تمرین

همه چیز اردیبهشت ماه خوب است الی بیدار شدن صبح آن که بسیار سخت است. هوای عالی و بوی طراوت و گرمای مطلوب بعد از زمستان سخت همه دست به دست هم می دهند تا صبح نخواهی از بستر گرم و نرمت بلند شوی.
وقتی آماده شدم و از خانه بیرون آمدم همه دوستان هنوز در خواب ناز بودند، و همین حسادتم را بر انگیخت. ولی خودم را دلداری دادم که حدود چهل و پنج دقیقه در میان این طبیعت زیبا چشمانم مناظری را خواهد دید که اینان در خواب هم نمی توانند ببینند. از لای سفره تکه نانی را گرفتم تا در راه به عنوان صبحانه بخورم ـسپس به راه افتادم.
هوا آنقدر خوب بود که همان چند گامی که از روستا فاصله گرفتم از تمام هیاهوی دنیا جدا گشتم و در این همه زیبایی غرق شدم. درختان که بعد از تحمل سرمای زمستان چنان شاداب در حال رشد بودند که صدای حرکت شاخه هایشان به سمت آسمان را می شد با کمی دقت شنید.
پرندگان هم که چنان سرمست بودند که خود نیز نمی دانستند در این هوا چه باید بکنند و از فاصله هایی بسیار نزدیک، پر سر و صدا از کنارم می گذشتند. آسمان آبی در حال پررنگ تر شدن بودند و انگار نقاش گیتی در حال افزودن رنگ آبی لاجوردی به آن بود.
سرحال و سرخوش بعد از گذر از دره ها و تپه ها به مدرسه رسیدم. بچه ها سر صف بودند و همه با نگاه خاصی به من می نگریستند. وقتی وارد دفتر شدم آقای معاون گفت :تکه نان برای چیست که در دستت نگاه داشته ای. همانجا علت آن نگاه های بچه ها را دانستم و همچنین به خود خندیدم که در این مدت چهل و پنج دقیقه ای که در راه بودم،چنان حواسم به اطرافم بوده که صبحانه را فراموش کرده ام.
زنگ اول کلاس اول رفتم. جلسه قبل عدد صحیح درس داده بودم و حالا نوبت حل تمارین بود.از همه خواستم تا دفترهایشان را روی میز بگذارند تا تمرین هایشان را بررسی کنم.مانند همیشه مهر تاریخ را گرفتم و از همان میز اول شروع کردم به بازدید دفتر های بچه ها .
وقتی بالا سر حمید رسیدم نگاهی به چشمانم انداخت و با بغضی گفت :آقا اجازه مادرمان نبود. من با تعجب پرسیدم با مادرت کاری ندارم تمرین های ریاضی کو؟ بازهم نگاهی پر از التماس کرد و گفت : آقا اجازه به خدا مادرمان نیست. خیلی عادی گفتم پس ننوشته ای ! برو بیرون تا به حسابت رسیدگی کنم.
وقتی در حال بررسی تکالیف بقیه بچه ها بودم در این فکر بودم که با حمید چه کنم. خوشبختانه هنوز حس پیاده روی صبحگاهی در میان آن همه زیبایی در من بود و تصمیم گرفتم تا این یک بار را ببخشم، حیف است در این صبح دل انگیز بهاری موجبات ناراحتی او شوم. البته حمید درسش خوب بود و حتماً مشکلی برایش پیش آمده بود.
بعد از بررسی تکالیف همه بچه ها پشت میز معلم آمدم و رو به او که تنها دانش آموزی بود که تمرین نداشت کردم و گفتم از شما بعید است که تمرین ننوشته باشی. شاگرد اول کلاس هستی و باید همیشه حواست به کارهایت باشد.این یک بار را می بخشم ولی تکرار نشود.با همان بغض رفت و نشست.
چند روز بعد در درس جدید وقتی از همه خواستم که کاردرکلاس هایشان را حل کنند. باز متوجه شدم که حمید کتاب همراه ندارد. بالای سرش رفتم و تا خواستم چیزی بپرسم باز هم با همان حالت بغض به من گفت آقا اجازه مادرمان نیست. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم جلسه قبل تمرین ننوشتی بخشیدمت ، حالا هم کتاب نداری. حواست کجاست آقای محترم.با دست اشکهایش را پاک کرد و در سکوت معنی داری غرق شد. شروع کرد به تشر زدن که دیگر این بار کار از گذشت گذشته و باید فکری اساسی کرد.ناگهان رو به من کرد و گفت: آقا اجازه همه را در برگه می نویسیم. قول می دهم تا همه را بنویسم.
چنان با سرعت از دوستش برگه گرفت و شروع کرد به نوشتم تمام مطالب صفحات کتاب و با همان سرعت هم حل می کرد. برای اینکه امتحانش کنم او را پای تخته فراخواندم و او هم چنان با دقت حل کرد که دیگر چیزی نداشتم بگویم.
هفته بعدی تمرین ها را روی برگه های بزرگی که فکر کنم از دفتر گرفته بود نوشته بود. آنقدر تمیز و خوش خط بود که نتوانستم ایرادی بگیرم، فقط پرسیدم دفتر ریاضی ات کو ؟که باز هم گفت آقا اجازه مادرمان نبود. دیگر داشتم شک می کردم که اینها چه ربطی به مادرش دارد. رویم نشد از خودش بپرسم و به همین خاطر از مدیر خواستم تا تحقیق کند و علت را جویا شود.
حمید و خواهر کوچکش بعد از فوت پدرشان در یک خانه محقر زندگی می کنند . چند وقتی است که مادرش به خاطر بیماری در بیمارستان بستری است و او خواهرش در خانه پدر بزرگشان زندگی می کنند .کلید خانه آنها نیز در دست عمویشان است که مادرشان را به شهر برده و به همین خاطر حمید و خواهرش هیچ کتاب و دفتری ندارند و هیچ دسترسی همه به آنها ندارند.
از مدیر مدرسه خواستم تا یک دفتر به او بدهد که حداقل در این مدت بتواند تکالیفش را بنویسد و همچنین با مدیر مدرسه ابتدایی هم تماس بگیرد و در مورد خواهرش هم بگوید.آقای مدیر گفت که مدیر ابتدایی از اهالی روستا ست و همه چیز را می داند و او این اطلاعات را به من داده است.
مادر حمید حدود یک ماه بستری بود ولی در این مدت همه تمرین های حمید به طور کامل و تمیز در دفتر نوشته می شد و ضمناً وضعیت حل تمرین و درس دو سه تا از بچه ها که قبلاً مرتب نبود نیز بهتر شده بود.این چند نفر در این مدت تغییراتشان چنان زیاد بود که باز هم به فکر افتادم تا علت را دریابم.
از طریق یکی از دانش آموزان دانستم که آن چند نفر همسایه پدربزرگ حمید بوده اند و به خانه پدربزرگ حمید می آمدند تا حمید از روی کتاب آنها بنویسید و همین باعث شده بود که خودشان هم به کمک حمید تمرین هایشان را بهتر حل کنند. این تعاون و همکاری در بین این بچه های روستایی واقعاً گوهری است گرانقدر که در هر مکانی یافت نمی شود.

اتوبوس

آنقدر ماشین سخت و دیر گیر مان آمد که وقتی به گرگان رسیدیم نزدیک افطار شده بود و وقتی حمید ما را به افطار تعارف کرد، من و حسین از فرط خستگی و گرسنگی و تشنگی بدون فوت وقت اجابت کردیم .حمید هم لبخندی زد و گفت واقعاً که تعارف آمد و نیامد دارد.
حسین اهل قائم شهر بود و چون راهش نزدیک بود بعد از افطار لم داده بود به پشتی و داشت تلویزیون نگاه می کرد ولی من نگران بودم که ماشین گیرم نیاید و به همین خاطر اصرار به رفتن داشتم که هر بار حسین با همان آرامش همیشگی اش مانع می شد و می گفت نگران نباش. ماشین های تهران ده شب به بعد راه می افتند.
حسین آنقدر این پا و آن پا کرد که وقتی از خانه حمید شان خارج شدیم ساعت حدود ده شب بود. به میدان ورودی گرگان که به میدان پمپ بنزین معروف بود رفتیم و منتظر رسیدن اتوبوس شدیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که دو تا اتوبوس پشت سر هم آمدند و خوشحال به سمت شان دویدیم. تا خواستم سوار شوم شاگرد ماشین جلویم را گرفت و گفت کجا ؟ من هم با لبخند گفتم تهران و منتظر تاییدش بودم که با دست مرا به عقب راند و گفت جا نداریم. نگاهی به داخل انداختم و دیدم نیمی از اتوبوس خالی است ، با اخم به راننده گفتم که پس این صندلی های خالی چیست؟ با صدایی ناهنجار گفت سهمیه بهشهر و ساری است و همه فروخته شده.
سریع به سمت اتوبوس دوم رفتم و آنجا هم امیدم به یاس تبدیل شد. رو به حسین کردم و گفتم بیا حداقل با این دومی تا قائمشهر برو، نگاهی به من انداخت و گفت و رفیق نیمه راه نیستیم داداش.صبر می کنم تا با هم برویم.همین حرفش برایم قوت قلب شد که دیگر حداقل تنها نیستم.
نمی دانم آن شب چه خبر بود که یا اتوبوس نمی آمد و یا اگر می آمد کاملاً پر بود. ساعت از دوازده شب گذشت و من و حسین هنوز در کنار میدان منتظر بودیم. تعداد اتوبوس ها هم کمتر و کمتر می شد و نگرانی من به همراه خستگی بیشتر و بیشتر. حسین که خیلی راحت روی لبه جدول نشسته بود و چرت می زد ولی من همچنان ایستاده منتظر بودم.
حدود ساعت دو شب بود که یک اتوبوس آمد ،وقتی توقف کرد و به سمتش رفتم شاگردش از همان پنجره سرش را بیرون آورد و فریاد زد ،رشت و همین باعث شد پاهایم شل شود. از آن به بعد هر اتوبوسی می آمد یا مقصدش رشت بود یا از مشهد می آمد و تا ساری و قائم شهر می رفت.
چیزی به اذان صبح نمانده بود که دیدم حسین به کناری رفته و با تکیه بر دیوار کاملاً خوابیده ، ترسیدم در این سرما بیمار شود و رفتم و بیدارش کردم. بنده خدا آنقدر خسته بود که بیشتر از چند دقیقه بیداری را تحمل نکرد. البته او در بین دوستان به خوش خوابی معروف بود.
ساعت حدود پنج صبح شده بود و هنوز ما در کنار میدان پمپ بنزین گرگان منتظر بودیم. اتوبوسی آمد که باز هم مقصدش رشت بود. تا صدای شاگرد را شنیدم دیگر سمتش نرفتم. شاگرد از ماشین پیاده شد و آمد از کنار ما که سوپرمارکتی بیست و چهارساعته بود آب جوش بگیرد.نگاهی به ما انداخت و گفت کجا می روید. گفتم من تهران می روم و این دوستم هم قائم شهر، در حال پرداخت پول به مغازه دار بود که گفت خوب با ما تا قائمشهر بیایید و از آنجا شما با سواری ها برو تهران.
وقتی روی صندلی نرم اتوبوس نشستم و در هوای گرم و مطلوبش قرار گرفتم بر خود نهیب زدم که چرا این فکر به ذهنم در همان ابتدای شب خطور نکرده بود. و این بی فکری ام حسین بنده خدا را چقدر آزار داده بود. ولی وقتی به او که کنارم نشسته بود نگاه کردم چنان در خواب ناز فرو رفته بود که هیچ خبری از ناراحتی در چهره اش نبود.
به قائم شهر که رسیدیم با صدای بلند شاگرد بیدار شدیم و خواستم که پیاده شوم که حسین گفت بهتر است با همین ماشین تا بابل بروم و از آنجا به سمت تهران بروم، چون جاده هراز نزدیک تر است. فکر خوبی بود و من هم قبول کردم و از او خداحافظی کردم و تنها کاری که از دستم برمی آمد تا اینهمه معرفتش را جبران کنم این بود که کرایه اش را خودم حساب کردم.
وقتی حسین رفت به صندلی کنار شیشه رفتم تا بیرون را نگاه کنم. از کودکی نگاه کردن مسیر را دوست داشتم. ولی هنوز از قائم شهر خارج نشده بودیم که دیگر چیزی به یاد ندارم.وقتی چشمانم را باز کردم سریع به اطراف نگاه کردم تا موقعیتم را بفهمم که اگر نزدیک بابل هستیم آماده شوم که در پلیس راه پیاده شوم. هرچه چشم چرخاندم هیچ جای مسیر برایم آشنا نبود.هیچ خبری هم از کوه های سربه فلک کشیده البرز نبود.کمی نگران شدم و لی وقتی رنگ سبز دریای خزر را در سمت راست مشاهده کردم همه چیز برایم سیاه و تاریک شد.
مدتی طول کشید تا از حالت بهت خارج شوم .به سمت آقای راننده رفتم و گفتم ببخشید چرا مرا بابل بیدار نکردید تا پیاده شوم. راننده همراه شاگردش نگاه متعجبانه ای به من انداختند و گفتند مگر گفته بودی؟ وقتی فکر کردم به یاد نیاوردم که گفته بوده باشم ولی رو به شاگرد کردم و گفتم مگر همان گرگان نگفتم که می خواهم بروم تهران و شما گفتید با ما بیایید .
آقای شاگرد کمی سرش را خواراند و گفت یادم آمد ولی قرار بود شما قائم شهر پیاده شوید. وقتی ادامه ماجرا را توضیح دادم با خنده آنها مواجه شدم و آقای راننده گفت که بنده خدا خوب به ما می گفتی مگر ما از فکر مسافران با خبریم که آنها را همانجا که فکر کرده اند پیاده کنیم. دیدم جوابشان منطقی است و سرم را پایین انداختم . مانده بودم چه کنم که آقای راننده گفت نگران نباش حتماً حکمتی بوده که تا اینجا آمده ای .چیزی به نور نمانده تا چالوس را مهمان ما باش و از آنجا به تهران برو.
این آقای راننده و شاگردش هم فردین هایی بودند برای خودشان و وقتی مرا در چالوس پیاده کردند کرایه همان قائم شهر را گرفتند و گفتند که از این به بعد بیشتر مراقب باشم. خوشبختانه بلافاصله برای تهران اتوبوس دیگری گیرم آمد و در نهایت حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که در میدان آزادی پیاده شدم.
خسته و کوفته از طی این همه مسیر با این همه بلایا حالا به بخش سخت کار رسیده بودم و آنهم طی طریق از میدان آزادی تا تهرانپارس در میان اینهمه ماشین و ترافیک سنگین. اینهمه در جاده ها بالا و پایین و پیچ و خم رفته بودم و حدود ده ساعت در راه بودم ولی همین یک ساعت و نیم تحمل ترافیک از همه آنها برایم سخت تر بود.
وقتی به خانه رسیدم و کل ماجرا را برای خانواده تعریف کردم باز هم با خنده آنها مواجه شدم ولی آنقدر خسته بودم که نایبی برای پاسخ گفتن نداشتم و بعد از افطار بلافاصله خوابیدم.

انتخابات۲

همه چیز تقریباً آماده بود ولی هنوز کسی برای رای دادن نیامده بود.سید می گفت امروز جمعه است و بیشتر مردم روستا کمی دیرتر می آیند.وقتی سید این را گفت یکی از مامورین نیروی انتظامی رو به من کرد و گفت پس حداقل صبحانه بخوریم. همه رو به من کردند و منتظر اقدام من بودند.به یاد جمله آقای فرماندار افتادم که نماینده ما همه کاره صندوق است.
سید را صدا زدم و از او پرسیدم که کدام همسایه در نزدیکی مسجد می تواند به ما کمک کند.وسایل لازم را داریم فقط پخت و پز و نان می خواهیم. بنده خدا خودش قبول کرد و ما همه وسایل مربوط به خوراک را به او دادیم . قبل از رفتنش کتری بزرگی را از آشپزخانه مسجد آورد و روی بخاری گذاشت و رفت.
حدود یک ربع بعد برگشت با یک سفره بزرگ و سه تا سبد پر از وسایلش ، دخترش کمکش کرد تا سفره را پهن کند و وسایل صبحانه را بچیند.چایی را هم دم کرد و همه نشستیم سر سفره سید.بسیاری از چیزهایی که می دیدم جز وسایل تحویلی ما نبود.سرشیر تازه و کره محلی و پنیر گوسفندی به همراه مرباجات که رنگارنگ بود چنان صحنه ای به وجود آورده بود که کسی اصلاً به سمت کره و پنیر و مرباهای بسته بندی یک نفره نرفت و همه از این همه مزه های عالی لذتی وافر بردند.
بعد از جمع کردن سفره از سید کلی تشکر کردم و گفت این مرباها و پنیر و بقیه وسایل برای شما، نگاهی همراه با اخم به من کرد و گفت مگر ما می توانیم اینها را بخوریم، مال خودتان و واقعاً راست می گفت وقتی اصل لبنیات و مرباجات را داشته باشی چه نیازی است به این کارخانه ای ها.
حدود ساعت نه صبح بود که آرام آرام مردم می آمدند برای رای دادن، پیر و جوان و مرد و زن همه شناسنامه به دست خیلی منظم و مرتب بودند، ازدحام چندانی نبود و حدود بیست تعرفه تا ساعت دوازده مصرف شد.از سید پرسیدم چرا اینقدر مردم کم می آیند ، در حالی که داشت هیزم داخل بخاری می ریخت گفت نگران نباش بعدازظهر بیشتر می آیند.واقعیت امر تصور من از رای گیری همان مسجد محل خودمان بود که باید صف می ایستادیم و بعد از کلی معطلی نوبت ما می شد.
حدود ساعت یک سید و دخترش سفره ناهار را برپا کردند. عطر برنج کل مسجد را گرفته بود و مرغ چنان بریان بود که همان دیدنش موجب ترشح غدد بزاغ می شد.دوغ محلی با سبزی های معطرش هم چنان چشمکی می زد که حواس همه را به خودش جلب می کرد.
بعد از خوردن این ناهار مفصل چشمان همه سنگین شد و هر کسی گوشه ای را برای استراحت یافت.سید هم می گفت بخوابید که روستاییان دم غروب می آیند.تازه داشت چشممان گرم می شد که صدای ماشین جلو مسجد حواسمان را جمع کرد ولی هنوز جمع و جور نشده بودیم که بازرس های فرمانداری وارد شدند . از پراکندگی ما در مسجد متعجب بودند و یک راست آمدند سراغ من
چنان با عتاب صحبت می کردند که انگار خلاف بزرگی از من سر زده که منشی ها پشت میزشان نیستند و بقیه هم متفرق اند. بعد از شنیدن همه حرفهایشان گفتم از صبح تا به حال بیست و پنج تعرفه مصرف شده و احتمالاً باقی روستاییان نیز دم غروب بیایند.شما مگر از آمار این روستا طلاع ندارید. غرلندی کرد و فرمش را امضا کرد و رفت و من نفهمیدم که آیا حرف بدی زده ام.
عصر بسیاری از روستاییان آمدند و رای دادند .وقتی تعرفه ها را شمردم دیدم فقط هشتاد تا مصرف شده و این یعنی این روستا کوچک فقط این تعداد واجد شرایط رای دادن دارد و برای هشتاد تعرفه ده نفر عوامل داشتیم.هوا داشت تاریک می شد و به ما گفته بودند ساعت هشت شب صندوق را جهت شمارش باز کنیم.ناظر شورای نگهبان آمد و گفت فکر نمی کنم فرد دیگری برای رای دادن بیاید حالا نوبت اعضای خود صندوق است که رای دهند و همه را صدا کرد و آنها هم آمدند و شناسنامه هایشان را دادند و رای شان را در صندوق ریختند.
منشی رو به من کرد و گفت لطفاً شناسنامه تان را بدهید تا ثبت کنم. صورتم از خجالت سرخ شد و به سختی گفتم. ببخشید من یادم رفته شناسنامه ام را همراه داشته باشم. چشمان آقای منشی داشت از حدقه درمی آمد. با تعجب زیر لب گفت نماینده فرماندار و همه کاره صندوق خودش رای نداد.ناظر شورای نگهبان که واقعناً نظارتش در حد تیم ملی بود از دور شاهد ما بود و فکر کنم فهمید چه اتفاقی افتاده است همانجا دفترچه اش را برداشت و چیزی نوشت و من فهمیدم که بعدها خیلی جاها کار خواهم داشت.
ساعت هشت شب طبق برنامه ای که به ما داده بودند صندوق را باز کردیم و آرا را شمردیم و فرمی را که در اندازه کاغذ A3 بود را نیز پر کردیم و تعرفه های باقی مانده و مهرها و دو تا فرم دیگر را دوباره داخل صندوق گذاشتیم و پلمپ کردیم و با ماشین به سمت شهر به راه افتادیم.
تقریباً جزو اولین صندوق هایی بودیم که به فرمانداری برگشتیم و آن هم به خاطر تعداد کم آرا بود.آقای فرماندار تا مرا دید تعجب کرد که چرا اینقدر زود آمده ام و من هم گفتم بهتر نبود این صندوق را با روستای همجوار ادغام می کردید. اینهمه هزینه و افراد فقط برای هشتاد تا رای ،نگاه آمرانه ای به من کرد و گفت بهتر از آن است که نماینده فرماندار خودش رای ندهد.
و من ماندم که چه طور این خبر به این سرعت به گوش آقای فرماندار رسید ما که در مسجد تلفن نداشتیم.

انتخابات۱

زمستان سردی بود و با حسین تنها در خانه بودیم.رادیو را روشن کردم تا اخبار را گوش کنم که در میان اخبار در مورد انتخاباتی که در ماه آینده برگزار خواهد شد خبری پخش شد.حسین تا آن را شنید گفت من امسال شاید سر صندوق باشم. همین باعث شد سر صحبت برای انتخابات باز شود. حسین تا به حال در چند انتخابات سرصندوق بوده.
به فکرم رسید که من هم این کار را تجربه کنم و سر صندوق باشم ،به همین خاطر به حسین گفت که اگر آشنایی دارد مرا هم وارد این قضیه کند.حسین گفت سعی می کنم تا این بار که به فرمانداری رفتم برای تو هم پیشنهاد دهم.فقط به حسین گفتم کار ساده ای را برای من در نظر بگیرد، چون هیچ تجربه ای نداشتم.
هفته بعد بود که حسین خبر آورد که برای من هم کاری در صندوق اخذ رای یکی از روستاها پیدا کرده و از من فتوکپی شناسنامه خواست.خوشبختانه همراه داشتم و نام من به عنوان «نماینده فرماندار » صندوق روستایی که تا روستای ما حدود چهل کیلومتر فاصله داشت ثبت شد.
پیش خودم فکر می کردم که خوب است و فقط نماینده فرماندار هستم و در کارها فقط نظارت می کنم ولی مشکلی که به ذهنم رسید فاصله روستا بود .من که نمی توانستم آنجا بیتوته کنم پس چطور رفت و آمد کنم.ولی یادم آمد انتخابات فقط یک روز است و آنهم جمعه پس می شود به شهر بازگشت و در مسافرخانه ماند.
دو هفته مانده به روز انتخابات جلسه ای توجیهی در فرمانداری گذاشتند و چون وسیله ای برای رفتن نبود نرفتم. هفته بعد جلسه توجیهی دیگر گذاشتند و تهدید کردند هرکس نیایید اسمش از لیست خط می خورد ، از مدیر اجازه گرفتم و به جلسه توجیهی رفتم . آقای فرماندار کلی توضیح داد و در مورد تعرفه ها و صندوق وچگونگی لاک و مهر کردنش و خیلی مسایل دیگر ، برایم جذاب بود و به دقت گوش می کردم ولی پیش خودم می گفتم به من که ارتباط ندارد من فقط نماینده فرماندار هستم و بس.
در پایان جلسه اسم من و چند نفر دیگر را خواندند که بمانیم و بقیه رفتند. برای ما جلسه ای دیگر ترتیب دادند و موارد خاص امنیتی و اسامی افراد نیروی انتظامی و توضیحات عجیبی به ما دادند،من که متعجب بودم در آخر جلسه پرسیدم که ببخشید اینها چه ربطی به ما دارد مگر ما فقط نماینده فرماندار نیستیم.آقای فرماندار نگاه عجیبی به من انداخت و با غرغری گفت نماینده ما سر صندوق همه کاره صندوق است.
پاهایم شل شد و زبانم بند آمد .همه کاره صندوق چه ربطی به من دارد. خدا چکارت کند حسین که مرا در چه معرکه ای انداختی، تا به خودم آمدم و جمع و جور شدم، همه رفته بودند و فرصت پیدا نکردم تا حداقل انصراف بدهم.با هزار بدبختی ماشین گیر آوردم و برگشتم روستا و وقتی به خانه رسیدم دعوای مفصلی با حسین کردم.
شب قبل از روز انتخابات را خانه سید حمید ماندم چون نمی توانستم صبح زود از روستا حرکت کنم. صبح ساعت شش وقتی به مقابل فرمانداری رسیدم محشر کبری بود، تعداد زیادی ماشین و نیروی انتظامی و افراد ایستاده بودند.دیدن این همه جمعیت کمی نگرانم کرد و همین باعث شد که کمی دورتر بایستم.
یک نفر لیست به دست در حال خواندن اسامی بود و گروه گروه می رفتند داخل فرمانداری و بعد از مدتی از آن خارج می شدند و سوار یکی از ماشین ها می شدند و می رفتند. مدتی بود که آن فرد اسمی را می خواند و هیچ کس نمی رفت و همین باعث شده بود که کارش به فریاد برسد و در لابلای فریادهایش نامم را شنیدم و وقتی مقابل رفتم و خودم را معرفی کردن نزدیک بود مرا بزند.
وارد فرمانداری شدم .یک نفر صندوقی را که پلمپ بود تحویلم داد و دیگری هم یک کارتن برایم کنار گذاشت و نفر سوم هم شماره ماشین را با من هماهنگ کرد و نفر چهارم هم لیست افرادی را که سر صندوق بودند به من داد. نگاه اجمالی که به لیست انداختم تعدادشان حدود پانزده نفر بود.در حیاط پشتی افراد گروه ما جمع شدند و با خواندن نامشان چک کردیم و به سمت بیرون هدایت شدیم.یک ماشین لندرور مخصوص ما بود. من صندوق در بغل جلو نشستم و تعدادی هم پشت سر نشستند و مابقی با پاترول نیروی انتظامی آمدند.
مسجد درست در وسط روستا بود.وقتی وارد آن شدیم آنقدر سرد بود که اصلاً نمی شد روی زمین نشست.وسط مسجد یک بخاری هیزمی بزرگ بود که با یک دودکش کاملاً مستقیم و راست به سقف وصل می شد.در همان ابتدا سریع رفتم دنبال خدمه مسجد تا قبل از هر چیز بخاری را روشن کنیم.
در همین بین ناظر شورای نگهبان که او هم دبیر بود به من اعتراض کرد و گفت ابتدا باید صندوق را آماده کنیم ،چند دقیقه دیگر شروع رای گیری است.با لبخندی به او گفتم تا بخاری روشن نشود هیچ کاری نمی شود کرد ،مسئله اول ما سرما است.ضمناً اینجا روستا است و جمعیت زیادی ندارد ،نگران ازدحام نباشید.
پیرمردی که از کلاه سبزش می شد فهمید که سید است آمد و ما را به انبار مسجد که در حیاط پشتی بود هدایت کرد. صحنه ای دیدم که تا به حال ندیده بودم. یک طرف حیاط به طول پنج یا شش متر و به عرض حدود دو متر تا ارتفاع دومتری پر بود از هیزم های شکسته شده و مرتب.مقداری برداشتیم و به داخل آوردیم و سید بخاری را روشن کرد. نمی دانم چرا خیلی زود همه جا گرم شد.
تنها میز داخل مسجد را به کنار منبر آوردیم و قرار شد منشی ها روی این میز باشند و صندوق هم بر روی یکی از پله های منبر.پلمپ صندوق را باز کردیم و تعرفه ها و مهر ها را در آوردیم.دو تا منشی بودند که خودشان همه چیز را می دانستند وضمناً اهل همین روستا بودند و چند سالی بود در شهر ساکن بودند. همین بسیار خوب بود چون اطلاعات خوبی از روستا از آنها بدست آوردم.

آکواریوم

سرمای هوا از یک طرف و رفتن خورشید به پشت کوه ها از طرف دیگر خبر از این می داد که امروز هم نمی شود به سمت خانه رفت.از ساعت چهار عصر منتظر ماشین بودیم و تا کنون که ساعت شش بود هیچ وسیله ای که قوه محرکه داشته باشد از مقابل ما عبور نکرده بود. حساب کردم اگر امروز نروم و بخواهم فردا با سرویس های روستا بروم نمی ارزد. چون پنجشنبه شب به خانه می رسم و دوباره جمعه شب باید بازگردم.
به حمید اشاره کردم و او هم با سر تایید کرد و راه بازگشت را در پیش گرفتیم که نور چراغی را که از جلو دیدیم نوید بخش ما برای رفتن به خانه شد. پیکان وانتی بود به غایت مستهلک ولی همین برای ما نعمتی بسیار گرانقدر بود در این بیابان. هر دو بر پشت آن سوار شدیم و در گوشه ای پناه گرفتیم تا مگر از سرما در امان باشیم.
در حال منجمد شدن بودیم که به هم دلداری می دادیم که اگر تا پاسگاه را تحمل کنیم از آنجا به بعد ماشینی بهتر نصیبمان خواهد شد. پیچ و خم های جاده را پشت سر گذاشتیم و به دشت هموار منتهی به پاسگاه رسیده بودیم که به ناگاه ماشین متوقف شد. مانده بودیم که چه شده که پیرمرد راننده با لبخند ملیحی پیاده شد و گفت بنزین تمام کرده ام و تا پاسگاه را باید با هم پیاده برویم.
تا آمدم بگویم که آقای راننده حواست کجاست که بنزین نداری ، حمید جلویم را گرفت و گفت تنها راه نجات در پیاده رفتن تا پاسگاه است. با کمک دو نفری که در جلو نشسته بودند ماشین را به شانه خاکی جاده هدایت کردیم و پنج نفری پیاده در زیر ماه تابان به راه افتادیم. اوایل اعصابم خرد بود ولی با گذشت زمان ، چون پیاده در حرکت بودیم گرم شدم و نور ماه هم تقریباً همه جا را که سفید بود روشن کرده بود ،حالم بهتر شد .
برفی که روز قبل آمده بود همه جا را یک دست سفید کرده بود و نور ماه که فکر کنم به خاطر ما دوبرابر بیشتر می تابید تا نوک کوه ها را هم روشن کرده بود و همین موجب شده بود که همه در کنار هم هیچ احساس ترسی نداشته باشیم، در ضمن یکی از همراهان آقای راننده که او هم سن و سالی داشت در سکوت محضی که در آن راه می پیمودیم زد زیر آواز و به حق هم صدایی دلنشین داشت.
به پاسگاه که رسیدیم ساعت هشت شب شده بود. پیرمرد راننده و همراهانش به پمپ بنزین که کمی پایین تر بود رفتند تا بنزین تهیه کنند و دوباره همین مسیر را پیاده بازگردند. من و حمید هم به کنار جاده رفتیم و منتظر ماشین ماندیم. سرما از پاهایمان داشت به درون بدنمان رسوخ می کرد که بونکری رسید و حدود ساعت نه بود که سوار شدیم .به شهر که رسیدیم ساعت ده شب بود .
حمید گفت چون دیگر خیلی دیر شده بیا شب خانه ما بمان و فردا صبح حرکت کن ، گفتم نه همین امشب که حرکت کنم حداقل فردا صبح می رسم .دوباره رو به من کرد و گفت حداقل بیا تا با موتور سیکلت برادرم تا پلیس راه برسانمت.این را قبول کردم و تا خانه حمید رفتیم. مادرش تا مرا دید به اصرار دعوت کرد که حداقل چای و یک لقمه غذا بخورم و چون واقعاً گرسنه بودم و یک ساعت دیرتر هم برایم فرقی نداشت قبول کردم.
در حال تناول شام بودیم که تلویزیون در اخبار اعلام کرد که جاده هراز که به کل بسته است و محور فیروزکوه هم ترافیک سنگین دارد و به خاطر کولاک حرکت در آن کند است. به حمید نگاه کردم و گفتم اینجا که هوا صاف است مگر سیصد کیلومتر آن طرف تر چه خبر است. همین خبر باعث شد تا شب را میهمان حمیدشان باشم و با خانواده هم تماس گرفتم که این هفته هم نمی آیم .
شب موقع خواب جای مرا در اتاق پذیرایی انداختند ، آنقدر بزرگ بود که تنها در آن خوف می کردم و به هر بهانه ای بود حمید را راضی کردم که شب کنار من بخوابد. از همان ابتدای شب هم در فشار بودم ولی به خاطر اینکه سرویس بهداشتی خانه حمیدشان آن طرف حیاط بود و می بایست از حال که همه آنجا بودند بگذرم ، از سرش گذشتم و گفتم تا صبح می توانم تحمل کنم. تا سرم را روی بالش گذاشتم خستگی مهلتم نداد و در دم به خواب رفتم.
نمی دانم ساعت چند بود که با احساس غریبی که در زیر م دریافتم بیدار شدم. ابتدا نفهمیدم چه بود و چه اتفاقی افتاده بود ولی وقتی در جایم غلتیدم به عمق فاجعه پی بردم. بخش عمده ای از تشک زیرم خیس شده بود و من مانده بودم چه کنم. ای کاش همان ابتدای شب به حمید می گفتم و او را همراه خود می برد م. حالا با این فضاحت چه کنم.
عرق شرم بر جبینم نشسته بود و حتی توان اینکه حمید را بیدار کنم را هم نداشتم. تا به حال در چنین مخمصه ای گیر نیفتاده بودم و نمی دانستم چه کنم. چه بی آبرویی بزرگی ،خود حمید یک طرف که این قضیه را برای دیگر دوستان هم تعریف خواهد کرد و تا ابدالدهر سوژه خنده خواهم شد و از طرف دگر خانواده حمید چه در مورد من فکر خواهند کرد. وای چه بلای بزرگی بود که بر سر من بدبخت آمد.
آنقدر ترسیده و بهت زده بودم که هنوز از جایم بلند نشده بودم .کمی خودم را جمع و جور کردم و با هر خفتی بود بلند شدم و وقتی لحاف را کنار زدم تشک را در دریایی بیکران غرق دیدم. حتی فرش اطراف تشک هم خیس شده و این حجم، مرا شگفت زده کرده بود. تازه هنوز هم احساس رفتن به سرویس بهداشتی داشتم. حالا بر آن همه بدبختی ام مشکل کلیه هم اضافه شد که با این یکی چه کار کنم.
دل را به دریا زدم و حمید را صدا کردم. خدا خیرش دهد چنان در خواب سنگینی فرورفته بود که باید فریاد می زدم تا بیدار شود. در هر صورت با تکان های شدیدی بیدارش کردم. چشمانش را مالید و با همان حالت خواب آلودگی گفت، نصف شبی کابوس دیده ای که با این شدت مرا بیدار می کنی. گفتم حمید جان بلند شو که از کابوس هم دهشتناک تر است. بلایی خانمان برانداز بر سرم آمده است.
حمید وقتی به خودش آمد و مرا در آن وضعیت دید ابتدا کمی مکث کرد و بعد شروع کرد به خندیدن ، گفت به یاد کودکی ات افتاده ای و من با عصبانیت گفتم حالا وقت خندیدن نیست ،فکر چاره باش. کمی اطراف را بررسی کرد و بعد از مدت کوتاهی گفت ، مرد حسابی کل این فرش دوازده متری خیس شده است . سرم را پاین انداختم و چیزی نگفتم.
به پشتم زد و گفت بلند شو برو لباس هایت را عوض کن. با این وضعیت می چایی. نگاهی کردم و گفتم اینطور که نمی شود . داشتم گیج می شدم که باز خندید گفت آخر مرد حسابی این حجم آب که نصف اتاق را خیس کرده چگونه می تواند کار یک نفر پیزوری مثل تو باشد. بالای سرت را نگاه کن تا موضوع را بفهمی. وقتی به بالای سرم نگریستم و آکواریوم بزرگ را تا نیمه پر از آب دیدم همه چیز برایم روشن شد.
چشمان باز شد و همه جا را روشن می دیدم. از درون تاریکی محض به روشنایی آمده بودم و حس فردی را داشتم که از زیر خروار ها آوار به سلامت بیرون آورده شده است. آن موقع فهمیدم که حمید چراغ اتاق را روشن کرده است و خنده هایش را نیز پایانی نبود.

کشک

از ابتدای سال هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا درخرداد وقتی برای آخرین بار می خواهم به خانه برگردم با هواپیما بروم.امروز آخرین امتحان نوبت خرداد بود و من هم فردا عازم بودم تا این بار به صورتی اشرافی سفر کنم.
بلیط هواپیما را به همکاران نشان می دادم و با پز بسیار از هواپیما می گفتم. درست در نقطه اوج جوگیر شدن بودم که سید پرسید.چقدر طول می کشد تا برسی.گفتم حدود پنجاه دقیقه ،لبخندی زد و گفت اگه همش پنجاه دقیقه طول می کشد چرا اینهمه پول دادی، خوب پیاده برو!!خنده همکاران عیشمان را منقص کرد.
صبح با اشتیاق بیدار شدم و وسایلم را جمع کردم.کلاً می شد یک کیف سامسونت و یک کیف سفری.بیشتر وسایل را در مدرسه می گذاشتیم چون سال بعد استفاده می شد. سر ایستگاه آمدم،تا مینی بوس پر گشت و راه افتاد شد ساعت نه صبح،تا به شهری که فرودگاه داشت رسیدم ساعت یازده شده بود.
خاک و خل مان را تکاندیم و کمی آب به سروصورت زدیم وبه قول معروف کمی آراسته شدیم و در یک اقدام انتحاری ماشینی را دربست کردیم وبه سمت فرودگاه به راه افتادیم.وقتی رسیدم حدود یک ساعتی هنوز به پرواز وقت بود.
از ماشین که پیاده شدم خواستم وارد شوم که ناگهان پلیسی جلویم را گرفت و با لبخندی طرف دیگر را نشانم داد.چنان جو فرودگاه مرا گرفته بود ، از در خروجی داشتم وارد می شدم.خوب اولین باری بود که از این فرودگاه قصد پرواز داشتم.
از در که وارد شدم نوار نقاله را دیدم و سریع کیف سفری و سامسونت را روی آن گذاشتم.بعد از بازرسی بدنی وقتی آن طرف منتظر وسایلم شدم خبری نشد.ناگهان چراغ قرمز بالای دستگاه شروع کرد به چشمک زدن و درآن واحد یک عالمه پلیس دور و بر من جمع شدند.
ناگاه همه چیز به هم ریخت و دو سه تا از آنها سراغم آمدند و مودبانه ولی به اجبار مرا به اتاقی که در انتهای سالن بود هدایت کردند.ترسی همراه با تعجب مرا احاطه کرد و تنهایی در اتاق هم مزید بر علت شد.نمی دانم چه مدتی گذشت که افسر اصلی آمد و پشت سرش هم یک سرباز سامسونت مرا به داخل اتاق آورد.
لبخند افسر مقدار زیادی از وحشتم را کم کرد و موجب شد جرات کنم و بپرسم که چه شده است که اینطور به ناگاه مرا به اینجا آوردید.
افسر خنده ای کرد و گفت:پسرم چه کاره ای؟گفتم معلم هستم و می خواهم بروم خانه .پرسید محل خدمتت کجاست؟گفت فلان روستا از توابع فلان شهر.اشاره ای کرد و کیف سامسونت را آوردند و روی میز جلوی من باز کردند .
از من پرسید اینها چی هستند.نگاهی متعجبانه به آنها انداختم و گفتم چیزی نیست ،سه کیلو کشک.نگاه عاقل اندر صفیهی به من کرد و گفت:کجای دنیا کشک را اینجوری حمل و نقل می کنند که تو داری می بری.
راستش روز آخر خانم صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم این کشک ها را در کیسه ای به من داد و گفت اینها را برای مادرت کنار گذاشته بودم ،باید ببری.هرچه با خودم فکر کردم که آخر مگر می شود با کیسه به فرودگاه رفت و سوار هواپیما شد.کلاس مان به هم می خورد .کلی پس انداز کرده بودم و اینهمه پز داده بودم .حالا به من نمی خندند که با کیسه ای وارد هواپیما شوم.بعد از کلی فکرکردن کشک های خشک شده را که به صورت مکعب مستطیل بودند را به طور کاملاً منظمی درون سامسونت چیدم و باقی وسایل را در کیف دیگر گذاشتم.
از سامسونت عکسی گرفتند تا به عنوان خاطره برای خودشان نگاه دارند و دوتا قالب هم من به آنها دادم تا بمکند و خوش باشند. آن صحنه ای را که روی میز در سامسونت را باز کردند و آن قطعه های کشک منظم کنار هم چیده شده درست عین فیلم های سینمایی گانگستری بود.تنها تفاوت کوچکش این بود که به جای پول های دسته بندی شده یا بسته های هروئین در کیف من پر بود از کشک.انهم چه کشک هایی!!!

غلط کردی

روستای جدید شرایط جدیدی داشت و اصلاً با روستای قبلی قابل قیاس نبود. هم از نظر جغرافیایی هم از نظر نژاد مردم ، من عادت داشتم به جاهای کوهستانی و هوایی نسبتاً سرد ،چشمانم عادت کرده بود به دیدن مناظری وسیع که دره ها و کوه ها آن را تشکیل می داد. ولی حالا بعد از انتقالی به روستایی آمده بودم که در دشت واقع بود و در اطراف چیز خاصی به جز مزرعه نمی شد دید. ضمناً مردمان اینجا از چند طایفه بودند و هر کدام لهجه ی خاص خودشان را داشتند.
در روستایی که قبلاً آنجا بودم آنقدر فاصله تا شهر زیاد و صعب العبور بود که بیتوته می کردم و برای خودم زندگی خاصی داشتم ولی حالا این روستای جدید با شهر فقط ده کیلومتر فاصله دارد و بدون دردسر می توانم در حدود بیست دقیقه از در خانه به مدرسه رسید. کجا رفتند روزهایی که اگر ماشین گیرم می آمد حدود هفت هشت ساعت طول می کشید تا از مدرسه به خانه برسم.
هفته اول را برای مرور مطالب سال قبل اختصاص دادم و بعد از گرفتن آزمون ورودی و بررسی نتایج آن دیدم که بچه ها خیلی ضعیف هستند و نیاز به کار زیادی دارند .به همین خاطر تصمیم گرفتم تا سطح کاری را به حداقل ممکن تنزل دهم تا این بندگان خدا هم چیزی از این درس ریاضی سر در بیاورند. امید داشتم تا حداقل نیمی از دانش آموزان را به حد قبولی برسانم.
در هفته دوم و در کلاس هفتم مبحث نسبتاً سنگین حل مسئله را شروع کردم .در جلسه اول فقط سه تا مسئله حل کردیم و این کندی به خاطر این بود که این بچه ها تا به حال نحوه صحیح برخورد با مسئله را نمی دانستند. و جالب این بود که وقتی با کمی راهنمایی خودشان حل می کردند باورشان نمی شد و کلی ذوق می کردند.
در جلسه بعد مسئله ی کتاب را برای آنها مشخص کردم تا روی آن فکر کنند و من هم شروع کردم به نوشتن صورت مسئله بر روی تخته، بحث و جدل ها شروع شد ، ابتدا پرت و پلا می گفتند و من هم اصلاً قبول نمی کردم فقط کمی راهنمایی کردم و تا حدی راه حل های بچه ها محدودتر شد. فقط مشکلی که داشتم این بود که روی هوا حرف می زدند و اصلاً نمی نوشتند.
تذکر دادم و گفتم راه حل های تان را بنویسید هرچند کوتاه و ساده باشد و خودم هم یکی از راهبرد های حل این مسئله را روی تخته نوشتم و با کمی محاسبه جواب را بدست آوردم. می خواستم برگردم و به بچه ها بگویم که خب حالا شما با روش دیگری همین مسئله را حل کنید و به همین جواب برسید. ولی نمی دانم چرا یک دفعه کلاس ساکت شد و نگاه بچه ها تغییر کرد.
تا خواستم چیزی بپرسم که یکی از بچه ها بلند شد و با همان لهجه خاص خودشان گفت: آقا اجازه غلط کردی. در صدم ثانیه فشارم رفت بالا و سرخ شدم و در آستانه انفجار بودم که تا حدی خودم را کنترل کردم و با عتاب به او گفتم این چه طور حرف زدن با دبیر تان است. مگر من تا به حال به شما بی احترامی کرده ام که اینگونه خطاب می کنید.
چند قدمی در کلاس راه رفتم و رو به همان دانش آموز کردم و گفتم برو بیرون. نگاه متعجّبانه ای کرد و گفت: آقا اجازه ، شما غلط کردی ما برویم بیرون. واقعاً داشت کفرم در می آمد از این همه بی ادبی این بچه ها ، تا به حال با اینگونه مشکلی برخورد نکرده بودم که اینقدر واضح توهین کنند. با عصبانیت شدید کنار میزش رفتم و داد زدم بیرون. همانطور متعجّبانه مرا می نگریست و از جایش بیرون می آمد و من پیش خودم فکر می کردم که چقدر وقیحانه و عادی نگاه می کند.
در همین بین یکی از بچه های آخر کلاس گفت :آقا اجازه چرا بیرونش می اندازی مگر چه کار کرده؟ شما غلط کردی و او فقط غلط شما را گفت، مگر خودتان نگفته بودید که در کلاس تان در مورد درس هر صحبتی آزاد است. خوب شما در حل مسئله غلط کردی و باید طول را بیست می نوشتی نه سی
آتش خشمم خوابید و تازه فهمیدم که کل ماجرا چیست. این بندگان خدا براساس زبان و لهجه شان اشتباه کردی را غلط کردی می گویند . کمی برایشان توضیح دادم که در زبان فارسی اینگونه گفتن زشت است و نباید استفاده کنید ، بگویید اشتباه کردی. نادرست نوشتی یا جوابتان غلط است.
باز یکی از بچه ها بلند شد و گفت :آقا اجازه یعنی همه اینها معنی غلط کردی می دهد. خنده ام گرفته بود و با هر زحمتی بود خودم را کنترل کردم وبا سر تایید کردیم. وقتی موضوع را در دفتر بین همکاران تعریف کردم همه از خنده ریسه رفتند و از آن به بعد تا کسی کاری را اشتباه انجام می داد با همان لهجه خاص بچه ها می گفتیم:
غلط کردی.

بز اخفش

به خاطر نبودن بلیط برای شب سیزدهم فروردین، مجبور شدم برای یازدهم فروردین بلیط قطار بگیرم .غروب یازدهم با یک عالمه دلخوری که چرا باید دو روز زودتر بروم ،از خانواده و به خصوص مادرم که همچون من دلگیر بود خداحافظی کردم و به سمت راه آهم به راه افتادم. تا مقصد در کوپه تنها بودم. چون صبح دوازدهم رسیدم و همه جا تعطیل بود تا بعد از ظهر معطل شدم تا بتوانم با یک ماشین به روستا بروم.
شب سیزدهم تک و تنها در خانه حال زیاد خوبی نداشتم. می دانستم فردا همه فامیل دور هم به سرخه حصار خواهند رفت و من در اینجا تنهای تنها هستم. در این شب نسبتاً سرد ،همدم من فقط یک رادیو بود و بس. تازه موجش را با هزار زحمت تنظیم کرده بودم که برق ها رفت و همه چیز در تاریکی غرق شد و من هم مجبور شدم هرطوری که هست بخوابم.
چون دیشب زود خوابیده بودم صبح خروس خون بیدار شدم .در خانه واقعاً حوصله ام سر رفته بود و تصمیم گرفتم تا کوله پشتی را مهیا کنم و گشتی در تپه ها و کوه های اطراف بزنم. از خانه که بیرون رفتم، سکوت معناداری روستا را احاطه کرده بود. در مسیر حتی یک نفر آدم هم ندیدم. هیچ دیّاری در این دیار نبود.
تصمیم گرفتم همان تپه ی روبروی روستا را بالا بروم. هوا عالی بود و چشم انداز زیبا .بارندگی چند روز پیش همه چیز را زنده کرده بود. در مسیر عزمم را جزم کردم تا کوه مقابل را که خیلی بلند بود را صعود کنم تا ناهار را بالای آن صرف کنم.
شیب تند نفسم را گرفت و تقریباً در نیمه راه پشیمان شدم. اینگونه تصمیمات و اینگونه اتفاقات و اینگونه پشیمانی ها در زندگی من بسیار رخ می دهد .پس راه باریک و مال رویی را در شکافی از کوه دیدم که به پشت کوه می رفت. مسیرم را عوض کردم و این راه را در پیش گرفتم. شیبش ملایم بود ولی طولانی به نظر می رسید. در هر صورت وارد راه شدم و از میان شکاف دره گذشتم.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به دشت فراخی که پشت کوه بود رسیدم . مرتعی بود وسیع و بسیار زیبا ، تک و توک درختی دیده می شد ، سبزی زمین چشم را نوازش می کرد ،حس خوبی به من دست داد. تپه ای مقابلم بود که مرا واداشت به بالایش بروم و همانجا اطراق کنم. وقتی به بالای تپه رسیدم آنقدر مناظر اطرافم زیبا بود که خواستم فریاد بزنم از این همه دلربایی طبیعت که ناگهان منظره ای عجیبی مقابلم سبز شد . هرطوری بود جلوی خودم را گرفتم و گرنه همان یک ذره آبرویی را که داشتم از دست می دادم.
فکر کنم همه ی اهالی روستا با هر وسیله ممکن به اینجا آمده بودند . غوغایی برپا بود. در بخش شرقی دشت هر گوشه را نگاه می کردم چند خانواده کنار هم جمع بودند و از دور می شد صدای خنده ی آنها را شنید. خجالت کشیدم وارد جمعیت شوم و همان بالای تپه جایی نشستم که از دیدشان پنهان باشم. سفره سیزده به در را پهن کردم که شامل یک روزنامه ،یک عدد کنسرو خاویار بادمجان و یک عدد نان .
در همین حین صدای فریادهای اهالی توجهم را به خودش جلب کرد. مانند دیده بان ها سینه خیز به بالای تپه رفتم تا ببینم چه خبر است. پشت بوته ای استتار کردم تا حتی در همین حالت دراز کش هم دیده نشوم. عده ی بسیاری از مردان و پسران در حال دویدن به این سو و آن سو بودند. و هر لحظه به جمعیتشان افزوده می شد. ابتدا فکر کردم بازی محلی انجام می دهند ولی وقتی بیشتر دقت کردم در هیاهوی شان خبری از بازی نبود.
دوربین شکاری را که همراه داشتم ،برداشتم تا بفهمم اصل قضیه چیست؟ صحنه ی جالبی بود. کل ملت به دنبال بزی می دویدند تا آن را بگیرند ولی هم سرعت و تغییر جهت های ناگهانی بز آنها را ناکام می گذاشت. جنگ و گریز آنها با این بز سیاه حدود یک ربعی طول کشید و در نهایت هم موفق نشدند و همه روی زمین ولو شدند.
این بز به واقع اخفش چقدر این مردمان را به تکاپو انداخت و از آن مهمتر چقدر موجب خنده و شادی آنها شد، درست است که شاید بخش عمده ای از گوشت ناهارشان فرار کرده بود ولی دل سیر خندیده بودند که این خنده خیلی بیشتر از آن گوشت برای آنها مفید تر است.
فرار جانانه بز به سمت دره ی مقابل و خنده ی از ته دل اهالی روستا بسیار دیدنی بود. تا جایی که امکان داشت با دوربین دنبالش کردم. رفت و در میان شیارهای دره گم شد. وقتی دوربین را کنار گذاشت و خواستم برگردم ناگهان تعداد زیادی از دانش آموزان که بالای سرم بودند، با هم گفتند: اجازه آقا سلام.
موقعیتم لو رفته بود . بچه ها کمینم را کشف کرده بودند. با اینکه تمام اصول استتار و اختفا را رعایت کرده بودم و پایین تر از یال بودم و حواسم هم به سایه بود و هیچ آتش و دودی هم برپا نکرده بودم. ولی هرچه بود کار این گشتی ها بهتر از من بود. هرچه اصرار کردند تا ناهار را به میان آنها بروم قبول نکردم و کوله را جمع کردم و به سمت روستا بازگشتم.
در راه به این فکر می کردم که شاید دیگر چنین سیزده بدری را تجربه کنم. چقدر هم خوش گذشت. دلم برای خانواده ام سوخت که حالا باید ترافیک سنگین و اعصاب خرد کن تهرانپارس را تحمل کنند در حالی که من در میان این همه زیبایی غوطه ورم.

سفر به ماه

از صبح که به مدرسه آمدیم.همه در تکاپو بودند.دبیران از یک طرف ،مدیر و معاون از طرف دیگر و تمامی دانش آموزان بسیج شده بودند و تمام درزها و گوشه های مدرسه را تمیز می کردند.غوغایی برپا بود.
تا نزدیکی های ظهر همه مشغول پاکسازی و مرتب کردن مدرسه بودیم.بچه ها بیشتر از ما ذوق داشتند.حوالی ساعت دوازده تقریباً کارها تمام شده بود و مدرسه از پاکیزگی می درخشید.همه خسته بودیم ولی این خستگی اصلاً بر ما تاثیری نداشت.
همه در حیاط مدرسه منتظر بودیم که از راه برسند.ساعت حدود یک بعداز ظهر بود که یکی از بچه ها دوان دوان آمد و گفت دارند می آیند.همه آماده شدیم.سه تا ماشین با گرد و خاک رسیدند و عده ای از آنها پیاده شدند.
رییس اداره به همراه دو تن از معاونانشان.بخشدار به همراه روحانی روستا و تعدادی کت و شلوار پوش که نمی شناختم.بنا به رسم ادب ،سلام و احوال پرسی کردیم.همه ما به همراه بچه ها هرچه چشم انداختیم آن را ندیدیم.ناگهان نگران شدم که نکند آن را همراه خود نداشته باشند.ولی به خودم گفتم این همه آدم آمده اند برای آن،حتماً آورده اند.
رییس کلی سخنرانی کرد و در مورد تکنولوژِی و استفاده از آن در دنیای امروزه گفت. بعد از آن بخشدار میکروفن را گرفت و شروع کرد به سخنرانی ، نمی دانم اینها چقدر دوست دارند حرف بزنند ، کار اصلی را انجام دهید. در انتها هم روحانی روستا آمد و او هم کلی حرف زد که اصلاً گوش نمی دادیم . همه مخصوصاً بچه ها منتظر بودند و سر از پا نمی شناختند.
بعد از صحبت های آقایان ،رییس اداره به دونفری که در کنارش بود اشاره کرد و آنها به سمت یکی از ماشین ها رفتند.تمام چشمان ما و بچه ها داشت آنها را با دقت تعقیب می کرد.از دور که آن را در دستانشان دیدیم کلی ذوق کردیم.ما دبیران کمتر ولی بچه ها کاملاً از حرکاتشان مشهود بود.،مدیر به یکی از اهالی اشاره کرد و او آمد و گوسفندی را پیش پای آنها قربانی کرد و آنها پس از عبور از روی خون!! آن را بردند داخل دفتر.بچه ها به سمت پنجره دفتر هجوم بردند و ما هم با افتخار وارد دفتر شدیم.
آن دونفر مشغول وصل کردن آن بودند.و ما مبهوت کارهای آنان.برای اولین بار در مدرسه چشممان به جمال یک عدد کامپیوتر روشن شده بود.باور این مطلب که مدرسه ما کامپیوتر دارد تا مدتها برایمان سخت بود.در تخیلمان هم نمی گنجید. آمدن کامپیوتر به مدرسه برای ما برابری می کرد با پا گذاشتن نیل آرمسترانگ به کره ماه.
از آن روز به بعد کارمان شده بود کار با کامپیوتر.بعد از تعطیل شدن مدرسه کسی خانه نمی رفت و همه در کنار کامپیوتر بودیم.اولین متنی که از سیستم مدرسه پرینت گرفتیم خیلی برایمان تعجب آور بود.کاغذ سفید از یک طرف وارد می شد و با همان سرعت از طرف دیگر خارج می شد با نوشته هایی بسیار منظم و مرتب.
برای استفاده از کامپیوتر بین دبیران دعوا بود و هر کسی دوست داشت دکمه ای را بزند و با موس کاری انجام دهد. و از همه لذت بخش تر چاپ کردن بود. معاون پرورشی مدرسه دیگر خطاطی نمی کرد و همه شعارها و مطالبش را درشت چاپ می گرفت و کل مدرسه پر شده بود از نوشته های آقای معاون.
امتحانات ثلث دوم شروع شد و همه دوست داشتند سوالاتشان را تایپ کنند.ولی چون خیلی بلد نبودیم .فقط متن ها را می نوشتیم و خطکشی هایش را بعداً با خطکش و خودکار انجام می دادیم.تازه من که ریاضی بودم کارم بیشتر بود و باید شکل ها و فرمول ها را هم با دست می نوشتم.برگه امتحانی ریاضی شده بود آش شله قلم کار.صورت سوال چاپی و متن آن دست نویس و شکلش هم ناجور
وقتی اولین لیست نمرات را از کامپیوتر چاپ گرفتند همه انگشت به دهان بودیم، تمامی اسامی نوشته شده بود و فقط ما باید نمرات را می نوشتیم و این یعنی کار خسته کننده نوشتن لیست چقدر ساده شده بود.
آخر نوبت هم وقتی از اداره یک نفر آمد و نمرات را وارد سیستم کرد و کارنامه ها را چاپ گرفت گل از گل مدیر شکفت ،چون مقدار زیادی از کارهای نوشتنی اش کم شده بود و همین برایش کافی بود که دیگر در نمرات بچه ها اشتباهی رخ نمی دهد.
در آن زمان هرجا که می رفتیم به اینکه مدرسه ما کامپیوتر دارد فخر می فروختیم.از همان زمان بود که آمدن آن کامپیوتر معروف شد به سفر ما به کره ماه.چون مدرسه ما اولین مدرسه ای بود در کل شهرستان که قدم به دنیای دیجیتال نهاده بود.خیلی احساس دیجیتالی می کردیم.و هر چیزی را که می خواستیم بنویسیم تایپ می کردیم و چاپش می کردیم و خیلی هم لذت می بردیم.تازه از مدارس روستاهای اطراف هم می آمدند برای بازدید از کامپیوتر ما….

زندگی بدون توازن

از هر چهارده روز ،یازده روزش در روستا بودم ،در سکوت و آرامش ،در طبیعت با آن همه زیبایی هایش.یا صدای برگ ها را می شنیدم که با باد می رقصیدند و یا چهچه بلبلی و آواز پرنده ای،تنها صدایی که با محیط قرابت نداشت صدای تراکتورها بود که فریادکنان زمین را می خراشیدند.
تنها وسیله حمل و نقل، خودم بودم و خودم. روزانه حدود پنج یا شش کیلومتر فاصله بین روستا ها را طی می کردم.سوخت مصرفی ام انرژی های بیکرانی بود که از تماشای مناظر بدیع و دلنواز اطراف می گرفتم. در هوایی نفس می کشیدم که پرندگان و حیوانات و درختان و حتی مزرعه ها از آن تنفس می کردند.خود همین هوا پربود از انرژی.به راحتی حسش می کردم و برایم حکم پلوتونیم داشت.
عصر چهارشنبه، انتظار طاقت فرسا تا آمدن یک وسیله برای رفتن ،تحمل اضطراب سهمگین رسیدن یا نرسیدن به قطار ،یازده ساعت بودن در دل یک مار آهنین که بسیار پر سروصدا راه می رفت مواجهه با خیل عظیم آدمهایی که می خواستند سوار تنها اتوبوس واحد راه آهن به میدان امام حسین شوند درک کامل قوانین فشار در میان آن انبوه جمعیت درون اتوبوس.
تغییرات به قدری سریع بود که ذهنم توان پردازش آنها را در لحظه نداشت. فقط داده های خام را دریافت می کرد . این پالسها مسلسل وار به مغزم برخورد می کرد و فقط ثبت داده ها بود که در ذهنم رخ می داد .هنوز در همان اوایل خیابان ولی عصر بود م که صفحه آبی ویندوز ذهنم نمایان شد .خطا،آنهم خطای حافظه اصلی به گمانم نیم سوز شده بود.
در صف اتوبوس برقی مانند آدم های گیج فقط انسانهایی را نگاه می کردم که فکر کنم آنها هم برقی بودند. اگر کسی به من دقت می کرد باورش نمی شد که من اینجا زندگی می کنم و بارها از اینجا گذشته ام اینهمه آدم اینجا چه می کنند؟به دنبال چه هستند؟چرا اینقدر عجله دارند؟ چرا در پس لباس های مرتب و شیک شان خبری از چهره های پر از نشاط نیست؟ چرا اینجا هیچکس لبخند بر لب ندارد؟
در اتوبوس با فشار بر روی من بسته شد .فشار در را می شد تحمل کرد.ولی فشار این همه سوال را طاقت نداشتم.پالس های منفی همین یکی دو ساعت بخش عمده ای از ذخیره ی انرژی ای که داشتم را به هدر داد. واقعاً سردرگم شده بودم.کسی هم نبود که از او بپرسم.وقتی به خانه رسیدم تا عصر فقط خوابیدم تا کمی حالم بهتر شود.
دو روزی که وقت داشتم تا کمی خودم را با این محیط وفق دهم آنقدر زود تمام می شد که فرصتی برای تطبیق نمی ماند.همینکه در میان خانواده و کنار مادرم بودم بزرگترین تسکینم بود. بیرون نمی رفتم چون می دانستم باز به هم خواهم ریخت. واقعاً توازن از زندگی من رخت بربسته بود. پدرم می گفت بعد از دو هفته آمده ای و فقط در خانه ای کمی بیرون برو مانند دیگر جوانان هوایی عوض کن، گفتم پدر جان کدام هوا ؟ اینجا که هوایی نیست.
خودم هم از این بی توازنی خسته شده بودم.ذهن حقیرم قدرت پردازش دو موضوع کاملاً متفاوت را با هم نداشت و اکثر اوقات هنگ می کرد. نه می شد سی پی یو را ارتقا داد و نه تحمل افزایش رم را داشتم. مدلم هم آنقدر قدیمی و ضعیف بود که به هیچ عنوان نمی شد به آن دست زد.کوچک بودن هم خود دردسر بزرگی است.
در همین افکار غرق بودم که صدای کوبیدن بر پنجره مرا به خود آورد. وقتی پرده را کشیدم دیدم گنجشککی بی نوا بی دلیل بر شیشه پنجره می کوبد و به اطراف می نگرد، دلم برایش سوخت و فهمیدم که من در این تناقضات تنها نیستم و هستند موجوداتی که مانند من گیج شده اند. و اینجا چرا اینقدر گیج کننده است.