مسجد

مینی بوس روستا حتی برای ایستادن وسط راهرو هم جا نداشت. مجبور شدم در آن هوای سرد، پیاده تا کاشیدار بروم. در میانه های راه، برف این دوست و یار همیشگی پیاده روی های زمستانی من، شروع به باریدن کرد. فکر کنم با من مسابقه گذاشته بود. هرچه سریعتر می رفتم، برف هم سریعتر می بارید. وقتی به کاشیدار رسیدم برف همه جا را سپید کرده بود و مانند همیشه منظره هایی دل انگیز خلق کرده بود. کنار کلبه کل ممد پناه گرفتم تا شاید ماشینی بیاید و مرا با خود ببرد.

تا ساعت نه صبح خبری از ماشین نبود و برف هم جانانه می بارید. چون هیچ راهی برایم نمانده بود، فکرم را آزاد کردم و ناراحتی را کنار گذاشتن و شروع کردم به لذت بردن از دیدن این بارش زیبای برف. حال چند ساعت دیرتر رسیدن به خانه در این مسافت طولانی ای که من در پیش داشتم به جایی بر نمی خورد. با توجه به این تاخیر، تصمیم گرفتم از سمت شاهرود به تهران بروم. با این کار حداقل در این آب و هوای برفی یک بار این البرز پر صلابت را می گذرم. البته گذری سخت از گردنه خوش ییلاق.

بعد از مدتی طولانی تراکتوری رسید، به خاطر شرایط و اوضاع جوی و احتمال بسته شدن جاده، تنها راه  موجود بود و مجبور بودم همین راه را انتخاب کنم. هیچ جایی برای نشستن نبود و مجبور شدم  که روی سپر عقب بنشینم. متاسفانه تراکتورش از آن مدلهایی نبود که روی سپرش دستگیره ای داشته باشد. روی آهن سرد و کاملاً صیقلی فقط به زحمت تعادلم را با گرفتن زیر سپر حفظ می کردم. اندکی که گذشت و وقتی آقای راننده مرا در آن وضعیت بغرنج دید، گفت کمی جلو تر بیا و صندلی مرا بگیر تا نیافتی.

بعد از حدود یک ساعت و ربع  رنج و سختی و سرما و تکان های شدید و . . . . به ابتدای جاده آسفالته رسیدیم. در تیل آباد هم برف روی جاده نشسته بود. زانوانم از شدت سرما باز نمی شد و اگر کمک آقای راننده نبود نمی توانستم پیاده شوم. به هر زحمتی بود خودم را به کنار پاسگاه رساندم. اینجا همیشه بادهای شدیدی می وزد، ولی امروز باد و برف دست به یکی کرده بودند و کولاک مهیبی به وجود آورده بودند به طوری که جایی قابل مشاهده نبود و سرما واقعاً امانم را بریده بود.

به کنار دیوار پاسگاه رفتم تا حداقل پناهی بگیرم. سرباز داخل اتاقک تا مرا دید، فکر کنم دلش برایم سوخت و صدایم کرد و کنار بخاری اش کمی گرم شدم. اولین ماشینی که آمد یک تریلی هجده چرخ بود. سرباز جلویش را گرفت و به وساطت او سوار شدم. بار این تریلی خیلی سنگین بود و به همین خاطر بسیار آهسته راه می رفت. البته گرمای داخل ماشین تحمل کندی حرکتش را آسان تر کرده بود. در این اوضاع، بودن در وسیله ای که مرا به شاهرود می رساند، بزرگترین نعمت بود و همین باعث می شد، اصلاً به سرعتش توجه نکنم.

به طور کل رانندگان تریلی شخصیت های جالب و جذابی دارند. به خاطر اینکه ساعت ها تنها در جاده های طی طریق می کنند خیلی دوست دارند که صحبت کنند. این دیگر برایم تجربه شده بود و همیشه هم با لبخند شنوای حرف ها و داستان های جالبشان می بودم. این آقای راننده هم از خود تیل آباد تا خود شاهرود حرف زد. البته با لحنی خاص خودش که فکر کنم از اهالی جنوب بود. گرمای صحبتش بیشتر مرا گرم کرد تا بخاری ماشین. چای دارچینش هم عالی بود و جان تازه ای به من داد.

ساعت دوازده ظهر به سرچشمه رسیدیم، حیف که مسیرش سمت نیشابور بود و گرنه حاضر بودم با همین سرعت اندک با او تا تهران بروم. باز هم با این همه معطلی و مسائلی که پیش آمد، خوب به شاهرود رسیدم. پیاده شدم و با یک تاکسی خودم را به میدان مرکزی شهر رساندم. اصلا حوصله رفتن به پلیس راه و منتظر اتوبوس شدن را نداشتم. تصور بوفه و … چنان عذابم می داد که تصمیم گرفتم این بار را بروم و از تعاونی یک که در همان میدان مرکزی بود، بلیط بخرم و کمی قاعده مند تر به تهران بروم.

اولین سرویس ساعت سه بود. بلیط را گرفتم و به دنبال جایی می گشتم تا این دو سه ساعت را کمی استراحت کنم. به خاطر برودت هوا روی نیمکت های پارک ها نمی شد نشست، شاهرود شهری است با برودت بسیار زیاد. زمستان هایی سرد و تابستان هایی دل انگیز دارد. پس تصمیم گرفتم هم برای ادای فریضه نماز و هم به خاطر کمی استراحت به مسجد بروم. از میدان به همان سمتی که به ترمینال می رفت پیاده به راه افتادم تا در اولین مسجد کمی اتراق کنم.

متاسفانه در مسیری که در پیش داشتم، مسجدی نبود. مسافت زیادی پیاده رفتم تا از دور گلدسته های زیبای آن را دیدم. از موعد اذان گذشته بود ولی جمعیتی که در حیاط و داخل مسجد بودند برایم عجیب بود، تقریباً کل مسجد که مساحتی قابل توجهی داشت مملو از مردمی بود که برای نماز آماده می شدند. وقتی برای وضو شیر آب را باز کردم، آب گرم آن در این سرمای زمهریر بسیار روح نواز بود. وارد صحن مسجد که شدم، ولوله ای برپا بود که با صدای موذن مسجد که نوجوانی بود خوش صدا و سیما، سکوتی معنی دار بر مسجد حاکم شد.

صف ها را مرتب کردند و من هم در همان انتهای مسجد خودم را بین دو پیرمرد که در حال ذکر گفتن بودند جای دادم. پیش خودم گفتم خدا را شکر چقدر مردم این شهر به نماز مقید هستند. البته می دانستم شاهرود به مذهبی بودن شهره است. در طول دو نماز گوشم شنوای آوای زیبا و کشداری بود که این دو پیرمرد با مخرج حروف درست تلفظ می کردند. از ص صوت دارشان تا ح از انتهای حلقشان واقعاً شنیدنی بود. من هم حواسم پرت شد و هر دو نماز را چهار رکعتی خواندم. انگار نه انگار که مسافرم.

نمازهای جماعت اینگونه را خیلی دوست دارم. بیشتر لذتش در کنار مردم و مخصوصاً پیرمردها بودن است. البته تک و توک پیدا می شوند پیرمردهایی که بداخلاق هستند و خودشان را عالم دهر البته در مسائل فقهی می دانند، مخصوصاً اگر کاره ای در مسجد باشند، کمی این مسئولیت بر خلقشان تاثیر می گذارد. ولی اکثر آنها مهربان و رئوف و خدا ترس هستند. ذکر گفتن شان را دوست دارم. دعاهای از ته قلبشان را می ستایم و به فکر دیگران بودنشان خود عبادتی است بس بالاتر.

یکی از انگیزه هایم برای شرکت در نماز جماعت، دست دادن های آخر آن است. کاملاً در یک محدوده دایره تا شعاع یک دست یا اگر قد نماز گزار اجازه دهد تا سه دست، همه با لبخند قبولی طاعات و عبادات را از خداوند برای همدیگر خواستار می شوند. این تکاپوی بعد از سلام نماز همیشه برایم صحنه ای پرشور و شگرف است. همه، حتی آنهایی که همدیگر را نمی شناسند برای یکدیگر قبولی طاعات را مسئلت می کنند. در نهایت هم دستان زبر و زمخت این دو پیرمرد را که لمس کردم و بخشی کوچک از سالیان سخت و طولانی آنها را در بین چین و چروک های دستانشان حس کردم.

بعد از نماز خواستم خودم را به گوشه ای برسانم و کمی استراحت کنم که در حرکت عجیب و سریع و هماهنگ جمعیت گیر افتادم. با سرعت و دقتی مثال زدنی صفوف نماز را در جهتی دقیقاً عمود بر حالت قبلی تغییر وضعیت دادند و خطوطی موازی ساختند. صف هایی موازی که دو ردیف آن مقابل هم با فاصله ای یک اندازه و دو ستون آن هم دقیقاً پشت به پشت هم. آنقدر این تغییر جهت و چیدمان جدید سریع بود که تنها فردی که خلاف جمعیت نشسته بود من بودم. به همین خاطر نگاه های زیادی به سمت من کشیده شد.

هنوز هاج و واج بودم که با آمدن سفره و پهن شدن آن اوضاع دستم آمد. صلوات و به همراه آن فاتحه ای که فضای مسجد را پر کرده بود، کاملاً بر من مسجل ساخت که اینجا مراسم ختمی است برای یادبود مرحومی که به دیار باقی شتافته است. کمی که بیشتر دقت کردم لباس های سیاهی که اکثر مردم پوشیده بودند، این حرف مرا تصدیق می کرد.

به خودم گفتم به من استراحت نیامده، همیشه و همه جا باید آماده به خدمت باشم. خیر سرم آمدم چند دقیقه ای پاهایم را دراز کنم و کمی از خستگی ام بکاهم. بلند شوم و بروم همان ترمینال، شاید داخلش گرم باشد. یک و دو ساعت را همانجا می گذرانم. یک بیسکوییت هم می گیرم تا ته دلم را بگیرد و شام را که انشالله خانه هستم دلی از عذا در بیاورم. بلند شدم و کیفم را گرفتم و به سمت در رفتم تا از مسجد خارج شوم.

مقابل در طبق رسوم، صاحبان عزا ایستاده بودند. تسلیتی گفتم و به دنبال کفشهایم می گشتم که دستی را روی شانه ام احساس کردم. پیرمردی بود به نهایت مهربان و سیاه پوش بود، از چشمانش می شد اوج محبت را به راحتی دید. با لبخندی مرا به سمت خود خواند و گفت بدون ناهار نمی شود. برای ما زشت است که کسی در این موقع مجلس ما را ترک کند. من هم در جواب گفتم،  فقط برای نماز آمده بودم و هیچ نسبتی با متوفی ندارم. خدایش بیامرزد و این خرج شما هم انشالله برسد به روح پاک ایشان.

دستم را گرفت و آرام مرا همراه خود به داخل مسجد برد. و مرا در کنار خودش در گوشه ای از سفره نشاند. هرچه گفتم که راضی به زحمت نیستم. فقط لبخند می زد. مدت کوتاهی کنارم نشست و هنگامی که غذا را آوردند، و مطمئن شد که من غذا گرفته ام. بلند شد و گفت ببخشید که نمی توانم در کنار شما باشم، من باید جلوی در باشم. شما ناهار را بفرمایید تا سرد نشده است.

غذای ساده ای بود، یک بشقاب پلو مرغ و یک ماست یک بار مصرف و یک تکه نان لواش. وقتی به اطراف خود نگاه کردم همه در حال تناول غذا بودند. جمعیت بسیار بود و خیلی ها هم در تب و تاب خدمت رسانی. برای خوردن اکراه داشتم. واقعیت امر خیلی گرسنه بودم ولی زیاد با این گونه مراسم موافق نیستم. در اصل این غذا باید به مستحق آن برسد که در این جمعیت کلان، تعدادشان تا حدی قلیل به نظر می رسید.

این دست و آن دست می کردم که دوباره همان پیرمرد بالای سرم آمد و با همان لحن آرامش گفت بفرما پسرم، از دهان می افتد. خجالت نکش، اینجا خانه خداست، در خانه خدا بنده فقط مهمان است. صاحبخانه اوست و ما کاره ای نیستیم. فقط فاتحه برای برادرم فراموش نشود. فشار گرسنگی و همچنین اصرار این پیرمرد باعث شد کمی از اعتقاداتم فاصله بگیرم و شروع کردم به خوردن این غذا.

آنقدر این غذا لذیذ بود که حد نداشت. هر قاشق از آن را که وارد دهانم می کردم، بلافاصله افزایش سطح انرژی درونم را به وضوح احساس می کردم. ماست و حتی نان لواش هم به غایت لذیذ بود. تا کنون غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم. نمی دانم چه درونش بود که این قدر خوردن آن لذت بخش و فرح انگیز بود. نمی دانم چرا عنان کار دیگر از دستم خارج شده بود و  کاملاً بر خلاف نظرات ده دقیقه قبل حتی در سر ریز هم یک بار دیگر بشقابم را پر کردم.

البته کمی هم حق داشتم، از دیشب شام که یک عدد تخم مرغ را با نصف نان بیات خورده بودم تا حالا هیچ چیزی به درون بدنم راه نیافته بود. می دانستم در حال توجیه خودم هستم، ولی این غذا بی نهایت لذیذ بود و ارزش زیر پا گذاشتن بخش بسیار کوچکی از اعتقاداتم را داشت. نمی دانم دو پرس غذا بخش کوچکی محسوب می شود یا اصلاً بخشی محسوب نمی شود؟!

فاتحه ای قرا  که نشانه پایان مجلس است در فضای مسجد طنین انداز شد و در مدت بسیار کوتاهی صحن مسجد از این خیل جمعیت خالی گشت. حالا دیگر می شد به گوشه ای خزید و کنار یکی از بخاری های آن کمی استراحت نمود. با این غذای مقوی نیم ساعت استراحت مرا به همان حالت اولیه باز می گرداند. به نزدیکترین مکان و کنار بخاری رفتم و به پشتی کنار آن تکیه دادم. می خواستم پایم را دراز کنم که چشمم به سفره های داخل مسجد و چند مرد میانسال افتاد که به نظر مسئول جمع آوری بودند.

نمی دانم چه نیرویی بود که مرا بلند کرد و رفتم به کمک آنها. سفره ها پارچه ای بود و همانجا امکان پاک کردنشان وجود نداشت. یکی از پلاستیک زباله ها را گرفتم و شروع کردم به جمع آوری ظروف یک بار مصرف ماست. آنقدر زیاد بود که در دو پلاستیک جا شدند. سپس به همراه یک نفر دیگر سفره ها را طوری جمع کردیم تا بشود در حیاط مسجد آنها را تکان داد. بشقاب ها را هم با همکاری چند نفری در لگن های بزرگ به آشپزخانه مسجد منتقل کردیم.

خودم خبر نداشتم ولی حس عجیبی مرا به این کارها وا می داشت. حس خوبی بود، حیف که وقت نداشتم وگرنه در شستن این کوه ظرف ها حتماً گوشه ای از کار را می گرفتم. جالب این بود  که آن چند نفر دیگر هم همه با اشتیاق این کارها را انجام می دادند. وقتی از آنها عذرخواهی کردم و گفتم که مسافرم و باید بروم. همه با لبخند و کلی تشکر بدرقه ام کردند و در آن بین یکی گفت بچه های هیئت هرجا باشند دستی در کار و کمک کردن دارند.

با تعجب خداحافظی کردم، چون من هیچ تجربه ای از هیئت ندارم.

عملیات غیرممکن

هر وقت با پایه سوم راهنمایی کلاس داشتم، اولین کاری که انجام می دادم عرض سلامی و ارادتی بود به درخت بزرگ و تنومند و احتمالاً سالمندی که در آن سوی پنجره، در بین مزارع دیده می شد، همیشه در همان بدو ورود به کلاس نگاهم را در افق محو می کردم تا قامت این یار دیرین را ببینم. حالتی کاملاً مخروطی و چترگونه داشت که همین بر زیبایی اش می افزود و ابهتش را به عرش می رساند.

در این دو سالی که از پشت پنجره می دیدمش، در تمامی فصول، با حالت های مختلف زیبایی خود را به رخ می کشید. در بهار با طراوت بود و سرزنده، می شد فرحبخشی را از برگهای تازه و شادابش که باد آنها را می رقصاند فهمید. در تابستان پر صلابت بود پر انرژی، سایه اش چنان بر زمین گسترده می شد که در بسیاری از اوقات پناهگاه کشاورزان و چوپانان و حتی گوسفندان و دیگر حیوانات بود. در پاییز پربار بود، گردوهایش چنان سنگینش می کردند که سر به تعظیم فرود می آورد. در زمستان هم مقاومت و ایستادگی اش مثال زدنی بود. انبوهی از برف را بدون هیچ خللی در چهره اش بر روی خود تحمل می کرد.

زنگ آخر خورده بود و همه بچه ها رفته بودند، ولی من همچنان غرق در قابی بودم که از پنجره کلاس دیده می شد، پاییز هزار رنگ در این عصر زیبا هرچه در خود داشت را بروز داده بود و نورپردازی خورشید نزدیک به غروب هم بر رنگ زرد و قرمز اطراف، جانی صد چندان داده بود، دلم نمی آمد که دیدن این منظره زیبا را از دست بدهم ولی چه سود که فریاد آقای مدیر که می گفت بیا که می خواهم در را قفل کنم مرا به خود آورد و مجبور شدم از دیدن این همه زیبایی دست بکشم.

باقی همکاران همه با سرویس رفته بودند و آقای مدیر هم چون عجله داشت در چشم برهم زدنی از من فاصله ای بعید گرفت و تقریباً از مقابل دیدگانم محو شد. آرام آرام در حال پایین آمدن از شیب تند کوچه مدرسه بودم که ناگاه فکری به ذهنم خطور کرد. تا تاریک شدن هوا حداقل یک تا یک ساعت و نیم وقت داشتم، بهتر است در این زمان به پشت مدرسه بروم و تا غروب خورشید از دیدن آن همه مناظر زیبای پاییزی همچنان لذت ببرم.

مدرسه در منتهی الیه شرق روستا قرار دارد که بعد از مدرسه دیگر خانه ای نیست، می توان مدرسه را مرز نهایی روستا دانست. وارد مسیری که به سمت شانه وین می رفت، شدم. چندمتری که رفتم به رودخانه یا بهتر است بگویم نهر کوچکی رسیدم و همانجا از مسیر خارج شدم و وارد مزارع آن منطقه شدم، راه رفتن روی مرزهای این مزارع بسیار برایم هیجان انگیز بود، تا حدی پله ای بودند، و همچون ریل قطار مجبورم می کردند که همان مسیری را که می روند را طی کنم.

از دور، دوست و همدم قدیمی ام را دیدم و مسیر را طوری طراحی کردم که بعد از تغییر جهت در چند نقطه و تعویض ریل به حضور ایشان برسم. دل در دلم نبود که بعد از حدود دو یا سه سال می خواهم این دوست را از نزدیک ملاقات کنم. در مسیر به این فکر می کردم که چرا زودتر این کار را انجام نداده بودم و خدمت این بزرگوار نرسیده بودم. هرچه نزدیک تر می شدم، ضربان قلبم تند تر می شد و اضطرابم بیشتر می گشت.

به مقابلش که رسیدم ابهت و عظمتش در کنار خشوع و تواضعش کاملاً مرا در بر گرفت. سلامی عرض کردم و عرض ارادتی خدمت ایشان کردم. بادی که در میان برگ های زرد و بیجانش می پیچید صدایی همچون علیک سلام را برایم تداعی کرد. واقعاً زیبا بود، وقتی به زیر چتر گسترده اش رفتم و از زیر شاخ و برگ های پر تعدد و پر پیچ و خمش را دیدم واقعاً به کنه عظمتش پی بردم. درونش همچون شبکه ای بود که با شاخه های گوناگون به هم وصل شده بود.

در زیر آن همه شاخ و برگهای در هم تنیده که دایره ای به شعاع حدود پنج متر را پوشش داده بود، به تنه تنومندش تکیه ای دادم و  در زیر سایه ی مهربانش نشستم. آسمان به نهایت قرمزی رسیده بود و آفتاب داشت بساط نورافشانی اش را برمی چید تا برای روزی دیگر خود را آماده کند. این نور قرمز رنگ در لابه لای شاخه ها و برگ های درخت بازی مهیجی را شروع کرده بودند. بازی نور و سایه، جایی قرمز بود و پشتش به سیاهی می زد و لحظه ای بعد با چرخش برگی این رنگ ها جا عوض می کردند. درون این درخت غوغایی بود از رنگ ها و نورها و سایه ها، انگار همه داشتند با چشمک چیزی را به هم می فهماندند.

همانطور که داشتم به بازی این شاخ و برگ های پر جنب و جوش نگاه می کردم، چشمم به چند گردوی بسیار بزرگ که در بخش فوقانی درخت قرار داشت افتاد، سه یا چهار تا بودند که کاملاً به هم و به یک شاخه متصل شده بودند، بزرگی و هیبتشان واقعاً ستودنی بود. وقتی بیشتر چشم چرخواندم تعداد بیشتری گردو بر روی درخت دیدم که همچنان استوار بر جایگاه خود ایستاده بودند. کاملاً مشخص بود که هنوز تمام محصولات این درخت برداشت نشده است، مخصوصاً بخش های بالایی که تقریباً دست نخورده باقی مانده اند.

همین چند عدد گردو آرامش را از من ربود و مرا وارد ورطه ای کرد تصمیم گیری در آن بسیار سخت بود. دل می گفت به بالای درخت برو، هم چند تا گردو می خوری و مرا شاد می کنی هم از آن بالا می توانی مناظر بیشتری ببینی و حظی وافر ببری، ولی عقل می گفت تا به حال چند بار بالای درخت رفته ای؟ هرچه فکر کردم در دوران کودکی و نوجوانی چیزی به خاطر نیاوردم که از درخت بالا رفته باشم. درست است سالها در خانه های سازمانی باغ کشاورزی در کنار درختان زیسته بودم ولی هیچ گاه بالا رفتن از آنها برایم جذابیت نداشت.

دل گفت: جذابیت نداشت، چون می خواستی بالا بروی و چه ببینی؟ مگر به جز چند ساختمان و چند درخت دیگر، منظره ای بود که به تماشای آن بروی؟ اینجا وقتی به بالای درخت بروی می توانی تا دوردست ها را در این غروب زیبا نظاره گر باشی. اصلاً می توانی از آن بالا غروب را در نهایت وضوح و زیبایی ببینی. راست می گفت واقعاً می شد از آن بالا این زیبایی ها را با نگاه بهتری دید.

عقل گفت حرف این دل را گوش مکن که دارد تو را به بی راهه می برد، این دل می خواهد چند تا گردوی تازه را مزه کند و از آن بهره ببرد، دارد تو را با این وعده های توخالی فریب می دهد تا به نیت اصلی اش برسد، البته تو همه که شکمو هستی و بیشتر اوقات جانب او را می گیری. مرد حسابی با وزنی حدود نود و اندی کیلو گرم اگر احیاناً از آن بالا سقوط کنی برای جمع آوری اجزای متلاشی شده ات، باید جارو و خاک انداز بیاورند.

دیدم عقل هم راست می گوید من که تا به حال از درخت بالا نرفته ام، نه فن آن را بلدم و نه توانایی اش را دارم. ضمناً اگر سقوط کنم فردا نمی گویند، آقای دبیر بالای درخت گردو چه کار داشته است؟ می خواستم بلند شوم و به سمت خانه حرکت کنم، ولی نمی دانم چرا چشم هایم فقط گردو ها را دنبال می کرد، و در دل شوق دیدن غروب خورشید از بالای درخت شعله ور تر می گشت. در این نزاع بین دل و عقل مانند همیشه عقل بنده خدا باخت و دل مرا به انجام ماموریتی غیرممکن واداشت.

وضعیت این درخت گردو بسیار جالب بود. تنه اصلی آن تا ارتفاع حدود یک متر بلندی داشت. و از آنجا به بعد شاخه های قطوری که تعدادشان حدود پنج یا شش تا بود سر به فلک کشیده بودند و هر کدام از آنها نیز به تعدادی شاخه های باریک تر تقسیم شده بودند. رسیدن به بالای تنه اصلی زیاد سخت نبود، به هر جان کندنی بود خودم را به آنجا رساندم. احساس می کردم درون بدن درخت شده ام. محیط بسیار جذاب بود. همه جا شاخه بود و برگ و  البته کمی هم تاریک تر از بیرون.

هنوز تا رسیدن به آن گردوها راه بسیار بود. از این جا به بعد دیگر حتی جای دست یا پایی نبود. عقل باز به کمک من آمد و گفت همین حالا هم اگر تصمیم به بازگشت بگیری خوب است و آسیبی نمی بینی. تا خواستم پایم را به سمت پایین بیاورم که دل نهیبی زد و گفت حالا که تا اینجا آمده ای می ترسی تا بالاتر بروی؟! ببین چقدر این نورهای قرمز در میان برگ های زرد چشم نواز هستند. بهتر نیست آن ها را از نزدیک تر مشاهده کنی؟ در میان آن شاخه های قطور و تقریباً عمود ایستادم و کمی به آنها نگاه کردم تا بتوانم یکی را که جایی برای گرفتن دارد را انتخاب کنم و به بالا بروم.

با کمی کنکاش یکی را یافتم که کمی زاویه اش از نود درجه کمتر بود و تقریباً جایی برای گرفتن و بالا رفتن هم داشت. آرام آرام و با احتیاط شروع به صعود کردم. مسیرش سخت بود ولی می توانستم آن را طی کنم. نمی دانم چقدر طول کشید تا به جایی رسیدم که شاخه به دو قسمت تقسیم شد. درست در همان بین دو شاخه ایستادم. سعی کردم به بیرون و غروب نگاه کنم ولی برگ ها نمی گذاشتند چیزی ببینم. تازه به اغواگری دل پی بردم، که چگونه از درون این غول پر شاخ و برگ می شود بیرون را نگریست؟ اگر زمستان بود و این درخت عاری از برگ بود می شد به این هدف رسید. ولی حالا امکانش نیست. وای براین دل.

هرچه تلاش کردم دستم به گردوهای بالای سرم هم نرسید. سعی کردم شاخه سمت راستی را به سمت بالا بروم. دو تا گام که برداشتم. ناگهان سُر خوردم و پای راستم درست بین دو شاخه با وضعیت ناجوری گیر کرد. درد امانم را بریده بود. مچ این پا هنوز به حالت عادی در نیامده بود که حالا دوباره زیر فشاری بسیار سنگین قرار داشت. با هر زحمتی بود پایم را از آن وضعیت بغرنج نجات دادم. کمی که حالم بهتر شد از روزنه ای بسیار کوچک که بین برگ ها ایجاد شده بود آخرین پرتو نور خورشید را که به پشت کوه رفت دیدم. افسوس که غروب آفتاب را نتواستم ببینم. خودم و این دل طماع را نفرین می کردم که مگر از همانجا روی زمین نمی شد غروب را دید.

هوا دیگر تاریک شده بود و درون این درخت هم تاریک تر. دستم به گردوها نرسید و غروب را هم ندیدم. در نتیجه ماندن من در اینجا دیگر فایده ای ندارد. سریع تر باید پایین بیایم و به خانه بروم. ماندن من در این مکان دیگر به صلاح نیست. نمی توانستم زیر پایم را ببینم به همین خاطر تصمیم گرفتم جهتم را عوض کنم. یعنی پشتم را به شاخه تکیه دادم و با دو دست هم از کنار کمر آن شاخه را گرفتم و آرام پایم را در جایی گذاشتم که می دیدم. باقیمانده بسیار کوتاهی از شاخه شکسته ای که می شد تا حدی به بن آن اطمینان کرد را دیدم و پایم را روی آن گذاشتم. تکیه گاه خوبی بود.

چقدر پایین آمدن سخت است. به نظر ساده می آمد ولی حالا که درگیر آن بودم کاملاً درک کردم که بسیار سخت تر از بالا رفتن است. یک عدم تعادل مساوی است با سقوطی سهمگین. آنهم نه بر روی زمین، بر روی بخش میانی درخت که کاملاً ناهمگون و بسیار خطرناک است. بیشترین حد احتیاط را داشتم رعایت می کردم. تا از جایی که پایم را می گذاشتم مطمئن نمی شدم، اقدام به انتقال وزن بر روی آن پا نمی کردم. و همین سرعت سیر مرا بسیار کندکرده بود.

همینطور که داشتم با سرعت کم ولی تا حدی مطمئن به پایین می آمدم، نا گهان صدای پاره شدن چیزی را از پشت سرم شنیدم. درست بلافاصله بعد از آن هم خراشیده شدن پشتم را با چیزی نسبتاً تیز احساس کردم. خواستم کمی پایین تر بیاییم که فهمیدم تقریباً گیر کرده ام. همان شاخه بسیار کوچک شکسته ای که کمکم کرده بود تا پایم را با اطمینان رویش قرار دهم، حالا از پشت مرا به گروگان گرفته بود. هرچه تقلا می کردم که رها شوم تیزی آن بیشتر بر پشتم فرو می رفت. نگاهی به درخت انداختم و گفتم به خدا حالا جای شوخی و بازی نیست. هوا که تاریک شده بگذار برای فردا، قول می دهم حتماً شرفیاب شوم. شاید هم بی احترامی کرده ام و بالا آمده ام. به خدا نمی دانستم و شما به بزرگواری خود ببخشید.

در این گفتگوی خیالی بودم که ناگاه پایم سُر خورد و با زحمت بسیار با دستانم جلوی بیشتر پایین رفتن را گرفتم. واقعاً یقه ام داشت به گلویم فشار می آورد. وضعیتم اصلاً مساعد نبود. اگر چند سانتی متر دیگر پایین می آمدم، در همین لباس حلق آویز می شدم. مرگ که حق است ولی بی آبرویی اش تا ابد برایم می ماند، مردم نمی گویند، این دبیر که در کلاس و مدرسه این قدر منظم و دقیق است، روی درخت به خاطر چند گردو جانش را از دست داد. این از مرگ هم برایم سهمگین تر بود. واقعاً عاقبت به خیری بزرگترین نعمت است که من در این وضعیت از آن فرسنگ ها دور هستم.

تقلاهایم برای ثابت نگاه داشتن خودم زیاد مفید نبود و به خاطر  وزن زیادم در حال پایین رفتن بودم. در این لحظات حساس رو به درخت کردم و گفت به بزرگواری و عظمتت مرا رها کن، من گول این دل را خوردم و قبول دارم کاری بدون عقل انجام داده ام. اگر مرا رها کنی قول می دهم از این به بعد بیشتر حرف عقل را گوش کنم. نمی دانم چه شد، عقلم که در اعماق سکوت خودش را به خواب زده بود، به صدا در آمد و گفت: دروغ می گوید، این مرد سالهاست در جدال بین من و دل ، طرف دلش را گرفته است. هیچ گاه حرف مرا گوش نکرده و همیشه هم ضرر کرده است. همین است که به هیچ جا نمی رسد. تازه اگر هم به جایی برسد مانند این جور جاهاست.

مانده بودم این عقل مال من است یا مال درخت است. در این اوضاع بحرانی به جای اینکه رسالت خود را انجام داده و راهکاری برای نجات من پیدا کند، دارد از من بدگویی می کند. هرچقدر هم حرفش را گوش نداده باشم، باز هم عقل من است و باید به من کمک کند. در درون نهیبی به او زدم و گفتم : « شما سلطان بانوی مایی یا سلطان بانوی وزیر؟»* محلی نگذاشت و به گوشه ای از مغز خزید و دوباره در سکوت غرق شد.

بادی نسبتاً شدید شروع به وزیدن کرد، برگ ها به شدت تکان می خوردند و تعدادی هم از درخت جدا می شدند و در هوا رقص کنان به سمت زمین پایین می رفتند. احساس کردم در این حرکات معنایی نهفته است. آری باید از بسیاری از تعلقات جدا شد و بعد فارغ البال به سمت رهایی رفت. چقدر این برگ ها پیام های فلسفی داشتند. درختی به این اندازه فیلسوف تا به حال ندیده بودم.

داشتم به کنه حرکات این برگ ها می اندیشیدم که عقل از پستوی مغز بیرون آمد و با لحن بدی به من گفت : آقای …. این ها دارند می گویند، لباست را در بیاور تا خلاص شوی. من کجا بودم و این عقل به کجا می اندیشید. واقعاً اگر عقل نباشد، جان در عذاب است. در آن حالت نا متعادل با یک دست شاخه را محکم گرفتم و با دست دیگر شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم. اولی را باز کردم، وقتی سراغ دومی رفتم نیروی جاذبه زمین به خاطر وزن زیادم عمل کرد و تعادلم را از دست دادم. شاخه ی شکسته ای که به آن گیر کرده بودم هم دوباره شکست و من با سرعتی سرسام آور به پایین افتادم.

خدا را شکر فاصله چندانی تا همان بخش میانی درخت نداشتم و این سقوط آن طور که فکر می کردم دردناک نبود. خدا را شکر خطر از بیخ گوشم گذشته بود. از اینجا تا زمین علاوه بر این که فاصله چندانی نبود. کار زیاد سختی هم نداشت. پس کار را تمام شده فرض کردم. این بار دیگر از پشت به پایین حرکت کردم. با عذرخواهی از درخت تنه تنومندش را در آغوش گرفتم و آرام به سمت پایین حرکت کردم.

فکر کنم آقای درخت از این حرکت من خوشش نیامد، چون هنوز چیزی پایین نیامده بودم که جایی برای پایم نیافتم و باز هم تعادلم را از دست دادم و از همان ارتفاع حدود یک و نیم متری به پشت روی زمین افتادم. دردی حس نمی کردم ولی فقط نمی توانستم نفس بکشم. هرچه در توان داشتم را خرج کردم تا دمی بگیرم ولی نمی شد. هرچه اکسیژن در شش هایم بود به اتمام رسید و چیزی نمانده بود به خاطر هیچ و پوچ کارم تمام شود که ناگاه نفس بازگشت. واقعاً نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چو برمی آید مفرح ذات.

در روزها و ماه ها و سال های بعد هر وقت به کلاس سوم می رفتم و نگاهم به آن درخت می افتاد، همان چاق سلامتی را البته با حرارتی بیشتر با ایشان داشتم و از آن روز به بعد نام آن درخت را برای خودم  «عملیات غیرممکن» گذاشتم.

*  گفتگویی بین شاه و همسرش در سریال افسانه سلطان و شبان

بلیط

این بار برای رفتن به خانه برنامه ای دراز مدت ریختم. از همان ابتدای سال تحصیلی هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا در پایان امتحانات ثلث دوم، یک بار هم که شده، شب عید با کلاس به خانه برگردم. تصمیم داشتم از گرگان به تهران را با هواپیما بروم. از گرگان هفته ای سه پرواز به تهران برقرار بود. از همان دوران کودکی به پرواز و هواپیما بسیار علاقه داشتم، ولی افسوس که درسم آنقدر خوب نبود که بتوانم در خلبانی قبول شوم.

با توجه به صحبت های زیادی که درباره هواپیما می زدم، دوستان به این علاقه ام پی برده بودند. یک روز در مدرسه داشتم در مورد پروازی که برنامه ریزی کرده ام، صحبت می کردم. توضیح می دادم که هواپیمای آن فوکر 100 است و ساخت هلند، مسیر پروازی که از گرگان شروع می شود، به طور مستقیم تا دشت ناز ساری می رود، بعد گردش حدود نود درجه ای به جنوب و ادامه مسیر تا ده نمک و بعد چرخش به غرب و ورامین و آلفا آلفا و در نهایت هم فرود بر روی باند  29Lمهرآباد.

به قول معروف پز هم می دادم که قرار است سوار هواپیما شوم. در اوج صحبت هایم بودم که سید حمید پرسید با هواپیما از گرگان تا تهران چند ساعت طول می کشد؟ گفتم تا تهران حدود چهل و پنج دقیقه، خیلی جدی نگاهم کرد و گفت اینهمه پول می دهی برای چهل و پنج دقیقه، خوب پیاده برو. همه همکاران غرق در خندیدن بودند، خود سید هم لبخند معنی داری بر لب داشت، ولی من فقط آنها را نگاه می کردم.

به امتحانات ثلث دوم رسیدیم. هفته دوم اسفند بود، به آژانس مسافرتی که در فلکه اول تهرانپارس بود رفتم تا بلیط از گرگان به تهران را بگیرم. شلوغ بود و بسیاری برای سفر عید نوروز خود برنامه ریزی کرده بودند. یک نفر در قسمت پروازهای خارجی برای فرانکفورت بلیط می خواست و متصدی مربوطه حدود یک ربع با لبخندی ملیح در حال توضیح دادن بود، حتی برای آن مشتری نسکافه هم آوردند. نفر جلویی من هم پنج تا بلیط رفت و برگشت تهران مشهد می خواست و متصدی پرواز های داخلی هم با لبخندی بسیار شبیه لبخند همکارش در حال گپ و گفت با ایشان بود.

از این همه اتلاف وقت و صحبت های بی مورد که مرا بسیار معطل کرده بود، اعصابم به هم ریخته بود. وقتی هم اعتراض کردم، ابتدا خیلی مودبانه برخورد کردند، مرا به آرامش فراخواندند، ولی وقتی فهمیدند که پرواز داخلی آن هم برای مسیری کوتاه و تعداد یکی می خواهم، کمی در رفتارشان تغییر ایجاد شد، دیگر به حرف ها و اعتراض هایم چنان که باید و شاید توجه نمی کردند و همین حال مرا بسیار بد کرده بود.

خیلی دوست داشتم هواپیمایی هما باشد، ولی اصلاً هما به گرگان پرواز نداشت و تمام هواپیماها متعلق به شرکت آسمان بودند. ضمناً بر خلاف اطلاعاتی که کسب کرده بودم، هواپیما فوکر نبود و ATR72 بود، زیاد این هواپیما را نمی شناختم. متاسفانه دو پرواز دیگر گرگان فوکر بودند و درست همان پرواز که من می بایست آن را بگیرم از این نوع هواپیما بود.

متصدی فروش بلیط که خانم جوانی بود، با اکراه اطلاعات می داد و انگار داشت کار شاقی انجام می داد، گفتن چند کلمه در مورد نوع هواپیما و میزان سرعت آن و زمان طی کردن مسیر که کار سختی نبود، نمی دانم چرا هر وقت این خانم با اکراه چیزی می گفت، چهره لبخند به لب همکارش در توضیح کوچکترین جزئیات در مورد پرواز فرانکفورت به آن آقا جلوی چشمم نقش می بست. چاره ای نبود، بلیط را گرفتم و پس اندازی را که با خون و دل جمع کرده بودم را پرداختم. البته راضی بودم و خوشحال از اینکه بالاخره هواپیما سوار خواهم شد.

سه شنبه آخرین امتحان ثلث دوم بود و به جز من و آقای مدیر هیچ کدام از همکاران نیامده بودند، شب عید بود و هر کسی به دنبال مشکلات خودش بود. شب تنها در خانه فقط به فردا فکر می کردم که در هواپیما خواهم بود. چندین بار بلیط را نگاه کرده بودم تا مطمئن شوم که ساعت دقیق پرواز همان دو و نیم بعدازظهر است. انشالله فردا هرطور که شده ساعت دوازده تا یک به گرگان خواهم رسید. بیرون رفتم و هوا را بررسی کردم، ابری بود، با نگرانی رو به ابرها کردم و گفتم، این یک بار را همکاری کنید که داستان این بار با بقیه تفاوت بسیار دارد.

صبح که از خواب بیدار شدم و بیرون را نگاه کردم، باورم نمی شد. بغض کرده بودم و اصلاً این دانه های سپیدی را که همه جا نشسته بودند را دوست نداشتم. برف سنگینی آمده بود و همچنان هم داشت می بارید. دلواپس بودم که به پرواز نخواهم رسید. سریع از خانه بیرون زدم تا بتوانم با اولین سرویس مینی بوس روستا به شهر بروم. خدا خدا می کردم هر چقدر هم تاخیر داشته باشد، حدود ساعت یازده مرا به آزادشهر برساند. شب عید بود و همه می خواستند برای خرید عید به شهر بروند. با زحمت زیاد سوار مینی بوس اول شدم و مانند همیشه بعد از کلی معطلی با صلوات به راه افتاد.

در میانه های راه در پشت تلی از برف هایی که باد آنها را به وسط جاده ریخته بود گیر کردیم. دل تو دلم نبود. دوست نداشتم به هواپیما نرسم، هم از دست رفتن پولش برایم سخت بود و هم از دست دادن هواپیما، بعد از عمری خواستیم یک بار هم با تشریفات سفر کنیم. دو ساعت طول کشید تا با آمدن ماشین های راهداری راه باز شد. سرعت سیر مینی بوس در این وضعیت بسیار پایین بود. با نگرانی بسیار به آزادشهر رسیدم. آنجا هم سریع به فلکه الله رفتم تا با سواری به گرگان بروم. خوشبختانه ماشین زود گیر آوردم و هرچه بود، ساعت دوازده و نیم به گرگان رسیدم.

از دست این نگرانی خلاص شدم، ولی نگرانی دیگری سراغم آمد، در گرگان بارندگی نبود ولی هوا به شدت ابری بود و ارتفاع ابرها هم بسیار پایین بود، با این شرایط جوی ممکن بود پرواز را لغو کنند. بسیار شنیده بودم که پروازها به خاطر شرایط جوی لغو شده اند و در کشور ما به خاطر نبود وسایل ناوبری پیشرفته در فرودگاه های کوچکی مانند گرگان، متاسفانه آمار این گونه موارد بسیار زیاد است.

تصمیم گرفتم قبل از اینکه به فرودگاه گرگان که در مسیر آق قلا و نزدیک روستای محمدآباد است بروم، تماسی بگیرم و از بودن یا نبودن پرواز مطمئن شوم. از تلفن کارتی کنار ایستگاه جرجان به فرودگاه زنگ زدم و پرسیدم آیا پرواز گرگان به تهران برقرار است؟ پرسید کدام پرواز؟ مکثی کردم و گفتم مگر چند تا پرواز امروز از گرگان به تهران انجام می شود؟ خیلی خونسرد جواب داد یک پرواز که همین الآن هم هواپیما ابتدای باند است.

گفتم یعنی چه که ابتدای باند است؟ تازه رسیده است؟ با همان لحن خونسردش گفت: نه، همین حالا هم تیک آف کرد و رفت به سمت تهران. نفسم به شماره افتاده بود، این آقا چه می گوید؟ الآن که ساعت دوازده و نیم است و پرواز باید راس ساعت دو و نیم انجام شود. هرچه پشت تلفن گفتم که ساعت بلیط من دو و نیم است، چیز خاصی در جوابم نگفت. و در نهایت فرمودند تشریف بیاورید فرودگاه.

سریع یک ماشین دربست گرفتم و رفتم فرودگاه. وقتی رسیدم یک ربعی بود که هواپیما رفته بود و هیچ کس در سالن انتظار نبود، کلاً تمام فرودگاه در سکوتی عمیق به خواب رفته بود. هیچ بشری دیده نمی شد و همین اوضاع بسیار آزارم می داد. یک نفر را جلو نگهبانی یافتم و قضیه را به ایشان گفتم و راهنمایی خواستم.

مرا به سمت اتاق ترافیک آسمان هدایت کرد و گفت آنجا کسی هست که می تواند جواب مرا بدهد. خوشبختانه مسئول ترافیک شخصی بود که به دقت به صحبت هایم گوش کرد و از من بلیط را خواست. آن را به دقت بررسی کرد. همه چیز درست بود، شماره پرواز و شماره بلیط و ….  و تنها ایرادش ساعت پرواز بود که به جای دوازده و نیم، دو و نیم ثبت شده بود.

به گفته مسئول ترافیک فرودگاه گرگان اشتباه انجام شده، متوجه صادر کننده بلیط است. می بایست قبل از نوشتن اطلاعات روی بلیط، موردی به نام Q را چک می کرده تا زمان دقیق پرواز را ثبت کند. انگار در چند روز قبل از اینکه من بلیط را بگیرم، تغییری در ساعت پرواز رخ داده بوده که متصدی از آن اطلاعی نداشته است. البته آقای مسئول ترافیک گفت، خطای این صادر کننده بلیط قابل قبول نیست، حتماً باید پیگیری و حتی شکایت کنم.

با اعصابی به هم ریخته از فرودگاه بیرون آمدم. باران شدیدی شروع به باریدن گرفت. ماشین هم نبود. همه تاکسی ها رفته بودند. فرودگاه گرگان درست در بین مزارع قرار داشت به طوری که محوطه خود فرودگاه و باند پرواز هم در میان مزرعه قرار دارد. محیط بسیار زیبا و جالبی است ولی در این موقع من هیچ از این زیبایی ها نمی دیدم. فقط دوست داشتم از این محیطی که همیشه برایم دوست داشتنی بود هر چه زودتر فاصله بگیرم.

باز هم از تلفن کارتی داخل سالن فرودگاه با تاکسی تلفنی تماس گرفتم و چون ماشین نداشت، حدود یک ساعت بعد به ترمینال اتوبوس ها رسیدم. واقعاً حیف که هواپیما را از دست دادم. حال جواب همکاران را چه بدهم؟ البته خدا را شکر بعد از تعطیلات عید احتمال زیاد فراموش خواهند کرد. ولی دلم را چه کنم که شکسته بود. با یک اشتباه آن خانم، هم پولم از دستم رفت و هم آرزوی کوچکم.

جالب اینکه آنجا هم ماشین نبود. اولین سرویس به کرج بود و ساعت شش عصر. با خانه تماس گرفتم و موضوع را گفتم تا نگران من نشوند. در سالن سرد ترمینال روی صندلی های فلزی که دمایش در نقطه انجماد بود نشستم و به ساعت نگاه کردم. ساعت تازه دو و نیم بود. پیش خودم تخیل کردم که مثلاً حالا من در هواپیما نشسته ام و هواپیما هم ابتدای باند است. منتظر تیک آف و ارتفاع گرفتن بودم، دیدن خلیج گرگان از فراز آسمان چقدر می تواند لذت بخش باشد، ولی وقتی به خود آمدم، باز دیدم در سالنی هستم سرد و نمور.

در این سرما باید ساعت ها منتظر می ماندم تا اتوبوس حرکت کند و در این اوضاع جوی، خدا می داند کی به خانه خواهم رسید؟ وقتی به ساعت نگاه کردم باز هم به فکر فرو رفتم که اگر با هواپیما رفته بودم حالا حتماً خانه بودم، هرچقدر هم در ترافیک تهران گیر می کردم، در این ساعت صد در صد در خانه بود، ولی وقتی از آن فکر بیرون آمدم، خودم را چهارصد کیلومتر دورتر از خانه یافتم.

ساعت ده شب در کولاکی شدید در جاده هراز گیر افتادیم. پلیس هایی که راه را بسته بودند، خودشان از شدت سرما در ماشین هایشان بودند. بولدوزر راهداری آمد و مسیر را باز کرد، فقط به ماشین هایی که زنجیر چرخ داشتند اجازه عبور داده می شد. بنده خدا افسری را در آن نیمه های شب در آن اوضاع نابسامان دیدم که مقابل ماشینی ایستاده بود و راننده را به توقف امر می کرد و متاسفانه راننده که ماشینش هم زنجیر نداشت اصرار به رفتن داشت. کار به جایی کشید که افسر رفت تا پلاک ماشین را جدا کند.

وقتی در ترمینال تهران پارس از ماشین پیاده شدم، هوا دیگر روشن شده بود. کل دیشب را حتی پلک هم روی هم نگذاشته بودم. خستگی امانم را بریده بود ولی می بایست اول به آن آژانس هواپیمایی می رفتم تا هرآنچه در دل دارم نثارشان کنم. متاسفانه هنوز بسته بود. به خانه رفتم و بعد از خوردن صبحانه فقط خواستم چرتی بزنم که وقتی بیدار شدم ساعت چهار عصر بود.

رفتم سراغ آن آژانس هواپیمایی که بلیط را از آنجا خریده بودم. سراغ مسئول دفتر را گرفتم. نبود. گفتم منتظر می شوم تا بیاید. از احوالاتم پی برده بودند که اتفاق خاصی رخ داده است. یک از خانم ها که سرش خلوت بود جلو آمد و با لحنی مهربانانه گفت: پیشاپیش سال نو شما مبارک، امرتان را بفرمایید تا انجام دهم. با صدای بلند گفتم فقط با رئیس کار دارم. بنده خدا ترسید و سر جایش نشست.

رئیس آمد. خانم بود و همین اعصابم را بیشتر خرد کرد، چون انتظار داشتم مردی بیاید تا بتوانم کمی با او بلند صحبت کنم و تا حدی تخلیه شوم. موضوع را با عصبانیت گفتم .خیلی راحت جواب داد اشتباه شده است و امکان رخ دادن آن هم هست. فشار خونم زد بالا و هر چه در توان داشتم صرف کنترل خود کردم. هرچه می گفتم فقط جواب سربالا می داد.آخر سر هم با لحن تحقیر آمیزی به یکی از صندوق ها گفت که به این آقا، پول بلیطش را بدهید تا برود.

خیلی به من برخورد. بلند شدم و گفتم به جای این همه آلاگارسون و بزک دوزکتان به فکر کارتان باشید. درست است پرواز من یک پرواز داخلی است و کلاس پروازهای خارجی شما را ندارد، ولی باید به من هم خدمات مناسب ارائه بدهید. مهمترین بخش صدور یک بلیط زمان و ساعت پرواز آن است. کجای دنیا این مورد را اشتباه می کنند. پولتان مال خودتان، من از طریق دیگر پیگیری می کنم.

متاسفانه برخوردم به تعطیلات نوروز و دو هفته بعدی آن هم وامنان بودم. اواخر فروردین بود که به مهرآباد رفتم و یک راست رفتم سراغ ترافیک آسمان. ابتدا از اینکه حدود یک ماه از قضیه گذشته است ایراد گرفتند ولی مصر بر سر شکایتم ایستادم. بلیط را کنترل کردند و اشتباه آژانس را تایید کردند. هرچه گفتند به گرفتن پول بلیط قناعت کنم، نکردم و کار را تا پیش مسئول فروش آسمان کشاندم. با ترافیک گرگان هم تماس گرفتند و حضور من در آنجا تایید شد، آنقدر این موضوع عجیب و غریب بود که آن مسئول گرگان حتی بعد از یک ماه، بلافاصله یادش آمده بود.

یک روز تمام دوندگی کردم تا در نهایت نامه اخطار کتبی و نامه دریافت خسارت را گرفتم. دریافت خسارت تعیین کرده بود که دو برابر پول بلیط را به من بدهند ولی برای من مهمتر همان نامه اخطار کتبی بود که برای یک آژانس بسیار ناپسند است.

وقتی نامه ها را روی میز رئیس آژانس گذاشتم. دیدن آن چهره مغرور آن روز، حالا دیگر بسیار دیدنی بود. همان پول بلیط را گرفتم نه بیشتر و نه کمتر و در نهایت هم با لحنی تا حدی آمرانه گفتم: از این به بعد Q را هر لحظه چک کنید. همه که پرواز فرانکفورت ندارند.

این تصویر را با دوربین عکاسی از بالای برج آزادی گرفته ام. هواپیما ATR72

روغن چرخ

حدود یک ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود و هنوز مشکل آب مدرسه حل نشده بود، هر دانش آموز بطری آبی به همراه داشت تا تشنگی اش را رفع کند، ولی برای دستشویی مشکل خیلی حادتر بود. همسایگان مدرسه با فراغ بال پذیرای بچه ها بودند. ولی این وضعیت تا کی باید به این صورت ادامه می یافت؟ آقای مدیر، کلی با اداره تماس گرفته و مکاتبه کرده بود ولی هیچ اقدامی از طرف اداره آموزش و پرورش انجام نشده بود.

آخر سر باز هم همت اهالی روستا بود که در یک روز جمعه که من هم در روستا بودم، جمع شدند و هر کس در حد توانش کمکی کرد و وسایل مورد نیاز خریداری شد و با حفاری و لوله کشی از رو، این مشکل حاد مدرسه برطرف شد. واقعاً املتی که یکی از همسایه ها آماده کرده بود، مزه ای پر معنی می داد. این همدلی و همکاری و به فکر دیگران بودند در اینجا به وفور مشاهده می شود. چند نفر از افرادی که به فکر حل مشکل مدرسه بودند، حتی دانش آموزی هم در مدرسه نداشتند و این اوج ایثار و فداکاری است.

شنبه وقتی دانش آموزان به مدرسه آمدند باورشان نمی شد که آب مدرسه وصل شده است. تقریباً همه دانش آموزان یک جرعه ای از شیرهای آبخوری نوشیدند و لبخند بر لبانشان نقش بست. زنگ تفریح دوم بود که ماشین اداره گرد و خاک کنان وارد حیاط مدرسه شد. پیش خودم فکر  کردم این بار چگونه جواب ایرادات بنی اسرائیلی آنها را بدهم. هر بار که آمده بودند فقط نیمه خالی لیوان را دیده بودند .از همه چیز و همه کس ایراد می گیرند. دریغ از یک خسته نباشید.

سریع به کلاس رفتم تا روی ماهشان! را نبینم. نمی دانم چه شد که خیلی سریع رفتند. در زنگ تفریح بعدی وقتی وارد دفتر شدم، قیافه عبوس آقای مدیر مرا متعجب کرد. کمتر دیده بودم آقای مدیر ناراحت و عصبانی شود. تا خواستم چیزی بپرسم، خودش شروع کرد به بد و بیراه گفتن. بعد از یک ماه آمده اند و به جای دستت درد نکند از من فاکتورهای لوله ها و وسایلی که خریده ام را می خواهند، مگر شما پولش را داده اید که حالا فاکتور می خواهید. مگر شما مشکل را رفع کرده اید که حالا سندهای مالی آن را می خواهید.

سریع رفتم آبدارخانه و چند تا چایی ریختم و آوردم دفتر و یکی را به آقای مدیر تعارف کردم تا شاید با نوشیدن آن کمی آرامتر شود. خدا را شکر جواب داد و بعد از نوشیدن چای بر روی صندلی اش نشست و نگاهش در افق ها محو شد. کاملاً حق را به آقای مدیر می دادم. خودم شاهد بودم که دیروز چقدر زحمت کشید و همچون کارگری کارها را انجام می داد. این برخورد حقش نبود، ولی حیف که اداره متاسفانه این چیزها را نمی بیند، یا شاید نمی خواهد که ببیند.

آنقدر که عصبانیت آقای مدیر در کانون توجه بود، متوجه دستگاه نسبتاً بزرگ و تا حدی خاک گرفته کنار میزش نشدیم. یکی از همکاران گفت: این استنسیل از کجا آ مده است؟ آقای مدیر لبخند تلخی زد و گفت :خیر سرشان برای ما دستگاه تکثیر آورده اند، از قیافه اش معلوم است سالها در انباری یکی از مدارس شهر خاک خورده و حالا که یادشان آمده است، آورده اند برای ما. اصلاً مطمئن نیستم که کار می کند یا نه؟

چند نفری این دستگاه سنگین را  به حیاط بردیم و هرکسی گوشه ای را تمیز می کرد. خاک تا اعماقش نفوذ کرده بود و نیاز به پمپ باد داشت، تا جایی که می شد با پف، خاک ها را خارج کردیم. نفسمان گرفت ولی آنچنان که باید و شاید تمیزی مشاهده نکردیم. از بس کار نکرده بود زنگ زده بود. ولی هر چه بود از آن جعبه چوبی بهتر بود. جعبه ای که تکثیر با آن جان آدمی را می گرفت.

روش کار این دستگاه عریض و طویل با همان جعبه چوبی تفاوت چندانی نداشت. مومی روی توپی آن وصل می شد، جوهر از پشتش پمپ می شد و نوشته ها روی کاغذ چاپ می شد. دسته ای داشت که با چرخاندن آن، این کار انجام می شد. ولی این دسته به سختی می چرخید و نیاز مبرم به روغن کاری داشت. به آقای مدیر گفتم، او هم هرچه مدرسه را گشت، روغن پیدا نکرد.

آقای مدیر یکی از بچه ها را که خانه آنها نزدیک مدرسه بود را صدا کرد و به داخل دفتر آورد. دانش آموز بنده خدا کاملاً شوکه شده بود و فقط یک دم می گفت آقا اجازه تقصیر ما نبود. آقای مدیر هم که اصلاً حوصله نداشت رو به دانش آموز کرد و گفت با این کارها کار ندارم، سریع می روی خانه و روغن چرخ می آوری. مگر نمی بینی دل و روده این دستگاه پخش شده است روی زمین. نیاز به روغن کاری دارد.

همین که کلمه روغن چرخ از زبان آقای مدیر جاری شد، رنگ از رخسار این بچه پرید و صورتش مانند گچ سفید شد. حتی نفس هم نمی کشید و همچون چوبی خشک فقط ایستاده بود و آقای مدیر را نگاه می کرد. بهت به همراه ترس را می شد در تمام اجزای بدن این بنده خدا دید. کاملاً وحشت زده فقط آقای مدیر را نگاه می کرد و هیچ حرکتی هم نمی کرد. این واکنش تعجب ما را برانگیخت ولی آقای مدیر را عصبانی کرد. برای بار دوم با صدایی بلند تر گفت برو خانه و روغن چرخ بیاور.

دانش آموز بنده خدا هر چه در توان داشت را جمع کرد و به زحمت این یک کلمه را گفت: نمی توانم. آقای مدیر هم بدون توجه به شرایط این بچه داد و بیداد راه انداخت و گفت مگر می شود نتوانی، هر کاری را که به عقل جن هم نمی رسد انجام می دهید، حالا یک کار کوچک برای مدرسه را نمی توانید انجام دهید. بروید از پدر مادرهایتان یاد بگیرید که اگر آنها نبودند مدرسه حالا حالا ها آب نداشت.

این برخورد مدیر باعث شد که دانش آموز نگون بخت ناگهان بزند زیر گریه. چنان اشکهایش سرازیر شده بود که انگار کسی از عزیزانش را از دست داده است. با توجه به شناختی که از او داشتم این گریه اصلاً برایم قابل قبول نبود. درست است که ریز نقش بود ولی شخصیت محکمی داشت. همین نگرانم کرد، گریه شدید این بچه حتماً دلیلی دارد که ما نمی دانیم.

 تا خواستم واکنشی نشان دهم حسین دست او را گرفت و سریع از دفتر بیرون برد و وارد کلاس شدند، من هم پشت سرشان رفتم. هر دو سعی می کردیم او را آرام کنیم ولی حتی ذره ای از اشک ریختنش کم نمی شد. در میان آن همه اشک و گریه فقط تکرار می کرد آقا به خدا کار ما نیست. کار پدرمان هم نیست. آقا اجازه به ما رحم کنید. ما برای این کارها هنوز خیلی بچه ایم. ما زور زیاد نداریم. به خدا.

باز هم سریع به آبدار خانه رفتم و یک لیوان آب سرد برای این دانش آموز آوردم. اول نمی نوشید ولی با اصرار حسین جرعه جرعه تا ته لیوان را نوشید. همین تا حدی آرامش کرد. ولی هنوز چهره اش وحشت زده بود. با اشاره به حسین گفتم بگذار زمان بگذرد، کاری به کارش نداشته باشیم و بگذاریم هر وقت حالش بهتر شود به حیاط مدرسه برود. بعداً از او خواهیم پرسید. دانستن علت این واکنش واقعاً بریمان حیاتی بود. چه طور برای روغن چرخ این بچه زد زیر گریه.

خوشبختانه زنگ آخر با کلاس همان دانش آموز درس داشتم. وقتی زنگ خورد و دانش آموزان با هیاهوی همیشگی در حال فرار از مدرسه بودند. آن دانش آموز را صدا کردم و صبر کردم همه بروند. بعد از او خواستم تا علت آن گریه برای آوردن روغن چرخ را بگوید. باز ترس به چشمانش دوید ولی این بار توانست کمی خودش را کنترل کند. و شروع کرد به سخن گفتن.

آقا اجازه چند وقت پیش پدرم می خواست به تراکتور روغن چرخ بزند. چرخ عقب تراکتور را باز کرد. عمویم هم بود و من هم همانجا داشتم آنها را نگاه می کردم. جک را زیر تراکتور بردند و پیچ های چرخ را به سختی باز کردند. نمی دانم چه طور شد که چرخ افتاد روی پدرم. عمویم هر کاری کرد نتوانست چرخ را بلند کند. آقا اجازه می دانید که چرخ عقب تراکتور خیلی بزرگ است.

بعد آقا ما زدیم زیر گریه و همسایه ها چند نفری آمدند و به سختی چرخ را بلند کردند و پدرم را از زیر آن بیرون آوردند. بهداری گفت باید به شهر برود، اینجا نمی شود کاری انجام داد و پدرم آن شب رفت به شهر و چند روز بعد با دست گچ گرفته و پای باندپیچی شده به خانه آمد. هنوز هم دستش در گچ است و به سختی راه می رود. درد زیاد دارد.

به اینجاها که رسید باز قطرات اشکی بود که این بار آرام از گوشه چشمش جاری می شد. گفت آقا اجازه بابای ما با آن همه زوری که داشت نتوانست روغن چرخ را درست کند. اصلاً به جای روغنش نرسید و همان چرخ کارش را ساخت، تازه کارش به بیمارستان هم کشید. من با این قد کوتاه و زور کم چه طور می توانم روغن چرخ را برای آقای مدیر بیاورم. من حتماً له می شوم و می میرم.

دستی بر سرش کشیدم و با لبخندی گفتم. نگران نباش، منظور آقای مدیر آن چیزی که تو فکر می کردی نبود. البته تو هم حق داری بترسی. دیگر خیالت راحت باشد که نه من، نه آقای مدیر دیگر از شما چیزی نمی خواهیم. با لبخند به او نگاه می کردم که ناگاه باز هم از حالت ترس و ناراحتی به حالت بهتی متعجبانه تغییر وضعیت داد. فقط مستقیم در چشمانم نگاه می کرد. باز چه شده و این بچه باز چه چیزی را اشتباه فهمیده است؟ کمی تکانش دادم و صدایش کردم تا از این حالت خارج شود.

صدای آقای مدیر که مرا صدا می زد را شنیدم که می گفت ول کن این ریاضی را بیا که می خواهم در حیاط را قفل کنم. به پشتش زدم و دستم را به سوی بردم تا خداحافظی کنیم. با دستی لرزان دستم را گرفت. ضربان قلبش را در دستش احساس می کردم. بعد سریع به سمت در کلاس رفت. همانجا مقابل در کلاس ایستاد و با همان نگاه متعجبانه و معصومانه به من نگریست و فقط گفت آقا اجازه شما هم که مهربانید. در کلاس اصلاً اینجوری نیستید. بعد دوید و رفت.

چقدر دنیای این بچه ها معصومانه و کودکانه است. وقتی دویدن او را در حیاط مدرسه می دیدم کاملاً احساس می کردم در حال پرواز است. واقعاً چقدر مسئولیت ما سخت است. ولی این جمله آخرش همچنان در من ماند. حیف که این بچه ها در این سن، فلسفه رفتار مرا نمی فهمند و شاید سالها بعد به آن برسند. البته شاید.

زو

بارندگی دیروز چنان طراوتی به طبیعت بخشیده بود که حد و حصری نداشت. به هرچه می نگریستم شادابی از درونش می تراوید. هوا هم عالی بود، میزان شفافیتش آنقدر زیاد بود که در دوردست ها هم می شد همه چیز را به وضوح دید. مگر می شود در این شرایط در خانه ماند. جمعه بود و کل روز را فرصت داشتم تا در دل این طبیعت زیبا گلگشتی بزنم و هرآنچه انرژی مثبت در طبیعت هست را در حد توانم کسب کنم. کوله را گرفتم و از خانه بیرون زدم.

این بار تصمیم گرفتم مسیری را بروم که تا به حال نرفته ام. در سمت شرق روستا کوه بلندی قرار دارد به نام «بوقوتو»، که در شش ماهه دوم سال قله اش اغلب پوشیده از برف است. یک بار با نصرالله که از همکاران و دوستان بود، دو نفره فتحش کرده بودیم. نصرالله اهل وامنان بود و به خوبی مسیر را می شناخت. به ظاهرش نمی آمد که اینقدر سخت و طولانی باشد. کاملاً یک روز وقت گذاشتیم تا به بالای آن برویم و گشت و گذاری کنیم و برگردیم.

در آن صعود به یاد ماندنی، وقتی به بالای قله رسیدم، چشمم به دره ای عمیق افتاد که در ضلع غربی این کوه بزرگ قرار داشت. این دره ی عمیق چنان زیبا و وهم انگیز بود که همانجا مرا مجذوب خود کرد، از همان روز تصمیم گرفتم یک بار هم که شده سری به این دره ناشناخته بزنم و عجایبش را  از نزدیک ببینم.

امروز همان روز بود، این هوای بهاری با این همه شادابی و سرزندگی بهترین شرایط را برای رفتن به آن دره فراهم کرده بود. ساعت هفت صبح بود و وقت هم بسیار داشتم. به یاد داشتم برای رفتن به « بوقوتو» همان مسیر « شانه وین » را باید در پیش می گرفتم. پس جاده خاکی و باریک کنار مدرسه را که در منتها الیه شرق روستا بود را انتخاب کردم و به سمت هدفی تا حدی نامعلوم به راه افتادم.

در مسیر وقتی چشمم به درختان افتاد، کاملاً معلوم بود که تازه از خواب زمستانی بیدار شده اند و با باران دیشب سر و صورت خود را شسته اند و قبراق و سرحال در حال آماده شدن برای فعالیت روزانه هستند. باد آرامی برگ های سپیدارها را  که بسیار هم منظم هستند را با نوایی بسیار ملایم نوازش می کرد. صدای این رقص والس گونه برگ ها به همراه چهچهه پرندگان که می شد مست بودنشان را از صدایشان فهمید، موسیقی متنی بس عالی بر روی این تصاویر زیبا بود.

هوا هنوز ته مانده ای از زمستان به همراه داشت و کمی سرد بود، ولی بودن آفتاب عالم تاب، که مردانه می تابید امیدی بود که می شد به آن متوسل گشت و روزی خوب را متصور شد. چندین بار این مسیر را آمده ام و تقریباً آن را می شناسم. در آخرین پیچش شیبی نفس گیر دارد که با گذر از آن سواد شانه وین ظاهر می شود. چشمه ای مهربان هم درست بالای شیب هست که رهگذرانی را که به خاطر گذر از این مسیر صعب تشنه هستند را سیراب کند.

وقتی به «شانه وین» رسیدم، مانند همیشه سکوتش واقعاً مسحور کننده بود. همیشه این مکان را دوست داشتم و هر وقت فرصتی می یافتم به اینجا می آمدم. چندین بار هم مستقیم از مدرسه به اینجا آمده بودم و غروب با چشمانی و ذهنی سیر ولی شکمی گرسنه و تشنه به خانه برگشته بودم. با کمی جستجو در زیر کوه بزرگ بوقوتو دره ای را که از آن بالا دیده بودم را یافتم. سلامی عرض کردم و به ایشان گفتم که گفته بودم که خدمت خواهم رسید. البته برای اینکه به بوقوتو هم بر نخورد سلام قرایی هم خدمت ایشان کردم و از هیبتش تعریف کردم که واقعاً سترگ و  ستودنی است.

وارد دره شدم، درختانش با شانه وین کمی فرق داشت، بسیار تنومندتر و بلندتر بود، احساس می کردم برای اینکه بتوانند در این دره زندگی کنند یا زنده بمانند اینقدر قدرتمند و با هیبت شده اند. مسیری را نمی یافتم تا کمی کار برایم ساده تر شود. مجبور بودم از میان این غولان ترسناک عبور کنم. هرچه جلو تر می رفتم دره تنگ تر می شد و ارتفاع و قطر درختان بیشتر. ضمناً شیب هم چنان زیاد شده بود که بیشتر سُر می خوردم تا اینکه راه بروم.

در بیشتر دره های اطراف که کم و بیش به آنها سر زده بودم،  درست در وسط آن رودخانه ای بود که با شیبی ملایم به سمت پایین می رفت. و همان بهترین راهنما برای رفتن و بازگشتن بود. ولی این دره رودخانه ای نداشت، آنقدر دیواره های دره به هم نزدیک شده بودند که احساس می کردم در حال پرس شدن بین آن ها هستم. هوا هم تاریک شده بود و هیچ خبری از آفتاب نبود. امروز تنها امید من همان آفتاب بود که ندیدنش تزلزلی وصف ناپذیر در جان من انداخت.

احساس می کردم در این دره همه چیز متوقف شده است. سکون و ایستایی را می شد حتی در درختانش هم دید. انگار سالهاست با همین هیبت اینجا ایستاده اند و هیچ بنی بشری را ندیده اند. به سلام هایم هم هیچ التفاتی نمی کردند، پیش خودم گفتم کمی دوستانه رفتار کنم، شاید وضعیت بهتر شود. به یکی از همین درختان عظیم نزدیک شدم و به پهلویش زدم و گفتم چطوری برادر؟ خسته نباشی از سالها ایستادن. خدا قوت. نگاهش از تعجب به ترس بدل شد و فکر کرد می خواهم آسیبی به او بزنم. لبخندی زدم و گفتم من از آن انسانهایی که شما از آنها می ترسید نیستم. زیاد خطرناک نیستم. ولی خداییش شما و این دره تان بسیار عجیب و غریب و خطرناک هستید.

هر چه می رفتم به انتهای دره نمی رسیدم. وقتی سعی می کردم به دوردستها نگاهی بیندازم تا تخمینی از مسافت یا عمق داشته باشم، این درختان تنومند همچون سدی در برابر دیدگانم ظاهر می شدند. نمی دانم چرا به فکر بینهایت افتادم. همیشه از این واژه می ترسم و هر وقت به آن فکر می کنم درونم می لرزد. حال که تنها در دره ای عجیب هستم،  این فکر به ذهنم آمده و اوضاعم را تا حدی به هم ریخته است. وقتی به بالای دره هم نگاه کردم تا ببینم چقدر آمده ام باز هم چیزی ندیدم، و دیگر ترس بود که به سراغم آمده بود.

چقدر بی گدار به آب زده بودم. هیچکس از آمدنم به اینجا مطلع نبود و اگر بلایی در این دره مخوف بر سرم می آمد، تا روزها که نه!، ماهها و شاید هم سالها هیچ کس حتی پیکر بی جان مرا نیز نمی توانست پیدا کند. احتمالاً اگر خوراک جانوران نمی شدم، تجزیه می شدم و خوراک این درختان هولناک می شدم. ایستادم و چند نفس عمیق کشیدم و به ساعت نگاه کردم. ساعت یازده بود، همین برایم قوت قلبی شد که هنوز وقت زیاد دارم. پس بهتر است برگردم. هر طور شده با چنگ و دندان خودم را به بالای دره و شانه وین می رسانم.

بالا رفتن در این دره بسیار بسیار دشوار بود. شیب تند و نبودن مسیری مشخص کار را بسیار دشوار می کرد. هنوز چند قدمی بالا نرفته بودم که صدای خش خشی را از بالاتر شنیدم. چه می توانست باشد؟ این درختان سترگ هم که نمی گذاشتند چیزی ببینم. صدا بیشتر و نزدیک تر می شد. چیزی نمی دیدم ولی حسی کاملاً غریزی به من فرمان داد به سمت پایین که راحت تر است فرار کنم.

از بین درختان به شکل مارپیچ به سمت پایین به راه افتادم. دیگر عضلاتم در اختیارم نبودند و هرچه می گذشت سرعتم بیشتر می شد. در این شیب تند اگر سرعتم از این بیشتر می شد، همچون قطاری افسار گسیخته می شدم که از ریل خارج شده است. برای اینکه به آن وضعیت دچار نشوم. یکی از درختان بزرگ را هدف گرفتم و با کمی دقت خودم را به آن کوفتم. خزه هایش نگذاشت زیاد درد بکشم ولی چهره عصبانی درخت را نمی دانستم چگونه پاسخ دهم. دیگر صدایی نمی شنیدم و همین خیالم را راحت کرد. درست است نمی دانستم چه بود ولی این فرار هم دست من نبود. کاملاً  اسیر سیستم عصبی پاراسمپاتیک بودم.

از دست صدا خلاص شده بودم ولی در مصیبتی بزرگ تر گیر افتاده بودم. این دره چرا تمام نمی شود. اصلاً من کجا هستم؟ چرا هیچ نشانی از آدمیت در اینجا نیست. چقدر اینجا بکر و دست نخورده است. ترسی که بر من غالب شده بود نگذاشت تا از این بکری خوشحال شوم. واقعاً چرا هرجا انسان پا می گذارد، خرابی به بار می آورد. طبیعت میلیونها سال با نظام خودش در حال زندگی است. ما در عرض چند سال این گنجینه بی بدیل را به تلی از مخروبه بدل می کنیم.

دیگر نه جانی داشتم که بهراسم و نه توانی که بلرزم. مانده بودم تنها در مکانی بعید و عجیب. در اوج ناامیدی صدای تراکتوری که با زحمت بسیار داشت می رفت به گوشم رسید. در سکوت محض که موسیقی زیبای طبیعت است همیشه این صداها آزارم می داد، به نظرم هارمونی طبیعت را به هم می ریخت. ولی حالا داستان فرق می کند، صدایش چنان برایم دلنشین بود که غیر قابل وصف است.

کمی که به پایین تر رفتم، این دره که برایم حکم بینهایت داشت ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای پایان یافت. با دیدن جاده ای بسیار باریک که درست مقابلم بود، و از انتهای این دره عجیب می گذشت، احساس می کردم قلبم تازه به تپش افتاده است. احساس گرمی می کردم. تراکتوری را که صدایش را شنیده بودم هنوز نرسیده بود و داشت با زحمت و مشقت بسیار، بالا می آمد. منتظرش ماندم تا این موجود نجات بخش مرا از این مهلکه نجات دهد.

سه تا پیرمرد روی تراکتور نشسته بودند و هر سه با دیدن من متعجب شدند. تراکتور متوقف شد و با اشاره آنها من هم سوار شدم و روی سپر بزرگ چرخ عقب نشستم. به نظرم بهترین وسیله نقلیه در دنیا تراکتور است. بعد از سلام و احوال پرسی، از من جویا شدند که هستم و اینجا چه می کنم؟ وقتی گفتم دبیر هستم و از وامنان آمده ام. با مکثی طولانی به هم نگاه کردند و بعد ناگهانی هر سه با تمام قوا به من تاختند که چرا تنها هستم و حتی هیچ وسیله دفاعی هم ندارم.

فرصت نمی دادند که جواب دهم و مسلسل وار مرا مورد عنایت قرار می دادند. آنقدر سرم داد کشیدند که واقعاً عصبانی شدم. ناگهان گفتم مگر من چه کار خطایی انجام داده ام که این طور بر من می تازید. دزدی کرده ام یا کسی را زده ام؟ من بی پناه بعد از این همه پیاده روی و ترس و وحشت به شما پناه آورده ام و حالا شما اینگونه با من رفتار می کنید. نگاه دارید که می خواهم پیاده شوم.

منتظر برخورد بهتری بودم ولی اوضاع زیاد تغییر نکرد و اصلاً به حرف هایم توجه نکردند، تنها اتفاق مثبت این بود که ساکت شدند و همچنان به  راهشان ادامه دادند. جرات نمی کردم بپرسم کجا می روید. چنان اخمهایشان در هم بود که انگار مجرم گرفته اند. حدود یک ربعی بود که سکوت حکم فرما بود. کمی که آرام تر شدند با لحنی ملایم تر گفتند که کار بسیار خطرناکی انجام داده ام. در این منطقه تنها رفتن جایز نیست. حرفشان را تایید کردم و گفتم به حساب جوانی و جاهلی من بگذارید.

نگران بازگشت بودم، پرسیدم کجا می رویم؟ آقای راننده گفت: به چمانی می رویم. امشب را میهمان ما باش و فردا صبح از همان سمت شانه وین به وامنان بازگرد. تا گفتند چمانی گل از گلم شکفت، چون آنجا را بلد بودم و قبلاً رفته بودم، داستان آن ناهار و مرغ و پذیرایی مهربانانه. خوشبختانه از چمانی تا شانه وین و وامنان مسیری مال رو و مشخص دارد.

ساعت دو به چمانی رسیدیم. هرچه اصرار کردند نرفتم. و گفتم راه را می دانم و سریع خود را به وامنان می رسانم. با اکراه راضی شدند. فقط تکه نانی برایم آوردند تا حداقل چیزی برای خوردن داشته باشم. البته نان که نبود، بیشتر شبیه یک کیک بسیار زیبا بود. عطرش همانجا مرا گرفت. یک تکه جدا کردم و وقتی در دهانم گذاشتم در همان دم ذوب شد و مزه اش کل وجودم را گرفت.

وقتی می خواستم خداحافظی کنم، یکی از آن سه پیرمرد به نزدیک من آمد و گفت وقتی درون دره «زو» بودی چیزی هم دیدی؟ آنجا فهمیدم نام این دره «زو» است. گفتم چیزی ندیدم ولی صدایی شنیدم که بسیار ترسیدم و فرار کردم. به پشتم زد و گفت کار خوبی کردی. از این سوالش چیزی دستگیرم نشد، ولی چون برای بازگشت عجله داشتم زیاد پیگیر نشدم.

وقتی از روستا فاصله گرفتم و به بالای یال اصلی رسیدم و شانه وین را دیدم خیالم راحت شد. نشستم و کنسرو لوبیا را باز کردم با آن نان بسیار لذیذی که به من داده بودند، ناهار جانانه ای خوردم. آنقدر اتفاقات عجیب و غریب برایم رخ داده بود که اصلاً فرصت نکرده بودم احساس گرسنگی کنم. حالا که همه چیز به حالت اولیه برگشته بود، مانند گرسنگان آفریقایی در حال خوردن نان و سر کشیدن قوطی کنسرو بودم.

عصر که به خانه برگشتم. آقا سید که صاحبخانه ما بود، در حال خوراک دادن به گاوها بود. تا مرا دید با تعجب پرسید، از صبح خبری از شما نیست. این بار کجا رفته بودی؟ حتماً باز هم چشمه اجاق یا شانه وین. وقتی قضیه را برای ایشان هم تعریف کردم، او هم مانند آن سه پیرمرد برآشفت و مرا به باد انتقاد گرفت. واقعاً بر من مسجل شد که کار اشتباهی انجام داده ام. آقا سید زودتر از آن سه پیرمرد آرام شد و از من قول خواست از این به بعد هرجا که می خواهم بروم را حتماً به او بگویم تا بداند.

وقتی می خواستم از پله ها بالا بروم سید رو به من کرد و گفت راستی در دره «زو» چیزی ندیدی؟ گفتم نه ولی صدایی شنیدم. برایم جالب بود که ایشان همان سوال آن پیرمرد را از من پرسید. دیگر نمی توانستم جلوی حس کنجکاوی ام را بگیرم. پرسیدم چه طور مگر؟ سید لبخندی زد و گفت آن دره به دره خرس ها مشهور است. آن صدایی هم که شنیده ای حتماً خرس بوده.

آن شب تا صبح چراغ اتاق روشن بود و با وجود خستگی بسیار نتوانستم خواب راحتی داشته باشم!

خودرو ملی

این بار تصمیم گرفتم در رفت و آمدم طرحی نو در اندازم. همیشه از تهران با قطار شب رو راه می افتادم و صبح زود می رسیدم گرگان. در ضلع غربی میدان شهرداری یک بستنی فروشی بود که صبح ها فرنی می فروخت، یک پیاله فرنی داغ با نصف نان قلاچ در آن هوای سرد واقعاً می چسبید. همین برای کل روزم که می بایست به نراب برسم کفایت می کرد. با مینی بوس ها حدود ساعت نه تا ده به آزادشهر می رسیدم و تا ساعت یازده و نیم که با مدیر مدرسه نراب قرار داشتم، در خیابان ها پرسه می زدم. خوشبختانه آقای مدیر پراید داشت. برای بازگشت هم بعد از دوهفته خودم را با هزار بدبختی به گرگان می رساندم و با همان قطار شب رو به تهران بازمی گشتم.

این طرح نو زمانی به فکرم خطور کرد که در ایستگاه راه آهن تهران چشمم به برنامه حرکت قطارها افتاد. قطاری از تهران ساعت پنج و نیم صبح حرکت می کند و ساعت یازده به شاهرود می رسد. قطاری محلی که مقصد آن شاهرود است و از آنجا اندکی هم جلوتر نمی رود. پس اگر شنبه ساعت یازده به شاهرود برسم و بتوانم تا ساعت دوازده تا دوازده و نیم خودم را به تیل آباد برسانم، می توانم با آقای مدیر تا نراب بروم.

اصل مهم در این طرح  تنظیم زمان بود. مسئله اول رسیدن به موقع قطار به شاهرود است. در این سالها با تاخیرهای بسیار طولانی قطارها مواجه بودم. ولی کمی که بررسی کردم، فهمیدم خط مشهد کمتر تاخیر دارد، زیرا کل مسیر دوخطه است و نیازی به طلاقی نیست. مسئله دوم رسیدن به تیل آباد حدود ساعت دوازده و نیم بود. امیدوار بودم برسم، زیرا مسیر شاهرود تا گردنه خوش ییلاق کفی است و از آنجا هم تا تیل آباد سرازیر. پس اگر کمی شانس یاری ام کند می توانم این طرح نو را عملی کنم و اگر جواب داد زین پس اینگونه از تهران به نراب تردد کنم.

صبح ساعت چهار از خانه بیرون زدم، مادرم با نگاهی غمبار و پر از نگرانی بدرقه ام کرد، نگاهی که هیچ گاه مرا آسوده نمی گذاشت، ای کاش می شد به خاطر مادرم هم شده به جایی نزدیکتر جهت خدمت می آمدم. از خانه ما تا چهار راه تهران پارس راه بسیار بود، پیاده نمی شد رفت ولی در این ساعت وسیله هم نبود. خیابان جشنواره را به سمت جنوب رفتم تا حداقل به خیابان دماوند برسم و از آن طرف به سمت چهار راه تهرانپارس بروم. خدا را شکر پاکبانی که سوار بر موتور بود به پستم خورد و مرا با مهربانی به آنجا برد.

بهترین مسیر در این زمان که هیچ واحدی نبود، سه راه افسریه و میدان بهمن و بعد راه آهن بود، خدا را شکر تا سه راه افسریه و از آنجا هم تا میدان بهمن یا همان کشتارگاه سابق خیلی راحت ماشین گیر آوردم، سواری ها مانند روز در نوبت ایستاده بودند. ضمناً خبری از ترافیک نبود و ماشین ها با حداکثر سرعت می رفتند. ولی از میدان بهمن را تا راه آهن مجبور شدم پیاده بروم، البته مسیرش کوتاه بود و حدود ساعت پنج و ربع به ایستگاه راه آهن رسیدم. همیشه ایستگاه را مملو از مسافر می دیدم ولی حالا سوت  و کور بود.

 وقتی به سکوی مورد نظر رسیدم، قطاری در آنطرف سکو همزمان با من رسید و آرام گرفت. خستگی را می شد از صدا و چهره سیه چرده لکوموتیوش فهمید. وقتی به تابلو آن نگریستم شعفی جانانه به من دست داد. قطار گرگان به تهران بود. به این رفیق قدیمی ام سلامی کردم و خسته نباشید جانانه ای گفتم و بعد از کلی چاق سلامتی به پهلویش زدم و گفتم حق داری خسته باشی، سه خط طلا را پشت سرگذاشته ای. البته این را بدان که هر قطاری لیاقت ندارد که در آن خط باشد. پس بدان جایگاهت بسیار والاست. با بخار بسیاری که از خودش متصاعد کرد، تشکری کرد و من هم خداحافظی کردم و سوار قطار شاهرود شدم.

این قطار اتوبوسی بود و کلاً با آن قطارهای کوپه ای که من با آن مسافرت می کردم متفاوت بود. نصف صندلی ها رو به مقابل و نصف دیگر آنها رو به پشت بود. این چیدمان در نگاه اول برایم عجیب بود ولی وقتی کمی فکر کردم، به این نوع چیدمان حق دادم. زیرا همه ایستگاه ها مانند گرگان مسیر دایره ای ندارند که کل قطار جهتش را برگرداند. معمولاً دیزل را جدا می کنند و در سینی دوار که آنهم در بعضی ایستگاه ها است جهتش را عوض می کنند و به سمت دیگر قطار می بندند. پس این واگن ها می بایست هر دو طرف را مد نظر داشته باشند.

قطار به راه افتاد و در همین شروع، خودی نشان داد، سرعتش خوب بود، اصلاً با قطار گرگان قابل مقایسه نبود. همین امیدوارم کرد که به موقع به شاهرود برسم. خط گرگان و خط مشهد از تهران تا گرمسار مشترک هستند. در این ایستگاه مسیر دو شعبه می شود، یکی به سمت ایستگاه بن کوه و مسیر شمال می رود و دیگری هم به سمت ایستگاه یاتری و مسیر مشهد می رود. من تا به حال مسیر مشهد را با قطار طی نکرده بودم.

از همان زمانی که از گرمسار خارج شدیم من فقط بیرون را نگاه می کردم. واقعاً گذر از میان بیابان زیبایی های خاص خودش را دارد. خوبی مسیر قطار این است که بکرتر است و در اطراف آن کمتر سازه های بیقواره مشاهده می شود. وقتی از شهر خارج می شود یا از دل مزارع می گذرد یا از کنار باغ ها، اینجا هم از دل کویر می گذرد. من که چشمانم با دیدن کوه ها و تپه ها لذت می بَرَد، حال با دیدن این کویر هم حظی وافر می بُرد.

چنان غرق دیدن بیرون بودم که ساعت را فراموش کردم. گرسنگی بود که به من فهماند چند ساعتی گذشته است. مادرم دو تا ساندویچ نان و پنیر و گردو، آن هم با لواش برایم گذاشته بود. آنقدر استوانه اش دقیق بود و در کیسه فریزر کاملاً بسته بندی شده بود که دلم نمی آمد آن را بخورم. تنها مشکلم نبود چای بود، چاره ای نبود و گرسنگی امانم را بریده بود. پیش خود گفتم ای کاش این قطار هم مانند همه قطارها بوفه و چای داشت.

می خواستم اولین گاز را بر این ساندویچ زیبا و خوشمزه بزنم که صدایی در واگن طنین انداز شد، هر که چای می خواهد بگوید. باورم نمی شد، دو نفر که یکی کلی لیوان یک بار مصرف کاغذی و یک کتری بزرگ در دست داشت به همراه فرد دیگری که پلاستیکی پر از چای نپتون و قندهای بسته بندی شده مخصوص راه آهن که از کودکی آنها را می شناسم، داشت وارد واگن ما شدند. بهت مرا فرا گرفته بود و در دل می گفتم ای کاش چیز بهتری آرزو می کردم.

به جای یک بسته دوتایی قند حبه، دو بسته دوتایی گرفتم و چای را به غایت شیرین ساختم. سرعت بالای قطار و لرزش کمش نشان از سلامت ریل ها و تراورس ها می داد. به همین خاطر لیوان چای که در روی میز تاشو مقابلم گذاشته بودم، اصلاً نمی ریخت. دیدن صحرایی لم یزرع ولی زیبا و خوردن نان و پنیر و گردویی به شدت لذیذ و چای شیرینی داغ همه چیز را برای داشتن یک حس خوب مهیا کرده بود. ساندویچ اول به پایان رسید و به سراغ دومی رفتم.

چشمانم از قاب های زیبای کویری تغذیه می کرد و درونم هم از این ساندویچ خوشمزه. در حال نوشیدن چای بودم که ناگاه صحنه مقابل تاریک شد و تکانی شدید قطار را به لرزه انداخت و بعد از چند ثانیه همه چیز به حالت اولش برگشت. شوکه شده بودم و این ضربه  ناگهانی باعث شده بود مقداری از چای به روی لباسم بریزد. اول نفهمیدم چه بود ولی در  بار دومی که اتفاق افتاد فهمیدم قطار دیگری است که در خلاف جهت ما حرکت می کند . به خاطر سرعت بالا هر دو قطار و جهت عکس هم، این اتفاق با این شتاب رخ می دهد.

فکر می کردم از گرمسار تا شاهرود فقط سه چهار تا ایستگاه باشد. سمنان و دامغان و دو تا ایستگاه کوچک دیگر، ولی وقتی شمردم از گرمسار تا شاهرود دقیقاً هفده ایستگاه بود. سرعت قطار خوب بود ولی بنده خدا تا کمی دور می گرفت یا باید سرعتش را کم می کرد که فقط میله عبور را بگیرد یا کاملاً توقف می کرد. همین موارد کمی مضطربم کرد که شاید دیر به شاهرود برسم.

ساعت یک ربع به یازده در ایستگاه شاهرود بودم. واقعاً این قطار با این همه توقف خیلی خوب آمد. فکر می کنم اگر توقف ها نبود یک ساعت زودتر می رسید. همان مقابل ایستگاه یک تاکسی گرفتم و سریع خودم را به سرچشمه رساندم. از مینی بوس خبری نبود ولی یک سمند زرد که رنگ و رویش نشان می داد کاملاً نو است ایستاده بود. تا خواستم چیزی بگویم، راننده آن که مقابل صندوق عقب ماشین ایستاده بود گفت سریع سوار شو که نیم ساعت معطل شماییم.

وقتی به راه افتاد اصلاً باورم نمی شد که همه چیز طبق برنامه ام در حال اجرا است. با این وضعیت زودتر از دوازده و نیم به تیل آباد خواهم رسید، و همین بسیار آرامم کرد. باز شروع کردم به دیدن مناظر زیبا اطراف. در همین سه چهار روز که به خانه رفته بودم، دلم برای این کوه ها و برفهایشان تنگ شده بود. از دور سلامی خدمتشان عرض کردم و منتظر خوش آمدگویی آنها بودم.

راننده و نفر جلویی داشتند در مورد ماشین سمند صحبت می کردند. آقای راننده گفت ماشین را حدود دو ماهی است خریده است. صفر است و از کمپانی گرفته است. با آب و تاب بسیار داشت از مزایایش تعریف می کرد . البته من کمتر سوار سمند شده بودم. ولی سه نفری که در عقب نشسته بودیم خیلی راحت بودیم. ضمناً حرکت ماشین هم نرم بود، تنها ایرادش این بود که صدای موتور زیاد به درون ماشین می آمد. در میان بحثشان نفر جلویی گفت من شنیده ام که اگر سرعت سمند به نزدیک 200 کیلومتر بر ساعت برسد، صدایی پخش می شود که می گوید: این است خودروی ملی.

راننده در سکوتی معنی دار فرو رفت و بعد از چند دقیقه فقط گفت محکم بنشینید. پایش را گذاشت روی گاز و در مسیر تقریباً مستقیم پیش رو سرعت ماشین را به صورت سرسام آوری زیاد کرد. تمام اجزای ماشین در حال لرزیدن بود. وقتی از شیشه کناری به بیرون نگاه می کردم همه چیز مانند برق و باد از مقابل دیدگانم می گذشت. من که وسط نشسته بودم جایی را برای گرفتن نداشتم. ترس عجیبی بر من غالب شد. به زحمت نگاهی به سرعت سنج ماشین انداختم، 160 بود و هنوز مانده بود تا برسد به 200.

همه در ماشین ساکت بودند و منتظر بودند تا نتیجه این آزمایش را ببیند، وقتی از یک ناهمواری جاده عبور کردیم من کاملاً حس تعلیق در هوا را حس کردم. آنقدر ماشین می لرزید که نمی توانستم سرعت سنج را ببینم، فکر کنم در این مسیر مستقیم، سرعت به نزدیک 200 رسیده بود که راننده با عصبانیت می گفت پس چرا نمی گوید خودرو ملی! از هیچکس و مخصوصاً همان آقای جلویی که این موضوع را مطرح کرده بود، صدایی برنمی خواست.

نمی دانم چند ثانیه با این حداکثر سرعت در حرکت بودیم، در نهایت آقای راننده پایش را از روی پدال گاز برداشت و  گفت اینهمه به ماشین فشار آوردم و آخرش هیچ.گفتم: آخر کجای دنیا خودرو ساز راننده را تشویق می کند که با سرعت بالا رانندگی کند. در کشور ما که سالانه هزاران نفر در سوانح رانندگی جان می دهند آیا این کار معقول است؟ بیشترین سرعت در آزاد راه ها است که حداکثر 120 کیلومتر در ساعت است. در آینه اخم آلود نگاهم کرد و گفت: این را زودتر می گفتی تا ما خام این آقای بغل دستی نشویم.

البته در دلم تا حدی هم خرسند بودم چون این سرعت مرا زودتر به تیل آباد می رساند و احتمال رسیدن به ماشین آقای مدیر را زیادتر می کرد. ولی خدایی اش ترسیده بودم، اگر کوچکترین انحرافی در فرمان ایجاد می شد یا سنگی زیر چرخ می رفت، می بایست ما را با انبر از لای آهن پاره ها جدا کنند.

به بالای گردنه که رسیدیم درست کنار راهدارخانه ماشین پلیسی ایستاده بود. سریع سربازی از آن پیاده شد و علامت ایست را جلوی ماشین ما گرفت. راننده لبخندی زد و گفت نگران نباشید،  مدارکم کامل است و هیچ مشکلی نیست. پیاده شد و رفت به سمت ماشین پلیس، از دور که نگاه می کردم تغییر حالت راننده کاملاً مشهود بود. فقط داشت انکار می کرد و سر و دستش را به سمت بالا پرتاب می کرد. افسر هم از داخل ماشین تکان نمی خورد و داشت می نوشت.

بعد از مدتی راننده بازگشت و رو به ما چهار نفر کرد و گفت پیاده شوید که کارمان گیر است. وقتی پیاده شدم نزدیک بود باد مرا ببرد. سرما هم ناگهان به درونم نفوذ کرد و بی اختیار شروع کردم به لرزیدن. وقتی همه پیاده شدیم آقای راننده رفت سراغ نفر جلویی و با خشم بسیار گفت: این هم نتیجه خودرو ملی، علاوه بر جریمه خودرو هم توقیف شد. نمی دانم کجای جاده ماشین پلیس بوده که وضعیت ما را به این جا مخابره کرده و حالا باید کلی دردسر بکشیم.

سه مسافر دیگر به کنار ماشین پلیس رفتند و شروع کردند به عجز و لابه که ما مسافر هستیم و کار داریم و … صدای افسر درون ماشین را شنیدم که می گفت: نرسیدن به کارتان بهتر است از مردن. همینجا باشید تا با ماشین های گذری راهیتان کنم. این ماشین باید به پارکینگ برود. سرعت غیر مجاز آن هم در مسیر دوبانده، در آزاد راه ها حداکثر سرعت 120 کیلومتر بر ساعت است. این ماشین حدود 160 کیلومتر بر ساعت سرعت داشته است. شما که مسافر هستید چرا برای حفظ جانتان هم که شده اعتراض نکردید.

یک ربعی گذشت و هیچ خبری از ماشین نبود، چند تا بونکر رد شدند که آنها هم همه پر بودند. رسیدن به تیل آباد در زمان مقرر دیگر امکان نداشت. حداقل امیدمان این پلیس ها بودند تا برایمان ماشین جور کنند که بیسیم شان به صدا درآمد و گزارش تصادفی به آنها دادند و سریع سوار ماشین شدند و به سمت شاهرود رفتند. ساعت دوازده ظهر بود و ما همچنان کنار راهدارخانه منتظر ماشین بودیم.

یک تریلی آمد و همان مسافر جلو نشین که با بیان کردن آن مورد بی پایه و اساس ما را به این روز انداخته بود سریع سوار شد و رفت. یک ربع بعد یک سواری آمد که فقط دو نفر جا داشت و دو مسافر دیگر را که با هم بودند را سوار کرد و رفت، و من ماندم تنهای تنها در برابر بادی سهمگین و سرمایی جانکاه آن هم در ارتفاعی بسیار بلند، وامنان و کاشیدار و نراب در دوردست ها نمایان بودند. وقتی مقصد را می دیدم و وسیله ای برای رفتن به آنجا نداشتم اعصابم به هم می ریخت. تدریس امروز در نراب را از دست دادم. حداقل ای کاش ماشینی بیاید و زودتر به وامنان و خانه برسم که بسیار خسته ام.

ساعت یک شده بود که سمندی مقابلم توقف کرد. راننده اش پیرمردی بود با موهایی کاملاً سپید. اشاره ام کرد که سوار شوم. اکراه داشتم دوباره سوار این خودرو ملی شوم ولی امکان ماندن نبود. پیرمرد با توجه به سن بالایش خیلی خوب و با سرعت مطمئنه رانندگی می کرد. او هم می گفت ماشین را تازه گرفته است. وقتی داستان سمند قبلی را برایش تعریف کردم، آهی کشید و گفت این مردم هیچ وقت درست نمی شوند. ساعت یک و نیم مقابل جاده وامنان کاشیدار در تیل آباد پیاده شدم.

تازه رسیدم به اصل مشکل، مگر در این زمان ماشینی هست که سمت روستا برود. می بایست ساعت ها معطل می ماندم تا مینی بوس های روستا برسند و این جاده خاکی را تا وامنان سرپا طی کنم. همین فکر خستگی ام را چند برابر می کرد. به پمپ بنزین تیل آباد رفتم و آبی به سر و صورت زدم و به نمازخانه رفتم تا حداقل چند دقیقه ای پایم را دراز کنم و بخشی از این خستگی ام برطرف شود.

ساعت چهار شده بود و از شانس بد من هیچ کدام از مینی بوس های روستا هنوز نرسیده بودند.کنار جاده قدم می زدم و به این اوضاع اسف بارم فکر می کردم که روی سرم احساس سرما کردم، وقتی به آسمان نگاه کردم دانه های برف بودند که رقص کنان به سمت زمین می آمدند. و این رقص و موسیقی برف، سمفونی مصیبت های مرا کامل کرد.

در این اوضاع آشفته ناگاه چشمم به پراید آقای مدیر افتاد، او در حال بازگشت از مدرسه بود. هم من از دیدن او در این زمان تعجب کردم، هم او با دیدن من در این مکان متعجب شد. آقای مدیر پیاده شد و وقتی مرا با آن اوضاع و احوال در اوج خستگی دید، فقط گفت سوار شو بریم آزادشهر خانه ما، فردا خودم می رسانمت.

نگاهی در اوج نا امید به ایشان انداختم و گفتم فردا وامنان نوبت صبح هستم و نمی توانم خودم را برسانم. ممنون، منتظر می مانم تا مینی بوس های روستا برسند. بسیار اصرار کرد ولی اصلاً حوصله رفتن تا آزادشهر و دوباره برگشتن را نداشتم. حاضر بودم سرپا تا وامنان بروم ولی دیگر در این جاده ها نباشم. او رفت و بعد از چند دقیقه مینی بوس قهوه ای رنگ حاج منصور رسید. راهرو هم پر بود، واقعاً به التماس افتادم که مرا سوار کند.

لبخند مهربانانه ای زد و گفت بیا کنار خودم بنشین. مابین حاجی و در، که نیمی از بدنم در هوا معلق بود تا وامنان رفتم. وقتی به خانه رسیدم فقط تکه نانی خوردم و خوابیدم. در خواب دیدم که باز هم سوار سمند هستم و صدایی نخراشیده گفت: این است خودرو ملی. من هم گفتم: این است طرح نو من!

دره پنج شیر

ساعت دوازده ظهر که به نراب رسیدم، خورشید همچنان در وسط آسمان بود، نوری که می تابید آنچنان که باید و شاید گرما بخش نبود، ولی خدا خیرش دهد که باعث شد از پیاده روی در مسیر میانبر وامنان به نراب کلی حظ ببرم. همه چیز در زیر برف ها مدفون بودند و سپیدی همه جا را پوشانده بود. این برف مربوط به چند روز پیش بود ولی به خاطر برودت هوا هنوز بخش عمده ای از آن آب نشده بود.

راه رفتن روی برف و دیدن مناظر زمستانی در زیر این آفتاب چنان مرا مدهوش خود کرده بود که دوست نداشتم به مدرسه برسم، در دل افسوس می خوردم که ای کاش کلاس نداشتم و تا روستای گلستان و حتی تا حدی بالای کوه بوقوتو می رفتم، این هوا و این مناظر زیبا که در زیر نور آفتاب می درخشیدند را نباید از دست می دادم. ولی حیف که شش ساعت تمام آنهم نه امتحان و حل تمرین، تدریس دارم و می بایست به کلاس می رسیدم و برای آنجا هم انرژی ذخیره می کردم.

زنگ اول تا وارد کلاس شدم ناگهان هوا تاریک شد، کلاً ابرهای این منطقه برای رسیدن به مقصد و انجام امور محوله بسیار شتاب دارند. در طرفه العینی می رسند و بعد از اینکه کارشان تمام شد، ناگهان ناپدید می شوند. از پنجره نگاهی به آنها انداختم و تشکری کردم که در زمانی که من پیاده در مسیر بودم به بالای سر من نیامدند و گذاشتند با آرامش به مدرسه برسم. این از معدود دفعاتی است که با من همکاری کردند، و همین کمی شک برانگیز بود.

هوا آنچنان سرد شده بود که دمای داخل کلاس با بیرون تفاوت چندانی نداشت. تنها بخاری داخل کلاس که چکه ای بود را یکسره کردم، صدایش بلند بود ولی گرمایی نداشت و همه در حال لرزیدن بودیم. بیرون هم باریدن برف شروع شده بود. به نظرم در این میلیاردها دانه برفی که بر زمین می نشست حتی یک دانه هم آب نمی شد و  به صورتی باور نکردنی ارتفاع برف های نشسته به صورت تصاعدی بیشتر می شد.

همیشه باریدن برف را دوست دارم ولی حالا کمی نگران شدم، حدود ساعت پنج عصر که هوا رو به تاریکی است می بایست به وامنان بازمی گشتم، در این برف سنگین و تاریکی هوا کمی کار برایم مشکل می شد. در همین افکار بودم که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. و دانه های برف را که با رقصی کاملاً ملایم و آرام داشتند شادمانه بر زمین فرود می آمدند را چنان با تازیانه به این طرف آن طرف پرتاب می کرد که می شد صدای جیغ و ونگشان را در بین زوزه باد شنید.

وقتی از مدرسه بیرون آمدم، کولاک برف بیداد می کرد. هوا ی گرگ و میش غروب بود و تاریکی آرام آرام داشت می رسید. نمی دانم چرا مسیر میانبر را انتخاب کردم، شاید ناخودآگاهم چنین تصور کرده بود که در این مسیر کوتاه زودتر می شود از این مخمصه نجات پیدا کرد. البته از این مسیر حداقل تا نزدیکی ها وامنان را می شد در هوای نیمه تاریک رفت. مانند همیشه پیاده بودم و تنها و مقابلم مسیری در حدود پنج کیلومتر و گذری صعب از درهای عمیق. دره ای  که چند ساعت پیش دل انگیز بود، با این شرایط وهم انگیز شده بود.

برای رسیدن به انتهای دره دو راه در پیش داشتم، یا باید یال روبرویم را تا انتها می رفتم و به رودخانه می رسیدم و یا می بایست مسیر با شیب تندی که از کنار یال پایین می رفت را انتخاب می کردم. در روزهای آفتابی و زمین خشک، مسیر دوم را با هزار زحمت و بدبختی پایین می رفتم. در این شرایط که همه جا یخ زده است،  اگر پایم را در ابتدای آن مسیر می گذاشتم با سرعتی همچون نور تا ته دره را سُر می خوردم و حتی اگر در طول مسیر به درخت یا صخره ای نمی خوردم، در انتهای دره، در برخورد به سنگ های رودخانه، به طور حتم متلاشی می شدم. پس همان مسیر طولانی تر و کم شیب تر را انتخاب کردم.

به عمیق ترین نقطه دره که رسیدم، کولاک شدیدتر شده بود. آسمان هم تقریباً تاریک شد. در این هوای گرگ و میش امیدم به سپیدی های برف بود که تا حدی مسیر را مشخص کنند، ولی این کولاک نمی گذاشت حتی چند متری مقابلم را ببینم. در این اوضاع نابسامان که چشمم به زور قادر به دیدن بود، دانه های برف هم مانند سوزن به پوست صورتم ضربه می زدند. انگار در اینجا همه چیز با من سر جنگ دارد.

هر چقدر التماسشان می کردم که کمی آرامتر، اصلاً به من توجه نمی کردند. حتی گفتم اگر می شود از جهتی دیگر بوزید تا حداقل صورتم در امان باشد. انگار نه انگار که یک نفر تنها در میانشان گیر افتاده و نیاز به کمک دارد. یخ زدن گونه ها را آرام آرام داشتم احساس می کردم . نمی دانم چرا هوای این منطقه هیچ وقت هوای مرا ندارد. بیشتر اوقات مرا در سختی و تعب می اندازد. حالا فهمیدم که ظهر مهلتی به من داده بودند تا به نراب برسم و حالا ماموریت اصلی شان را انجام دهند. شک به مهربانی شان درست بود!

ترس به سراغم آمد، نه از تاریکی و تنهایی و این برف و کولاک و …، که در این چند ساله با اینگونه رفتارهایشان تا حدی کنار آمده ام. حس عجیبی به من می گوید این سختگیری های شان هم از روی محبتشان است و شاید سال ها بعد اصل این محبت را درک کنم! از این می ترسیدم که نکند جایی سُر بخورم و پای چپم که قبلاً پیچ خورده بود دوباره بلغزد و همینجا زمین گیر شوم. این پای ناقص را از طبابت حکیمانه همکاران در آن روز بازی فوتبال به یادگار دارم.

 آهسته داشتم می رفتم که ناگهان در چند متری مقابلم نوری ضعیف دیدم .به هر زحمتی بود چشمانم را تیزتر کردم تا ببینم منبع این نور چیست؟ هنوز در کنکاش بودم که ناگهان چند نفر که کاملاً صورتشان را پوشیده بودند مقابلم  قرار گرفتند. تا خواستم به خودم بجنبم، محاصره ام کردند. به طوری که نه راه پیش داشتم و نه راه پس. وحشتی هولناک بر من غالب شد، به طوری که هیچ حرکتی نمی توانستم بکنم.

چقدر مهدی گفته بود یک چاقوی ضامن دار همراه داشته باش تا در این پیاده روی هایت بین این روستا ها اگر حیوانی و یا چیزی بهت حمله کرد، بتوانی از خودت دفاع کنی. ولی بعدها خودش حرفش را پس گرفت، می گفت آنقدر دست و پا چلفتی هستی که حتی نمی توانی آن را از جیبت بیرون آوری. فرض کنید یک گرگ به این آقا حمله کند. احتمالاً در مقابله با این تهاجم این آقا شروع می کند به گشتن جیب هایش برای پیدا کردن چاقو و مودبانه به آقای گرگ می گوید: چند لحظه ای به من وقت دهید تا چاقو را پیدا کنم و آماده شوم تا در خدمتتان باشم. و گرگ هم که حتماً بسیار مودب است، گوش فرا خواهد داد و برای آماده شدن این آقا منتظر خواهد ماند!  

حدود سی ثانیه فقط به هم نگاه می کردیم و سکوت بین ما بود و هیاهوی باد و کولاک در اطراف ما. هر حرکتی اگر انجام می دادند، من هیچ واکنشی برایش نداشتم. صحنه سخت و تلخی بود، به ذهنم رسید حداقل کیف پولم را به آنها بدهم تا دست از سرم بردارند. هیچ امیدی را متصور نبودم که ناگهان یکی از آنها گفت: آقا اجازه اینجا چه می کنید؟ آنهم این موقع !

بهترین و شیرین ترین « آقا اجازه» ای بود که در کل عمرم شنیدم. چشمانم سویی گرفت و پاهایم قدرتی یافت و درونم شروع کرد به گرم شدن. چه فکر می کردیم و چه شد. در این تاریکی و کولاک شدید، بودن در کنار دانش آموزان برایم از هرچیزی با ارزش تر بود. بعد از سلام و احوال پرسی با تعجب پرسیدم شما این موقع اینجا چه می کنید؟ من نراب کلاس داشتم و حالا در حال بازگشت به وامنان هستم. شما کجا می روید؟

وقتی خودشان را معرفی کردند، فهمیدم چند سال پیش در دوره راهنمایی دانش آموز خود من در نراب بودند، ولی چون آنجا دبیرستان نداشت، مجبور بودند مانند من ولی در خلاف جهت، پیاده به وامنان بیایند تا در دبیرستان تحصیل کنند. واقعاً احسنت دارد این همه همت و تلاش برای ادامه تحصیل آن هم در این شرایط سخت. من دو روز در هفته این مسیر را طی می کنم، فکر می کنم سخت ترین کار دنیا را انجام می دهم .این بچه ها شش روز هفته را در این مسیر هستند.

هر چه در توان داشتم تشویقشان کردم و دست مریزاد به هر پنج نفرشان گفتم. هوا و شرایط جوی زیاد اجازه نمی داد بتوانم احساساتم را به طور کامل بروز دهم. ولی وقتی فهمیدند من سالهاست این مسیر را می روم و می آیم تا در روستای آنها تدریس کنم، در بهت عجیبی فرو رفتند. هدف من با هدف آنها در یک راستا بود، هر دو در امر آموزش و یادگیری گام برمی داشتیم. ولی شکل آن فرق داشت، من می رفتم تا درس را یاد بدهم و آنها می رفتند تا درس را یاد بگیرند.

ایستادن در هوای سرد آنهم در این کولاک دیگر جایز نبود، از تک تکشان خداحافظی کردم تا به مسیرم به سمت وامنان ادامه دهم، ولی در کمال تعجب هر پنج نفری به همراهم آمدند. هر چقدر اصرار کردم، گفتند که مسیر خطرناک است و شما را تا وامنان همراهی خواهیم کرد. پنج نفر با یک فانوس مرا تا وامنان مشایعت کردند، حس غرور داشتم که اینها دانش آموزان من بودند. حس فرماندهی را داشتم که در اوج  تنهایی و گرفتاری، سربازان ورزیده اش به یاری اش آمده اند. چقدر معرفت دارند این بچه های روستا و چقدر در فکر کمک به دیگران هستند.

در راه این اوضاع جوی نمی گذاشت با هم صحبت کنیم. می خواستم در کل مسیر، فقط از آنها تشکر کنم که اینگونه فداکارانه به فکر من هستند و کلی از راه را که آمده بودند را به خاطر من بازگشتند و بعد هم باید دوباره همان راه را به سمت نراب طی کنند. و این کار را هم فقط برای من انجام داده اند. واقعاً این کار از مردانی بزرگ همچون آنها برمی آمد.

وقتی به ابتدای وامنان رسیدیم آنها از من خداحافظی کردند و مجدّداً به سمت نراب به راه افتادند. هرچه در توان داشتم تشکر کردم ولی حیف که این کلام حتی نتوانست بخش کوچکی از این همه بزرگواری آنها را جبران کند. دور شدن آنان در آن کولاک و در آن تاریکی هیچگاه از ذهنم پاک نمی شود. نور فانوسشان را تا جایی که ممکن بود دنبال کردم و بعد به سمت خانه به راه افتادم. برق روستا هم رفته بود و اینجا هم در تاریکی غرق بود، ولی من همه چیز را کاملاً روشن می دیدم.

از آن به بعد نام آن دره را پیش خودم ،«دره پنج شیر» گذاشتم. هرگاه از آنجا می گذرم به یاد این پنج دانش آموز می افتم و برایشان سعادت و موفقیت آرزو می کنم. می دانم شاید در راه ادامه تحصیل نتوانسته باشند به آرزوهای خود برسند، ولی امیدوارم حداقل در زندگی خودشان موفق باشند. افرادی که اینگونه برای رسیدن به هدفشان تلاش می کنند، مستحق پیروزی و موفقیت هستند.

بسیاری از دانش آموزان این منطقه با تمام استعدادی که دارند و تلاش و عزم بسیاری که صرف می کنند، باز هم آنطور که می بایست نمی توانند ادامه تحصیل دهند و به مدارج بالاتر برسند. بُعد مسافت و نبود امکانات و اوضاع نامناسب اقتصادی و … همه دست به دست هم می دهند تا ادامه تحصیل کاری بس سخت و طاقت فرسا باشد. دانش آموزان دختر که این مشکلات برایشان دوچندان است و همیشه حسرت خیلی چیزها بر دلشان می ماند.

هیچ گاه عدالت آموزشی را در دوران کاری ام ندیده ام. چه بسیار دانش آموزان مستعدی که  به خاطر شرایط اقتصادی از تحصیل محروم مانده اند و از آن طرف چقدر دانش آموزان بی استعدادی که به زور کلاس های تقویتی و خصوصی و… به جایگاه هایی که مستحق آن نیستند، رسیده اند. من دانش آموزی داشتم که حساب را می فهمید، ولی حساب های دیگران نگذاشت تا او به این فهمیدم ادامه دهد.

وقتی در شهر می بینم که خانواده ها چه مبالغی را برای کلاس های تقویتی پرداخت می کنند و در آخر هم نمره دانش آموزانشان تغییر چندانی نمی کند، به این فکر می کنم که این بازی ها برای چیست؟ همه چیز برای اینگونه بچه ها مهیا است و هیچ کمبودی هم ندارند، گاهی پول توجیبی آنها از حقوق ما هم بیشتر است. پس کار در جایی دیگر ایراد دارد. اصل موضوع در میان این همه فرعیات گم شده است.

این دره تا آخر عمرم برایم «دره پنج شیر» خواهد ماند، حتی اگر فرسنگ ها از آن فاصله داشته باشم، باز هم همیشه به یادش هستم و این رفتار فداکارانه آن پنج دانش آموز را به هیچ وجه فراموش نخواهم کرد. و آن را الگوی بی بدیل زندگی خود قرار خواهم داد.

 واقعاً بچه های روستا چیز دیگری هستند و تدریس به آنها حال دیگری دارد.

ویدئو

در حال تدریس بودم، صدای ماشین داخل حیاط حواس همه ما را پرت کرد. نگاه همه بچه ها به حیاط بود و هیچ کسی به من توجه نمی کرد. هرچه هم به روی تخته سیاه کوبیدم کسی واکنشی نشان نداد. البته بچه ها حق داشتند، چون در اینجا حتی در جاده هایش هم ماشین به ندرت تردد می کند، چه برسد به اینکه یک ماشین در حیاط مدرسه باشد. حدس می زدم از اداره باشند و آمده اند برای بازدید، سالی یک بار برای خالی نبودن عریضه سری به ما می زدند.

زمان کوتاهی در مدرسه بودند و حتی به کلاس من هم نیامدند و سریع رفتند. این شتاب در آمدن و رفتن اصلاً برایم قابل توجیه نبود. معمولاً می آمدند و به قول معروف گیری می دادند و می رفتند. زنگ تفریح وقتی وارد دفتر شدم، کارتن هایی که در کنار میز آقای مدیر قرار داشت، توجهم را جلب کرد. فهمیدم این آمدن و رفتن با این شتاب فقط می تواند به این کارتن ها ربط داشته باشد.

می خواستم از آقای مدیر بپرسم که پیش دستی کرد و با لبخندی رو به همکاران گفت: خدا را شکر که تکنولوژی به مدرسه ما هم رسید. این تلویزیون 24 اینچ و ویدئو را از طرف اداره آورده اند تا به کمک آنها فیلم های آموزشی پخش کنیم و بچه ها را در بهتر فراگرفتن موضوعات درسی کمک کنیم. کلاً آقای مدیر خوش صحبت بود و وقتی بالای منبر می رفت به سختی می شد او را پایین آورد. چنان برای ما سه تا دبیر صحبت می کرد که انگار دارد برای جمعی از فرهیختگان سخنرانی قرایی می کند.

در کلاس به این فکر می کردم که چه طور می توانم از این وسیله برای بهبود آموزش ریاضی کمک بگیرم. کل زنگ ذهنم درگیر این مسئله بود، ولی چیزی دستگیرم نشد. چه فیلمی می تواند برای ریاضی مفید باشد، اصلاً چنین فیلم هایی هست؟ من که تا کنون ندیده بودم. می بایست پرس و جو می کردم تا چیزی که به درد بچه ها بخورد پیدا کنم. آخرای زنگ بود که حدس زدم وقتی تلویزیون و ویدئو را اداره آورده است، حتماً فیلم های آموزشی هم آورده است. امیدوار بودم که حداقل یکی مربوط به ریاضی باشد.

در زنگ تفریح بعدی از آقای مدیر خواستم فیلم های آموزشی همراه این وسایل را به ما نشان دهد، شاید در آن چیزی برای ریاضی پیدا کردم. لبخندی زد و گفت همین که تلویزیون رنگی و ویدئو برایمان آورده اند باید کلاهمان را بالا بیندازیم. بعد بادی به غبغب انداخت و گفت: خیلی دوندگی کردم تا توانستم اینها را بگیرم، حتی تا ساری هم نامه نگاری کردم. حتی مدارس شهر از این چیزها ندارند. مدیریت باید قوی باشد تا بتوانی از این جور امکانات برای مدرسه فراهم کنی.

نگاه معنی داری به آقای مدیر انداختم و گفتم، قبول که زحمت کشیده اید و این امکانات با تکنولوژی بالا را برای مدرسه آورده اید . ولی باید از اینها استفاده کنیم. صِرف بودنش که کمکی به ما در امر آموزش نمی کند. ای کاش در کنارش چند تا فیلم هم بود تا با نمایش آنها بچه ها به اشتیاق می آمدند. چهره آقای مدیر نشان از این داد که اصلاً از حرف های من خوشش نیامده است. کمی غرغر کرد و بعد زنگ کلاس را زد.

چند وقتی از آمدن تلویزیون و ویدئو به مدرسه گذشته بود و یک بار هم نشد که حتی از داخل کارتن بیرون آورده شوند. چه برسد به استفاده از آن.  یک بار به آقای مدیر گفتم حداقل یک آنتن بخرید و تلویزیون را راه بیندازید، اخمی کرد و گفت این وسیله کمک آموزشی است و باید از آن درست استفاده شود. سکوت کردم و در دل می گفتم، چقدر هم استفاده آموزشی می شود! حتی اجازه نمی دهید از داخل کارتن خارجش کنیم. فقط نامش برای مدرسه ما مانده است.

روز ها و هفته ها و حتی ماه ها هم می گذشت و هنوز موعد استفاده از این وسایل کمک آموزشی فرا نرسیده بود. به حسین که دبیر علوم تجربی بود گفتم، حداقل شما بروید و یک فیلم مربوط به علوم پیدا کنید تا حداقل یک بار که شده چشم ما به جمال این امکانات فوق حرفه ای باز شود. من که هرچه گشتم درمورد ریاضی چیزی پیدا نکردم. کمی به فکر فرو رفت و گفت باشد، این هفته که دانشگاه رفتم آنجا چیزی پیدا خواهم کرد. به امید اینکه بتواند کاری کند منتظر هفته آینده ماندیم.

دم حسین گرم که وقتی آمد یک عدد فیلم VHS به همراه داشت. آقای مدیر که در چهره اش می شد به راحتی بی میلی را دید. کارتن ها را باز کرد و چشم ما به جمال این دو بزرگوار روشن شد. تلویزیون پارس و ویدئو AIWA بود و از نویی برق می زد. قرار شد که یکی از میز های کلاس ها را در نمازخانه ببریم و این سیستم را آنجا برقرار کنیم. به کمک چند دانش آموز مقدمات کار انجام شد. و برای آزمایش هر دو را روشن کردیم، در نهایت صحت و سلامت کار می کردند.

حسین کلاس های خودش را به نمازخانه می برد و برایشان این فیلم را که در مورد آتشفشان بود نشان می داد. من هم دوست داشتم ببینم ولی نمی شد و می بایست به کلاس خودم می رفتم. در آن روز هیچ کدام از دانش آموزان هیچ از درس من نفهمیدند. اصلاً حواسشان در کلاس نبود. اگر زنگ قبل فیلم را دیده بودند فقط در مورد فیلم با هم پچ پچ می کردند و اگر هم قرار بود زنگ بعد ببیند باز هم در مورد تلویزیون و ویدئو صحبت می کردند. کلاً این وسیله کمک آموزشی آن روز کاملاً برای من عامل مخل آموزشی بود.

این کار حسین باعث شد که بازار فیلم های آموزشی کمی در مدرسه ما رونق بگیرد. هر دبیری به فراخور درسش فیلمی تهیه می کرد و می آورد و بچه ها نگاه می کردند و کیف می کردند و در این بین فقط سر من بی کلاه مانده بود. هیچ چیزی که به ریاضی ربط داشته باشد نمی توانستم پیدا کنم و همین بسیار آزارم می داد. یک روز که بیکار بودم و سری به مدرسه زدم دیدم همه کلاس های خالی هستند و همه بچه ها کیپ هم در نمازخانه نشسته اند و در حال تماشای فیلم هستند. دبیر مطالعات اجتماعی برای درس تاریخ یکی از قسمت های سریال سربداران را به نمایش گذاشته بود.

تک و تنها در دفتر نشسته بودم و به این فکر می کردم که در همین چند سال پیش به خاطر داشتن ویدئو چقدر مردم اذیت و آزار دیدند، چقدر افرادی که به خاطر این دستگاه از رفتن به دانشگاه محروم شدند. یا از جایی که بودند آواره شدند. چقدر دیدن فیلم با این دستگاه استرس زا بود. چقدر برای رد و بدل کردن فیلم ها باید فیلم بازی می کردند تا لو نروند و گیر ماموران نیفتند. حالا در مدرسه همه دانش آموزان به راحتی می توانند با این دستگاه فیلم ببینند.

بازار این ویدئو کاملاً سکه شده بود و هفته ای نبود که بچه ها برای دیدن فیلمی به نمازخانه مدرسه نروند. در طول سال کسی خبری از این نمازخانه نمی گرفت، ولی این روزها پر رونق و پر رفت و آمد شده بود. من هم فقط ناظر این صحنه بودم که بچه ها با چه ذوقی برای دیدن فیلم به آنجا می روند و این حسرت در دلم ماند که چرا یک فیلم درباره ریاضی یا مرتبط به آن نیست که در این شور و شوق من هم بتوانم دستی بر آتش داشته باشم.

یک روز که مدرسه تعطیل شد، چند قدمی عقب تر از بچه ها در راه بودم. بچه هایی که به خاطر فیلمی که امروز دیده بودند، غرق در شادی و شعف راه می پیمودند. پیرمردی سوار بر الاغ نحیفش از مقابل ما می آمد. تا بچه ها چشمشان به آن افتاد ناگهان یک صدا زدند زیر آواز، آن هم با صدایی بلند.« سلام الاغ عزیر، حالت چطوره؟ خوف و خوش و سلامتی حالت چطوره؟» از همان دور دیدم که پیرمرد برآشفت و شروع کرد به لعن و نفرین بچه ها، سریع خودم را رساندم تا کار به جاهای باریک نکشد. با همان خشمی که داشت، رو به من گفت: چشم مان روشن که بچه ها می روند مدرسه درس یاد بگیرند، نه مسخره بازی

خیلی زود آرام شد و با لحن ملایم تری به من گفت: شما که اینقدر زحمت کشیده اید و تا اینجا آمده اید، کارتان را درست انجام دهید. بیشتر از درس، اخلاق مهم است. تاثیر شما از پدر مادرها بیشتر است. شما سواد دارید و بلد هستید به بچه ها ادب یاد بدهید. درس که می دهید کمی هم به فکر تربیت این بچه ها باشید. کل حرفهایش درست بود و به جز تایید هیچ صحبت دیگری نداشتم. واقعاً درس در وهله دوم است و تربیت حرف اول را در مدرسه می زند. ولی بنده خدا مجالی به من نداد تا بگویم اینها تاثیرات فیلم «کلاه قرمزی و پسر خاله» است، که امروز بچه ها دیده اند.

هفته بعد وقتی در زنگ تفریح به حیاط نگاه کردم، دیدم کل بچه ها دو به دو با هم درگیر هستند. اول وحشت کردم و فکر کردم حتماً آقای مدیر نیست و کل مدرسه در حال دعوا کردن هستند. ولی وقتی بین آنها رفتم تا بتوانم کمی نظم را برقرار کنم، دیدم دعوایی در کار نیست. دارند به هم ضربه های فرضی می زنند و خیلی جالب هم صدایش را در می آورند. اصواتی عجیب و غریب که به گوشم آشنا بود. این جور صدا درآوردن ها را بروسلی انجام می داد. حتماً دبیر ورزش که خود آقای مدیر بود برای بچه ها فیلم «اژدها وارد می شود» را گذاشته است.

دیگر کار به جایی کشیده بود که دانش آموزان هم لب به اعتراض گشودند که چرا زنگ ریاضی هیچ فیلمی نشان داده نمی شود. هرچه می گفتم چیزی مربوط به ریاضی نیافته ام، باور نمی کردند و هر روز این گفتگوی ابتدای کلاس من شده بود. البته حتی اگر فیلم هم پیدا می شد نمی توانستم کلاس را برای آن تعطیل کنم. برنامه ریزی سالیانه ام به هم می خورد و نمی توانستم به حد نصاب برسم. برای من و درس ریاضی یک جلسه هم یک جلسه است.

ولی فشار بچه ها بیشتر بود و اشتیاقشان برای دیدن فیلم خیلی بیشتر از درس بود. ای کاش آموزش و پرورش برای بهتر شدن و عمیق تر شدن درس ها فیلم هایی با موضوعات جذاب مرتبط با درس تهیه کند و در اختیار دانش آموزان قرار دهد. کمی جستوجویم را بیشتر کردم و در نهایت موفق شدم فیلمی در مورد آموزش ریاضی پیدا کنم. در این فیلم یک دبیر پای تخته با استفاده از امکانات بسیار خوب درس را توضیح می داد. موقع پخش در مدرسه هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که سر و صدای بچه ها بلند شد که آقا این فیلم با شما که سرکلاس هستید فرقی ندارد. ما از این فیلم ها نمی خواهیم و نمازخانه کلاً به هوا رفت.

یک زنگ کلاس را برای هیچ و پوچ از دست دادم و همین بسیار عصبانی ام کرده بود. به همین خاطر سر همه آنها فریاد زدم که همین مربوط به ریاضی است و باید همین را تا آخر ببینید. با اخم و غرغر تا انتها ماندند ولی کمتر کسی حواسش به فیلم بود. کمی که آرام شدم، به بچه ها حق دادم. خوب همین کار را من سر کلاس انجام می دهم. این واقعاً برایشان جذاب نیست. باید فکر بهتری کنم تا کمی به ریاضی علاقه مند شوند. تنها موردی که علاقه مندی خودم بود و می شد تا حدی به ریاضی ربطش داد هواپیما و خلبانی بود.

هفته بعد در یک روز بیکاری ام به مدرسه رفتم و از یکی از دبیرها اجازه خواستم تا کلاسش را در اختیار من قرار دهد، تا فیلمی برای دانش آموزان پخش کنم. وقتی بچه ها وارد نمازخانه می شدند اخم از چهره هایشان می بارید. بندگان خدا جرات نداشتند حرفی بزنند ولی رفتارشان نشان از خشم درونشان می داد. منظم آنها را نشاندم و قبل از شروع فیلم کمی برایشان در مورد فیلم و ارتباطش با ریاضی توضیح دادم.

وقتی فهمیدند فیلم در مورد هواپیما است در صدم ثانیه چهره هایشان تغییر کند و لبخند بر لبانشان نقش بست. من هم توضیح دادم که در ساخت این هواپیما ها ریاضی حرف اول را می زند. خلبانان باید ریاضی خوب بلد باشند. رادار براساس مختصات که در ریاضی می خوانید طراحی شده است. زاویه در پرواز  بسیار مهم است و….. در انتها هم از آنها خواستم هرچه مربوط به ریاضی در فیلم دیدند به عنوان تکلیف جلسه بعد برای من بیاورند.

بعد فیلم را برایشان به نمایش گذاشتم. فیلم « حمله به اچ3» بود. فیلمی در مورد حمله به سه پایگاه مهم عراق در نزدیکی مرز اردن که یکی از شاهکارهای خلبانان ایرانی بود. همان ده دقیقه اول که تعقیب گریز فانتوم های ما و میگ های عراقی بود، بچه ها را به وجد آورد. بزن بزن گفتن بچه ها شروع شد و در لحظه ای که میگ عراقی منفجر شد، نمازخانه هم منفجر شد. بچه ها غرق در فیلم بودند و پلک نمی زدند تا حتی لحظه ای از فیلم را از دست ندهند.

در انتهای فیلم هم که یکی از F-4 های ما در جاده فرود آمد، همه تشویق کردند و جو بسیار حماسی شد. وقتی از نمازخانه بیرون می رفتند همه تشکر می کردند و می گفتند آقا اجازه این فیلم خیلی خوب بود، زاویه و مختصات تو این فیلم زیاد بود، درجه زیاد می گفتند. خوشحال شدم که حداقل یک بار یک چیز از ریاضی را در بیرون از کلاس و کتاب و مدرسه دیدند و فهمیدند که این ریاضی به قول خودشان سخت، خیلی جاها کاربرد دارد.

تا می خواستم همه چیز را جمع و جور کنم که ناگهان تمام دانش آموزان کلاس سوم آمدند پشت در و گفتن آقا اجازه این فیلم را به ما هم نشان دهید. گفتم نمی شود، من آن کلاس را هم از همکار خواهش کردم به من بدهد. تا این را گفتم همان همکار به همراه مدیر آمدند و خودشان هم نشستند برای دیدن فیلم. آقای مدیر گفت آنقدر بچه های کلاس اول تعریف کردند که حیفم آمد این فیلم را نبینم. آن همکار بزرگوار هم گفت اصلاً هر سه زنگ امروز من برای شما. این ذوق و شوقی که بچه دارند را هیچ چیز جلودار نیست.

آن روز سه سانس فیلم حمله به اچ 3 پخش و تمام دانش آموزان و حتی همکاران آن را دیدند و همه تحسین کردند. همان احساس افتخار و پیروزی که به آنها دست داد، برایم ارزش داشت. ضمناً در آخر فیلم توضیح دادم که برای رسیدن به موفقیت و پیروزی باید تلاش کرد و هیچ چیز بدون زحمت به دست نمی آید. یکی از بچه ها گفت آقا دقت هم مهم است. اگر اینها دقت نمی کردند، نمی توانستند هواپیماها را بزنند.

هفته بعد وقتی صبح وارد حیاط مدرسه شدم، صحنه های عجیبی در مقابل چشمانم رقم خورد. دیدم چهار نفر روی دیوار کناری مدرسه دستهایشان را مانند هواپیما باز کرده اند و دارند راه می روند. آن طرف هم سه تا دیگر دارند به قول خودشان گشت می زنند. به آنهایی که روی دیوار بودند با عتاب گفتم سریع پایین بیایید، این کار شما خطرناک است. لبخندی زدند و گفتند آقا اجازه نترسید. ما روی مرز در حال پرواز هستیم تا عراقی ها فکر کنند ما هواپیماهای کشور دیگری هستیم. چیزی به پایگاه اول نمانده، عملیات که انجام شد برمی گردیم.

اخمی کردم و گفتم: عملیات کنسل، سریع به پایگاه برگردید. تا خواستند چیزی بگویند با صدایی بلندتر گفتم: به عنوان فرمانده پایگاه دستور می دهم 90درجه به سمت راست چرخش کنید، باند فرود در موقعیت ساعت 3 شما است. در حیاط مدرسه فرود آیید. باقی هواپیماها هم از حالت اسکرامبل* خارج و به آشیانه بروند.

با چنان ذوقی سریع به حیاط مدرسه آمدند، و بقیه هم لبخند به لب به کلاس هایشان رفتند.

*= وضعیت اضطراری، وضعیت قرمز، آماده باش کامل

«تصویر دیوار اتاق ما در آن زمان»

عیدی

بیست و هشتم اسفند بود، داشتم از پنجره کلاس به برف زیبایی که می آمد، نگاه می کردم. انصافاً آسمان هم حتی در این روزهای آخر سال، دست از کارش بر نمی دارد و وظیفه اش را به نحو احسن انجام می دهد، و من هم همچنین. امروز برای جمع بندی قبل از شروع تعطیلات نوروز برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم، بیست نمره ای و در سه صفحه، گفته بودم اگر غیبت کنند نمره آنها صفر خواهد شد. به همین خاطر بندگان خدا همه آمده بودند، و با نظم خاصی در حال امتحان دادن بودند.

زنگ دوم، مدیر مرا به گوشه ای کشاند و گفت: دو کلاس بعدی را یکی کنیم. دیدم فکر جالبی است، دانش آموزان را هم می توانم طوری کنار هم بنشانم که پایه های تحصیلشان با هم فرق کند و احتمال تقلب کمتر شود. فقط مشکل مراقب داشتم چون هیچ کدام از همکاران نبودند و فقط من و آقای مدیر بودیم. بنده خدا خودش که این پیشنهاد را مطرح کرده بود، لبخندی زد و گفت: نگران نباش یک کلاس با من.

امتحان ساعت سه و نیم عصر به پایان رسید، نمی دانم چرا اکثرشان تا همان لحظه آخر نشستند، شروع کردم به جمع آوری برگه ها، نگاه های بچه ها خیلی خاص شده بود. احساس شادمانی و شعف حضور در مدرسه آن هم در بیست و هشتم اسفند و همچنین لذت امتحان دادن، آن هم درس ریاضی را کاملاً می شد از حالت چهره و چشمانشان فهمید! می دانستم که در دل چقدر دارند مرا دعا می کنند!

برگه آخرین نفر را که گرفتم، دیدم همه این بچه ها هنوز در کلاس هستند و به خانه نمی روند، در دل گفتم آفرین به این بچه ها که واقعاً می خواهند کار را به درستی به تمام برسانند، حتماً ایستاده اند تا ایرادات و اشکالات خود را از من بپرسند، واقعاً باید به این بچه های احسنت گفت که حتی از کوچکترین لحظه هم برای یادگیری دریغ نمی کنند.

 وقتی پشت میز معلم رفتم، دست یکی از بچه ها بالا رفت. من هم با هیجان خاصی گفتم، بپرس پسرم، سوال یا مشکلی که داری را بپرس تا برایت به طور کامل توضیح دهم. با ترس و لرز بلند شد و آرام گفت: آقا اجازه عیدی یادتان نرود. می دانستم که آنها نمره می خواهند، ولی من اصلاً اهل این حرفها نبودم. به زور لبخندی زدم و  گفتم، از آن عیدی ها خبری نیست. تنها عیدی من به شما این است که آرزو می کنم در سال جدید موفق باشید و با تلاش بیشتر نمره بهتری بگیرید.

غرغر بچه ها دیگر زیر لبی نبود و کاملاً به گوش می رسید. ولی چه کنم که قانون اما و اگر ندارد. اول اینکه باید تا روز آخر، مدرسه بیایند. وگرنه خود آموزش و پروش اعلام می کرد که این هفته آخری همه مدارس تعطیل باشند. و دوم اینکه خودشان برای درس خواندن و نمره گرفتن باید تلاش کنند. نمره نتیجه تلاش خودشان است و من فقط آن را ثبت می کنم. هزاران بار به دانش آموزانم گفته ام که نمره دست من نیست، دست خودتان است. من فقط حساب کتابش را انجام می دهم.

پیشاپیش سال نو را به همه آنها تبریک گفتم و برایشان آرزوی سالی پر از موفقیت و نشاط کردم. دوباره لبخندی زدم و گفتم دیگر کاری با شما ندارم، برای تعطیلات عید هم هیچ تکلیفی نمی گویم، انشالله از چهاردهم فروردین کارمان را با شدت و دقت بیشتری ادامه خواهیم داد. انتظار داشتم به خاطر تکلیف ندادن خوشحال شوند و کلی از من تشکر کنند. اما چهره هایشان خبر از درونشان می داد و وقتی می خواستند از در کلاس خارج شوند، می شنیدم که آرام به هم می گفتند: انشاالله ماشین گیرش نیاید. انشالله راه بسته بشود، خدایا می شود این برف راه را ببندد.

از این دعاهای خیری که نثار من می کردند، خنده ام گرفته بود. وقتی وارد دفتر شدم و قضیه را برای آقای مدیر تعریف کردم او هم خندید و رو به من گفت، البته من دعا می کنم ماشین زود گیر بیاوری و بروی و ما و مدرسه و اهالی این روستا از دست تو یکی، که خیلی قانونمند و خشک و لایتغیر و … هستی،  خلاص شویم. البته با خنده گفت و زیاد بهم بر نخورد، ولی کلاً کنایه اش سنگین بود.

تا از در مدرسه بیرون آمدم و رسیدم کنار جاده، یک پاترول رسید و تا دست بلند کردم ایستاد و سوار شدم. برف همچنان می بارید و این ماشین قدرتمند هم بدون هیچ مشکلی به رفتن خود ادامه می داد، شانس آوردم و مقصد این ماشین گنبد بود و در محیطی گرم و نرم و بدون هیچ مشکلی به آزادشهر رسیدم و میدان الله پیدا شدم.

اینجا باران شدیدی می بارید. جایی نبود پناه بگیرم و خیس شدن را اصلاً دوست نداشتم، هنوز به دقیقه نکشیده بود که اتوبوسی مقابلم ترمز کرد و شاگرد آن در را باز کرد و گفت اگر گرگان می روی بپر بالا. وقتی سوار شدم تقریباً نیمی از اتوبوس خالی بود. تا گرگان هم بدون هیچ مشکلی رفتم، در این مدت که رفت و آمد می کردم این چنین توالی گیر آوردن وسیله برایم اتفاق نیفتاده بود، کلاً امروز روی شانس بودم.

یک ساعت مانده بود به حرکت قطار در ایستگاه گرگان بودم و روی صندلی نشسته بودم و داشتم به نفرین بچه ها فکر می کردم که خدا را شکر نگرفت. بندگان خدا چقدر هم از ته دل نفرین می کردند ولی فکر کنم چون کارم را به نحو احسن انجام دادم و همه چیز را درست و قانونی به نهایت رساندم، کفه به طرف من سنگین شد و تازه شانس هم یاری ام کرد. از اینجا به بعد هم که در قطار هستم و فردا اول صبح، به خانه خواهم رسید.

خیلی خسته بودم، تا بندرگز را توانستم دوام بیاورم و بعد تخت بالایی را باز کردم و با عذرخواهی از دیگر مسافران رفتم و خوابیدم. پتو را روی سرم کشیدم تا نور چراغ اذیتم نکند. خوبی قطار همین است که به راحتی می توان در آن خوابید، من از اتوبوس متنفر هستم، چون هیچ آزادی عمل ندارد. در قطار به راحتی می توانی بخوابی، بنشینی و حتی راه بروی، سرویس بهداشتی هم که بزرگترین مزیت قطار بر دیگر وسایل نقلیه است.

خواب خواب بودم که ناگهان با صدای بلند کسی که فریاد می زد واگن را ترک کنید بیدار شدم. وقتی کوپه را نگاه کردم هیچ کس نبود، از همان بالای تخت، نیم نگاهی به راهرو انداختم. تعداد زیادی در حال رفت و آمد بودند. بوی دود به شدت احساس می شد. هاج و واج مانده بودم که چه کنم که یک نفر در کوپه را باز کرد و تا مرا دید گفت، سریع به واگن عقبی بروید. هرچه وسیله هم دارید، همراه خود بردارید.

نمی دانستم خواب دارم می بینم یا در بیداری هستم. فقط روی تخت نشسته بودم و آن آقا را نگاه می کردم، چند لحظه ای که گذشت ناگاه یقه مرا گرفت و گفت بیداری؟ باید سریع واگن را ترک کنی، لکوموتیو دوم آتش گرفته است و این هم اولین واگن بعد از آن است. خطرناک است، ممکن است آتش سرایت کند. سریع حرکت کن و به واگن عقبی برو.

خدا را شکر با همان لباس رسمی خوابیده بودم و همین باعث شد فقط در یک حرکت سریع به پایین بپرم و تنها کیفی را که داشتم بردارم و به راهرو بروم. تقریباً دود کل راهرو را گرفته بود، وقتی من وارد راهرو شدم دیگر کسی نبود و تنها بودم و شروع کردم به دویدن به سمت واگن عقبی. هنوز به محل اتصال دو واگن نرسیده بودم که ناگهان واگن با صدایی مهیب تکانی خورد و من همانجا به زمین افتادم. شانس آوردم در محل اتصال نبودم وگرنه  احتمال آسیب دیدن خیلی زیاد می شد.

در واگن بعدی همه مضطرب بودند و در هر کوپه چهار نفری، هفت هشت نفر نشسته بودند. بعضی از خانم ها حتی گریه می کردند. من هم مانند خیلی از مسافران در همان راهرو ایستاده بودیم و منتظر بودیم تا ببینیم چه خواهد شد. مامور سالن آمد و گفت نگران نباشید، خدا را شکر لکوموتیو را از واگن ها جدا کرده اند، و دیگر خطری نیست، مسافران واگن جلویی می توانند به جای اولیه خود برگردند.

نمی دانستم کجاییم و هرچه از پشت شیشه پنجره سعی می کردم بیرون را نگاه کنم، چیزی دیده نمی شد. تنها چیزی که فهمیدم این بود که منطقه کوهستانی هستیم، یعنی سوادکوه. از یکی از مامورین قطار که داشت از مقابل کوپه ما می گذشت پرسیدم در کدام بلاک* هستیم. خیلی سریع گفت گدوک فیروزکوه. خیالم راحت تر شد. مسیر پر پیچ خم و خطرناک و در عین حال بسیار زیبای سه خط طلا که در بلاک های ورسک و دوگل و گدوک است را پشت سرگذاشته ایم. و همچنین به ایستگاه مهم فیروزکوه هم نزدیک هستیم.

قطار های مسیر شمال توسط لکوموتیو های GM به حرکت در می آیند، این لکوموتیو ها که از نوع الکترودیزل هستند بسیار قدرتمند هستند. ولی به خاطر شیب زیاد خط و کنترل قطار معمولاً دو تا از این لکوموتیو ها را به هم وصل می کنند که نیروی هر دوی آنها قدرت کشش مناسب را برای به حرکت درآوردن یا کنترل قطار ایجاد می کند. متاسفانه دیزل دوم قطار ما برایش حادثه ای رخ داده بود و آتش گرفته بود. خوشبختانه سریع واگن ها و دیزل اول را جدا کردند و آتش هم اطفا شد.

به قول خود راه آهنی ها مانورهایی انجام شد و بعد از خاموش کردن لکوموتیو دوم، دوباره لکوموتیو اول و واگن ها را به هم وصل کردند و به آرامی به سمت فیروزکوه به راه افتادیم. لکوموتیو دوم حالا دیگر در حکم لکوموتیو سرد بود، یعنی اینکه دیگر کمکی به لکوموتیو اول نمی کرد و تازه باری بود بر روی دوش او. دلم برایش می سوخت که دیگر نمی توانست کمک دوست و یار قدیمی اش باشد. فشاری که بر لکوموتیو اول می آمد را به راحتی می شد از صدای آن فهمید. البته به طور کل صدای لکوموتیو های GM برای من بسیار گوش نواز است.

 بلاک گدوک به فیروزکوه شیب چندانی ندارد و پیچ خم آن هم بسیار کم است. به همین خاطر مامورین قطار و لکوموتیو رانان توانستند با احتیاط کامل قطار را به سلامت به ایستگاه فیروز کوه برسانند. در این شرایط دیگر نمی شد خوابید، از طرفی علاقه من به قطار و از طرف دیگر حس کنجکاوی ایم باعث شد به ابتدای واگن یعنی محل اتصال به لکوموتیو بروم و شاهد تلاش های بسیار سخت کارکنان راه آهن باشم. واقعاً دست مریزاد که در این سرما اینگونه برای خدمت رسانی و رفع مشکل زحمت می کشند.

با نزدیک ترین ایستگاهی که لکوموتیو داشته باشد تماس گرفتند تا یک لکوموتیو به فیروز کوه اعزام شود. البته نفهمیدم کدام ایستگاه بود ولی حدس می زنم پل سفید بود. بودن لکوموتیو دوم بسیار مهم و حیاتی است. از اینجا به بعد تا خود بن کوه سرازیری است و کنترل قطار بسیار مهم است. فکر کنم دو ساعتی طول کشید تا لکوموتیو دوم رسید.

وقتی مانورهای جابه جایی لکوموتیو ها و همچنین اتصال آن به واگن ها را انجام می دادند، هوا تقریباً روشن شده بود. ما باید ساعت پنج صبح می رسیدیم تهران و حالا که ساعت حدود شش است هنوز در فیروز کوه هستیم. بیشتر مسافران اعصابشان به هم ریخته بود، ولی من که در تمام این مدت سرگرم تماشای مواردی بودم که به آن علاقه بسیار داشتم این گذر زمان را نفهمیده بودم. واقعاً دم مامورین قطار گرم که به من اجازه دادن شاهد زحماتشان باشم.

تا بن کوه و بعد آن ایستگاه گرمسار می شد احتیاط و مراعات را در نوع حرکت قطار دید. با اینکه لکوموتیو ها سالم بودند ولی احتیاط در این مسیر که از دره حبله رود می گذشت واجب بود. ولی وقتی وارد مسیر گرمسار به تهران شدیم سرعت قطار واقعاً اعجاب آور بود. البته این سرعت حتی نمی توانست بخش کوچکی از این تاخیر عظیم را جبران کند.

وقتی در ایستگاه راه آهن تهران از قطار پیاده شدم و پایم را روی سکو گذاشتم، ساعت بزرگ ایستگاه دنگ و دونگی کرد و وقت را ده صبح اعلام کرد. پنج ساعت تاخیر واقعاً بسیار زیاد بود ولی خدا را شکر با زحمات پرسنل راه آهن صحیح و سالم به مقصد رسیدیم. وقتی وارد سالن راه آهن شدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سریع به سمت تلفن های کارتی بروم و با خانه تماس بگیرم. با توجه به این تاخیر زیاد، حتماً نگران شده اند.

 مادرم که نای صحبت کردن نداشت از بس گریه کرده بود. پدر توانسته بود با راه آهن تماس بگیرد و از تاخیر زیاد قطار گرگان تهران مطلع شود. بنده خدا می گفت هرچه به مادرت گفتم مشکل خاصی نیست اصلاً گوش نمی کرد و فقط گریه می کرد، که بچه ام در قطار چه بلایی سرش آمده است. کل داستان را برایشان شرح دادم و خیالشان را تا حدی راحت کردم.

معمولاً برای رفتن از میدان راه آهن به تهرانپارس که خانه ما آنجا بود، ابتدا با اتوبوس واحد به میدان امام حسین می رفتم و بعد از آنجا با اتوبوس های برقی به سه راه تهرانپارس می رفتم. نیم ساعتی طول کشید تا اتوبوس پر شود. در میدان خراسان به خاطر کنده کاری ترافیک بسیار بدی ایجاد شده بود. وقتی در میدان امام حسین از ماشین پیاده شدم ساعت نزدیک دوازده بود. سوار اتوبوس برقی شدم. خستگی زیاد باعث شد که خوابم ببرد.

وقتی چشمانم را باز کردم هیچ کس در اتوبوس نبود. فکر کردم به مقصد رسیده ام. ولی وقتی پیاده شدم و انبوهی از اتوبوس های برقی که قطار شده بودند را دیدم تازه فهمیدم که برق مسیر قطع شده است. ایستگاه سبلان بود و هنوز تا مقصد راه بسیاری مانده بود. به خاطر این اتفاق جمعیت بسیار زیادی می خواستند با شخصی یا تاکسی بروند و همین باعث ترافیک شدید شده بود و هیچ وسیله ای هم برای رفتن یافت نمی شد.

پیاده به سمت تهرانپارس به راه افتادم. سرمای روزهای آخر زمستان با آلودگی هوا کاملاً شرایط را به وضع وخیمی کشانده بود. همینطور که پیاده در حال پیمودن مسیر بودم به این فکر می کردم که چه اتفاقاتی در این بیست و چهار ساعت بر من گذشته است. تنها چیزی که به طور منظم از مقابل چشمانم رژه می رفتند، چهره های بچه ها و نفرین هایی بود که نثار من کردند. چهره های تک تکشان از مقابل چشمانم می گذشت و تمام جملاتی را که می گفتند نیز در گوشم با وضوح تمام می شنیدم. این عیدی بچه ها بود برای من.

*بلاک: فاصله بین دو ایستگاه را در راه آهن بلاک می گویند.

احتمال

یکی از درس هایی که وقتی به آن می رسم، حتماً باید به صورت عملی در کلاس تدریس کنم، احتمال است. مخصوصاً احتمال رو یا پشت آمدن در پرتاب یک سکه. معمولاً یک جلسه مانده به این موضوع به بچه ها می گویم که برای روز بعدی همه یک سکه پنج تومانی همراه داشته باشند، تاکید هم می کنم فقط پنج تومانی که کل کلاس یک دست باشند.

اردیبهشت و هوای بهاری اش واقعاً جنب و جوش این بچه ها را به نهایت رسانده بود و سر کلاس آرام نگاه داشتن آنها بزرگترین چالش ما دبیران بود. حالا من می خواهم در کلاسی حدود بیست و چند نفری، بگویم که همه، سکه ها را چندین بار پرتاب کنند و در جدولی رو یا پشت آمدنش را ثبت کنند. واقعاً در این کلاس با این بچه های پرجنب و جوش انجام این آزمایش ریسک بزرگی بود.

مدرسه کاشیدار که تازه ساز بود، در منتها الیه غرب روستا قرار داشت، نزدیک به سه راه معروف منطقه که راه روستاهای وامنان و کاشیدار و نراب را از هم جدا می کرد. ما هم تازه به این مدرسه آمده بودیم. کلاس های بزرگ و تمیز و نو آن واقعاً محیط را برای آموزش بسیار مناسب کرده بود. فقط نمی دانم چرا سقف این مدرسه را اینقدر بلند ساخته اند، به نظر در فصل سرما، با این برودتی که از این منطقه سراغ داریم، گرم کردن این مدرسه کاری تقریباً غیرممکن باشد. ای کاش می شد مهندس طراحش را دید!

همه بچه ها در این کلاس نو روی میز و نیمکت های نو نشسته بودند و سکه به دست منتظر ورود من بودند. نگران نظم کلاس بودم و می ترسیدم عنان کار از دستم خارج شود، البته نو بودن کلاس و وسایل آن کمی این بچه ها را آرام کرده بود، فکر کنم دلشان نمی آمد زیاد روی این میز و صندلی های نو بالا و پایین بپرند، بندگان خدا مانند وسایل شخصی شان از آنها مواظبت می کردند. ولی هنوز در چشم هایشان آن شیطنت های خاص خودشان قابل مشاهده بود.

 خوشبختانه بچه ها با مفهوم احتمال در دوره ابتدایی آشنایی پیدا کرده بودند، و همین موضوع،  کار مرا تا حدی راحت تر می کرد. پای تخته نوشتم:      احتمال رو آمدن سکه =                     احتمال پشت آمدن سکه =

شروع کردم به توضیح این مطلب که در پرتاب سکه به طور کلی دو حالت بیشتر رخ نمی دهد یا روی سکه می آید یا پشت آن، به همین خاطر مخرج کسر ها همیشه دو است. در حال کشیدن جدول بزرگی روی تخته سیاه بودم که صدایی گفت آقا اجازه می توانم سوالی بپرسم. وقتی برگشتم دیدم یکی از دانش آموزان دستش بالا بود و مترصد این بود که من اجازه دهم. با سر اشاره کردم بپرس. گفت آقا از کجا معلوم؟ شاید هر بار که سکه را انداختیم، شیر آمد و اصلاً خط نیامد.

بهترین سوال ممکن بود، همین چالش ها است که بحث را زیبا می کند. دانش آموز باید سوالی در ذهنش ایجاد شود که بعد من بتوانم در جواب آن مفهوم را به درستی به او منتقل کنم. این دانش آموز با این سوالش این کار را برای من در این کلاس به نحو احسن انجام داد. گفتم بگذار با انجام یک آزمایش جالب در کل کلاس به سوال شما پاسخ دهم.

جدول را که دو ستون داشت، یکی برای رو و یکی هم برای پشت، روی تخته سیاه کشیدم و به همه بچه ها گفتم که به جدولی شبیه به این در کتاب نگاه کنند. همه جدول را پیدا کردند. بعد به آنها گفتم هر نفر 10 بار سکه را پرتاب کند و رو یا پشت آمدن آن را در جدول ثبت کند و در نهایت وقتی من پرسیدم به من فقط عددهای آن را بگوید. یعنی بگویید در 10 بار پرتاب سکه چند بار رو آمده و چند بار پشت آمده است. فقط در پر کردن جدول خیلی دقت کنید. مجموع روها و پشت ها در نهایت باید همان 10 شود.

باز هم همان دانش آموز دستش بالا آمد، پرسید آقا اجازه شیر رو است یا پشت؟ خوب شد این سوال را پرسید، وگرنه این بچه ها هرچه می آمد یک چیزی ثبت می کردند و نتایج به هم می ریخت. یک سکه ده تومانی که در جیب داشتم را به بچه ها نشان دادم و گفتم ببینید در سکه ها نه خبری از شیر است و نه خط،  آن طرفی که عدد نوشته شده را روی سکه می گویند و طرف دیگر  آن را پشت سکه.

باز دست همان دانش آموز بالا بود، کلاً در این کلاس فقط او می پرسید.  همیشه از دانش آموزان پرسشگر خوشم می آید. خودم هم در کودکی همین اخلاق را داشتم و خانواده از دست سوالات من به امان بودند. پرسید پس آقا چرا می گویند شیر یا خط. مجبور شدم کمی تاریخ درس بدهم! توضیح دادم که در زمان پهلوی و حتی قاجار سکه ها یک طرفشان نشان شیر و خورشید که علامت آن حکومت ها بود، را داشت و طرف دیگر هم نوشته بوده است. آن طرفی که شیر خورشید داشت را شیر و طرف دیگر که نوشته داشت و به قول آن زمان دست خط بود را خط می گفتند.

انتظار داشتم کلاس به حد انفجار برسد، ولی اصلاً این اتفاق نیفتاد و همه بچه ها مشغول کار خودشان شدند و شروع کردند به پرتاب سکه های پنج تومانی که آورده بودند، فقط صدای سکه ها شنیده می شد که یا روی میز می افتادند یا در کف کلاس به اطراف پخش می شدند. دانش آموزان چنان سکه ها را پرتاب می کردند که حتی به سقف بلند کلاس هم می خورد. گفتم لازم نیست اینقدر محکم پرتاب کنید. یکی از بینشان گفت آقا اجازه هرچه محکمتر و بالاتر بیندازیم جوابش درست تر می شود!

کلاس در تکاپو بود و دانش آموزان هم فقط به دنبال سکه هایشان بودند و سریع می گرفتند و نتیجه را در جدول داخل کتاب ثبت می کردند. کل کلاس در هرج و مرج قاعده مندی غرق بود، فقط صدای سکه و گه گاهی هم خنده بچه ها به خاطر فرار سکه ها از دستشان، شنیده می شد. واقعاً برایم جالب بود که هیچ شیطنتی از آنها در مدت این آزمایش پر سر و  صدا ندیدم.

تنها فردی که هیچ کاری نمی کرد همان دانش آموزی بود که سوال زیاد می پرسید، گفتم حتماً یادش رفته سکه بیاورد، می خواستم همان سکه ده تومانی خودم را به او بدهم تا او هم این فعالیت را انجام دهد، ولی سکه را از من نگرفت و از جیبش یک سکه بیست و پنج تومانی درآورد. گفتم سکه که داشتی چرا انجام ندادی، با قیافه حق به جانبی گفت خودتان گفتید فقط پنج تومانی، من فکر کردم با بیست و پنج تومانی نمی شود.

همه بچه ها پرتاب هایشان را تمام کرده بودند و فقط او بود که داشت سکه اش را پرتاب می کرد، می شنیدم که بچه ها با هم پچ پچ می کردند و می گفتند، خوش به حالش، بیست و پنج تومان پول دارد. چقدر می تواند از مغازه خوراکی برای خودش بخرد. ولی یکی گفت: نه، این پول را حتماً برای خانه شان خرج می کند، برای همه آنها خوراکی می خرد. این صحبت های بچه ها درباره این دانش آموز توجه مرا جلب کرد. با توجه به روحیه پرسشگری که داشت و این صحبت های بچه ها می بایست کمی در مورد او تحقیق کنم.

درسش زیاد خوب نبود و غیبت های زیادی هم داشت، تقریباً یکی در میان مدرسه می آمد، ولی حداقل دلم خوش بود که گلیمش را می تواند به تنهایی از آب بیرون بکشد، با نمره های حداقلی قبول می شد، یک بار از آقای مدیر درباره او پرسیدم،  فقط گفت که در خانواده اش مشکلاتی هست که کار را برای او تا حدی سخت کرده است. تقریباً مسئولیت خانواده بر دوش اوست. با این اوصاف می بایست حواسم بیشتر به او باشد.

وقتی پرتاب های او هم به پایان رسید، رو به بچه ها کردم و گفتم از هر کس پرسیدم، فقط تعداد رو  و پشت آمدن سکه اش را بگوید. بچه ها شروع کردند به اعلام نتایج، 3 تا رو  7تا پشت ،  6 تا رو   4 تا پشت  ،  9 تا رو  1 پشت. وقتی این 9 تا رو و یکی پشت را نوشتم ولوله ای در کلاس افتاد، بچه ها می گفتند مگر می شود؟ حتماً اشتباه کرده ای، آقا اجازه نمی شود که 9 بار رو بیاید و فقط یک بار پشت. آن دانش آموز هم شروع کرد به قسم و آیه گفتن که راست می گوید. قبولش برای بقیه سخت بود. می خواستم پاسخ بدهم که باز دستان دانش آموز پرسشگر کلاس ما بالا بود. گفت آقا اجازه برای ما 9 بار پشت آمد و 1 بار رو آمد، فکر کنم به خاطر سکه ما باشد که بیست پنج تومانی است. حتماً سکه محمد هم فرق داشته است. رو به همه کلاس کردم و گفتم همه اینها درست است، صبر کنید تا همه را بنویسم، توضیح خواهم داد.

شروع کردم به جمع دو ستون، سکوت خاصی بین بچه ها حکم فرما بود و همه منتظر نتیجه بودند، در پایان مجموع تعداد رو آمدن سکه با مجموع تعداد پشت آمدن سکه تفاوت زیادی نداشت. همین برای بچه ها خیلی عجیب بود، باز هم سوال کننده همیشگی دستش بالا بود، گفت آقا اجازه با اینکه همه جواب های ما فرق داشت، چرا در آخر جواب ها زیاد با هم فرق ندارد؟

همین نشان می داد که اصل مطلب توسط او درک شده است. همین که فهمیده با تعداد زیاد به نتیجه درست نزدیک می شویم، برای من کفایت می کند. به پای تخته خواندمش، ابتدا می ترسید و نمی خواست بیاید ولی با کمی اصرار من آمد. در جدول نتایج، اعداد عجیب غریبی مانند 1 به 9 یا 7 به 3 و حتی نتیجه خودش یعنی 9 به 1 را نشانش دادم و پرسیدم به نظرت چرا در آخر، عددهای مجموع هر ستون زیاد با هم فاصله ندارند؟ نگاهی انداخت بعد از کمی وارسی گفت، آقا خیلی جالبه اینها همدیگر را جبران می کنند، مثلاً 9 به 1 من، با 1 به 9 علی جبران شده. 

همین ذوق کردن این بچه برای من بیشتر اهمیت داشت تا اصل درس احتمال، وقتی نشست باز دیدم دستش بالا است، حدس می زدم سوالش چیست، معمولاً با اینگونه سوالات بسیار برخورد می کنم. این  احتمال کجا به درد ما می خورد؟ و سوال او هم دقیقاً همین بود.

شروع کردم به توضیح این موضوع که احتمالات یکی از کاربردهایش در انجام معاملات تجاری است. مقدار ریسک پذیر را از این مبحث می تواند تعیین کرد. مثلاً حساب می کنند احتمال خریدن فلان کالا توسط مردم چقدر است و اگر احتمال آن زیاد بود، کالای مورد نظر را برای فروش می آورند. یعنی در تجارت بسیار کاربر دارد. همین که توضیحاتم تمام شد و می خواستم به سراغ کار در کلاس ها بروم باز دستش بالا بود، گفت یعنی آقا اجازه اگر کسی احتمال بداند دیگر نمی شود سرش کلاه گذاشت. تایید کردم و به ادامه درس پرداختم.

تا پایان کلاس دیگر صدایی از او برنخواست، چشمانمش پر از غم غریبی شده بود، حواسم به او بود که اصلاً در کلاس نبود و در افق افکارش محو شده بود، از آن لحظه به بعد دیگر سوال نمی پرسید و همین بسیار نگرانم کرد. وقتی زنگ خورد خواستم بماند تا بتوانم علت این تغییر رفتار غریب او را بپرسم. فقط یک کلمه گفت و رفت، ای کاش پدرم احتمال بلد بود.

پدرش به خاطر مشکلات مالی در بند بود و همه امور خانواده اش به دوش او بود، بسیار او را با آن جثه کوچکش بر روی تراکتور دیده بودم که همچون مردی به سر زمین می رفت، تمام زندگی اش وقف خانواده اش بود، با کوهی از مشکلات مقابله می کرد و در کنارش هم کمی درس می خواند و همان یکی در میان آمدنش برای ما کفایت می کرد، همه در فکر کمک کردن به او بودیم، ولی جالب این بود که بدون کمک ما نمره قبولی را می گرفت. در میان انبوهی از مشکلات می زیست ولی هیچ گاه خم به ابرو نمی آورد و تمام تلاشش را برای به نتیجه رسیدن انجام می داد.

سالهاست احتمال درس می دهم، احتمالی که بین صفر و یک است. گاهی به اطراف و اتفاقات پیرامونم نیز با دید احتمال نگاه می کنم. هرچه می گذرد، احتمال وجود اینگونه دانش آموزان کمتر و کمتر می شود، دانش آموزانی که می دانند برای رسیدن به هدف باید تلاش کنند، دانش آموزانی که در عین کوچکی، بزرگ هستند و بزرگمنش. دانش آموزانی که در خدمت خانواده هایشان هستند و تا جایی که کاری از دستشان برمی آید کمک حال آنها هستند. دانش آموزانی که خیلی چیزها را درک می کنند.

 به جایش احتمال آنانی که به هر طریق به جز زحمت کشیدن به دنبال رسیدن به نتیجه خوب هستند در حال افزایش است. دانش آموزانی که هنوز کودک هستند و ما اصلاً فرصتی برای بزرگ شدنشان به آنها نمی دهیم. دانش آموزانی که همه چیز را می خواهند و هیچ تلاشی هم نمی کنند. دانش آموزانی که همه چیز بدون هیچ زحمتی برایشان مهیا است و باز هم به دنبال بیشتر هستند، دانش آموزانی کاهل و پرتوقع.  متاسفانه احتمال اینها دیگر دارد به 1 نزدیک می شود و این زنگ خطری است بزرگ که نمی دانم چرا کسی آن را نمی شنود.

واقعاً نمی دانم مقصر کیست؟ آنقدر عوامل در به وجود آمدن این وضعیت دخیل است که نمی توان نظری متقن داد. حتی در بهترین حالت هم وقتی دانش آموزانی را می بینم که درسشان خوب است و به قول معروف مودب هم هستند ولی رفتارهایشان نشان می دهد که هنوز بزرگ نشده اند و برای زندگی در جامعه آمده نیستند. نه ما در مدرسه و نه اولیا در خانه کمتر به این موضوع مهم پرداخته ایم و این بچه ها را برای زندگی آماده نکرده ایم.

احتمال مبحثی است که می توان اتفاقی را در آینده به کمک آن پیش بینی کرد، یک رابطه ساده هم دارد. تعداد حالت های مطلوب تقسیم بر تعداد کل حالت های ممکن. وقتی به جامعه دانش آموزی نگاه می کنم. تعداد حالت های مطلوب ما بسیار بسیار کمتر از تعداد کل دانش آموزان است. حالت مطلوب فقط خوب بودن درس نیست، رفتار و اخلاق و آگاهی و آمادگی برای زندگی است که متاسفانه کمتر در بچه ها مشاهده می شود.

تازه وقتی گستره مشاهده را بیشتر می کنیم و مدارس گوناگون را مورد بررسی قرار می دهیم وضع بدتر می شود. در مدرسه ای خاص، همه چیز برای دانش آموزان فقط درس تعریف شده و ذهن آنها پر است از محفوظات، در این مدارس انگار ماشین کوکی در حال تولید است و فقط قرار است فیزیک و شیمی و …. در ذهن آنها باشد. دو تا کوچه آن طرف تر هم مدرسه ای است که اکثر دانش آموزانش یا بنای فرار دارند یا در خانواده هایی زندگی می کنند که مشکلات زیادی دارند، یا در محیطی پرورش یافته اند که کارشان به جاهای باریک می کشد.

دیگر آن حالت های مطلوب را به سختی می توان یافت. آموزش و پرورش ما نتواسته است تعداد حالت های مطلوب را زیاد کند و متاسفانه تلاشی هم برای این کار نمی کند. ادبیات ما پر است از مطالبی که واقعاً انسان ساز است ولی دانش آموزان در مدرسه فقط قواعد و املا و اینها را یاد می گیرند و هیچ چیزی برای زندگی از آن به دست نمی آورند. فقط حفظ می کنند و می روند و اصلاً از آن لذت هم نمی برند.

دوازده سال دینی و قرآن و عربی و معارف و کلی از این مطالب می خوانند ولی متاسفانه کمتر تغییری در بینش و اخلاق آنها ایجاد می شود. فقط در این درس ها به دنبال سوال های مهم هستند تا زیرش را خط بکشند و آن را حفظ کنند. تازه این کار بچه های به قول معروف زرنگ است، در صورتی که بخش اعظمی حتی یک بار هم از روی آن نمی خوانند و به توضیحات دبیران گوش نمی دهند.

واقعاً این کم شدن حالت های مطلوب در این احتمال نگران کننده است. صورت این کسر به طور هراسناکی در حال کم شدن است و این خبر بدی است از آینده. ما نسلی را در حال پروش دادن هستیم که اجتماعی زندگی کردن بلد نیست، زیرا دوازده سال مطالعات اجتماعی را خوانده ولی هنوز هیچ نمی داند از آنچه باید بداند، کتاب نمی خواند و هیچ انسی با آن ندارد، زیرا در ادبیات فارسی از خواندن شعر و متن ادبی لذت نبرده است، اسطوره ها را نمی شناسد و از زندگی گذشتگان درس نگرفته است زیرا هیچ ارتباطی با تاریخ ندارد، حل مشکل را نمی داند زیرا در ریاضی حل مسئله را یاد نگرفته است.

به امید روزی که صورت این کسر اندکی بیشتر شود تا این احتمال از به سمت صفر رفتن، برهد.