بخاری

از ساعت دوازده ظهر بود که یک ریز داشت برف می آمد. وقتی ساعت پنج از مدرسه تعطیل شدیم تا زانو در برف فرو می رفتیم و نکته جالب این بود که همچنان می بارید.به حسین گفتم درست است که این برف شور و نشاط می آورد ولی امیدوارم جاده را نبندد، من که چهارشنبه می روم خانه ،برای تو که فردا می خواهی بروی نگرانم. لبخند معنی داری زد و گفت ،بچه کوهستان را از برف می ترسانی؟بعد آرام آرام در زیر بارش برف و در هوایی سرد و تاریک به سمت خانه به راه افتادیم.

امشب آقا نعمت و خانواده نبودند و برای کاری به مینودشت رفته بودند.خانه سوت کور بود و هیچ تکاپویی در آن دیده نمی شد و این اصلاً خوب نبود. همان سلام و علیک پر محبتشان ما را گرم می کرد و همیشه هم میهمان چای دبش آنها بودیم. این سکوت واقعاً سرمای هوا را چند برابر کرده بود. داخل اتاق شدیم هوایش از بیرون هم سردتر بود تا حدی که من شروع کردم به لرزیدن.واقعاً تاب تحمل این سرما را نداشتم.

حسین هر کاری کرد بخاری اتاق روشن نشد و وقتی باک آن را بررسی کرد ،حتی قطره ای هم نفت درون آن نبود. دونفری به حیاط رفتیم وهرچه بشکه دویست و بیست لیتری را تلمه زدیم نفت نیامد که نیامد و دانستیم که نفتمان تمام شده.اگر بخاری روشن نمی شد احتمالاً امشب از سرمای زیاد یخ خواهیم زد. پس باید راهکاری برای این مشکل پیدا می کردیم.چاره ای نبود می بایست از بشکه صاحبخانه قرض می گرفتیم.پس به سراغ انباری رفتیم که با قفل بزرگ روی در مواجه شدیم.

با مشاهده این وضعیت میزان لرزش من بیشتر شد ،حسین گفت :مرد حسابی با این هیکل و این همه لباس چرا می لرزی؟ گفتم فکر گذراندن شب با این سرما مرا به لرزه انداخته است.باز هم از آن نگاه های مخصوصش به من انداخت و گفت مگر اینجا بیایان برهوت است که گیر افتاده ایم .اینهمه همسایه داریم.از آنها غرض می گیریم. ده لیتری را گرفت و رفت به سمت خانه آقا غلامعلی و من هم به اتاق که بیشتر به سردخانه شبیه بود تا خانه رفتم.

وقتی حسین با ده لیتری پر آمد چشمان از ذوق زدگی داشت از حدقه در می آمد. باک بخاری پر شد و حسین با کبریتی بخاری را روشن کرد.هر دو کنار بخاری نشستیم تا کمی گرم شویم. ولی هرچه تعداد قطرات را بیشتر می کردیم از قدرت حرارت بخاری کاسته می شد ، آنقدر کم شد که در نهایت خاموش شد.من و حسین هاج و واج فقط به هم نگاه می کردیم.یک قوطی کبریت را مصرف کردم ولی بخاری روشن نشد که نشد.

سنجاقی پیدا کردم و لوله ای که به منبع می رفت و هم لوله ای که به کوره بخاری می رفت را تمیز کردم. شیر باک را تا ته باز کردم،به طوری که کوره پر از  نفت شد. کاغذی را مچاله کردم و به داخل بخاری انداختم و صبر کردم تا کاملاً با نفت آغشته شود،بعد کبریت را انداختم و این بار کاغذ شروع کرد به شعله ور شدن .در بالای بخاری را بستم و شیر باک را تنظیم کردم و همچون فاتحان رو به حسین کردم و گفتم بخاری را روشن کردم.ولی نمی دانم چرا بعد از مدت کوتاهی باز خاموش شد. از بالا که نگاه می کردیم داخل کوره پر نفت بود ولی روشن نمی شد.

حسین گفت بخاری خفه کرده است و باید لوله ها را باز کنیم و تمیز کنیم.در آن سرمای زیر صفر لوله های بخاری را باز کردیم و بردیم در حیاط و زیر بارش برف با آب بیست لیتری با مشقت زیاد شستیم و با دستانی که واقعاً بی حس شده بود با تلاش بسیار دوباره وصل کردیم. حسین بخاری را روشن کرد. اولش خوب بود و امیدوار شدیم .می خواستیم آنهمه لباس که بر تن داشتیم را سبک کنیم که باز بخاری خاموش شد.حسین گفت لوله از دیوار تا بام مشکل دارد و حالا هم نمی توانیم کاری کنیم.تا این را گفت باز نمی دانم چرا سرما به درونم نفوذ کرد و دوباره شروع کردم به لرزیدن.

ساعت حدود نه شب شده بود و ما هنوز با کاپشن و کلاه و دستکش و شالگردن و یک عالمه تجهیزات در گوشه اتاق نشسته بودیم و به عمق فاجعه فکر می کردیم. حسین گفت از بخاری که امیدی نیست باید به فکر چاره ای دیگر باشیم.هر دو با تمام وجود فکر می کردیم تا بتوانیم راه حلی منطقی پیدا کنیم.مغز من که کاملاً یخ زده بود و هیچ فعالیتی نداشت.خدا حسین را خیر بدهد که به یاد آورد که یک بخاری برقی کنار راه پله روی طاقچه کناری دیده بود.به سراغش رفتیم و خوشبختانه آنجا بود و همین کمی دلگرممان کرد.

حسین کمی تمیزش کرد و به برق وصلش کرد. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . فازمترش را آورد و آن را باز کرد و جایی را که قطع شده بود را یافت و اتصال را برقرا کرد و دوباره به برق زد.خدا را شکر روشن شد و هر سه المنتش کاملاً سرخ شد. در این اوج سرما همین اندک گرما هم برای ما نعمتی بسیار بود. کمی کنارش نشستیم و تا حدی گرم شدیم.ولی وقتی از آن کمی فاصله می گرفتیم سرما بیداد می کرد.

شام هر آنچه از باقی ناهار که سیب زمینی سرخ کرده با گوجه سرخ کرده بود را سریع گرم کردیم و خوردیم و از کنار بخاری برقی تکان نمی خوردیم.پیشنهاد حسین که گفت زود بخوابیم را قبول کردم چون امروز دو شیفت بودم و واقعاً خسته شده بودم. ضمناً این اتفاقات بخاری نیز بر این خستگی افزوده بود. تشک ها را دو طرف بخاری برقی پهن کردیم و حسین تا خواست لامپ اتاق را خاموش کند ، ناگهان از بالای در ورودی اتاق جرقه ای شدید اتاق را نورانی کرد و بعد از آن همه چیز غرق تاریکی شد.

کورمال چراغ قوه را که همیشه روی طاقچه بود پیدا کردم و به بررسی اوضاع پرداختم. این جرقه از جعبه تقسیم بالای در اتاق بود و کل آن کاملاً ذوب شده بود. حتی حدود ده پانزده سانتیمتری هم از سیم برق اتاق از بین رفته بود. حسین که فنی تر بود هرچه نگاه کرد هیچ راهی برای حل مشکل نیافت. می گفت اولاً باید روز باشد که خوب ببینیم ،دوم اینکه برای بازسازی نیاز به سیم داریم که الآن در دسترس نیست. در کارگاه مدرسه شاید سیم باشد. نگاهی به او انداختم و گفتم ساعت 10 شب چطور می شود به مدرسه رفت؟

سرمای اتاق حالا یار دیگری هم به نام تاریکی داشت. فیوز کل خانه پریده بود و همه جا غرق در سیاهی بود. حسین گفت کاری که از دستمان بر نمی آید . پس بهتر است بخوابیم . گفتم من که نمی خوابم.مگر در فیلم ها ندیده ای که اگر در سرما بخوابی می میری.حسین رو به من کرد و گفت هرچه لحاف و تشک داریم را روی خودمان می اندازیم ، اینطور می شود تا حدی گرم شد.

دو دست لحاف و تشک من آورده بودم و دودست هم حسین . حتی تشک ها را رویمان کشیدیم و تقریباً در زیر آنها مدفون بودیم. من اصلاً نمیتوانم زمان خواب روی سرم را بپوشانم ولی اینجا سرما اجازه نمی دادم. وقتی زیر لحاف ها و تشک ها می رفتم وزن آنها به من احساس خفگی می داد و وقتی هم سرم را بیرون می آوردم یخ می زدم. واقعاً مانده بودم چه کار کنم؟

آنقدر هم وزن این لحاف و تشک ها بسیار بود که نمی شد این پهلو آن پهلو شد و فقط باید طاق باز می خوابید.به حسین گفتم اگر ما امشب زنده بمانیم کار بزرگی انجام داده ام. خوب بلند شو برویم خانه ی آقای مدیر.همین را که گفتم خودم هم شوکه شدم که عجب فکری به این مغز یخ زده ام خطور کرده است. حسین هم بلند شد و گفت راست می گویی، اینجا تا صبح یخ می زنیم. با زحمت بسیار لحاف و تشک های رویم را کناری زدم و بلند شدم. چراغ قوه دست حسین بود . تا خواستم به سمتش بروم یکباره پایم گیر کرد به پیک نیک و با صدای مهیبی به زمین خوردم.

حسین وقتی برگشت و نور چراغ قوه را به سمت من گرفت ،به زحمت داشتم بلند می شدم .حسین همانجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. گفتم به چه چیزی خیره شده ای. خوب تاریک بود پیک نیک را ندیدم و خوردم زمین. لبخندی زد و گفت ما این منبع حرارتی را در کنارمان داریم و یخ بزنیم؟اولش نفهمیدم چه گفت ولی وقتی کتری را پر آب کرد و روی پیک نیک گذاشت و آن را روشن کرد تازه موضوع را فهمیدم.

ساعت دوازده شب بود. همین پیک نیک کوچک تا حدی اطرافش را گرم می کرد و ماهم در کنارش زیر کوهی از لحاف و تشک سعی کردیم بخوابیم.نمی دانم تا صبح چندین بار بیدار شدم ولی هرچه بود این شب سخت و عجیب بسیار صعب و دشوار گذشت.صبح وقتی به سیم کشی داخل اتاق نگاه انداخیم ترس در درونمان بیداد کرد. شانس آوردیم که فیوز عمل کرده بود وگرنه در اوج سرما از سوختگی می مردیم.

راهداری

دو روز پی در پی بود، که فقط داشت برف می بارید. ارتفاع کوچه ها حدود یک متری بالا رفته بود و داخل حیاط خانه ها برف همسطح سقف طبقه اول خانه ها شده بود. در روستا معمولاً خانه ها دو طبقه است،که طبقه هم کف معمولاً انبار یا طویله بود و محل زندگی اغلب در طبقه دوم ساختمان بود.خیلی برایم جالب بود که از روی ایوان به روی این برف ها بپرم ولی حیف که رویم نمی شد و خجالت می کشیدم.

صبح سه شنبه وقتی به سمت مدرسه می رفتم از دور هیاهویی را در ابتدای روستا دیدم ،درست در همان جایی که ایستگاه مینی بوس های روستا بود.پیش خودم فکر کردم که شاید سرویس اول خراب شده و مسافران برای سوار شدن به ماشین  دوم کمی ازدحام کرده اند. در مسیر مدرسه نیز درست روبروی نانوایی ، ازدحام مردمی را دیدم که از صدایشان فهمیدم کمی عصبانی هستند.

این دو اتفاق کمی ذهنم را مشغول کرد ولی هیچ ارتباطی را بین آنها نمی توانستم برقرار کنم.در کل امروز روستا حالت همیشگی خود را نداشت. در میان کوچه هایی که مملو از برف بود و مسیر تقریباً به صورت دالانی در آمده بود راه رفتن جالب بود، با گذر از این کوچه ها به مدرسه رسیدم.خدا را شکر اینجا همه چیز همانند روزهای دیگر بود و من هم مانند همیشه به کلاس رفتم و شروع کردم به درس دادن.

زنگ تفریح در دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودم که آقای مدیر مانند همیشه با سینی چای وارد شد و رو به ما کرد و گفت :خدا را شکر منبع نفت مدرسه پر است و هیچ مشکلی نداریم.باز هم در ذهنم علامت سوالی ایجاد شد که آقای مدیر برای چه از منبع نفت مدرسه به ما می گوید؟کمی نگران شدم و به یاد آن ازدحام ها افتادم و از آقای مدیر پرسیدم امروز در روستا چه خبر است؟هم ایستگاه شلوغ بود و هم نانوایی.

رو به من کرد و گفت :چیز خاصی نیست، جاده بسته شده . برف و کولاک مسیر را بسته و باید منتظر بلدوزر راهداری باشیم که مسیر را باز کند.با این برفی که امروز می آید بعید می دانم تا غروب راه باز شود و می ماند برای فردا، شلوغی جلوی ایستگاه را فهمیدم برای چه بود ولی ازدحام مقابل نانوایی چه ربطی به بسته شدن جاده دارد.

وقتی آقای مدیر گفت که آرد نانوایی تمام شده و قرار بوده امروز خاور آرد بیاید، واقعیت امر کمی نگران شدم.واقعاً برف عجب قدرتی دارد و حتی می تواند انسان را گرسنه نگاه دارد.کمی که فکر کردم به یاد آوردم ، دیروز دو تا نان خریدم و فقط یکی از آن را خورده ام.پس برای امروز حداقل یک نان هست تا گرسنه نمانم.البته سیب زمینی خودش می تواند جایگزین خوبی برای نان باشد،که خوشبختانه سیب زمینی  اینجا به وفور یافت می شود.

شام کلی سیب زمینی سرخ کردم و با نصف نانی که از ناهار مانده بود،خودم را کامل سیر کردم.سیب زمینی سرخ کرده واقعاً با نان می چسبد،و عجب شام مفصلی داشتم امشب.بعد از شام شروع کردن به جمع کردن وسایل ،فردا چهارشنبه بود و به خانه برمی گشتم.وقتی کیفم را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم تازه به یاد آوردم که جاده بسته است .یعنی ممکن است فردا نتوانم به خانه بروم و این فاجعه ای بود بس بزرگ.

اگر فردا نتوانم به خانه بروم ،با این شرایط پس فردا باید بروم. پس کلاس های دانشگاه را چه کنم؟نگرانی کل وجودم را گرفت. از همه چیز بدتر این بود که اگر فردا نتوانم بروم چگونه می توانم این خبر را به خانه برسانم. مادر من در حالت عادی نگران است و اگر من یک روز دیر تر به خانه برسم که بنده خدا پس خواهد افتاد. در این اوضاع و با این شرایط هم که نمی شود پیاده تا روستای گلستان رفت و از آنجا زنگ زد. در این افکار مشوش شب سخت و دهشتناکی را گذراندم.

صبح اول وقت به محل ایستگاه مینی بوس ها رفتم .برف بند آمده بود ولی در خیابان ها و مسیرهای روستا هیچ جای عبور چرخ ماشین دیده نمی شد و همین موضوع بر اضطرابم افزود.و از همه چیز ناگوارتر نبودن حتی یک نفر در ایستگاه بود.نه به آن ازدحام دیروز و نه به سکوت مطلق امروز.اصلاً حالم خوب نبود و فقط نگران مادرم بودم که چگونه می توانم به او خبر دهم که برف جاده را بند آورده و من حالم خوب است.

نمی دانم نیم ساعت یا یک ساعتی در همان هوای سرد آنجا ایستاده بودم که حاج منصور آرام آرام از دور آمد .دیدن او کمی قوت قلبم شد. بعد از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم امکان دارد جاده امروز باز شود؟همانطور که داشت در انباری را باز می کرد ،گفت انشالله باز می شود. بلدوزر راهداری تا از خوش ییلاق شروع کند ، برسد کاشیدار و برود تا نراب و بعد بیاید اینجا ، ظهر می شود، شما هم برو و حوالی ظهر بیا.

نمی دانستم چه کار باید می کردم. اگر می ماندم که یخ می زدم و اگر می رفتم چگونه مطمئنم می شدم که جاده کی باز شده است و  ماشین می خواهد حرکت کند.چاره ای نبود باید می رفتم .کمی فکر کردم و به خانه برنگشتم و یکراست به مدرسه پسرانه رفتم ،حداقل اینجا به ایستگاه نزدیکتر است. در کمال تعجب همه بچه ها آمده بودند.به آقای مدیر گفتم مگر در این شرایط تعطیل نمی کنید.لبخندی زد و گفت مگر بسته شدن جاده آموزش را تعطیل می کند.فقط یکی از همکاران نیامده و خودم کلاسش را پر می کنم.بعد کمی مرا نگاه کرد و سرش را تکانی دادو گفت :خوب حالا که شما هستی، زحمت این کلاس را هم بکش.در اوج این همه بدبختی این مورد کم بود که افزوده شد.

فقط آقای مدیر زحمتی که برایم کشید، این بود که هر یک ساعت یک بار دانش آموزی را می فرستاد تا وضعیت جاده را از سر خیابان بررسی کند و به من گزارش دهد. سه زنگ کلاس رفتم و واقعاً خسته شدم. در اوج ناامیدی بودم که دانش آموزی دوان دوان وارد حیاط شد و گفت آقا اجازه بلدوزر سر سه راهی کاشیدار است.از بالای خانه مان دیدیم.نمی دانم چه طور به سر ایستگاه رسیدم و همچنین نمی دانم این خیل جمعیت چگونه اینقدر سرعت عمل داشتند که همه از من زودتر رسیده بودند.

هیچگاه اینقدر صدای بلدوزر برایم دلنشین نبود.وقتی رسید کل جمعیت صلوات بلندی فرستادند. آقای راننده که تمام صورتش را با شال و کلاه پوشانده بود با  استقبال  پر شور مردم از بلدوزر پیاده شد. وقتی چهره بشاش او را بعد از باز کردن شال ها دیدم نمی دانم چرا آرامش خاصی به من دست داد. با لبخند گفت جاده را باز کرده ام. فقط چند دقیقه بگذارید نفسی بگیرم و در راه بازگشت مینی بوس ها پشت سر من بیایند.خودش هم رفت و در مغازه کنار ایستگاه همان که صاحبش هم قد و هم صدایی بلند داشت روی صندلی نشست تا کمی استراحت کند.

یکی از همسایه ها سینی چای برایش آورد و آن یکی ناهاری را برایش تدارک دید و آقای راننده هم فقط تشکر می کرد و می گفت:خدا خیرتان دهد از خوش ییلاق تا نراب و از آنجا تا اینجا واقعاً خسته شده ام. در همین حین آقای مغازه دار گفت فلاکس را بیاور تا با چایی داغ پرش کنم که دربرگشت بتوانی هم خستگی ات را از تن به در کنی و هم گرم شوی.برایم این صنحه ها در این اوج مشکلات  و بحران ،بسیار دیدنی بود، اوج مهربانی و صفا هم در راننده بلدوزر و هم در اهالی روستا،گرمایی وصف ناشدنی در این سرمای سخت بود

هر دو مینی بوس تا جایی که جا داشت پر شد و خوشبختانه این بار حداقل جایی برای نشستن به من رسید. بلدوزر به حرکت درآمد و صدای صلوات در ماشین ما طنین انداز شد. پشت سر آن ما نیز به راه افتادیم که باز صلوات قرایی فرستاده شد.دیدن بلدوزر در مقابل برای همه ما که در ماشین بودیم قوت قلب بود و به همین خاطر همه حواسشان به جلو بود. راه فقط برای عبور یک ماشین باز بود و اگر از مقابل ماشینی می آمد جاده بسته می شد.ولی بودن بلدوزر همه مشکلات را حل می کرد.

سرعت حرکت بسیار کم بود ولی به همین نیز قانع بودیم.کمی به اطراف نگاه کردم و دوباره غرق شدم در مناظر زیبای زمستانی. همه چیز و همه جا سفید بود. آنقدر صاف و سیقلی که نگاه به آن حتی چشم را آزار می داد.کمی شیشه مینی بوس را باز کردم تا دستم را بیرون ببرم. خیلی برایم جالب بود که می توانستم برف های کنار جاده را لمس کنم. ارتفاع برف دقیقا تا جای شیشه ماشین بود و بلدوزر دالانی را در بین آن ایجاد کرده بود. حتی چند بار مشتی برف برداشتم که البته وقتی با نگاه متعجبانه بعضی مسافران برخوردم ،سریع شیشه را بستم و فقط به دیدن اکتفا کردم.

هنوز به تیل آباد نرسیده بودیم که درست در ابتدای یک سربالایی ماشین متوقف شد. وقتی نگاه کردم، بلدوزر راهداری همچنان داشت می رفت . مسافرین از حاج منصور پرسیدند چه شد ایستادی، خدای نکرده ماشین خراب شده. لبخندی زد و گفت .نه باید صبر کنم بلدوزر تا آخر سربالایی برود بعد من حرکت کنم.باید کمی دور بگیرم تا ماشین بالا برود وگرنه یا گیر می کند یا سُر می خورد. همه در اینجا به مهارت حاج منصور در رانندگی صحه گذاشتیم. و او هم خیلی خوب از این سربالایی عبور کرد.

تا تیل آباد فکر کنم چهل پنجاه تایی صلوات برای سلامتی راننده بلدوزر فرستاده شد و در همین حدود هم برای سلامتی حاج منصور.کلاً معنویت در ماشین موج می زد.در تیل آباد وقتی مسیرمان از  بلدوزر جدا شد، حاجی با چند بوق ممتد از او تشکر کرد و خیلی جالب همه ما مسافران نیز برایش دست تکان دادیم و خداحافظی کردیم و او هم با تکان دادن دست جواب مان را داد و همانطور آرام و سنگین و با وقار  به سمت خوش ییلاق رفت.

لبخند راننده و آرامشش هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود، یک تنه آمد و کلی اهالی روستا های این منطقه را از نگرانی بیرون آورد. درست است کارش این است ولی این سختی و مشکلات کارش هیچگاه اخلاقش را تغییر نداده بود. پوشش او نشان می داد که داخل ماشین هم بسیار سرد است ولی واقعاً دلش گرم بود. از او آموختم که در شرایط سخت هم می شود کار را با دلی آرام و قلبی مهربان انجام داد.

قطب

هم تعدادشان زیاد بود ،هم خیلی پر انرژی بودند و البته کمی هم سروگوششان می جنبید، دوم راهنمایی بودند ولی بعضی از آنها هیکل شان به دبیرستانی ها می خورد، همان ابتدای سال مدیر به  ما در مورد این کلاس چند نکته ای را  تذکر داده بود .به همین خاطر تا حالا در این کلاس مثل  بخت النصر بودم و هیچگاه نمی گذاشتم کوچک ترین فرصتی پیدا کنند ، کاملاً جدی بودم و در کلاس فقط درس بود و مجالی برای صحبت دیگر نبود.

نوبت صبح ،در هوایی کاملاً سرد ،و در زنگ دوم وارد این کلاس شدم.طبق معمول حضور و غیاب را سریع ولی دقیق انجام دادم و تدریس را آغاز کردم. درس امروز هندسه و درباره چهارضلعی ها بود. در همین مدت چند ماه تدریس به این تجربه رسیده ام که دانش آموزان در هندسه مشکل دارند.هندسه کاملاً مفهومی است ومحاسبات کمتری دارد،به همین خاطر بچه ها با این درس به سختی ارتباط برقرار می کنند و از طرفی چون نیاز به فکر کردن و استدلال دارد ، حوصله آن را ندارند و این واقعاً تاسف بار است.

در قدم اول باید چندضلعی ها  را می شناختند.به همین خاطر یک خط منحنی بسته، یک خط شکسته باز و یک خط شکسته بسته که خط ها  از وسط همدیگر می گذشتند کشیدم و در طرف دیگر تخته هم یک چندضلعی رسم کرد.رو به بچه ها کردم و گفتم، درس امروز مربوط به چهارضلعی ها است. ولی اول باید چندضلعی ها را بشناسید.به نظر شما کدام یک از شکل های روی تخته سیاه چندضلعی است؟

یکی دست بلند کرد و گفت:آقا اجازه اولی که حتماً نیست ،چون «هیچ ضلعی» است. منظورش همان خط منحنی بسته بود، از جوابش خوشم آمد، واقعاً ضلعی نداشت و به قول این دانش آموز هیچ ضلعی بود. یکی هم دست بلند کرد و گفت آقا دومی هم نیست چون به هم وصل نشده اند. یک گوشه اش باز است. از او هم قبول کردم. با این تفاصیل دو شکل از گردونه خارج شد و فقط دو شکل انتهایی ماند.

سکوت بچه ها بدین معنی بود که بین این دو شک دارند، چون هردو چند ضلع داشتند. گذاشتم کمی فکر کنند که واقعاً هندسه درس فکر کردن است. از آخر کلاس یکی گفت:آقا اجازه هردو که چندتا ضلع دارند.ازکجا بفهمیم کدامشان چندضلعی است و کدامشان نیست؟ دیدم راست می گوید، چالش اصلی همین است و حالا زمانش است که توضیح دهم . وقتی گفتم در چندضلعی ،اضلاع حتماً باید در راس ها همدیگر را قطع کنند،مشکل حل شد و همه بچه ها جواب درست را گفتند.

بعد رفتم سراغ چهارضلعی ها ،از بچه ها خواستم چهارضلعی را برای من تعریف کنند.یکی گفت چند ضلعی که چهارتا داشته باشد. همین جواب را گرفتم و وارد مبحث اصلی شدم.یک متوازی الاضلاع روی تخته سیاه کشیدم و از بچه ها خواستم که اسمش را بگویند.در کمال تعجب فقط مرا نگاه می کردند. یکی با صدای لرزان گفت مستطیل که بغل دستی اش با عصبانیت به او گفت این کجایش مستطیل است؟ مگر نمی بینی کج است.

دانستم که در این کلاس در همین گام اول کلی مشکلات دارم. شکل را معرفی کردم و خواصش را هم گفتم. بندگان خدا فقط نگاه می کردند. انگار  تا به حال متوازی الاضلاع ندیده اند و من هم بهت زده که اینها پنج سال ابتدایی چه خوانده اند.البته در مربع و مستطیل و تا حدی هم لوزی مشکل کمتر بود و این شکل ها را می شناختند ولی وقتی ذوزنقه را گلدان گفتند ،باز دوباره همه چیز به هم ریخت.

وقتی در مورد ضلع ها و زاویه ها توضیح می دادم از نگاهشان می فهمیدم که زیاد به این درس روی خوشی نشان نمی دهند. به نظر من مطالب ساده و پیش پا افتاده بود ولی فکر کنم برای آنها اصلاً اینگونه نبود.به کمک کاغذ و تا کردن تا حدی برابری و حتی موازی بودن اضلاع رو به رو را به آنها گفتم ولی زاویه ها و مخصوصاً مکمل بودن زاویه های مجاور برایشان خیلی سخت و سنگین بود.

رفتم سراغ قطرها ، دوباره متوازی الاضلاعی کشیدم و قطرهایش را رسم کردم. به بچه ها گفتم این خط ها که راس ها را به هم وصل می کند را قطر می گویند.متوازی الاضلاع چند تا قطر دارد؟ خدا را شکر همه گفتند دو تا . روبه آنها کردم و گفتم :خوب به شکل خوب نگاه کنید و جمله ای را که می گویم را کامل کنید. «در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را …..  »، کمی که مکث کردم ،کل کلاس با صدایی واحد گفتند:« می ربایند.»

آنها با شعف به من نگاه می کردند که همه یک صدا درست گفته اند و من با بهت نگاهشان می کردم که می ربایند یعنی چه؟ دوباره پرسیدم «در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را …..  »،و باز آنها این بار با صدایی رسا تر گفتند:« می ربایند.» با اخم نگاهشان کردم و پرسیدم ، می ربایند یعنی چه؟ دوباره شروع کردند به هم نگاه کردن و پچ پچ کردن،چون می شناختمشان و نباید فرصتی به آنها می دادم ،عصبانی شدم و گفتم : حتی معنی کلمه ای را که می گویید نمی دانید، می ربایند چه ربطی به متوازی الاضلاع دارد.

در همین حین یکی از آخر کلاس رو به بچه ها کرد و گفت:قاطی کرده ایم، می ربایند مربوط به درس علوم است که زنگ قبل داشتیم. آقای دبیر علوم مگر آهن ربا را نیاورد و نشانمان نداد که به هم می چسبند ، آقای دبیر علوم می گفت «قطب ها» همدیگر را می ربایند ، این آقای دبیر ریاضی می گوید «قطرها». همین باعث شد که کل کلاس شروع کنند به خنده و همین باعث شد واقعاً عصبانی شوم.

این بچه ها حواسشان کجاست؟ در ذهنشان چه می گذرد؟ چرا اصلاً تمرکز ندارند،فقط بلدند شیطنت کنند و مسخره بازی در بیاورند.با داد و بیداد جانانه ای کلاس را ساکت کردم و رو به آنها گفتم:حواستان کجاست؟چرا خوب نمی بینید؟چرا گوشهایتان در کنترلتان نیست ؟و از آن بدتر زبانتان که اصلاً اختیارش را ندارید،قطر با قطب زمین تا آسمان متفاوت است.با این وضعیتی که شما دارید آخر راه این کلاس به ناکجاآباد می رسد.

دوباره برگشتم به شکل متوازی الاضلاع و از بچه ها با عتاب خواستم کمی بیشتر دقت کنند. دوباره گفتم: «در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را …..  » این بار بچه ها مکث زیادی کردند و در نهایت یکی از بینشان گفت: قطع می کنند.درست است که جواب درست نبود ولی حداقل به شکل و متوازی الاضلاع ربط داشت.گفتم به غیر از قطع کردن چه چیزی در قطرها می بینید.خودم را کشتم ولی کسی جواب درست را نگفت.

روی صندلی نشستم و فقط به بچه ها نگاه می کردم، شاید من خیلی سخت می گیرم ولی اینها هم اصلاً فکر نمی کنند و حتی سعی هم نمی کنند که فکر کنند.اصلاً انگار خوب دیدن را نمی دانند وباید ابتدااین مورد را آموزش ببینند. مگر آموزش و پرورش با این همه پرسنل وامکانات و کتاب و …. برای همین نیست که بچه ها به فکر کردن وادرا شوند. اینهمه سال به مدرسه می آیند و می روند و این همه کتاب و این همه مطلب، پس چرا تغییری در آنها مشاهده نمی کنم.

استادی در تربیت معلم داشتیم که دراولین روزکلاس روی تخته سیاه نوشت:«به جای ماهی دادن ، ماهیگیری یاد بدهید.» واقعاً این بچه ها کل دوره ابتدایی را فقط ماهی گرفته اند، حتی شاید هم نه، ولی اصلاً ماهیگیری یاد ندارند.منتظر هستند همه چیز حاضر وآماده به آنها ارائه شود وخودهیچ تلاشی برای کسب آن نکنند .و ازهمه بدتر این که حتی حاضر وآماده ها را نیزبه خاطر ندارند و این واقعاً بزرگترین ضعف در آموزش ماست.

در اوج ناامیدی بودم که یکی از بچه ها ازآخر کلاس بلند شد و گفت:آقا اجازه این قطرها یک جوری هستند.یکی بزرگ است ویکی کوچک ولی تکه هایشان با هم برابرند ،یعنی بزرگه که دو تکه شده با هم و کوچکه هم باهم.همین باعث شد آن همه مشکلات را به کناری بگذارم و شروع کنم به بحث با این دانش آموز ،تشویقش کردم و به پای تخته کشاندمش واوهم واقعاً جانانه ولی به زبان خودش توضیح داد که :در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را نصف می کنند،ومن هم ازاو آموختم که با دادن فرصت می توان در اوج ناامیدی، ماهیگیری هم یاد داد.

ابتدایی

صبح وقتی با حسین در راه مدرسه بودیم، با لحن خاصی به او گفتم که چقدر حیف شد که تو امروز دوشیفت هستی، وگرنه در این هوای سرد و یخبندان ،خواب بعدازظهر کنار بخاری گرم، بسیار می چسبد.او هم نگاهی به من انداخت و گفت طعنه می زنی؟مگر فقط تو امروز تک شیفت هستی؟روزهای دوشیفت خودت را به یاد نمی آوری که با چهره ای اخمو به مدرسه می رفتی؟مگر من چیزی می گفتم؟

زنگ تفریح دوم وقتی وارد دفتر شدیم،کنار آقای مدیر  شخصی نشسته بود که با لبخند خاصی به ما نگاه می کرد،سلامی کردیم و ایشان هم با خوشرویی جواب سلاممان را داد. آقای مدیر توضیح دادند که ایشان مدیر مدرسه ابتدایی هستند، امروز در نوبت عصر که پسرانه است برای یکی از معلمانشان مشکلی پیش آمده و اینجا آمده اند تا اگر امکان داشته باشد، یکی از همکاران که بعدازظهر بیکار است جای آن معلم کلاس را پر کند.

حسین و همکار دیگری که در مدرسه بود،هردو بعداز ظهر مدرسه بالا بودند و آقای مدیر و همچنین آقای مدیر ابتدایی فقط با لبخند مرا نگاه می کردند.تا آمدم عذر و بهانه ای بیاورم.آقای مدیر ابتدایی شروع کرد به تشکر کردن و من ماندم در برابر عمل انجام شده. در این میان از همه چیز سنگین تر نگاه های حسین بود، وقتی می خواستم به کلاس بروم،حسین به پشتم زد و گفت: واقعاً خواب بعداز ظهر کنار بخاری گرم می چسبد!

مدرسه ابتدایی ،در همان ابتدای روستا و نزدیک ایستگاه مینی بوس ها بود، تا به حال وارد آن نشده بودم. کوچه ای بود که در انتهای آن در ورودی مدرسه بود، وقتی وارد حیاط شدم، غوغایی برپا بود، یک عالمه پسربچه قد و نیم قد که بیشترشان هم سرهایشان از ته تراشیده شده بود در حیاط می دویدند، کمتر بچه ای را دیدم که آرام و قرار داشته باشد.در این سرما و این زمین یخ زده ،اینها چرا اینقدر پر انرژی هستند؟

با دیدن این صحنه همان جلو در  ورودی در بهتی عمیق فرو رفتم.اول چقدر زیاد هستند و دو م اینکه چقدر پر سروصدا ،آیا واقعاً می شود به این خیل پر تکاپو چیزی یاد داد؟ صدای یکی از همکاران ابتدایی مرا به خود آورد، بعد از سلام و احوالپرسی رو به من کرد گفت امروز باید برای کلاس دومی ها معلمی کنی، به دفتر برو تا آقای حسن کمیته کاملاً راهنمایی ات کند.

کمیته؟! من که با کمیته کاری ندارم!اصلاً مگر کلاس را باید کمیته تعیین کند.کمی که فکر کردم یادم آمد که خیلی وقت است کمیته جمع شده و حالا شده نیروی انتظامی ولی باز هم عقلم قد نمی داد که چرا راهنمایی را باید از یک نیروی انتظامی بگیرم. مگر این مدرسه مدیر و ناظم ندارد ؟وارد دفتر نسبتاً بزرگ مدرسه شدم و همان آقای مدیر که صبح به مدرسه آمده بود، با رویی خوش به استقبال من آمد.

از ایشان سراغ آقای کمیته را گرفتم که نگاه خاصی به من کرد و گفت ،باز کدام همکار پشت سر من از این لقب استفاده کرده است؟ آقا ما یک زمانی مسئول شورا و کمیته در روستا بودیم ولی حالا دیگر معلم شده ایم، مردم هنوز دست از سر ما برنمی دارند.خنده ای کرد و گفت در اینجا خیلی ها لقب هایی دارند که در روستا به آن معروفند.حتی مدیر شما هم لقبی دارد که حالا بماند.

زنگ خورد و آن خیل عظیم با زحمت و تلاش بسیار مدیر و ناظم و معلمان به صف شدند.مراسم آغازین بسیار کوتاه بود و سریع همه بچه ها به کلاس هایشان هدایت شدند. من هم همراه آقای مدیر به کلاس دوم رفتم.کیپ تا کیپ کلاس میز چیده شده بود و در هر میز هم حداقل سه نفر بودند، چند میزی هم چهار نفره بودند.با برپای مبصر کل کلاس بلند شدند و صلوات قرایی فرستادند.بعد آقای مدیر مرا معرفی کرد و گفت این آقا دبیر ریاضی مدرسه راهنمایی است که قبول کرده فقط امروز معلم شما باشد.

تا زمانی که آقای مدیر سر کلاس بود، همه چیز در نهایت نظم و انضباط بود ولی وقتی ایشان رفتند، چندثانیه ای فقط سکوت بود و ناگهان همچنان بمبی ، سروصدا در کلاس منفجر شد. نمی دانستم چه کار کنم؟هم تعدادشان زیاد بود و هم کلاس کوچک بود، که مجالی برای رفتن بینشان نداشتم. نمی دانم چرا فقط می پرسیدند: شما معلم مایی یا نه؟ مگر آقای مدیر به آنها توضیح نداده بود ، پس چرا می پرسیدند؟

دیدم اگر وضع به همین منوال بگذرد دیگر کنترل کلاس از دستم به طور کامل خارج خواهد شد، و این اصلاً خوب نبود، دیگر همکاران مدرسه در مورد من چه فکری می کردند؟به دنبال راه حل بودم که دیدم دو تا از دانش آموزان یکی از سمت راست و یکی دیگر هم از سمت چپ، کاملاً از کاپشن من آویزان هستند و با التماس زیاد می گویند: آقا تو رو خدا املا نگو،املا خیلی سخته!

دستشان درد نکند که بهترین راه را پیش پایم گذاشتند، البته شاید کمی بدجنسی باشد که از این خواهش معصومانه این دو بچه سوءاستفاده کنم، ولی چاره ای هم نبود، بلند گفتم دفتر ها روی میز ، می خواهم املا بگویم.جو کلاس به ناگاه عوض شد و همه شروع کردند به آماده شدن برای نوشتن و خیلی جالب آنهایی که سه نفری بودند به طور خودکار نفر وسطی رفت زیر میز و آنهایی هم که چهار نفری بودند یکی شان آمد بیرون و هر کدام رفتند و گوشه ای را برای خود انتخاب کردند، یکی روی طاقچه پنجره و یکی هم گوشه سکوی جلوی کلاس.

همه آماده ی نوشتن بودند و حتی یکی هم کتاب فارسی اش را که تقریباً جلد نداشت و مچاله شده بود برایم آورد. نکته جالب در این زمان ،همان دو نفری بودند که همچنان بر من آویزان بودند و توروخدا می گفتند. با لبخند آنها را به جایشان بردم و گفتم ، اشکال ندارد هرچه بلد هستید را بنویسید.لبخند تلخی زدند و با اکراه تمام دفترهایشان را جلویشان باز کردند.

سکوت نسبی در کلاس حاکم شد و من هم آرام آرام شروع کردم از همان درس اول املا گفتن.اوایل خوب بود ولی کمی  که گذشت عقب افتادن ها و مداد خواستن و تراشیدن های مکرر مداد و پرتاب پاک کن از طرفی به طرف دیگر در کلاس شروع شد.در این بین نگاهم به آن دو نفر بود که به من آویزان بودند، خیلی راحت نشسته بودند و چیزی نمی نوشتند. فکر کنم داشتند با ننوشتن، این کار مرا تلافی می کردند.

زنگ تفریح که خورد ،دانش آموزان اصلاً بدون توجه به من ، با سرعتی خیره کننده از کلاس خارج شدند. مات و مبهوت کتاب به دست فقط ناظر این اتفاق بودم. فقط یکی از بچه ها نرفته بود و مقابلم ایستاده بود، به خودم گفتم خدا را شکر این یکی احترام مرا نگاه داشت و صبر کرد من اول از در خارج شوم. می خواستم تشویقش کنم که گفت آقا اجازه کتابمان را نمی دهید؟ تا کتاب را از من گرفت و در کیفش گذاشت ناگهان غیب شد و از کلاس بیرون رفت و من ماندم و این تنهایی.

در دفتر گوشه ای نشسته بودم و فقط نظاره گر همکاران بودم، به دلیل اینکه مدرسه ابتدایی پنج کلاس و دو ناظم داشت، دفتر هم شلوغ تر بود، آقای مدیر که فهمید تنها هستم، استکان چایی را خودش برایم آورد و کنارم نشست. از کلاس پرسید که گفتم کار شما خیلی سخت تر از کار ما است. این بچه ها هنوز سنشان خیلی کم است و یاد دادن به آنها خیلی مشکل تر ، در همین حین یکی از همکاران که انگار صدای مرا شنیده بود، به من گفت: همین است که به ما صنایع سنگین می گویند.

آقای مدیر پیشنهاد خوبی داد و گفت همان ریاضی را با بچه ها کار کن ،کتاب ریاضی را نگاهی انداختم و تصمیم گرفتم که این زنگ را جمع کار کنم.روی تخته سه تا جمع یک رقمی نوشتم و از بچه ها خواستم در دفترشان حل کنند. هرچه قدر در املا اذیتم کردند، اینجا بچه های خوبی بودند. خیلی سریع نوشتند .ولی  وقتی حلشان تمام شد،همچون آوار بر سرم خراب شدند و تلاش زیادی کردم تا آنها را به میزهایشان برگردانم.تا آخر زنگ همین جمع ها خوب مشغولشان کرد.

واقعاً پنج تا زنگ خیلی زیاد است. تا در کلاس تکانی می خوردم زنگ تفریح می شد . زنگ آخر تازه یادم آمد که از بچه ها بخواهم خودشان را معرفی کنند. شاید نیمی از وقت کلاس به معرفی شان گذشت.خیلی جالب ابتدا یک بسم الله الرحمن الرحیم قرایی می گفتند و بعد خودشان را معرفی می کردند، بعضی ها هم نشانی برادر یا خواهرشان را که در راهنمایی بودند می دادند و با این کار به دیگران فخر می فروختند.

زنگ که خورد ،طبق انتظارم می بایست سریع تر از زنگ های قبل می رفتند ولی واکنشی بسیار متفاوت داشتند. تک تک می آمدند و از من خداحافظی می کردند و می رفتند. لبخندهایشان هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود، بعضی ها هم می گفتند آقا اجازه می شود از این به بعد معلم ما شوی.خداحافظی با تک تک بچه ها حال خاصی به من داد و غبطه خوردم به همکارانی که در ابتدایی تدریس می کنند.

در راه فقط به این فکر می کردم که واقعاً کار در مقطع ابتدایی بسیار سخت و تخصصی است. کودکی که هیچ نمی داند وارد مدرسه می شود و خواند و نوشتن و حساب کردن می آموزد.واقعاً معلمان ابتدایی کاری در حد معجزه می کنند.حالا واقعاً آن جمله طنز همکار را که گفته بود صنایع سنگین را می فهمیدم و به نظر من اصلاً این جمله طنز نیست و واقعیتی انکار ناشدنی است. معلمان ابتدایی واقعاً کارشان سنگین است و نیاز به پشتکار و دانش بالایی دارند و واقعاً من مرد این وادی نیستم.

زیرصفر

بهمن ماه بود و زمستان در اوج ، از حسین خواستم تا دماسنجی را که در وسایل آزمایشگاه است ،بیاورد و دمای هوای بیرون را بسنجد.ظهر موقع رفتن به خانه ،دمای هوا تقریباً صفر بود. پیش خودم گفتم وقتی ظهر هوا صفر درجه است ، شب هنگام حتماً زیر صفر است. البته یخ زدن همه چیز در اینجا،خود دلیلی بود برای این دمای زیر صفر.

امروز من دو شیفت بودم و حسین تک شیفت،سریع ناهار را خوردم. وقتی داشتم آماده می شدم که بروم، حسین سفره ر ا جمع کرده بود و داشت کنار بخاری محلی را مهیا می کرد که یک چرتی بزند و من با نگاهی و آهی از در خارج شدم .دو شیفت بودن را اصلاً دوست نداشتم. ولی چاره ای هم نبود، در راه فقط دانشگاه آزاد را ناسزا می گفتم که مرا مجبور به تحمل این همه سختی !! کرده بود.

از خانه تا مدرسه دخترانه تقریباً راه زیادی بود. نکته مهم آن شیب نسبتاً تند مسیر از خانه تا مدرسه بود.می بایست از میانه های روستا به بالاترین بخش روستا می رفتم. مدرسه دخترانه آخرین خانه روستا بود.گذر از شیب کوچه زرگران در حالت عادی اش سخت بود، چه برسد که حالا کاملاً یخ زده بود.البته  به مدد پوتین هایی که تازه خریده بودم کمی راه رفتن در برف و یخ برایم راحت شده بود.

از دوراهی جاده سیب چال هم گذشتم و چند خانه با مدرسه فاصله داشتم که ناودان کنار یکی از خانه ها توجهم را جلب کرد. نیمه پایینی آن شکسته بود و لوله ای حدوداً یک متر فقط به بخش فوقانی آن متصل بود.صحنه جالبی که مرا به سمت خودش کشاند،یخ هایی بود که از این نصف لوله بیرون آمده بودند. حدود بیست سانتیمتری قطر یخ همان قطر لوله ناودانی بود و از آن به بعد از یک طرف قطرش کمتر می شد. بیشتر شبیه مخروط مایل بود .

پیش خودم فکر می کردم که دمای زیرصفر باعث شده که این ناودان اینگونه یخ بزند. نزدیک شدم تا بهتر آن را بررسی کنم.وقتی از نزدیک نگاه کردم کاملاً مشخص بود که قطرات آب روی هم یخ بسته اند، یعنی یخ های قبلی مجالی برای آب شدن نیافته بودند .دستم را دراز کردم تا این یخ ها را لمس کنم. به شدت صیقل خورده بودند. تکان کوچکی به آن دادم تا ببینم آیا می توانم نوک آن را بشکنم. کمی که فشار آوردم دیدم بسیار محکم هستند. از کمی پایین تر گرفتم تا با تکانی حداقل قطعه کوچکی را از ان جدا کنم.ولی ناگهان صدای مهیبی آمد و کل یخ داخل لوله جدا شد و درست جلوی پایم با شدت به زمین خورد و تکه تکه شد، طوری که تا چندین متر آنطرف تر هم قطعات یخ پرت شدند.

کاملاً بهت زده شده بودم ،ولی عبور این استوانه یخی را در کف دستم احساس کردم.از شدت سرما تقریباً دستم بی حس شده بود.من نیمه بیرونی یخ را دیده بودم.وقتی یخ شروع به حرکت کرد درست مانند موشکی بود که از جایگاهش خارج می شد.قسمت عمده یخ درون لوله بود.آنقدر صدا هولناک بود که در صدم ثانیه صاحبخانه بیرون آمد و وقتی مرا در آن حالت دید. نگاه خاصی به من کرد و گفت:آقای معلم از شما بعیده.چکار به این یخ ها داری؟ خدای نکرده اگر روی پایت می افتاد چکار می کردی؟

با خجالت عذرخواهی کردم و به سمت مدرسه به راه افتادم. چند قدمی بیشتر فاصله نبود و خدا خدا می کردم که دانش آموزی این صحنه را ندیده باشد. کلاً هر اتفاقی در مدرسه یا نزدیکی مدرسه برای معلم بیافتد ، خطرناک است، و صد البته اگر مدرسه دخترانه باشد، خطرناک تر. خوشبختانه در حیاط مدرسه کسی نبود و پنجره ها نیز به خاطر سرمای هوا بسته بود. خدا را شکر این دمای زیر صفر یک جا برای ما منفعت داشت.

وقتی وارد سالن مدرسه شدم، یکی از دانش آموزان کلاس اولی تا مرا دید ،مکث کوتاهی کرد و ناگهان به سمت کلاسش دوید. طبق برنامه کلاسی زنگ اول با سوم ها داشتم پس چرا این کلاس اولی تا مرا دید فرار کرد؟ به حساب بچگی اش گذاشتم ولی وقتی یک دانش آموز دیگر مرا دید و مکثی کرد و جلوی دهانش را گرفت ، فهمیدم که اتفاق خاصی در من رخ داده است.

این بار دانش آموز ، فرار نکرد و فقط با دست به من اشاره کرد، کمی که دقت کردم ، داشت به دست راستم اشاره می کرد، وقتی دستم را بالا آوردم. خودم هم از ترس یکه خوردم، تنها کاری که کردم به دیوار کناری تکیه دادم . کل کف دستم قرمز بود و خون از انگشتانم می چکید.نمی دانستم چه کار کنم و فقط با ترس این منظره هولناک را نظاره می کردم.

چند ثانیه ای نگذشت که آقای مدیر و دو همکار دیگر آمدند و مرا به دفتر بردند.همهمه ای در سالن بر پا بود و کاملاً می شد فهمید که کل بچه ها پشت در دفتر هستند. آقای مدیر جعبه کمک های اولیه را آورد و شروع کرد با بتادین شستن کف دستم و یکی از همکاران هم رفت بچه ها را ساکت کند و من هم فقط مات و مبهوت دستم را نگاه می کردم.

یک خراش تقریباً مستقیم، درست از بین انگشت شصت و سبابه و به صورتی کاملاً عمود بر انگشتان، تا پایین کشیده شده بود.وقتی آقای مدیر در حال تمیز کردن دستم بود از من پرسید آیا درد هم احساس می کنی؟ برای خودم هم جای تعجب بود که اصلاً احساس درد یا سوزشی نداشتم و همین هم باعث شده بود که این اتفاق را متوجه نشوم.با سر اشاره کردم که نه.

آقای مدیر سری تکان داد و گفت چه کار کرده ای که دستت را اینگونه زخم کرده ای؟وقتی داستان آن یخ و ناودان را برایش توضیح دادم . حرکت سر و میزان تغییر زاویه اش بیشتر شد و رو به من کرد و گفت :هنوز بچه ای آقای دبیر، شانس آورده ای که زخمت سطحی است  وگرنه در این وضعیت چه طور می توانستم تو را به شهر ببریم. آقا جان ، جان هر که دوست داری دیگر از این کارها نکن!

وقتی با باند دستانم را پانسمان کرد ، تازه احساس درد و سوزش شروع شد. رو به آقای مدیر کردم و گفتم چطور بستی که درد گرفت، تا قبل که درد نداشت. آقای مدیر رو به من کرد و گفت سرما باعث شده بود که دستت بی حس شود. حالا که کمی گرم شد ،کمی هم درد می گیرد. چاره ای نیست این درد را باید تحمل کنی.البته درد و سوزش آنچنان نبود که نشود تحمل کرد.به همین خاطر بعد از چند دقیقه استراحت و نوشیدن یک فنجان چای داغ به کلاس رفتم.

به راحتی می شد علامت سوال های بزرگی را در چهره های بچه ها دید.معصومانه می ترسیدند سوال کنند و بی صبرانه هم منتظر دانستن علت بودند. چاره ای نداشتم و می بایست علت واقعی را می گفتم، البته باید تبعات آن را نیز می پذیرفتم.حضور و غیاب را انجام دادم و رو به بچه ها گفتم که چیزی نیست ، کمی کنجکاوی کار دستم داد. می خواستم یخ آویزان از ناودانی را بررسی کنم که کلاً شکست و فرو ریخت.فقط «خدا به آقا معلم رحم کرد »بود که بچه ها بین خودشان پچ پچ می کردند.

درس را شروع کردم ، نوشتن با دست راست برایم امکان پذیر نبود و به همین خاطر با مشقت زیاد با چپ روی تخته سیاه می نوشتم. البته خوش خط نبود ولی کار را پیش می برد.اواسط کلاس بود که باز به چهره های نگران بچه ها برخوردم. مبصر دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه دستتان. وقتی نگاه کردم تمام باندها قرمز شده بودند و باز هم خون در حال چکیدن از دستم بود.

به دفتر رفتم و دوباره آقای مدیر شروع کرد به پانسمان ، کمی که بیشتر به دستم نگاه کردم، بخش انتهایی زخم،عمق برش بیشتر بود و از همین قسمت خون می آمد. ضمناً محل برش درست در بخشی بود که دست باز و بسته می شد و همین باعث شده بود که خون بند نیاید. آقای مدیر رو به من کرد و گفت ، دیگر دستت را تکان نده ،یا باز و بسته اش نکن و تا جایی که می توانی بالا نگاه دار.

زنگ آخر کلاس دوم بودم که صدای در آمد. وقتی در را باز کردم همان آقای صاحبخانه همراه آقای مدیر جلو در بودند.دختر این آقا ،دانش آموز سال سوم بود و سریع رفته بود و موضوع را به خانواده گفته بود. منتظر شنیدن ملامت ها بودم، و چون جوابی هم نداشتم سرم را پایین انداختم. آقای مدیر مرا به سمت دفتر هدایت کرد وپیش خودم گفتم، این یعنی وخامت بیشتر اوضاع.

ولی در دفتر، اوضاع آنچنانی که فکر می کردم نبود. آقای صاحبخانه با رویی خوش رو به من کرد و گفت:آقای معلم کنجکاویت کار دستت داد و باعث شد دستت زخمی شود. وقتی دخترم آمد و گفت دست آقا معلم بریده و خون زیادی از او رفته ، سریع به خانم گفتم که آن شرب آلبالو را بیاور تا به مدرسه ببرم و به آقای معلم بدهم ،حتماً ضعف کرده و باید تقویت شود.

روی میز شیشه مربایی در کنار پارچی پر از شربت بود. لیوان اول را نوشیدم ، واقعاً اگر این شربت آلبالو است آنهایی که از مغازه می خریم، چیزی جز آب و شکر نیست.آنقدر لذیذ بود که لیوان دوم را هم طلب کردم و آقای مدیر هم با لبخند معنی داری برایم ریخت. با نوشیدن این شربت به واقع احساس قوت کردم.

آقای صاحب خانه رو به من کرد و گفت، درون آن شیشه هم مربای آلبالو است. امشب و فردا صبح حتماً از آن بخور تا ضعف نکنی.دستت را بالا نگاه دار تا خونش بند بیاید.مواظب باش که زخم های کف دست کمی دیرتر خوب می شوند. من مانده بودم و این همه مهربانی و صفا و صمیمیت که در این مرد روستایی موج می زد.واقعاً کلامی برای تشکر نداشتم در برابر بزرگواری ایشان.اینان حواسشان به همه چیز هست، حتی غریبه ای که از کنار خانه شان می گذرد.

اینجا دمای هوای زیرصفر است ولی انسانیت و شریف بودن همچنان در نقطه جوش است.

کولاک

زمستان با تمام قوا شروع شده بود.به نظرم از دی ماه به بعد دیگر در این منطقه خبری از باران نیست و هرچه نزولات آسمانی باشد به شکل برف خواهد بارید.زندگی در مکانی که چشم اندازی به واقع زمستانی داشته باشد،در کنار سختی هایش  لذت بخش هم هست. حداقل برای من که مدتها در منطقه ای معتدل زندگی کرده ام و برف را در زمستان آنچنان ندیده ام ،جذاب است.

جمعه غروب وقتی به وامنان رسیدم ،دلم گرفته بود.حسین نبود و می بایست امشب را به تنهایی بگذرانم.آب شدن برف ها هم مزید بر علت شد ،به همین خاطر شب خیلی زود خوابیدم.در طول هفته هم هوا آنچنان صاف و آفتابی بود که انگار نه انگار زمستان است.آب شدن برف ها  و گِل و شُل خیابان ها و مشکل راه رفتن همه دست به دست هم داده بود که این هفته برایم اصلاً خوب نباشد. برف هم فقط در دوردستها روی کوه ها بود.جایی که در دسترسم نبود.به نظرم زمستان بدون برف ، معنی ندارد.

وقتی در مورد این موضوع با حسین صحبت کردم ، باز از همان نگاه های معنی دارش به من انداخت و گفت: آخر چه کسی از نیامدن برف ناراحت می شود که تو شده ای؟کشاورزی که زمین ات نیاز به آب داشته باشد یا باغداری که درختانت تشنه اند. با مکثی نسبتاً طولانی گفتم، خودم تشنه برف هستم. نمی دانم چرا وقتی برف می بارد احساس خوبی و سرخوشی دارم.اصلاً از وقتی اولین برف آمده ،نگاهم به اینجا عوض شده .

حسین گفت: انگار هنوز بچه ای و بزرگ نشده ای ! هنوز ذوق برف داری ، من هم بچه بودم خیلی برف را دوست داشتم.همیشه منتظر آمدنش پشت پنجره می نشستم.هنوز هم از دیدن باریدن برف و همچنین قدم زدن در زیر آن لذت می برم. به او گفتم : ببین تو هم دوست داری ولی بروز نمی دهی.ولی من صادقانه می گویم که بی صبرانه منتظر برف هستم. در جوابم گفت: باشد ، امیدوارم همیشه روی مهربان برف را ببینی و آن روی دیگرش را که سخت و مهیب است را تجربه نکنی.مخصوصاً کولاک را…

چهارشنبه صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس ها رفتم.هوا ناجوانمردانه سرد بود. کلاً زمستان وامنان با رفتن آفتاب چند برابر سردتر می شد.حضور خورشید حتی با گرمای ناچیز اش باز هم غنیمتی است در برابر سوز سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می کرد. نوبت اول حاج منصور بود که با همان لبخند همیشگی اش جواب سلامم را داد و گفت برو صندلی آخر بنشین.آنقدر زود آمده بودم که به تصورم اولین نفر می بودم، ولی وقتی سوار مینی بوس شدم فهمیدم که آخرین نفر هستم.

ولی حتی با نشستن من هم مینی بوس به نظر حاج منصور پر نشده بود و حتی زمانی که کلی کیسه گونی که نمی دانم چه بود بار سقف ماشین کردند و صندوق عقب را تا جایی که جا داشت پر کردند، باز هم حاجی رضایت نداد.تازه هنوز کمی غرغر م می کرد که کنار دستش خالی است. ولی هرچه بود با فشار مسافران و چند صلوات مجاب شد که به راه بیافتد.

هنوز به کاشیدار نرسیده بودیم که هوا به جای اینکه روشن تر شود، تاریک تر شد.کلبه کَل ممد را که رد کردیم . دانه های برف بود که به شدت به شیشه مقابل ماشین می خورد. متاسفانه کنار من شیشه نبود و کل محفظه را با یک ورق آلومینیومی مسدود کرده بودند، به همین خاطر دیدی به بیرون نداشتم.ولی همین که حاج منصور برف پاک کن را روشن کرد، دانستم که این دوستان من  واقعاً رسیده اند.ولی حیف که درست در زمانی که من دارم می روم، آمدند. فقط امیدوار بودم تا جمعه که برمی گردم هنوز باشند.

شدت بارش به حدی بود که بیشتر مسافرین تعجب کردند، طوری که در همین حدود بیست دقیقه، کل جاده سفید پوش شده بود.وقتی بیشتر به بیرون نگاه می کردم ،سرعت برف ها هم بیشتر می شد. وقتی کناردستی ام به کناری اش گفت که کولاک شده، کمی خودم را جمع و جور کردم و به یاد حرف آن شب حسین افتادم.ولی وقتی بیشتر فکر کردم ، به خودم گفتم که من در ماشین هستم و این همه آدم هم در کنارم هستند. آن کولاکی که حسین می گفت مربوط به زمانی است که تنها و پیاده باشی.

در خودم بودم که ناگهان تکان شدید ماشین مرا به خود آورد. همه در حال جیغ و داد بودند و وقتی به حاج منصور نظر انداختم، فقط داشت فرمان را به راست  و چپ می چرخاند. و ماشین هم فقط روی جاده به این سو و آن سو سُر می خورد.واقعاً ترسیدم، ولی خدا را شکر به هر صورتی بود ماشین متوقف شد. وقتی صلوات مسافران تمام شد، حاجی گفت: این پیچ همیشه در سایه است و یخ آن آب نمی شود.حالا این برف های تازه هم که آن را بیشتر لیز کرده است.حواسم بود که ماشین را به سمت کوه ببرم نه طرف دیگر. وقتی طرف دیگر جاده را دیده، قبض روح شدم.دره ای بود عمیق که نمی توانستم انتهای آن را ببینم.

از آنجا به بعد دیگر تمام حواسم به جاده بود، ولی به قدری بارش برف و وزش باد شدید بود که دیدن مقابل برای من که در انتهای مینی بوس بودم کاری سخت بود.به نزدیکی های هفت چنار رسیدیم که حاجی دوباره ایستاد. این بار چه اتفاقی افتاده بود؟اینجا که جاده هموار است و به نظر مشکلی نیست. ولی وقتی یک از مسافرین گفت که اینجا بادگیر است و همیشه برف ها اطراف را به روی جاده می ریزد، باز هم بر ترسم افزون شد. حاجی به آن کسی که کنار در نشسته بود گفت پیاده و شو برو ببین وضعیت چه طور است. در این کولاک من زیاد نمی بینم.

وقتی بازگشت کاملاً سپید پوش شده بود. رو به حاجی کرد و گفت ، برف که هست، ولی فکر کنم که بشود بروی.این بار درست برعکس دفعه قبل پایان صلوات، آغازی بود بر حرکت ماشین. نه تنها من ، بلکه تمام مسافرین حواسشان به جلو بود . سکوت عمیقی در محیط حکم فرما بود،سکوتی همراه با ترس.

پیش خودم گفتم اینجا را عبور کردیم، سرازیری بعد از هفت چنار را چه کار باید کنیم ؟که ناگهان سایه ی سیاه بسیار بزرگی روبروی ماشین ظاهر شد و حاج منصور هم برای فرار از برخورد به آن کاملاً به راست گرفت و ماشین باز هم شروع کرد به لغزیدن و سُر خوردن. فکر کردم کارمان تمام است. دفعه قبل حاجی به سمت چپ کشاند و قِسِر در رفتیم ، حالا که به سمت راست رفت ، چه بلایی بر سرمان خواهد آمد؟چشمانم را از ترس بستم که ماشین با صدای مهیبی همچون گویی که درون گودالی افتاده باشد به سمت راست کج شد و متوقف گردید.

جرات باز کردن چشمانم را نداشتم ،منتظر بودم ماشین چرخیدن به پهلو را شروع کند و ما هم در فضا معلق شویم و شروع کنیم به برخورد با در و دیوار ماشین و….ولی چند ثانیه ای که گذشت هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی چشمانم را باز کردم هیچ کس در ماشین نبود ، بیشتر ترسیدم ،چیزهای بسیار عجیب و بدی در ذهنم می گذشت، تمام قوایم را در پاهایم جمع کردم و به سختی بلند شدم و با هر زحمتی بود از ماشین پیاده شدم.

اینجا دیگر کجاست؟ انگار دنیایی دیگر بود. همه چیز به صورت شبح بود. سایه هایی می آمدند و می رفتند. صداهایی را می شنیدم که اصلاً برایم قابل فهم نبود،آنطرف هم غولی سیاه در میان این اشباح ،در گوشه ای آرمیده بود.نمی دانستم در چه حالی بودم، خوابم یا بیدار؟ نمی دانم چرا همه چیز برایم به صورت حرکت آهسته بود.انگار در دنیای اشباح گیر افتاده بودم.فقط در این بین احساس کردم کسی به پشتم می زند ، وقتی برگشتم حاج منصور بود، دیگر لبخند بر لبانش نبود و فقط به سمت انتهای ماشین اشاره می کرد.

کمی که وضعیتم عادی شد ،تازه فهمیدم در این کولاک شدید چه رخ داده است. آن سایه ی سیاه بزرگ ،تانکر سوخت بود که او هم همچون ما در آن طرف جاده ، کاملاً متمایل به چپ درون شیار کنار جاده افتاده بود.ولی وقتی به مینی بوس نگاه کردم وضعیت وخیم تر بود، آنقدر زاویه خم شدنش زیاد بود که به نظرم با کوچکترین حرکتی به پهلو می خوابید.

حاجی که تا کنون این قدر جدی ندیده بودمش ، فقط می گفت هُل بدهید، و تمام مسافران البته آقایون، با تمام قوا در حال فشار آوردن به ماشین بودند.ولی هیچ حرکتی دیده نمی شد.خیلی ها هم، نظر مرا داشتند و به حاجی می گفتند اگر هُل بدهیم و حرکت کند که چپ می کند ، ولی حاجی فقط می گفت هُل بدهید.کولاک هم هر چه در توان داشت می توفید ، کار به این صورت غیرممکن بود، دو نفر به سختی به بالای مینی بوس رفتند و تمام آن کیسه ها را خالی کردند و همچنین هرچه در صندوق بود را هم خالی کردند. شاید به اندازه یک خاور بار کنار جاده خالی شده بود.

با کلی تلاش و صلوات ماشین از چاله کنار جاده به صورت عجیبی بیرون آمد. واقعاً تا مرز چپ شدن رفت ولی در لحظه آخر با یک حرکت سریع به حالت عادی برگشت.چند نفری شروع کردن به بار زدن سقف و صندوق مینی بوس، و حاجی دوباره به همه گفت که حالا برویم سراغ تانکر سوخت.ولی این یکی که نمی شد بارش را خالی کرد، به نظرم حرکت دادن این یکی اصلاً ممکن نبود .ولی باز هم در کمال تعجب با تلاش مسافران، البته با زمانی طولانیتر، این ماشین هم به حالت اول آمد،ولی با روشی عجیب، دنده عقب و ما همه از جلوی ماشین هُل می دادیم.

آنقدر کولاک شدید بود که حاجی گفت سرازیری هفت چنار را پیاده بروید ، شاید ماشین سُر بخورد. وقتی پیاده در راه بودم و شدت کولاک نمی گذاشت اطرافم را خوب ببینم، ناگهان احساس تنهایی کردم  و باز هم به یاد حرف حسین افتادم. حالا که دیگر تنها بودم و پیاده و در میان کولاکی شدید. کمی سرعتم را بیشتر کردم و خودم را به پشت یکی از مسافرین رساندم و تا انتهای مسیر در فاصله ای ثابت پشت او قدم برمی داشتم.

حدود ساعت یک رسیدم به آزادشهر ، و وقتی به خانه رسیدم ساعت دو نیم بود که با چهره بسیار نگران مادرم مواجه شدم.هرچه خواستم اصل ماجرا را بگویم دلم نیامد و گفتم که دیر راه افتادم. شب هنگام فقط به گفته های حسین فکر می کردم که این برف زیبا و بسیار نرم و لطیف ،عجب چهره ی مخوف و هراسناکی هم دارد.

نان

برف دیروز  که همه جا را سپید پوش کرده بود، هوا را نیز جانانه سرد کرده بود. غروب آقا نعمت می گفت امشب که هوا صاف می شود، یخبندان است .یخبندان را زیاد شنیده بودم و می دانستم که همه چیز یخ خواهد زد، در نتیجه فراد صبح همه این برف ها به یخ مبدل خواهند شد.شب را در کنار بخاری چکه ای که همانند دیزل صدا می داد ،به سختی گذراندم.

نزدیک صبح بود که سرمای زیاد بیدارم کرد. هرچند تمام پتو را تا بالای سرم  کشیده بودم ولی سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود.می خواستم بلند شوم که ناگهان چراغ اتاق روشن شد مجبور شدم به زیر پتو برگردم چون نور به شدت چشمانم را می زد ، خدا خیرش بدهد حسین را که فکر این مورد را کرده بود و ده لیتری نفت را پر کرده بود و پشت در اتاق گذاشته بود. وگرنه در این سرما چه کسی می توانست از منبع آن طرف حیاط، نفت بگیرد.

بعد از چند دقیقه هوا گرم شد البته در اطراف بخاری،دیگر برای خوابیدن مجالی نبود.بیرون رفتم تا آبی به سرو صورتم بزنم.طبق معمول آب قطع بود و به سراغ بیست لیتری ای که خودم دیشب پر کرده بودم و کنار دیوار حیاط گذاشته بودم رفتم.همیشه کنار دیوار چهار تا بیست لیتری بود ولی نمی دانم چرا فقط همانی را که من پر کردم فقط آنجا قرار داشت.بیست لیتری را به زحمت کنار حوض  کوچک زیر شیر آب آوردم و آن را خم کردم ،وقته به سر آن نگاهی کردم و چند ضربه هم با دست به کنار بیست لیتری زدم تا زه به عمق مفهوم یخبندانی که آقا نعمت می گفت رسیدم.در فریزر هم آب اینگونه یخ نمی بست.

در همین هنگام مادر از بالای سکو سلامی کرد و گفت می بایست بیست لیتری را به داخل خانه می بردی تا یخ نزند.با لبخندی گفتم نمی دانستم و او هم با لبخندی پر معنی گفت ، از حسین عجیب بود که یادش برود.از بیست لیتری که امیدی نبود ،به یاد پارچ آبی افتادم که همیشه در بیرون اتاق و طاقچه کناری بود.خوشبختانه لایه یخ آن نازک بود و به راحتی شکست. وقتی آب را به صورتم زدم به جای اینکه سرحال شوم ، شروع کردم به لرزیدن و به سرعت به اتاق برگشتم و خودم را چسباندم به بخاری

حسین مقدمات صبحانه را آماده کرده بود و خدا را شکر چایی هم گذاشته بود، همینکه رضایت می داد صبحانه چایی برقرار باشد برای من نعمتی بود، البته خودش فقط آب جوش می خورد.وقتی برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم هرچه لباس داشتم روی هم پوشیدم،آنقدر لایه به لایه پوشیده بودم که وقتی میخواستم بند کفشهایم را ببندم نمی توانستم خم شوم، ولی چاره ای نبود و هوا واقعاً سرد بود.حسین که خودش فقط همان کاپشن همیشگی را بر تن داشت ، با لبخندی گفت: اشکال ندارد به مرور زمان بدنت به این سرما عادت می کند،آن وقت نیاز نیست اینهمه لباس بپوشی.و من غرق در این صحبت او شدم که مگر چقدر من باید اینجا بمانم؟

کنار شیر آب بودم که آقا نعمت از روبرو آمد و طبق معمول در سلام گفتن پیشی گرفت.من هم لبخندی زدم و جواب سلامش را دادم ولی نمی دانم چه شد که خود را معلق در فضا یافتم.همه چیز با نمای آهسته داشت رخ می داد  و من هم حس بی وزنی خاصی را داشتم تجربه می کردم. ولی وقتی درد زیادی در پشت کمرم احساس کردم ،تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. با درد زیاد و به زحمت بلند شدم که با صحنه ای فجیع تر مواجه گشتم. حسین و آقا نعمت و مادر و صغرا  که نمی دانم کی آمده بودند، فقط در حال خندیدن بودند،حسین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت آقا با این شروعی که تو داری ،تا مدرسه باید سینه خیز بروی.

چندقدمی هنوز در کوچه نرفته بودیم که یکی ازاهالی که از مقابل می آمد سلامی نثارمان کرد .فقط با لبخند به چهره اش نگاه کردم و جواب سلامش را دادم ، ناگهان آسمان مقابل چشمانم ظاهر شد و بعد از چند ثانیه چهره خندان حسین در گوشه کادر نمایان گردید.به شدت وصف ناشدنی ای پخش زمین شده بودم. به حسین گفتم حداقل مرا بگیر تا زمین نخورم و اینگونه آبرویم نرود.نگاهی معنی دار به من کرد و گفت :با این هیکلی که تو داری من که هیچی چهار نفر دیگر را هم به زمین می زنی.

همان مردی که جواب سلامش مرا به این روز انداخته بود جلو آمد و دستم را گرفت تا بلند شوم،در ضمن با لبخند خاصی گفت: اشکالی ندارد ، حداقل گِلی و کثیف نمی شوی.ببین تمام گِل های کوچه یخ بسته اند. حسین رو به من کرد و گفت ،آقا جان بیشتر مواظب راه رفتنت باش، پا و لگن ات بشکند ایرادی ندارد ،فقط خوب است که گِلی و کثیف نمی شوی.آقا خواهشاً جواب سلام ها را به من محول کن.

خدا را شکر همان دو بار اول سُر خوردم و به بعد با کمی احتیاط و تمرکز ، راه رفتن برایم کمی میسر شد. البته عامل اصلی کفش هایم بود که کف ان کاملاً صاف بود و أصلا مناسب این محیط نبود.می بایست حتماً پوتین می گرفتم تا علاوه بر گرمی و محکمی اش ، آج هم داشته باشد.وقتی به مدرسه نزدیک می شدیم دقت و تمرکزم را دوچندان کردم ،چون سر خوردن در اینجا و مقابل دانش آموزان فاجعه ای بود بسیار بزرگ.

تمام دقتم را خرج کردم ولی نمی دانم چه شد ؟وقتی پایم را از روی قاب فلزی زیرین در حیاط رد کردم  باز هم سر خوردم و این بار متاسفانه به رو بر روی زمین افتادم. خدا را شکر توانستم با دستانم کمی از شدت ضربه را بگیرم.ولی تصور اینکه بچه ها مرا در این وضعیت ببیند بسیار سخت و وهم انگیز بود.سریع خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم ولی قدرتش را نداشتم سرم را بالا بگیرم و حیاط مدرسه ببینم،مطمئناً همه در حال خنده بودند و با دست مرا اشاره می کردند.ولی وقتی به حیاط مدرسه نگاه کردم ،انگار باری از دوش هایم برداشته شده بود، خوشبختانه هیچ کس به جز آقای مدیر و محمد که او هم پشتش به من در حیاط نبود.

آقای مدیر به شدت محمد را که دانش آموز کلاس اول بود ،مواخذه می کرد و محمد هم فقط قسم می خورد که کار او نیست،چون از اصل موضوع خبر نداشتم مداخله نکردم  و با سرعت از کنارشان گذشتم، همینکه کسی متوجه سر خوردن من در حیاط مدرسه نشده بود برایم کافی بود،فقط از سروصداهای آقای مدیر فهمیدم موضوع بر سر نان است و جالب این بود که آقای مدیر مجالی به محمد نمی داد و همچون تیرباری که از ضامن خارج شده باشد، او را آماج عتاب های خود کرده بود.

وقتی آقای مدیر وارد دفتر شد همچنان برافروخته بود،پیش خودم گفتم خدا را شکر انگار آقای مدیر هم مرا در آن وضع فضاحت بار ندیده است. حسین ماجرا را جویا شد و آقای مدیر توضیح داد که قرار بوده محمد دو تا نان از نانوایی بگیرد و به مدرسه بیاورد، ولی او یکی از نان ها را خورد یا به دیگران داده و فقط یک نان را به من تحویل داده است.هم من و هم حسین به او گفتیم که این موضوع اینقدر عصبانیت ندارد، خوب بچه اند و بازیگوش، هوای سرد صبح و نان گرم ، من هم اگر باشم وسوسه می شوم.

در طول کلاس محمد سرش از روی میز بلند نکرد و اصلاً به درس هم گوش نداد. احساس کردم کاری به کارش نداشته باشم بهتر است. ولی وقتی زنگ خورد و همه رفتند، فرصت را مغتنم دیدم و صدایش کردم . تا خواستم چیزی بگویم، به من نگاه کرد و گفت:آقا اجازه به خدا خودمان نان ها را نخورده ایم . پدر ما نانواست و هر وقت بخواهیم نان تازه داریم. گفتم اشکالی ندارد. پس بگو این نان را چه کسی خورده؟اگر  کسی به زور نانها را  از تو گرفته ، بگو تا آنها را به آقای مدیر معرفی کنم تا آنها تنبیه شوند.

چشمانش تر شده بود ولی به شدت داشت مقاومت می کرد که گریه نکند.مکثی کرد و سرش را پایین انداخت ،همانطور که به زمین نگاه می کرد ،گفت آقا اجازه وقتی نان را از نانوایی پدرم گرفتم و به سمت مدرسه به راه افتادم، یک دفعه دیدم که یک سگ خیلی بزرگ از پشتم می آید. آقا به خدا تو کوچه هیچکی نبود و من هم ترسیدم و شروع کردم به دویدن ، سگ هم به دنبالم آمد. آقا اجازه  همه جا یخ زده بود ، حواسم که پرت شد، خوردم زمین، به خدا نان ها را محکم گرفتم که کثیف نشوند ولی تکه ای از نان افتاد جلوی سگ و او شروع کردن به خوردن آن.

تا آمدم بلند شوم و به سمت مدرسه بیایم ،آن تکه را سگ خورده بود و باز به دنبالم آمد، آقا مجبور بودم ،آقا اجازه خیلی ترسیده بودم ، به همین خاطر باقی آن نان را برایش انداختم تا فرصتی پیدا کنم و فرار کنم.آقا اجازه اگر آن یکی را به سگ نمی دادم، همه اش را از دستم می گرفت و می خورد.حالا حداقل شما یک نان دارید، از هیچی که خیلی بهتره.تازه آقا شاید ما را هم گاز می گرفت.

آقای مدیر را صدا کردم و از محمد خواستم دوباره داستان را برایش تعریف کند.از چهره آقای مدیر فهمیدم که خیلی از قضاوت زودهنگامی که کرده بود ناراحت است.رو به محمد کرد و گفت خوب چرا این را همان صبح به من نگفتی؟ اینجا دیگر من دخالت کردم و آرام دم گوش آقای مدیر ، طوری که محمد نشود،گفتم که مگر شما مجالی می دادیدکه او صحبت کند.آقای مدیر نگاه اخم آلودی به من کرد و از کلاس خارج شد.

رو به محمد کردم و گفتم از این به بعد محکم باش و همه چیز را همان اول بگو.تا خواستم از در کلاس بیرون بیایم آقای مدیر را روبریم دیدم.رو به محمد کرد و یک تکه نان به او داد و گفت بخور تا جان بگیری ، از این به بعد هم نمی خواهد برای مدرسه نان بیاوری ، خودم از پدرت می گیرم.

چشمان محمد برقی زد و همچون تیری که از چله رها شده باشد به سمت در دوید، طوری که نزدیک  بود به دیوار برخورد کند.آن تکه نان در دست آقای مدیر ماند و او هم با نگاهی پر معنا رو به من کرد و گفت : بگیر این تکه نان را بخور،جانی نداری راه بروی و با این هیکل فقط زمین می خوری.

برف

چند روزی به دی ماه مانده بود و  بی صبرانه منتظر زمستان بودم.چون شنیده بودم اینجا برف زیاد می بارد.آقا نعمت می گفت یک وقت صبح بیدار می شوی و همه جا را سفید می بینی.به همین خاطر صبح ها وقتی بیدار می شدم سریع به سمت پنجره می رفتم تا بیرون راببینم.ولی هنوز خبری نبود.

در مسیر مدرسه پسرانه وقتی به دوردستها نگاه می کردم، ابرهای سیاه با عجله ما می آمدند، فکر کنم کار خیلی واجبی داشتند که اینقدر سریع حرکت می کردند. رو به حسین کردم و گفتم سریع تر برویم تا این ابرها خیسمان نکنند. لبخندی زد و گفت آنها حداقل یک ساعت بعد به اینجا می رسند، نگاه معنی داری به او کردم و گفتم.نه خیر ،من تجربه اش را داشته ام که در مسیر کاشیدار در کمترین زمان رسیدند و مرا کاملاً خیس کردند.این ابرها از آن جنس هستند.

وقتی وارد کلاس شدم مبصر با دستانی سیاه داشت بخاری را روشن می کرد .بخاری چکه ای که در تمام منازل و مدارس اینجا از آن در فصل زمستان استفاده می شد مکانیزم زیاد پیچیده ای نداشت. از زیر منبع نفت لوله ای نازک خارج شده بود که در زیر آن کاسه ای کوچک بود که با لوله ی نازک دیگری به مخزن کوره که آن هم فقط یک استوانه فلزی بود وصل می شد.شیر تنظیم مقدار نفت هم درست بالای منبع نفت بود. این بخاری ها فقط با پیچ منبع نفت چکه هایشان تنظیم می شد.

به هر زحمتی بود بخاری روشن شد و بعد از مدت کوتاهی شروع کرد به سر و صدا کردن، انگار موتوری بود که روشن شده بود.ابتدا ترسیدم و رفتم و سریع شیرش را بستم تا حداقل نفت به مخزن کوره وارد نشود.در همین حین مبصر کلاس بلند شد و گفت آقا اجازه ما اول شیر آن را یک سره کرده بودیم تا هم بخاری و هم لوله ها گرم شوند.نگران نباشید این صداها معمولی هستند.وقتی دیدم همه بچه ها تایید کردند، از همان آقای مبصر خواستم تا بیاید و میزان چکه را تنظیم کند.

زنگ اول در کلاسی به غایت گرم و مطبوع تمام شد.وقتی بیرون آمدم ابرها رسیده بودند ولی نمی دانم چرا کاری انجام نمی دادند.اواسط زنگ دوم بود که هوا تاریک تر شد.فکر کنم نیروهای کمکی برای ابرها رسیده بودند تا آنها را در انجام ماموریتشان یاری کنند.زنگ تفریح دوم وقتی آقای مدیر از حیاط به دفتر آمد جمله ای جالب گفت که موجبات شعف من شد،او گفت:فکر کنم این هوا برف دارد.

زنگ سوم کلاس اول بودم که یکی از بچه ها اجازه گرفت  که بیرون برود.با اکراه اجازه دادم و به ادامه درس پرداختم.بعد از مدتی وقتی وارد کلاس شد، هیبت عجیبی پیدا کرده بود.تمام سرش سپید پوش شده بود و لبخندی که دیگر از شکفتگی گذشته بود بر لبانش جاری بود. با همان حال رو به من کرد و گفت:آقا اجازه برف می آید،عجب هم می آید. همین باعث شد ولوله ای در کلاس بیفتد. با اخم رو به آنها کردم و گفتم مگر تا کنون برف ندیده اید. بنشینید سرجایتان

ولی واقعیت امر خودم هم دوست داشتم برف را ببینم. متاسفانه بنا به دلایلی پنجره کلاس درست پشت تخته سیاه بود و دیدن بیرون ممکن نبود.به دنبال بهانه ای بودم تا به سمت در بروم و کمی در را باز کنم تا بتوانم بارش برف را ببینم.زمان حل کاردرکلاس توسط بچه ها بهترین موقعیت بود،آرام آرام به سمت در رفتم و آن را باز کردم.دانه های برف که بسیار هم بزرگ بودند،خرامان خرامان در آسمان می رقصیدند و با متانتی مثال زدنی بر روی زمین می نشستند.و نکته جالب این بود که اصلاً آب نمی شدند.به طوری که می شد به راحتی آنها را شمرد.

غرق در تماشای بارش زیبای برف بودم که احساس کردم چیزهایی پشتم قرار دارند. تا برگشتم تقریباً کل کلاس با حفظ فاصله ای دقیق پشت سر من در حال دیدن بارش برف بودند.وقتی برگشتن مرا دیدند به سرعت نور سرجاهایشان نشستند. فکر کردم ،من که اینقدر مشتاق دیدن برف هستم، پس این بچه ها هم حق دارند دیدن برف را دوست داشته باشند.در را کامل باز کردم و کنار رفتم و گفتم حالا خوب ببینید.واقعاً بارش برف حس خوبی به انسان می دهد.

وقتی مدرسه تعطیل شد و وارد حیاط شدیم همه جا کاملاً سپیدپوش شده بود.برایم جالب بود که برف ها اصلاً آب نمی شدند و کاملاً همدیگر را پوشش می دادند. برف هایی که در گرگان می بارید خیلی زود آب می شد. پدرم می گفت برف اگر شب ببارد می نشیند ولی حالا وسط ظهر است واین برف ها فقط می نشینند و می مانند.در مسیر به طرف خانه صدای برف هایی که زیر گام هایمان فشرده می شدند بسیار شنیدنی و لذت بخش بود.کل روستا رنگ سفید دلنشینی به خود گرفته بود و ابرها هم واقعاً سنگ تمام گذاشته بودند و هرچه در توان داشتند می باریدند. شدت بارش بسیار بیشتر شده بود ولی در این همه غوغایی که بارش برف داشت، هیچ صدایی شنیده نمی شد و همه جا غرق در سکوت بود ،انگار برف ها اول روی صداها نشسته بودند و آنها را آرام کرده بودند.

بعد از خوردن ناهار که چیزی جز نیمرو نبود به سمت مدرسه دخترانه به راه افتادیم. تقریباً کفشهایم  در برف فرو می رفت و همین باعث می شد تا ذوق کنم. به یاد نداشتم که این مقدار برف را در این مدت بارش دیده باشم .در راه همانند کودکان دنبال جاهای می گشتم که کمی ارتفاع برف بیشتر باشد و پایم را آنجا بگذارم.در مدرسه وقتی مدیر تعجب و شعف زایدالوصف مرا دید ،لبخندی زد و گفت این تازه اولش است.انشالله اگر تا شب ببارد آن موقع می فهمی برف یعنی چه؟

در مدرسه هر زنگ تفریح به کمک خط کش ارتفاع برف را می سنجیدم ،و این حرکت من برای دانش آموزان خیلی جالب بود. ساعت یک: 10 سانتیمتر،   ساعت دو و نیم : 12 سانتیمتر    و. . . . . .غروب وقتی به همراه حسین به سمت خانه برمی گشتیم کاملاً پاهایمان تا بالاتر از مچ درون برف می رفت. تا خانه کلی از پیاده روی زیر بارش یرف و همچنین بر روی برفهای نشسته بر زمین لذت بردم. همه چیز غرق در سکوت و سپیدی بود.

شب بیشتر اوقات به پشت پنجره می رفتم تا باریدن برف را زیر نور زرد رنگ  چراغ  سر کوچه نگاه کنم. همچنان می بارید و باد هم دانه برف را به رقص وا می داشت.حسین که کنار بخاری بود با خنده ای پرسید مگر تا حالا برف ندیده ای که اینقدر ذوق زده به آن نگاه می کنی. من هم به شدت گفتم. نه ، تا به حال ندیده ام.تا به حال این همه برف را در یک نوبت باریدن ندیده ام.تنها تجربه من از برف ،توقف چند دقیقه ای قطار گرگان به تهران در ایستگاه فیروزکوه بود که تا زانو در برف فرو رفتم.

صبح با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم.فکر کردم حتماً سقف فروریخته ، تا خواستم از رختخواب بلند شوم ،حسین گفت نترس چیزی نیست .دارند برف های پشت بام را می روبند.وقتی از اتاق خارج شدم و به روی تراس آمدم منظره ای که مقابلم بود آنقدر زیبا بود که فقط ایستادم و با لذت نگاه کردم.همه جا سفید بود و چنان منظم همه جا را پوشانده بود که انگار استادی با مهارت بسیار بر روی آنها ماله کشیده و آنها را صاف و تنظیم کرده است.بسیاری همچون آقا نعمت بر روی پشت بام ها مشغول پارو کردن برف بودند.

خوشبختانه نوبت صبح کلاس نداشتم و به همین خاطر سریع لباس پوشیدم و خودم را به پشت بام رساندم.آقا نعمت تا مرا دید لبخندی زد و گفت چهره ات نشان می دهد که تا حالا اینقدر برف ندیده ای، با سر تایید کردم و از او خواستم تا پارو را به من بدهد تا من هم کمی از این کار لذتبخش را انجام دهم.نگاهی به من انداخت و گفت بلدی؟ گفت بلدی نمی خواهد ،با پارو برف ها را می ریزم پایین.

تا نیمه های پشت بام را آقا نعمت خودش روفته بود و من شروع کردم به پارو کردن نیمه دیگر.پارو را با زاویه ای حدود چهل و پنج درجه گرفتم و حساب کردم با همین حالت تا انتهای پشت بام بروم همچون بلدوزر برف ها را به پایین خواهم ریخت.اوایل خوب بود ولی وقتی به نیمه های راه رسیدم.احساس کردم وزن پارو بسیار شده و به همین خاطره هرچه در توان داشتم خرج کردم و خوشبختانه پارو همچنان به جلو می رفت.

چیزی به انتها نمانده بود که فشار را بیشتر کردم تا با سرعت بتوانم این قطعه آخری را طی کنم.نمی دانم چه شد ؟شاید پارو به چیزی گیر کرد و به تبع آن صدایی از زیر برف ها آمد و ناگهان زیر دستم خالی شد و با صورت به روی برف ها افتادم.تمام هیکلم پر از برف شد و حتی از قسمت یقه به درون بدنم هم رفت.هر طوری بود خودم را جمع و جور کردم .

وقتی برگشتم ،کاملاً معنی نگاه آقا نعمت را فهمیدم و  دسته شکسته پارو را به ایشان تحویل دادم و بعد از کلی معذرت خواهی سرافکنده راهی پایین شدم.بنده خدا آقا نعمت فقط نگاهم می کرد و همین سکوتش بیشتر عذابم می داد.به خود گفتم بهتر نبود دخالت نمی کردی وکار را خراب نمی کردی.چیزی نگذشت که آقا غلامعلی همسایه کناری آمد و پارو  اش را به آقا نعمت داد و نگاهی هم به من انداخت و گفت: پارو کردن برف بلدی می خواهد آقای دبیر،این یک را باید یادبگیری ،چون از این به بعد باید به ما کمک کنی.و از همانجا کلاس فشرده برف روبی با تدریس آقا غلامعلی برای من شروع شد.

دانشگاه

طبق برنامه کلاسی ام در دانشگاه ،روز پنجشنبه از هشت صبح تا شش و نیم غروب و هم چنین روز جمعه از  هشت صبح تا ساعت دوازده و نیم کلاس داشتم.اولین چیزی که نگرانم می کرد،ساعت تعطیلی کلاس روز جمعه بود .چون می بایست به هر طریقی شده خودم را به سرویس های روستا که حدود دو بعدازظهر حرکت می کردند برسانم.فاصله بین علی آباد تا آزادشهر و احتمال نبود ماشین ممکن بود باعث شود به مینی بوس نرسم و این یعنی جاماندن ،دیگر هیچ وسیله ای  برای رفتن به روستا نبود.

وقتی به این فکر کردم که حدود دو سال و نیم باید این اضطراب روزهای جمعه را تحمل کنم،اصلاً اشتیاقی به رفتن به دانشگاه نداشتم.درس خواند نیاز به کمی آرامش و تمرکز دارد که با این وضعیتی که من داشتم هیچکدام از آنها محقق نمی شد.بیشتر فکرم به روستا و تدریس بود ، تا تحصیل و دانشگاه .می بایست اول معلم می بودم بعد دانشجو و چقدر این کار سخت بود.

پنجشنبه صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس ها رفتم ، طبق عادت این چند وقت ،سوار مینی بوس آزادشهر شدم . در راه فقط ذهنم مشغول این رفت و آمدها بود .پنج شنبه صبح به علی آباد بروم و غروب برگردم گرگان،جمعه صبح به علی آباد بروم و ظهر از آنجا به آزادشهر بروم و باز هم از آنجا به وامنان.چهارشنبه هم از وامنان به آزادشهر و بعد به گرگان.داشتم حساب می کردم در هفته چند کیلومتر باید راه بپیمایم.تقریباً شد حدود چهارصد کیلومتر و این یعنی هفته ای یک بار تا تهران.وای چقدر من از این رفت و آمدها بیزارم.

در خودم بودم که ناگهان صدای راننده را شنیدم که گفت: علی آباد. وقتی حرکت کرد تازه فهمیدم که من  می بایست سوار ماشین های علی آباد می شدم. تا به خودم جنبیدم و به راننده رسیدم، کمی از علی آباد خارج شده بودیم.چاره ای نداشتم ،در جاده پیاده شدم و به طرف دیگر رفتم و برای  اولین ماشینی که به سمت من می آمد دست بلند کردم.پیکان وانتی بود با راننده ای بسیارتنومند.

هرچه از مینی بوس بدشانسی آورده بودم ،این مرد مهربان، اقبال من بود. او مسئول خرید بوفه دانشگاه بود و با رویی خوش مرا تا خود دانشگاه رساند. در مسیر توضیحاتی به من داد که برایم بسیار مفید بود. اول اینکه ساعت شش و نیم صبح یک مینی بوس مخصوص دانشجویان از میدان شهرداری گرگان حرکت می کند .پس دیگر نیازی نیست تا ایستگاه بیایم. دوم اینکه غروب هم بعد از پایان کلاس ها مینی بوس ها خودشان به مقابل دانشگاه می آیند.ولی در مورد دوم تاکید کرد باید زبل باشی تا از ماشین جا نمانی ، چون معمولاً شلوغ می شود.

خوشبختانه دیر که نرسیده بودم هیچ هنوز نیم ساعتی مانده بود به شروع کلاس ها ، به همین خاطر در محوطه دانشگاه کمی قدم زدم. مناظر اطراف مخصوصاً سمت جنوب بسیار زیبا بودند.کوه های سربه فلک کشیده که همه مفروش بودند با درختانی با رنگ های گونه گون،برایم جالب بود که هنوز در این زمان مقداری برگ  بر روی شاخه های خود داشتند. در سمت شمال هم که تا افق همه مزارعی بودند بازهم رنگارنگ.

وارد سالن اصلی ساختمان مرکزی دانشگاه شدم . آرام آرام رفت و آمدها زیاد شده بود و خیل دانشجویان بود که به سمت کلاس ها می رفتند.برد اصلی را یافتم و آنجا فهمیدم که اولین کلاس من که فیزیک و آزمایشگاه یک بود در کلاس شماره پنج برگزار می شود.حدس می زدم در طبقه هم کف باشد ولی بعد از کمی جستجو، مجبور شدم به طبقه اول بروم.

همان کنار راه پله سمت چپ ،کلاس شماره پنج قرار داشت.حس عجیبی داشتم، می دانستم بعد از ورود به اینجا همکلاسی هایی جدیدی پیدا خواهم کرد و چند سالی در کنار هم خواهیم بود. و همچنین درس هایی که به مراتب از تربیت معلم سخت تر خواهند بود.واقعاً موقعیت جدید و افراد جدید همیشه اضطراب خاص خودش را دارد.در کلاس بسته بود ،در زدم و با سلامی وارد کلاس شدم.همانجا جلو در بودم که تعدادی از دانشجویان که در کلاس بودند ،جواب سلامم را دادند.نگاه متعجبانه من که همراه با مکثی معنی دار بود باعث شد نگاه آنها به من هم متعجبانه شود.در همان چند ثانیه فهمیدم که اشتباه آمده ام و با گفتن ببخشید از کلاس بیرون آمدم.

به خاطر این اشتباه دوباره به طبقه هم کف رفتم و در برد اصلی کلاس را دوباره چک کردم. درست بود ،کلاس شماره پنج،حیران مانده بودم که چکار کنم؟باید از کسی می پرسیدم. وقتی به انتهای راهرو نگاه کردم اتاقی بود که رویش نوشته بود «دفتر آموزش»، به آنجا رفتم و از اولین نفری که پشت میز بود پرسیدم که ببخشید کلاس فیزیک یک کجا برگزار می شود؟نگاه معنی داری به من کرد و گفت مگر برد را ندیده ای؟

گفتم فکر کنم اشتباه شده ،این بار نگاهش اخم آلود شد و گفت آقای محترم آن جدول را ما از سیستم گرفته ایم و تا کنون هم سابقه چنین اشتباهی نبوده است.اصلاً شما از کجا مطمئن هستید که کلاس اشتباه است.سینه ام را ستبر کردم و گفتم که مطمئنم، چون در آن کلاس همه خانم هستند،هیچ آقایی در کلاس حضور نداشت. نمی دانم چه شد که چهره اش تغییر کرد و رویش را پشت به من کرد و شروع کرد به لرزیدن.

گفتم ببخشید آقا فهمیدید که اشتباه کرده اید. کاملاً معلوم بود که در تلاش است جلوی خنده خودش را بگیرد . با هر زحمتی بود رو به من کرد و گفت:آقای دانشجوی محترم ،کلاس های شما در این دانشگاه مختلط است. یعنی در کلاس هم آقا هست و هم خانم.مگر در هنگام ثبت نام این مورد را در دفترچه نخواندی؟نمی دانست که ثبت نام من چه داستان هایی داشت ،باز هم ببخشیدی گفتم و از آنجا خارج شدم.

کمی خجالت می کشیدم که وارد کلاس شوم.اصلاً به این فکر نکرده بودم که کلاس مختلط باشد. دوباره در زدم و وارد کلاس شدم. سلام کردم و نگاهی گذرا به کلاس انداختم. تعداد زیادی خانم در سمت راست کلاس نشسته بودند و من هم روی صندلی  ای در سمت چپ کلاس ، منتهی الیه دیوار نشستم.منتظر بودم که آقایون هم وارد کلاس شوند ولی هرکه وارد می شد،خانم بود و این اضطراب مرا بیشتر می کرد.نکند من تنها آقا در این کلاس باشم و باقی همه خانم باشند.

در اوج نگرانی بودم که یکی از خانم ها رو به من کرد و گفت :خوب آقای همکلاسی، اول آمدی و تا ما را دیدی سریع برگشتی،چه چیزی در کلاس دیدی که رفتی؟حالا هم چه شد که باز دوباره برگشتی؟واقعیت امر خجالت می کشیدم جواب دهم ، چون می دانستم که اینها هم مانند  آن آقا به من خواهند خندید.ضمناً من تا کنون به جز بستگان ،تجربه نداشتم با خانمی صحبت کنم.آنقدر در گوش ما خوانده بودند که نگاه به نامحرم حرام است،حتی جرات نگاه کردن هم نداشتم، چه برسد به صحبت کردن.اصلاً مگر می شود همکلاسی خانم باشد.کمی سکوت کردم ،ولی جواب ندادن هم نشان از  بی ادبی بود.

در لحظه تصمیم گرفتم و اصل ماجرا را  با صداقت گفتم که طبق حدسی که زده بودم همه زدند زیر خنده،سرم پایین بود و به این اوضاع رغت بار خود فکر می کردم که این سلسله اتفاقات دانشگاه برای من کی و کجا تمام خواهد شد؟همان خانمی که از من پرسیده بود دوباره رو به من کرد و گفت :اشکالی ندارد،نمی خواهد خجالت بکشی.راستی شما کدام تربیت معلم بودید و حالا دبیر کجایید؟با صدای ضعیفی گفتم تربیت معلم ساری بودم ،چند نفری هم گفتند که ما هم ساری بودیم.البته ساری دو تا تربیت معلم جداگانه دخترانه و پسرانه داشت.و وقتی هم گفتم آزادشهر درس می دهم باز هم دو تا خانم گفتند ما هم آزادشهر درس می دهیم.

خدا خیرشان دهد همین صحبت ها کمی مرا آرام کرد .ولی هنوز پیشانیم پر ازعرق بود و چشمانم به در خشک شده بود که حداقل یک آقا بیاید و من از این تنهایی خفه کننده خلاصی یابم.خوشبختانه به آرزویم رسیدم و آقایان یکی پس از دیگری آمدند و کنارم نشستند.سلام و احوال پرسی گرم آنها باعث شد نفس راحتی بکشم. وقتی استاد که مردی بسیار افتاده و خوش خو بود ،آمد و از همه خواست خودشان را معرفی کنند.دیدم واقعاً همه ما تربیت معلمی هستیم ،ولی چرا از بچه های کلاس ما در تربیت معلم کسی اینجا نیست؟

بعد از پایان کلاس دوباره همان خانم رو به من کرد گفت: خوب چون اول آمدی باید نماینده کلاس شوی.تا آمدم بگویم که من نیستم و اصلاً نمی توانم، نمی دانم چه شد که همه تایید کردند و این مسئولیت خطیر را به من سپردند. گفتم  که من خود کوهی از مشکلات دارم و به زور می آیم دانشگاه، این کار را به شخص دیگری واگذار کنید. یکی از آقایان از انتهای کلاس گفت:حالا که کوهی از مشکلات داری این هم روش ، این که در مقابل کوه چیزی نیست.یکی دیگر از آقایان هم گفت:چیزی نیست ،روی تخته فقط باید خوب ها و بدها را بنویسی که باز همه زدند زیر خنده و من در سکوتی عمیق غرق شدم.

وقتی همه از کلاس بیرون رفتند ،تنها نشستم و از پنجره به کوه های مقابل نگاه می کردم و به این فکر می کردم که این داستان من و دانشگاه آخرش به کجا ختم خواهد شد ؟ آیا عاقبت این اتفاقات خیر خواهد بود؟اصلاً من می توانم در این دانشگاه بمانم و ادامه تحصیل دهم؟ شروع نشده این همه داستان و اتفاق برایم رخ می دهد ، فقط خدا کند با تن و بدن سالم بتوانم مدرکم را از دانشگاه بگیرم.

مارکبری

می خواستم (ب.م.م)بزرگترین مقسوم علیه مشترک را درس بدهم.جهت یادآوری چندتا بخشپذیری از بچه ها پرسیدم که به جز یک نفر ،کسی جوابم را نداد. برگشتم عقب تر و به قول خود بچه ها یک تقسیم چکشی ساده روی تخته سیاه نوشتم و گفتم حل کنید. بخش اعظم بچه ها فقط مرا نگاه می کردند و تنها دو سه نفری مشغول حل شدند.اینجا بود که دانستم کارم در این کلاس بسیار زیاد است.

باید بازمی گشتم به مفاهیم اولیه ،چاره ای نبود .می دانستم که از بودجه بندی عقب خواهم افتاد ولی مگر می شود به دانش آموزی که حتی جدول ضرب هم بلد نیست ، مقسوم علیه و عدد اول و روش نردبانی را یاد داد.دو جلسه فقط ضرب و تقسیم گفتم و از آنها خواستم تا حل کنند. برای اینکه زیاد هم عقب نیفتم هر روز بیست دقیقه اول کلاس را از بچه ها جدول ضرب می پرسیدم و در ادامه دست و پا شکسته درس کتاب را جلو می رفتم.

هر روز با سخت گیری می پرسیدم و حتی روزهایی هم که کلاس ریاضی نداشتند، با بچه های کلاس سومی هماهنگ کرده بودم که از آنها بپرسند و به من گزارش دهند.هنوز کار به روال عادی نیفتاده بود و خیل عظیمی از بچه ها جدول ضرب را کامل بلد نبودند.کمی که بیشتر دقت کردم، احساس کردم جواب ندادن بچه ها دلیلش استرس و نگرانی آنها است ،دختر هستند و خجالت می کشند،پس باید برای این موضوع راه حلی می یافتم.

به فکرم رسید که بچه ها را گروه بندی کنم و برای هر کدام ،یک مسئول انتخاب کنم تا او از بچه ها بپرسد و نتیجه را به من اعلام کند.شاید خود بچه ها از هم بپرسند وضعیت بهتر شود. به همین خاطر همان بیست دقیقه را من روی صندلی می نشستم و سرگروه ها از بچه ها می پرسیدند.حدسم درست بود و پاسخ بچه ها خیلی بهتر بود .ولی هنوز این مشکل را داشتند که برای پاسخ دادن،فکر می کردند.جدول ضرب را باید بدون مکث پاسخ داد.

آخر های آبان بود که با بچه ها قرار گذاشتم که از این به بعد از هر نفر پنج تا جدول ضرب می پرسم و هر کس پاسخ درست دهد دیگر از او نمی پرسم و هر کس اشتباه جواب دهد جلسه بعد دوباره از او می پرسم. و این کار را تا جایی که همه بچه ها یادبگیرند ادامه می دهم.خوشبختانه از کلاسی بیست و چهار نفره فقط هشت نفر مانده بودند و هر گاه هر کدام با تلاش بسیار جواب درست می دادند و من می گفتم قبول ،کل کلاس برایش دست می زدند و او هم همچون کسی که باری از دوشش برداشته شده با فراغ بال و لبخند می نشست.

پنج نفر مانده بودند و امروز قصد کرده بودم آسان بپرسم تا اینها هم قبول شوند، چون هرچه این موضوع طولانی تر می شد فشار بیشتری بر روی آنها می بود که این اصلاً به صلاح نبود.نفر اول قبول شد و بچه ها کلی دست زدند و خوشحالی کردند. معمولاً برای اینکه استرس نگیرند به کنار میزشان می رفتم و انتهای کلاس را نگاه می کردم و می پرسیدم، در این شرایط بهتر پاسخ می دادند.

شروع کردم، شش پنج تا ؟ بلافاصله جواب داد سی تا. پرسدم،دو نه تا ؟ اما هیچ جوابی نیامد، تعجب کردم ، این که خیلی ساده است و همه بلدند، منتظر ماندم فکر کند یا شاید هم از جایی بشنود، ولی کلاس غرق سکوت بود، حتی صدای نفس ها هم نمی آمد.پیش خودم فکر کردم که شاید بچه ها هم از جواب ندادن او تعجب کرده باشند، گفتم اشکالی ندارد این یکی را ارفاق می کنم ، حال بگو سه هفت تا؟ ولی باز سکوت بود که همه جا موج می زد.

یک گام به عقب برگشتم و وقتی چهره اش را دیدم ،بیشتر تعجب کردم.کاملاً بی حرکت فقط روبرو را نگاه می کرد و هیچ واکنشی هم نشان نمی داد.نیم نگاهی به بچه ها انداختم و دیدم که آنها هم خشکشان زده و هیچ حرکتی ندارند.به یکباره من هم ترسیدم و احساس کردم اتفاق بدی در حال رخ دادن است.من هم همانجا رو به دیوار انتهایی کلاس و پشت به در ورودی و تخته سیاه خشکم زد.

فاطمه از انتهای کلاس دستانش را لرزان لرزان بالا برده بود و می خواست چیزی بگوید. اجازه دادم ولی نمی توانست بگوید و همین مرا هم بیشتر ترساند.فهمیده بودم که هرچه هست در سمت در ورودی کلاس است ولی جرات برگشتن نداشتم، برای اینکه بچه ها هم چیزی نفهمند همان وسط کلاس رو به بچه ها کردم و گفتم:چه خبره همه شما ساکت شدید. دفعات قبل بدون اجازه من هم حرف زیاد می زدید ولی حالا حتی اجازه هم داده ام ساکت هستید.

فاطمه با صدای نحیفی گفت: آقا اجازه مار کبری

این بار دیگر با تمام وجودم ترسیدم، ما کلاً ژنیکی از مار می ترسیم، پدر تعریف می کرد که پدربزرگم از مار بسیار وحشت داشته و خود او هم تحمل دیدن مار را ندارد، حالا من چگونه می توانم در مقابل مار آن هم از نوع کبری دوام بیاورم.پاهایم شروع به لرزیدن کرد، فکر کنم همه بچه ها هم فهمیدند که من هم ترسیده ام.ولی خودشان نیز همچون من بودند .به یاد آوردم که در یک برنامه تلویزیونی دیده بودم که مارها به حرکت حساس اند و اگر ساکن و ساکت باشی متوجه نمی شوند.

آرام با دست به بچه ها اشاره کردم که تکان نخورند و صدایشان نیز درنیاید.کمی که گذشت احساس کردم که نگاه بچه ها به من طور دیگر شده است.یکی دو نفر هم حتی لبخند کوچکی زدند.پیش خودم فکر کردم که این وروجک ها در این وضعیت نفسگیر می خواهند از من آتو داشته باشند.به همین خاطر تمام نیرویم را جمع کردم و با حرکتی صد و هشتاد درجه به سمت در کلاس چرخیدم.

درست وسط در  ورودی کلاس ایستاده بود و با اخم داشت مرا نگاه می کرد.خیلی عصبانی بود و آماده بود تا حرکتی کنم و واکنشی نشان دهد.شدت خشمش را می شد به راحتی از حالت چشمانش فهمید. کمی جلوتر رفتم و با احترام سلامی عرض کردم.جسه تنومندش کل چهارچوب در را گرفته بود، و چادر بسته شده به کمرش هم نشان می داد که برای کاری غیر از پرسیدن درس فرزندش آمده است.

اصلاً با آن چیزی که فکر می کردم ،بر نخوردم. ولی خشم این خانم نیز هراس انگیز بود. گفتم بفرمایید و سعی کردم  به بیرون کلاس و داخل راهرو هدایتشان کنم.چون احساس کردم گفتگوی ما در کلاس نباشد بهتر است.ابتدا مقاومت کرد و با صدای بلندی گفت: مار کبری هستم و با دست دخترش را نشان داد، جالب این بود که همان دانش آموزی بود که داشتم از او جدول ضرب می پرسیدم.

خودم از کلاس بیرون رفتم تا او هم مجبور شود به داخل سالن برگردد.تا آمدم چیزی بپرسم که با عتاب شروع کردن به صحبت کردن: آقای دبیر چرا بچه های ما رو اذیت می کنی؟چرا اینقدر به این بندگان خدا سخت می گیری؟این چه جور درس دادنه که بچه ما تو خونه از ترس شما تو خواب هم داره جدول ضرب جواب میده.آقا جان،آرامش از خونه ما رفته ،به من بی سواد میگه ازم جدول ضرب بپرس.آخه مرد مومن این جدول ضرب کجا بعداً به درد این بچه می خوره .بزرگ شد، شوهرش ازش جدول ضرب می خواهد یا غذا و…

آنقدر عصبانی بود که نمی گذاشت چیزی بگویم.فقط با صدای بلند مواخذه ام می کرد. اوضاع کمی غیر قابل کنترل شده بود که آقای مدیر آمد و این خانم را به دفتر برد.من هم می خواستم بروم که آقای مدیر اشاره کرد بهتر است به کلاس بروی و بعدا به دفتر بیایی.

وقتی وارد کلاس شدم با لبخندهای معنی دار بچه ها مواجه شدم.فهمیده بودند که اشتباه گرفته بودم و واقعاً هم ترسیده بودم. فاطمه از همان انتهای کلاس بلند شد و گفت آقا اجازه مار کبری واقعاً مثل مار کبری ترس دارد.اخمی کردم و گفتم حق ندارید در مورد والدین دیگران اینگونه صحبت کنید. ایشان از کار من ایراد گرفتند که بعداً برایشان توضیح خواهم داد.فقط مشکل من گویش شما در مورد مادر بود که مرا به این اشتباه انداخت، از این به بعد بیشتر حواسم را جمع می کنم.

در دفتر آقای مدیر هرچه تلاش کرده بود نتواسته بود مادر کبری را آرام کند و من هم هرچه در چنته داشتم خرج کردم ،ولی قانع نشد که نشد.همانجا این موضوع که چگونه بتوانم درس ریاضی را با زندگی روزمره بچه ها پیوند دهم ذهنم را درگیر کرد. واقعاً ریاضی تمرین فکر کردن و مسئله حل کردن است و شاید برای همه موضوعات آن نتوان ما به ازای بیرونی پیدا کرد.

بعد از رفتن مادر کبری وقتی موضوع را برای آقای مدیر و دیگر همکاران تعریف کردم، داشتند زمین را از خنده چنگ می زدند. در آن سال هر وقت می خواستم به کلاس اول بروم آقای مدیر با لبخندی می گفت مواظب رفتارت در کلاس باش تا مارها سراغت نیایند.