش به شماره افتاده بود. از او پرسیدم چرا ؟چیزی نمانده به دیوار برسی، گفت آقا هرچه هم نزدیک باشم باز باید نصف کنم. دوباره مکث کرد و باز فریاد زد نمی رسم. اصلاً حالش خوب نبود. بدنش می لرزید. کمی ترسیدم و گفتم که بنشیند.

در جایش هم بیقرار بود .به او گفتم بیرون برو و آبی به سر و صورت بزن، با سر اشاره کرد که نمی رود، یعنی نمی تواند برود. یکی دیگر را فرستادم تا لیوان آبی بیاورد و با خوردن آب و گذر زمان حالش بهتر شد و به حالت عادی برگشت. ولی حال من دگرگون شد که چرا ناگهان این دانش آموز اینگونه واکنش نشان داد.

زنگ تفریح در بین همکاران موضوع را بیان کردم و پاسخ دبیر علوم بسیار جالب بود. او گفت در این دانش آموز تا به حال هیچ تغییری در سلول های خاکستری مغز رخ نداده بوده و این اولین باری بوده که چیزی این سلول ها را به تحرک وا داشته و همین باعث شده که بدن در برابر این امر که قبلاً تجربه اش را نداشته واکنش نشان دهد.

عید فطر

با کلی التماس و درخواست از آقای مدیر ، روز قبل از عید فطر را مرخصی گرفتم تا حداقل شب عید خانه باشم. فکر کنم تنها دلیلی که آقای مدیر بسیار سخت گیر مدرسه ما را تا حدی نرم کرد فاصله حدود پانصد کیلومتری تا خانه بود. صبح اگر با سرویس های روستا راه می افتادم ، امید داشتم اگر اتوبوس گیرم بیاید ،اذان مغرب خانه باشم.

صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس های روستا رفتم ولی متاسفانه نه خبری از مسافر بود و نه مینی بوس، پیرمردی که از آنجا رد می شد رو به من کرد و گفت پسر م برو حدود ساعت نه بیا ،ماه مبارک هم مسافر کمتر هست و هم دیرتر راه می افتند. پیش خود فکر کردم اگر  ساعت نه راه بیفتم حدود یازده دوازده می رسم شهر و تا اتوبوس گیرم بیاید خیلی دیر می شود.

لحظه ای اندیشیدم و گفتم شاید در روستای مجاور که در مسیر راه است ماشین ها کمی زودتر راه بیفتند ، مسیر جاده را  پیش رو گرفتم و در هوای بسیار دل انگیز صبحگاهی به سمت روستای مجاور به راه افتادم، هوای نسبتاً سرد ولی قابل تحمل و مناظر زیبای کوه ها و دشت ها و سبز شدن هایی که تازه داشت شروع می شد چنان مرا به خودشان جلب کرده بودند که اصلاً نفهمیدم کی به روستای مجاور رسیدم.

ولی آنجا هم هیچ خبری نبود ، ساعت حدود هشت شده بود و کمی نگران بودم ،ولی وانت آبی رنگی که از دور گرد و خاک کنان می آمد، امید تازه ای برایم بود. تا دست بلند کردم ایستاد و وقتی نگاه کردم همسایه مدرسه بود که دکانی داشت و تنها منبع پر کردن کپسول های گاز روستا بود. نگاهی به من انداخت و گفت اینهمه  راه را پیاده آمده ای ، خوب صبر می کردی باهم بیاییم. لبخند زدم و به خاطر پر بودن جلو ماشین به پشت آن رفتم و بر روی کپسولهایی  که رو هم چیده شده بودند نشستم.

در همان دست انداز اول چنان جا به جا شدم که پشتم درد آمد. این کپسول ها یک جا بند نمی شدند و با هر حرکت ماشین تکان می خوردند و من مانده بودم این بیست کیلومتر راه خاکی تا جاده اصلی را چگونه تحمل کنم. خودم را به تاج وانت رساندم و بالای آن نشستم. دیگر کپسول ها آزارم نمی دادند ولی هوای سرد تا مغز استخوانم نفوذ می کرد.

به جاده اصلی که رسیدیم با ضربه ای به سقف ماشین به آقای راننده فهماندم که می خواهم پیاده شوم، پنجاه کیلومتر جاده کوهستانی تا شهر  روی تاج وانت  واقعاً غیر قابل تحمل است. پیاده شدم و جناب همسایه هم مرا با لبخندی بدرقه کرد و رفت ، نمی دانم چرا کرایه از من نگرفت؟

به کنار پاسگاه آمدم تا منتظر بمانم ماشینی بیاید و مرا با خود به شهر ببرد. تجربه ساعت ها انتظار را در این مکان داشتم و از اینکه بلافاصله کامیونی آمد و خود راننده با اشاره مرا خواند تا سوار شوم مرا شوکه کرد. هر چقدر پشت وانت اذیت شدم ،حداقل تا شهر را با آسایش خواهم رفت. ولی این فکرم نیز درست از آب در نیامد و حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسیم و در این مدت مجبور بودم تمام صحبت ها و خاطرات آقای راننده را گوش کنم ، ولی در نهایت اتفاق خوب آن بود که این راننده هم از من کرایه نگرفت.

به شهر که رسیدم جنب و جوش خاصی دیدم. همه با شتاب راه می رفتند و خیلی ها با هم رو بوسی می کردند، متعجب مانده بودم که اینجا چه خبر است که با دیدن صحنه ی خوردن شیرینی توسط یک پیرمرد که کلاه سبز ش نشان سید بودنش را می داد،  کاملاً حیران شدم. پیش خودم گفتم، سید جان حداقل این یک روز را هم تحمل می کردی تا ماه مبارک تمام شود و ضمناً از سن و سال شما بعید است که اینگونه در برابر دیگران روزه خوری کنی.

کمی جلوتر که رفتم وضع فجیع تر شد، قهوه خانه ای دیدم که چند میز بیرون مغازه چیده بود و به رهگذران چای می داد، کمی دقت کردم و فهمیدم که رایگان هم می دهد، چون همه سرپا می نوشیدند و می رفتند. مانده بود که مگر آخرالزمان شده ، یک هفته از همه چیز دور بودیم و چه اتفاقاتی رخ داده است. انگار همه مردم یکجا دین و ایمان و اعتقادات شان را به باد هوا سپرده اند.

دیگر طاقت دیدن این صحنه ها را نداشتم. طی کردن بین دو روستا با پای پیاده و تحمل سرمای پشت وانت و صحبت های آقای راننده ،هم خسته ام کرده بود و هم به شدت تشنه شده بودم، دیدن این صحنه ها نیز همانند نمکی بود که بر روی زخمم می ریخت. سرم را پایین انداختم و بر سرعت حرکتم افزودم تا سریع از این مهلکه نجات یابم.

چند قدمی نرفته بودم که همان آقای صاحب قهوه خانه مقابلم ایستاد و گفت بفرمایید چایی، صلواتی است .با غضب نگاهش کردم و گفتم این چایی چگونه می تواند صلواتی باشد، کدام مسلمان این چایی را می خورد و تازه صلوات هم می فرستد. من اهل این کارها نیستم. نگاهش پر شد از تعجب و گفت چای نمی خوری چرا بد و بیراه می گویی، مگر از کجا آمده ای؟

گفتم از هر جا که آمده ام آنجا مردمانی دارد که حداقل بر این اعتقاد استوار اند که نباید در مقابل روزه دار چیزی بخورند .نه  اینکه شما میز را هم بیرون آورده اید. نمی دانم چرا یک دفعه زد زیر خنده و گفت مگر از پشت کوه آمده ای که خبر نداری، من هم گفت آری از پشت همین کوه از فلان روستا آمده ام. داشتم کمی عصبانی می شدم که دستم را گرفت به داخل مغازه برد و به شاگردش گفت املتی برای من آماده کند.

تا خواستم چیزی بگویم خودش شروع کرد و گفت حدود یکی دو ساعت قبل از طریق رادیو تلویزیون اعلام کردند که امروز عید فطر است ، به همین خاطر ما هم آمدیم تا در شادی این عید شریک باشیم و روزه داران را به سهم خود عیدی دهیم. فکر کنم شما در این مدت در راه بودی و هیچ خبری نداری.

اول مشکوک شدم که شاید دارد مرا از راه به در می کند و زیاد به او اطمینان نکردم ولی وقتی دیدم یک روحانی در مقابل مغازه در حال نوشیدن چای است کمی بیشتر به حرفهایش فکر کردم و زمانی که تلویزیون کوچک و سیاه و سفید مغازه اش را روشن کرد و تبریک عید سعید فطر را آنجا دیدم همه چیز برایم روشن شد.

املت آماده شده بود و بویش همه جا را گرفته بود، چنان با ولع می خوردم که انگار تا به حال املت نخورده ام، آنقدر لذیذ بود که نمی شود توصیفش کرد، نان داغ هم مزید برآن شد و چای دبشی هم که در انتها خوردم خاطره ای بس زیبا برایم ساخت ولی از همه چیز بهتر زمانی بود که آقای قهوه چی به من گفت فقط صلوات بفرست و برو.

غروب شده بود و من در اتوبوس محو در تماشای آفتاب که داشت افول می کرد به این می اندیشیدم که چه روز پر ماجرا یی داشتم و چه طور می شود که عید را صبح اعلام می کنند؟ در همین افکار بودم که شاگرد اتوبوس مرا صدا زد و از من کرایه خواست، وقتی پول کرایه را دادم به این فکرم می خندیدم که می شد مانند همسایه مدرسه و راننده کامیون و قهوه چی این هم از من کرایه نمی گرفت.

قبض برق

بعد از یک سال معلمی ،اولین تابستانی بود که تجربه می کردم. و چقدر این تابستان با تابستان های قبل متفاوت است. واقعاً این احساس که باید سه ماهی را تعطیل بود تا استراحت کرد را با گوشت و پوستم حس کردم. تابستانی که دبیر باشی با تابستانی که دانش آموز یا دانشجو باشی خیلی متفاوت است. کار با دانش آموزان در مدت نه ماه نیاز به سه ماه ترمیم و بازسازی دارد.

ماه دوم را به پایان رساندم و هرچه پس انداز کرده بودم نیز خرج شد. بی پولی خیلی ناگوار است ،رویم نمی شد از پدر که سالها از او پول گرفته ام درخواست کمک کنم. خدای ناکرده حالا دیگر کارمند دولت هستم و  دستم در جیب خودم است. همین موجب شد تصمیم بگیرم به شهر محل کارم بروم تا بتوانم حقوقم را بگیرم. ولی در این هوای گرم طی کردن حدود پانصد کیلومتر راه فقط برای گرفتن حقوق کاری ابلهانه است.

پیش خودم فکر کردم از کسی مبلغی قرض بگیرم تا این چند صباح را بگذارنم و اول مهر بروم و حقوق این سه ماه را یکجا بگیرم. ولی هرچه به اطرافیانم فکر کردم کسی را نیافتم تا رویش را داشته باشم و از او پولی دستی بگیرم. بعد از کلی تفکر در نهایت به این نتیجه رسیدم که به بانک بروم تا شاید راهی باشد که من بتوانم حقوقم را همینجا بگیرم.

به نزدیک ترین شعبه بانک ملی رفتم و از معاون شعبه موضوع را جویا شدم. لبخندی زد و گفت :چک بیاور تا تلفنی برایت نقدش کنم. سر از پا نمی نشناختم و سریع به خانه برگشتم و یک برگ چک گرفتم و مبلغ  چهل هزار تومان که حقوق دو ماه بود را روی آن نوشتم و با سرعت تمام به بانک بازگشتم.

همان آقای معاون کارهایم را انجام داد و بعد از حدود ده دقیقه مرا صدا زد و چک را که برگه ای به آن الصاق شده بود را به من داد و اشاره کرد به صندوق بروم. جلوی باجه صندوق شلوغ بود و باید صف می ایستادم. ولی من حاضر بودم تا آخر وقت هم صف بایستم .واقعاً بی پولی برای یک مرد بسیار عذاب آور است.

مقابل من پیرمردی بود با موهای کاملاً سپید که کت و شلواری هم به رنگ سپید پوشیده بود. آنقدر منظم و آراسته بود که ناخدا گاه چشمانم بر روی او ماند. کیف سامسونت مشکی رنگی که در دست داشت تضاد بسیاری با رنگ سفید که پوشیده بود ایجاد کرده بود ولی نمی دانم چرا این تضاد زیبا به نظر می آمد.

مقابل ما هم حدود ده نفری بودند و همین پیرمرد را کمی کلافه کرده بود. رو به من کرد و گفت، اینها برای وقت اصلاً ارزش قائل نیستند و نمی دانند چه چیز گران بهایی را از ما می گیرند. من هم متعجّبانه فقط به حرف هایش گوش می کردم. در مدت این دو ماهی که از تابستان می گذشت تنها چیزی که برایم مهم نبود وقت بود و فقط آن را به بطالت طی می کردم. به همین خاطر زیاد حرف های این پیرمرد را نمی فهمیدم.

در میان صحبتهایش شنیدم که گفت اینهمه معطلی فقط برای یک فیش برق واقعاً انسان را عصبانی می کند. همین بهانه ای شد تا من هم کلام به صحبت باز کنم و گفتم پدر جان مگر کس دیگری نبود تا قبض را به او بدهید تا پرداخت کند و خود را اینهمه در مشکل نیندازید. لبخندی زد و گفت نه پسر جان این کار خودم است. باز هم ادامه دادم که مگر پرداخت قبض برق چقدر زحمت دارد. حتی می توانستید بدهید نوه تان بیاید و آن را پرداخت کند.

باز لبخندی زد و اینبار چیزی نگفت و کیف سامسونت را روی پیشخوان گذاشت و بازش کرد و از درونش قبض برق را بیرون آورد و به من داد. من هم با تعجب پرسیدم که چکار کنم با همان لبخند اشاره کرد قبض را ببینم. وقتی چشمانم به قبض و عدد رویش افتاد در جا خشکم زد. هرچه به قبض بیشتر نگاه می کردم و عددش را با چکی که حقوق دوماهم بود مقایسه می کردم چشمان از تعجب بیشتر باز می شد.

مبلغ قبض نهصد و هفتاد هزار تومان بود. یعنی حدود پنجاه برابر حقوق ماهانه من قبض برقی بود که این پیرمرد آمده بود آن را بپردازد. تعجب من لبخند ش را بیشتر کرد و گفت پسرم این قبض برق دو ماه کارخانه است. من سالهاست کارخانه تولید مواد غذایی دارم ،بیشتر دستگاه های آن برقی هستند. درست است که یک ژنراتور بزرگ در کارخانه کار می کند ولی معمولاً  مبلغ قبض های برق همین حدود است. پس باید خودم بیایم که بتوانم از حساب کارخانه آن را پرداخت کنم. پس دانستی که فقط کار خودم است .

آب دهانم را قورت دادم و با نگاهی ملتمسانه از او عذرخواهی کردم. و او همچنان لبخند بر لب داشت. چند نفری که صف جلو رفت رو به من کرد گفت راستی شما برای چه کاری آمدی ؟هر چه خواستم از جواب دادن طفره بروم نشد، خودش کمی فکر کرد و گفت آخر ماه است حتماً آمده ای حقوقت را بگیری. لبخندی زدم و با سر تایید کردم .کمی هم به خودم جرات دادم و گفتم حقوق بیست هزار تومانی ما در برابر قبض برق شما چیزی به حساب نمی آید.

اخمهای ش را در هم کشید و گفت حتی اگر یک تومان هم حقوق داشته باشی و واقعاً برایش زحمت کشیده باشی با ارزش است. پرسید چه کاره ام و گفتم اولین سالی است که دبیر شده ام و در روستایی دوردست خدمت می کنم. به پشتم زد و گفت آفرین ،خدمت به خلق بزرگترین کاری است که انسان می تواند انجام دهد. به کارت افتخار کن که از خدمت هم بالاتر است.

از نگاهم فهمید که چه می خواهم بگویم و رو به من کرد و گفت که به این روزهای من نگاه نکن، زمانی که هم سن و سال تو بودم یک صدم تو هم حقوق نداشتم. پادو مغازه بودم  و به زحمت هم درس می خواندم. اگر تلاش و پشتکار  خودم نبود از این کارخانه هم هیچ خبری نبود. پسر جان تو اول راهی و من آخر راه،به راه و هدف فکر کن و هیچ از این مقایسه ها نکن و تمام تلاشت را برای درست انجام دادن کاری که وظیفه داری به خرج بده.

وقتی چهل هزار تومان را گرفتم فقط صحبت های آن پیرمرد در گوشم بود و واقعاً چقدر این پول برایم ارزشمند بود .چقدر برایش حرف زده بودم و سر کلاس از دست دانش آموزان حرص خورده بودم. ولی باز هم تفاوت های بسیار است که در زندگی همچون خوره فکر و ذهن را می درد و عذاب می آورد. ذهن قیاس می کند و سخت بتوان برای آن چاره یافت.

هویت

این روزها کارم شده دویدن ،هرچقدر از این زندگی ماشینی فرار می کردم  حالا دچارش شده ام.صبح ساعت هفت از خانه بیرون می زنم در میان انبوه ماشین ها پیاده تا مدرسه می روم و کلاس های با جمعیت بالا را که دانش آموزانش هم بسیار ضعیف هستند را تحمل می کنم و ظهر ساعت دوازده و نیم با عجله می روم دنبال نیما و او را از مهد می گیرم و خسته می رسم خانه.

هیچ احساس خوبی ندارم.نمی توانم در این مدرسه جدید آن طور که دوست دارم کار کنم. ظواهر همه چیز عالیست .ولی در باطن و در بین بچه ها چیز دیگری است.خدا امسال مرا به خیر بگذراند.نه می توانم مانند خیلی ها رها کنم و نه می توانم مفید باشم. امسال این مدرسه شده صحنه ی کارزار من و دانش آموزان.

حدود یک ربع به یک بود که نیما را از مهد گرفتم و پیاده به سمت خانه در حرکت بودم.هرچقدر نیما شاد بود و ورجه وورجه می کرد من هنوز از حس کلاس بیرون نیامده بودم.امروز در هر سه کلاس ساده ترین مطالب را هم بچه ها پاسخ نمی دادند و همین موضوع باعث شده بود سرحال نباشم. به سر کوچه رسیدیم و طبق معمول نیما یکسره رفت داخل مغازه و بعد از مدت کوتاهی آب نبات به دست بیرون آمد.

وقتی داشتم پول آب نبات را به فروشنده می دادم از دور مامور پست را که درست جلوی در  آپارتمان ما سوار موتورش شد دیدم. سریع خودم را به او رساندم و گفتم من از ساکنان این مجتمع هستم شاید مرسوله ای داشته باشم.نگاهی به من انداخت و گفت شما فلانی هستید.لبخندی بر لبانم نقش بست و با ذوق فراوان گفتم بله.هنوز این حس خوب گرفتن نامه از پستچی در من زنده است.

بسته ای را از خورجین موتورش بیرون آورد .مشخصات درست بود و این بسته از آن من بود.تا خواستم بگیرم از من مدرک شناسایی خواست.هرچه در کیف مدرسه و کیف پولم گشتم مدرکی را نیافتم تا دال بر اهراز هویت من باشد.از آقای پستچی اجازه خواستم تا از خانه برایش بیاورم.لبخندی به من زد .

از موتور پیاده شد و جلوی نیما آمد و مقابلش نشست.با صدایی کودکانه پرسید پسرم اسمت چیه؟ نیما با صدای بلند جواب داد ، بعد نام خانوادگی را پرسید و نیما همانگونه که در مهد می گفت با صدای بلند جواب داد و ضمناً کیفش را از پشتش پایین آورد و با دست نام و نام خانوادگی اش را که روی آن نوشته بود را به آقای پستچی نشان داد.

هم من ،هم خود آقای پستچی به این شیوه ی احراز هویت خندیدیم. دست مریزاد که باعث شد کمی خنده بر لبانمان جاری شود.بعد از این مراسم ،بسته را به من تحویل داد و با همان لبخند موتورش را روشن کرد و رفت.

حس خوب دریافت نامه و همچنین برخورد استثنایی این مامور پست تا ساعت ها در من بود.خدا حفظش کند.

تمرکز

بیرون برف سنگینی می آمد و هوا بسیار سرد بود ولی داخل کلاس هوا به خاطر بخاری هایی که تازه آورده بودند و همه کاربراتوری بودند بسیار گرم و مطبوع بود. تمام شد آن روزهایی که با بخاری های چکه ای که تکنولوژی بسیار بالایی داشت روزگار می گذراندیم.

امروز روز  اول امتحانات نوبت اول بود و هر سه کلاس امتحان ریاضی داشتند. قرار شده بود که امتحان پایه های اول و دوم راهنمایی را با هم ساعت هشت صبح بگیریم و امتحان پایه سوم که تعدادشان کمی بیشتر بود را در ساعت ۱۰صبح برگزار کنیم.

کلاس اولی ها با جثه های کوچک شان که کاملاً سپید پوش شده بود، پشت سر هم می آمدند و من هم به داخل کلاس هدایت شان می کردم. و همه ابتدا کنار بخاری ای که از نویی برق می زد می رفتند و با رعایت فاصله که بخاری کثیف نشود گرم می شدند و بعد روی نیمکت ها می نشستند. عین کارخانه شده بود و همین روال گرم شدن و نشستن به توالی انجام می شد.

ساعت پنج دقیقه مانده بود به هشت ،همه را در سالن به صف کردم و در دو کلاس طوری چیدم شان که کناری هر کسی از پایه خودش نبود و همین باعث شده بود که چند نفری اخمهای شان گره خورده شود. وقتی همه چیز مرتب شد به حمید گفتم تا مراقبت یکی از کلاس ها را بر عهده بگیرد و خودم هم رفتم تا برگه ها را بیاورم.

دسته برگه های کلاس اول را رو گذاشتم و برگه های کلاس دوم را زیر گذاشتم و از کلاس حمید شروع به توزیع برگه ها کردم. چهره ها را نگاه می کردم و یا از رو برگه می دادم و یا از زیر و همین باعث شد که خیلی سریع کلاس حمید تمام شد و رفتم کلاس بعدی و با همین ترفند ولی از انتها کلاس به ابتدا  توزیع کردم ،به صورتی که رویم به سمت بچه ها بود.

چون در امتحانات قبلی بچه ها می دانستند که اگر سوالی بپرسند از طرف من هیچ سخنی نخواهند شنید کلاس غرق در سکوت بود و بچه ها شروع کرده بودند به حل کردن و من هم مقابل تخته سیاه ایستاده بودم و کلاس را تحت کنترل داشتم.

سیدعلی که کلاس اول بود میز اول سر میز نشسته بود و داشت برگه را بررسی می کرد. چون مقابلش ایستاده بودم می توانستم صدایش را بشنوم که با خودش می گفت. خدا را شکر سوالات آسان است و بیشترشان را بلدم، آقای دبیر هم گفته که باید بیشتر تمرکز کنم ،پس حواسم را جمع کنم و بنویسم.

مدتی گذشت و دیدم سیدعلی سرپا دارد پاسخ می دهد. آرام به او اشاره کردم و او نشست باز شروع کرده بود با خودش حرف زدن و من هم گوشهایم را تیز کرده بودم که ببینم دوباره چه می گوید. کمی مضطرب شده بود و می گفت .چقدر تمرکز سخته ،نه این سوالات سخته، اولش چرا آسون بود حالا سخت شد؟ نکنه تمرکز می کنم سخت می شه؟

به صفحه دوم که رسید اضطراب ش بیشتر شد و همین نگرانم کرد، ایستاده می نوشت و آرام و قرار نداشت. کنارش رفتم و به او گفتم برو بیرون یک آبی به صورتت بزن بعد بیا بقیه سوالات را جواب بده. رفت و وقتی آمد مثل بید میلرزید و مستقیم رفت کنار بخاری تا گرم شود.

دوباره آمد سراغ برگه اش و باز گفت گویش با خودش شروع شد. می گفت: یخ زدم وقتی آب زدم به صورتم ، نمی دانم چرا آقای دبیر مرا برای این کار بیرون فرستاد ،ول کن برم سراغ سوال بعدی ،اصلاً هم تمرکز نمی کنم و حل می کنم. این بار شاید آسان تر بشود.

سوال را مثل فشنگ حل کرد و رفت سراغ سوال بعدی  ، باز با خودش گفت حالا فهمیدم که چه جوری سوالات آسان می شوند. خنده ام گرفته بود که این بچه با خودش چه می گوید .کنارش رفتم و گفتم آرام صحبت کن تا حواس بقیه پرت نشود و تمرکز شان را از دست ندهند. سرش را بلند کرد و گفت آقا اجازه از دست بدهند بهتر است. من از دست دادم و دارم بهتر حل می کنم.

مانده بودم چگونه جلوی خنده ام را بگیرم و چطور به این بچه بفهمانم که تمرکز باعث سختی سوالات نمی شود و هرچه بیشتر دقت کنی بهتر می توانی سوالات را حل کنی. قانون امتحانات من سکوت بود و نمی توانستم او را در این زمینه راهنمایی کنم. در هر صورت سیدعلی بود که به قول خودش بدون تمرکز داشت سریع سوالات را حل می کرد و من را نگران نمره اش می کرد.

بعد از امتحانات وقتی نمره اش را روی برگه دید خشکش زد و باز زیر لب غرغر کنان گفت همه بدبختی های ما از این تمرکز است. داشته باشی نمی توانی حل کنی ،نداشته باشی غلط حل می کنی.

امید

آقای مدیر چنان مستأصل بود که توجه همه ما را به خودش جلب کرد. بی تاب بود و بالا و پایین می رفت و فقط نگاهش به کاغذی بود که روی میزش بود. جرات کردم و پرسیدم چه شده که اینقدر نگران به نظر می رسی؟ کاغذ را به من داد و اشاره کرد که بخوانم.

متن کوتاهی بود و انتقال دانش آموزی به نام «امید» را از مدرسه روستای مجاور  به مدرسه ما بیان می کرد. دانش آموز کلاس اول راهنمایی بود و تاکید بسیار هم شده بود که حتماً بدون قید و شرط ثبت نام شود. درست بود که در نیمه های سال تحصیلی بودیم ولی اینگونه انتقالات معمولاً  چیز عجیبی نبود و انجام می شد و همین باعث شد تعجب من بیشتر شود.

به مدیر گفتم که کلاس اول ما که جمعیت چندانی ندارد و اضافه شدن یک دانش آموز که مشکل خاصی نیست، پس چرا اینقدر بر افروخته و نگرانی ؟روی صندلی نشست و گفت امید را نمی شناسی و به همین خاطر راحت حرف می زنی. بگذار کمی درباره امید برایت بگویم تا امیدت به امید به یاس مبدل شود.

هر چهار روستای دهنه او را می شناسند و از او حساب می برند. دوره ابتدایی را در حدود هفت هشت سال طول کشیده تا گذرانده و توانسته به راهنمایی برسد و سال قبل هم در همان اول راهنمایی مردود شده است. برای خودش گروهی دارد و هرجا دعوایی باشد حتماً اسمی از امید خواهد بود. حتی چندین بار کار به پاسگاه هم کشیده .حالا هم در مدرسه روستای مجاور چنان دعوایی به راه انداخته که مجبور شده اند به مدرسه ما بفرستند.

با شنیدن این گفته ها در دل ما هم هراسی افتاد و با ترس منتظر ورود این دانش آموز بودیم. انگار یک محکوم قرار بود از زندان آلکاتراس به مدرسه ما تبعید شود .آقای مدیر در فکر تمهیداتی بود تا در همان ابتدا بتواند این دانش آموز را کنترل کند و نگذارد آرامشی که در مدرسه حکم فرما ست از بین برود.

هفته بعد وقتی به مدرسه آمدم شاهد انبوهی از  خانواده هایی بودم که در مدرسه تجمع کرده بودند ،آقای مدیر هم در حال آرام کردنشان بود، وقتی از کنارشان گذشتم شنیدم که می خواهند بچه شان را از مدرسه ببرند و حدس زدم این باید اولین موجی باشد که آمدن امید در مدرسه ما ایجاد کرده است. مدیر خسته و کلافه وارد دفتر شد و  می نالید از دست اداره که چرا این دانش آموز را به اینجا فرستاده و اینهمه برایش مشکل ایجاد کرده است. به مدیر مدرسه روستای مجاور بدو بیراه می گفت که چرا برای خلاصی خود مرا به مهلکه انداخته است.

برنامه کلاسی را که نگاه انداختم بدنم شروع به لرزیدن کرد ،زنگ اول کلاس اول داشتم و این بدان معنی است که بنده افتخار اولین برخورد و آشنایی با این دانش آموز را خواهم داشت. با احتیاط کامل وارد کلاس شدم. ترس در چهره ی بچه ها مشهود بود و وقتی نگاهم به میز آخر سمت راست رسید او را تنها با فاصله معنی داری از بچه ها دیدم. قد کوتاهی داشت ولی چهره اش پر بود از خشم و ابروان پر پشت اش چنان در هم بود که بخش عمده ای از صورتش را جمع کرده بود. بلند شد و با صدای گرفته ای سلام کرد و نشست .

نامش را به انتهای لیست افزودم و در زمان حضور غیاب فقط دستش را بلند کرد. در تمام طول زنگ صدایی از او نشنیدم و تنها در تنهایی خود غرق بود. می شد حدس زد که اعصابش به خاطر این جا به جایی اجباری به هم ریخته است ولی هرچه بود خوددار بود و هیچ حرف و حتی حرکتی هم نمی کرد. این زنگ به خیر و خوشی و بدون هیچگونه مسئله ای پایان یافت.

وقتی وارد دفتر شدم دیگر همکاران به سراغم آمدند و وضعیت کلاس را از من جویا شدند. وقتی گفتم که تمام طول زنگ ساکت بود و هیچ نمی گفت و هیچ کاری هم نکرد همه تعجب کردند .مدیر گفت هنوز در شوک تغییر مدرسه است . بگذار یخ اش آب شود همه ما را به امان خواهد رساند.

مشاور مدرسه که جوانی بود بسیار خوشرو و آرام و تنها یک روز به مدرسه ما می آمد .وارد بحث شد و گفت اجازه دهید من هم با این دانش آموز آشنا شوم و از او اطلاعاتی کسب کنم ، شاید بتوان به این بنده خدا کمک کرد، همه مقابلش جبهه گرفتند که بچه جان این کار از عهده خیلی ها بر نیامده ،توی  تازه کار می خواهی او را آدم کنی. سرخ و سفید شد و از دفتر بیرون رفت و این واکنش همکاران مرا هم رنجاند.

هفته بعد اولین دعوا امید در زنگ تفریح اول رخ داد و یکی از بچه های کلاس سومی با چشمانی اشک بار به دفتر آمد. مدیر بر افروخته به سراغ امید رفت و او را به دفتر آورد. داد و بیداد مدیر مجالی نمی داد تا بفهمیم که اصل ماجرا چیست. وقتی آتش خشمش فرو نشست و همان آقای مشاور شروع کرد به صحبت کردن با او فهمیدیم که دانش آموز کلاس سومی او را دشنام بسیار بد داده و او را اخراجی خوانده و  موجب شده کل دانش آموزان به او اهانت کنند.

آقای مشاور او را به بیرون برد و مدیر از دانش آموز کلاس سومی استنطاق جانانه ای کرد و معلوم  شد که هر چه امید گفته صحت دارد. وقتی مشاور به دفتر برگشت رو به مدیر کرد و گفت در این مورد باید کمی بیشتر فکر کرد و تصمیمی درست اتخاذ کرد که اولین مورد همیشه مهم ترین مورد است. من هم اگر جای امید بودم با این تفاصیل واکنشی از خود بروز می دادم و از طرفی هم نمی شود کارش را تایید کرد .

همه ما مانده بودیم که آخر چه کنیم. آقای مدیر که کاملاً منگ شده بود و دیگر همکاران نیز همه ساکت بودند. وقتی همه بدون ارائه هیچ راه کاری به کلاس رفتند ،تازه دانستم که کسب مهارت در معلمی چقدر سخت است و به سنوات نیست. به پیش مشاور رفتم و گفتم من هم با شما موافقم که تصمیم درست بسیار حیاتی است. چیزی که به ذهن من خطور می کند این است که هر دو را تنبیه کنیم و دلیل تنبیه شان را نیز اعلام کنیم.

زنگ تفریح دوم همه را در حیاط به صف کردیم و آقا مدیر هر دو آنها را به مقابل بچه ها آورد. دانش آموز کلاس سومی را به خاطر اهانت و گفتن حرف های زشت تا آخر امروز از کلاس محروم کرد و موظف کرد تا حیاط را تمیز کند. امید هم به خاطر برخورد فیزیکی و کتک کاری به همین مجازات جریمه شد. می دانستم که این جریمه از طرف آقای مدیر نیست چون او فقط داد و بیداد بلد بود و گاهی هم شلنگ

در زنگ آخر وقتی از پنجره به هر دو نگاه می کردم که با نظارت مدیر در حال تمیز کردن حیاط بزرگ مدرسه بودند، یکی از بچه های کلاس پرسید چرا آن یکی هم تنبیه شد .از دست امید هم کتک خورد و باز هم تنبیه شد. تقصیری نداشت امید دعوایی است. رو به کلاس کردم و گفتم درست است که امید نباید کتک کاری می کرد ولی شما اگر جای امید بودید چه کار می کردید .سکوت شان نشان داد که اصل مطلب را فهمیده اند.

آخرهای وقت از همان پنجره صحنه ای جالب دیدم .هر دو خسته کنار دیوار نشسته بودند . دانش آموز کلاس سومی رفت و آبی به سرو صورتش زد و آبی نوشید و با لیوانی  که آنجا بود آبی هم برای امید آورد و امید هم با لبخندی لیوان را از او گرفت و نوشید و به همین بهانه چند دقیقه ای در کنار هم نشستند و چند کلامی هم صحبت کردند .همین اتفاق نشان از تغییری مثبت در ازای این تنبیه بود که آقای مشاور جوان پیشنهادش را به مدیر داده بود.

اردو

هوای عالی اردیبهشت و همجواری با جنگلی بسیار زیبا و همچنین انرژی  بسیاری که در این بچه ها بود باعث شد مدیر برنامه ی اردوئی ترتیب دهد . هر چه اصرار کردم که روز دو شنبه و چهارشنبه نباشد فقط لبخند می زد و می گفت نمی شود. درسم عقب بود و نزدیک پایان سال، به همین خاطر بیشتر اصرار کردم ولی در پاسخ یک جمله گفت .اینها پسر هستند می فهمی!

مانده بودم که پسر بودن چه ارتباطی با این موضوعی که من می گویم دارد ، مگر روزهای دیگر با پسر بودن اینها مشکل دارد. تاب نیاوردم و مجدد از آقای مدیر پرسیدم. با همان لبخند همیشگی اش گفت در بخشنامه مربوط به اردو تصریح شده که پسرها باید روزهای زوج به اردو بروند و دختران در روزهای فرد ، نکند که اختلاطی رخ دهد و مصیبتی به بار آید.

روز موعود فرار رسید و وقتی وارد حیاط مدرسه شدم هر که را با پشته ای دیدم از وسایل لهو و لعب، چنان لبخند بر لبان شان نقش بسته بود که به زور هم اگر می خواستند نمی توانستند آن را کتمان کنند. شور و شعفی مثال زدنی داشتند و همه فقط منتظر فرمان مدیر بودند تا بر مینی بوس سوار شوند. حسرت خوردم که چرا هیچ وقت این بچه ها اینگونه در کلاس درس من حاضر نیستند و فقط نق می زنند و ناله می کنند سر درس من.

مدیر آمد و همه را به صف کرد و شروع به حضور غیاب کرد. نیمی از بچه ها را سوار مینی بوس کرد و من را هم به همراه شان راهی امامزاده کرد. در تعجب بودم که پس باقی بچه ها چه می شوند ، تنها منبعی که دم دست داشتم راننده بود که خود هم اهل همین روستا بود. از او پرسیدم پی باقی بچه ها چه می کنند؟ راننده که سید پیری بود با لحن خاصی گفت آقای مدیر، امامزاده نزدیک است . شما را که رساندم برمی گردم و سری دوم را می آورم.

تا به حال به این امام زاده نرفته بودم . جاده ای که در آن هیچ ماشینی در حرکت نبود با پیچ و خم های عشوگرانه آرام آرام از دشت و مزارع  می گذشت و درون جنگل می شد. طراوت از همه جا می تراوید و همه چیز رنگ و بوی نو شدن داشت. وقتی وارد جنگل شدیم آنقدر زیبا بود که محو در تماشای آن بودم و همه چیز را فراموش کرده بودم. واقعاً این درختان چقدر زیبا و براق اند و برگهای شان از تمیزی و تازگی می درخشید.

به انتهای جاده رسیدیم ، بقعه ای بود در میان انبوهی از درختان، علاوه بر امام زاده اینجا گورستان روستا نیز بود و زیر هر درختی قبری بود ، صحنه ای بس عجیب در مقابلم می دیدم ، گورستان که همیشه بوی مرگ می داد در اینجا اصلاً ماهیت خود را از دست داده بود و فریاد زندگی سر داده بود. درختان سبز و ستبر که سر به فلک کشیده بودند چنان عظمت زندگی  داشتند که مرگ در گورهای زیر آنها توانایی ابراز وجود نداشتند.

بچه ها در اطراف امامزاده پخش شدند و در گروه سه یا چهار یا پنج نفری شروع کردند به پهن کردن بساط شان. نکته جالب این بود که چند دقیقه ای بیشتر نبود که رسیده بودیم ولی از هر گوشه ای دودی به هوا بر می خواست و آتشی روشن می شد. واقعاً این بچه های روستا در این کارها فرسنگ ها از ما جلوتر هستند .وقتی به آنها سرکشی می کردم چنان در کارهایشان دقت و پشتکار داشتند که باز حسرت خوردم که چرا در ریاضی من هیچ دقتی ندارند و فقط اهمال کار اند.

مینی بوس سری دوم بچه ها را آورد و مدیر هم پیاده شد. بودن مدیر در اینگونه مکان ها بسیار مهم است ، چون علاوه بر اینکه مدیر مدرسه است هم محلی بچه ها هم هست و همه را می شناسد و می تواند بهتر کنترل شان کند. من هم می توانم در کنارش تا حدی کمک کنم و خودم هم از بودن در این جنگل زیبا لذتی وافر ببرم. می خواستم کمی دورتر شوم و گشتی کوچک در این محیط زیبا که هیچ کس هم در آن نبود بزنم که آقای مدیر صدایم کرد.

همان لبخند همیشگی اش را داشت ولی این بار هم در پهنا و هم در عمق بیشتر به نظر می رسید. گفت در شهر کاری اداری واجبی دارم و حتماً باید بروم. با همین سید می روم و با او هم برمی گردم .اینها بچه های خوبی هستند و کاری به کارت ندارند. زیاد به اونها سخت نگیری ،اینجا کلاس ریاضی نیست. خنده ای کرد و رفت و من ماندم و حدود شصت تا بچه که هر کدام شیطنتی در حد خود داشت.

مدتی طول کشید تا به خودم بیایم و بر اوضاعم مسلط شوم، شروع کردم به قدم زدن در محوطه تا هم کمی آرام شوم هم کمی با خودم کار کنم که زیاد حرص و جوش نزنم. به بچه ها که نگاه می کردم همه در حال آماده کردن سورسات صبحانه بودند و هر کسی گوشه ای از کار را گرفته بود، همکاری مثال زدنی ای داشتند این بچه ها در اینگونه کارها.

صبحانه به خیر خوشی تمام شد و بازی های شان شروع شد و اینجا بود که کارم بسیار سخت شد. همه را جمع کردم و با تعیین محدوده ای به حدود شعاع صد متری از آنها خواستم که به اطراف و خارج از محدوده مخصوصاً آن طرف رودخانه نروند. همه قول دادند که فقط فوتبال و والیبال بازی کنند و همین برایم کمی قوت قلب بود.

بیشتر بچه ها سرگرم بازی بودند و عده ای هم که تعدادشان پنج نفر بود، پشت درختی جمع بودند و آتش شان هم هنوز براه بود. سری به آنها زدم ، خیلی بیش از اندازه مودب بودند و همین کمی مرا به شک انداخت ، چون اینها از شلوغ ترین بچه های مدرسه بودند. با لبخندی از آنها جدا شدم ولی در موقعیتی ایستادم تا کمی بتوانم آنها را زیر نظر داشته باشم.

آرام آرام بویی را حس کردم که اصلاً به این محیط نمی آمد، کمی که دقت کردم بوی قلیان بود با تنباکوی میوه ای که این روزها متاسفانه بسیار از جوانها به آن علاقه دارند. هرچه قدر چشم چرخاندم هیچ فرد یا گروهی را  به غیر از بچه ها ندیدم. به پشت امام زاده هم رفتم و آنجا هم خبری نبود. مانده بودم که این بو از کجا می آید؟

متکی به حس شامه ام شدم که از کودکی به قدرت آن شهیر بودم. مسیر بو را گرفتم و به یافتن منبع آن پرداختم. از امام زاده فاصله گرفته بودم و داشتم به همان درختی که تعدادی از بچه ها پشت آن بودند نزدیک می شدم. حرکت م را آهسته و بی سر صدا و به طوری انجام می دادم که درست مقابل درخت باشم و از پشت آن امکان مشاهده من نباشد.

به درخت رسیدم و در طرفه العینی به آن طرف رفتم. صحنه ای هولناک مقابل چشمانم رقم خورد. حدس ش را هم نمی توانستم بزنم که این بو از قلیان این بچه ها باشد. خشم بسیاری در من بر افروخته شد و چنان فریادی بر سرشان زدم که همچون غزالانی که یوز دیده باشند با هرچه در توان داشتند در اطراف محو شدند. من هم شده بودم میر غضب، با لگد محکمی قلیان را به آن طرف درخت شوت کردم .تمام اجزایش از هم جدا گشت و منبع آب آن هم شکست.

دیگر بچه ها هم که بازی می کردند با مشاهده چنین صحنه ای غرق در سکوت شدند و فقط نگاه می کردند. همه جا چنان ساکت بود که انگار زمان ایستاده بود. هیچ کس از جایی که داشت تکان نمی خورد ، همه شوکه شده بودند. من بودم تعداد زیادی مانکن بی حرکت. خشم در من فوران می کرد که چرا دانش آموز باید به این سمت سوق پیدا کند و چقدر باید از راه به در شده باشد که جرات کند در اردوی مدرسه این کار را انجام دهد.

فریاد بلندی زدم و گفتم همه آن چند نفر را پیش من بیاورید. بچه ها همچون قشون به سمت شان شروع به حمله کردند. بعد از مدتی که به نهایت کوتاه بود هر پنج نفر شان کت بسته توسط بچه ها دستگیر شده و مقابل من بودند. ترس را می شد از چهره های شان فهمید. حتی یکی با دیدن وضعیت قلیان به گریه افتاد. من هم همچون جبارانی که بر علیه شان توسط این چند نفر توطئه ای ترتیب داده شده بود مقابل شان ایستاده بودم. همه بچه ها منتظر حکم من بودند ، و خودم هم منتظر همین حکم بودم. چه کنم و چه بگویم و اینان را چگونه تنبیه کنم.

تا به حال با چنین وضعیت وخیمی مواجه نشده بودم و هیچ تجربه ای در برخورد نداشتم. کمی قدم زدم و هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. دیگر داشتم مستأصل می شدم که یکی از بچه گفت :آقا اجازه داخل امامزاده آنها را زندانی کنیم تا آقای مدیر بیاید. بهترین پیشنهاد بود. سینه ام را جلو دادم و گفتم که من هم به همین فکر می کردم. آنها را به امامزاده ببرید.

آن پنج نفر داخل امامزاده محبوس بودند و یک نفر هم دربان و چند نفری هم دور امامزاده گشت می زدند. وقتی خشمم فرو نشست و به حالت عادی برگشتم و این بچه ها را چنان دقیق در کار مراقبت دیدم خودم هم خنده ام گرفت که اینان یا موضوع را خیلی جدی گرفته اند و یا فیلم زیاد دیده اند. چنان گشت می زنند انگار قاتلان زنجره ای و یا دشمنی سرسخت در آن داخل زندانی است.

بعد از این اتفاق اوضاع خیلی بهتر شد و کنترل ساده تر بود . بعد از بازی بچه ها رفتند و شروع کردند به آماده کردن ناهار و همه بلا استثنا کباب داشتند و آنهم کباب مرغ. آتش مهیا و ذغال ها کاملاً گداخته و دود و بوی کباب همه جا را فراگرفته بود.

حدود ساعت دو مدیر با سید آمد و بچه ها قبل از من همه چیز را برایش توضیح دادند. من با همان گروه اول به مدرسه بازگشتم و آقای مدیر هم با گروه دوم که حامل محبوسان بود آمد. آن روز در مورد کار بچه ها صحبتی نکردیم .ولی بعدها وقتی مشکل تا حدی با حضور والدین آنها و تعهداتی که از آنها گرفته شد حل شد، آقای مدیر به من گفت که همان شدت عملم در آنجا و همان چند ساعت محبوس بودن در امامزاده کار خودش را کرده بود و آنها را به شدت ترسانده بود.

حدود ساعت دو مدیر با سید آمد و بچه ها قبل از من همه چیز را برایش توضیح دادند. من با همان گروه اول به مدرسه بازگشتم و آقای مدیر هم با گروه دوم که حامل محبوسان بود آمد. آن روز در مورد کار بچه ها صحبتی نکردیم .ولی بعدها وقتی مشکل تا حدی با حضور والدین آنها و تعهداتی که از آنها گرفته شد حل شد، آقای مدیر به من گفت که همان شدت عملم در آنجا و همان چند ساعت محبوس بودن در امامزاده کار خودش را کرده بود و آنها را به شدت ترسانده بود.

فهمیدن

سومین امتحانی بود که می گرفتم و هنوز نمرات تعداد زیادی از بچه ها زیر ۱۰ بود.با اینکه سر کلاس خیلی فعال بودند و برای جواب دادن سرو دست می شکستند ولی وقت امتحان که می شد هیچ چیز در برگه نمی نوشتند .خیلی فکر کردم تا بتوانم علت را بیابم.شاید بخشی از آن برمی گردد به سالهای قبل ولی چیزی که به نظرم مهمتر آمد این بود که در خانه تمرین نمی کنند.

بچه های روستا با بقیه بچه ها فرق دارند.اینها بعد از مدرسه تازه کارشان شروع می شود، در بهترین حالت در خانه باید یا به گاو و گوسفندان برسند یا در کارهای خانه کمک کنند، در زمستان که همه جا پوشیده از برف است وقت آنها در خانه به این کارها می گذرد ولی در فصل بهار که موسم کشاورزی است باید به سر زمین بروند یا گوسفندان را برای چرا به مراتع ببرند.

در میان این همه کار اگر وقتی هم برایشان بماند باید شیطنت های کودکی شان را بکنند ،کمی در کوچه ها هفت سنگ  و یا  خر پلیس   بازی کنند. در انتها چه می ماند برای درس و همینکه به مدرسه می آیند  برایشان کار بزرگی است.

وقتی به اینها فکر می کنم تمام حق را به این بندگان خدا می دهم ، ولی وقتی از زاویه دیگر به آن می نگرم، دانش آموز را می بینم که وظیفه اش درس خواندن است و اگر اینگونه نباشد که همه چیز به هم می ریزد و اهداف کلاً از دست می رود.پس باید راهی بینابین این دو تناقض می یافتم تا بتوانم کاری انجام دهم.

بعد از توزیع برگه ها در کلاس و نگاه اخم آلود بچه ها به من رو به آنها کردم و شروع کردم به صحبت کردن که برای یاد گرفتن ریاضی سه چیز مهم است.اول خوب یادگرفتن و دوم تکرار و تمرین و سوم هم دقت و تمرکز.داشتم در مورد این سه بخش توضیح مفصل می دادم که یکی از بچه ها دستش را بالا آورد، با اشاره من بلند شد و پرسید:آقا اجازه برای این سه تا چه کاری ما باید انجام دهیم تا ریاضی مان خوب شود.

این پرسش عالی بود و او را به خاطر این کار تشویق کردم و به همه بچه ها گفتم که در گام اول که خوب فهمیدن است باید سرکلاس تمام حواستان به من باشد و اگر هم در جایی مفهومی را نفهمیدید سوال کنید.برای گام دوم همین که به خانه رسیدید  تمرین ها را حل کنید و به روز بعد موکول نکنید. در گام سوم هم سعی کنید حواستان جمع باشد و کارتان را درست انجام دهید.

بچه ها چنان با دقت به صحبت هایم گوش می دادند که در دل کور سوی امیدی درخشید تا این جلسه شروعی باشد برای بهتر شدن این کلاس، وقتی خواستم درس را شروع کنم همه چنان مرتب نشستند و کتاب شان را باز کردند که همین موجب شد انگیزه ای دوچندان در من ایجاد گردد.

درس جدید حجم بود و شروع کردم به بیان واحدها و تفاوت بین سانتیمتر و سانتیمتر مربع و سانتی متر مکعب.  چون اینها را در چهارم و پنجم خوانده بودند خیلی سریع از آنها گذشتم تا به محاسبه حجم برسم. می خواستم تخته سیاه را پاک کنم که چند نفری دستشان بالا بود. از من خواستند تا دوباره توضیح دهم .من هم با فراغ بال مجدّداً هرآنچه را که گفته بودم تکرار کردم.

وقتی صحبتهایم تمام شد و از آنها پرسیدم فهمیدید همه با صدای بلند و هماهنگ گفتند بله. خیالم راحت شد و شروع کردم به کشیدن حجم ها ،وقتی برگشتم دیدم یکی از انتهای کلاس دستش بالاست.او هم از من توضیح دوباره خواست.باز مجدد گفتم و در انتها به شوخی گفتم مگر همه نگفته بودید بله، ولی او گفت که من نگفتم.

تا آمدم در مورد منشورها توضیح دهم باز دست یکی بالا بود و او هم گفت که نفهمیده است.اطرافم را نگاهی انداختم و از یکی از بچه ها خط کشی را گرفتم و با آن طول میز را اندازه گرفتم. بعد پرسیدم برای اندازه گیری کف کلاس چه کار کنم و توجهشان را به موزاییک های کف کلاس بردم. برای حجم هم از آنها پرسیدم که در این کلاس چندتا از کارتن های تغذیه مدرسه جای می گیرد.

با تصور اینکه همه فهمیدند، مطلب جدید را شروع کردم و دوباره دست یکی بالا آمد، کلافه شده بودم و همینکه نمی شد درس را جلو برد اعصابم را خرد کرده بود.مطلب به این سادگی و آنهم مربوط به سال قبل چقدر برایم مشکلات به وجود آورد.

کمی اخم کردم و گفتم  چندین بار توضیح دادم ، حواستان کجاست که متوجه نمی شوید.یکی از بچه ها گفت حواسمان هست ولی خودتان گفتید که گام اول فهمیدن است.وقتی نمی فهمیم چرا بگوییم فهمیده ایم. دیدم این بندگان خدا راست می گویند. تفاوت متر و متر مربع و متر مکعب برای من بسیار ساده است و شاید برای این ها سخت و مشکل باشد.

به انبار مدرسه رفتم و یک کارتن از شیرینی های کام و یک کارتن هم شیر پاکتی آوردم.دوباره همه آن مطالب را گفتم و با شیر های پاکتی نشانشان دادم.بعد به هر کدام یک شیر و یک بسته شیرینی کام دادم و از آنها خواستم تا طول و مساحت قاعده و حجم را فقط به من نشان دهند و بگویند واحد هرکدام چیست و چرا؟

بحث های خوبی در کلاس به راه افتاد و هرکسی چیزی می گفت.فکر کنم فرق بین محیط و مساحت و حجم را درک کردند.در نهایت هم گفتم تا همه شیر و کیک هایشان را بخورند.درست است که نوبت شیر امروز بود و نوبت شیرینی کام فردا ولی صلاح دانستم که هر دو را امروز بخورند.

چیزی به زنگ نمانده بود و در این اندیشه بودم که امروز چیزی درس ندادم و همه وقت به بازآموزی آموخته های قبلی این بچه ها گذشت.داشتم در دفتر نمره  کارهای انجام شده را ثبت می کردم که دیدم باز دست یکی از بچه ها بالاست.عصبانی شدم و بلند شدم و گفتم هرچه بلد بودم برای یاد دادن به شما گفتم دیگر کجا را نفهمیدی؟ دانش آموز که جا خورده بود با صدایی لرزان گفت :آقا اجازه خواستم بگم که این حجم چقدر خوشمزه است؟

دیگر نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم و به همین خاطر کلاس هم منفجر شد. آنجا تازه دانستم که فهماندن چقدر سخت است و تا زمانی که دانش آموز خود با مفهوم درگیر نشود یادگیری اتفاق نخواهد افتاد.

غروب

از روزی که آمده، تراز مدرسه را به هم ریخته.هیچ زنگی نیست که از کلاس اخراج نشده باشد و هیچ زنگ تفریحی نیست که با کسی درگیر نشده باشد.جثه ی کوچکی دارد ولی بسیار فعال است و به قول معروف یک دقیقه جایی بند نمی شود.

پرخاشگری اش بیشتر همه را آزار می دهد ، از همه طلب دارد و همه را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. مدیر که از دستش مستأصل شده بود به سیم آخر زد و گفت که پرونده اش را می دهد تا برود جای دیگری ثبت نام کند و مدرسه ی دیگری را با خاک یکسان سازد.هنوز یک ماه از آمدنش نگذشته بود و همین نشان از این می داد که در مدرسه قبلی چه آتشی سوزانده بود.

در کلاس خودم به میز اول منتقلش کردم و تا جایی که امکان داشت بیشتر از بقیه مشغول نگاهش می داشتم.استعدادش بد نبود و خیلی سریع حل می کرد و همین سرعتش ، بلای جانم شده بود. زودتر از همه تمرین یا مسئله را حل می کرد و شروع می کرد به سربه سر گذاشتن با اطرافیانش.در تمام زمان کلاس ، یک دقیقه در جایش نمی نشست و همیشه ایستاده بود.

وقتی بیشتر به او دقت می کردم علایم بیش فعالی را می شد به وضوح  در حرکاتش دید. یک بار که همه داشتند کاردرکلاس حل می کردند و مانند همیشه مثل فشنگ البته این بار غلط حل کرده بود ، او را صدا کردم و از او خواستم تا مقابل تخته سیاه بدون حرکت بایستد . می خواستم ببینم چقدر می تواند خودش را کنترل کند.تازه می خواستم به ساعت نگاه کنم تا شروع زمان را به خاطر بسپارم که حرکت کردنش آغاز شد.هرچه از او خواستم تا چند ثانیه ای هم که شده آرام باشد نمی توانست و این اصلاً علامت خوبی نبود.

قضیه را با آقای مدیر در جریان گذاشتم و قرار شد که والدینش را به مدرسه بخواند تا در این موضوع صحبت کنیم. حدود دو هفته طول کشید که با پیگیری های آقای مدیر  مادرش به مدرسه آمد.من هم به دفتر رفتم تا بیشتر در مورد او صحبت کنیم.

ابتدا آقای مدیر شروع کرد و کلی شکایت کرد و دفتر انضباطی را آورد و نشان داد که پر است از برخوردها و شکایت های دیگران و مواردی که باعث شده از کلاس درس اخراج شود.مادر بنده خدا فقط نگاه می کرد و چیزی برای گفتن نداشت.

نوبت که به من رسید و وقتی حال و روز مادرش را دیدم، مانده بودم چه بگویم و از کجا شروع کنم.کمی درباره رفتارهایش گفتم و پرسیدم که آیا در خانه هم اینگونه است؟منتظر جواب بودم ولی سکوت سنگینی بر محیط حکم فرما بود.در مورد نشانه های بیش فعالی صحبت کردم و گفتم حتماً باید جهت درمان به پزشک متخصص مراجعه شود، وگرنه مشکلاتش روز به روز بیشتر خواهد شد.

بعد از سکوتی طولانی مادرش لب به سخن گشود و همه ما را در سکوتی مرگبار فرو برد.دو سال پیش از پدر این بچه طلاق غیابی گرفته بود، زیرا پدر به تقاص جرمی حدود پنج سال در زندان بود و او نمی توانست خرج دو فرزندش را در آورد. ازدواج مجدد می کند و همسر جدیدش شرط می گذارد که فقط می تواند یکی از بچه هایش را با خود به خانه ی او ببرد.

در دوراهی هولناکی می افتد و در نهایت تصمیم می گیرد دخترک را به خانه ببرد و پسر را به مادربزرگش بسپارد، این مادر حتی مجبور شده که از این روستا هم برود و فرسنگ ها آن طرفتر در زندگی که فقط نامی از آن مانده فقط زجر بکشد.

مادربزرگ هم که چنان فرتوت است که حتی یک نفر برای پرستاری از او لازم است ولی با همان تن نحیف ،کمر همت چنان بسته که فقط می تواند خوراک این بچه را فراهم کند و همین کار هم از او در حد یک معجزه است.

در ذهن لحظه ای تصور کردم که خانه ای که پدرش نیست و حتی اگر هم هست یعنی نیست ، مادری که فرسنگ ها دورتر در زندگی خود فرزندش را فراموش کرده و پیرزنی فرتوت که فقط می تواند جهت رفع گرسنگی غذایی اندک طبخ کند. چه چیز می ماند که بشود با آن زندگی کرد.همین چند لحظه چنان بر من سنگین آمد که نشستم و ماندم که این بچه چگونه سالها و ماه ها و روزها را در این محیط سپری می کند.

مدیر دانش آموز را به دفتر آورد تا شاید در مقابل مادرش کمی کرنش کند و بشود برایش کاری کرد.ولی وقتی چشمان مادر و فرزند با هم تلاقی یافت صحنه ای رخ داد که بسیار سنگین و مهیب بود. هر دو اشک می ریختند ولی هیچ صدایی شنیده نمی شد. سوختن مادر و ذوب شدنش را می شد با دو دیدگان دید .فرزند حالی غریب داشت، هم عشق مادر و هم تنفر جدایی هر دو را تاب تحمل نداشت. چند دقیقه بدون هیچ حرکتی فقط مادرش را نگاه می کرد.آنقدر محیط سنگین شده بود که تنفس برایم سخت شد و به حیاط رفتم.

آفتاب در منتها علیه افق در حال غروب بود و نور قرمز رنگش همه جا را فراگرفته بود.به افق خیره بودم که ناگاه از کنارم همچون تیری که از چله رها شده بود دوید و در همان راستای افق محو شد.نمی دانم این غروب را چگونه می تواند تحمل کند.غروبی که هیچ کس را ندارد تا در آغوشش کمی بیاساید.