پرنده

هوا چنان سرد بود که بخاری کلاس یارای گرم کردن نداشت و همه داشتیم می لرزیدیم. بیرون هم که همه جا سفید پوش بود و برف همچنان می بارید. زنگ آخر بود و حل تمرین ،هوای سرد و بی حوصلگی بچه ها و حل نشدن تمارین به شکل درست در پای تخته باعث شده بود که همه منجمد شویم.

زنگ خورد و بچه ها با همان حال یخ زدگی به سمت خانه به راه افتادند ،اصلاً زنگ خوبی نبود و فکر کنم هیچ کس هم چیزی از این تمارین یاد نگرفت.باید جلسه بعد همه چیز را دوباره از ابتدا انجام دهم تا شاید برخی چیزی دستگیرشان شود.

همکاران همه با مینی بوسی که به زنجیر مسلح بود به شهر رفتند و من هم پیاده به سمت خانه به راه افتادم. قدری از شدت بارش برف کاسته شده بود و همین باعث شد بتوانم از دیدن مناظر زیبای زمستانی روستا لذت ببرم.خانه های گلی که برف بام هایشان را سپید پوش کرده بود در کنار درختانی که در برابر برف همه تعظیم کرده بودند صحنه ای زیبا ساخته بود.

در میان این همه خانه با سقف های مسطح ،فقط یک خانه بود که سقفش شیروانی بود، خانه ای دو طبقه که ظاهرش اصلاً به روستا نمی آمد و همچون تافته ای بود جدا بافته، وقتی به مقابلش رسیدم صحنه ای بسیار عجیب و در همان حال جالب دیدم.

دسته ای گنجشک که فکر کنم از سرمای زیاد کلافه شده بودند  کاملاً مرتب کنار هم بر لبه شیروانی نشسته بودند. نمی دانم داشتند در چه موضوعی با هم گفتگو می کردند ولی هرچه بود زیاد حواسشان به من نبود. خیلی کنار هم جفت نشسته بودند و فکر کنم ،دلیلش هم هوای سرد بود.هرچه بود در جمع خودشان بودند و زیاد از اطراف خبر نداشتند.

از فرصت استفاده کردم و آرام دوربین را از کیف درآوردم و روشنش کردم. از این می ترسیدم که صدای روشن شدن دوربین فراری شان دهد ولی خوشبختانه چنان گرم در صحبتهایشان بودند که اصلاً متوجه من نشدند.زوم کردم و چند عکس گرفتم .ولی زیاد به دلم ننشست .چون همه را نتوانستم در کادر قرار دهم .به همین خاطر آرام به طرف راست ساختمان  حرکت کردم تا بتوانم همه را در کادر داشته باشم.

دوباره زوم کردم و اینبار همه در کادر بودم تا آمدم شاتر را بفشارم که صدای هیاهویی از پشت سرم شنیدم و در یک لحظه همه به پرواز درآمدند و کادر خالی شد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم با صحنه ای دهشتناک مواجه شدم که در همان دم قالب تهی کردم.

تعدادی از بچه ها بودند که سنگ به دست چنان به طرفم می دویدند که نمی دانستم چه کنم.در چند متری من همه شروع کردند به پرتاب کردن سنگ ها و من مانده بودم که کجا پناه بگیرم،تنهاکاری که کردم نشستم چشمانم را بستم و دستانم را روی سرم گذاشتم تا حداقل ضایعاتی را که بر من وارد خواهد آمد را کمتر کنم.ولی چیزی احساس نکردم ،نه برخوردی ،نه سنگی و نه حتی دردی.

وقتی چشمانم را باز کردم ،فقط بچه ها را دیدم که داشتند به طرف آسمان سنگ پرتاب می کردند، وقتی به خودم آمدم تازه فهمیدم من هدف آماج این سنگ ها نیستم و همان کناره شیروانی است که ناجوانمردانه در حال گلوله باران است.نهیبی به بچه ها زدم و از آنها خواستم دست از این کار زشت بردارند.

ناگهان همه ساکت شدند و دست از سنگ پرانی برداشتند و فقط به من نگاه می کردند. یکی از آنها گفت آقا اجازه شما بلد نیستی گنجشک بزنی چرا ما را دعوا می کنی. به جای اینکه سنگ برداری بزنی تازه داری عکس می گیری.

مغموم با چهره ای در هم و تا حدی عصبانی پیش خود فکر کردم که بیشتر از ریاضی این بچه ها به چیز های مهم تر ی نیاز دارند که باید بیاموزند.همانجا همه را به سمت خانه هایشان روانه کردم ،غرغر کنان رفتند و من ماندم که بعد از این در کلاس باید بیشتر به این بچه ها حواسم باشد و فقط ریاضی را نبینم.

نظر سنجی

سلام

حدود چهار سال است که در این سایت خاطرات خود را می نویسم و تعداد آنها از دویست گذشته است.بعد از این مدت ،دانستن نظر مخاطبان گرامی برای ادامه مسیربسیار برایم مهم است.اگر لطف فرموده و در نظرسنجی که در فهرست سمت راست قرار گرفته شرکت نمایید مزید امتنان است.

ضمناً هرگونه پیشنهاد یا انتقاد که به نظر مبارکتان می رسد را از طریق نظرات همین متن برایم ارسال نمایید بینهایت سپاسگذار خواهم بود.(متن ها با نظر شما نمایش داده خواهد شد.)

سپاس بیکران

درپناه حق

فرامرز انتظاری

ماوریک

دستگاه معادلات خطی از آن سری درس هایی است که بیشتر بر تکنیک استوار است و روش حل آن هم چیز پیچیده ای نیست. ولی نمی دانم چرا اکثر دانش آموزان در حل کردن آن زیاد اشتباه می کنند. فکر می کنم بیشتر به خاطر این است که مفهوم را اصلاً درک نمی کنند و منظور از حل آن را نمی فهمند.

کتاب مثالی از دو خط زده و با رسم شکل مفهوم جواب دستگاه را رسانده ولی وقتی کمی فکر کردم ، تصمیم گرفتم کمی درس را برای بچه ها جذاب کنم. به همین خاطر همان مثال کتاب را به حرکت تانک دشمن و شلیک موشک «ماوریک» تشبیه کردم.

همین باعث شد گوش های بچه ها تیز شود و سراپا حواس شان به تخته باشد. کنار معادله خط اول نوشتم تانک و کنار معادله خط دوم نوشتم ماوریک. خط مربوط به تانک را رسم کرد و به بچه ها گفتم این مسیر حرکت تانک است، بعد پرسیدم به نظر شما موشک با این معادله کجا به تانک برخورد می کند؟

بچه شروع کردند به نظر دادن ، یکی گفت همان وسط می خورد و منفجرش می کند،آ ن یکی گفت نه آقا اجازه سرعت موشک بیشتر است و همان اوایل به تانک می خورد. در ما بین این همه نظر ، یکی از بچه ها گفت آقا اجازه خط ماوریک را رسم کنید تا جایی که برخورد می کند مشخص شود. خوشحال شدم که یکی جواب را به درستی گفت و همه بچه هم تصدیقش کردند.

خط مربوط به موشک را نیز رسم کرد و محل برخورد مشخص شد.وقتی مختصاتش را نوشتم، همه بچه ها هورا گفتند، تعجب کردم ،به همین خاطر یکی گفت خوب آقا اجازه زدیم ش برای همین هورا کشیدیم. همانجا به بچه ها گفتم منظور از حل دستگاه معادلات خطی که خواهم گفت پیدا کردن همین نقطه و مختصاتش است ولی بدون رسم شکل.

روش حذفی را توضیح دادم و مثال کتاب را روی تخته نوشتم تا بچه ها حل کنند. در همین حین یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه این خط ها فقط مسیر حرکت را نشان می دهند، سرعت تانک با موشک فرق می کند، شاید موشک زودتر از تانک عبور کند. کمی صبر کردم تا بچه ها مثال را حل کنند ، بعد توضیح دادم که من این را برای اینکه بهتر بفهمید گفتم و گرنه شلیک موشک و هدف گیری کاری خیلی پیچیده ای است.

باز هم از من پرسیدند که کمی توضیح دهم ، هرچه کردم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و درس را رها کردم و شروع کردم به توضیح در مورد موشک ماوریک.

ماوریک در اصل از سری موشک های هوا به سطح است که معمولاً روی هواپیماهای جنگنده سوار می شود البته در زمان جنگ تحمیلی متخصصان ما توانسته بودند آن را بر روی هلیکوپتر کبرا هم تعبیه کنند. این موشک مخصوص هدف های بزرگ مانند تانک و زره پوش و مخازن سوخت است .حتی برای هدف قرار دادن کشتی هم قابل استفاده است.

این موشک از طریق دوربین تلویزیونی که رویش قرار دارد توسط خلبان با توجه به کنتراست بالا بر روی هدف قفل می شود. و پس از شلیک توسط کاربر قابل هدایت نیست به همین خاطر هدف گیری با آن سخت و نیاز به مهارت بالا دارد. در زمان جنگ تحمیلی بسیاری از این موشک برای انهدام اهداف مهم توسط کبرا های هوانیروز استفاده شده که معروف ترین آن هدف قرار دادن رادار مهم بصره بود.

بچه ها چنان غرق در توضیحات من بودند که حتی یک نفرشان هم تکان نمی خورد.باز هم به این فکر فرو رفتم که چرا این حواس جمعی درباره درس اتفاق نمی افتد. تا خواستم دستگاه دوم را پای تخته بنویسم یکی از بچه ها پرسید کنتراست چیست؟ خیلی کوتاه توضیح دادم ،زیرا هنوز کلی کاردرکلاس مانده بود که باید حل می کردیم.

تا به بچه ها گفتم شروع کنید به حل این دستگاه باز یکی از بچه ها پرسید با آن دوربین روی موشک می شود انفجار را هم دید. باز خیلی کوتاه پاسخ دادم که خیر ،ماوریک از دسته موشک هایی است که زمانی که از هواپیما جدا می شود دیگر هدایتی روی آن نیست و به طرف هدف قفل شده می رود.

به هر زحمتی بود سه تا دستگاه در کلاس و در بین انبوهی از پرسش های بچه ها در مورد ماوریک حل کردیم که زنگ خورد و حدود چهار تا دستگاه دیگر ماند.درست بود کم حل کردیم ولی به زعم خودم تلاش کردم تا حداقل کمی در خاطرشان بماند.

بعد از تعطیلی مدرسه و در راه خانه تعدادی از بچه ها را دیدم که در مزرعه کنار مدرسه در حال سنگ پرانی بودند. کمی که دقت کردم دیدم چند قوطی حلبی روی دیوار کوتاه گلی انتهای مزرعه گذاشته بودند و در حال هدف گیری و پرتاب بودند. وقتی از کنارشان می گذشتم شنیدم که به هم می گفتند .کنتراستش کم است و ماوریک های ما هیچ کدام به هدف نمی خورد. باید قوطی های رنگی پیدا کنیم  تا ماوریک روی آن قفل کند.

جلسه بعدی اتفاق جالبی افتاد ، جلسه حل تمرین بود و باید دستگاه ها را حل می کردیم ، اولین دستگاه را پای تخته نوشتم و اولین اسم را خواندم تا بیاید حل کند.در راه وقتی می آمد به بچه ها گفت ، دعایم کنید تا ماوریک خوب روی هدف قفل کند. خنده ام گرفته بود ولی جلوی خودم را گرفتم. آمد و کاملاً درست حل کرد و موقع نشستن هم سینه اش را جلو داد آرام به بچه ها گفت زدمش ، کنتراستش خوب بود.مهارت خلبان را دیدید.

دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و همین باعث شد کلاس هم به هوا برود. در آن کلاس دستگاه معادلات خطی به ماوریک معروف شد و خدا را شکر تعداد اشتباهات بچه ها خیلی کمتر از کلاس های دیگر بود . ولی باز هم تعدادی بودند که خوب نتوانسته بودند ماوریک را روی هدف قفل کنند.

سعید

با تمام قوا داشت به درس گوش می داد ولی همچنان قطره های ریز اشک از کنار چشمانش سرازیر بود.مقاومت می کرد تا به هق هق نیفتد و در این میان هم نمی خواست درس را  متوجه نشود. شخصیتش نه اجازه می داد که واقعاً گریه کند و نه نسبت به درس بی خیال باشد.

همان ابتدا که وارد حیاط مدرسه شدم به سویم دوید و خبر از امتحان ثلثش را گرفت. اضطراب در چشمانش موج می زد.پاسخش را موکول کردم به کلاس و از همان زمان ورود به کلاس نگاه سنگینش را می توانستم احساس کنم.

کل کلاس  دوازده نفر بودند که سه نفر تجدید شده بودند. وقتی نمره ها را می خواندم زیرچشمی  واکنش آنها را زیر نظر داشتم.نکته جالب این بود که تعدادی از آنها که نمره قبولی گرفته بودند مثل حرکات بعد از گل فوتبال واکنش نشان می دادند، البته بی صدا!! وقتی نمره آنانی را که قبول نشده بودند را خواندم واکنش آنها هم جالب بود.انگار نه انگار و همچنان لبخند بر لبانشان جاری بود .یکی میانگین نوبت ۳ شده بود و دیگری کمی زحمت کشیده بود و ۵ گرفته بود.ولی حتی چین کوچکی هم بر روی صورتشان تشکیل نشد.

سعید آخرین نفر دفتر نمره بود .دل خواندن نمره اش را نداشتم.مستمر با کمی ارفاق ۱۰ شده بود ولی امتحان ثلث را ۸گرفته بود و این یعنی تجدید.وقتی نمره اش را خواندم همانطور که ایستاده بود ماند و چندلحظه ای فقط زل زد به من. جو کلاس برایش به قدری سنگین شد که توان نفس کشیدن  نداشت.من را هم در این بهت به درون خود برد.نمی خواست گریه کند و حتی سرش را هم روی میز نگذاشت .فقط مرا نگاه می کرد.ولی بعد از مدت کوتاهی فقط اشک های بی صدایش بود که کتاب ریاضی اش را تر می کرد.

بعد از خواندن نمره ها با بچه ها صحبت کردم تا عزمشان را جزم کنند برای ثلث دوم و این کمبودها و نقصان ها را جبران کنند .به آنها گفتم همه چیز را باید از دوباره شروع کرد تا به نتیجه رسید .به جرات تنها کسی که به تمام حرف هایم گوش می داد سعید بود. چشمانش گواه بر تصمیمی بود که گرفته بود.اشک هایش را پاک کرد فقط به من نگاه می کرد.

در دفتر مدرسه،لیست را به مدیر تحویل دادم و تا خواستم بنشینم مدیر کنارم آمد و در مورد وضعیت بد خانوادگی سعید توضیح داد.پدر و مادرش به شهر می رفتند و کارگر رستوران بودند و سعید همراه تنها مادربزرگش در خانه می بایست از خواهر شش ساله اش هم مراقبت کند.ضمناً در ایام تعطیل و تابستان خود نیز سر کار می رفت تا بتواند خرج مدرسه اش را تا حدی در بیاورد.حالم دگرگون شد .تمام زنگ تفریح در خودم بودم و با خودم کلنجار می رفتم. حتی یک لقمه صبحانه هم نخوردم.چنان درگیر سعید بودم که هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.

همه همکاران که به کلاس رفتند. به آقای مدیر گفتم این بار می خواهم تصمیم سختی بگیرم که با آن از ته دل موافق نیستم.ولی هرچه فکر می کنم چاره ای جز آن کار ندارم.سعید را بگو بیاید و از او تعهد بگیر که ثلث بعد نمره کمتر از ۱۲ نگیرد تا برایش کاری کنم.

سعید آمد و لرزان مقابل  آقای مدیر ایستاد. مدیر بر روی یک برگه کاغذ چیزهایی نوشت و به سعید داد و گفت آن را بلند بخواند و بعد امضا کند.سعید با صدای لرزان شروع کرد به خواندن:

اینجانب سعید ***** فرزند عباس دانش آموز کلاس دوم راهنمایی مدرسه *****تعهد می دهم که نمره ریاضی ثلث بعدی من از ۱۲ کمتر نباشد و گرنه هم مدیر و هم دبیر ریاضی می توانند هر اقدامی انجام دهند.

مات و مبهوت فقط ما را نگاه می کرد و مانده بود چه بگوید و چه بکند. مدتی در سکوت گذشت و بعد آقای مدیر گفت این برگه تعهد را امضا کن و در این مورد هم با هیچ کس حرف نزن تا دبیر ریاضی به خواهش من این ثلث تو  را قبول کند.فقط یادت باشد ثلث بعدی نباید کمتر از ۱۲ بشوی.

بر بهتش افزون شد و علاوه بر نداشتن قدرت تکلم یارای ایستادن هم نداشت و بر روی صندلی کنار دیوار ولو شد. باز هم اشک های همچون مرواریدش بود که از چشمان کوچکش می غلطید و می درخشید و پایین می آمد. حیران شده بود و پریشان ولی این بار از شوق ، می شد به راحتی از چهره و چشمانش فهمید.

نمره مستمرش را ۱۲ کردم و به او گفتم این دو نمره را از ثلث بعدی ات قرض می گیرم و به همین خاطر در تعهد نوشته شده که باید دوازده بگیری.میانگین ۱۲ با ۸ برابر با ۱۰ می شود و این یعنی قبولی، برو و تلاشت را دوچندان کن.

برگه تعهد را امضا کرد و تحویل مدیر داد و رو به من کرد و قول داد که ثلث بعد نمره ی بهتر از ۱۲ بگیرد .تشکر فراوان کرد و دوان به سمت آبخوری رفت و آبی به سرو صورتش زد و چند قدمی هم در حیاط راه رفت تا حالش بهتر شود و بعد به کلاس رفت.

مانده بودم که آیا کاری که انجام دادم درست بوده ؟آیا این با عدالت همخوان است؟آیا قانون را زیر پا گذاشته ام؟در شغل ما اینجا ها  بزنگاه است که گرفتن تصمیم درست در آن بسیار سخت است. فقط امیدوار بودم که در ثلث بعد نمره اش را جبران کند تا به هدفم رسیده باشم و واقعاً کمکش کرده باشم.

تجربه

حدود ساعت چهار و نیم بود که صدای رفتن بچه های کلاس کناری بچه های کلاس من را هم به جنب و جوش انداخت. تعداد بسیاری از آنها از روستاهای اطراف می آمدند و باید زود می رفتند که به تاریکی نخورند. هر چه سعی کردم تا تمرکز شان را جمع کنم ، نشد که نشد،هرچه فریاد داشتم در درونم بر سر همکارانم زدم که چقدر زود تعطیل کردند،مخصوصاً آقای مدیر. اصلاً اوضاع کلاس قابل کنترل نبود به همین خاطر من هم کلاس را تعطیل کردم.

از اینکه مدیر و باقی همکاران حتی برای خداحافظی هم مرا صدا نکردند و رفتند خیلی ناراحت شدم و از اینکه مرا با ماشین نبردند خیلی هم عصبانی بودم. هرچه با خود فکر می کردم که مگر کاری کرده ام که از دست من دلخور هستند ، عقلم به جایی قد نمی داد. وقتی از کلاس بیرون آمدم دانش آموزی را دیدم که قفل در دست منتظر من است. در را بست و قفل کرد و دوان دوان به سرعت از مدرسه دور شد و رفت.

به کنار جاده آمدم. ساعت یک ربع به پنج  شده بود و در خط افق ،خورشید بسیار زیبا داشت خداحافظی می کرد.مدتها غروب آفتاب را فقط در کوهستان دیده بودم، یا در میان دره ای گم می شد و یا پشت ستیغ کوهی مخفی می گشت و یا در میان ابرها غروب می کرد. به همین خاطر غروب خورشید در خط مستقیم افق بسیار برایم جالب بود.تنها فرق غروب خورشید در دشت و کوهستان این است که اینجا خورشید خیلی دورتر غروب می کند و در کوهستان به نظر رفتنش سریعتر است.به همین خاطر نمی دانم چه مدت محو در غروب خورشید بودم.

از ماشین خبری نبود ،طبق عادت گذشته پیاده به راه افتادم تا احتمالاً در مسیر ماشین برسد و سوار شوم.هوای دم غروب و تصویر بسیار زیبای خورشید در خط افق منظره ای بدیع و دلنواز ساخته بود که چشم از دیدنش سیر نمی شد.هوا کمی سرد بود ولی قابل تحمل و بوی خاکی که از مزارع شخم زده به مشام می رسید بسیار لذت بخش بود.در کنار خط افقی که آسمان و زمین را به دو قسمت تقسیم کرده بود از دوردست کوه های سربه فلک کشیده هم خودنمایی می کردند. با حسرت به آنها می نگریستم و خاطرات پیاده روی های مابین روستاهای کوهستانی در سال های گذشته در ذهنم نقش می بست.

صدای اذان که از دور دستها شنیده می شد پایان روز را خبر می داد و من در امتداد جاده ای که مستقیم بود هرچه نگاه می کردم خبری از ماشین نبود.آنقدر جاده های پرپیچ و خم کوهستانی را دیده بودم که مستقیم بودن این جاده تا حدی برایم غیرمنتظره بود.ساعت پنج و ربع شده بود و من همچنان در راستای جاده در حال رفتن بودم. نگاهی به پشت انداختم .نور کوچکی از دور سوسو می زد. خوشحال شدم که بالاخره ماشین رسید.کنار جاده ایستادم و دستم را بلند کردم. بدون کوچکترین تغییری در سرعتش از مقابلم گذشت و من فقط مات و مبهوت در راستای جاده با چشمانم دنبالش می کردم.

تاریکی هوا باعث شده بود که به سرعتم بیافزایم ، تقریباً بین حالت دو و پیاده روی بودم.تاریکی نگرانم نمی کرد ولی دیر رسیدن به خانه و نگرانی اهالی خانه بیشتر ذهنم را درگیر کرده بود.طبق محاسباتم شاید دو ساعت طول کشد تا به جاده اصلی برسم و از آنجا هم تا خانه حدود نیم ساعت راه است و این یعنی حدود ساعت هشت به خانه خواهم رسید .

ساعت یک ربع به شش شده بود و من هنوز در راه بودم. چندین ماشین آمدند ولی هیچکدام توقف نکردند و رفتند.از همه بدتر تا مرا می دیدند بر سرعتشان می افزودند و زوزه کشان از کنارم می گذشتند.تا جاده اصلی حدود ده کیلومتر راه بود و در این یک ساعت احتمالاً نیمی از راه را آمده بودم. زیپ کاپشن را کشیدم و عزمم را جزم کردم چون کاملاً مطمئن شده بودم که در این وادی هیچ کس به فکر من نیست و خودم باید بروم تا به مقصد برسم.همینکه این تصمیم را گرفتم بر تعداد ماشین های عبوری افزون شد ولی بر بی توجهی آنها افزون تر.

ساعت به شش رسید.دیگر به پشتم توجهی نمی کردم و هیچ نوری مرا به سمت خود نمی خواند،فقط هدفم رسیدن به جاده اصلی بود .ولی وقتی ماشینی چند متر جلوتر توقف کرد و شروع کرد به دنده عقب آمدن سمت من با تعجب ایستادم. در جلو باز شد و در آن تاریکی کسی به من گفت:آقا اجازه بفرمایید. کمی که دقت کردم ،احمدرضا بود که به همراه پدرش داشت به شهر می رفت.

وقتی سوار شدم بهت در چشمان پدر و خود احمدرضا به وضوح مشاهده می شد.تا سلام کردم ،پدر احمدرضا خیلی سریع جواب سلامم را داد و با چهره ای متعجب پرسید ،تا اینجا را پیاده آمدی؟بادی به غبغب انداختم و گفتم بله.من زیاد پیاده می روم و این مسیر برایم چیزی نیست.با عصبانیت گفت :کار خیلی اشتباهی کردی.خیلی بی کله گی کردی .از شما که اینهمه درس خواندی اینکار عجیب است.ما که بچه اینجا هستیم از این کارها نمی کنیم، حالا شما این موقع شب و در دل این تاریکی داری پیاده می روی .

مانده بودم که چه بگویم ،مگر کار خلافی کرده ام که اینگونه مرا توبیخ می کنید، مگر اینجا پیاده رفتن در جاده جرم است؟ می خواستم این سوالات را که در ذهنم بود بپرسم که باز با همان التهاب شروع کرد به صحبت کردن و هرچه جلو می رفتیم اوج عصبانیتش بیشتر می شد و صدایش بالاتر می رفت. مدتی در سکوت گذشت و همین کمی آرامش کرد. احمدرضا هم که در پشت فقط نظاره گر ما بود.

 آرام تر که شد رو به من کرد و  با لحنی متفاوت از قبل و این بار خیلی مهربانتر گفت:آقای دبیر جان،این جاده در روزش زیاد امنیت ندارد چه برسد به شب آن. دزدی در اینجا زیاد است ، حتی چندین مورد خفت گیری هم داشته ایم. اینجا هیچ کس در شب کسی را سوار نمی کند. چقدر موتورسوارهایی که در این مسیر گیر دزدان و راهزنان افتاده اند.مسیر مستقیم و فاصله از شهر و جاده اصلی و همچنین قومیت های مختلف این منطقه را کمی ناامن کرده.البته پاسگاه سر خط خیلی حواسش است ،ولی اینجا بین روستاها زیاد دعوا می شود و خیلی ها هم در کنار زمین هایشان کتک خورده اند.

ترس بر من مستولی گشت و پاهایم شروع به لرزیدن کرد.پیاده در آن تاریکی شب اصلاً خوف نداشتم ولی حالا با این چیزهایی که پدر احمدرضا تعریف کرد به عمق فاجعه پی بردم .حرف نمی زدم و همین طور فقط به جاده نگاه می کردم و می لرزیدم. در جاده اصلی و نزدیک شهر بودیم که فکر کنم فهمیدند که من به شدت ترسیده ام ، به همین خاطر پدر احمدرضا شروع کرد به صحبت از چیزهای مختلف و سعی داشت مرا هم به حرف بکشد.

بنده خدا مرا تا درب خانه رساند و کرایه هم نگرفت.فقط موقع خداحافظی با لبخند معنی داری گفت :آقای دبیر همه جا مانند هم نیست. بیشتر مراقب باش و از امروز تجربه کسب کن.من هم فقط با سر تایید کردم و به خودم نیز قول دادم که دیگر چنین کارهایی نکنم.

میلیون

هوا خیلی سرد شده بود و ابرها به سرعت داشتند خودشان را به سمت ما می رساندند. هر وقت از پنجره بیرون را نگاه می کردم بر نگرانی ام افزون می شد که خدا کند باران نیاید و گرنه تا خانه که در روستای مجاور است، چگونه پیاده بروم و سرما نخورم. تازه حدود سه چهار میلیون خرج کرده ام تا کمی حالم بهتر شود. واقعاً این آمپول های پنی سیلین یک میلیون و دویست خیلی درد داشت ،آنهم سه تا در سه روز

اوضاع از آنچه فکر می کردم بسیار متفاوت تر شد. در حدود دوساعت چنان برفی بارید که همه جا سپیدپوش شد و حتی دانه ای از آن نیز قصد آب شدن نداشت.ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی وارد حیاط مدرسه شدم برف تا ساق پاهایم می رسید .آنقدر در باریدن عجله داشت که انگار فقط وظیفه اش تخلیه کوله بار پر برفش در همین جا و همچنین زمین گیر کردن من بود.

باد هم که یار همشگی برف است به یاری اش شتافت و کولاکی به پا شد. همان مقابل در ورودی مدرسه ایستادم و به راهی که در برف و کولاک گم بود نگریستم و با خود اندیشیدم که اگر این مسافت حدود پنج کیلومتری را سالم به منزل برسم این بار حدود ده میلیون باید خرج کنم تا حالم خوب شود.

دانش آموزان همه خود را در چادرهایشان پیچیده بودند وبا سرعت به طرف خانه هایشان می رفتند .آقای مدیر هم درها را قفل کرد و یک تعارف خشک و خالی و خیلی سریع به من کرد تا به خانه شان بروم و بعد دوان دوان به سمت خانه خود که در نزدیکی مدرسه بود رفت.

در اوج ناامیدی بودم و در حال جفت و جور کردن شال و کلاهم بودم که صدایی مرا به خود خواند .گفت:آقای معلم، می دانم می خواهی به روستای مجاور بروی ،بیا باهم برویم.پیاده رفتن در این اوضاع هوا کار بسیار سختی است.حتماً مریض می شوی.

منبع صدا کمی با من فاصله داشت و کولاک باعث شده بود که نتوانم خوب ببینمش ، پیش خود فکر کردم خدا را شکر که در این وضعیت وسیله ای برای رفتن پیدا شد.بسیار شادمان خودم را به صدا رساندم ولی باز با منظره ای متفاوت مواجه شدم.

پیرمردی که مثل خیلی از پیرمردهای این منطقه کلاه سبزی به سر داشت بر روی الاغی که فکر کنم از نظر سن با راکبش برابری می کرد ،نشسته بود. ابتدا از دیدن این منظره جا خوردم ،فکر می کردنم که ماشینی در کار است  و همین مرا کمی مبهوت کرده بود، کمی که گذشت و به خودم آمدم ،گفتم پدر جان از کجا مرا دیدی و از کجا فهمیدی که من معلمم و از همه مهمتر چگونه دانستی که می خواهم به روستای مجاور بروم.لبخندی زد و گفت هوا سرد است سوار شو تا بقیه را در راه برایت بگویم.

هرچه انکار کردم ،اصرار کرد ، واقعیت امر خجالت می کشیدم پشت الاغ سوار شوم ،آنهم مقابل مدرسه ، دیگر داشت عصبانی می شد که به اطراف نگاه کردم و مطمئنم شده هیچ کس نیست ،آخرین تیر در ترکش را رها کردم و گفتم برای الاغتان سنگین هستم،دستم را گرفت در نهایت او بود که موفق شد و من هم بر ترکش نشستم. ولی همان ابتدا دانستم که این الاغ اصلاً از بودن من بر پشتش خشنود نیست.خود وزن خود را نمی توانم تحمل کنم چه برسد به این زبان بسته.

چندقدمی حرکت نکرده بودیم که صدای خنده هایی از اطراف توجهم را جلب کرد.مانده بودم این همه دانش آموز از کجا پیدایشان شد .مگر همین چند دقیقه پیش با سرعت برق به سمت خانه هایشان روانه نشده بودند.ضمناً زمانی که سوار شدم کسی در اطراف ما نبود.هرچه بود صحنه ای بس دهشتناک بود .معلم سوار بر خر ،بهترین موضوع برای دانش آموزان است و از آن بدتر اینکه دانش آموزان دختر باشند. فکر کنم تا سالها این موضوع نقل مجالس بچه ها باشد.فقط در فکر این بودم که فردا با چه رویی دوباره به سر کلاسشان بروم.

ناراحت و عصبانی در خودم بودم که پیرمرد گفت نگران نباش ، اینها بچه اند و تمام این کارهایشان از روی بچگی شان است.کمی که بگذرد همه چیز را فراموش می کنند.گفتم فکر نکنم اینهایی که من دیدم که در این برف و کولاک به جای رفتن به خانه ، ایستادند و نظاره گر من بودند به این سادگی ها هم فراموش کنند. لبخندی زد و گفت خب فراموش نکنند.مگر چه می شود؟

کلی برایش صغرا کبرا چیدم که ما معلمان خیلی باید حواسمان به خیلی چیزها باشد و قص علی هذا……باز هم لبخندی زد و گفت این همه گفتی ولی باز هم به نظر من چیز خاصی نیست ، اگر این طور است که من باید حدود هفتاد سال موجبات خنده دیگران باشم ولی میبینی که نیستم،اینها فرع زندگی است به فکر اصولش باش.

سرمای هوا و کولاک از یک طرف و سرعت بسیار پایین این الاغ هم از طرف دیگر و قضیه دانش آموزان همه دست به دست هم داده بود که اصلاً حالم خوب نباشد. ولی پیرمرد خیلی حالش خوب بود و در حال زمزمه کردن شعری بود، در حال خودش شاد و خرم بود که ناگاه به یادش افتاد تا پرسش هایی را که قبل از سوار شدنم از او پرسیده بودم را پاسخ دهد.

گفت زمینش در میان دره ای که در وسط دو روستا است واقع شده و بیشتر اوقات مرا دیده که پیاده در حال رفت و آمد هستم. از من کلی تعریف کرد و قربان صدقه ام رفت که چقدر برای درس دادن به بچه هایشان از این روستا به آن روستا می روم و برمی گردم و چقدر کار سختی دارم و…

حال خوبش با این همه تعریف هایی که  از من کرد بر من هم موثر افتاد و حالم را اندک اندک خوب کرد. در تمام مدتی که بر ترکش  سوار بودم این انرژی بسیار را در این کولاک سرد از او حس می کردم و من هم لبخند برلبانم شکفت.

پیرمرد به خواندن ترانه اش ادامه داد و بسیار دوست داشتم با او همراهی کنم ولی متاسفانه اصلاً متنش را نمی دانستم و اصلاً هم نمی فهمیدم چه می خواند فقط ریتم و اهنگش برایم بسیار عالی بود.نمی دانم چرا دوست نداشتم برسم و آرزو می کردم که پشت این پیرمرد و سوار بر این مرکب بمانم و از او و حال خوبش انرژی بگیرم.برف ها در این کولاک برایم همچون پرهایی بودند که در آسمان با این نوای دل انگیز پیرمرد در حال رقصیدن هستند.

وقتی به خانه رسیدم اصلاً احساس سرما نمی کردم و همان انرژی مثبت آن پیرمرد اندازه بیست سی میلیون واحد پنیسیلین مرا از سرما مصون نگاه داشته بود.

سه تا

اذان صبح بود که کوله پشتی ام را برداشتم و از خانه بیرون زدم.از مسیر جاده تا روستای مجاور رفتم و از راه پشت مدرسه زدم به کوه. رشته کوه مرتفعی  که از شرق به غرب کشیده شده بود حایلی بود برای ابرها که اکثر اوقات پشت آن گیر می افتادند و نمی توانستند به این طرف بیایند. اینجا مرز بین البرز خشک و البرز مرطوب است.همیشه دوست داشتم بدانم آن طرف چه خبر است.

یک ساعتی طول کشید تا به بالای یال اصلی رسیدم. مناظر بسیار زیبا و فرح بخش بود. وقتی در امتداد یال می ایستادی یک طرف همه سرسبز بود ،طرف دیگر خشک و صخره ای.حتی می شد تفاوت را در آب و هوای دو طرف هم فهمید.آنجا بود که دانستم آن همه ابر که پشت این کوه گیر می افتند چگونه سخاوتمندانه آن طرف را سرسبز می کنند.مسیر یال را گرفتم و به سمت غرب به راه افتادم.

حرکت بر روی یال بسیار لذت بخش است. در ارتفاع ،گستره ی وسیعی را می توانی نظاره گر باشی آنهم دو طبیعت متضاد هم، یکی زرد و صخره ای و نسبتاً خشک و آن یکی سبز و مرطوب و شاداب .در سمت راستم جنگل بسیار زیبا و درختان در نهایت شادابی بودند.فقط راه می رفتم و از دیدن این همه صحنه های زیبا سیر نمی شدم.پیش خودم حساب کرده بودم که چهار ساعت بروم ،بعد اتراقی کنم و همین مسیر را نیز بازگردم. مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت بیکران در مقابل چشمانم رژه می رفتند و احساس سبکی خاصی به من دست داده بود.

به جنگل رسیدم و همینطور که داشتم می رفتم صدای خش خشی را از پشت سرم شنیدم.در عرض چند صدم ثانیه آن حس خوبی که داشتم و از آن لذت می بردم بدل شد به ترسی جانکاه. از روستاییان درباره خرس در این منطقه زیاد شنیده بودم.

سریع کوله را زمین گذاشتم تا از داخل آن چاقویی را که به همراه داشتم بگیرم .جرات نداشتم برگردم و پشتم را ببینم.هرچه می گشتم نمی یافتم.هنوز داشتم می گشتم که احساس کردم دقیقاً پشت سرم است. دست پاچه شدم و چاقو هم پیدا نشد که نشد.لرزش اندامم کاملاً قابل مشاهده بود.

از صداهایی که می شنیدم دانستم که از یکی بیشتر اند و همین بیشتر بر ترسم افزود. صدایشان را از پشت سر می شنیدم و این صداها آنقدر نزدیک بودند که نفسم را به شماره انداخت.به هر زحمتی بود برگشتم.سه تا بودند و کاملاً گارد حمله گرفته بودند.مانند چوب، خشکم زد.انگار بختک به رویم افتاده بود.به سختی نفس می کشیدم.نمی دانم چه مدت در این حال ماندم.

دیگر توان ایستادن نداشتم.خواستم بنشینم که جلوتر آمدند و این یعنی حق نداری حرکت کنی.مانده بودم که چه کنم که صدای سوتی از دور دست شنیدم.سوت دوم بود که نفهمیدم این سه تا کجا غیبشان زد.

به روی زمین ولو شدم .دست و پاهایم کرخت شده بودند و حتی نمی توانستم بنشینم.در این اوضاع نابسامان بودم که سایه ای به رویم افتاد.تا خواستم بجنبم تا بفهمم این بار دیگر چه خبر است که با خنده گفت:آقا اجازه ،خیلی ترسیدی؟!!

سفره نان و پنیرش را پهن کرد و کمی در اطراف پرسه زد و با یک دسته تره کوهی آمد .چای را به راه کرد و چند لقمه ای  با همان پنیر و سبزی اش  با هم خوردیم.وقتی غذا را خوردم تازه جانی به بدنم آمده بود که باز سروکله آن سه تا پیدا شد.ولی این بار دیگر گارد حمله نداشتند و مهربانتر به نظر می رسیدند.برای هر کدام تکه نانی انداختم و آنها هم با فراغ بال شروع کردند به خوردن.

حمید گفت این سه تا اگر نباشند من در این کوه و دشت با این همه گوسفند هیچ کاری نمی توانم بکنم.سگ، عصای دست چوپان است.دوباره خواستم به آنها تکه نانی بدهم که حمید این بار نگذاشت و گفت اینها نباید زیاد اهلی شوند و فقط باید از دست من چیزی بخورند.

حمید از دانش آموزان سالهای قبل من بود که دیگر در دبیرستان ادامه تحصیل نداده بود و حالا برای خودش چوپان قابلی شده بود.چند کلامی هم صحبت شدیم بعد از خداحافظی ،مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و جالب این بود که آن سه تا این بار به عنوان بادیگارد تا مسافتی مشایعتم کردند و وقتی مطمئن شدند که دیگر خطری برای گله ندارم ،برگشتند.

آخر خط

ساعت یک ربع مانده بود به هفت و من هم مانده بودم که چگونه عرض جاده ی چهاربانده را طی کنم.با زحمت فراوان از میان شتاب این همه ماشین گذشتم و به آن طرف جاده رسیدم.ابتدای راه فرعی ،چند ماشین توقف کرده بودند. از یکی از آنها پرسیدم  فلان آبادی کجاست و چگونه می توانم به آنجا بروم؟ گفت: باید اینجا منتظر بمانی تا ماشین خطی فلان روستا بیاید بعد سر خط فلان روستا پیاده شوی و اگر شانس بیاوری موتوری یا تراکتوری گیرت بیاید تا تو را به فلان آبادی برساند.آن طور که او گفت در واقع هیچ نفهمیدم.

ده دقیقه ای ایستادم و از ماشین خبری نبود. روز اول مهر بود و دیر رسیدن به مدرسه در این روز اصلاً جایز نبود. یکی از ماشین ها را دربست کردم و به سمت روستا به راه افتادم. سالیان دراز در روستاهای کوهستانی خدمت کرده بودم .چشمانم به کوه ها و دره ها  عادت کرده بود و همه زیبایی را در مرتفع بودن می دانستم. ولی امسال که به این شهر منتقل شدم دانستم که روستاهای این وادی بیشتر در دل دشت هستند تا کوهپایه. تا به حال روستایی در دشت و مکانی هموار را ندیده بودم. دو طرف جاده تا چشم کار می کرد مزرعه بود و تا افق هم ادامه داشت.

به قدری زیبا بود که کاملاً محو زیبایی های دشت شده بودم. تک درخت هایی که در میان مزرعه ها به تنهایی ایستاده بودند از دور سلام می رساندند و برگی تکان می دادند. اینجا زیاد خبری از اسب و الاغ نبود و روستاییان پشت وانت و یا با موتور سیکلت به سر زمین هایشان می رفتند.

از فرعی اصلی به فرعی فرعی داخل شدیم، از پل رودخانه ای که آه در بساطش نبود گذشتیم ، نمی دانم جاده بود که از میان مزارع راهش را می یافت و می گذشت یا مزارع بودند که با سخاوت راه را برایمان باز می کردند. پیچ و خم های جاده در میان این مزارع  پر بار همچون ماری بود که در علف زار راهش را می یافت.

 بعد از گذر از میان مزارع به روستا رسیدیم. وقتی به مقابل درب  مدرسه رسیدم هنوز بسته بود و کلی دانش آموز ابتدایی پشت در منتظر بودند. از یکی از آنها پرسیدم مدرسه راهنمایی کجاست که فقط با سر اشاره می کردند همینجاست.

از ماشین که پیاده شدم، بچه ها به سویم هجوم آوردند و همه می پرسیدند:آقا اجازه تو معلم مایی؟از پشت سر  چند دختر که فکر کنم کلاس اولی بودندفقط مرا می کشیدند تا به سمتشان برگردم. کاملا در بین بچه ها محاصره شده بودم، در همین زمان مدیر مدرسه ابتدایی با ماشینش رسید و هجوم همه به سمت ماشین مدیر سرازیر شد و اینگونه از دست این بچه های پرانرژی خلاصی یافتم.

وارد حیاط بزرگ مدرسه شدم ، هنوز از سرسبزی نشانی بود ، کل حیاط نه بتون ریزی بود و نه آسفالت، بچه های ابتدایی با شور و شوق خاصی صف تشکیل دادند و به کلاس رفتند و من هم منتظر بودم تا وارد مدرسه شوم که مدیر دبستان به کنارم آمد و طرف دیگر حیاط را نشان داد و گفت مدرسه شما آنجاست.

در برابر مدرسه ابتدایی که بسیار مستهلک بود این ساختمان مانند کلبه ای بود گلی. سه اتاق کوچک به عنوان کلاس داشت و اتاقی بسیار محقر به عنوان دفتر.بیرون مدرسه کسی نبود و فکر کردم شاید اشتباه آمده ام و نوبت عصر باید می آمدم .

در مدرسه باز بود و وقتی وارد شدم دانش آموزان را دیدم که در کلاس نشسته بودند و داشتند با هم چاق سلامتی می کردند. تا مرا دیدند با تعجب نگاهم کردند و گفتند آقا اجازه شما دبیر هستی؟با لبخند تایید کردم و به سمت دفتر رفتم که یکی گفت: آقای مدیر هنوز نیامده ، ساعت هشت شده بود و هنوز کسی نیامده بود.کلاس اول راهنمایی را جمع کردم و به کلاس رفتم.

بچه ها با تعجب نگاهم می کردند و همین باعث شد که از آنها بپرسم که چرا اینگونه مرا نظاره می کنید. یکی با ترس و لرز گفت که آقا اجازه بیشتر دبیر ها و خود آقای مدیر هم اینجا دیر می آیند.چون مدرسه تا شهر دور است دیر می رسند ما مانده ایم شما که ماشین ندارید چطور اول وقت اینجا بودید.

ساعت نه بود که مدیر به همراه همکاران رسیدند و آنها هم با دیدن من در کلاس بسیار تعجب کردند.زنگ دوم بود که یکی از همکاران به پشتم زد و گفت خسته نباشی که از روز اول درس می دهی! مانده بودم چه جوابش دهم که خودش خنده ای کرد و رفت.

در این شهری که تازه به آن منتقل شده ام ،کارم با روستایی تقریباً دور شروع شد . محرومیت را می شد از چهره بچه ها خواند. از همان چند سوال اول که از بچه ها پرسیدم فهمیدم که ضعیف اند.بسیار ضعیف و این امر کارم را بسیار سخت می کرد. امسال از آن سالهایی است که خیلی باید انرژی صرف کنم تا این بچه ها راه بیافتند.البته با وضعی که در مدیر و دیگر همکارانم دیدم واقعاً امسال سال سختی به نظر می رسید.

حدود ساعت یازده و نیم بود که با صدای در مدیر وارد کلاس شد و رو به من کرد که بیا برویم.گفتم هنوز تا آخر وقت مانده،لبخندی زد و گفت اگر با ما نیایی ماشین گیرت نمی آید و معطل می شوی.اینجا آخر خط است و ماشین نیست. نگاه معنا داری به او کردم و گفتم که مرا از راه دور نترسان که سال ها در مکانی بعید بوده ام.

آنها رفتند و من هم تا ساعت دوازده و ربع کلاس را ادامه دادم .کلاس که تمام شد ، یکی از بچه ها در مدرسه را قفل کرد و من هم به سمت ابتدای روستا به راه افتادم.وقتی به اول آبادی رسیدم تازه فهمیدم که آخر خط یعنی چه، واقعاً اینجا جاده تمام می شد و حتی راهی هم که تراکتور رو باشد هم نبود ،فقط مزرعه بود و مزرعه .

ساعت ها منتظر ماندم تا وانتی آمد و بارش را خالی کرد و مرا با خود به شهر برد ، وقتی به خانه رسیدم ساعت چهار بعد از ظهر شده بود. نگران بودم که هفته ای دو روز را چگونه به این روستا رفت و آمد کنم مخصوصاً هفته های بعد از ظهری.روزهای کاری ام در اینجا هم فاصله دارند و نمی توانم بیتوته کنم. آخر خط بودن چقدر سخت و مشکل است.

کلاس فوق برنامه

وقتی امتحانات نوبت اول تمام شد و نگاهی به لیست کلاس اول راهنمایی انداختم آه از نهادم برآمد، از کل کلاس که بیست نفر بودند، فقط پنج نفر نمره قبولی گرفته بودند و مابقی با نمرات عجیب و غریبی، تجدید شده بودند. بچه های خوبی بودند ولی متاسفانه از پایه مشکل داشتند و همین دست و بال مرا در تدریس مطالب جدید بسته بود.

آقای مدیر وقتی لیست را دید چهره اش در هم جمع شد و اخمهایش به نهایت فرو رفت، به من نگاه کرد و گفت در این سه ماه و نیم چه کار کردی که نتیجه اش این شده؟ مانده بودم چه جوابش دهم و چگونه به او بگویم که من نهایت تلاشم را کرده ام ولی این بندگان خدا مشکل زیاد دارند. فقط تنها چیزی که گفتم این بود که این بچه ها مشکل پایه ای دارند و بیشتر این افت برمی گردد به دوران ابتدایی.

نگاه معنی داری به من انداخت و گفت مشکل شان را برطرف کن، گفتم وقت ندارم تا کتاب ریاضی را تمام کنم! چگونه برگردم و از ابتدایی با اینها کار کنم؟گفت کاری ندارد هفته هایی که هستی جمعه برایشان کلاس فوق برنامه بگذار و آنجا مشکل شان را حل کن.

فکر خوبی بود، من معمولاً یک هفته در میان، آخر هفته ها خانه می رفتم ،فاصله حدود پانصد کیلومتری تا خانه این اجازه را به من نمی داد که هر هفته بروم .به راحتی می شد یک کلاس فوق برنامه خوب برای بچه ها گذاشت و کمی کمک شان کرد تا از این اوضاع بحرانی خارج شوند.

اوضاع اقتصادی خانواده ها را می دانستم و به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای این کلاس نیازی نیست از بچه ها پولی گرفته شود، همین که بتوانم کمک شان کنم برایم من کافی است، لبخندی زد و گفت کلاس مجانی را بچه ها زیاد جدی نمی گیرند، تا پول ندهند خودشان را مجبور نمی کنند که بیایند و یاد بگیرند.

آقای مدیر خود در این زمینه تجربه بسیار داشت و قرار شد که برای هر جلسه هر دانش آموز هزار ریال(صد تومان) بپردازد و به خاطر اینکه به آنها هم فشار نیاید همان روز، پول مربوط به کلاسی را که آمده اند بپردازند. ضمناً آقای مدیر قرار گذاشت که این کلاس ها ده جلسه باشد .من هم برای ده جمعه برنامه ریزی کردم ، چون یک هفته در میان بود برنامه را نوشتم و در تابلو اعلانات سالن مدرسه نصب کردم.

اولین جلسه بود و ساعت هشت و نیم صبح به مقابل مدرسه رسیدم که درش بسته بود، نگاهی به اطراف انداختم که یکی از بچه ها که همسایه مدرسه بود کلید به دست آمد و در را باز کرد. مدرسه خالی از دانش آموز حال و هوای خوبی ندارد. بخاری کلاس را روشن کردم و منتظر ماندم تا بچه ها بیایند، کلاس ساعت نه صبح شروع می شد.

وقتی وارد کلاس شدم حدود هفت هشت نفری آمده بودند، وقتی به آنها نگاه کردم دیدم همان پنج نفری که قبول شده اند آمده اند و دو سه نفر دیگر هم در کنارشان نشسته اند. دفتری در دست شاگرد اول کلاس بود که اسامی را یادداشت می کرد .پیش خودم فکر کردم که چقدر امیدوار بودم در این کلاس مشکل بچه های ضعیف حل شود ولی افسوس که زرنگ ها آمده اند .

جلسه اول را با بی میلی گذراندم و در آخر رو به بچه ها کردم و گفتم به بقیه دوستان تان بگویید که آنها هم بیایند ، این کلاس مخصوص بچه هایی است که کمی در ریاضی ضعف دارند، من می خواهم مفاهیم ابتدایی را بیشتر کار کنم. سری تکان دادند و گفتند باشد به آنها هم می گوییم.

وقتی از کلاس خارج شدم بچه ها به سمت من آمدند تا صد تومانی هایشان را به من بدهند ، اصلاً از این که از بچه ها پول بگیرم خوشم نمی آید و خارج از شان معلمی می دانم، به همین خاطر به همه آنها گفتم که پول ها را شنبه اول وقت به آقای مدیر بدهید.

شنبه با آقای مدیر در مورد اینکه بچه ها نیامده بودند صحبت کردم و او هم سر صف توضیح مفصل داد ، ضمناً قرار شد که پول ها را همان شاگرد اول کلاس جمع کند و شنبه به آقای مدیر تحویل دهد.

دو هفته بعد که جلسه بعدی بود اصلاً امید نداشتم که بچه ها بیایند ولی خوشبختانه تعدادشان بیشتر شده بود ، همین مرا بسیار خوشحال کرد و باعث شد با انرژی بیشتری کارم را انجام دهم. جلسات بعدی همچنان به تعدادشان افزوده می شد و همچنان امید بود که در من رشد می یافت.

تقریباً از جلسات اسفند بود که همه می آمدند  و با دقت هم گوش می کردند و حل می کردند و نکته جالب این بود که بعد از کلاس هم اصلاً عجله ای برای رفتن نداشتند. همیشه من بودم که از مدرسه می رفتم و آنها در مدرسه می ماندند. به خودم بسیار امیدوار شدم که چقدر توانسته ام در این بچه ها تغییر ایجاد کنم که علاوه بر اینکه همه می آیند، تازه بعد از رفتن من در مدرسه می مانند و ریاضی تمرین می کنند.

اردیبهشت بود و به آخر سال نزدیک می شدیم و حضور یکپارچه بچه ها همچنان ادامه داشت و همین برایم قوت قلبی بود ،ولی نمی دانم چرا در امتحانات کلاسی هنوز نمرات بچه ها به حد متعارف قبولی یعنی ده نرسیده بود، نمرات به سمت بالا حرکتی کرده بود ولی هنوز به حد انتظار من نرسیده بود.

جلسه یکی مانده به آخر بود که بعد از اتمام کلاس به سمت خانه به راه افتادم که در میانه های راه یادم افتاد که دسته کلید را در کلاس جای گذاشته ام. سریع برگشتم تا حداقل آن دانش آموزی که همسایه مدرسه بود را پیدا کنم که در مدرسه را باز کند تا بتوانم کلید را بگیرم.

از دور وقتی در باز مدرسه را دیدم سرعتم را کم کردم. مسیر مدرسه در شیب تندی بود و همین مرا به نفس نفس انداخته بود. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم صحنه ای عجیب دیدم، همه بچه هنوز نرفته بودند و داشتند در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردند، تا مرا دیدند خشکشان زد و با ترس اجازه گرفتند تا بروند .نفسم که جا آمد گفتم چرا هنوز به خانه هایتان نرفته اید.کمی مکث کردند و یکی گفت آقا اجازه فوتبال بازی می کنیم.

آنجا بود که تازه فهمیدم آمدن همه کلاس و ماندن شان در مدرسه و نرفتن شان به خانه به خاطر من و درس ریاضی نبوده است ،بلکه این بچه ها به این بهانه فرصتی پیدا می کردند در حیاط مدرسه که بزرگ هم بود فوتبال جانانه ای بازی کنند. پس آن همه امید که به خود بسته بودم بر چیزی واهی استوار بوده و اینها به خاطر من نیامده بودند.

کمی عصبانی و ناراحت شدم و با عتاب گفتم اینهمه زحمت کشیدم و برایتان کلاس گذاشتم، شما به عشق فوتبال آمدید. یکی از بچه ها رو به من کرد و گفت آقا اجازه به خدا بعد از فوتبال به خاطر ریاضی هم می آمدیم. حیاط مدرسه بدون کلاس دومی ها و سومی ها خیلی برای فوتبال خوب است. از شما هم متشکریم که باعث شدید حداقل هر دو هفته یک بار چند ساعتی را فوتبال باحال بازی کنیم.

نگاه معصومانه شان و صداقتی که داشتند حالم را خوب کرد و گفتم ادامه دهید و همه با هورا به بقیه بازی پرداختند و من در این فکر فرو رفتم که البته بد هم نشد حداقل به عشق فوتبال اینها را به کلاس کشاندم و در کنار این بازی چند مطلبی هم یاد گرفتند.

آخر سال بیشتر از نیمی از بچه ها نمره قبولی گرفتند و آنها هم که تجدید شده بودند نمرات عجیب و غریب نداشتند. پس کلاسی که گذاشتم حداقل به عشق فوتبال باعث شد که عده ای قبول شوند .

دعوا

مدیر به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ،امروز مدرسه را به من سپرد و خودش نیامد. زنگ تفریح اول در حیاط مدرسه قدم می زدم تا بیشتر حواسم به بچه ها باشد.کلاً همیشه بعد از عید بچه ها شیطان تر می شوند ، بیشتر مواظب کلاس سومی ها بودم که جنگ و جدلی بین شان رخ ندهد.

زنگ تفریح اول به خیر و خوشی گذشت و بچه ها به کلاس رفتند. خودم هم به کلاس سوم رفتم و شروع کردم به حضور و غیاب، یکی از دانش آموزان نبود و وقتی از بچه ها پرسیدم گفتند که زنگ اول در کلاس بوده و حالا نیست. مشکوک شدم و به حیاط مدرسه بازگشتم و همه جای آن را گشتم، خبری نبود ، نگاهی به کوچه مدرسه انداختم ، آنجا هم نبود.

نگران و مستأصل به کلاس بازگشتم که ناگاه دیدم همان دانش آموز در کلاس و در جایش نشسته است. از او پرسیدم کجا بوده و چگونه به کلاس برگشته.کلی قسم خورد که دست شویی بوده و تازه به کلاس بازگشته.از قسم های زیادش فهمیدم راست نمی گوید. ولی چون وقت نداشتم و باید درس می دادم از این موضوع گذشتم.

زنگ تفریح دوم بعد از اینکه در حیاط دوری زدم به دفتر رفتم تا یک استکان چای بنوشم.از اول صبح هیچ نخورده بودم و علاوه بر ضعفی که احساس می کردم، گلویم نیز خشک شده بود. هنوز جرعه اول به کامم نرفته بود که هیاهویی از حیاط مدرسه برخواست.

شد آنچه می ترسیدم که بشود. همه جمع بودند و در حال داد و بیداد، به هر زحمتی بود به مرکز حلقه رخنه کردم و دو دانش آموزی را که درگیر شده بودند از هم جدا کردم و مابقی را با توپ و تشر به سر کلاس فرستادم. چنان بر افروخته و خشمگین بودند که نفس هایشان به شماره افتاده بود. به کنار دفتر بردمشان و گفتم همینجا می ایستید تا تکلیف تان روشن شود.

چند دقیقه بعد به سراغشان آمدم و شروع کردم به بازجویی ، علت دعوا چیز بسیار عجیب و ساده ای بود. این دو بر روی هم آب پاشیده بودند و همین باعث شده بود اینگونه همدیگر را بدرند. همین باعث شد که من نیز عصبانی شوم و همچون آنان برافروخته شوم ، بسیار بر خود فشار آوردم تا کار به تنبیه بدنی کشیده نشود. ولی تا آخر زنگ مجبور شان کردم همانطور ایستاده کنار دفتر بمانند.

زنگ آخر و بعد از رفتن دانش آموزان از مدرسه در حال قفل کردن در سالن بودم که صدای گریه ای که از گوشه حیاط می آمد توجهم را جلب کرد،همان کلاس اولی ای بود که زنگ قبل با کلاس سومی درگیر شده بود.نه آن خشم و شدت و حدتش در زنگ قبل و نه این گریه و زاری آن هم با این سوز و گداز

موضوع را از او جویا شدم و در جوابم گفت :آقا اجازه می خواهند مرا در بین راه شهید کنند. ده نفر شده اند و می خواهند هر جوری شده مرا بزنند. به او گفتم که مگر دعوای تان در مدرسه تمام نشده که هنوز ادامه دارد. با دست اشکهایش را پاک کرد و هق هق کنان گفت آقا اینها فقط به دنبال دعوا هستند و می خواهند مرا بزنند.

دلم برایش سوخت و از نوع گریه و احوالاتش فهمیدم که واقعاً ترسیده است. به او گفتم با من تا سر کوچه بیا من می ایستم تا آنها بروند بعد برو به خانه ات.همچنان با همان حالت گریه می گفت که آقا اجازه از اینجا بروند، وسط روستا چه کنم ؟کنار نانوایی چطور از دستشان فرار کنم، تازه گفته اند حتی تا در خانه هم تعقیبم می کنند.

نگاهی به وضعش انداختم و وقتی دیدم که ترس تمام وجودش را فرا گرفته دلم نیامد تنهایش بگذارم. به او گفتم تا در خانه شان همراهش می آیم  تا کسی به او آسیب نرساند. ناگهان گریه اش قطع شد و با چشمانی متعجب پرسید واقعاً و من هم با سر تایید کردم.

در طول راه در نزدیک ترین فاصله با من حرکت می کرد و من هم حواسم به او بود. در کوچه و کنار دیوار سرهایی بود که تا نیمه بیرون می آمد و حرکت ما را زیر نظر داشت. کاملاً احساس فیلم های جنگ جهانی دوم به من دست داد. انگار در حال انتقال محموله ای بودم و پارتیزان ها در همه جا در کمین نشسته بودند. وقتی به چهره ی دانش آموزی که همراهم بود نگاه می کردم مخلوطی از ترس و اطمینان مشاهده می کردم، هنوز چهره اش به خاطر اشکهایی که ریخته بود تر بود.

به درون کوچه ی خانه شان وارد شدیم. به او گفتم خوب برو دیگر من اینجا هستم چنان نگاه ملتمسانه ای به من کرد که فهمیدم هنوز به حاشیه امن  نرسیده است. تا درب خانه مشایعتش کردم و با خداحافظی سریعی از من به داخل خانه پرید. خیالم راحت شد و برگشتم و به سمت خانه خودمان که درست در طرف دیگر آبادی بود به راه افتادم.

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با صدایی که  آقای مدیر خطابم می کرد متوقف شدم. مادر دانش آموز بود که تشکر کنان جلو می آمد. بعد از کلی تشکر ،بقچه ای به من داد که از حرارت آن فهمیدم نان تازه است. ابتدا از قبول آن طفره رفتم ولی وقتی با اصرارش مواجه شدم دور از ادب دیدم و این نان را از او گرفتم.

در راه بازگشت از هر گوشه و کناری دانش آموزی بود که سرک می کشید و وقتی به چشمانشان دقت می کردم یک طور خاصی به من نگاه می کردند و بعضی ها هم که فکر کنم در گروه حمله بودند با اخم نظاره گر من بودند.

بیشتر در فکر این بودم که خدا را شکر از یک دعوا آنهم از نوع شدیدش جلوگیری کرده ام و ضمناً نانی بسیار لذیذ و تازه گرفته ام و حالا که به خانه برسم سریع سماور را روشن کنم و چایی را دم کنم و به تنهایی با این نان تازه دلی از عزا درآورم. دیگر دوستان همه به شهر رفته بودند و من تنها بودم.

در خانه وقتی بقچه را گشودم ، ظاهر این نان آنقدر زیبا بود که دلم نمی آمد آن را بخورم ولی وقتی لقمه ای از آن برداشتم بیشتر حسرت خوردم تا خود نان ، درونش پر بود از دنبه جزغاله شده گوسفند که اصلاً دوست نمی دارم .در نهایت رفتم و به همان نان های بیات داخل جا نانی قناعت کردم. چه فکر می کردیم و چه شد.