نمره

جمعیت کلاس ها سی نفر بود و بیشترشان هم شیطان و بازی گوش،کلاً مدرسه ای که هفده تا کلاس داشته باشد نظم در آن کمی سخت برقرار می شود.اولین سالی است که باید این مدرسه را تحمل می کردم و دلم خیلی برای مدرسه روستا که فقط سه کلاس داشت و جمعیت شان نیز کم بود تنگ شده بود.آخر سر با تمام تلاشی که کردم در دام این مدارس شهر گیر افتادم.

ماه مهر با هر سختی ای که بود گذشت و اولین امتحان ماهانه را از سه کلاسی که داشتم گرفتم.بعد از تصحیح اوراق سخت در تعجب فرو رفتم که چرا اینان اصلاً درس نمی خوانند، بچه های روستا با آن همه مشکلاتی که داشتند حداقل تا جایی که می توانستند حل می کردند و نمراتی که می گرفتند تا حدی قابل قبول بود.ولی در اینجا بیشتر از نیمی از دانش آموزان نمره زیر ده حتی نمره زیر پنج داشتند.

جلسه بعد وقتی به کلاس رفتم و اوراق را توزیع کردم به چهره هایشان که نگاه می کردم هیچ تغییری مبتنی بر تاسف یا ناراحتی در آنها نمی دیدم و همین بیشتر مرا عصبانی کرد،شروع کردم به داد و بیداد که چرا شما اینگونه هستید و هیچ اهمیتی برای درس و مدرسه قائل نیستید. با آنها اتمام حجت کردم که در امتحان بعدی حتماً برخوردی خواهم کرد که تا انتهای سال به خاطر داشته باشند.

آبان هم با همان سختی مهر گذشت و نوبت به امتحان دوم رسید .با هزار امید و آرزو شروع به تصحیح اوراق کردم ولی هرچه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر دستانم شل می شد به طوری که بعد از اتمام ورقه های یک کلاس دیگر دل و دماغی برای ادامه نداشتم. از ماه قبل بهتر که نشده بودند هیچ حتی نمرات هم کمتر شده بود .

دفتر مدیر مدرسه در طبقه سوم بود و من تا به حال یک بار هم به دفتر مدیر نرفته بودم، همه کارهایم در اتاق معاون انجام می شد ولی این بار در این موضوع همان آقای معاون مرا به دفتر مدیر ارجاع داد. وقتی وارد شدم جو دفتر مرا گرفت، بیشتر شبیه اتاق مدیرکل ها بود تا دفتر مدیر مدرسه، اندازه سه تا کلاس وسعت داشت و بر دیوارهایش کلی لوح تقدیر نصب بود.

موضوع را با مستندات کامل و مقایسه با آزمون قبلی به مدیر ارائه دادم. ابتدا تعجب کرد که چه طور تا به حال اینگونه مشکلی با این وسعت در این مدرسه نداشته و همین باعث تعجب بیشتر من شد. در هر صورت بعد از کمی گفتگو و بحث آقای مدیر از من خواست تا فرصتی به ایشان بدهم تا در این مورد فکری کند و راهکار مناسبی پیدا کند.

هفته بعد زنگ دوم بود که به کلاس من آمد و مرا به نمازخانه برد، تعداد زیادی از خانواده ها آمده بودند و آقای معاون هم داشت صحبت می کرد، فکر کردم جلسه انجمن اولیا مدرسه است به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای چه مرا به اینجا آورده اید. لبخند معنی داری زد و گفت اینان خانواده های همان دانش آموزانی هستند که شما لیست شان را به من دادید. حال برو هر چه می خواهی بگو.

وقتی پشت تریبون رفتم بیشتر از جمعیت زیاد شان، اخم هایی که به من کرده بودند مرا مضطرب می کرد به طوری که قادر نبودم حتی کلامی بیان کنم. با توکل به خدا شروع کردم به صحبت که قصد من اذیت و آزار شما و فرزندانتان نیست بلکه به دنبال راهی هستم تا بتوانم کمک شان کنم که در پایان سال از ریاضی بتوانند بدون مشکل عبور کنند.

جلسه سختی بود و بعد از حدود یک ربع صحبت ، خیس عرق شدم ، پدر یکی از دانش آموزان که همان صف اول نشسته بود از جیب کتش یک بسته دستمال جیبی درآورد و به من داد تا بتوانم کمی از عرق هایم را خشک کنم. فقط معنی لبخند ملیحش را نفهمیدم.

آذر ماه هم گذشت و دوباره نوبت به امتحان رسید.این بار با بی میلی سراغ برگه ها رفتم و آنها را تصحیح کردم ولی بر خلاف انتظار من هر چه بیشتر تصحیح می کردم بیشتر امیدوار می شدم. آن جلسه تاثیر ش را گذاشته بود و حرکت رو به رشد بچه ها کاملاً مشهود بود. البته هنوز خیل عظیمی نمره زیر ده داشتند ولی آنها هم در حد خود تلاش کرده بودند و این نوید را به من می داد که در پایان سال مشکلاتم خیلی کمتر خواهد شد.

در بین دانش آموزان یکی بود که دو امتحان قبلی را زیر ده گرفته بود ولی امتحان آخری را چهارده شده بود، برگه اش را کنار گذاشتم تا در کلاس مفصل تشویقش کنم تا هم برای خودش عامل انگیزه باشد و هم برای دیگران سرمشق خوبی باشد.

بعد از توزیع برگه ها تصحیح شده در کلاس کمی تغییر در چهره ها مشاهده کردم که برایم نشانه خوبی بود، درست بود که هنوز خیلی ها بی خیال بودند ولی همین که تعدادی اخمهای شان در هم رفت برایم غنیمت بود. برگه آن دانش آموز را نگاه داشته بودم تا در انتها به او بدهم. او را صدا کردم و به پای تخته آوردم و در مقابل بچه ها برگه اش را دادم. کلی ذوق کرد و من هم گفتم برایش دست بزنند.

شروع کردم به صحبت که این دانش آموز توانسته است با تلاش و کوشش نمره اش را حدود هشت نمره ارتقا دهد و این یعنی  هیچ کاری غیرممکن نیست و اگر هر کس خودش بخواهد می تواند کاری را که فکر می کرده نمی تواند ، انجام دهد. در اوج صحبت هایم بودم که دست یکی بالا رفت .بلند شد و گفت آقا اجازه خوب اگر مادرت دبیر باشد نمره ات خوب می شود.

یکه خوردم و گفتم ولی بیشتر کار را خودش انجام داده است. و اصلاً از کجا معلوم مادرش دبیر ریاضی باشد تا بتواند کمکش کند. در همین حین خودش گفت آقا اجازه مادر ما دبیر ریاضی است. کمی اوضاع به هم ریخت ولی سعی کردم درستش کنم به همین خاطر توضیح دادم هرچند هم که مادر ایشان دبیر است ولی اصل کار را خودش انجام داده، خودش وقت گذاشته و کار کرده و یاد گرفته ،از او خواستم تا حرف هایم را تایید کند ولی با همان چهره معصومانه اش گفت آقا اجازه مادر ما فقط با ما کار می کند و گرنه ما اصلاً حوصله درس خواندن نداریم.

خنده بچه ها نشان از این داد که کنترل اوضاع از دستم خارج شده ، یکی از انتهای کلاس گفت اگر مادر او هم دبیر ریاضی بود حتماً نمره اش بهتر می شد، آن یکی گفت پدرش کارگر ساختمان است  و مادرش هم اصلاً سواد ندارد، معلوم است که نمره اش کم می شود.

مانده بودم چه بگویم و چه کار کنم؟ آمده بودم کار را درست کنم ولی با این اتفاقات همه چیز از دست رفته بود و حتی همان چند نفری هم که تلاش کرده بودند حالا انگیزه شان را از دست داده بودند.مستاصل مانده بودم که خود همین دانش آموز به دادم رسید. رو به بچه ها کرد و گفت که مادرش گفته همین یک بار کمکش می کند و از این به بعد خودش باید روی پای خودش بایستد. بخش عمده ای از صحبت های مرا به نقل از مادرش گفت و همین تا حدی هرچند اندک وضعیت را عادی کرد.

در آخر سال وضعیت خیلی با اول سال متفاوت بود و خیلی از بچه ها با نمره های متوسط ریاضی را قبول شده بودند و همین مرا راضی کرد که حداقل توانسته بودم کمی تغییر در این بچه ها ایجاد کنم ولی همین برایم تجربه شد که در مورد خانواده ها بیشتر تحقیق کنم.

روستای دوم

بعد از انتقالی به این شهر چند بار به قسمت آموزش اداره مراجعه کردم تا تکلیف دوازده ساعت دیگر مرا مشخص کنند .هربار محول می کردند به روز بعد.تا اینکه  در روز ۱۶ مهر ، مدرسه دوم من هم مشخص شد.روستایی در حدود هجده کیلومتری شهر.

در خانه نقشه را باز کردم و مکانش را یافتم .روستا در کوهپایه قرار داشت و این برای من بسیار شوق برانگیز بود، چون یادآور سالهای تدریس در روستای کوهستانی برایم بود. دوازده ساعت اول من در روستایی بود که در دشتی پهناور واقع بود و حالا این روستای دوم حداقل به کوهستان نزدیک تر بود.

صبح که بیدار شدم باران لطیفی می بارید و هوا هم تا حدی سرد شده بود.ساعت ده دقیقه به هفت خودم را به ایستگاه ماشین های روستا رساندم .از اولین نفری که در مورد روستا مورد نظرم پرسیدم خودش راننده همان مسیر بود.گفت سوار شو تا مسافر بگیرم و برویم.

باران شدیدتر شده بود و تنها در ماشین در انتظار نشسته بودم.ساعت به هفت و نیم رسید و خبری از مسافر نبود. پیش خودم فکر کردم اگر بیشتر منتظر بمانم دیر خواهد شد.راننده را صدا کردم و ماشین را دربست گرفتم تا به موقع به مدرسه برسم.

دو طرف جاده فرعی فقط مزرعه بود و خبری از تک درخت ها هم نبود. روستای اولی خیلی دورتر بود ولی در بین مزارعش حداقل چند درخت مشاهده می شد. همه جا سبز و با طراوت بود.شیشه را پایین آوردم تا بهتر ببینم . واقعاً هر جایی از طبیعت زیبایی خودش را دارد. کوهستان یک نوع و دشت هم نوعی دیگر و اینجا هم که کوهپایه است جور دیگری زیباست.هوای سرد و دانه های باران به صورت می خورد و از دیدن مناظر زیبا لذت می بردم.

وارد روستا شدیم ، بچه ها زیر باران و اکثراً بدون چتر پیاده در راه مدرسه بودند.باران خیسشان کرده بود ولی همچنان شاد و پرانرژی  به راهشان ادامه می دادند.از جلوی مدرسه ای که بچه ها داشتند واردش می شدند گذشتیم.به راننده گفتم :فکر کنم مدرسه را رد کردیم.با لبخندی گفت اینجا نیست ،روستای شما بالاتر است.خنده ام گرفت از جمله ی «روستای شما»،هیچی نشده صاحب روستا هم شدیم.

جلوی در مدرسه وقتی پیاده شدم ابتدا به سر در مدرسه نگاه کردم«دبیرستان ارشاد دوره اول متوسطه » وارد حیاط  بزرگ مدرسه که بیشتر از نیمی از آن با چمن سبز زیبایی پوشیده بود شدم ولی خبری از دانش آموزان نبود.زیر باران شروع کردم بررسی اطراف تا کمی موقعیت دستم بیاید. ابرهاپایین آمده بودند و نمی گذاشتند چیزی ببینم.فقط تا حدی که مزرعه های نزدیک دیده می شد به من مجال تماشا می دادند.

گفتم باشد،روز اول با من قایم باشک بازی می کنید. می دانم که این روبرو کوهی سترگ است و اطرافمان تپه های ریز و درشت.حالا شما عشوه می کنید و  نمی گذارید آنها خودشان را به من نشان دهند. صبر من زیاد است و دوستم باد حتماً به یاری ام خواهد آمد تا شماها را کمی پخش و پلا کند .

مدرسه ی دوطبقه ی نسبتاً بزرگی در سمت شمال حیاط قرار داشت. ابهتش مرا گرفت، پیش خود فکر کردم این مدرسه به این وسعت چقدر دانش آموز دارد و باید جمعیت ش زیاد باشد ولی چرا صدایی نمی آید و همه جا غرق در سکوت است. وقتی وارد سالن بزرگش شدم  ناخودآگاه به یاد دوقرن سکوت افتادم.انگار کسی در این مدرسه نبوده ونیست.آنقدر ساکت بود که کمی خوف کردم.

تابلو دفتر را دیدم و در زدم و وارد شدم.دفتری بزرگ که گوشه آن فردی پشت میزی داشت با رایانه کار می کرد.مدیر بود و بعد از معرفی و احوال پرسی و بررسی برنامه قرار شد به کلاس بروم.وارد کلاس شدم.کلاًهمه چیز این مدرسه به غایت فراخ بود.کلاسی بزرگ که سیزده دانش آموزی که با فاصله های زیاد روی تک صندلی نشسته بودند در آن چیزی به نظر نمی آمدند.

چون حدود دو هفته از شروع مدرسه گذشته بود سریع خود را معرفی کردم و درس را شروع کردم . بچه هایی پرانرژی بودند و کمتر تمرکز داشتند.بخش عمده ای از انرژی ام جهت منظم کردن آنها صرف شد.در حین کار زیرچشمی از پنجره بیرون را هم نگاه می کردم .ابرها هنوز مصر بودند که من چیزی نبینم.ولی من حوصله ام در این زمینه بسیار است.زیر لب به آنها گفتم تا ظهر هنوز خیلی مانده.

زنگ دوم بود که دوستانم رسیدند وآرام آرام  شروع کردند به انجام دادن کارشان.ابرها شروع به فرار کردند وپخش می شدند . کوچکترهایشان هم گاهی در جایی گیر می افتادند.پشت تپه ای یا در میان دره ای کوچک.در ابتدا تپه ها نمایان شدند، سرسبز و پردرخت.کوه ها هم خودشان رابه آرامی نشان دادند، همچنان سترگ و عظیم.زنگ تفریح دلم نیامد در دفتر بنشینم.به حیاط آمدم و شروع کردم به دیدن مناظر بدیع و زیبایی که در اطراف و در بین کوه ها و تپه ها به وجود آمده بود. لطافت هوا  و زیبایی بی نظیر مناظر، حتی بچه ها را هم سرذوق آورده بود و با دست ابرهای کوچکی را که پشت تپه ها گیر افتاده بودند به هم نشان می دادند.

بعد از حدود شانزده سال تدریس در بین کوه های سر به فلک کشیده و زندگی در روستایی که در میان آن همه زیبایی محصور بود حالا که به مرکز استان منتقل شده بودم هم وضعم بد نبود، در دو روستا تدریس می کردم که یکی در دشتی فراخ بود و این دومی هم در میان این جنگلها و تپه های زیبا.فکر کنم تا می توانم باید در همین روستا بمانم ،چون اصلاً مدرسه های شهر را دوست ندارم.

هرچه خدا بخواهد

آخرین فصل کتاب پایه هفتم آمار و احتمال است و معمولاً دانش آموزان این درس را خیلی خوب می فهمند و حل می کنند. با توجه به این موضوع خودم را آماده کردم که در این جلسه هر دو درس مربوط به احتمال را تدریس کنم تا کتاب تمام شود و علاوه بر اینکه خیالم راحت می شود ،دو جلسه آخر بماند برای مرور و رفع اشکال.

درس اول « احتمال یا اندازه گیری شانس » بود. در مورد صفر یا یک یا عددی بین صفر و یک بودن احتمال بچه ها مثال های خوبی می زدند. ولی محسن برای احتمال صفر مثالی زد که کمی جو کلاس را عوض کرد. او گفت احتمال اینکه من خدا را ببینم.

تا خواستم خودم را جمع و جور کنم و پاسخ مناسبی برایش پیدا کنم که یکی از بچه ها گفت آقا اجازه احتمالی را که حسین گفت صفر نیست. این یکی بیشتر تعجبم را برانگیخت و از او علت را جویا شدم. گفت ممکن است بمیرد و آن موقع خدا را ببیند.یکی دیگر از انتهای کلاس گفت که پدربزرگش گفته است که ما انسانها نمی توانیم خدا را ببینیم ،حتی اگر مرده باشیم،چون ما انسان هستم و او خدا، و انسان انسان را می بیند و نمی تواند خدا را ببیند.

کاملاً از مبحث احتمال خارج شده بودیم و داشتیم در فلسفه و حتی الهیات وارد می شدیم و نکته جالب این بود که بچه ها هم نظرات خوبی می دادند.در این بین فقط من بودم که نظر خاصی نداشتم و فقط گوش می کردم.در همین بین یکی هم از میز آخر بلند شد و گفت که آقا اجازه خدا در جهنم هم هست؟جواب دادم خدا همه جا هست.گفت آنجا چه می کند ؟مگر آنجا را نساخته برای عذاب گناه کاران؟خودش که گناه نکرده.

در واقع پاسخش را نمی توانستم به سادگی بدهم ،چون چیزی نداشتم که بگویم که در سطح این بچه ها باشد،سوالات بچه ها بیشتر و بیشتر می شد و نظم کلاس داشت از دستم خارج می شد که نهیبی زدم و گفتم که بچه ها اینها مربوط به درس دینی است.این سوالات را از دبیر دینی بپرسید و بگذارید تا درسم را ادامه دهم.من دبیر ریاضی هستم و باید این کتاب را درس بدهم.

نگاههای بچه ها نشان از این می داد که زیاد از پاسخم خرسند نیستند ، هرچه بود با کمی غرغر مشغول حل کردن باقی سوالات فعالیت شدند ،ولی محسن همچنان در فکر بود. نمی دانم چه در ذهنش می گذرد ولی هرچه هست نشان داد که با بقیه بچه ها خیلی فرق دارد ،نگاهش نسبت به اطرافش با بقیه خیلی متفاوت است .

درس دوم «احتمال و تجربه » بود. همه سکه  و تاسی را که جلسه قبل گفته بودم از کیف هایشان بیرون آوردند و شروع کردند به انجام آزمایش اول که بیست بار پرتاب سکه بود. برایم جالب بود که در این اوضاع هیچ کس به فکر شیطنت یا کار دیگر نبود. همه داشتند سکه پرتاب می کردند و چوب خط می زدند. انگار این کار برایشان خیلی جالب بود.

بعد از اتمام کار گفتم تا جدول هایتان را با دیگران مقایسه کنید.وقتی جدول های دیگران را می دیدند که با جدول آنها متفاوت است تعجب می کردند. یکی از بچه ها گفت آقا چرا جدول ها فرق دارد؟ما که همه بیست بار سکه انداختیم ،فقط چند نفر مساوی رو یا پشت آمده .مال من که سیزده تا رو آمده و هفت تا پشت.

توضیح دادم که احتمال ،تقریبی است و ما در پرتاب سکه انتظار داریم تقریباً در نصف حالت ها رو بیاید و در نصف حالت ها پشت . ولی این حالت ها دقیق نیستند.بعد جدول بزرگی روی تخته سیاه کشیدم و از بچه ها خواستم تا آمار جدولشان را بخوانند تا من بنویسم.

بچه ها یکایک می خواندند و من می نوشتم . در همین بین یکی از بچه ها گفت دوازده تا رو ،ده تا پشت که همه کلاس خندیدند و کناری اش با تشر به او گفت آقا معلم گفت بیست بار سکه را پرتاب کنیم ،چه جوری تو این عددها را به دست آورده ای؟همین موضوع باعث ضد تا مطمئن شوم که این بخش را بیشتر کلاس خوب فراگرفته اند.

کلاس بیست و پنج دانش آموز داشت و در کل پانصد آزمایش انجام شده بود و مجموعی که من داشتم ۲۴۱بار رو آمده بود ۲۵۹بار هم پشت آمده بود و همه بچه ها هم تصدیق کردند که دو عدد به نصف خیلی نزدیک هستند.

می خواستیم سوال مربوط به پرتاب ۳۰بار تاس را انجام دهیم که دیدم دست محسن بالاست، مطمئن بودم با از همان سوالات عجیب و غریب خواهد پرسید.همچنین می دانستم که این بار هم در پاسخش با مشکل روبرو خواهم شد ولی روا ندانستم که نگذارم سوالش را نپرسد.بلند شد و گفت :آقا اجازه اگر خدا بخواهد هر پانصد بار رو می آید.مگر می شود خدا چیزی را بخواهد و نشود؟

باز کلاس ساکت شد و این بار کسی نبود تا نظری بدهد و چشمان محسن  در تلاقی چشمانم بود تا جوابش را بدهم. مانده بودم چه پاسخ بدهم. جوابش را باید فیلسوفان می دادند که آیا چنین چیزی می شود؟ از فلسفه هیچ نمی دانستم و منطق را در حد منطق ریاضی بلد بودم. ناگاه به یاد عبارت «کن فیکون» افتادم .پیش خودم فکر کردم خدا اگر بگوید باش ، پس می شود . هیچ دلیل و علتی برای این بودن نمی خواهد.پس من در جواب محسن چه بگویم؟

تنها راهی را که برای فرار از این موقعیت یافتم این بود که به او گفتم این کار را در حالت طبیعی انجام می دهیم و هیچ شرطی را نمی گذاریم.در جواب گفت مگر در حالت طبیعی خدا نمی خواهد؟ گفتم، نه منظورم این نبود که خدا نمی خواهد ، خدا قوانینی در طبیعت و جهان برقرار کرده است که همه این کارها بر اساس این قوانین انجام می گیرد.

کمی مکث کرد و گفت :چند تا قانون در جهان هست. لبخندی زدم و گفتم نمی دانم چون بسیار زیاد است.شاید چندتایی از آنها را در علوم خوانده باشید. کمی فکر کرد و گفت آقا اجازه اهرم هم قانونش مربوط به خدا است .گفتم همه چیز ساخته خدا است.

در مورد جاذبه زمین و نیروی گرانش بین اجسام و کمی هم در مورد فضا و سیاهچاله ها که قدرت جاذبه بسیار زیادی دارند صحبت کردم و همه سروپا گوش بودند.محسن باز دوباره پرسید که آیا خداوند می تواند قوانینش را تغییر دهد یا عوض کند.مثلاً در هزار بار پرتاب سکه هر هزار بار رو بیاید؟گفت بله می تواند ولی به خاطر اینکه نظم جهان به هم نخورد این کار را نمی کند.

فهمیدم که از جواب من قانع نشد، چون واقعیت امر خودم هم قانع نشده بودم.هرچه بود محسن سکوت کرد و همین باعث شد که توانستیم فعالیت مربوط به تاس را نیز انجام دهیم.آنجا هم در جدول کلی احتمال ها به همان یک ششم نزدیک شد و درس تمام شد.

فردای آن روز از یکی از دوستان که الهیات درس می داد خواستم تا کتابی به من معرفی کند تا کمی در مورد فلسفه اطلاعات داشته باشم. و او نیز کتاب «لذات فلسفه» نوشته ویل دورانت را به من معرفی کرد. کتاب را خریدم و بعد از مطالعه آن سردردهایم شروع شد و افتاد در دام ویل دورانت و تاریخ تمدنش.

شب عید

نگاه اخم آلود نیما و تذکر به جایی که خانم داد مجبورم کرد تا جعبه ابزار را بیاورم و بیفتم به جان شیر ظرفشویی آشپزخانه که مدتی است چکه می کند.وقتی داشتم بازش می کردم نیما آمد و گفت:آفرین بابا!

از بعد ناهار که شروع به کار کردم تا ساعت پنج هر کار کردم درست نشد که نشد. مغزی را عوض کردم. کف چپ گرد را تراشیدم،ولی نشد. خسته ام کرده بود و کمی هم عصبی شده بودم. چون فردا عید بود و این اوضاع آشپزخانه اصلاً مناسب این زمان نبود.

با احوالی نامناسب بیرون زدم تا اگر جایی باز باشد چپ گرد بگیرم.هوای سرد و باران ریزی که می آمد اصلاً حال و هوای عید را نداشت.از مسیر کمربندی به بخش غربی  شهر که مرکز فروش شیرآلات بود رفتم .تقریباً همه مغازه ها بسته بودند و فقط یکی باز بود.آنهم فقط شیرآلات می فروخت نه وسایل یدکی.

در هر صورت این خرابی جزئی شیر خرج دستم گذاشت و مجبور شدم تا یک سری کامل بگیرم .البته این بار اهرمی گرفتم و جنس خوب تا کارآمد باشد.جعبه ی بزرگش را مانند کلاسر زیربغل زدم و تصمیم گرفتم از خیابان اصلی شهر تا میدان اصلی را پیاده بروم تا کمی حال و هوایم عوض شود.

وقتی وارد خیابان اصلی شدم فکر کردم تظاهرات است .پیاده روها اصلاً جایی برای عبور نبود. هر دو طرف را دست فروش ها اشغال کرده بودند.وارد جمعیت شدم و فقط به مردم و هیجانشان نگاه می کردم. بعد از مدتی کوتاه این هیجان هم در من حلول کرد و لبخندی بر لبانم جاری شد.

دیدن مردم با این همه شور و نشاط برایم خیلی جالب بود. اصرار کودکان برای خرید تخم مرغ رنگی و ماهی ، اصرار فروشندگان بر مرغوبیت کالاهایشان ، اصرار خریداران در گرفتن تخفیف و جدال آنها با فروشندگان محیط جالبی ایجاد کرده بود.  پوشیدن کفش جهت بررسی آن در کنار خیابان آن هم زیر باران  توجهم را جلب کرد ولی وقتی جلوتر رفتم، صحنه ای بس عجیب تر دیدم.مادری که به زور داشت پیراهن پسر دوازده سیزده ساله اش را درمی آورد تا لباس جدید را که می خواست برایش بخرد تنش کند و مقاومت جانانه پسربچه میخکوبم کرد. به طوری که نمی دانم چه مدت ایستادم و فقط آنها را تماشا می کردم.

کمی جلوتر صحنه دهشتناک تر شد ، این بار کودکی پنج شش ساله بود که داشت در برابر درآوردن شلوارش مقاومت می کرد و پدر همچنان مصر که حتماٌ باید همینجا شلوار نو را امتحان کنی. کار داشت به گریه زاری می رسید که سرعتم را زیاد کردم تا آنها را نبینم.

به ابتدای بازار که رسیدم جمعیت بیشتر شد.در میان این همه شور و غوغا، پیرمردی که خرگوشی در بغلش بود و دو تای دیگر در سبد داشت نگاهم را به سمتش خودش جلب کرد.ساکت نشسته بود و فقط به رهگذران می نگریست.در دل گفتم خدایا به چه فکر می کند؟ در این همه شلوغی و هیاهو ساکت نشسته و منتظر کیست؟چه کسی در این شب عید خرگوش می خرد؟نمی دانم چرا ذهنم رفت به داستان دختر کبریت فروش

آرامشش کمی آزار دهنده بود، زیر باران در حال خیس شدن بود و هیچ حرکتی هم نمی کرد فقط در حال نوازش خرگوشی بود که در دستانش نگاه داشته بود.تصمیم گرفتم کمکی کنم و کنارش رفتم و مبلغی به او دادم ، لبخندی زد و گفت قیمت خرگوش بیشتر است و من هم گفتم خرگوش نمی خواهم ،این پول مال خودت.

خشمگین شد و پول را به من پس داد و گفت مگر من گدا هستم که اینگونه پول می دهی؟اگر خرگوش می خواهی پولش را بده و یکی بخر، وگرنه برو و بگذار ما کاسبی کنیم.مانده بودم چه کنم؟ پول که نمی گیرد و این خرگوش هم به درد من نمی خورد ،کجای آپارتمان باید نگهداری اش کنم؟

وقتی از کنارش گذشتم دیگر هیچ نمی شنیدم و مانده بودم با این سوال بزرگ که چند نفر در این شهر و در این شب شاد نیستند؟ چرایش بیشتر آزارم می داد.باران هم بیشتر شده بود و کاملاً خیسم کرده بود ولی من بیشتر در افکارم غرق بودم.

بی شمار

در میان کلاس های سوم، کد شش شرایط خاصی داشت  و از شانس من ،همین کلاس به من افتاده بود. در دو ماهی که از طول سال می گذشت هرچه در چنته داشتم را خرج کردم ولی بیشتر از نیمی از بچه ها فقط نگاهم می کردند و هیچ نمی نوشتند.

یک روز در دفتر در بین همکاران بغض دلم شکست و درباره این کلاس درد دل کردم و وقتی واکنش همکاران را دیدم در تعجب فرو رفتم. این بچه ها واقعاً خیلی با من مدارا می کردند. مشکل من درسی بود و هیچ رفتار نادرستی از آنها ندیده بودم ولی باقی همکاران از بی نظمی و حتی بی نزاکتی آنها شکایت بسیار داشتند.

از آن روز به بعد نگاهم به این کلاس تغییر کرد و نمی دانم چرا بیشتر به آنها علاقه مند شدم. آنقدر معرفت داشتند که حتی اگر چیزی از ریاضی نمی فهمیدند حداقل زیاد مخل کلاس نبودند و می گذاشتند کارم را انجام دهم. من هم در مقابل سعی کردم با احترام بیشتر با آنها صحبت کنم.

درس به اعداد گویا رسیده بود و داشتم در مورد اینکه بین دو عدد گویا ،بی شمار عدد گویا وجود دارد ،بحث می کردم. برای اینکه درک مطلب کمی بهتر شود اول از بچه ها پرسیدم بین ۱ و۲ چند عدد گویا وجود دارد. کمی مرا نگاه کردند و چند نفری جواب دادند که هیچی وجود ندارد.

رو به آنها کردم و گفتم : شما چرا همه چیز را کامل  در نظر می گیرید. من از شما عدد طبیعی نخواستم ،عدد گویا خواستم. همین چالش کمی بحث بین خود بچه ها راه انداخت و آرام آرام تعدادی این نوع اعداد را به خاطر آوردند و شروع کردند به گفتن .مثل ۵/۱ یا ۷۵/۱ ، بحث داشت به سمت نتیجه اش پیش می رفت ،چون بچه ها عددهای مختلفی می گفتند و در نهایت هم یکی از آنها گفت : خیلی

به هدفم رسیدم و همه بچه ها دانستند که بین یک و دو بیشمار عدد گویا وجود دارد. می خواستم اعداد گنگ را شروع کنم که دست یکی از دانش آموزان را بالا دیدم. از آن آخر کلاسی ها بود و از همه مهمتر سردسته آنها بود. تا به حال حتی یک بار هم او را در حال حل کردن ندیده بودم و نمرات ریاضی اش هم از دو و سه فراتر نمی رفت.

حدس زدم حتماً می خواهد بیرون برود که اجازه گرفته است، با سر اشاره کردم که برو، بلند شد و گفت :آقا ببخشید بیرون نمی خواهیم برویم .در مورد درس سوال داریم. مانده بودم چه بگویم، اصلاً مانده بودم چه کار کنم. تا به حال در این شرایط گیر نیفتاده بودم. دانش آموزی که در طول دو ماه با درس من کاری نداشت حالا می خواهد سوال بپرسد.

خودم را  جمع و جور کردم و گفتم بپرس. گفت آقا اجازه مگر ما از یک شروع نمی کنیم و به دو می رسیم. گفتم بله همین کار را می کنیم. گفت :خب پس وقتی از یک جایی شروع می کنیم و یک جا تمام می شود پس هرچه قدر هم زیاد باشد باز باید تمام می شود. پس چرا بی شمار ؟

سوالش خیلی خوب بود. در درونم در پوست خود نمی گنجیدم. خیلی برایم خوشایند بود که چنین محیطی ایجاد کرده بودم که اینگونه سوالات به ذهن بچه ها خطور کند، حتی آنهایی که قید ریاضی را زده بودند. در چهره دیگر بچه ها هم که نگریستم تعجب در چشمانشان موج می زد و حتماً همین چالش برای آنها هم به وجود آمده بود.

از او خواستم به مقابل تخته سیاه بیاید. اول انکار کرد و گفت ما چیزی بلد نیستیم. گفتم با بلد بودن یا نبودنت کاری ندارم بیا تا جواب این سوال را بدهم. با اکراه آمد. همین پای تخته آمدنش هم برای خودش و هم برای گروهش که در آخر کلاس بودند عجیب بود و این را می شد از چهره هایشان فهمید.

او را به سمت دیوار کناری هدایت کردم و او را کاملاً به دیوار چسباندم. به او گفتم کاری را که قانونش را می گویم در مقابل بچه ها انجام بده . کمی نگرانی در چهره اش دیدم ، به پشتش زدم و گفتم نترس فقط باید قدم بزنی. رو به بچه ها کردم و گفتم که این آقا باید از این دیوار خودش را به دیوار مقابل برساند ولی ما در اینجا یک قانون داریم که هر بار مجاز است نصف مسیر باقیمانده را طی کند.

او شروع به حرکت کرد و در اولین مرحله به وسط کلاس رسید. دوباره کاشی های کف کلاس را شمرد و خودش را به وسط آن رساند.در مرحله سوم چون تعداد کاشی ها فرد شد همانجا ایستاد و مرا نگاه کرد. گفتم اشکالی ندارد وسط را پیدا کن، اگر وسط کاشی هم افتاد برو. آرام آرام به دیوار مقابل نزدیک می شد و همه دانش آموزان هم در سکوت خاصی نظاره گر کارش بودند.

به دیوار خیلی نزدیک شده بود ولی هر بار حرکتش خیلی ریز تر می شد. مدتی مکث کرد و دیگر حرکت نکرد و فقط داشت به دیوار مقابل نگاه می کرد. مکثش که طولانی شد نهیبی زدم که خوب چرا به حرکتت ادامه نمی دهی. مانند یک تکه چوب خشک از جایش تکان نمی خورد و فقط داشت مقابل را نگاه می کرد. پیش خودم فکر کردم حتمی دارد مسخره بازی در می آورد ،اخمهایم را در هم کشیدم و با تن صدای بالاتری از او خواستم ادامه دهد.

ناگاه فریادی زد و رو به من کرد و با استعصال بسیار و با صدای بلند گفت .نمی رسم، هر کاری کنم باز هم نمی رسم. چشمانش گرد شده بود و نفسش به شماره افتاده بود. از او پرسیدم چرا ؟چیزی نمانده به دیوار برسی، گفت آقا هرچه هم نزدیک باشم باز باید نصف کنم. دوباره مکث کرد و باز فریاد زد نمی رسم. اصلاً حالش خوب نبود. بدنش می لرزید. کمی ترسیدم و گفتم که بنشیند.

در جایش هم بیقرار بود .به او گفتم بیرون برو و آبی به سر و صورت بزن، با سر اشاره کرد که نمی رود، یعنی نمی تواند برود. یکی دیگر را فرستادم تا لیوان آبی بیاورد و با خوردن آب و گذر زمان حالش بهتر شد و به حالت عادی برگشت. ولی حال من دگرگون شد که چرا ناگهان این دانش آموز اینگونه واکنش نشان داد.

زنگ تفریح در بین همکاران موضوع را بیان کردم و پاسخ دبیر علوم بسیار جالب بود. او گفت در این دانش آموز تا به حال هیچ تغییری در سلول های خاکستری مغز رخ نداده بوده و این اولین باری بوده که چیزی این سلول ها را به تحرک وا داشته و همین باعث شده که بدن در برابر این امر که قبلاً تجربه اش را نداشته واکنش نشان دهد.

هویت

این روزها کارم شده دویدن ،هرچقدر از این زندگی ماشینی فرار می کردم  حالا دچارش شده ام.صبح ساعت هفت از خانه بیرون می زنم در میان انبوه ماشین ها پیاده تا مدرسه می روم و کلاس های با جمعیت بالا را که دانش آموزانش هم بسیار ضعیف هستند را تحمل می کنم و ظهر ساعت دوازده و نیم با عجله می روم دنبال نیما و او را از مهد می گیرم و خسته می رسم خانه.

هیچ احساس خوبی ندارم.نمی توانم در این مدرسه جدید آن طور که دوست دارم کار کنم. ظواهر همه چیز عالیست .ولی در باطن و در بین بچه ها چیز دیگری است.خدا امسال مرا به خیر بگذراند.نه می توانم مانند خیلی ها رها کنم و نه می توانم مفید باشم. امسال این مدرسه شده صحنه ی کارزار من و دانش آموزان.

حدود یک ربع به یک بود که نیما را از مهد گرفتم و پیاده به سمت خانه در حرکت بودم.هرچقدر نیما شاد بود و ورجه وورجه می کرد من هنوز از حس کلاس بیرون نیامده بودم.امروز در هر سه کلاس ساده ترین مطالب را هم بچه ها پاسخ نمی دادند و همین موضوع باعث شده بود سرحال نباشم. به سر کوچه رسیدیم و طبق معمول نیما یکسره رفت داخل مغازه و بعد از مدت کوتاهی آب نبات به دست بیرون آمد.

وقتی داشتم پول آب نبات را به فروشنده می دادم از دور مامور پست را که درست جلوی در  آپارتمان ما سوار موتورش شد دیدم. سریع خودم را به او رساندم و گفتم من از ساکنان این مجتمع هستم شاید مرسوله ای داشته باشم.نگاهی به من انداخت و گفت شما فلانی هستید.لبخندی بر لبانم نقش بست و با ذوق فراوان گفتم بله.هنوز این حس خوب گرفتن نامه از پستچی در من زنده است.

بسته ای را از خورجین موتورش بیرون آورد .مشخصات درست بود و این بسته از آن من بود.تا خواستم بگیرم از من مدرک شناسایی خواست.هرچه در کیف مدرسه و کیف پولم گشتم مدرکی را نیافتم تا دال بر اهراز هویت من باشد.از آقای پستچی اجازه خواستم تا از خانه برایش بیاورم.لبخندی به من زد .

از موتور پیاده شد و جلوی نیما آمد و مقابلش نشست.با صدایی کودکانه پرسید پسرم اسمت چیه؟ نیما با صدای بلند جواب داد ، بعد نام خانوادگی را پرسید و نیما همانگونه که در مهد می گفت با صدای بلند جواب داد و ضمناً کیفش را از پشتش پایین آورد و با دست نام و نام خانوادگی اش را که روی آن نوشته بود را به آقای پستچی نشان داد.

هم من ،هم خود آقای پستچی به این شیوه ی احراز هویت خندیدیم. دست مریزاد که باعث شد کمی خنده بر لبانمان جاری شود.بعد از این مراسم ،بسته را به من تحویل داد و با همان لبخند موتورش را روشن کرد و رفت.

حس خوب دریافت نامه و همچنین برخورد استثنایی این مامور پست تا ساعت ها در من بود.خدا حفظش کند.

مطالعات

کریدورهای طبقه اول و دوم و نمازخانه مدرسه شده بود سالن امتحانات ، میز و نیمکت های کلاس ها را به آنجا منتقل کرده بودند .یک بار که شمردم دقیقاً  بیست و چهار تا میز و نیمکت در هر طرف بودند و روی هر میز و نیمکت هم دو نفر می نشستند و این یعنی آمار هر سالن نود و شش نفر بود.
مراقبت از سالن بر عهده سه نفر بود ،یکی ابتدای سالن دیگری انتها و نفر سوم هم در میانه سالن، ولی آن روز چون تعدادی از همکاران نیامده بودند مجبور بودیم دو نفری مراقب سالن باشیم و این موضوع کار را کمی سخت می کرد.
وقتی به مخزن رفتم و سوالات را گرفتم فهمیدم امتحان امروز مطالعات اجتماعی است .همان تاریخ و جغرافیا و اجتماعی زمان ما که حالا هر سه در یک درس جمع شده اند. سوالات را که دیدم پر بود از جای خالی و صحیح غلط و تست و سوالات کوتاه پاسخ و این بدین معنی بود که امروز کارمان خیلی خیلی سخت است.
معمولاً در اینگونه امتحانات به خاطر نوع سوالات میزان تقلب در دانش آموزان بیشتر می شود و امروز هم که ما دو تا مراقب هستیم کار کمی پیچیده تر می شود، مراقب شماره یک از همان ابتدا رفت و روی صندلی انتهای سالن نشست .کنارش رفتم و موضوع را با او در جریان گذاشتم. تایید کرد ولی دانستم که روز سختی در پیش دارم.
من از میانه تا انتها را پوشش دادم و از او خواستم حواسش به نیمه جلویی باشد. برگه ها را توزیع کردیم و بعد از تلاوت قرآن امتحان شروع شد. ده دقیقه اول خوب بود چون همه در حال نوشتن بودند و کسی حواسش جای دیگر نبود ولی می دانستم هرچه جلو تر برویم و دانش آموزان به سوالاتی که یاد ندارند یا فراموش کرده اند برسند فعالیتشان شروع خواهد شد.
تمام حواسم به دانش آموزان بود و حدسم هم درست بود ،شیطنت ها آرام آرام شروع شد. تذکر دادم و شروع کردم به حرکت بین آنها ، اوضاع در کنترل بود که ناگهان از پشت دیدم دانش آموز ردیف دوم که همان ابتدای سالن است کاملاً برگشته و در حال مرور برگه پشت سری است. از همان فاصله دور دادی زدم و گفتم اگر بار دیگر تکرار شود برگه را خواهم گرفت.
متاسفانه همکار من که مراقب نیمه ابتدایی سالن بود از جایش روی صندلی تکان نمی خورد و فقط زحمت نگاه کردن به بچه ها را می کشید. کمی اوضاع داشت به هم می ریخت و تنهایی هم نمی شد کاری کرد، از طریق مستخدم که داشت از آنجا رد می شد به عنوان پیک استفاده کردم و از دفتر درخواست نیروی کمکی کردم که متاسفانه به خاطر کمبود دبیر در سالن پایین و نمازخانه موافقت نشد.
فکری به نظرم رسید و نقشه ای ریختم. از مراقب شماره یک که کاری بر نمی آمد و مراقبت حدود صد تا دانش آموز آنهم پایه هشتمی و نهمی در درسی که سوالاتش بیشتر کوتاه پاسخ و علامت زدنی است غیر ممکن به نظر می رسید.
با صدای بلند همکارم را صدا کردم و با همان صدای بلند از او خواست که جایش را با من عوض کند و برود در انتهای سالن و از پشت حواسش به بچه ها باشد. چاره ای نداشتم چون او فقط نگاه می کرد و با اینکار حداقل می توانستم برگشتن بچه ها را کنترل کنم .فقط از او خواستم خواهشاً چند بار تذکر بدهد تا بچه بفهمند که حواسش هست. حتی اگر به طور صوری باشد.
من هم رفتم جلو و با صدای بلند و تا حدی به صورت فریاد گفتم : سمت دیوار ها بچسبند به دیوار و سر میزی ها یک پا بیرون. از جلو هم با نگاه تنظیم کردم و چند نفری را که چند سانتیمتری مغایر این تنظیم بودند را تذکر دادم تا سرجای خودشان بروند.
کمی اوضاع آرام شد ولی در مدت کوتاهی بازهم شیطنت های این بچه ها شروع شد. یکی دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و داشت زیرچشمی برگه کناردستی را نگاه می کرد بالای سرش رفتم و با صدای بلند گفتم ختم که نیامده ای دستت را بردار و سرت روی برگه خودت باشد. دیگری را تذکر دادم ولی حاشا کرد، پشتش زدم و گفتم شیوه هایت خیلی قدیمی شده باید خودت را به روز کنی.
به دانش آموز ردیف ششم سمت چپ چسبیده به دیوار خیلی مشکوک بودم. خیلی زیر میزش را نگاه می کرد. یک بار از کنارش گذشتم و وقتی مطمئن شدم که مطمئن شده که رد شده ام آرام برگشتم و دو تا میز عقب تر ایستادم و زیر میز ش را دیدم. کتاب آورده بود و همانجا با یک حرکت سریع برگه و سپس کتابش را گرفتم و او را به بیرون از سالن هدایت کردم.
آنقدر این اتفاق سریع رخ داد که بنده خدا فرصت واکنش پیدا نکرد. چون تجربه نشان داده که دانش آموزان ما در حاشا کردن و زیربار نرفتن تخصص بسیار بالایی دارند و حتی در مواردی که همه چیز هم مشخص است خیلی آرام و بی استرس انکار می کنند. سرش را پایین انداخت و خودش بدون هیچ بحثی بیرون رفت.
این اتفاق کل جلسه را تحت و شعاع قرار دارد و خیلی خیلی جو سالن را آرام کرد و کار برایم خیلی راحت تر شد. مدتی نگذشته بود که صدای بلند دانش آموزی در حیاط مدرسه حواس همه را پرت کرد. از پنجره که نگاه کردم همان دانش آموز خاطی بود که اخراج کرده بودم و فکر کنم داشت برای خودش آواز می خواند ولی نمی دانم چرا اینقدر با صدای بلند و آنهم کنار پنجره.
مستخدم مدرسه را فرستادم تا تذکر بدهد و یا حداقل به سمت دیگر حیاط منتقل کند ولی نتوانست ، خودم هم نمی توانستم جلسه را ترک کنم در همین حین برایم جذاب بود که سالن در سکوت غرق بود و همه در حال نوشتن بودند و هیچ کس بیکار نبود، مگر می شود تا چند دقیقه قبل نصف اینها داشتند در و دیوار را نگاه می کردند.
به دنبال علت بودم که از بیرون در میان داد و بیداد آن دانش آموز شنیدم: سیصد و شصت و شش روز کبیسه، وکیل الرعایا کریم خان زند، دارالفنون امیرکبیر و…. ،تازه رمز سکوت سالن را فهمیدم و با اشاره ای از مراقب یک خواستم به جلو سالن بیاید و من هم به حالت دو رفتم تا خدمت آن دانش آموز برسم. تا مرا دید به سرعت نور از مدرسه خارج شد و همین موجب شد سریع به سالن بازگردم. در نگاه دانش آموزان با دیدن دوباره من معناهای بسیاری نهفته بود که هیچ التفاتی به آنها نکردم.

خدا را شکر بدون اتفاق دیگری امتحان به پایان رسید. وقتی در اتاق دبیران در حال خوردن چای بودم و صدای بچه ها را شنیدم که می گفتند این دبیر ریاضی امتحان بعدی هم هست یا نه فهمیدم کمی توانسته ام کار مراقبت را درست انجام دهم. البته کمی ،چون می دانم متخصصینی در بین دانش آموزان هستند که در شرایط سخت تر از این هم کارشان را انجام می دهند.
واکنش مدیر مدرسه هم که با لبخند ملیحی می گفت که خیلی به خودت فشار نیاور و گرنه سکته می کنی هم در جای خودش جالب بود.

شنبه

باران خوبی باریده بود و به نظر می رسید ابرها دیگر برای ادامه کارشان زیاد مصر نبودند. به همین خاطر بعد از تعطیلی مدرسه تصمیم گرفتم کمی پیاده روی کنم.ولی این بار بر خلاف مسیر همیشگی به سمت روستا رفتم تا از ایستگاه سوار ماشین شوم.
منظره ی روبرویم به قدری زیبا بود که وصفش امکان پذیر نیست. ابرهای کوچک که از والدینشان عقب افتاده بودند لا به لای دره ها و تپه های کوچک حرکت می کردند تا مسیرشان را پیدا کنند و به پدر و مادرشان برسند. نیمه بالایی جنگل های روی کوه سپیدپوش شده بود و تلاقی رنگ سبز پایین دست و سفیدی های بالا دست ،تابلویی بسیار زیبا خلق کرده بود.
به ابتدای روستا رسیدم .فکر کنم بارندگی باعث شده بود که کسی بیرون نباشد و همه جا سوت کور باشد و همین چهره ی روستا را بسیار آرام و با وقار کرده بود. از تنها فردی که داشت با سرعت وارد خانه اش می شد سراغ ایستگاه ماشین ها را گرفتم و او فقط با دست نشان داد و سریع وارد خانه اش شد.
در خیابان داخل روستا دیگر خبری از آسفالت نبود و معبر انباشته بود از گِل و لایی چسبنده، راه رفتن در این مکان ها بسیار سخت است چون با هر حرکت بخش عمده ای از کفش یا پاچه های شلوار کثیف می شد. هرچقدر بیشتر دقت می کردم قطرات گِل تا ارتفاع بیشتری بر روی شلوارم جا خوش می کردند.
در ایستگاه خبری از هیچ ماشینی نبود. حدود نیم ساعت معطل مانده بودم و منتظر ماشین بودم. ساعت به دوازده ظهر رسیده بود و کمی نگران شدم چون باید دنبال نیما هم می رفتم و او را از مهدکودک می گرفتم. حساب کردم اگر حالا ماشین گیرم بیاید حدود ساعت یک به مهد نیما خواهم رسید و با نگاه اخم آلود نیما مواجه خواهم شد که باز دوباره دیر آمدی!
پیرمردی که بر روی تنها صندلی سالم جایگاه ایستگاه ماشین نشسته بود و از همان ابتدا مرا کاملاً زیر نظر داشت.ناگهان بدون هیچ سلام و مقدمه ای ، پرسید معلمی؟ پاسخش را دادم و از او پرسیدم اینجا همیشه ماشین سخت گیرمی آید؟در پاسخ فقط گفت:نه . دوباره پرسیدم نیم ساعت است که معطل هستم و خبری از ماشین نیست.در جوابم گفت:چون امروز شنبه است. گفتم مگر شنبه چه خبر است؟ گفت:شنبه مسافر نیست و چون مسافر نیست ماشین هم نیست.گفتم فردا مسافر هست؟ گفت بله هست. گفتم چرا :گفت: چون یک شنبه است. گفتم:چرا یک شنبه مسافر هست؟ گفت :چون یک شنبه ماشین هست.گفتم حالا چرا ماشین نیست: گفت : چون امروز شنبه است.
از دلایل این پیرمرد که به آرامی هم صحبت می کرد کلافه شده بودم.نگرانی دیر شدن و همچنین معطلی که حدود چهل و پنج دقیقه شده بود و این دلایل بسیار محکم !پیرمرد دیگر داشت اعصابم را به هم می ریخت که دو باره آن پیرمرد باز هم مانند قبل بی مقدمه گفت نگران نباش، سید می آید.
چیزی نگذشت که صدای آشنای مینی بوس از دور آمد و خودش هم با هر زحمتی بود آخرین سربالایی روستا را پشت سر گذاشت. وقتی رسید و به آن نگاهی انداختم به یاد مینی بوس حاج منصور افتادم و وقتی بالا رفتم صندلی های چروکیده و شیشه های کاملاً کثیف و راهروی پر از آب آن با مینی بوس حاج منصور هیچ تفاوتی نداشت.
در همین زمان کوتاه از رسیدن مینی بوس و دور زدن و سوار شدنم به آن تقریباً نیمی از مینی بوس پر شد و من هاج و واج مانده بودم که در این خیابان که دیاری در آن نبود این همه از کجا ناگهان ظاهر شدند.در اینجا بود که تا حدی با مفهوم واکنش سریع آشنا شدم.
هنوز قضیه شنبه برایم لاینحل مانده بود و به همین خاطر به صندلی پشت راننده رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی از او علت را جویا شدم. راننده پیرمردی بود با کلاهی سبز بر سر که با آرامش خاصی در حال رانندگی بود و فکر کنم در نهایت سرعت از دنده سه تجاوز نمی کرد.از روی همان کلاه سرش را خارند و گفت سالها پیش یکی از ماشین های سواری روستا در روز شنبه تصادف کرد و همه مردند،تا خواست ادامه بدهد وسط حرف هایش پریدم و گفتم این که دلیل نمی شود .
می خواستم فاز فرهنگی بگیرم و کمی از فواید رعایت قوانین راهنمایی رانندگی بگویم که با نگاه عتاب آلودی گفت. از آن روز به بعد در چند شنبه پشت سر هم ماشین ها تصادف می کردند و مردم می مردند.حتی اهالی یک گاو را قربانی کردند ولی شنبه هفته بعد باز هم تصادف شد ولی خدا را شکر آن بار کسی نمرد.
مانده بودم چه بگویم و چگونه این احتمالات را برایش توضیح دهم .در فکر بودم که ناگاه خودش گفت،حتماً به این فکر می کنی که چرا امروز که شنبه است من تصادف نمی کنم؟ منتظر بودم جواب دهد که من راننده خوبی هستم و قوانین را رعایت می کنم ولی لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مینی بوس دارم و هیچ شنبه ای تا به حال تصادف نکرده ام.شنبه ها با مینی بوس ها کاری ندارد.
وقتی پیاده شدم و سپر جلو و عقب و کنار در سمت راننده را دیدم مطمئن شدم که ایشان واقعاً در شنبه ها تصادف نکرده است.

تراکتور

چند سالی است که فقط دو روز در هفته به مدرسه روستایی نزدیک شهر می روم و مابقی را در زندگی ماشینی شهری غرق شده ام. در شهر ،جمعیتی که با عجله راه می روند و ماشین هایی که فقط دود تولید می کنند و پر سرو صدا عبور می کنند و مردمی که فکر می کنند با این ماشینها زودتر به مقصد می رسند ،چیزی برایم نگذاشته است.
دلم خوش است به روزهای شنبه و دوشنبه که وقتی از مدرسه تعطیل می شوم پیاده مسیر جاده را بگیرم و تا روستای مجاور بروم و مخصوصاً سوار ماشین نشوم و از این محیط تا حد امکان انرژی کسب کنم.
دیروز بعد از ظهر وقتی از مدرسه خارج شدم ،هوا دلش گرفته بود و منتظر بهانه ای بود تا اشکهای ش شروع به باریدن بگیرد. پیاده به راه افتادم و دلداری اش می دادم تا بغضش باز نشود و مرا خیس نکند. ولی تازه حرف هایم آغاز شده بود که قطرات باران را روی گونه هایم احساس کردم.
نگاهی به آسمان انداختم و گفتم حقا که در لطافت طبعت هیچ خلاف نیست. فکر کنم کمی مراعاتم را می کرد. چون قطرات آب به قدری ریز بودند که همچون پودر بر من افشانده می شدند.
هوا حالت خاصی پیدا کرده بود ،به شدت در حال حظ بردن از آن بودم و قصد کردم هرچه ماشین آمد سوار نشوم .بعد از مدتی یکی آمد و تا خواست ترمز کند با دست اشاره کردم و رفت. خیس شدن زیر این باران آنهم در یک راه روستایی با مناظری زیبا و بدیع بسیار لذت بخش است.
تا روستای مجاور چیزی نمانده بود که صدای جیغ کشیدن دنده ی تراکتوری را که از پشت سر م شنیدم مرا وادار به ایستادن کرد. نزدیکتر که شد ترمز شدید ی گرفت و درست کنار من توقف کرد. وقتی به چهره راننده نظر انداختم ،لبخندش شدت چین و چروک های صورتش را چنان بیشتر کرده بود که می شد با آن پرتره ای زیبا ساخت.
با همان لهجه روستایی گفت: پسر جان زیر این باران خیس می شوی بیا بالا تا جایی برسانمت. در صدم ثانیه رفتم به ده پانزده سال قبل و روستا و تراکتور و. . . با جان و دل قبول کردم و روی سپر چرخ عقب که دستگیره ای هم نداشت نشستم و محکم صندلی راننده را گرفتم چون تجربه به من ثابت کرده بود که در مسیر تکان های سختی در پیش خواهیم داشت.
تراکتور که کاملاً مشخص بود از زمین شالی آمده بود و خبری از رنگ قرمز زیبایش نبود و همه جایش به رنگ خاک بود. راننده که پیرمردی بود با یک لباس بارانی و چکمه ای که تا زانوانش بالا آمده بود و من هم با کت و شلوار مشکی و کیفم، صحنه ای طنز به وجود آورده بود. شده بودیم نمادی از تقابل سنت و مدرنیسم.
کاملاً حال و هوای روستا در من حلول کرد و برگشتم حدود پانزده سال قبل. به یاد زمانی افتادم که با دیدن یک تراکتور خوشحالی وصف ناپذیری به ما دست می داد. در آن زمان یکی از بهترین وسایل نقلیه ما همین تراکتور بود. به قول حسین علاوه بر وسیله نقلیه ،وسیله ای بود برای دفع سنگهای کلیه!
دانه های باران با سرعت به صورتم برخورد می کرد و تکان های تراکتور نیز بالا و پایینم می انداخت. چهره درهم پیرمرد روستایی هم که به سختی در حال هدایت این تراکتور فرسوده بود ، منظره را کامل کرده بود و لذتی بس عظیم می بردم. وقتی از میان مزارع می گذشت و سبزی و زردی مزرعه ها را می دیدم چشمانم آرام می گرفت و جانم آسایش می یافت.
نمی دانم چند دقیقه روی تراکتور بودم و اصلاً مکان را هم فراموش کرده بودم و در دنیای خودم بودم که نگاه متعجّبانه پیرمرد که نمی دانست چرا پیاده نمی شوم مرا به خود آورد .سریع خود را جمع و جور کردم و با تشکری از او خداحافظی کردم.
درابتدای شهر، ترافیک سنگین و صدای بوق ممتد ماشین ها مرا از آن حال خوش بیرون آورد ولی هنوز وقتی چشمانم را می بستم روی تراکتور بودم.و اصلاً هم دوست نداشتم تا آنها را باز کنم ولی نهیب راننده تاکسی تمام دنیایم را فروریخت و دوباره در تاریکی شهر گم شدم.

سکه

با نیما قرار گذاشته بودیم که هرچه سکه پانصد تومانی به دستمان برسد آن را در قلکش بیاندازیم. نمی دانم چند وقت از این تصمیم مان گذشت که در عصر یک روز شهریوری قلکش را آورد و با لبخندی گفت : پر شده بشکنیدش.اولش باورم نشد ولی وقتی قلک را گرفتم از وزنش فهمیدم که راست می گوید.
قلک را طی مراسم خاصی شکستیم و فرش پر شد از سکه های نقره ای پانصد تومانی، من و نیما برای مرتب کردن این همه سکه شروع به کار کردیم و قرار بر این شد که ده تا ده تا جدا کنیم. بماند که چقدر وقتمان سر همین کار گرفته شد و تازه وقتی به بسته های ده تایی که نیما همه شان را با ظرافت خاصی مرتب کرده بود نگاه کردیم شمارش همین ها هم داستانی داشت.
کلاً سی و هشت بسته ده تایی شد و سه تا هم جدا ماند، آن سه تا را کنار گذاشتیم و این یعنی سی و هشت تا پنج هزار تومان و در کل مبلغ یکصد و نود هزار تومان .وقتی به این همه سکه نظر انداختم و ارزش آن را کمتر از دویست هزارتومان دیدم دانستم که در دوران ما سکه ها چقدر بی ارزش شده اند . سکه هایی که در اصل پنج هزار ریال هستند .سکه هایی که سه تا صفر دارند ولی صفرهایشان دیگر قدرتی ندارد.
همه را در کیسه ای ریختم و به نیما گفتم که فردا به بانک خواهم رفت و در حسابی که به نامت گشوده ام خواهم ریخت. اخمانش را در هم کشید و گفت :مگر قول نداده ای که با این پولها برایم تبلت بخری.بانک که تبلت نمی دهد.نگاهش کردم و نتوانستم بگویم که این روزها با اینهمه سکه که جمع کرده ای گوشی دکمه ای هم نمی توان خرید.
کمی تامل کردم و گفتم که من قول داده ام که در تابستان کلاس سوم برایت تبلت بخرم و این یعنی تابستان سال بعد، تا آن موقع این پولهایت در بانک می ماند و هرچه بازهم جمع کردی رویش می گذارم و خودم هم به آن اضافه می کنم تا یک تبلت خوب برایت بخرم. غرغرکنان زیرلب گفت ایکس باکس را گفتی که خیلی گران شده و مرا به تبلت راضی کردی حالا می گویی سال بعد.
حدود ساعت یازده بود که کیسه سکه ها را برداشتم و به سمت بانک به راه افتادم.به واقع خیلی سنگین بود دستانم خسته می شد.بانک هم که بسیار شلوغ بود و وقتی برگه نوبت را گرفتم هشتاد و پنج نفر در صف بودند.فیش را گرفتم و با احتساب ده هزارتومانی که به سکه ها افزودم مبلغ دویست هزارتومان را ثبت کردم.حدود یک ساعت طول کشید تا نوبت من شد .
به مقابل گیشه رفتم و فیش را به همراه کیسه سکه به متصدی بانک تحویل دادم. نگاه معنا داری به من انداخت و گفت اینهمه سکه را از کجا آورده ای. لبخندی زدم و گفتم اختلاس کرده ام و می خواهم حالا آنها را بشویم. منتظر لبخندش به خاطر این طنز بودم که با اخم گفت ما نمی توانیم این سکه را از شما بگیریم .به مخزن بروید. گفتم برادر عزیز اینجا مگر بانک نیست و کار شما مگر با پول نیست؟ با سر جواب مثبت داد .من هم گفتم که مگر سکه پول نیست؟ در ادامه، کار داشت به جاهای باریک می کشید که کوتاه آمدم و به مخزن رفتم.
متصدی آن با لبخند ملیحی گفت حساب ها را بسته ام و بروید فردا صبح اول وقت بیایید تا کارتان را راه بیندازم. بسیار عصبانی شده بودم ولی خودم را کنترل کردم و گفتم خوب اینها هم کارمند هستند و کارشان حساب و کتاب دارد. کیسه سکه به دست از بانک خارج شدم.وقتی سوار تاکسی شدم تا زمانی که تکمیل شود و به راه افتد فکری به ذهنم خطور کرد.پیاده شدم و به سمت رانندگانی که در ایستگاه جمع بودند رفتم و به آنها گفتم که کلی سکه دارم که به کارتان می آید .ولی چنان سرد با من برخورد کردند که دانستم اینجا هم سکه هایم ارزشی ندارد.
صبح روز بعد اول وقت به بانک رفتم و وقتی به مقابل باجه مخزن رسیدم خبری از متصدی آن نبود . پیگیر شدم که نگهبان بانک گفت تا آخر هفته مرخصی دارد. بروید هفته بعد بیایید. به هر باجه ای رفتم هیچ کس این سکه ها را نپذیرفت .معاون بانک را یافتم و از او خواستم که کمکم کند و او نیز سرباز زد. مانده بودم در این بانک که برجی است با عظمت نمی شود دویست هزار تومان سکه را به حساب ریخت.
هفته بعد شنبه اول وقت به بانک رفتم .وقتی مقابل باجه خزانه رسیدم صفی بود شامل سه نفر و من هم به همان صف پیوستم. پیش خودم خوشحال بودم که امروز از این سکه ها خلاصی خواهم یافت و خدا را شکر زیاد هم شلوغ نیست. ولی وقتی به نفرات صف نگاه کردم چشمان از تعجب باز ماند. نفر اول پیرزنی بود به شدت فرتوت که به زحمت روی صندلی نشسته بود و کیسه ای داشت پر از سکه و اسکناس.از بیست تومانی گرفته تا هزار تومانی، انقدر زیاد بود و درهم که متصدی بانک مجبور بود کلی زمان صرف فقط مرتب کردن آنها بکند.
نفر دوم مردی بود که لباسی ژنده بر تن که یک پا نداشت و با عصا ایستاده بود، در دست او هم کیسه ای بود پر از پول خرد، نفر سوم هم خانمی بود با لباس های پاره که کودک نوزادی در آغوش داشت که کودک همچون افراد بیهوش در خواب عمیقی به سر می برد.
صف عجیبی بود و چقدر با باقی باجه ها متفاوت بود. متصدی در حال جدا کردن پول ها بود که نفر دوم شروع به اعتراض کرد و گفت هروقت من می آیم می گویی پولها را جدا کن وگرنه قبول نمی کنم ولی حالا داری مال این پیرزن را درهم و برهم قبول می کنی. متصدی باجه هم شروع که به جواب دادن که این بنده خدا نمی تواند و باید کمکش کنم که صدای مرد بالاتر رفت و گفت این را که می بینی از من بیشتر درمی آورد ،دلت برایش نسوزد، میدان مرکزی شهر در قرق او و دارودسته اش است. پیرزن که پشتش خمیده بود چنان زبان به دشنام گشود که جا خوردم. کار بالا کشید و رئیس بانک آمد و نگهبانان رسیدند و معرکه ای شد و من آرام خودم را از صف جدا کردم و گوشه ای بر روی صندلی نشستم.
اینان همه گدا بودند و آمده بودند تا پول های خردشان را به اسکناس های درشت مبدل کنند.با دخالت پلیس بانک، اوضاع آرام شد و آن مرد را به گوشه ای هدایت کردند و در همین حین متصدی باجه از دور مرا صدا زد، با ترس جلو رفتم .تا خواستم چیزی بگویم خودش گفت پول خردهایت را بیاور ، شانس من بدبخت است که باجه ای را به من داده اند که سروکارش با یک عده گدا و آدم های نرخاشیده است.
کیسه سکه های مرا گرفت و از زیر میزش یک ترازوی دوکفه ای کوچک آورد. بیست تا از سکه ها را شمرد و در یک کفه تراوز ریخت و با توزین طرف دیگر را تنظیم کرد و همه را دوباره به کفه اول ریخت.با این کار بیست هزار تومان را جدا کرد. سپس هر بار کفه دوم را پر می کرد و بعد از توزین ،تمام سکه های داخل کفه را در یک پاکت کوچک می ریخت و کنار می گذاشت و با این شیوه خیلی سریع کل سکه ها را شمرد و فیش واریزی مرا هم گرفت و پول را به حساب واریز کرد.
از اینکه خیلی سریع کارم را راه انداخت از او تشکر کردم و ضمناً به خاطر روش بسیار جالبش برای شمردن پول ها هم از او تعریف کردم.سری تکان داد و گفت کدام جذابیت ، سالهاست که کارم همین است و دیگر خسته شده ام.
من هم در این واقعیت غرق شدم که در بعضی شغل ها چقدر ممکن است دو همکار که در کنار هم باشند کارشان متفاوت باشد. یکی سکه های گدایان را بگیرد و یک قدم آن طرف تر میلیاردی جابجا شود.