موتور سواری

مهدی که ما معمولاً سامورایی صدایش می کردیم. از هوکایدو که محل زندگی اش بود! تا کاشیدار که با ما بیتوته داشت را با موتور سیکلت معروفش می آمد. موتوری بسیار قوی و بزرگ و البته قدیمی با صدایی خاص که از کیلومترها قابل تشخیص بود. مسافتی بالغ بر هفتاد کیلومتر را آن هم در مسیری کوهستانی و پر پیچ و خم، که بخش عمده آن صعب العبور و خاکی و سنگلاخ بود، می پیمود تا به مدرسه برسد.

بیشتر اوقات از صدای موتورش آمدنش را می فهمیدم. در زمستان ها و در بارش برف و حتی کولاک هم، مهدی با موتور می آمد. واقعاً سامورایی بهترین لقبی بود که می شد به او داد. کم حرف بود و  بیشتر گوش می کرد، در عین این سکوتش بسیار با معرفت بود. همیشه حواسش به ما بود و واقعاً برای ما تکیه گاهی عظیم بود. او واقعاً یک سامورایی با مرام و با معرفت بود.

وقتی با موتور می رسید، مدتی طول می کشید تا آن همه لباس و کاپشن و بادگیر و کلاه کاسکت و کلاه  پشمی و هدبند و شال و شلوار پشمین و … را از تن به در آورد. همیشه بعد از رسیدن به کنار بخاری می رفت تا گرم شود و طبق عادت همیشگی اش فقط چای می نوشید. یک بار در خانه تنها بودم، هوا تاریک شده بود که مهدی رسید، تا کنار بخاری گرم شود یک لیوان چای برایش ریختم، نگاه اخم آلودی به من کرد و بعد خودش رفت سمت سماور. شش لیوان چای ریخت که فقط یکی از آنها سهم من بود.

در آن سال علاوه بر کاشیدار، دو روز هم نراب کلاس داشتم، خدا را شکر یک روزش با مهدی بودم که همیشه با موتور می رفتیم و برمی گشتیم و من همیشه از این موتورسواری لذت می بردم. صبح ساعت هفت و نیم بود و کاملاً آماده شده بودم تا با مهدی به نراب برویم. ترک موتور سوار شدم و با توجه به آموزه هایی که از مهدی در فن ترک موتورسواری آموخته بودم، خودم را جزیی از موتور کردم، بدین معنی که در چرخش ها و مایل شدن موتور من هم کاملاً با موتور هماهنگ می شدم. این کار برای هدایت موتور توسط مهدی امری بسیار حیاتی بود.

در مسیر باد سردی می وزید که تا مغز استخوانم نفوذ می کرد. به این فکر می کردم که مهدی چگونه در این شرایط مسافت های طولانی را با موتور طی می کند. هرچقدر هم لباس گرم داشته باشی باز هم در مدت زمان طولانی سرما به درون بدن نفوذ خواهد کرد. طی مسیر از اینجا تا آزادشهر در این شرایط جوی حتی با مینی بوس حاج منصور هم سخت است چه برسد به موتور. مهدی واقعاً مرد روزهای سخت است.

به مدرسه که رسیدیم آسمان ناگهان تاریک شد، ابرهای سیاه با سرعت بسیار کل منطقه را فراگرفتند. مهدی نگاهی به آسمان کرد و گفت: امروز با این هوای سرد، حتماً برف خواهد بارید. من هم با توجه به شرایط پیرامون کاملاً با این نظر مهدی موافق بودم. اوایل زنگ دوم برف شدیدی شروع به باریدن گرفت و در اواخر زنگ دوم وقتی از پنجره کلاس بیرون را نگاه کردم همه جا سفید شده بود. در عرض دو سه ساعت هوای صاف و آفتابی مبدل شد به برفی سنگین که تمام دانه هایش بدون ذوب شدن بر روی زمین می نشست.

ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی به حیاط مدرسه رفتیم تا ساق پا در برف فرو رفتیم، حدود 20 سانتیمتری برف نشسته بود و همچنان با شدت می بارید، دانه های برف چنان بزرگ بودند که هر کدامشان که روی شیشه عینکم می نشستند کاملاً جلوی دیدم را می گرفتند. هوا هم آن قدر سرد بود که برف ها کاملاً خشک بودند و به قول معروف نمی شد آنها را گلوله کرد. بارش برف را همیشه دوست دارم، در سکوت می بارد و هیچ هیاهویی هم ندارد.

موتور کاملاً در زیر برف ها مدفون شده بود. مهدی آمد و برف ها را کنار زد و سوار شد و می خواست با هندل موتور را روشن کند، در عین ناباوری هندل یخ زده بود و تکان نمی خورد. مهدی گفت: چاره ای نیست باید تا ابتدا روستا که از آنجا به بعد سرازیر است، هل بدهیم و آنجا در حرکت روشنش کنم. بارش برف درست است که بی هیاهوست ولی در همان سکوت کارش را به نحو احسن انجام می دهد، دمای زیرصفر ارمغان سکوت این دانه های برف است.

 وقتی خواستیم موتور را هل دهیم اتفاق بدتری رخ داد. چرخ ها نمی چرخید و فقط روی برف ها سُر می خورد. واقعاً شرایط عجیب و سختی به وجود آمده بود. مهدی کمی فکر کرد و به یکی از خانه های اطراف مدرسه رفت که خوشبختانه یکی از دانش آموزان را آنجا دید و به او گفت تا برایمان یک کتری آب جوش بیاورد. مهدی گفت: چاره ای نیست باید با آب جوش، یخ  کاسه های چرخ ها را باز کنیم و سریع راه بیفتیم، وگرنه باید تا خود کاشیدار پیاده برویم و این موتور سنگین را هم به همراه خودمان ببریم.

برف سنگین با باد شدید یکی شده بود و کولاکی تمام عیار ساخته بود. مهدی گفت: باید سرعت عمل داشته باشیم وگرنه همین آب جوشی که می ریزیم دوباره یخ می زند و کار بدتر می شود. آب جوش را دو قسمت کردیم و من شدم مسئول چرخ عقب. مهدی اشاره کرد و شروع کردیم به ریختن آب جوش در اطراف کاسه چرخ. بخار آب چنان بالا می آمد که مقابل چشمانم را می گرفت. چیزی نمی دیدم و علت آن بخاری بود که روی شیشه های عینکم نشسته بود.عینک را برداشتم ولی باز هم چیز خاصی نمی دیدم، هرچه بود چرخ ها باز شدند.

بعد از باز شدن یخ چرخ ها شروع کردیم به دویدن و هل دادن موتور. از مدرسه تا ابتدای روستا حدود صد یا صدوپنجاه متری سربالایی بود. واقعاً دویدن در این شرایط جوی که کولاک نمی گذاشت چیزی را ببینیم کاری بسیار سخت بود. من که فقط پشت موتور را گرفته بودم و هل می دادم، باز هم مهدی که مسیر را تشخیص می داد. این نگرانی که مبادا چرخ ها دوباره یخ بزند واقعاً آزار دهنده بود.

به ابتدای سرازیری رسیدیم و مهدی با حرکتی که واقعاً در حد سامورایی ها بود سوار موتور شد، ولی من هرچه خواستم سوار شوم، نشد. چگونه می شود بر ترک موتوری که در حرکت است سوار شد، مگر من کماندو یا بدل کار هستم که بتوانم چنین کارهایی را انجام دهم. به موتور نزدیک شدم و انتهای آن را گرفتم، تا خواستم به خودم بجنبم، مهدی دنده گرفت و موتور تکانی خورد و روشن شد، همین تکان باعث شد که تعادلم را از دست بدهم و به روی زمین بیفتم.

 شدت زمین خوردنم زیاد نبود ولی چند غلط جانانه در وسط جاده زدم، خدا را شکر ماشینی در مسیر نبود. در برف زمین خوردن همین مزیت را دارد که هیچ آسیبی نمی بینی، علاوه بر آن اصلاً کثیف هم نمی شوی. با توجه به شرایط سریع بلند شدم و شروع کردم به دویدن به سمت مهدی. جالب این بود که مهدی هرچه ترمز می گرفت موتور متوقف نمی شد و در سرازیری سُر می خورد، تلاش های مهدی در ترمز گرفتن بی ثمر بود، در نهایت رگ سامورایی اش بالا زد و با فن خاصی موتور را به عرض جاده چرخاند و با مهارت بسیار در آن شرایط سخت متوقفش کرد، من هم سریع رسیدم و سوار ترک موتور شدم.

سرازیری را با سلام و صلوات به پایان رساندیم و از رودخانه گذشتیم. سربالایی مانند دژی تسخیر ناپذیر در مقابلمان قد علم کرده بود، مهدی گفت: محکم بنشین که باید دور بگیریم. مانند موتورهایی که می خواهند پرش بزرگی انجام دهند حس گرفتیم. مهدی دوتا گاز خالی داد و دنده گرفت و با شدت به راه افتادیم. صدای موتور مهدی که در حالت عادی خاص بود، حالا که تخت گاز کرده بود، خاص تر شده بود. احساس می کردم موتور بنده خدا در حال جیغ کشیدن است، واقعاً دلم برایش می سوخت که می بایست ما را تحمل کند.

دیدن مقابل کار سختی بود. ولی انصافاً مهدی خوب داشت می رفت. یک سانتیمتر هم سُر نخوردیم، به پیچ اول رسیدیم که ناگهان تراکتوری در مقابلمان ظاهر شد. من که هیچ نفهمیدم، فقط احساس بی وزنی داشتم و چیزهای سفیدی دور چشمانم می چرخید. چندثانیه ای در این دنیای مبهم بودم که با صدای مهدی به خودم آمدم که با صدای بلند می پرسید: خوبی؟

برای جلوگیری از برخورد، مهدی خیلی سریع به سمت راست منحرف شده بود و در این وضعیت من از پشت موتور پرت شده بودم و همین باعث شده بود مهدی هم با موتور به زمین خورده بود و مسافتی را با همان حالت سُر خورده بود. وزن زیاد من در این تغییر جهت ناگهانی باعث این اتفاق شده بود. بزرگترین شانسمان این بود که برف بسیاری بر روی زمین نشسته بود و آسیب ندیدیم. ضمناً مهارت بالای مهدی در کنترل اوضاع و کم کردن هرچه بیشتر صدمات بسیار مهم بود.

همانطور روی برف ها ولو بودیم که ناگهان صدای ماشینی را از سمت کاشیدار شنیدیم، مهدی سریع بلند شد و موتورش را مرتب کرد، ولی من هنوز روی برف ها بودم، حس خوبی داشتم و می خواستم همچنان در همان حال بمانم. مهدی با عتاب مرا صدا کرد و گفت: بلند شو و سریع خودت را بتکان و سوار شو که برویم، گفتم: حالا چه عجله، بیا کمی در این برف ها غلط بزنیم که بسیار لذت بخش است. چشم غره ای رفت و گفت: سریع بلند شو تا ماشین نیامده.

به سرعت بلند شدم و خودم را تکاندم و سوار موتور شدم، مهدی موتور را روشن کرد، هنوز راه نیفتاده بودیم که مینی بوس نراب از کنارمان گذشت، مهدی با سر به راننده سلام داد و او هم با بوقی جواب سلامش را داد. همانطور کنار جاده روی موتور متوقف بودیم تا مینی بوس رد شد و مهدی به راه افتاد. در ادامه مسیر که نسبتاً هموار بود، باد شدت بیشتری پیدا کرد و واقعاً اگر مهارت مهدی در موتور سواری نبود حتماً چند بار دیگر زمین می خوردیم، ولی او ما را به سلامت به خانه رساند.

در خانه وقتی در کنار بخاری چکه ای در حال گرم شدن بودیم، مهدی رفت سراغ سماور و طبق روال همیشگی چند لیوان چای برای خودش ریخت و یک لیوان هم برای من! چای دوم یا سوم را که نوشید رو به من کرد و گفت: خدا را شکر امروز به خیر گذشت، خوب شد که کسی ما را در زمان افتادن ندید. آنجا بود که علت آن عتاب ها و چشم غره های مهدی را برای هرچه سریعتر سوار موتور شدن را فهمیدم.

نمره

یکی از بدترین زمانها برای من در طول سال تحصیلی زمانی است که لیست های نمرات را تکمیل می کنم، گاهی در مورد بعضی از دانش آموزان حالم بد می شود که باید نمره ای بسیار پایین برای آنها ثبت کنم. دلم نمی خواهد تجدید شوند ولی عملکردشان چنان ضعیف است که هیچ  کاری نمی شود انجام داد. چقدر به این بچه ها تاکید می کردم که تمرین ها را درست انجام دهند و سعی کنند یاد بگیرند، ولی چنان مقاومت می کردند که در مقابله با آنها خلع سلاح می شدم. هیچ ابزاری برای هدایت آنها به سمت درس خواندن نداشتم.

در دوره راهنمایی دو نمره برای هر دانش آموز در هر نوبت ثبت می شود، نمره مستمر و نمره برگه. برای من نمره مستمر بسیار بیشتر از نمره  برگه اهمیت دارد، نمره مستمر نتیجه تلاش یک دانش آموز در طول یک نوبت است، که در بخش های مختلف سنجیده شده است. ولی نمره برگه فقط مربوط به امتحان پایان نوبت است. در طول سال آموزش به طورم مدام انجام می شود و می بایست سنجش هم به همان صورت مداوم اجرا شود.

من در کلاس هایم برای مستمر قوانین سفت و سختی دارم، تا جایی که امکان دارد رفتار دانش آموزان را در بخش های مختلف می سنجم و کیفیت آن را به نمره بدل می کنم. سعی می کنم طیفی از رفتارها و فعالیت ها را تحت پوشش قرار دهم تا بتوانم بهتر در مورد دانش آموز نظر بدهم. برای این کار دفتر نمره ای خاص برای خودم طراحی می کنم و فعالیت های دانش آموزان را به طور دقیق در آن ثبت می کنم.

پرسش های کلاسی یکی از موارد نمره مستمر را تشکیل می دهد، تمرین ها را روی تخته می نویسم و بعد از توضیح مختصری در مورد آن به صورت تصادفی نام دانش آموزی را می خوانم و دانش آموز می باید پای تخته آن را حل کند و متناسب با نوع رفتاری که دارد به او از 5 نمره می دهم. البته پای تخته آمدن عمومی هم در کلاس دارم که مربوط به جلسات تدریس است و نمره ندارد، هدف آن فقط آموزش و حل کردن است.

بخش دیگر نمره مستمر به گفتگو ها و نظراتی که توسط دانش آموزان در کلاس مطرح می شود، اختصاص دارد. در آموزش نوین ریاضی، معلم فرمول ها و رابطه ها را به دانش آموزان نمی گوید تا آنها حفظ کنند و از آن در حل مسائل استفاده کنند، بلکه با استفاده از دانش قبلی دانش آموزان و طرح مسائل یا تمرین هایی دانش آموزان را به این سمت سوق می دهد که خود رابطه را کشف کنند. با این کار آن رابطه به طور کامل در ذهن دانش آموزان جای خواهد گرفت. این نظرات دانش آموزان و رسیدن آنها به رابطه برای من بسیار مهم است و برای آن نمراتی را در نظر می گیرم.

حل تمارین به طور منظم در دفتر نیز بسیار اهمیت دارد. بعد از یادگیری، تکرار و تمرین است که یادگیری را ثبات می بخشد. هر جلسه که دانش آموز تمرین دارد، شخصاً تمارین را بررسی می کنم. با یک نگاه می فهمم که خودش حل کرده یا از جایی گرفته است. تذکر می دهم ولی برخورد نمی کنم، فقط آنهایی که ننوشته باشند یا حل نکرده باشند نمره از دست می دهند. من یک نمره 20 برای تمرین در نظر می گیرم و هر بار که حل نکنند 3 تا 5 نمره با توجه به شرایط از دست می دهند.

در پایان هر فصل یک آزمون 10 نمره از همان فصل می گیرم و یک آزمون 20 نمره ای هم برای میان ترم. بخش موارد خاص هم مربوط به رفتار انضباطی دانش آموزان است، اگر نظم کلاس را برهم بزنند برای دو بار اخطار می گیرند و در دفتر نمره ثبت می کنم، برای بار سوم یا مواردی که بسیار حاد است، ضمن معرفی به دفتر نمره ای منفی برای آنها ثبت می شود. در کنار این نمره منفی برای کارهای فوق برنامه دانش آموزان همچون کنفرانس یا تحقیق یا حل نمونه سوالات نمره مثبتی نیز برای آنها ثبت می شود.

همه نمرات در بخش نهایی دفتر نمره تجمیع می گردد و با فرمول خاصی محاسبه می شود، خروجی محاسبه این اعداد که گاهی به بیست تا سی مورد می رسد، نمره مستمر دانش آموز را تشکیل می دهد. حتی در محاسبه، پیشرفت دانش آموز هم در نظر گرفته می شود تا نمرات کم ابتدای نوبت، معدل نمره مستمر را آنچنان کاهش ندهد.

مهمترین بخش نمره مستمر، اعلام این نمرات به خود دانش آموزان است. سالهایی بود که برای بچه ها کارنامه ریاضی طراحی کرده بودم، در بعضی از سالها در همان دفتر نمره به آنها نشان می دادم. این اتفاق در اولین جلسه نوبت دوم برگزار می شد، هم برگه را به آنها تحویل می دادم و هم نمره مستمرشان را به آنها اعلام می کردم. علت اهمیت زیاد اعلام این نمرات این است که دانش آموزان بفهمند که تمام گفته های من در طول نوبت عمل شده است، و در نوبت بعد تکلیف خود را بدانند.

در این فرایند تا حدی پیچیده محاسبه نمره مستمر دو هدف اساسی را دنبال می کنم، اول این که دانش آموز نظم را یاد بگیرد و از همین دوران کودکی حداقل در یک جا آن را تجربه کند ، نظم رمز موفقیت است. دومین هدفی که به دنبالش هستم این است که دانش آموز بداند که به اندازه تلاش و کاری که انجام داده نمره خواهد گرفت، هرچه قدر بیشتر تلاش کند سطح خود را بالا خواهد برد. در این فرایند نمره مستمر، دانش آموزان کاهل و کم کار بسیار ضرر می کنند. گاهی مستمرشان حتی به 5 هم نمی رسد.

در زمان ثبت نمرات وقتی می بینم نمره مستمر و برگه دانش آموز هر دو جمعاً به 10 نمی رسد واقعاً به هم می ریزم و از خودم می پرسم که چرا این همه فعالیت من، این دانش آموز را به سمت درست هدایت نکرده است؟ در هر کلاس، پنج یا شش نفری هستند که به قول معروف کرکره را پایین کشیده اند و رفته اند و فقط جسمشان در کلاس حضور دارد و این افراد به شدت در برابر یادگیری مقاومت می کنند، این بزرگترین درد من است.

وارد کلاس اول راهنمایی شدم، طبق معمول اولین جلسه هر نوبت، نام تک تک بچه را می خواندم و نمرات و جدول های را نشانشان می دادم و برگه امتحانی را به آنها تحویل می دادم. روی برگه کنار نمره آن، نمره مستمر را هم می نوشتم تا بدانند که نمره نهایی چند خواهد شد. واکنش بچه ها برایم جالب است. یا خوشحال می شوند یا ناراحت، ولی عده ای هستند که کاملاً بی تفاوت برخورد می کنند، اینان همان دانش آموزانی هستند که کار با آنها بسیار دشوار است، اینان همان دردهای سهمگینی هستند که بر من حمله می برند.

محمد را صدا کردم و وقتی آمد نمراتش را به او نشان دادم، مستمرش 11 بود و برگه 6 ، این یعنی تجدید، چون میانگین نمرات 8.5 می شود. وقتی روی برگه اش نمرات را نوشتم و به او دادم، همانجا مات و مبهوت مانده بود، نمی دانست چه کار کند، فقط برگه را نگاه می کرد و هیچ حرکتی نمی کرد، به او گفتم برود و بنشیند ولی همانطور ایستاده بود و برگه اش را نگاه می کرد. وقتی به صورتش نگاه کردم غمی جانکاه را در او دیدم. چشمانش قرمز شده بود ولی با تمام قوا داشت مقاومت می کرد که گریه نکند.

با زحمت بسیار رفت نشست و سرش را گذاشت روی میز و همانطور بی حرکت ماند. زمانی که برگه و نمرات دیگر دانش آموزان را به آنها می دادم، زیر چشمی محمد را هم زیر نظر داشتم، به همان حالت بود و هیچ تکانی نمی خورد. این رفتار او برای من هم بسیار ناراحت کننده بود، تعداد نسبت زیادی از بچه ها بودند که تجدید شده  بودند ولی انگار نه انگار، ولی محمد اصلاً این طور نبود.

محمد با این رفتارش حال مرا نیز خراب کرد، قبل از شروع درس کلی با بچه ها صحبت کردم و گفتم از حالا به فکر پایان نوبت باشند و درس بخوانند تا نمره کم نگیرند، حداقل اگر در امتحان نمره کم می گیرند سعی کنند در مستمر بهتر باشند تا بتوانند جبران کنند. در کل زمانی که صحبت می کردم، محمد سرش پایین بود و اصلاً مرا نگاه نمی کرد، همین بیشتر عذابم می داد. وقتی می خواستم درس را شروع کنم، مجبور شدم صدایش کنم، با نگاهی سرد به من چشم دوخت و آن زنگ اصلاً نفهمیدم چه درس دادم.

در دفتر هم حالم خوب نبود، همه همکاران فهمیدم و از من علت را جویا شدند، داستان را برایشان توضیح دادم. یکی از همکاران که تازه امسال به مدرسه ما آمده بود و بیتوته هم نمی کرد، با لبخندی خاصی گفت: خب بهش نمره بده بره، مستمر که دست خودت است. حوصله این که جوابش را بدهم نداشتم ولی حسین به جای من کاملاً ایشان را توجیه کرد که برای این آقا نمره فقط یک عدد نیست که به راحتی کم یا زیادش کند.

حسین هم به فکر فرو رفت و چون کاملاً مرا می شناخت و از قوانینم خبر داشت، به دنبال راهی بود که واقعاً به من کمک کند. در زنگ تفریح دوم با حسین در این مورد صحبت می کردیم و لی به نتیجه ای نرسیدیم. آقای مدیر وارد دفتر شد و پشت میزش نشست و بعد از مدتی رو به ما کرد و گفت: چه شده این قدر گرفته اید و درگوشی باهم صحبت می کنید. اگر من نامحرم نیستم و مسئله در مورد مدرسه است بگویید تا شاید کمکتان کنم.

می ترسیدم موضوع را بگویم، چون معمولاً نظرات مدیرها در این مورد کاملاً با نظرات ما معلمان در تضاد است. ولی چاره ای نبود می بایست می گفتم. بعد از توضیحات من آقای مدیر واکنش جالبی نشان داد، گفت: اوه اوه، دبیر ریاضی، آن هم شما با این همه حساب و کتابی که داری را مگر می شود راضی کرد نمره بدهی. البته حق هم داری با این دفترنمره و قوانینت من هم بودم نمره بی دلیل به کسی نمی دادم. از این که آقای مدیر مرا درک کرده بود چشمانم داشت از حدقه در می آمد.

مدرسه تعطیل شد و به سمت خانه به راه افتادیم، از مقابل مغازه ای که همیشه از آن خرید می کردیم، رد شدیم. حسین ناگهان گفت: اول ماه است، برویم و حساب دفتری مغازه را صاف کنیم، قرض را باید داد. ما معمولاً از مغازه ایشان خرید می کردیم و هر وقت حقوق را می گرفتیم حسابمان را تسویه می کردیم. خدا خیرش دهد که به فکر ما بود و مراعات ما را می کرد. همین قرض، فکری را به ذهنم رساند.

می توانستم در قوانینم نمره قرضی هم داشته باشم. البته در حد کم که قابلیت اجرا  داشته باشد. کل شب را به این موضوع فکر می کردم تا بتوانم طوری آن را طراحی کنم که هیچ ضرری نداشته باشد، چون این بخش بسیار مهم است و اگر تمام جوانب را نسنجم می تواند زیان بار باشد و باعث شود دانش آموزان از درس خواندن و تلاش کردن دست بکشند که این با هدف اصلی من کاملاً منافات داشت.

بعد از کلی فکر به این نتیجه رسیدم تا این موضوع را فعلاً در کلاس ها اعلام نکنم و فقط در مورد محمد اجرا کنم تا ببینم نتیجه اش چه می شود. محمد 3 نمره لازم داشت تا قبول شود، به نمره برگه که نمی شد اضافه کنم، پس باید به مستمر اضافه می کردم و این هم با آن همه حساب و کتابی که کرده بودم، مغایرت داشت. کار سختی بود، ولی برای یک بار می بایست آن را امتحان کنم.

روز بعد در مدرسه قبل از شروع کلاس ها و وقتی دانش آموزان در صف صبحگاه بودند، محمد را صدا کردم. هنوز به سردی مرا نگاه می کرد، کلی برایش توضیح دادم که این نمرات نتیجه کارهای خودت است، اگر بیشتر تلاش می کردی می توانستی نمره بهتری بگیری و این قدر مشکل نداشته باشی، معلوم بود به صحبت هایم گوش نمی کند. ولی وقتی گفتم می خواهم کمکت کنم، ناگهان زل زد به چشمهایم. تمام حواسش به من بود که چه می خواهم بگویم.

گفتم به 3 نمره برای قبول شدن نیاز داری، این سه نمره را من به شما قرض می دهم و از نمره مستمر نوبت بعدی 3 نمره کم می کنم. با این کار در این نوبت قبول می شوی ولی به من 3 نمره بدهکاری که نوبت بعد باید بپردازی. فکر کنم از کل حرفهایم فقط قبول می شوی را شنید که چشمانش برقی زد و گفت: آقا معلم اجازه دستتان درد نکند که مرا قبول کردی، مرا نجات دادی و خدا خیرت دهد که ما را بخشیدی.

فکر کنم قضیه قرض و بازپرداخت را خوب نفهمید و فکر کرد من همینجوری قبولش کرده ام. دانش آموزان کلاً اینجور هستند و فقط آنجایی را که به نفعشان است می فهمند. دیدم با این اوصاف تمام حساب و کتاب هایم به هم می ریزد و اگر این دانش آموز برود و به بقیه بگوید، دیگر نمی شود این بچه ها را وادار به درس خواندن کرد. از تصمیم که گرفته بودم، پشیمان شدم ولی این پشیمانی سودی نداشت، من به او گفته ام و حالا اگر انجام ندهم، وضعیت بدتر خواهد شد.

بلافاصله فکری به ذهنم رسید. برگه ای آوردم و از او خواستم تا هرآنچه می گویم را بنویسد و امضا کند. کل متن را نوشت و آنجا تازه فهمید که این قضیه قرض و بدهی و بازپرداخت چیست. وقتی می خواست امضا کند کمی مکث کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: آقا اجازه این قباله است، گفتم: بله قباله و قرارداد است و وقتی امضا کردی باید پای آن بایستی. معصومانه نگاهم کرد و گفت: آقا اجازه ریاضی سخت است، شاید نتوانم نوبت بعد نمره ام را پس بدهم، باید زندان بروم؟

گفتم زندان که نمی روی ولی نوبت بعدی تجدید می شوی، و اگر درس نخوانی نمره ات خیلی کم می شود. با اکراه امضا کرد و دیگر آن اشتیاق قبل را نداشت. زیر لب غرغر می کرد، گفتم: چه می گویی؟ گفت: چرا باید این قدر سختی بکشیم تا با سواد شویم. مدرسه که قباله ندارد. عمو رضا می گفت دوستش به خاطر امضا یک قباله به زندان رفته است. من هم گفتم: تعهد مهم است و باید به آن وفا کنی، ضمناً درس خواندن سخت نیست کمی تلاش می خواهد که اگر همت کنی به راحتی یاد می گیری و قبول می شوی.

محمد در آن سال با تلاش قابل قبولی توانست قبول شود، 3 نمره قرض را هم پس داد و به قول خودش قباله را تعهد کرد. وقتی آن برگه را به او دادم، دیدم که احساس راحتی کرد، می شد در چشمانش فراغت از باری که بر دوشش بود را دید. ولی برای من تجربه ای شد که دیگر از این کارها نکنم. همه چیز با همان حساب و کتاب دقیق بهتر است. گاهی باید جدی بود و همه چیز را حساب کرد تا دانش آموز هم بفهمد که زندگی حساب و کتاب دارد.  

ما در مدرسه وظیفه داریم تا دانش آموزان را برای زندگی آماده کنیم، زندگی هم بدون حساب کتاب نیست و هرچقدر تلاش کنی به همان اندازه نتیجه می گیری. آموزش این درس به دانش آموزان بسیار مهم و البته بسیار هم سخت است.

گرمسار

اوایل اردیبهشت بود و شب هنگام در وامنان دوستان در کنار هم نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم. صحبت از کتاب و نمایشگاه کتاب شد که معمولاً اواسط اردیبهشت در تهران شروع به کار می کند، حمید پیشنهاد داد که همه با هم یک سری به آن بزنیم. در ابتدا فکر کردم در حد حرف است ولی وقتی فردای آن روز دوستان سهم بلیط رفت و برگشت خود را به من دادند باور کردم که قضیه بسیار جدی است. بسیار خوشحال شدم که این بار در رفت و آمدم، دوستان گرانقدرم نیز در کنار من هستند و با این اوصاف چقدر خوش خواهد گذشت.

با تلاش بسیار راضی شان کردم که بیتوته در خانه ما باشد، ابتدا قبول نمی کردند و بین خودشان صحبت از مسافر خانه بود، ولی وقتی گفتم جواب خانم ابراهیم را چه بدهم؟ همه ساکت شدند و خود ابراهیم هم سرخ شد. ابراهیم حدود یکی دو ماهی است که نامزد کرده است. او اولین در بین دوستان است که ازدواج کرده است. همه دوستان علاوه بر مراعاتش کمی هم با او شوخی می کنند. ولی این حرف من جدی بود و گفتم: مگر می شود تازه داماد را به مسافرخانه برد، ضمناً من جواب پدر و مادرم را چه بدهم که می گویند دوستانت به تهران آمده اند و خانه ما نیامده اند! خدا را شکر قبول کردند و همه چیز ردیف شد.

مسافران تهران حمید و ابراهیم و یوسف و حسین و شیرعلی بودند، بلیط یک کوپه شش نفری برای رفت و همچنین برای برگشت را از طریق اینترنت خریدم. فکر کنم جزء اولین افرادی بودم که بلیط را اینترنتی می خریدم، شرکت رجا که مخصوص قطارهای مسافربری راه آهن بود، مدتی است سامانه فروش بلیط اینترنتی راه انداخته که واقعاً کار را برای خرید بلیط بسیار راحت کرده است. دیگر لازم نیست به آژانس های مسافرتی یا ایستگاه راه آهن رفت.

دو هفته مانند برق گذشت و روز حرکت فرا رسید. ساعت هشت شب در ایستگاه گرگان همسفران جمع شدیم، البته یوسف و حسین نبودند و قرار بود در قائم شهر سوار شوند. از همان دوران کودکی قطار را دوست داشتم و اکثر اوقات ایستاده در راهرو از پنجره بیرون را نگاه می کردم، هنوز قطار حرکت نکرده بود که از کوپه بیرون آمدم و همان مقابل در به پنجره روبرویی چسبیدم تا لحظه خارج شدن از ایستگاه گرگان را تماشا کنم. حمید با لبخندی گفت: آنقدر در مینی بوس حاج منصور ایستاده رفته وامنان اینجا هم ایستاده می خواهد برود تهران. همه بچه ها خندیدند و من هم لبخندی زدم و دوباره به بیرون  که البته تاریک بود، نگاه کردم. ای کاش این قطار  مانند گذشته روز می رفت تا بشود زیبایی های بیرون را بهتر دید.

نمی دانم تا ساعت چند بیدار بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم، دوستان به ابراهیم خیلی گیر می دادند که چه طور توانسته آخر هفته را از خانمش اجازه بگیرد و همراه ما باشد. ابراهیم خجالتی بود و  بیشتر اوقات سکوت می کرد و چیزی نمی گفت. در نهایت هم حمید گفت: نگران نباشید، ابراهیم تلفن همراه پدرش را آورده تا در طول سفر از نامزدش دور نباشد. همه ما تعجب کردیم، چون خود ابراهیم تا کنون از آن صحبتی نکرده بود و حتی تماسی هم نداشته بود.

زمان خواب دعوا سر این بود که چه کسی طبقه اول بخوابد و چه کسی طبقه  دوم و سوم، من را چون سابقه زیادی در مسافرت با قطار داشتم، مجبور کردند که به طبقه سوم بروم. حمید با لبخند خاصی گفت که فقط مواظب باش نیفتی چون با این وزنی که داری،افتادنت تکان شدیدی به قطار می دهی و ممکن است قطار از خط خارج شود، همین باعث شد همه بزنیم زیر خنده. صبح پدرم درآمد تا بیدارشان کنم، ایستگاه شهر ری را رد کرده بودیم و اینها همچنان در خواب ناز بودند. موقع پیاده شدن، کل قطار تخلیه شده بود و ما هنوز در حال مرتب کردن ملحفه ها بودیم، آخر سر هم مامور سالن ما را با عتاب بیرون کرد.

به پیشنهاد من صبحانه را به همان کله پاچه ای همیشگی رفتیم و همه تا جایی که ممکن بود خوردیم، شیرعلی که می گفت کله پاچه دوست ندارد را نمی شد کنترل کرد، صبح زود و هوای خنک عاملی بود که باعث شد این صبحانه به یاد ماندنی شود. همانجا بود که ابراهیم اولین تماسش را با خانم گرفت و خبر سلامتی اش را به ایشان ابلاغ کرد. واقعاً تلفن همراه چقدر خوب است و فاصله ها را از بین می برد. از آنجا هم یک راست رفتیم نمایشگاه کتاب، به خاطر انرژی زیاد کله پاچه تا عصر یکسره در غرفه ها دور می زدیم.

شب را به خانه ما رفتیم و مادر برای شام کوفته تبریزی پخته بود، دوستان با تعجب به آن نگاه می کردند، انگار تا به حال کوفته ندیده و نخورده اند، اول کمی نگران شدم، پیش خودم گفتم نکند از این غذای اصیل ترک ها خوششان نیاید، ولی خدا را شکر به مذاقشان خوش افتاد و بسیار هم برایشان لذیذ بود، به طوری که هیچ چیز در بشقابهایشان نماند. البته برای من این اتفاق زیاد خوشایند نبود، برای مراعات میهمانان، زیاد نخوردم و سیر نشدم و این حسرت در من بماند.

 برنامه فردا هم به همان منوال روز قبل بود، بعد از صبحانه به نمایشگاه رفتیم و به دور زدن در غرفه ها پرداختیم. محیط بسیار خوبی بود و از همه جا عطر فرهیختگی می بارید، فقط خیلی شلوغ بود و باعث می شد همدیگر ا گم کنیم که ابراهیم پیشنهاد داد هر کس خودش بگردد و ساعت معین در جای معین همدیگر را ببینیم، نظرش خوب بود و از همدیگر جدا شدیم، هر کسی به سویی رفت تا در این دریای بیکران کتاب ها گشت و گذاری کند.

روز قبل کتابی نخریده بودم، البته هیچ کس از بین ما چیزی نخریده بود. واقعیت امر این بود که هدفمند به دنبال کتاب نبودیم و فقط دور می زدیم. مدتی بود که به مثنوی معنوی علاقه مند شده بودم و آن را می خواندم ولی چون بعضی جاهایش برایم سخت بود، به کتاب هایی که معنی بیت ها را می نوشت رجوع کردم ، دفتر اول و دوم مثنوی را به تفسیر دکتر کریم زمانی را خریده بودم. به دنبال باقی جلدهای آن بودم که هر چهار جلد را یافتم ولی پولم به آنها نمی رسید. آخر ماه بود و چیز زیادی پس انداز نداشتم.

افسوس خوردم ولی در چند غرفه جلوتر کتابی به نام «مولوی نامه» دیدم که دو جلد بود نوشته جلال الدین همایی، چون چاپش قدیمی بود، قیمتش در حدود یک کتاب تک جلدی بود. دل را به دریا زدم و آن را خریدم. این کتاب واقعاً عالی بود و یکی از بهترین کتاب های من شد. به یک ماه نکشید که هر دو جلد را خواندم و در بعضی جاها در بهت فرو می رفتم. این دو جلد بهترین یادگار برای من از آن نمایشگاه کتاب بود.

 روز سوم، روز آخر بود و می بایست شب با قطار بازگردیم، صبح تا ظهر را در خانه استراحت کردیم. بعد از صرف ناهار فکری به ذهنم خطور کرد، به دوستان گفتم کمی زودتر راه بیفتیم و قبل از رفتن به ایستگاه راه آهن به موزه ایران باستان برویم، خوشبختانه موافقت کردند و چند ساعت بعد به همراه آنها از خانواده ام خداحافظی کردیم و با یک ماشین دربست به موزه رفتیم.

موزه ایران باستان یکی از جاهایی است که من بسیار به آن علاقه دارم، از همان در ورودی گرفته تا اشیائی که در آن هست و نشان از قدمت این سرزمین می دهد، واقعاً دیدنی است. قدمتی که همراه با تمدن بوده و در سال های بسیار دور بسیار پیشرفته تر از امروز می بوده است. نمی دانم چرا احساس می کنم در برهه هایی از تاریخ، وضع فرهنگ مان از امروز خیلی بهتر بوده است. دوستان هم از همان لحظه ورود این عظمت و نوع معماری چشمانشان را گرفت و در داخل موزه هم از دیدن اشیاء تاریخی لذت می بردند، مخصوصاً از دیدن سرباز اشکانی به وجد آمدند، چون همه تصویر آن را در کتاب تاریخ به یاد داریم.

چنان غرق در موزه بودیم که زمان را از خاطر بردیم، به ساعت که نگاه کردم درست یک ساعت وقت داشتیم که به قطار برسیم. به دوستان گفتم که از موزه خارج شویم که وقت تنگ است، ولی همگی به من گفتند: هنوز مانده، بگذار نیم ساعت دیگر در موزه باشیم. هرچه از ترافیک تهران می گفتم به من توجه نمی کردند، در آخر مجبور شدم در آن سالن غرق در سکوت فریادی بزنم تا با من همراه شوند.

 با هر وضعیت بود یک تاکسی در خیابان سپه یافتم و همه سوار شدیم و به سمت راه آهن به راه افتادیم، ولی عصر که بالا یک طرفه است پس باید از کارگر سرازیر می شدیم، ترافیک سنگین دم غروب واقعاً کلافه کننده است. دوستان آنجا بود که به حرف من رسیدند و فهمیدند ترافیک تهران یعنی چه؟! اگر شناخت راننده از مسیرهای فرعی نبود، اصلاً به قطار نمی رسیدیم. با اضطراب بسیار آخرین مسافرانی بودیم که سوار قطار شدیم.

اتفاقات رسیدن به ایستگاه و قطار واقعاً خسته مان کرده بود، قطار در ایستگاه گرمسار برای نماز مغرب توقف کرد و همه پیاده شدیم تا هم نماز بخوانیم و هم آب و هوایی عوض کنیم و کمی حالمان بهتر شود.  همین توقف نیم ساعته و تغییر آب و هوا باعث شد همه حالمان خوب شود و بعد از سوار شدن به قطار در کوپه گل می گفتیم و گل می شنیدیم. حمید با خنده به ابراهیم گفت: یک زنگی به خانم بزن و بگو که حرکت کرده ایم، ایشان را در انتظار نگذار که زمان وصل نزدیک شده است.

ابراهیم لبخندی زد و دست را در جیبش کرد، بهت را می شد در صورتش دید، تمام جیب های شلوار و کاپشن را گشت. متاسفانه خبری از تلفن همراه نبود. نگاهی به ما انداخت و گفت: تلفن نیست. همه ما به تکاپو افتادیم و کل کوپه و حتی واگن و حتی راه رو کل واگن ها را گشتیم. ولی هیچ خبری از تلفن همراه ابراهیم نبود. خسته و درمانده نمی دانستیم چه کار باید کنیم. این اتفاق واقعاً هولناک بود، ابراهیم سعی می کرد به رویش نیاورد، ولی کاملاً مشخص بود که خیلی ناراحت است.

در همین حین بود که آه از نهاد ابراهیم برآمد، گفت: یادم آمد که گوشی تلفن همراه را که تاشو بود بندی هم داشت در دستشویی ایستگاه گرمسار به میخ روی دیوار آویزان کردم تا نکند از جیبم بیفتد، بعد از این که وضو گرفتم و خارج شدم، یادم رفت که آن را بردارم. حدود  بیست دقیقه بود که حرکت کرده بودیم و تا ایستگاه بعدی که بنکوه بود چیزی نمانده بود. حمید گفت دستگیره ترمز خطر را بکشیم، من مانع شدم و گفتم این کار برای موارد خیلی اضطراری است. برای جا گذاشتن گوشی در ایستگاه قبل که حالا کیلومترها از آن فاصله داریم از آن استفاده نمی کنند. سریع به دنبال پلیس قطار رفتیم و او را در واگن رستوران یافتیم، داشت شامش را میل می کرد، وقتی داستان را برایش گفتیم، لبخندی زد و گفت نگران نباشید، انشالله که کسی آن را برنداشته باشد.

بیسیم اش را روشن کرد و با ایستگاه بنکوه ارتباط برقرار کرد و از آنها خواست تا تلفنی مورد را به ایستگاه گرمسار مخابره کنند. وقتی به بنکوه رسیدیم و قطار متوقف شد، همه منتظر بودیم که آقای پلیس پیاده شود، ولی هیچ دری باز نشد. در ایستگاه بن کوه توقف بسیار کوتاه بود، فقط میله عبور که همان مجوز وارد شدن به بلاک بود توسط راهبر دیزل گرفته شد و به راه افتادیم. و این یعنی هنوز خبری از ایستگاه گرمسار نیامده است. رئیس قطار هم از ماجرا مطلع شد و به ما گفت: نگران نباشید، همکاران در ایستگاه گرمسار به دنبال گوشی هستند و انشالله کسی آن را برنداشته است.

حال همه گرفته شده بود و بیشتر از همه ابراهیم که بسیار سعی می کرد خودش را عادی جلوه دهد ولی نمی توانست. نیم ساعت گذشت و هنوز خبری نبود، به پیش پلیس قطار رفتم و این بار همراهم آمد و داخل کوپه کنار ما نشست. می گفت نگران نباشید انشاالله پیدا می شود. در میان صحبتهایش ناگهان  بیسم اش صدایی کرد و همه ما شنیدیم که طرف مقابل می گفت: مورد گرمسار پیدا شد، در قطار صورت جلسه کنید و صاحب آن را معرفی کنید تا تحویل بگیرد.

چقدر این صدای درون بیسیم برایمان دلنشین بود. لبخند به لبان ابراهیم و به تبع آن بر لبان بقیه نشست. افسر پلیس شروع کرد به نوشتن صورت جلسه، واقعاً حالمان خوب شد و قضیه خدا را شکر ختم به خیر شد. ابراهیم تا می خواست مشخصات خودش را بدهد، حمید پیش دستی کرد و  به آرامی گفت: به جای ابراهیم، صاحب اصلی گوشی همراه را من معرفی کنند. همه با تعجب به او نگاه کردیم، ابراهیم چشم غره ای رفت ولی حمید لبخندی زد و اشاره به من کرد و گفت: خوب این که رفت و آمدش از این مسیر است، دفعه بعد می تواند گوشی را بگیرد. فقط ابراهیم جان باید دوهفته صبر کنید تا این آقا دوباره از گرمسار بگذرد.

افسر پلیس صدای ما را شنید و با همان لبخندش گفت: پس باید این آقا را به عنوان صاحب اصلی تلفن همراه معرفی کنم، اشکال ندارد اگر همه شما راضی باشید ایشان را می نویسم. ابراهیم لبخندی زد و گفت: اشکال ندارد، ایشان هر دو هفته یک بار با این قطار رفت و آمد می کند، به نام او بنویسید. و صورت جلسه به نام من نوشته و تحویل من داده شد و قرار شد دو هفته بعد گوشی را از نیروی انتظامی مستقر در ایستگاه گرمسار تحویل بگیرم.

ابراهیم از طریق دوستان پدرش چند روز بعد به گوشی رسید و من ماندم و یک صورت جلسه ممهور به مهر نیروی انتظامی که  بیان می کرد، گوشی یافته شده در ایستگاه گرمسار متعلق به من است. مدت ها با ابراهیم شوخی می کردم و می گفتم: خجالت نمی کشی که گوشی من را در گرمسار جا گذاشتی و حالا هم که با مشقت بسیار پیدا شده، دست پدر بزرگوارتان است، من با این صورتجلسه صاحب آن گوشی ام، درست است حقوقم کم است ولی توانایی خرید یک گوشی یک میلیون تومانی را که دارم!!!!

خانه تکانی

هفته آخر اسفند ماه بود و بچه ها با غرغر به مدرسه می آمدند و هرچه به روزهای پایانی سال بیشتر نزدیک می شدیم میزان اعتراض هایشان نیز بیشتر می شد. البته آمار غایب ها هم قابل توجه بود، برای این که هم جلو این از مدرسه رفتن های بی حساب و کتاب را بگیرم و همچنین در پایان اسفند و قبل از تعطیلات نوروز یک دوره کامل درسها را کرده باشم، بیست و هفتم اسفند امتحان گذاشته بودم. با این جمع بندی دیگر با تعطیلات دانش آموزان کاری نداشتم و حتی تکلیف هم نمی گفتم.

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، تعداد زیادی از دانش آموزان را دیدم و همین خوشحالم کرد که غیبت نکرده اند و برای امتحان آمده اند. یک بار هم که شده کمی آنها را وادار به نظم داشتن کردم. وقتی از کنارشان می گذشتم، مانند همیشه با نشاط به من سلام نمی کردند و همه با چهره ای درهم اجباراً سلام می گفتند! می شد از چهره آنها دشنام های بسیاری را که در دل نثارم می کردند، فهمید. البته من با لبخند جواب سلامشان را می دادم.

وقتی وارد دفتر شدم، دیدم چند تا از مادران بچه ها آمده اند و تا مرا دیدند همه با لحنی تند شروع به صحبت کردند که چرا بچه های ما را آزاد نمی کنید، همه مدرسه ها تعطیل کرده اند و فقط شما بچه ها را مجبور می کنید به مدرسه بیایند و…. مدیر آنها را تا حدی آرام کرد و در نهایت فهمیدم که من باعث شده ام که نیروهای کار خانه برای خانه تکانی آخر سال آنها کم شود و همین موجب شکایت خانواده ها شده است.

به هر صورتی که بود آقای مدیر آنها را به خانه هایشان بازگرداند و بعد رو به من کرد و گفت: می بینی که هیچ همکاری نیامده است. شما هم که راهت دور است، نمی خواهد امتحان بگیری، بگذار بچه ها به خانه هایشان بروند و کمک خانواده هایشان باشند. شما هم برو تا زودتر به خانه ات برسی. این روزهای آخر سال پیدا کردن ماشین بسیار سخت است.

با لبخندی به آقای مدیر گفتم: نگران من نباشید. من برای شب بلیط قطار از گرگان دارم و هر طور شده به آن می رسم. ضمناً من مدتها است که این امتحان را به بچه ها اعلام کرده ام. نمی شود اجرایش نکنم، حرفم دو تا می شود و این اصلاً خوب نیست. من باید طبق برنامه ریزی که کرده ام حتماً امروز این امتحان را بگیرم، با شما هم کاری ندارم، به ترتیب از کلاس ها امتحان می گیرم بعد آنها را به خانه می فرستم. آقای مدیر نگاهی معنی داری به من کرد و بعد از کمی فکر، گفت: پس اگر این طور است بیا همه کلاس ها را یکباره امتحان بگیریم، من هم کمکت می کنم.

فکر خوبی بود، هر سه پایه را در داخل دو کلاس قرار دادیم، به طوری که هیچ دانش آموز با کناری و جلویی و عقبی اش در پایه مشترک نبودند. به کمک آقای مدیر امتحان در صحت و سلامت کامل برگزار شد. آخرین نفری که برگه را به من داد شاگرد اول کلاس بود و موقع رفتن از من پرسید: آقا اجازه مگر شما به مادرتان در خانه تکانی کمک نمی کنید؟ نگاهش کردم و تا خواستم چیزی بگویم، زیر لب گفت: انشالله کارت دوبرابر شود و خداحافظی کرد و از کلاس خارج شد. خنده ام گرفته بود، این ها تازه باید از من متشکر باشند تا آنها را از کار خانه نجات داده ام.

ساعت نه و نیم صبح بود که همه کارهایم انجام شده بود و در مدرسه هم هیچکس نبود، بلیط قطار ساعت هفت غروب بود. یعنی نه ساعت وقت دارم، پیش خودم گفتم ای کاش بلیط قطار نگرفته بود و از سمت شاهرود می رفتم، اگر ماشین گیرم می آمد، هفت نشده خانه بودم. ولی دلم نمی آمد بلیط قطاری را که با زحمت بسیار برای این تاریخ گرفته بودم را از دست بدهم. ساعت ها در ایستگاه راه آهن تهران در صف ایستاده بودم تا برای رفت امروز و بازگشت سیزده فروردین بلیط بگیرم.

هوای خوب مرا به این فکر انداخت که پیاده تا هر جایی شد بروم، وقت که دارم، حتی تا تیل آباد هم می توانم بروم. پس دیگر نگران ماشین نبودم و در زیر آفتاب تابان به راه افتادم. درست روی پل رودخانه بودم که یک وانت از سمت وامنان آمد. کنارم توقف کرد و راننده اشاره کرد که سوار شوم. پدر یکی از دانش آموزان بود و تا خود آزادشهر مرا رساند. ساعت دوازده ظهر من در آزادشهر بودم و به این فکر می کردم که زمان هایی که عجله دارم و باید زود برسم خبری از ماشین نیست ولی حالا آنقدر زود رسیده ام که نمی دانم این هفت ساعت را چه کنم.

به گرگان رسیدم ساعت یک و نیم بود. به یاد گذشته ها به ساندویچی 444 رفتم و یک ساندویچ همبرگر با نان اضافه خوردم که بسیار لذیذ بود. بعد از مدتها با اتوبوس واحد به ناهارخوران رفتم. از زمانی که به تهران رفته ایم، به اینجا نیامده بودم، هوای خوب اواخر زمستان طراوت بسیاری به طبیعت داده بود، همه چیز در حال نو شدن بود و همین محیط را بسیار زیبا ساخته بود. طبیعت هم داشت خانه تکانی می کرد. ولی انصافاً خانه تکانی کار سختی است. دوباره به یاد سوال آن دانش آموز افتادم و پیش خودم گفتم تا من به خانه برسم بخش عمده این کار انجام شده است و چیزی به من نمی رسد. راه دور در کنار معایبش این مزایا را نیز داراست.

به ایستگاه راه آهن که رسیدم هوا هنوز روشن بود، حدود دو ساعت مانده بود به حرکت قطار، کلی در محوطه آن قدم زدم و تا نزدیک محل دپو دیزل ها و واگن ها رفتم که ماموری جلوی مرا گرفت و گفت: نباید به اینجا بیایید، ورود برای افراد متفرقه ممنوع است. هرچه گفتم که به قطار علاقه مندم و حداقل بگذارد دیزل GM را از نزدیک ببینم نگذاشت. تا زمان حرکت قطار در سالن بر روی صندلی نشستم و واقعاً حوصله ام سر رفته بود.

معمولاً روزهای پایانی سال و همچنین پایان تعطیلات نوروزی تعداد مسافران زیاد است و تهیه بلیط سخت. برعکس چیزی که تصور می کردم، آنچنان که باید شلوغ نبود و در کوپه ما فقط دو نفر بودیم و تا تهران هم کسی نیامد. همراه من پیرمردی بود که به ساری نرسیده گفت که خسته است و خوابید و من هم به احترامش چراغ را خاموش کردم. تا گدوک را بیدار بودم و از پشت شیشه در روشنای مهتاب تا جایی که امکان داشت زیبایی این مسیر را می دیدم. واقعاً از قائم شهر تا گرمسار فوق العاده زیباست.

ساعت شش صبح ایستگاه راه آهن تهران پیاده شدم، اینجا هوا کمی سرد بود، البته نه به شدت روزهای قبل ولی به راحتی می شد تفاوت دمای هوای معتدل خزری را با کوهستانی و نیمه خشک را فهمید. مانند اکثر اوقات تا میدان گمرک پیاده می رفتم تا کله پاچه بخورم. یکی از دلخوشی هایم در این رفت و آمد های طولانی و خسته کننده همین کله پاچه سر صبح است که واقعاً در این هوای سرد می چسبد و به شدت انرژی می دهد. بعد از آزمون و خطاهایی که در طباخی های مختلف این منطقه داشتم، اینجا را یافتم و مدتی است که مشتری ثابت آن شده ام.

به خانه که رسیدم فقط رفتم و خوابیدم، دیشب در قطار خوب خوابیده بودم ولی سفر، سفر است و در هر شکلش خستگی دارد، حتی در قطاری که بسیار راحت است. وقتی بیدار شدم، مادر سفره ناهار را چیده بود. به اوضاع و احوال خانه که نگاهی انداختم، فهمیدم که نقشه ام کارگر افتاده و تمام خانه حتی شیشه های پنجره ها هم تمیز شده اند و کاری برای من نمانده است.

بعد از ناهاری بسیار لذیذ، روی مبل ولو شدم و تلویزیون را روشن کردم تا ببینم چه خبر است. هنوز جابه جا نشده بودم، که مادرم با یک چای به کنار من آمد و آن را مقابلم روی میز گذاشت و شروع کرد به تعریف و تمجید از من. این حالت مادرم را خوب می شناختم، هر وقت کاری با من داشت به شدت با من مهربان می شد. البته دور بودنم نیز بی تاثیر نبود ولی این قربان صدقه رفتن ها پشتش کاری هست که تا چند دقیقه دیگر مشخص می شود.

پیش خودم فکر کردم جایی که نمانده، همه جا واقعاً مانند دسته گل تمیز است و کار مادر و خواهر و گاهی پدرم قابل تقدیر و تمجید است، ولی سخت در اشتباه بودم. مادر بعد از کلی صحبت خیلی آرام به اصل ماجرا پرداخت، گفت: می دانم تازه آمده ای و خسته ای ولی واقعیت امر بالکن هنوز مانده و دست شما را می بوسد. پسر خانواده هم باید در خانه تکانی همکاری داشته باشد. تازه به عمق فاجعه پی بردم، بالکن با عرض سه متر و طولی حدود هفت یا هشت متر که پر بود از وسایل، می بایست یک عالمه خرد و ریز را جابه جا می کردم، تا بتوانم آنجا را تمیز کنم.

تخلیه بالکن خودش پروژه ای بس عظیم بود، شستن و مرتب کردنش جای خود دارد. شروع کردم به جابه جایی وسایل به داخل اتاق، مادرم پارچه بزرگی را در کف اتاق پهن کرده بود تا وسایل را روی آن بگذارم. مگر تمامی داشت این وسایل، هر چقدر برمی داشتم باز هم بود، انگار داشتند برای اذیت کردن من زاد و ولد می کردند. در هر صورت هرچه بود تمام شد و با شیلنگ آب افتادم به جان بالکن، حتی دیوارهاش را هم شستم. آنجا بود که به آلودگی هوای تهران کاملاً پی بردم، از هر جا فقط آبی سیاه رنگ بود که جاری می شد.

می خواستم آرام بالای دیوار مشترک بالکن ما و همسایه که زیاد هم بلند نبود را تمیز کنم که به ناگاه چشمم به بالکن آنها افتاد. آنقدر کثیف بود که انگار ده سال است کسی آنجا نرفته است. به قدری خاک نشسته بود که رنگ همه جا کاملاً تیره و تار بود. آثاری هم از آتشی که روز چهارشنبه آخر سال داشته اند مانده بود و کاملاً مشخص بود که در حد سوزاندن چند برگ کاغذ و در نهایت کارتن خالی بوده اند.

پیش خودم فکر کردم که واقعاً دست مریزاد به خودم که با همتی قابل ستایش بالکن خودمان را مانند دسته گل تمیز کرده ام. واقعاً چقدر زشت است کسی به فکر تمیزی نباشد! بعد از این که کف و دیوارهای بالکن را برق انداختم، شروع کردم به برگرداندن وسایل که پدر هم به کمکم آمد و شروع کرد به تفکیک آنها. شاید یک سوم وسایل دور ریختنی بود که خودش انبوهی شده بود.

همه جای بالکن جانانه تمیز شد و با چندین بار رفتن و برگشتن از طبقه چهارم تا مقابل در آپارتمان برای حمل وسایل دور ریختنی کار به اتمام رسید، واقعاً خسته شده بودم ولی وقتی به بالکن نگاه می کردم حس خوبی به من دست می داد، حس قهرمانی که کارش را به نحو احسن انجام داده است. نگاه های مادر که خبر از تاییدش می داد نیز بسیار برایم ارزش داشت. درست است که دیر آمدم ولی جانانه آمدم، انصافاً کاملاً در خدمت خانواده بودم و این کار بسیار بزرگ و ارزنده ای است.

سر سفره شام فقط از خودم و کارم تعریف می کردم، که چقدر درست و اصولی بالکن را شسته و مرتب کرده ام. چند ساعت تلاش بی وقفه من حاصلش یک بالکن همچون شیشه تمیز و براق است. خواهرم که چپ چپ نگاهم می کرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با لحنی خاص گفت: حالا یک بالکن تمیز کرده! ببین چقدر از خودش تعریف می کند. مرد مومن کجا بودی که تمام خانه را مانند دسته گل کرده ایم و هیچ چیز هم نمی گوییم. وظیفه ات این بود زودتر بیایی و بیشتر کمک کنی. پاسخی نداشتم، ساکت شدم و فقط به خوردن شام ادامه دادم!

شب وقتی خوابیدم داشتم به این فکر می کردم که حرف های خواهرم خیلی سنگین بود، درست است که تا روزهای آخر در وامنان ماندن و در آخرین لحظات به خانه آمدن، یکی از دلالیش همین خانه تکانی است ولی این بار نقشه ام نگرفت و باز هم مجبور شدم چند ساعتی را در یکی از سخت ترین بخش ها کار کنم. ولی اشکالی ندارد حداقل تا مدتها می توانم از آن سود ببرم. تا سالها همین بالکن می تواند بهانه ای باشد برای این که خود را کاری نشان بدهم. در همین فکر ها بودم که صداهای مهیبی را از بیرون شنیدم، وزش تند باد خبر از طوفانی شدید می داد. باد با سرعتی سرسام آور در حال وزش بود، بعد هم باران شروع شد.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم، سریع به پشت پنجره بالکن رفتم تا نگاهی به بیرون بیندازم. در تهران فقط بعد از باران می شود تا حدی طراوت دید و هوای پاک استنشاق کرد. مقابل ما سرخه حصار قرار دارد که امروز در این هوا واقعاً زیبا و پاکیزه دیده می شد. خدا را شکر که در نزدیک سال نو این باران این شهر پر از آلودگی را نیز تمیز کرد و تهران به مدد این باران خانه تکانی کرد.

نگاهم در دوردست ها بود ولی بعد از چند ثانیه چشمم به بالکن افتاد و همانجا در بهتی عمیق فرو رفتم. چیزی که می دیدم اصلاً برایم قابل درک نبود، یعنی غیرممکن بود. مگر می شود در طی یک شب چنین اتفاق فجیعی رخ دهد؟ مگر می شود در عرض چند ساعت همه چیز در این بالکن به این روز بیفتد؟ مغزم تحمل پردازش و باور تصاویری که می دید را نداشت. ولی وقتی مادرم آمد و اوضاع را دید تازه فهمیدم که این اتفاق سهمگین واقعاً رخ داده است و من در خواب نیستم.

وقتی به بالکن نگاه می کردم انگار نه انگار که من دیروز آنجا را تمیز کرده بودم. همه جا پوشیده بود از غبار و سیاهی هایی که نشان از آتش می داد، ولی دیروز که جایی آتش نگرفته بود، پس این همه دوده و خاکستر و آت و آشغال از کجا آمده است؟ کمی که فکر کردم، دلیل را یافتم. باد و طوفان دیشب هرآنچه در بالکن همسایه بود را به بالکن ما ریخته بود و تمام زحمات چندین ساعته دیروز مرا به فنا داده بود.

دوباره باید بالکن را تخلیه می کردم و آن را تمیز می کردم. واقعاً این کار غیر قابل تحمل بود، ولی به خاطر مادرم باید انجام می دادم. وقتی دوباره داشتم بالکن را می شستم فقط نگاه دانش آموزان و غرغر  کردنشان و نفرین همان شاگرد اولی که آخرین برگه را داد جلوی چشمم آمد. فکر کنم آه همه آنها این بار بدجوری من تنبل تن پرور را گرفته بود.

پرواز

بعد از چند ماه پس انداز توانستم بلیط هواپیما بگیرم. حداقل سالی یک بار مسافر این پرنده آهنی می شدم تا بتوانم از آسمان، زمین را که همیشه در آن هستم را نظاره کنم، به نظر من همه چیز از بالا دیدنی تر است. این بار از تهران به گرگان بلیط گرفتم، شرکت هواپیمایی آسمان و نوع هواپیما ATR72 بود. در روز پرواز با اشتیاق فراوان به مهرآباد رفتم، در ترمینال 2، کارت پروازم را گرفتم و سوار ماشین های مخصوص حمل مسافران شدم و مانند همیشه در زمان گذر از کنار هواپیماها از دیدنشان همچون کودکان لذت می بردم.

از مسئول گیت خواسته بودم که جای مرا حتماً جلو تر از بال و در کنار پنجره بدهد، البته این نوع هواپیما بالهایش در بالا قرار دارد، ولی جلو بودن خیلی بهتر است. دستش درد نکند، همان ردیف سوم سمت چپ کنار پنجره جایگاه من بود. نشستم و از همان ابتدا فقط به بیرون نگاه می کردم، منتظر حرکت هواپیما و قرار گرفتنش روی باند بودم. هیجان انگیز ترین زمان در پرواز با هواپیما، زمان بلند شدن و نشستن آن است.

 هواپیما در ابتدای باند قرار گرفت، دل تو دلم نبود. بعد از مکثی شروع به حرکت کرد و خیلی سریع سرعتش زیاد شد. این هواپیما توربو پراپ بود و صدای پره هایش چنان زیاد بود که به راحتی می شد فهمید که خلبان نهایت قدرت را برای شروع حرکت انتخاب کرده است. هواپیما در حال دویدن روی باند بود، ناگهان احساس سبکی کردم و کمی در صندلی فرو رفتم. این حس جدا شدن را دوست دارم، جدا شدن از زمین و رسیدن به آسمان بهترین حسی است که می شود آن را تجربه کرد.

چشم از دیدن بیرون برنمی داشتم، مسیر پرواز را می دانستم. باید بعد از حدود سه یا چهار دقیقه چرخشی کامل به سمت چپ می کردیم و جهت پرواز به سمت شرق می شد. این کار به این خاطر است که جهت باند مهرآباد از 29 درجه شرق به 11 درجه غرب است و گرگان در شرق تهران قرار دارد. پس هواپیما می بایست با یک چرخش 180 درجه ای به سمت شرق می چرخید.

حدود پنج دقیقه ای  گذشت که هنوز ما مستقیم به سمت غرب پرواز می کردیم، مشکوک شدم. کاملاً بر خلاف جهت گرگان در حال پرواز بودیم، یعنی در اصل داشتیم از مقصد دور می شدیم. به راحتی کرج را در ادامه آزاد راه تشخیص دادم. واقعاً گیج شده بودم، شاید هواپیما را اشتباه سوار شده ام. ولی این امکان ندارد، کارت پرواز درست است. به دیگران نگاه کردم، همه مسافران در کمال آرامش نشسته بودند و هیچ کس حتی ذره ای هم نگران نبود.

مهماندار را صدا کردم و از او علت را جویا شدم که چرا مسیر تغییر کرده است؟ و چرا ما در خلاف جهت اصلی در حال پرواز هستیم؟ بنده خدا چیزی نمی دانست، خانم جوانی بود و فکر کنم تازه استخدام شده بود. رفت تا از سر مهماندار  بپرسد. هنگامی  که برگشت صورتش مانند گچ سفید شده بود، ترس به وضوح در چهره او قابل مشاهده بود. با چشم به من اشاره کرد که چیزی نگویید و رفت به سمت انتهای هواپیما، همین صحبت های من با خانم مهماندار، کناری ام را کمی متعجب کرد. پرسید چه خبر است؟ من هم لبخندی زدم و گفتم چیزی نیست.

فهمیدم مشکلی به وجود آمده. ولی هنوز علت را نفهمیده بودم، حواسم را بیشتر جمع کردم، هنوز در حال اوج گیری بودیم. هواپیما برای رسیدن به ارتفاع مورد نظر با تمام قدرت باید از موتورهایش استفاده کند. در همین حین کم شدن توان موتور را از روی صدایش فهمیدم. دانستم که مشکل کمی بیشتر از آن چیزی است که فکر می کردم. اینجا و در زمانی که هنوز به سقف ارتفاع پروازی نرسیده ایم، کم کردن توان موتور معنی خوبی نداشت.

کاملاً می فهمیدم که خلبان در تلاش است که به سمت چپ بچرخد ولی این اتفاق کامل رخ نمی داد. حدس زدم حتماً این مشکل خلبان را وادار کرده تا هواپیما را به سمت باند برگرداند. ولی این لرزش ها و چرخش های کوتاه هواپیما نمی گذاشت تا این اتفاق به درستی رخ دهد و جهت هواپیما تغییر کند. ما همچنان به سمت غرب در حال پرواز بودیم، البته با تغییر زاویه ای اندک به سمت جنوب.

ناگهان صدای موتور سمت راست خیلی کم شد، یکی از مسافران که پشت سرم بود و به موتور هواپیما نزدیک تر بود، ناگهان فریاد زد: موتور این طرف خاموش شده. غوغایی به پا شد و همه به شدت ترسیدند. کناری من که کاملاً خودش را باخته بود، دست و پایش را گم کرده بود و اصلاً حالش خوب نبود. مهمانداران نتوانستند مسافران را آرام کنند و التهاب کل هواپیما را فرا گرفت. هنوز خیلی ها جدی بودن قضیه را نفهمیده بودند و فقط در موجی که به راه افتاده بود سرو صدا می کردند.

بلندگو به صدا درآمد و کاپیتان گفت: مسافران گرامی، مشکل بسیار کوچکی در هواپیما به وجود آمده که جای نگرانی ندارد. آرامش خود را حفظ کنید و در جای خود بنشینید. انشالله مشکل برطرف خواهد شد. ضمناً جهت رعایت موارد ایمنی هواپیما به مهرآباد باز خواهد گشت. لطفاً در جای خود بنشینید و کمربند ایمنی را ببندید و آرامش خود را حفظ کنید. از تردد در راهرو هواپیما بپرهیزید و به صحبت های مهمانداران توجه کامل کنید.

اوضاع درون هواپیما اصلاً خوب نبود، ولی من بیشتر حواسم به بیرون بود. هواپیما با کمی انحنا که پیدا کرده بود در حال چرخش به سمت چپ بود. کمی که گذشت این زاویه چرخش بیشتر شد و هواپیما کاملاً کج شد، این اتفاق در چرخش هواپیما طبیعی است ولی این بار میزان زاویه خیلی بیشتر بود، البته مطمئن بودم که خلبان حواسش هست که هواپیما دچار واماندگی نشود.

این اتفاق موجب ترس بیشتر مسافران شد. بسیاری را دیدم که گریه می کردند و عده ای هم داد و بیداد می کردند و تعدادی هم دعا، جو بسیار ملتهب بود و ترس در همه چهره ها دیده می شد. ولی من اصلاً نترسیده بودم، تقریباً می دانستم چه اتفاقی در حال رخ دادن است و حتی بسیار دیده و خوانده بودم که هواپیماهای سانحه دیده چگونه اند، ولی همه این ها که می بایست وحشت مرا بیشتر کند، مرا نترساند و همین برایم جالب بود.

فهمیدم که خلبان با کم کردن توان موتور سمت راست چرخش را انجام می دهد. در این حالت وقتی توان یک موتور کم می شود هواپیما از حالت تعادل خارج شده و به سمتی که موتور توان بیشتری دارد متمایل می شود. خلبان با مهارتی مثال زدنی از این ترفند برای هدایت هواپیما سود برده است. در نتیجه مشکل هواپیما باید در هدایت آن باشد، احتمالاً شهپرها به خوبی عمل نمی کنند.

بعد از یک چرخش 180 درجه، موتور سمت راست به حالت اول برگشت و هواپیما به صورت افقی درآمد و حالت تعادل به خود گرفت. بلندگو روشن شد و خلبان از ما خواست که حتماً  چک کنیم که کمربند ها را بسته ایم و همچنین مراتب ایمنی را به دقت رعایت کنیم. چیزی که زیاد تکرار می کرد حفظ آرامش بود و دعا

کمی نگران فرود بودم، چون زمان بلند شدن، شرق به غرب بلند شدیم و این یعنی باد جهتش غرب به شرق است. هواپیما برای نشست و برخواست حتماً نیاز به باد مخالف دارد، یعنی چه برای فرود آمدن و چه برای برخواستن باید مسیر حرکت کاملاً در برابر باد باشد، نشستن و برخواستن هواپیما با باد موافق سخت ترین کار خلبان ها است. با این جهت که به سمت مهرآباد می رویم، جهت باد موافق ماست و این یعنی کوبیده شدن هواپیما روی باند. اینجا واقعاً باید به تبحر خلبان امید بست.

سرمهماندار که مردی میان سال بود، در حال گذشتن از کنار من بود که صدایشان زدم و گفتم: با باد موافق چه می کنید؟ لبخندی زد و گفت: نگران نباش همان جهت اصلی را می رویم. گفتم: یعنی همان آلفا آلفا؟ با نگاه متعجبانه ای گفت: دقیق نمی دانم ولی کاپیتان گفت مسیر اصلی را برای فرود می رویم. وقتی این را گفت فهمیدم که یک چرخش 180 درجه ای دیگر هم خواهیم داشت. پس خیالم از باد موافق راحت شد.

آسمان بسیار زیبا بود و پر از ابرهای سفید پنبه ای، دوست داشتم بر روی یکی از آنها بپرم و با دست لمس شان کنم. دوست نداشتم این قدر زود به زمین برگردم. ترسی درون خود احساس نمی کردم، کمی فکر کردم که چرا این ترس سراغ من نیامد، برای خودم دلیل آوردم که در نهایت دو اتفاق رخ خواهد داد، بودن یا نبودن. که به نظر من در هر دو حالت سودی برای ما هست. بودن که همیشه برای ما بوده و نبودن را  هم که هیچ نخواهیم فهمید. برای حالتی که در آن هیچ نمی فهمیم، ترس معنی ندارد.

در تفکراتم غوطه ور بودم که از بالا بهشت زهرا را دیدم، فکر مرگ بیشتر در من قوت گرفت، ولی باز باعث وحشتم نشد. برایم جالب بود که اگر این هواپیما سقوط کند و ما بمیریم چقدر جالب است که ناگهان در لحظه ای انسان از اوج آسمان به قعر زمین می رود. واقعاً زندگی به کوچکترین بهانه ای برای ماندن یا بودن متصل است. حس بسیار خوبی را تجربه می کردم. از دنیای پرهیاهوی داخل هواپیما بیرون بودم و خودم را در سکوت آسمان غرق می دیدم. پیش خودم تخیل می کردم که این هواپیما شاید بتواند به کران آسمان برسد و ما را در بینهایت محو کند.

هنوز در این افکار بودم و از تجربه این حس جدید لذت می بردم، که هواپیما دوباره به سمت چپ کج شد. دانستم اینجا همان آلفا آلفا در نقشه تقرب(فرود) مهرآباد است. وقتی هواپیما به حالت تعادلش بازگشت، دیدم زمین به ما خیلی نزدیک شده است. دانستم لحظه حساس فرارسیده است. تلاش خلبان در هدایت هواپیما ستودنی بود. بیشتر با توان موتور هدایت می کرد تا سکان ها و شهپر ها. و این یعنی تبحر بسیار کاپیتان هواپیما. چرخش ها و لرزشها نشان از این می داد که کنترل این آهن پاره در آسمان چقدر سخت است.

با اعلام و توضحی مهمانداران، حالت فرود اضطراری به خود گرفتیم. یعنی سر بین دو دست و خمیده به سمت جلو و قرار گرفتن در پناه صندلی مقابل. تکانی شدید خبر از زمین داد. آری زمین ما را پذیرفته بود. هنوز چند دقیقه نبود که از آغوشش پر کشیده بودیم ولی حالا دلهای مضطرب تمام مسافران این هواپیما در آغوش گرمش آرام گرفته بودند. الحق که ما واقعاً زمینی هستیم و اسیر متعلقات آن. ترمز ناگهانی همه ما را به صندلی های جلویی کوفت و درنهایت هواپیما در صحت و سلامت متوقف شد.

این بار افراد بیشتری گریه می کردند، گریه ای که کنترلش را نداشتند. این بار جو بسیار متفاوت بود با چند لحظه قبل، تفاوتی عمیق بین امید و ناامیدی را می شد به راحتی در حالات این مسافران دید. علت گریه ها در عرض چند ثانیه عوض شد. همه ما آن چیزی را که باید می فهمیدیدم، با گوشت و پوستمان حس کردیم. ناامیدی از مرگ هم مهلک تر است.

دوست نداشتم این فضا را ترک کنم، فضایی که پر بود از چیزهایی که برای اولین بار در حال تجربه آن بودم و زیاد هم نمی شود در موردش توضیح داد. صبر کردم همه از هواپیما خارج شوند. از سرمهماندار خواهش کردم اگر امکان دارد با کاپیتان چند کلمه ای صحبت کنم، بعد از گرفتن مجوز از کاپیتان به من اشاره کرد و  وارد کابین خلبان شدم. محیط بسیار زیبایی بود، کلی تکمه و سوئیچ و درجه و …

وقتی سلام کردم و خلبان سرش را به سمت من چرخاند از دیدن چهره اش یکه خوردم. مردی میان سال با ریش های بلند و سفید، چهره اش بسیار آرام بود. چند سوال تخصصی در مورد گرین دات و فلپ گیری و باد موافق پرسیدم. لبخند به لب بعد از سلامی گرم، با حوصله جواب سوالاتم را داد. از من پرسید کدام قسمت هواپیمایی خدمت می کنم. گفتم: معلمم و در هواپیمایی نیستم، با لبخندی که حاکی از تعجب بود نگاهم کرد. فقط یک جمله گفتم که از کودکی عاشق پرواز هستم. مرا بسیار تشویق کرد و از این که در این موارد اطلاعات داشتم خوشحال شد، آقای کمک خلبان هم که جوان تر از ایشان بود با لبخند حرفهای ایشان را تایید می کرد.

در انتها هم از هدایت عالی و استفاده به موقع از توان موتورها از ایشان تشکر کردم. گفتم: واقعاً زنده ماندن ما در قبال مهارت شما بود. شاید اگر کس دیگری بود، حالا هیچ کدام از ما اینجا نبودیم. لبخندی زد و گفت: من فقط تلاش کردم ولی علت سلامت به زمین نشستن این هواپیما را باید جای دیگری جست. در این جا بود که او عارفی در لباس خلبان دیدم.

عکس 2

دیگر مرا با دوربینم می شناختند. همیشه و همه جا دوربین همراه بود، کار به جایی رسیده بود که هر هفته حداقل یک حلقه سی و شش تایی را مصرف می کردم. گاهی اتفاق می افتاد در مسیر بازگشت از نراب به خانه وقتی هوا در هنگام غروب کاملاً قرمز می شد. همان بالای تپه نراب روی تخته سنگی می نشستم و منتظر بودم تا خورشید به افق برسد و بتوانم از لحظه غروب عکسی بگیرم، همیشه غروب بسیار زیبا و دوست داشتنی بود.

حتی در مدرسه هم دوربین همراهم بود. اوایل از طبیعت اطراف مدرسه عکس می گرفتم، کمی که گذشت دانش آموزان نیز برایم سوژه خوبی شدند. بعضی اوقات که امتحانات را در حیاط مدرسه برگزار می کردم یا مراسمی که در نمازخانه برگزار می شد، قاب های جالبی برای عکاسی مقابل چشمانم رقم می خورد. یک بار هم در اردو « اشک میدان» با بچه های کاشیدار، عکس های زیبایی توانستم بگیرم. بیشتر عکس های من از دانش آموزان مربوط بود به نراب و کاشیدار بود، در وامنان برایم سخت بود که دوربین را به سمت دانش آموزان بگیرم، البته دلیلی هم داشت که شاید روزی بگویم. 

به پایان سال تحصیلی نزدیک می شدیم و روز آخر مدرسه ها بود، از هفته بعد امتحانات شروع می شد. از قبل پیش خودم فکر کرده بودم که یک عکس یادگاری با کل بچه های مدرسه بگیرم. با هماهنگی مدیر در زنگ آخر همه بچه ها را در حیاط در دو ردیف ایستاده و نشسته، منظم کردم و دوربین را که روی سه پایه بسته بودم را با توجه به زاویه و نور تنظیم کردم. به طوری که بچه ها همه رو به نور بودند و من پشت به نور، این اولین و اصلی ترین اصل عکاسی در فضای بیرونی است. خدا را شکر هیچ ابری هم در آسمان نبود. آقای مدیر و دیگر همکاران را هم صدا زدم تا در کنار بچه ها بایستند.

 تعداد بچه ها زیاد بود و من هم مجبور بودم بیشتر فاصله بگیرم تا همه در کادر باشند. دوربین را تنظیم کردم و یک عکس گرفتم ولی چون فاصله با بچه ها زیاد بود صدای شاتر را نشنیدند و هنوز فکر می کردن که من در حال تنظیم دوربین هستم. در همین حین فکری به ذهنم خطور کرد که چرا خودم در عکس نباشم. همه چیز که تنظیم بود، تایمر مکانیکی را فعال کردم و خودم را آماده کردم تا بعد از فشردن تکمه شاتر، به سمت بچه ها بدوم. چاره ای نبود فاصله زیاد بود.

با صدای بلند به بچه ها گفتم حاضر باشید، موقعیت خودم را در کادر پیش بینی کردم و تکمه شاتر را زدم و به  سرعت به سمت بچه ها دویدم. هنوز چند قدمی از دوربین فاصله نگرفته بودم که با صحنه ای عجیب مواجه شدم، همه بچه ها ناگهان با ترس و دلهره شروع کردند به فرار کردن و این طرف آن طرف رفتن. وضعیت خیلی به هم ریخته شد و از هر طرف صدای فریادی می آمد و همه در حال دویدن بودند.

وسط حیاط مدرسه ایستاده بودم و هاج و واج فقط نگاه می کردم. صحنه ها همچون فیلم با دور آهسته از جلوی چشمانم می گذشت. یکی داشت از روی نرده های دیوار مدرسه می پرید، آن یکی چنان شیرجه ای رفت تا حالت خیز سه ثانیه بگیرد، مبصر کلاس سوم هم یکی از بچه های کلاس اولی را که جثه کوچکی داشت، به زیر بغل گرفته بود و داشت به سمت در مدرسه می دوید.

خوب شد که مدیر که شاهد این واقعه بود، با صوتی که همیشه به گردن آویخته داشت وضع را تا حدی آرام کرد. بعد از چند دقیقه همه بچه ها برگشتند و در این بین من بودم که هنوز به حالت عادی برنگشته بودم، مانده بودم که چرا بچه ها فرار کردند، مدیر مبصر کلاس سوم را خواست و گفت چرا این قدر بی نظمی کردید، با این کار عکس همه شما خراب افتاد.

دانش آموز با حالتی ما بین تعجب و ترس گفت :آقا اجازه، آنطور که آقای دبیر به سمت ما فرار کرد، همه فکر کردیم حتماً اتفاق خطرناکی خواهد افتاد و ما هم فرار کردیم. از آقای دبیر بپرسید که چرا فرار کرد که ما هم مجبور شدیم فرار کنیم. من با عصبانیت پرسیدم کدام خطر؟ کدام فرار؟ من فقط شاتر را زدم و برای رسید به موقع به سمت شما دویدم. بنده خدا دانش آموز با نگاه معصومانه ای پرسید: آقا اجازه شاتر چیه؟

من ماندم و نگاه معنی دار دانش آموزان و خنده های تمام نشدنی آقای مدیر و همکاران….

(حیف که بخش عمده ای از عکس هایم در نقل مکان از تهران به گرگان از دست رفت. تصاویر زیر یادگار همان دوران است. اخلاق حکم می کند ابتدا از افرادی که در عکس هستند اجازه بگیرم و بعد منتشر کنم، ولی چون سالها گذشته و همه این بچه ها حالا بزرگ شده اند و برای خودشان آقا یا خانمی هستند، و یافتن همه آنها ممکن نیست، به بزرگواری خود مرا خواهند بخشید. تصاویر مربوط به کاشیدار و نراب می باشد.)

عکس 1

شش ماه پس اندازم را که با زحمت بسیار آن را جمع کرده بودم و حدود سی و پنج هزار تومان شده بود را در جیبم گذاشتم و به خیابان ناصرخسرو رفتم تا یک دوربین عکاسی بگیرم. مدت ها است این فکر در ذهنم در حال رفت و آمد است که ای کاش من هم دوربینی داشتم تا بتوانم با آن عکاسی کنم، به این کار بسیار علاقه دارم. ضمناً خیلی دوست داشتم از طبیعت زیبای وامنان تصاویری به یادگار داشته باشم. می دانم که این روزگار خواهد گذشت و در سالهای آتی دیدن این عکس ها خاطرات زیبایی را برایم زنده خواهد کرد.

کلی در خیابان ناصرخسرو و صوراسرافیل بالا و پایین رفتم، پشت ویترین مغازه ها پر بود از انواع دوربین، از عکاسی گرفته تا فیلم برداری، آنقدر تنوع داشتند که واقعاً انتخاب در بین آنها کاری بس دشوار بود. از چند مغازه قیمت ها را پرسیدم، بعضی از آنها کیلومترها با پولی که من داشتم فاصله داشتند. آنهایی که معروف بودند و جنسشان عالی بود، با این پولی که داشتم اصلاً همخوانی نداشت. باید چند برابر پولم را به آن می افزودم تا شاید به گرد آن برسد. پس بیشتر توجهم را صرف دوربین های معمولی و ساده کردم.

بعد از کلی جستجو و بررسی، بین دو گزینه ماندم، YASHIKA MF2  یا ZENIT 122  .  اولی دوربینی بود با کیفیت خوب و کارکردی بسیار ساده که بیشتر برای کارهای روزمره مناسب بود. ولی دومی کمی حرفه ای تر بود و لنز آن قابلیت تنظیم داشت، علاوه بر آن می شد لنز را تعویض کرد، که این خیلی خوب بود، می شد لنز تله یا واید بر روی آن نصب کرد. اولی ساخت ژاپن بود و دومی روسی بود. می دانستم که محصولات کشور ژاپن خیلی مرغوب هستند ولی دوربین روسی خوب و محکم به نظر می آمد.

دوربین ZENIT 122  گرانتر بود و با یک محافظ لنز UV  حدود چهل هزار تومان می شد. اواسط ماه بود و کل پولی که از حقوق برایم مانده بود ده هزار تومان بود. تصمیم گیری بسیار سخت شده بود، اگر همین دوربین را می خریدم، می بایست تا آخر ماه را با پنج هزار تومان بگذرانم، این پول فقط کرایه رفتن و آمدن از تهران به وامنان می شد. ولی اگر آین یکی را می گرفتم از پس اندازم هم چیزی برایم می ماند. فروشنده از من پرسید که دوربین را برای چه کاری می خواهم؟ لبخندی زدم و گفتم: معلوم است، برای عکاسی. او هم لبخندی زد و گفت: منظورم این بود که برای چه سوژه هایی؟ اگر کار اداری یا خانوادگی است همان YASHIKA MF2 مناسب است، ولی اگر می خواهی کمی حرفه ای کار کنی، پیشنهاد من ZENIT 122  است.

در بین دو راهی انتخاب این یا آن بودم که فروشنده باز با لبخندی گفت: فکر کنم پول شما به همان اولی می رسد، ولی دلت پیش دومی است. با کمی خجالت گفتم: بله. گفت: اشکالی ندارد هرچه قدر پول دارید بدهید مابقی را بعداً بیاورید. ذوق زده شدم و با تشکر بسیار، سی و پنج هزار تومان را به ایشان دادم و قرار بر این شد که مابقی را که پنج هزار تومان است ماه بعد برایشان بیاورم. چقدر این فروشنده انسان شریفی بود و نمی دانم چرا به من اعتماد کرد و بدون هیچ مدرکی حرف و قول مرا قبول کرد. هنوز هستند انسان هایی که واقعاً انسان هستند.

 وقتی پول ها را دادم و دوربین را گرفتم، ابتدا کمی دچار اضطراب شدم که آیا این دوربین خوب است و به این قیمت می ارزد؟ این همه پول را دور نریخته باشم؟ تازه بدهکار هم شده ام و ماه بعد هم پنج هزار تومان به فروشنده بدهم. این افکار نمی گذاشت که از داشتن دوربین لذت ببرم. خودم را دلداری می دادم که  دوربین خوبی است. هم وزنش هم جنسش نشان می دهد حرفی برای گفتن دارد. در هر صورت با حالتی بین تردید و شادمانی به خانه بازگشتم.

پدرم دوربین را گرفت و آن را بررسی کرد و بعد گفت: دوربین خوبی است. این مدل دوربین ها نیاز به دقت و کمی آموزش دارد. باید بدانی که دیافراگم و سرعت شاتر را در نورهای مختلف چگونه تنظیم کنی. حتماً باید جدول های دیافراگم را در نورهای مختلف داشته باشی. بهتر است به همان جایی که این دوربین را خریده ای بروی و از آنها اطلاعاتی یا دفترچه ای جهت کار با این دوربین بگیری. همین که دوربین را تایید کرد برای من کلی ارزش داشت و حالا دیگر مانند کودکانی شده بودم که از داشتن وسیله ای بسیار ذوق می کنند. پدرم سالها با LUBITEL  عکس های بسیار زیبایی گرفته بود و تا حدی از عکاسی اطلاعاتی داشت که خیلی به من کمک کرد.

مدتی طول کشید تا کار با آن را تا حدی یاد گرفتم، واقعاً توضیحات فروشنده که دوباره پیشش رفتم بسیار کارساز بود، مخصوصاً چراغ سبز و قرمزی که در قسمت ویزور بود و میزان نور را می سنجید. البته آقای فروشنده پیشنهاد کرد که در کلاس های عکاسی شرکت کنم، ولی متاسفانه به خاطر وامنان نمی توانستم چنین کاری کنم، به همین خاطر به میدان انقلاب رفتم و کتابی به نام« فن و هنر و عکاسی» را خریدم. البته خواندن این کتاب مفید بود ولی هیچ چیز به کلاس آموزشی نمی رسد.

چقدر فیلم ها که سوخت و چقدر عکس هایی که تار شد، ولی آنقدر تکرار و تمرین کردم تا توانستم تا حدی قلق دوربین را بیابم. بعد از چند حلقه فیلم سی و شش تایی که برای آزمون خطا هدر دادم. آرام آرم عکس ها خوب می شد و همین برایم انگیزه ای بود تا بیشتر عکس بگیرم. دقتم را بیشتر می کردم تا همه چیز درست باشد و تا حد امکان عکسی خراب نشود، واقعیت امر خریدن حلقه های نگاتیو و همچنین چاپ آن ها هزینه بر بود و می بایست کمی آن را مدیریت می کردم.

 دوربین شده بود جزء لاینفک من، مخصوصاً در وامنان و در زمان هایی که پیاده کوه و دشت را زیر پا می گذاشتم. ابتدا از مناظر دور دست شروع کردم، به قول معروف Long Shot می گرفتم، سعی می کردم کادربندی ها را رعایت کنم، مخصوصاً یک سوم و دو سوم که آن را در کتاب خوانده بودم. نور در این نوع عکاسی بسیار مهم است و اگر در شرایط مناسب عکس گرفته شود، عمق تصویر به خوبی نمایان خواهد شد. قاب های بسیار زیبایی را از منطقه ثبت کردم، شاید این عکس ها موضوع خاصی نداشته باشد ولی برای من که این جا را دوست دارم بسیار ارزشمند است. می دانم در آینده اگر زنده باشم، این عکس ها خاطرات شیرین این دوران را برایم زنده نگاه خواهد داشت.

بعد از کمی کسب تجربه، به سمت سوژه های نزدیک تر رفتم. به هر چیزی که می رسیدم و برایم جذاب بود، از آن عکس می گرفتم. از درخت گرفته تا سنگ و کوه و صخره و حیوان و حشره و گیاه و . . . . ولی درخت ها برایم بسیار جذاب تر بودند، بخش عمده ای از عکس هایم به این دوستان شفیقم اختصاص داشت که در بسیاری از پیاده روی های در راه مدرسه، بین وامنان و کاشیدار و نراب از کنارشان می گذشتم و با هم سلام و علیکی داشتیم. تصاویر بسیاری از این دوستان را برای خودم ثبت کردم، از چهار برادرون گرفته تا ایستاده در دشت و تنها در مزرعه و پیرمرد با صلابت و …( این ها نام هایی است که برای دوستانم انتخاب کرده ام.)

در میدان اول تهرانپارس یک عکاسی بود که من در آنجا عکس هایم را چاپ می کردم. صاحب آن مرد میانسالی بود بسیار مودب و با اخلاق، همین خصلتش باعث شده بود که مشتری بسیاری داشته باشد. بعد از دو سه حلقه فیلم که برای من چاپ کرد، به من پیشنهادی بسیار عالی داد. به من گفت: عکس ها را در اندازه ای بسیار کوچکتر و به صورت رول چاپ کنم و بعد از بین آنها عکس هایی را که خوب هستند را انتخاب کنم و آنها را  در اندازه اصلی مجدداً چاپ کنم. پیشنهاد بسیار خوبی بود، مخصوصاً که بسیار ارزان تر تمام می شد.

یک آلبوم خریدم و  از هر حلقه سی و شش تایی، حدود ده تا عکس که هم از نظر کیفیت و هم از نظر موضوع در اولویت بودند را در اندازه سیزده در هجده چاپ می کردم و درون آن می گذاشتم. این آلبوم شده بود مهمترین چیزی که داشتم. به همین خاطر هرجا می رفتم، دوربین همراه من بود. حتی به مدرسه نیز با خود می بردم. دانش آموزان اوایل تعجب می کردن و زیاد می پرسیدند، ولی بعد از مدتی برای آنها، دبیر ریاضی همراه با دوربین یک چیز کاملاً عادی شده بود.

صاحب عکاسی دیگر مرا شناخته بود. یک روز با عذرخواهی بسیار از من پرسید این عکس ها مربوط به کجاست؟ به من گفت: طبیعت بکر و زیبایی را در این عکس ها می بینم. هر جا هست، مکانی بسیار زیباست. من هم کاملاً توضیح دادم که معلم هستم و این منطقه، روستایی است که در آن خدمت می کنم. از دور بودن محل کارم تا محل زندگی ام تعجب کرد، ولی گفت: خدا را شکر در جایی خدمت می کنی که همه چیز آن پاک است، از زمین و آسمان گرفته تا مردمانش. ما در اینجا به جز آلودگی چیز دیگری نمی بینیم. هم این حرفش و هم این که در میان این همه عکسی که چاپ می کند، به عکس های من دقت می کند، برایم جالب بود.

زمستان سپری شد و در اواخر فرودین ماه، تصمیم گرفت برای اولین بار، پیاده از مسیر چشمه اجاق به روستای قلعه قافه بروم. مسیر را می دانستم و از بچه های سیب چال اطلاعات کافی گرفته بودم. صبح جمعه وسایلم را گرفتم و دوربین را به گردن آویختم و به راه افتادم. همه جا با طراوت بود و تازگی می بارید. درختان چنان سرمست بودند که می شد صدای پایکوبی آنها را در عین ایستادگی شان شنید. آنقدر زیبایی بود که دوربین فرصتی برای استراحت نداشت. هنوز به چشمه نرسیده بودم که یک حلقه سی و شش تایی تمام شد.

وقتی به آن طرف کوه رسیدم، همه چیز تغییر کرد. این طرف دنیایی دیگری بود، برخلاف سمت وامنان تا چشم کار می کرد، همه جا مملو از رنگ سبز بود. مناظر دور دست آنقدر زیبا بود که نشستم و شروع کردم به عکس گرفتن. آنقدر قاب های زیبا مقابل چشمانم بود که دلم نمی آمد حتی یکی از آنها را رها کنم. با این اوصاف حلقه دوم همین جا تمام می شد، چون فیلم دیگری همراه نداشتم، دست از عکس برداری برداشتم و کمی خودم را جمع و جور کردم و به سمت قلعه قافه به راه افتادم.

روستایی بسیار زیبا و سرسبز بود. کمی در آن گشتم و دوباره مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. در مزار قلعه قافه به صحنه ای بسیار جالب برخوردم که موقعیت قرار گرفتن درختان در آنجا برایم بسیار معنی دار بود. نمی توانستم از کنار این صحنه ای که دوستانم در آن قرار دارند، به سادگی بگذرم. سریع دوربین را آماده کردم و بعد از قاب بندی و تنظیم نور و وضوح و … ،عکس را گرفتم. آن قدر این صحنه برایم جالب بود که تصمیم گرفتم عکس دیگری بگیرم که احیاناً اگر اولی خراب شد، این یکی سالم و واضح باشد. ولی هرچه به ماشه فشار آوردم تا فیلم را جلو ببرم، نرفت و این یعنی فاجعه، فیلم تمام شده.

با غمی جانکاه که دیگر فیلمی ندارم، مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. در چشمه اجاق ،کنسرو خاویار بادمجان را که به همراه داشتم، به عنوان ناهار خوردم که بسیار هم لذیذ بود. از صبح که به راه افتاده بود چیزی نخورده بودم. تمام شدن ذخیره آبم به اندازه تمام شدن فیلم هایم نگرانم نکرد. حدود ساعت چهار یا پنج عصر بود که به وامنان رسیدم. پیاده روی بسیار خوبی بود، مناظر بسیار زیبایی دیدم و توانستم بخش بسیار کوچکی از آن را با این دوربین ثبت کنم. فقط خدا خدا می کردم که عکس ها خوب افتاده باشند.

فیلم ها را برای چاپ به همان عکاسی بردم و وقتی رفتم تا عکس هایم را بگیرم. صاحب عکاسی به من لبخندی زد و گفت: این بار کمی از وامنان فاصله گرفته بودی، این را از عکسهایت فهمیدم که منطقه و طبیعتش با عکس های قبلی ات فرق دارد. برایم خیلی جذاب بود که ایشان به عکس های من دقت می کند. حرفش را تایید کردم و گفتم: که به سمت شمال و پشت کوه های رفته بودم، به البرز مرطوب سفر کرده بودم. لبخندش ادامه داشت و بعد از این که عکس های چاپ شده به صورت رول را به من داد، رو به من کرد و گفت: اگر اجازه بدهی عکس آخر حلقه دوم را برای خودم هم چاپ کنم، بسیار زیبا و پرمعنی است.

ذوق زده بودم که یک نفر از عکس های من خوشش آمده است. بدون این که کلاسی بروم یا آموزش خاصی ببینم، این آقا که حرفه اش عکاسی است، از عکس من خوشش آمده است، این برایم بسیار ارزشمند بود. گفتم: اختیار دارید، باعث افتخار من است که یک عکاس حرفه ای عکسی از من را که هنوز الفبا عکاسی را نمی داند، پسندیده است.

 فقط کنجکاو شدم کدام عکس است. رول را باز کردم و به آخر آن که رسیدم، فهمیدم کدام عکس است. همان دوستانم که در مزار قلعه قافه بودند. خودم هم این عکس را بسیار دوست داشتم. دفعه بعدی که به عکاسی رفتم، وقتی آن عکس را زیر شیشه میزش دیدم، انرژی بسیار گرفتم. این عکس برایم بسیار ارزشمند است، نه به خاطر انتخاب آقای عکاس، بلکه به خاطر چیزی که در آن دیدم.

نان

خسته و کوفته با کوله باری که به نظر من حدود یک تن وزن داشت، آخر به مقصدمان که منطقه ای  محصور در میان کوه های سربه فلک کشیده بود، رسیدیم. حدود دو ساعتی بود که مسیر مال رویی که شیب بسیار تندی هم داشت را طی کرده ایم تا به اینجا برسیم. از دوستان می خواستم آرام تر حرکت کنند تا من هم بتوانم پا به پای آنها بیایم، ولی آنها گوش نمی کردند و انگار در حال مسابقه بودند.

من که کاملاً روی چمن ها ولو شدم و قدرت هیچ حرکتی را نداشتم. حمید و حسین و مهدی که خیلی از من سرحال تر بودند، مشغول جمع و جور کردن و برپایی چادر و مقدمات اولیه اسکان بودند. اینجا بود که فهمیدم کمی باید به فکر خودم باشم و این وزن زیادم را کاهش دهم تا مانند بقیه دوستان فرز و چالاک باشم و زود خسته نشوم، ولی خود بهتر می دانم که مرد این میدان نیستم.

چادر برپا شد و مهدی هم با چند تکه چوبی که در اطراف بود آتشی به پا کرد و بساط چای مهیا شد. با خوردن چای که بسیار لذیذتر از چای های خانه و حتی مدرسه بود، بخش عمده ای از خستگی ام برطرف شد و تازه سوی چشمانم باز شد و شروع کردم به لذت بردن از دیدن مناظری بدیع و چشم نواز  طبیعت که واقعاً مسحور کننده بود. تازه داشت روحم جلا می گرفت که حسین با عتاب گفت: تنبل خان، چایی را که خوردی، زود بلند شو تا هوا تاریک نشده باید برویم دنبال هیزم.

تا به حال تجربه شب ماندن در دل طبیعت را نداشتم و تا حالا به دنبال هیزم هم نرفته بودم؟! هر چهار نفر به راه افتادیم و هر کسی گوشه ای از این منطقه زیبا را که درختانش در اقصی نقاط آن پخش شده بودند، برای کنکاش خود انتخاب کرد. من هم بعد از جستجویی نسبتاً مفصل چند تا چوب نسبتاً درشت پیدا کردم و همه را یک جا جمع کرده و با هر زحمتی بود به بغل گرفتم و به سمت چادر بازگشتم.

من اولین نفری بودم که رسیده بودم، وقتی به چوب هایی که جمع کرده بودم نگاه کردم از کارم راضی بودم، هم از نظر تعداد و هم از نظر حجم خیلی خوب بود، حداقل بچه ها غر نخواهند زد و همین برای من کفایت است. انصافاً خیلی سختی کشیدم تا آنها را یافته و به اینجا رساندم. در عوالم خودم بودم که حسین را دیدم که تقریباً یک درخت کامل را داشت کشان کشان بر روی زمین می کشید و می آورد. به درخت او نگاه کردم و بعد به چوب هایی که آورده بودم خیره شدم. هنوز در شوک این منظره بودم که مهدی همانند یک وزنه بردار، کنده ای به بزرگی خودش را بر روی دوش گذاشته بود و آرام آرام سمت ما می آمد.

هنوز از خجالت این دو نفر در نیامده بودم که حمید با آن جثه نحیفش با یک شاخه خیلی بزرگ رسید. شاخه اش تقریباً نصف یک درخت بود. تحمل نگاه های پر معنایشان را نداشتم و برای فرار از این موقعیت گفتم: باید به فکر طبیعت هم بود و کمتر به آن آسیب رساند. هرچقدر چوب کمتر سوزانده شود درخت بیشتری زنده خواهد ماند. مهدی با لبخندی گفت: نگران نباش این چوب ها خشک بودند و به طبیعت شما ضرری نرساندیم. نمی خواهد برای ما نقش طبیعت دوست را بازی کنی، کاری را که بر عهدی داری درست انجام بده.

تاریکی فرا رسید و همه جا در ظلمت فرو رفت. آنقدر تاریک بود که کمی خوف کردم ولی با بودن در کنار دوستان، مطمئن بودم اتفاقی نخواهد افتاد. خبری از مهتاب نبود و همین موجب شده بود که همه جا در تاریکی غرق شده باشد. تنها روشنایی ما لامپ کوچکی بود که مهدی آن را به همراه باتری موتورش آورده بود. این لامپ را بر شاخه درختی که مقابل چادر بود آویزان کردند تا کمی از این تاریکی بکاهد. یک متر از آن فاصله می گرفتی هیچ چیز قابل رویت نبود.

یک عدد فانوس هم آورده بودیم و قرار بر این شد که آن را در مواقع لزوم روشن کنیم. مثلاً اگر این لامپ خاموش شود و یا برای کاری بخواهیم از چادر فاصله بگیریم. ساعت هفت شب بود ولی انگار از نیمه شب گذشته بود. سکوت معنی داری در محیط حاکم بود، گه گاهی هم صدای موجودی که دوستان گفتند شغال است، از دور دست شنیده می شد. در این اوضاع فاصله گرفتن از چادر اصلاً کار درستی نبود، خدا کند تا صبح نیازی به فاصله گرفتن از چادر پیش نیاید.

حسین کنسروهایی را که برای شام آورده بودیم، درون آب دیگی که کاملاً گل اندود کرده بود و روی آتش در حال جوشیدن بود، گذاشت و بعد از نیم ساعت آنها را درون بشقاب ها ریخت و بر روی پارچه ای که به عنوان سفره پهن کرده بودیم قرار داد. در این شب خنک و تاریک، و در چنین مکانی، خوردن این تن ماهی داغ واقعاً لذت بخش است. هر چهار نفری در  چهارگوشه این سفره نشستیم تا این شام مفصل و به یاد ماندنی را تناول کنیم.

حسین که کارش تمام شده بود و تن ماهی ها را در دو ظرف به طور کاملاً یکسان تقسیم کرده بود و آنها را در دو طرف سفره گذاشته بود، رو به من کرد و گفت: برو سریع نان ها را بیاور که واقعاً دیگر تاب گرسنگی را نداریم. در این هوای مطبوع  و سکوتی دلنشین، یک شام به یاد ماندنی خواهیم خورد. نگاه معنی داری به حسین انداختم و گفتم: کدام نان؟ با خنده گفت: اذیت نکن که الآن اصلاً وقت شوخی نیست، همه گرسنه ایم، خودت بدتر از همه.

واقعاً گیج و منگ شده بودم، من که نانی ندارم که بیاورم. اصلاً قرار بر این نبود که من نان بگیرم. حسین به یکی از دانش آموزان سپرده بود که برای ما از نانوایی چند نان بگیرد و ببرد مدرسه و حسین از همانجا نان ها را بیاورد، من که نانی ندیدم. با تعجب و بهت در جوابش گفتم: شوخی ندارم، من که نان ندارم. اصلاً قرار نبود که من نان بگیرم. خودت باید نان را می گرفتی.

حسین اخمهایش در هم رفت و با عتاب به من گفت: مگر من نان ها را به تو ندادم؟ همه را داخل روزنامه پیچیده بودم، خودت از من گرفتی. کمی فکر کردم و به یادم آمد که حسین یک بسته روزنامه پیچ به من داد و من هم فکر کردم مربوط به درسش است و آن را در خانه، گوشه اتاق گذاشتم. اصلاً فکر نمی کردم نان باشد.

وقتی به حسین گفتم که اصلاً فکر نمی کردم آنها نان هستند، کاملاً برافروخته شد و شروع کرد به داد و بی داد که مگر حس نداری تا نرمی نان ها را بفهمی؟ مگر زبان نداری که از من بپرسی این ها چی هستند و برای چه به تو دادم؟ اصلاً این ها همه به کنار مگر قرار نبود نان را من به تو بدهم تا در کوله ات بگذاری. چرا وقتی خبری از نان نشد، نپرسیدی؟

هیچ جوابی نداشتم بدهم. حق کاملاً با حسین بود و خطا از طرف من سر زده بود. نمی دانم چرا حواسم نبود و نان را به کل فراموش کردم. البته عجله مهدی هم که نگران وقت بود، باعث شد من هم با عجله وسایل را جمع کنم و همین باعث شد نان را فراموش کنم. می خواستم همین را بهانه بیاورم ولی وقتی بیشتر فکر کردم، دیدم مقصر اصلی خودم هستم و هیچ حرفی هم برای دفاع از خود ندارم. باید این اشتباه را بپذیرم و به فکر جبران آن باشم، البته اگر مقدور باشد.

واقعاً نبودن نان غیر قابل تصور است، امشب شام، صبحانه فردا و از همه بدتر ناهار فردا را چه کنیم؟ خیر سرمان مرغ آورده ایم تا ناهار کبابی جانانه بخوریم، ولی اگر نان نباشد که سیر نمی شویم، خودم که اصلاً سیر نمی شوم، من باید یک عدد نان بربری مختص خودم باشد تا از نظر ذهنی کمی آسوده باشم. واقعاً خطایی نابخشودنی انجام داده بودم که هیچ راهی برای جبرانش نبود. در این شب تاریک و در این مکانی که دو ساعت تا روستا فاصله است هیچ کاری نمی شد کرد. سرافکنده بودم و می بایست سرکوفت دوستان را که به حق است، تحمل کنم.

حسین غرغر می کرد و چهره باقی دوستان نیز درهم بود. همه با حالت غضبناکی به من نگاه می کردند، از همه عذر خواهی کردم و گفتم فردا صبح خودم می روم وامنان و نان می خرم و باز می گردم. اخم دوستان به بهت مبدل شد. در نگاه های آنها یک «تو نمی توانی» خاصی را می شد دید، ولی برای حفظ آبرو عزمم را جزم کردم که صبح اول وقت به سمت وامنان بروم و در فکر تهیه نان باشم. فقط غصه ام گرفته بود که باید راهی طولانی را با مشقت بسیار بروم و بازگردم، تا این خطای خود را جبران کنم.

چاره ای نبود، باید کنسروها را خالی خالی می خوردیم. حسین گفت: چون این آقای دبیر ریاضی، نان را نیاورده است باید جریمه شود و شام نخورد. حمید گفت: کدام شام؟ با این دو قاشق تن ماهی مگر می شود شام خورد. من که شرمسار بودم، خودم مودبانه از سفره فاصله گرفتم و دوستان هر کدام شروع کردند به خوردن کنسرو تن ماهی. هر قاشقی که بالا می رفت همراهش نگاه سنگینی به من بود. اوضاع داشت برایم غیر قابل تحمل می شد که مهدی یک قاشق پر از تن ماهی به من داد و گفت: حالا که اتفاق افتاده و تمام شده. دیگر ناراحت نباش و این یک قاشق را بخور تا شب را بتوانی به صبح برسانی.

خدا مهدی را حفظ کند، همین جملاتش کمی بار سنگین ناراحتی را از روی من برداشت. بعد از شام هم در کنار آتش با چای های پی در پی اش کمی اوضاع و احوال را بهتر کرد. در کنار آتش بحث و گفتگو و یادآوری خاطرات گذشته و صحبت از دوستانی که نبودند و تخیل آینده ای که هیچ از آن معلوم نبود و … باعث شد کمی موضوع نان به فراموشی سپرده شود.

کنار آتش در این محیط آرام واقعاً بسیار خوش می گذشت، هر کسی از دری سخن می گفت و نکته ای طنز نیز به آن می افزود که همه می خندیدم. خدا این خنده ها را از ما نگبرد. چند تا جوان هستیم که در گوشه ای از این دنیا به دور از زندگی عادی و در شرایطی سخت در حال خدمت هستیم و هیچ برنامه خاصی هم برای آینده نداریم و همین به قول معروف ما را از هفت دولت آزاد کرده است.

نمی دانم ساعت چند بود که خوابیدیم، ولی هرچه بود خیلی دیر وقت بود، داخل چادر پتو هایی که آورده بودیم را پهن کردیم و هر کسی درون پتوی خودش به شکل ساندویچ پیچید و خوابید. هوا کمی سرد بود ولی نه چندان که آزاری برساند. بسیار خسته بودم و دوست داشتم بخوابم ولی هرچه چشمانم را به هم می فشردم خوابم نمی برد. دیگر دوستان خروپف شان به آسمان برخواسته بود.

نمی دانم چه وقتی به خواب رفتم، ولی به سختی توانستم بخوابم. وقتی چشمانم را باز کردم همه جا روشن بود و هیچ کس هم درون چادر نبود. متاسفانه دیر بیدار شده بودم، وقتی به بیرون از چادر آمدم، مهدی در کنار آتش بساط چای صبحانه را به راه کرده بود و حمید و حسین هم در حال پهن کردن سفره صبحانه بودند. می خواستم از دوستان موقتاً خداحافظی کنم و به سمت روستا بروم که در اوج ناباوری مقداری نان در وسط سفره دیدم.

همینطور هاج و واج داشتم نگاه می کردم که حسین رو به من کرد و گفت: شانس آوردی که دو تا گله گوسفند به همراه چوپانان آنها از اینجا گذشتند و به ما مرحمت کرده و چند قرص نان به ما دادند. بیا صبحانه بخور که مرد رفتن تا روستا و آوردن نان نبودی، صبح وقتی این گله ها را دیدم فقط به فکر تو بودم که عجب شانسی داری. نمی توانستم لبخندی که بر لبانم نقش بسته بود را مخفی کنم. در همین حال خوش بودم که حمید گفت: صبحانه را می شود با این نان های به جایی رساند ولی ناهار را باید همراهی کنی و کمتر از معمول بخوری تا ما هم کمی سیر شویم.

همه زدند زیر خنده و من هم با آن ها همراه شدم. هر قدر شام خاطره تلخی بود، ولی صبحانه واقعاً در آن هوای دلپذیر و مناظر زیبای اطراف که در نور صبحگاهی خورشید همچون بلور می درخشید به یاد ماندنی شد، در این چند ساعت چه کش و قوس هایی بر من گذشت و واقعاً این نان های درون سفره برایم حکم مائده آسمانی را داشت. هم من بود و هم سلوی

از آن روز به بعد، هر جایی که می رفتیم من مسئول نان بودم. دیگر هیچ وقت آن اتفاق تکرار نشد و همیشه حتی نان هم اضافه می آمد، ولی هر کس و ناکسی هزار بار به من یادآوری می کرد که فراموش نکنم. هرچقدر هم که می گفتم فقط آن یک بار این اتفاق افتاد، با لبخند ملیحی باز هم به من یادآوری می کردند که: «نان فراموش نشود»

زیربام

دیگر حوصله مان سر رفته بود. پنجشنبه تعطیل بود و از بعدازظهر چهارشنبه تا حالا که صبح جمعه است، از خانه ماندن خسته شده بودیم. رادیوی بنده خدا هم که بیست و چهار ساعته روشن بود ولی دیگر حرفهایش برایمان معنی نداشت. هیچ کاری هم نبود تا سرمان را گرم کنیم. سید هم با من هم عقیده بود و گفت: کلافه شدیم از بس در این چهار دیواری بودیم.

از پنجره که به بیرون نگاه انداختم هوا کاملاً صاف بود و ابری در آسمان دیده نمی شد. فکری به ذهنم خطور کرد، رو به سید کردم و گفتم: هوا خوب است، برویم بیرون کمی بگردیم. همین تپه پشت کاشیدار را بالا برویم و کمی در اطراف آنجا تفرج کنیم. در این شرایط بهترین کار همین است. باید به دل طبیعت زد و این خمودی و کاهلی را به کناری نهاد. بلند شو و لباس بپوش که کوه و دشت ما را فرا می خواند.

وقتی از خانه بیرون زدیم، هوای بسیار عالی اواسط اردیبهشت حالمان را خیلی خوب کرد و انگیزه ما را برای این گلگشت دو چندان کرد. از مغازه ی کنار خانه مقدار تخمه خریدیم و مسیر جاده را به سمت نراب در پیش گرفتیم و آرام آرام از روستا خارج شدیم. طراوت و شادابی از همه جا می تراوید و ما فقط حرص می خوردیم که چرا دیروز هم به میان این طبیعت زیبا نیامدیم و خودمان را در خانه محبوس کردیم.

به سر سه راهی که رسیدیم، سید پیشنهاد جالبی داد. گفت: به هیچ یک از این راه ها نرویم، نه نراب و نه وامنان، این بار مسیر دیگر اختیار کنیم و مستقیم برویم بالای تپه ای که سمت راست ما قرار داشت، یعنی دقیقاً سمت جنوب. نگاهی به تپه انداختم، زیاد بلند نبود و می شد در مدت کوتاهی به بالای آن رسید. به نظرم دیدن مناظر اطراف در این هوا از آن بالا باید بسیار زیبا باشد. با نظر سید موافقت کردم و به سمت هدف به راه افتادیم.

از دور چنین به نظر نمی آمد، ولی از همان ابتدا شیب بسیار تندی داشت و در همان چند دقیقه اول  نفسم گرفت. سید با سرعت و بدون هیچ وقفه ای در حال بالا رفتن بود، در همین چند قدم به هن هن افتاده بودم، کمی توقف کردم و همین باعث شد سید از من فاصله بگیرد. او را صدا زدم و گفتم: مرد مومن، کمی هم مراعات مرا بکن، خودت که پنجاه کیلو بیشتر نیستی و مانند قرقی بالا می روی، من صد و اندی کیلو هستم و باید به زحمت خودم را بالا بکشم، کمی گام هایت آرامتر کن تا من هم بتوانم همراه شما بیایم.

همیشه در کوه پیمایی، سرعت را نمی پسندم. بیشتر استقامتی هستم. به قول معروف موتور دیزل هستم که آرام ولی پیوسته می رود. اگر مسابقه ای بگذارند که چه کسی زودتر می رسد، همیشه بازنده ام آن هم با فاصله ای طولانی، ولی اگر قرار باشد مسافت را حساب کنند، کم نمی آورم و تا هر مقدار که بگویند با سرعتی کمتر از دیگران قادر به پیمودن آن هستم. آخرین رکوردم طی کردن فاصله ای در حدود چهل و پنج کیلومتر از کاشیدار به مینودشت با پای پیاده و به صورت انفرادی است، حدود یازده ساعت در دل کوه ها در راه بودم، البته از مسیر جاده.

به راه افتادم و سعی کردم با سرعتی ثابت مسیر را طی کنم، سید هم سرعتش را کم کرد و با من تنظیم شد. به نیمه های راه که رسیدیم، تازه احساس کردم گرم شده ام، موتور دیزلم روشن شده بود و حالا اگر تا غروب هم می گفتند، تا هر جایی را با همین سرعت، بدون مشکل و پیوسته طی خواهم کرد. وقتی به بالای تپه رسیدیم اصلاً احساس خستگی نداشتم و نفسم هم بسیار خوب بود، از سید تشکر کردم که با من همکاری کرد و پا به پای من که کمی کندتر بودم راه پیمود. یکی از اصول اصلی کوهنوردی همین همکاری و همیاری است.

بالای تپه روی تخته سنگی نشستیم و شروع کردیم به شکستن تخمه و دیدن مناظر بسیار زیبای اطراف. جالب این بود که هیچ حرفی نمی زدیم و فقط نگاه می کردیم. واقعاً این همه زیبایی جایی برای حرف زدن نمی گذاشت. چشمانمان از دیدن این همه مناظر بدیع و دلنواز سیر نمی شد. دیدن این همه زیبایی انرژی بسیاری به ما داد.

در همین حین که در حال لذت بردن بودیم، عقابی را دیدیم که در حال پرواز بود. تقریباً در ارتفاع ما بود و کار خاصی هم نمی کرد، فقط بالهایش کاملاً باز بود و بدون هیچ حرکتی در آسمان معلق بود. تعادلش مثال زدنی بود، هیچ تکان یا حرکتی در او نمی دیدم. فقط بالهایش نسبت به خط افق کمی زاویه داشت و به صورت کاملاً دورانی پرواز می کرد. شعاع پروازش هم زیاد بود، به تخمین من حدود صد متر بود ولی سید می گفت: فکر کنم بیشتر باشد، دقت کن، از کجا به کجا می رود.

هر دو غرق در تماشای پرواز این عقاب بودیم. با همان زاویه اندکی که به بالهایش داده بود، در هر دوران مقدار زیادی صعود می کرد و ارتفاعش زیاد می شد. ما هم با چشمان مان او را دنبال می کردیم. دو سه بار که چرخید آنقدر بالا رفت که تقریباً به نوک قله کوهی که مقابلمان بود رسید. به سید گفتم: ببین بدون هیچ زحمتی در حال صعود است. واقعاً به او حسودی می کنم که چقدر راحت بالا می رود، ولی من برای بالا رفتن از تپه ای کوچک کلی باید زحمت بکشم. ای کاش من هم عقاب بودم.

سید نگاه معنی داری به من کرد و گفت: فکر کنم مخیله ات را از دست داده ای. می خواهی صعود کنی و اوج بگیری؟ این کار که فقط مخصوص عقاب نیست، تو هم می توانی با تلاش به آن دست یابی. وقت که داریم، خسته هم که نیستیم و کلی هم انرژی گرفته ایم. به سمت این کوه می رویم و تا هر جایی که توانستیم بالا می رویم. شاید هم توانستیم به قله آن دست یابیم. بدون هیچ درنگی گفتم: حرکت کنیم تا وقت را از دست ندهیم، من امروز باید به این عقاب نشان دهم که از او کمتر نیستم. باز هم سید به من نگاهی معنی دار انداخت، ولی این بار چیزی نگفت.

به راه افتادیم و شیب های تند را یکی پس از دیگری با حرکت آرام من طی می کردیم. در ابتدا به نظر نمی رسید که برای رسیدن به قله می بایست این همه راه را طی کرد. هرچه می رفتیم، از فاصله ما تا قله کم نمی شد. ولی به خاطر آن عقاب هم که شده می بایست تا نهایت توانمان تلاش کنیم. به سید گفتم: آن عقاب چه انگیزه ای به ما داده که می توانیم این مسیر سخت و طولانی را پشت سر بگذاریم. باز نگاهی به من کرد و گفت: آن عقاب حالا در لانه اش کنار خانواده اش دارد عصرانه اش را می خورد و حالا ما کجا هستیم؟

سکوت کردم و جوابی نداشتم. به طور پیوسته در حال بالا رفتن بودیم که به جایی رسیدیم که پوشیده از برف بود. در اواسط اردیبهشت بودیم و اینجا هنوز برف از زمستان به جای مانده بود. برای این که سر صحبت را با سید باز کنم از او پرسیدم، چرا اینجا هنوز برف دارد، آن هم زیر این آفتاب سوزان؟ در جوابم فقط یک کلمه گفت :ارتفاع.

سید سبک بار از روی برفها می رفت و من براساس قانون فشار تا مچ و گاهی هم تا زانو در این برف فرو می رفتم. خوشبختانه کاپشن نازکی بر تن داشتم وگرنه این برودت هوا حتماً مرا دچار مشکل می کرد. تنها چند ساعت بود که از خانه به راه افتاده بودیم و یک فصل به عقب بازگشته بودیم، از بهار به زمستان رفته بودیم. کمی راه رفتن برایم سخت شده بود ولی با تلاشی مضاعف این مرحله سخت را هم پشت سر گذاشتم.

مسیر کاملاً صخره ای شده بود و گاهی می بایست برای بالا رفتن از دست هم کمک می گرفتیم. واقعاً این کوهپیمایی ما به کوهنوردی بدل شده بود. خوشبختانه چیزی به قله نمانده بود و همین برایم قوت قلبی بود که این چند متر آخر را هم با هر جان کندنی است طی کنم و خودم را به قله برسانم. سید کمی از من جلو تر بود. لحظه ای توقف کردم و نگاهی به اطراف انداختم، واقعاً ارتفاع گرفته بودیم. کاشیدار و وامنان به سختی دیده می شدند. شبیه به مناظری شده بود که از هواپیما می شد دید.

بعد از حدود چهار یا پنج ساعت پیاده روی سنگین به قله رسیدیم. چند سنگ  را روی هم گذاشته بودند که به نظر نماد قله بود. احساس بسیار خوبی داشتم. درست است که کوه معروفی نیست و حتی ارتفاعش را هم نمی دانیم ولی همین که به هدف رسیدیم برایم بسیار مهم و حیاتی بود. هر چه چشم چرخواندم خبری از آن عقاب نبود، به قول سید در لانه اش در حال استراحت بود. دستم را به سوی آسمان بردم و گفتم: ای آسمان شاهد باش که من هم با این وزن سنگین و نبود آمادگی لازم و با زحمت بسیار به قله رسیدم، حتماً فردا به عقاب این کلام مرا برسان که مغرور نشود که فقط خودش می تواند صعود کند.

هوا سرد بود ولی این اصلاً حال مرا تغییری نداد، شروع کردم به نظاره کردن اطراف. وقتی می چرخیدم تصاویر مقابل چشمانم به قدری زیبا رنگ عوض می کردند که انگار نور از منشور می گذرد. از آبی آسمان به سبز جنگل های شمال، از سبزی درختان به قهوه ای کوهستان، از قهوه ای کوهستان به سپیدی برف هایی که هنوز از زمستان به جای مانده و از سپیدی برف به  زرد طلا گونه کویر  و  . . . .

یک طرف کویر بود و دشتی صاف ولی آن طرف سرسبز و پر افت و خیز. البته این سرسبزی بعد از رشته کوه های مقابل که درست در شمال وامنان است شروع می شد. ارتفاع باعث می شد افق های بیشتری را با چشمانم رصد کنم. رشته کوه های البرز چنان در هم چفت شده بودند که گویی سالهاست در کنار هم هستند و همیشه هوای هم را دارند. غرب به شرق را می نگریستی قلل کوهها پشت سر هم بودند و از بلند به کوتاه کاملاً مرتب صف کشیده بودند. شمال پر بود از سر سبزی و جنوب پر بود از عجایب. ارتفاع بالا و در اوج بودن واقعاً زیباست، همه چیز را یکجا داری.

در راه بازگشت به تاریکی خوردیم، اصلاً زمان بندی خوبی نداشتیم و اگر ماه نبود و همه جا را روشن نمی کرد، نمی دانستیم چگونه و از چه راهی باید بازگردیم. البته شب هم در طبیعت زیبایی های خودش را  دارد، به شرط این که مجهز باشی نه مانند ما که هیچ وسیله ای نداشتیم، حتی آبی برای رفع تشنگی نیاورده بودیم. همان برف یخ زده ای را که خوردیم عطش  ما را تا حدی فرونشاند و ادامه مسیر را برایمان میسر نمود.

وقتی به خانه برگشتیم یک ساعتی هم از اذان مغرب گذشته بود. آنقدر گرسنه بودیم که هرآنچه یافتیم خوردیم، نان های بیات برایمان همچون کیک به نظر می رسید و حتی به نان خشک ها هم رحم نکردیم. پنیر داخل یخچال که تقریباً کامل بود را در عرض چند ثانیه تمام کردیم. این بار نوبت من بود که به سید نگاه های معنی دار بیندازم. مهلت نمی داد من لقمه بردارم. خدا را شکر نصف من وزن دارد وگرنه من امشب از گرسنگی مرده بودم. بعد از این که سیر شدیم، طولی نکشید که پلکهایمان سنگین شد و همان ساعت نه شب خوابیدیم.

روزهای بعد برای هر که گفتیم که به آن بالا رفته ایم، باور نمی کردند. حتی همکارانی که اهل منطقه بودند هم تا حالا آنجا نرفته بودند. در هر صورت من و سید حمید اولین دبیرانی بودیم که قله زریوان (به محلی زیربام) به ارتفاع 2555 متری را بدون هیچ وسیله و تجهیزات و بدون آمادگی لازم و برنامه ریزی و زمان بندی مشخص و مناسب، تنها با یک پلاستیک تخمه، فتح کردیم. این اولین بودن را مدیون آن عقاب و همراهی جانانه سید بودیم.

تاج

مانند همه صبح های شنبه، هر چهار نفر روی صندلی های جگرکی کوچه مهدیه نشسته بودیم و منتظر آماده شدن جگرهایمان بودیم. سالهاست که مشتری این جگرکی هستیم و قبل از سوار شدن به سرویس معلمان صبحانه ای جانانه میل می کنیم. تمام سختی های صبح زود بیدار شدن و این همه راه تا آزادشهر آمدن را همین چند سیخ جگر که با دوستان می خوردیم، برطرف می کرد. صاحب جگرکی هم دیگر ما را شناخته بود و شنبه ها صبح منتظر ما بود.

با اشتیاق فراوان، اولین جگر را لای نان گذاشتم و در دهانم قرار دادم، وقتی شروع کردم به جویدن، هنوز مزه جگر زیر زبانم نیامده بود که صدایی در میان دندان هایم پیچید. هنوز به این عیش صبحگاهی نایل نشده بودیم که بلایی از آسمان بر سر دندان مان نازل شد. با اعصابی خرد با زبانم در دهانم گشتم تا ببینم این بار کدام دندانم شکسته است؟ از دست این دندان هایی که کلی هم از آنها مراقبت می کنم ولی جنسشان از شانس من خوب نیست، به ستوه آمده ام.

دندان کرسی پایین سمت چپ بود که تاج آن کاملاً شکسته شده بود و فقط ریشه مانده بود. تاج دندان شکسته را از دهانم خارج کردم و دیگر نتوانستم به خوردن جگر ادامه دهم. بیشتر از شکسته شدن دندانم، نخوردن این جگرهای لذیذ برایم غیر قابل تحمل بود. همه داشتند با ولع می خوردند و من فقط باید نگاه می کردم. حمید لبخندی زد و گفت چه شده که نمی خوری؟ این از عجایب روزگار است که می بینم فقط به سیخ ها نگاه می کنی! دندان شکسته را نشانش دادم و گفتم تاج دندان کرسی شکست، لبخندی زد و گفت اشکال ندارد حالا این تاج را بر سرت بگذار تا پادشاه شوی، نگران جگرها هم نباش، ما جای شما همه این سیخ ها را می خوریم.

حرف آخرش برایم خیلی آزار دهنده بود، فکر کنم از چهره ام فهمید و گفت: شوخی کردم، این جگر ها را برایت در یک نان بربری ساندویچ می کنم، آن را در کیف بگذار و هنگام ظهر که از نراب برمی گردی در گوشه ای از طبیعت بنشین و به عنوان ناهار آن را میل کن. پیشنهاد بسیار خوبی بود. حمید هم یک نان بربری را به دو نیم کرد و هر دو را برایم ساندویچ کرد، دیدن این ساندویچ ها واقعاً برایم روحیه بخش بود.

شنبه و دوشنبه ها نراب کلاس داشتم و همیشه مسیر بین وامنان تا نراب را پیاده می رفتم. از دره سرازیر شدم و کنار رودخانه بر روی سنگی نشستم و آن ساندویچ جگر را از درون کیفم بیرون آوردم، به شدت گرسنه بودم و این ناهار در این هوای دلپذیر و در میان مناظری دل انگیز، بسیار بر من خواهد چسبید. شروع کردم به خوردن ولی از سمت چپ دهانم که دندان شکسته آنجا بود استفاده نمی کردم. احساس درد نداشتم و همین برایم غنیمت بود.

برایم جای تعجب داشت که چه طور دندانی که ریشه و عصب آن بیرون است، هنوز درد نمی کند. خدا خدا می کردم تا آخر هفته کاری به کارم نداشته باشد، چهارشنبه یا پنجشنبه به دندان پزشکی خواهم رفت تا ببینم این دندان چه بلایی بر سر من خواهد آورد. جدا شدن تاج بدترین اتفاق برای یک دندان است، احتمال زیاد کار به کشیدن خواهد رسید. کلاً از دندان پزشکی و مخصوصاً آن ابزار و آلات اعصاب خرد کن و درد آورش متنفّرم.

نمی دانم چه ساعتی از شب بود که به خاطر درد وحشتناک دندان از خواب بیدار شدم. سمت چپ دهانم سنگین شده بود و به شدت درد می کرد. همه دوستان خواب بودند و دلم نمی آمد بیدارشان کنم تا به من کمک کنند. البته فکر کنم در خانه اصلاً دارویی نبود تا برای این درد من تسکینی باشد. ای کاش حداقل از صبح یک ورق قرص استامینوفن تهیه می کردم. از درد به خود می پیچیدم ولی سعی می کردم زیاد سروصدا نکنم، ولی نشد و  دوستان یک به یک بیدار شدند.

وقتی گفتم که تاج دندان کرسی ام شکسته و خیلی درد دارد، ابراهیم گفت: از صبح تا به حال صد دفعه گفته ای تاج، به خدا پادشاهان این قدر تاج نمی گویند، به جای این کارها از مرکز بهداشت روستا یک ورق قرص می گرفتی تا حالا به دردت بخورد. جوابی برای گفتن نداشتم و فقط درد می کشیدم. هر کدام برای من راه حلی پیشنهاد می کرد. حمید گفت چای خشک روی دندانت بریز شاید کافئین آن کمی دردت را کم کند. انجام دادم و هیچ افاقه ای نکرد. ابراهیم گفت: مسواک بزن شاید داخلش باقیمانده غذایی رفته باشد. گفتم: امروز فقط ناهار همان یک ساندویچ جگر را خورده ام و دیگر چیزی نخورده ام، ضمناً آخر شب با دقت مسواک زده ام، گفت باشد یک بار دیگر مسواک بزن، به حرفش عمل کردم و اوضاع بدتر شد.

ساعت هنوز سه بامداد بود و تا صبح راه طولانی مانده بود. راه حلهای دوستان هیچ کمکی به من نکرد، با همان چهره گرفته که از درد به خودم می پیچیدم به دوستان گفتم بخوابند، راضی نبودم به خاطر من در زحمت باشند، همه آنها فردا صبحی هستند و حتی بعضی ها دو شیفت کلاس دارند. در همین حین آقا نعمت که صاحبخانه ما بود در زد و وارد اتاق شد. خیلی خجالت کشیدم، چهره اش کاملاً خواب آلود بود و چند تایی هم خمیازه کشید. نگاهی به ما انداخت و گفت: چه خبرتان شده در این موقع شب؟ ما را هم نگران کردید!

حمید گفت: آقا نعمت این آقا تاجش شکسته و نمی گذارد ما بخوابیم، بنده خدا آقا نعمت هاج واج فقط مرا نگاه می کرد. گفتم: دندانم شکسته است و حالا هم خیلی درد می کند. حمید گفت: چرا نگفتی تاج دندانت؟! آقا نعمت با نگاهی موشکافانه سر تا پای مرا وارسی کرد و گفت: از کی درد دندانت شروع شده؟ گفتم از همین یک ساعت پیش، ولی خیلی شدید درد می کند. از من پرسید، سوراخ دارد یا ندارد؟ منظورش را نفهمیدم، تا خواستم چیزی بگویم ابراهیم گفت: بله آقا نعمت دندانش سوراخ شده است.

فقط یک کلمه گفت: منتظر باشید برمی گردم. خوشحال شدم که حتماً آقا نعمت در خانه قرص مسکنی دارد و همین مسکن تا حدی این درد کلافه کننده را کم خواهد کرد. چند دقیقه بعد آقا نعمت بازگشت، هرچه در دستانش نگاه کردم قرصی نبود. منتظر بودم تا از جیبش قرصی در آورد و به من بدهد، گفت: دهانت را باز کن و بگو کدام دندان است. گفتم سمت چپ پایین، دندان شکسته کاملاً مشخص است. بعد مرا به زیر لامپ وسط اتاق برد و دهانم را باز کردم. در همان نگاه اول دندان را دید و گفت این که وضعش خیلی بد است، باید بروی و آن را بکشی.

همانطور که دهانم باز بود دیدم چیزی را بین دو انگشت گرفت و آن را وارد دهانم کرد، وقتی روی دندانم را فشار می داد، دادم به هوا می رفت. چند باری فشار داد و بعد گفت دهانت را ببند و چند دقیقه ای صبر کن، دهانم را بستم و مزه تلخی را در دهانم احساس کردم. می بایست تحمل می کردم، ولی تحمل این که نمی دانستم چه چیزی در دهانم است برایم ممکن نبود. با دست و ایما و اشاره به آقا نعمت رساندم که چه چیزی را روی دندانم گذاشته است.

لبخندی زد و گفت داروی مخصوص گذاشته ام. کمی صبر کنی اثرش را می گذارد و درد آن کم می شود. داروی مخصوص چیست؟ باز شروع کردم با دستانم بال بال زدن که یعنی چی؟ آقا نعمت لبخندش ملیح تر شد و گفت: نگران نباش از آن داروهایی که پیرمردها استفاده می کنند. هنوز گیج و منگ بودم، مگر من پیرمرد هستم که این دارو را به من داده است. مزه تلخی که در دهانم احساس می کردم واقعاً غیرقابل تحمل بود. آقا نعمت گفت نیم ساعتی تحمل کنی درد را تسکین می دهد، بعد خداحافظی کرد و رفت، وقتی از در خارج می شد رو به من کرد و گفت: اگر چیزی شد به من خبر بده.

هنوز در هاج و واج این داروی مخصوص بودم که بعد از رفتن آقا نعمت، حمید به پشتم زد و گفت: به به آقای دبیر ریاضی هم که مواد مصرف کردند، دست مریزاد، با این همه به قول خودت اخلاق گرایی، حالا شده ای مصرف کننده مواد. آن تاجی را که شکسته ای اینچنین تو را به افول کشانده است! همین گفته حمید باعث شد همه بچه ها بزنند زیر خنده. ولی من از درون برافروخته شدم، آنقدر عصبانی بودم که نمی دانستم چه واکنشی نشان دهم، البته دهان بسته و دندان درد هم بی تاثیر نبود. در این وضعیت نابسامان فقط به این فکر می کردم که آقا نعمت برای چه این بلا را سر من درآورده است؟

کاملاً فهمیدم چه چیزی درون دهانم است. می خواستم آن را به بیرون بیندازم که حمید جلویم را گرفت و گفت: حالا ما یک شوخی کردیم، به خودت نگیر، یک کم جنبه ات را بالا ببر. در این نصفه شبی در این روستای دورافتاده همین هم جای شکر دارد. می خواستم بگویم چه جای شکری؟! ایشان مرا معتاد کرده است، جواب پدر و مادرم را چه بدهم؟ با این وضعیت مرا از آموزش و پرورش اخراج خواهند کرد. دیگر کجا می توانم برای خودم کاری پیدا کنم. ولی دهان بسته نمی گذاشت حرف هایم را بزنم.

ابراهیم که گوشه اتاق نشسته بود، گفت: من این بچه را خوب می شناسم، الآن فکر کرده با این یک ذره مواد، معتاد شده و همین برایش خیلی سخت است. تصور می کند مانند این فیلم ها که معتادان را کنار خیابان ها و خرابه ها نشان می دهد، خواهد شد. با سر به شدت تایید کردم. ولی حمید محکم زد پس کله ام و گفت: خیلی احمق تشریف دارید با این نوع طرز تفکر. خیر سرت با سواد هستی و تحصیل کرده و معلم، باید بفهمی که این مقدار تو را وارد آن ورطه هولناک نخواهد کرد، ضمناً شیوه مصرف این مواد این گونه نیست.

اضطراب بسیاری داشتم و می خواستم این جسم کوچک لعنتی را از دهانم بیرون بیندازم، ولی همه دوستان می گفتند باید تحمل کنم. تقریباً درون دهانم همه جا تلخ بود، ولی فکر اینکه در دهانم چیست چنان مرا مضطرب کرده بود که این چیزها را به کل فراموش کرده بودم. واقعاً می ترسیدم و از آن بدتر دهانم بسته بود و چیزی نمی توانستم بگویم.

بعد از چند دقیقه که کمی حالم بهتر شد و به قول حمید از آن ورطه هولناک فاصله گرفتم، دردی را که در فک پایینم بود، بسیار خفیف احساس می کردم. به طوری که بیشتر شبیه گزگز کردن بود تا درد داشتن. واقعاً متعجب بودم که چه طور این ماده که این همه درباره اش چیزهای بد می گویند، درد دندان مرا تا حدی تسکین داد. نیم ساعتی گذشت و دوستان به من اجازه دادند تا آن جسم را بیرون بیندازم و دهانم را بشویم.

تا وارد اتاق شدم همه دوستان یک صدا پرسیدند چه طور هستم و من هم گفتم خیلی بهترم. حمید گفت همان استامینوفن هم که مسکن درد است از همین ماده ساخته شده است. اصلاً کدئین ماده تشکیل دهنده بسیاری از مسکن ها است و در داروسازی بسیار کاربرد دارد. برای من که تا کنون نمی دانستم خیلی عجیب و جالب بود. وقتی از وضعیت خوب من مطمئن شدند همه به سرجاهایشان رفتند و خوابیدند.

صبح به مرکز بهداشت روستا رفتم و وقتی بهدار وضعیت مرا دید، او هم یک ورق استامینوفن کدئین داد و گفت هر شش ساعت یکی بخورم و سریع به فکر حل اساس این مشکل باشم. باقی هفته را با تحمل درد ولی نه به شدت اول آن گذراندم و آخر هفته شد و به خانه رفتم. بنده خدا مادرم تا مرا دید همان ابتدا از چهره ام فهمید که درد دارم، واقعاً این مادرها برای خودشان متخصصی ماهر هستند. به اصرار مادر همان لحظه برای فردا نوبت دندان پزشکی گرفتم.

وقتی روی صندلی دندان پزشکی نشستم، با دو دستم محکم دستگیره هایش را چسبیدم و چشمانم را محکم بستم و دهانم را تا جایی که جا داشت باز کردم. منتظر تزریق آمپول بی حسی بودم. همین ابتدا درد بسیار بدی را باید تحمل می کردم، و تازه بعد از آن نیز بی حسی که خودش مصیبتی دیگر است. هیچ وقت از بودن در مکان دندان پزشکی احساس خوبی نداشتم. محیطی پر از درد و التهاب و اضطراب، که در زمانی طولانی باید آن را تحمل کنی.

هرچه زمان می گذشت بر اضطراب من افزوده می شد و از دردی که به خاطر سوزن آن سرنگ بود، خبری نبود. دکتر که سن بالایی داشت روی سرم آمد و دندانهایم را بررسی کرد و بعد گفت: چند وقت است که این دندان شکسته است؟ گفتم چهار پنج روزی است. گفت: درد هم داشته اید، گفتم: بله، بسیار زیاد. دکتر گفت: پس چرا زودتر نیامده اید؟ گفتم: من معلم هستم و محل خدمتم روستایی است که با اینجا حدود صد و پنجاه کیلومتر فاصله دارد. شنبه تاج این دندان شکست و دیگر نمی توانستم باز گردم.

در تمام این مدت چشمانم را محکم بسته بودم و فقط منتظر درد بودم، چه انتظار سخت و دلهره آوری. آقای دکتر رفت و بعد از چند دقیقه گفت: چرا چشمانت را بسته ای؟ من که هنوز کاری را شروع نکرده ام. گفتم: من چشمانم بسته باشد بهتر است. دیدن وسایلی که شما از آن استفاده می کنید برایم بسیار عذاب آور است. لبخندی زد و گفت: چشمانت را باز کن و بلندشو بنشین که امروز اصلاً کاری با شما ندارم. با احتیاط چشمانم را باز کردم، خبری از دکتر بالای سرم نبود، کمی آن طرف تر پشت میزش نشسته بود.

با لبخندی به من گفت: اول برو این داروها را منظم مصرف کن تا التهاب دندانت کمتر شود، بعد بیا که باید این دندان را که سه کاناله هم هست عصب کشی کنم و بعد برای آن روکش درست کنم. گفتم: یعنی نمی خواهید بکشید؟ گفت: حیف است دندان شما ریشه اش سالم است و فقط نیاز به تاج دارد. به خانم منشی بگو، برای هفته بعد، همین روز  برایت نوبت بگذارد.

همین تاج، مرا چهار بار در چهار هفته و در طول یک ماه به دندانپزشکی کشاند و هر بار هم کلی درد را تحمل می کردم تا در نهایت عصب کشی شد و برایش پستی ساختند و دندان به همان شکل اولیه اش بازگشت. این تاج مرا به ورطه هولناک مواد کشاند، هزینه اش هم کمر را شکاند و دردش هم جان را به لبم آورد. نمی دانم آیا همه تاج ها این خاصیت را دارند؟!