کابوس

«نکته: این خاطره مربوط به روزهای زرد پاییز سال هزار و چهارصد و یک می باشد.»

صبح با صدای بیدارباش گوشی تلفن همراه بیدار شدم. وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم هوا هنوز گرگ و میش بود و زمین از بارانی که دیشب باریده بود، خیس و نمناک بود. وقتی پنجره را باز کردم هوای سرد بیرون، انرژی تازه ای به من داد. بعد از شستن سر و صورت، سماور را روشن کردم و لباس برتن کردم و به سمت نانوایی که سر کوچه بود رفتم.

سه چهار نفری در صف بودند که همه پا به سن گذاشته بودند. تا مرا دیدند، گفتند: به به، یک جوان به جمع ما جوانان افزوده شد. خنده آنها مرا نیز به خنده وا داشت و با لبخند در صف قرار گرفتم. نانوا هر وقت نانی را به مشتری می داد با او چاق سلامتی می کرد و هیچ گاه لبخند از لبانش نمی افتاد. در این صبح زیبای پاییزی، بودن در جمع این انسانها بسیار انرژی بخش بود.

در این میان، مرد میانسالی که لباس ورزشی بر تن داشت رسید و با صدای بلند به همه سلام کرد و بعد از کلی حال احوال گفت: من فقط یک نان می خواهم، آیا جوانان برومندی که در صف هستند به من اجازه می دهند؟ همه او را به خاطر ورزش صبحگاهی تشویق کردند و صف را برایش باز کردند و او یک عدد نان خود را گرفت و رو به همه کرد و گفت: خدا را شکر که این همه جوانمرد در اینجا هست، دم همه شما گرم. بعد با همان حال نیمه دویدن به راهش ادامه داد.

ده دقیقه ای طول نکشید که نوبت به من رسید. آقای نانوا که مرا می شناخت، با لبخند همیشگی اش گفت: به به، آقای تعداد بالا تشریف آوردند. خدایی دلت می آید این صبح های دل انگیز را بر خود حرام کنی؟ به جای اینکه ده عدد نان بخری و در فریزر بگذاری، روزی دو سه تا بگیر تا هم از این صبح دل انگیز سود ببری و هم از هم صحبتی با ما لذت ببری و هم نان تازه سر سفره ات باشد. می بینی که دیگر مثل قدیم ها شلوغ نیست و حداکثر زمان معطلی پنج تا ده دقیقه است.

حق می گفت، این از تنبلی من است که هر از چند روزی ده عدد نان می گیرم و در فریزر می گذارم. البته وقتی نان ها از شب تا صبح در محیط بیرون از فریزر باشند، کاملاً باز می شوند و همانند نان تازه می شوند. ولی این گفته آقای نانوا هم کاملاً درست بود. واقعاً حیف است اول صبح از این محیط و انرژی ای که به من می دهد دریغ کنم. با لبخند گفتم: سعی می کنم از این به بعد هر روز صبح خدمت برسم و از دیدار شما فیض ببرم.

با حالی خوب از این همه رفتار خوب در این هوای خوب به خانه باز گشتم. بعد از صرف صبحانه ای جانانه آمده رفتن به مدرسه شدم. بعد از بیست و هشت سال خدمت در آموزش و پرورش در این اواخر کار در مدرسه ای که به خانه نزدیک بود کلاس داشتم. پیاده می رفتم که بیشتر از بیست دقیقه وقت نمی گرفت. به یاد آن روزها افتادم که برای رسیدن از خانه به مدرسه که در روستا واقع بود، چندین ساعت باید در راه می بودم و حتی در بیتوته ای که در روستا داشتم، باز برای رفتن به مدرسه روستای مجاور حداقل باید روزی دو سه ساعت راه می پیمودم، آن هم در شرایطی بسیار سخت.

در مسیرم تا مدرسه، خیابانی است که با درختانی که دارد بسیار زیباست، ولی زیبایی اصلی این خیابان ورزش همگانی تعداد بسیاری از مردم شهر در پیاده رو آن است. از هر سنی و با هر نوع سلیقه ای می توان در بین این افراد دید. از افراد مسنی که با لباس هایی رنگارنگ و شاد، در حال دویدن با سرعت کم بودند، تا بانوانی که گروه گروه که معلوم بود دوستان هم هستند در حال پیاده روی و جوانانی که با سرعت می دویدند و قدرت خود را به دیگران نشان می دادند.

از همه مهم تر تنوع در پوشش بود که نشان از تنوع در نوع نگاه به زندگی آنها بود. این امر در بانوان بیشتر نمود داشت. ولی احترام متقابل و رعایت شرایط و محیط همه جا دیده می شد. ظاهرها متفاوت بود ولی دل ها به هم نزدیک بود. دیگر بودن یا نبودن چیزی ملاک برتری نبود. پوشش در حد متعارف بود و هیچ چیزی که خارج از عرف باشد دیده نمی شد. همه در دنیایی آزاد ولی قانون مند بودند و همه اینها را در همین جمع رنگارنگ و متنوع به راحتی می شد تشخیص داد.

پلیس هم در این صبح زیبا در کنار این جمعیت مراقب آنها بود و با لبخند مشایعتشان می کرد. واقعاً دیدن این صحنه ها بدترین حال انسان را به بهترین حال بدل می کند. از کنار پلیس که گذشتم سلامی به من گفت که متعجبانه پاسخش دادم. با همان لبخندی که بر لب داشت گفت: می دانم که معلم هستید و در همین مدرسه انتهای خیابان تدریس می کنید، خدا به همراهتان که وظیفه بچه های ما را بر عهده دارید.

از همه جا فقط انرژی مثبت بود که به من می بارید. داخل حیاط مدرسه که شدم دیگر توان تحمل این همه انرژی را نداشتم و به قول معروف اشباع شده بودم. همه بچه ها با مهر و محبت خاصی سلام می گفتند و خیلی مودب هم از کنارم می گذشتند. نظم در این همه بچه که در حیاط بودند در عین شادی و نشاط و بالا پایین پریدنشان هویدا بود. کسی به کسی بی حرمتی نمی کرد و هیچ دعوایی نبود و همه با هم به معنی واقعی دوست بودند.

صف برقرار شد و از پشت شیشه اتاق دبیران شاهد بچه ها بودم که با چه شوقی در جای خود قرار می گرفتند. مراسم صبحگاه کوتاه بود و بعد موسیقی بسیار شاد و پرنشاطی از بلندگوی مدرسه پخش شد و بچه ها با آن شروع به ورزش کردند. صدای خنده بود که در حیاط مدرسه طنین انداز بود. شور و نشاط بچه ها به حد اعلایش رسیده بود و علاوه بر آن کلی از انرژی سرشارشان در حال تخلیه شدن بود، ولی هیچ جا خبری از بی نظمی نبود.

به یاد سالهایی افتادم که می بایست آنقدر خودم را جدی نشان می دادم تا بتوانم کمی نظم را به این بچه ها آموزش دهم. چقدر سخت است بر خلاف خودت شخصیت دیگری را به نمایش بگذاری. شخصیتی که می بایست باشد تا به این بچه ها کمک کند تا نظم و تلاش برای رسیدن به هدف را بیاموزند. خدا را شکر که این ها با تمام شور و شوقی که دارند حد و حدود را می شناسند و همه چیز را به نحو احسنت رعایت می کنند.

در کلاس اشتیاق این بچه ها به یادگرفتن واقعاً برایم محرکی عظیم بود که با تمام قوا به آنها در یادگیری مطالب کمک کنم. کتاب های ریاضی به قدری عالی بودند که همه بچه ها آن را دوست داشتند. بیشترین علاقه بچه ها حل مسئله بود و چقدر راه های گوناگون برای حل یک مسئله کشف می کردند و با رسیدن به جواب به وجد می آمدند. آنقدر از من سوال می پرسیدند که گاهی درس نیمه کاره می ماند و کلاس به مجالی برای بحث و گفتگو  تبدیل می شد.

رعایت ادب این بچه ها عالی بود، به یاد ندارم در کلاسشان یک بار هم صدایم را بلند کرده باشم و به کسی تذکر داده باشم تا حرمت کلاس را حفظ کنند. تلاش در این بچه ها فوران می کرد، واقعاً خوب یاد گرفته بودند که برای رسیدن به هدف باید زحمت کشید و این کار را با جان و دل انجام می دادند. فقط تفاوت های فردی باعث می شد یکی در ریاضی قویتر باشد و دیگری که در ریاضی کمی ضعیف تر بود، ادبیاتش خوب بود. حتی شعر هم می گفت.

هر کدام از این بچه ها در زمینه ای استعداد داشتند و واقعاً در مدرسه، دبیران بعد از کشف این استعدادها در شکوفایی آنها تلاش می کردند. دبیری را نمی شناختم که در کار با بچه ها چیزی را کم بگذارد. همه با جان و دل همه را چون فرزندان خود می پنداشتیم و هرچه در توان داشتیم برای پیشرفت آنها مصرف می کردیم. از اینکه سکوی پرش این بچه ها بودیم بر خود می بالیدیم. دیگر دانشگاه آرزوی بچه ها نبود و یک شهروند خوب بودن هدف آنها بود. شهروندی که به هر طریقی می تواند، به جامعه خود کمک کند و خودش هم پیشرفت کند.

در دفتر دبیران در هنگام صرف صبحانه که املتی جانانه بود، بحثی درباره یکی از دانش آموزان مطرح شد که دبیران علوم و ریاضی افتی شدید را در او دیده بودند. قرار بر این شد که مدیر و معاون پیگیری کنند تا علت مشخص شود. از این قبیل بحث ها در بین ما همکاران در طول سال بسیار است. بیشتر اوقات مشکلات یادگیری و حتی پرورشی بچه ها به کمک اولیای مدرسه و خانه حل می شد و بچه ها به حالت عادی برمی گشتند.  

در زنگ تفریح بعدی، من صحبتی در باب کتاب تاریخ طبری که فعلاً برای مطالعه در دست داشتم، مطرح کردم. همکاران چنان تخصصی وارد بحث شدند که متعجب مانده بودم. خیلی از آنها این منبع را مطالعه کرده بودند و حتی در بعضی موارد برای بررسی صحت و یا سقم حادثه ای به منابع دیگر هم رجوع کرده بودند. از آنها این منابع را شناختم و قرار بر این گذاشتم تا در کتابخانه محله به سراغشان بروم. این بحث ها که در آن اطلاعات ذی قیمتی بین همکاران مبادله می شود را بسیار دوست دارم. چقدر خوب است که در دفتر از اینگونه صحبت ها بسیار است.

ظهر، وقتی مدرسه تعطیل شد، در صدم ثانیه کل مدرسه و حیاط تخلیه شد. بخش عمده ای از بچه ها دوچرخه داشتند و همه در مسیری که در خیابان برای آنها تعبیه شده بود به سمت خانه هایشان رفتند. عده ای هم پیاده بودند که منظم از پیاده رفتند و دو سه تا هم ماشین ون که سرویس مدارس بود در چند دقیقه بچه هایی را که خانه آنها دورتر بود را به مقصد رساندند. واقعاً این نظم لذت بخش و قابل تقدیر است.

پیاده به سمت خانه به راه افتادم. همه مغازه ها باز بودند و بسیاری در حال خرید، لبخند رضایتی که بعد از خرید بر لبان خریدار و فروشنده نقش می بست، نشان از اوضاع اقتصادی آرامی می داد که چندین سال است در آن هستیم. آرامش مردم و راحتی خیالشان را به راحتی می شد از چهره آنها تشخیص داد. حال همه خوب بود و هیچ تبعیضی هم در داشتن این حال خوب دیده نمی شد. همه با انواع افکار و سلایق فقط به هم احترام می گذاشتند و به دنبال حل مشکل هم بودند.

از کنار دیوار پادگان که در نزدیکی خانه ما بود می گذشتم که صدایی از بلندگو پخش می شد. شنیدم که فرمانده آنها می گفت: ما وظیفه داریم از میهن و مردم در برابر دشمنان حفاظت کنیم. اگر این مردم نباشند، میهن هم نیست و اگر میهن هم نباشد ما هم نیستیم. بودن ما در ازای بودن مردم است. مردمی که حق دارند در امنیت زندگی کند. ما حافظ امنیت این مردم هستیم و بس. چقدر صحبت هایش در عین صلابت، محبت داشت. می شد در لابه لای آن رگه هایی از تعهد همراه با رافت را دید.

اصلاً احساس خستگی نمی کردم. دوست داشتم مدتها در مدرسه باشم و ساعت ها در بین این مردم گام بردارم و از آنها انرژی بگیرم. زندگی در بین این مردمان که حتی نظامیان آن مهربان هستند، بزرگترین موهبتی است که می شود تصور کرد. به یاد هرم مازلو افتادم و از اینکه جامعه ام در رفع نیازها به قله آن نزدیک می شود بر خود می بالیدم. این فرهنگ بالا و جامعه ای کاملاً مدنی واقعاً زیبنده این کشور و این مردم است.

از کنار مغازه سلمانی که می گذشتم از داخلش صدای موسیقی ای شنیدم که برایم بسیار آشنا بود. کمی که بیشتر دقت کردم آن را شناختم: اکسیژن هفت ساخته ژان میشل ژار بود. این موسیقی را بسیار دوست داشتم، به همین خاطر آن را برای بیدارباش گوشی همراهم انتخاب کرده بودم، داشتم از شنیدن آن لذت می بردم که ناگاه همه جا مقابل چشمانم تاریک شد. چند دقیقه ای گذشت تا فهمیدم که این صدا همان بیدار باش گوشی است و حالا هم ساعت شش صبح است و اکنون به واقع بیدار شده ام.

مرور آنچه در خواب دیده بودم آزارم می داد. دوست نداشتم چشمانم را باز کنم و تمام سعی را می کردم تا دوباره بخوابم. ای کاش این خواب تمام نمی شد، با تمام قدرت چشمانم را می فشردم تا بسته بماند تا شاید به آن دنیای درون خواب بازگردم. نمی دانم کابوس را در کجا باید تعریف کنم؟ نمی دانم آیا واقعیت آن بود و حالا در خوابم و یا گونه ای دیگر است؟ همه وقتی بیدار می شوند از کابوس رهایی می یابند، ولی من وقتی بیدار شدم …..

قرص

زنگ تفریح بود و داخل دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودیم که یکی از بچه ها با هیجان وارد دفتر شد و گفت: آقا اجازه آمبولانس آمده تو حیاط مدرسه. هنوز کلامش منعقد نشده بود که خیل بچه ها به دفتر سرازیر شد که همه می گفتند: آقا اجازه آمبولانس. به همراه مدیر که کاملاً تعجب کرده بود به حیاط مدرسه رفتیم. برفی که از چند ساعت پیش شروع به باریدن کرده بود، تقریباً همه جا را سفید کرده بود.

تا به مقابل آمبولانس رسیدیم، یک نفر از آن پیاده شد و بعد از سلام، از آقای مدیر تعداد کل دانش آموزان و پرسنل را پرسید. مدیر که هنوز از حالت تعجب خارج نشده بود، گفت: این آمار را برای چه می خواهید؟ آن آقا در پاسخ گفت باید به تعداد بچه ها و پرسنل به شما قرص ویتامین D بدهم. آقای مدیر با همان حالت تعجب تعداد را گفت و آن آقا به داخل ماشین بازگشت و با تعداد زیادی بسته قرص به سمت ما آمد.

آقای مدیر ایشان را به دفتر دعوت کرد تا حداقل یک چای پیش ما بنوشند، ولی در پاسخ گفت: متشکرم، به همه مدارس منطقه و مراکز بهداشت باید سر بزنیم، این برف با این شدتی که می بارد، راه را خواهد بست، ما باید هرچه سریعتر برویم تا به ماموریت خود برسیم. فقط دقت کنید این قرص ها برای شش ماه کل مدرسه است. حتماً در جایی ثبت کنید که در هر ماه فقط یک عدد قرص مصرف شود. توصیه می کنم از همین امروز که پانزدهم ماه است شروع کنید که بهتر در خاطر می ماند.

 در دفتر بحث همه همین قرص ها بود، همه می گفتند که برای اولین بار است که می بینند بهداشت به فکر بچه ها و ما معلمان است و مامور خودشان، قرص ویتامین آورده است. تا کنون هر کاری که داشتیم ما باید به بهداشت مراجعه می کردیم، اولین بار است که آنها خودشان آمده اند و خدمتی به ما رسانده اند. البته به قول یکی از همکاران آوردن چند بسته قرص کار خیلی بزرگی نیست، در ممالک پیشرفته، مردم را در خانه هایشان ویزیت می کنند در منزل خدمت رسانی می کنند.

گفتم: برای شروع بد نیست، امید که در ادامه به آنجا هم برسیم. همین که به این فکر افتاده اند که جامعه را با همین کار ساده در برابر مشکلات استخوان و خیلی موارد دیگر مقاوم کنند، جای خوشحالی دارد. البته الحق و الانصاف در مورد واکسیناسیون، بهداشت ما خیلی کارها انجام داده است. من در زمان تربیت معلم در طرح بسیج واکسیناسیون فلج اطفال شرکت کردم که خدا را شکر خیلی هم خوب جواب داد.

با توجه به توضیحات مامور بهداشت قرار بر این شد که همین امروز سری اول قرص ها را به بچه ها بدهیم. آقای مدیر گفت: باید نظارت داشته باشیم که حتماً همه بچه ها قرص ها را بخورند. در مورد شیر های تغذیه رایگان این تجربه را کسب کرده ایم که بعضی ها نمی خورند و باید حتماً جلو ما آن را میل کنند، اگر نظارت نباشد خیلی ها این قرص را نمی خورند. با آقای مدیر صحبت کردم و گفتم من زنگ آخر با کلاس اول راهنمایی دارم و درس هم جلو است، می توانیم در نیمه انتهایی زنگ این کار را انجام دهیم، من هم تمام و کمال در خدمت شما هستم.

کل دانش آموزان مدرسه هفتاد نفر بودند، قرار بر این شد که من در آبدارخانه مستقر شوم و قرص ها را به بچه ها بدهم و همانجا بچه ها قرص ها را با آب زیاد بخورند. قرص های ویتامین D نیاز به آب زیادی دارد. آقای مدیر هم از هر کلاس پنج نفر پنج نفر بفرستد تا با نظم و ترتیب این کار به نحو احسن انجام گردد. البته می شد پیش بینی کرد که بعضی بچه ها مقاومت کنند که حسین را که دبیر علوم بود مسئول آنها کردیم تا قانعشان کند.

 کارم را در کلاس زودتر به پایان بردم و به همراه آقای مدیر و دیگر همکاران کار توزیع قرص ها را آغاز کردیم. چهار بسته بیست تایی قرص را برداشتم و به آبدارخانه رفتم. چند لیوانی را که در قفسه بود برداشتم و آنها را پر آب کردم و کنار سینک چیدم. به خاطر رعایت اصول بهداشتی می بایست به بچه ها می گفتم تا بعد از نوشیدن آب حتماً لیوان را بشویند. شاید این کار کمی وقت می گرفت ولی لازم بود. همه چیز که آماده شد، به آقای مدیر اعلام کردم تا کار را شروع کنند.

سری اولی که آمدند، فقط مات و مبهوت مرا نگاه می کردند. نفری یک قرص کف دستانشان گذاشتم و گفتم با یک لیوان کامل آب، آن را بخورید. هر پنج نفر بدون هیچ مشکلی قرص هایشان را گرفتند و با یک لیوان آب خوردند، بعد هم گفتم تا لیوان ها را خوب بشویند و دوباره پر آب کنند و سرجایش بگذارند. بندگان خدا آن قدر اضطراب داشتند که در هنگام شستن لیوان ها دستانشان می لرزید.

موقع رفتن یکی از آنها با کمی ترس پرسید آقا اجازه این قرص چیه؟ برای چی آن را به ما می دهید؟ ما که مریض نیستیم. ما هر وقت مریض می شویم و دکتر می رویم قرص می خوریم. گفتم: حالا وقت ندارم، باید به همه دانش آموزان مدرسه قرص بدهم، سر کلاس به همه توضیح خواهم داد. فقط در همین حد بدانید که این قرص ویتامین است و برای بدن شما لازم است.

سری بعدی که آمدند چون از نفرات قبلی شنیده بودند که چه خبر است، بیشتر اضطراب داشتند. حتی یکی از آنها گفت آقا اجازه ما نمی خوریم، می ترسیم بلایی سرمان بیاید. نگاهی به او انداختم و گفتم پسر جان این قرص هایی که من به شما می دهم حتماً به نفعتان است، این قرص ها به شما کمک می کند و ضرری برای شما ندارد، نگران نباشید، بخورید بعد بروید از دبیر علوم تجربی بپرسید تا کاملاً شما را راهنمایی کند.

سه سری اول همه با اضطراب و نگران بودند. حتی یک بار یکی قرص را نخورده بود و برای اینکه مرا گول بزند فقط آب خورده بود، حواسم به او بود و وقتی چهار نفر دیگر رفتند او را نگه داشتم و کمی با او صحبت کردم تا رضایت داد و قرص را خورد. اگر به این منوال ادامه می یافت هرچه جلو تر می رفتیم کار سخت تر می شد و زمان بیشتری می گرفت. می ترسیدم به زمان زنگ برسیم و تعداد قابل توجهی از دانش آموزان هنوز باقی مانده باشند.

ولی از سری چهارم به بعد دیگر در چهره بچه ها اضطراب و نگرانی نبود. همه شاد و خندان می آمدند و قرص هایشان را می خوردند و با چشمانی پر فروغ به من نگاه می کردند و بسیار از من تشکر می کردند و می رفتند. این بار آن تعجب و نگرانی به من منتقل شد که چرا این قدر بچه ها عوض شده اند و با فراغ بال این قرصی را که تا حدودی نمی دانند چیست می خورند. نه به آن اوایل که اکراه داشتند نه به حالا که اشتیاق دارند.

پیش خودم فکر کردم شاید به کلاس حسین رفته اند و او برایشان کاملاً توضیح داده است. انصافاً دبیر علوم بودن خیلی سخت است و باید در مورد خیلی چیزها اطلاعات درست و دقیق داشته باشی. در ریاضی کار ساده تر است و فقط مفاهیم ریاضی مطرح می شود ولی در علوم گستره مفاهیم بسیار زیاد است و دبیر باید بر بسیاری از آنها اشراف اطلاعاتی داشته باشد.

با سرعت قابل قبولی کار در حال انجام بود. تقریباً داشتیم به انتهای کار می رسیدیم که از یکی از بچه ها پرسیدم که آیا می دانی این قرصی که به شما می دهم چیست؟ لبخندی زد و گفت: آره آقا می دانیم. پیش خودم فکر کردم دست حسین درد نکند که به این بچه ها در این روستای دورافتاده به طور کامل درباره قرص ویتامین D توضیح داده است. آن قدر خوب توضیح داده که بچه ها با اشتیاق این قرص را می خورند تا بدنشان قوی شود.

برای این که بفهمم حسین به آنها چه گفته، از او پرسیدم درباره این قرص هرچه می دانی بگو. گفت: آقا اجازه، این «قرص زرنگ کننده» است. کارش این است که وقتی وارد بدن می شود درس آدم خوب می شود و نمره خوبی می گیرد. همه بچه ها که خورده بودند می گفتند احساس می کنیم درسمان بهتر شده است. چه قرص خوبی را آمبولانس برای ما آورد.

اول که در بهت غرق بودم، این خزعبلات چیست که این بچه می گوید؟ بعید می دانم حسین چنین چیزهایی به بچه ها گفته باشد. او اصلاً اهل شوخی نیست، حتی با همکاران، ولی این چیزهای مسخره را این بچه ها از کجا شنیده اند. گفتم: این را چه کسی به شما گفته. گفت: آقا اجازه محسن به همه بچه ها گفته که دبیر ریاضی از بیمارستان شهر خواسته تا برای ما قرص زرنگ کننده بفرستند تا درسمان خوب شود.

حالا دیگر هر کاری کردم نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم، وقتی خنده مرا دید، لبخندی زد و با سرعت از آبدارخانه خارج شد. پنج نفری بعدی که آمدند و مرا در حال خندیدن دیدند به هم نگاهی انداختند، بعد آنها هم مانند من شروع کردند به خندیدن. من هم قرص ها را دستشان دادم و گفتم شما هم می خواهید درستان خوب شود، گل از گل شان شکفت و خنده شان بیشتر شد، چون نمی توانستند صحبت کنند با سر تایید کردند.

  محسن دانش آموزی بود که در مدرسه خیلی فعالیت داشت و به مدیر در امور مختلف کمک می کرد. از صف صبحگاه گرفته تا انتظامات مدرسه و حتی پخش کردن تغذیه های رایگان ، در حد یک معاون برای مدرسه کار می کرد، ولی درسهایش زیاد خوب نبود. مخصوصاً ریاضی که نمراتش حتی به 10 هم نمی رسید. خیلی با او صحبت کرده بودم و راهکارهای زیادی پیش رویش گذاشته بودم ولی متاسفانه به هیچ کدام توجه نمی کرد، یعنی حاضر بود هر کاری را در مدرسه انجام دهد ولی درس نخواند.

او را که در سالن مدرسه بود و حواسش به نظم کلاس ها بود که مبادا شلوغ کنند، صدا کردم. سریع پیش من آمد. با لبخند از او پرسیدم شما به بچه ها گفته اید که این قرص ها، قرص زرنگ کننده است. خیلی محکم و قاطع گفت: بله، آقا اجازه من به همه گفتم. به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم و ادامه دادم، از کجا فهمیدی که این قرص ها این خاصیت را دارند؟

گفت: آقا اجازه مگر شما دیروز که برگه های امتحان پریروز را به ما دادید، نگفتید که باید یک فکر اساسی برای درس همه شما بکنم. با این وضعیت که شما نمره می گیرید، خیلی از شما ها آخر سال در درس ریاضی تجدید هستید. خوب این قرص های زرنگ کننده همان فکر اساسی است. خودتان هم آن را به بچه ها می دهید. آقا اجازه دستتان درد نکند که به فکر ما هستید. با این قرص ها همه بچه های مدرسه درسشان خوب می شود.

بعد با نگاهی ملتمسانه به من گفت: آقا اجازه، خودتان می دانید که درس من اصلاً خوب نیست. اگر می شود به من یکی دیگر هم بدهید تا حداقل در ریاضی نمره بالای 10 بگیرم. این همه زحمت که شما کشیده اید، بگذارید من هم یک بار که شده نمره خوب بگیرم.

من ماندم و محسن و بچه ها و قرص زرنگ کننده و …

تعقیب

ظهر پنجشنبه بود و شوق به خانه رفتن، این بار با بودن ماشین دکتر خیالمان آسوده بود. می دانستیم از همان مقابل مدرسه سوار خواهیم شد و بدون حتی یک دقیقه انتظار و معطلی به سمت آزادشهر به راه خواهیم افتاد. دکتر، مدیر مدرسه بود و چون دانشجوی دامپزشکی بود او را اینچنین خطاب می کردیم. این هفته ماشین پدرش را قرض گرفته بود و با آن آمده بود. هم از دکتر سپاس گزار بودیم و هم از پدر بزرگوارشان.

ساعت دوازده و نیم بود که دکتر تمام درهای مدرسه را بست و قفل کرد و من و حمید هم به همراهش به سمت ماشین رفتیم. نشستن در ماشین دکتر کمی زحمت داشت ولی ما حاضر بودیم چند برابر بدتر از آن را نیز تحمل کنیم. حمید وسط نشست و من در سمت راست نشستم و با تلاش بسیار توانستم در ماشین را ببندم. ماشین دکتر مزدا بود، البته از نوع وانت، کسانی که مزدا هزار را می شناسند می دانند که ظرفیت آن بسیار اندک است، هم برای انسان و هم برای بار.

ماشین دکتر اگرچه هیچ نداشت، ولی ضبط صوتی داشت که با ماشین های مدل بالا کاملاً رقابت می کرد. کاملاً استریوفونیک بود و صدا از همه جای ماشین می آمد. دکتر هم موسیقی را فقط با صدای بلند می پسندید. سرمای هوا نمی گذاشت شیشه های ماشین را پایین بیاوریم و به ناچار باید این حجم صدا را در این فضای کم تحمل کنیم. باور این که ضبط این ماشین این قدر قوی است، حتی برای دکتر هم سخت بود.

ابتدای راه بودیم که نقص فنی مو تور متوقف مان کرد. به هر صورتی بود دکتر رفعش کرد و دوباره ماشین را روشن کرد و به راه افتادیم. ولی صدای موتور تغییر کرده بود و بسیار زیاد شده بود، به دکتر گفتم با این وضعیت تا آزادشهر این موتور می ترکد. خندید و گفت: نگران نباش، ورودی اگزوز از سمت موتور کمی جابه جا شده است، تا آزادشهر را می شود رفت و بعد حتماً تعمیرش می کنیم. صدای ماشین بیشتر شبیه تراکتور شده بود تا مزدا.

نقص فنی سیستم صوتی خط قرمز دکتر بود و وقتی صدای آن قطع شد کلی اعصابش به هم ریخت. وقتی کاست را از داخل ضبط صوت بیرون آوردیم کلی از نوارش داخل مانده بود و مقدار زیادی هم جویده شده بود. با یک عدد خودکار بیک و با دقتی بسیار بالا ، کاست را به حال اولیه باز گرداندیم و ضبط تمام اتوماتیک ماشین دکتر دوباره شروع به کار کرد.

این بار دکتر صدای ضبط را به آخرین حد رساند ولی چون صدای موتور ماشین بر صدای بلندگو ها برتری داشت، خودش هم با صدای بلند زد زیر آواز و با آهنگ همراهی کرد، الحق و والانصاف صدایش خوب بود و بسیار عالی هم با خواننده هماهنگ بود. تمام شعر را نیز حفظ بود. آن قدر خوب می خواند که با تعجب بسیار لذت می بردیم. تا حالا نمی دانستیم که دکتر چنین صدای مخملی ای دارد.

از کنار پاسگاه تیل آباد به سرعت پیچیدیم و وارد جاده اصلی شدیم. دکتر همچنان می خواند و ما هم که گروه کر بودیم و همراه دکتر زمزمه می کردیم. البته من هیچ از شعر نمی دانستم ولی حمید خوب همراهی می کرد. کمتر با این نوع موسیقی آشنایی داشتم، بیشتر بی کلام و یا سنتی گوش می دادم. به قول معروف این آهنگ های آن طرف آب را زیاد نمی پسندیدم.

 دکتر پیچ های جاده را چنان می پیچید که یا حمید در آغوش من بود و من کاملاً به در فشرده می شدم، یا کاملاً روی دکتر بود. فقط امیدوار بودم که این در تحمل وزن من و این فشار را داشته باشد. بعد از دو سه تا پیچ و در سرازیری جاده، صدای دکتر قطع شد و وقتی به او نگاه کردیم، با چهره ای برافروخته، محکم فرمان را در دستانش نگاه داشته بود و به دقت جاده را زیر نظر داشت.

آواز رسایش تبدیل شد به غرغر های زیر لب که نمی فهمیدیم. کمی نگران شدیم ولی اطمینانی که به رانندگی دکتر داشتیم باعث می شد کمتر بترسیم. سرازیری جاده که بیشتر شد، غرغر های دکتر هم بیشتر شد و فقط این جمله را فهمیدم که گفت: خدا چه کارت کند محسن، صد دفعه گفتم که ترمز ماشین را به مکانیک نشان بده، این فسقلی بدون بار نمی ایستد چه برسد که بار هم داشته باشد.

تازه به عمق فاجعه پی برده بودیم که صدای آژیری از پشت سر، ما را به قعر فاجعه ی هولناکی که در آن بودیم برد. مات مبهوت مانده بودیم مقابلمان را نگاه کنیم یا پشت سرمان را؟ ماشین پلیس فقط دستور ایست می داد و با صدای بلند آژیر در تعقیب ما بود. دکتر هم که  اعصابش کلّاً به هم ریخته بود با صدای بلند می گفت :پدرجان من هم می خواهم بایستم ولی این لاکردار اصلاً به حرفم گوش نمی دهد.

وقتی به پشت سر بیشتر دقت کردم تازه فهمیدم پلیس راهنمایی رانندگی نیست و ماشین سبز رنگ نیروی انتظامی است. لحن صدایی که از پشت بلندگو  دستور توقف به ما می داد، حاکی از آن بود که کاملاً به ما شک کرده و فکر کرده ما در حال فرار هستیم. یکی دوبار هم خواست سبقت بگیرد ولی از مقابل ماشین می آمد، عصبانیت آنها را می شد از طرز رانندگی شان فهمید.

دکتر گفت: چاره ای نیست باید معکوس بکشم، فقط محکم بنشینید. درباره معکوس کشیدن در ماشین های سنگین شنیده بودم و امیدوار بودم این راهکار در مورد مزدا هزار هم نتیجه بدهد. دکتر شروع کرد به معکوس کشیدن و صدای وحشتناک موتور ماشین و دل دل زدن و تکان های ناگهانی ماشین شروع شد. جالب این بود که دکتر گاز می داد و بعد دنده را عوض می کرد و همه به سمت جلو پرت می شدیم. واقعاً صحنه هایی هولناک مقابل چشمانمان در حال رقم خوردن بود.

ماشین پلیس هم همچنان به تعقیب ما ادامه می داد. سرعت ماشین خیلی کمتر شد و کنترل آن کاملاً در دست دکتر بود، واقعاً دکتر با مهارت بسیار بالایی توانست این امر خطیر را انجام دهد. در یکی از پیچ ها که شانه خاکی سمت کوه تا حدی جا داشت به کنار کشید و با هر زحمتی بود ماشین را متوقف کرد. وقتی ایستادیم می شد در چهره دکتر احساس قهرمان بودن را دید، شبیه راننده کامیون ها شده بود.

ولی چه فایده که این احساس دیری نپایید. ماشین پلیس چنان مقابلمان پیچید که  گردو خاکی بلند شد و ما در میان آن گیر افتادیم. سریع ماموران از داخل ماشین بیرون پریدند و تفنگ هایشان را به سمت ما نشانه رفتند. واقعاً از ترس قالب تهی کرده بودم. فکر کنم تا پایان عمرم همانند آن لحظه، ترس را به این شدت تجربه نکنم. فقط های و هویشان را می شنیدم.

زمان برایم متوقف شده بود و همه چیز برایم در حالت سکون بود. حرکت ها را به صورت کاملاً آهسته می دیدم. حتی از صحبت هایشان فقط صداهایی نامفهوم می شنیدم. تا به حال چنین صحنه ای را فقط در تلویزیون و فیلم های سینمایی دیده بودم. حالا خودم در بطن ماجرا بودم. نفسم در سینه حبس شده بود و مغزم دستور به تنفس نمی داد. اگر یکی دو دقیقه به همین منوال می گذشت از خفگی مرده بودم!

در عالم هولناک خودم غرق بودم که احساس کردم پایم به شدت درد می کند. فکر های بدی به ذهنم خطور کرد، ولی وقتی بیشتر فکر کردم به خودم گفتم من که هنوز پیاده نشده ام و آنها هم هنوز شلیک نکرده اند. در این اوهام بودم که صدای داد و بیداد حمید را شنیدم که می گفت: پیاده شو، مگر نمی شنوی که به ما می گویند از ماشین فاصله بگیریم. آنجا بود که فهمیدم حمید است که دارد روی پایم فشار می آورد که زودتر در ماشین را باز کنم.

دکتر پیاده شد و آرام به سمت شان رفت تا ماجرا را برای آنها توضیح دهد. آنها هم با احتیاط کامل به دکتر اجازه دادند نزدیک شود و بعد به صحبت هایش دقیق گوش دادند. وقتی فهمیدند که مشکل چه بوده و ما هر سه معلم هستیم، در صدم ثانیه حالت از وضع بحرانی و بسیار خطرناک به وضعیت عادی درآمد، ولی من هنوز در حالت غیرعادی بود. باید کمی زمان می گذشت تا سیستم عصبی من فرمان به اعضا دهد تا از حالت بهت و ترس خارج شوند. در را که باز کردم، پاهایم اصلاً توان تحملم را نداشت و همان جا کنار ماشین به زمین افتادم. حمید پیاده شد و کمکم کرد تا بتوانم بایستم.

وقتی صحبت های دکتر را که با خنده همراه بود شنیدم، خیالم راحت شد که کل قضیه ختم به خیر شده است. دکتر  به آن افسر نیروی انتظامی می گفت: کی با مزدا هزار ترمز بریده قاچاق می برد؟ اصلاً خود مزدا هزار چقدر جا دارد که بتوان در آن چیزی را جاساز کرد. این ماشین بیشتر شبیه دمپایی جلو بسته است تا وانت. همین صحبت ها موجب شد زیاد با ما کاری نداشته باشند، یک بازرسی کوچک انجام دادند و در ادامه باید برای تنظیم صورت جلسه به پاسگاه بعدی می رفتیم.

ما را به پاسگاه غزنوی بردند، پلاک ماشین و وضعیت ما توسط این پلیس ها به مرکز مخابره شده بود، و حتماً باید صورت جلسه ای در پاسگاه تنظیم می شد وگرنه ممکن بود کمی جلوتر ما را تعقیب و بازداشت کنند. برای اولین بار بود که پا در درون یک پاسگاه می گذاشتم. در طول این سالیان بسیار در کنار پاسگاه تیل آباد منتظر ماشین بودم ولی تا به حال درون آن و هیچ پاسگاهی نشده بودم.

تا زمانی که صورت جلسه کامل شود، فقط به محیط این پاسگاه نگاه می کردم. دیوارهای کنگره دار آن و برج دیدبانی آن درست شبیه همان چیزهایی بود که در تلویزیون دیده بودم، یاد فیلم سناتور افتادم که فرامرز قریبیان در پاسگاهی مرزی خدمت می کرد. واقعاً کار در این مکان بسیار سخت است، هم باید مراقب خود باشند و هم باید مراقب ما باشند. البته این منطقه پر خطر نیست ولی باز هم اینان باید همواره آماده باشند.

همین طور که داشتم به سربازان و ماموران نیروی انتظامی نگاه می کردم، پیش خودم تصور کردم اگر این بزرگواران نبودند چه اتفاقی رخ می داد؟ اگر قانون بر جامعه حاکم نبود چه بلایی بر سر ما می آمد؟ پلیس پناهگاه مردم است در برابر خطراتی که تهدیدشان می کند. بودن در کنار این بزرگواران واقعاً احساس امنیت را به ما می دهد، امنیت بزرگ ترین و مهم ترین و اساسی ترین حق ما در زندگی است. امنیت در قبال زحمات شبانه روزی این عزیزان برقرار می شود و می ماند.

هر جا پلیس کارش را خوب انجام دهد، جامعه در آرامش خواهد بود و این مهمترین عامل برای حاکمیت درست است. پلیس همیشه در خدمت مردم است و آرامشش موجب آرامشش مردم می شود. پلیس باید با خلاف کاران که خلافشان ثابت شده است به سختی رفتار کند و آنها را بازداشت کند. پلیس سپر بلای مردم است و همین است که باعث می شود جایگاهش در بین مردم رفیع باشد.

پلیسی که ما می شناسیم در بدترین حالت فقط بازداشت می کند و ضابط قانون است، قاضی حکم می کند و اگر نیاز باشد تنبیه می کند. پلیسی که ما می شناسیم خشونتش را برای خلافکاران خرج می کند، آن هم در حد متعارف. پلیسی که ما می شناسیم هیچگاه هیچ فردی را بدون مدرک و دلیل بازداشت نمی کند و هیچگاه دست بر روی کسی بلند نمی کند. اگر این گونه نباشد ما مردم دیگر پناهگاهی نخواهیم داشت.

در تفکراتم غرق بودم که حمید دوباره به پایم زد و گفت بلند شو تا برویم. این پلیس ها آنقدر خوب با ما رفتار کردند که واقعاً در ذهنم همچون قهرمانانی بی بدیل ثبت شدند. رفتاری انسانی و با کرامت و مهربانی، واقعاً دست مریزاد به آنها که بعد از متوجه شدن موضوع بدون هیچگونه حرف و حدیثی، بسیار مودبانه با ما رفتار کردند. اینگونه پلیس واقعاً برازنده این کشور است، پلیسی همراه مردم.

از آنها خداحافظی کردیم و دکتر با سرعت بیست کیلومتر بر ساعت حرکت می کرد. همه در ماشین ساکت بودیم و همه به اتفاقات این یک ساعت فکر می کردیم. اتفاقاتی عجیب و غیر قابل باور. کمی که گذشت دکتر گفت: حالا که تمام شد، آن ضبط را روشن کن تا دیگر به آن اتفاقات فکر نکنیم. حمید ضبط را روشن کرد ولی صدایی نیامد. کل نوار جمع شد و ضبط هم همچون ما قفل کرده بود.

تداخل

هرچه در توان داشتم صرف کردم تا آنها را قانع کنم، ولی نشد که نشد. هرچه می گفتم این ترم آخر من است و مشکلات زیادی دارم، محل تدریس و محل تحصیل و محل زندگی ام در سه نقطه کاملاً دور از هم هستند، قبول نمی کردند. می گفتند برنامه امتحانی به هم می ریزد، گفتم با آموزش صحبت کرده ام و قرار است امتحان این درس به بعد از آخرین امتحان منتقل شود. قبول نکردند و آخر سر هم عصبانی شدم و گفتم به شما ها می گویند همکلاسی؟!

البته این ها، هم دوره هایم نبودند و مجبور بودم به خاطر وضعیتی که داشتم یک درس را با آنها بگیرم. انتظار داشتم به عنوان یک همکلاسی، هرچند تازه وارد، مشکل مرا درک کنند و مرا در حل آن یاری دهند. ولی چنان جبهه گرفتند که انگار می خواهم حق مسلمی را از آنها سلب کنم. من اگر جای آنها بودم تمام تلاشم را می کردم تا گره ای از کار کسی باز شود.

اوضاع تحصیل من در دانشگاه آزاد علی آباد کتول از همان روز اول با مشکلات و مصائب همراه بود. فقط پنجشنبه ها می توانستم کامل کلاس بگیرم و جمعه ها فقط کلاس های صبح را می توانستم انتخاب کنم. جمعه ها ظهر از همان دانشگاه با اضطراب فراوان خودم را به آزادشهر می رساندم تا به مینی بوس های وامنان برسم. نرسیدن به این مینی بوس ها یعنی نرسیدن به وامنان تا شنبه غروب و این برای من که شنبه کلاس داشتم فاجعه بود.

دو سالی که در دانشگاه آزاد بودم خدا را شکر یک بار هم نشد از سرویس های وامنان جا بمانم، ولی همیشه از ساعت دوازده ظهر جمعه ها که کلاسم در دانشگاه تمام می شد تا رسیدن به آزادشهر و سوار شدن به سرویس حاج منصور یا اسدالله یا مهدی قلبم به حلقم می آمد. یک بار که خیلی دیر شد، کامیونی گیرم آمد و وقتی راننده حالتم را دید و قضیه را پرسید، گفت نگران نباش من می خواهم به شاهرود بروم و تو را به مینی بوس می رسانم، سپس پایش را روی گاز گذاشت.

البته آن قدر سنگین بود که توان بالا رفتن از سربالایی های جاده شاهرود را نداشت، ولی با هر جان کندنی بود می رفت. شانسی که آوردم مینی بوس حاج منصور مقابل پاسگاه غزنوی ایستاده بود تا اهالی برای تفنگ هایشان مجوز بگیرند. همین که رنگ قهوه ای مینی بوس را از دور دیدم چنان فریاد زدم که راننده بنده خدا جا خورد. خدا خیرش دهد که حتی کرایه هم از من نگرفت. البته مینی بوس اندازه یک سوزن هم جا نداشت و من کنار حاج منصور تا وامنان رفتم.

ترم آخر وضعیت انتخاب واحد برایم خیلی بغرنج شد. اگر می خواستم با ورودی های خودمان کلاس بگیرم باید شنبه ها را دانشگاه می رفتم که برایم ممکن نبود. مجبور بودم با ورودی های پایین تر بگیرم و این باعث شد چهارشنبه ها هم کلاس داشته باشم. و این یعنی نهایت سختی. چهارشنبه صبح از وامنان به آزادشهر می آمدم، از آنجا به علی آباد می رفتم و تا ساعت شش غروب دانشگاه بودم، کل پنجشنبه هم کلاس بودم و جمعه ها هم طبق روال گذشته. واقعاً فقط برای خوابیدن در خانه بودم.

در این ترم واقعاً پوست انداختم. این رفت و آمدها و رسیدن به همه آنها واقعاً برایم سخت بود. نه در مدرسه غیبت داشتم و نه در دانشگاه، همه را سر وقت می رسیدم و این سر وقت رسیدن برایم بسیار مهم بود. اتفاق می افتاد فاصله آزادشهر تا علی آباد را به دو یا سه ماشین گذری طی می کردم. متاسفانه زمان هایی که من به ماشین نیاز داشتم همه جا خلوت می شد و هر وقت عجله داشتم که برسم در مقابل ترافیک می شد. بخت با من یار نبود ولی به هر زحمتی بود به موقع می رسیدم.

تنها مشکلی که برایم لاینحل مانده بود، تداخل امتحانات واحدهایی بود که انتخاب کرده بودم. روز آخر امتحانات سه درس آنالیز عددی و حساب دیفرانسیل و وصیّت نامه امام را داشتم. دو درس تخصصی ساعت 8 صبح و وصیّت نامه ساعت 10 صبح. مانده بودم چگونه دو درس تخصصی دشوار را در یک زمان امتحان دهم و وصیّت را هم کلی حفظ کردنی دارد و من در این بخش ضعیف هستم را در همان روز پاسخ دهم. این وضعیت یعنی افتادن هر سه و این برای ترم آخر بسیار بد بود.

با آموزش دانشگاه صحبت کردم و خوشبختانه راهی را نشانم داد که می توانست مشکل مرا تا حدی حل کند. حداقل دو تا درس تخصصی را از هم جدا می کرد. قرار بر این شد که از همه دانشجویانی که حساب دیفرانسیل را در آن روز امتحان دارند رضایت کتبی بگیرم تا آن امتحان به فردای آخرین روز منتقل شود. واقعاً دست مریزاد به مسئول آموزش که این قدر به فکر حل مشکلات دانشجویان بود. تقریباً نیمه های ترم بود که خدمتشان رسیدم و ایشان با لبخندی لیست دانشجویان را به من داد و من هم همانجا جدولی درست کردم تا از آنها امضا بگیرم، حدود بیست و پنج نفر می شدند.

در مدت باقیمانده تا امتحانات کارم این بود که به تک تک این بزرگواران کل ماجرا را توضیح دهم و از آنها برای تغییر روز امتحان رضایت بگیرم. اوضاع خوب پیش می رفت که رسیدم به شاگرد اول گروه که خانم بودند، مانند دیگر دانشجویان، کل داستان را گفتم و با تشکر بسیار خودکار را به ایشان تعارف کردم تا امضا کنند، خودکار را نگرفت و خیلی رک گفت: امضا نمی کنم.

جوابش مانند آب سردی بود که رویم ریختند، علت را جویا شدم. گفت من برای امتحاناتم برنامه ریزی کرده ام و با این کار برنامه مطالعاتم به هم می ریزد. گفتم خانم محترم یک ماه مانده تا امتحانات کمی تغییر در این زمان که مشکلی پیش نمی آورد. ضمناً امتحان به زمانی دورتر منتقل شده که می توانید از این زمان هم برای مطالعه بیشتر کمک بگیرید. هر چه ما اصرار کردیم فقط انکار دیدیم و انکار.

پیش خودم گفتم یک نفر مخالف را می شود در بین بیست و پنج نفر موافق به همراه آورد. به همین خاطر خداحافظی کردم و رفتم. جلسه بعد وقتی سراغ یکی دیگر از خانم ها رفتم باز هم انکار کرد و امضا نکرد. پیش خودم فکر کردم افتاده ام در یک باند مافیایی امضا نکن. هر چقدر التماس می کردم، فقط با مخالفت آنها مواجه می شدم. حیف بچه های هم دوره ای خودمان نیست که همه پشت همدیگر را همچون کوه داریم.

دو هفته مانده بود به امتحانات و لیست من چهار امضای خالی داشت. هرچه به مسئول آموزش گفتم زیر بار نرفت و گفت باید رضایت همه جلب شود. به کلاس برگشتم و بعد از رفتن استاد کلی با این همکلاسی های جدید صحبت کردم، ولی افاقه نکرد. آخر سر هم عصبانی شدم و کلی داد و بیداد کردم و آن جدول و اسامی و امضاها را پاره کردم و در سطل زباله انداختم. تازه بعدها بدهکار هم شدم که چند نفری از این دانشجویان به مسئول حراست دانشگاه گفته بودند که من با تهدید امضا جمع می کنم و مرا کلی در دردسر انداختند. باز هم دست آن مسئول آموزش  درد نکند که مرا از این مخمصه نجات داد.

فصل امتحانات فرا رسید و هر چه به روز آخر نزدیک می شدم، بیشتر مضطرب می شدم. نمی دانستم چه جوری باید درس بخوانم. اصلاً کدام درس را بخوانم. هم آنالیز عددی سخت بود و هم حساب دیفرانسیل، تازه وصیّت نامه امام که کلی حفظ کردنی داشت را کجای دلم بگذارم. همین جوری از هر درس بخشی را می خواندم و با ناامیدی کامل به روز امتحان آخر فکر می کردم. آنقدر حالم بد بود که حتی بقیه امتحانات را هم خوب ندادم. هیچ امیدی به پاس کردن نداشتم و این یعنی یک ترم بیشتر و باز هم پرداخت شهریه که واقعاً با این حقوق برایم سخت بود.

در کل دوران تحصیلم تجربه افتادن نداشتم. خیر سرم سه ترم هم شاگرد اول شده بودم. البته درسم زیاد خوب نبود، بیشتر به خاطر همان سی درصد تخفیف شهریه تلاشم را دوچندان می کردم. در این وضعیت مالی این تخفیف می توانست کمی از مشکلاتم را بکاهد. حالا باید سه تا درس را در لیست افتادگان بگذارم، آن هم آخرین ترم و آخرین امتحانات، واقعاً حق من نیست که با این همه مشقت تمام کلاس ها را حاضر بوده ام و در مدرسه هم غیبت نداشتم، در نهایت ناکام بمانم.

روز امتحان فرا رسید و رنگ پریدگی من برای همه کاملاً واضح بود. هر کدام از دوستان جوری دلداریم می دادند و بیشتر بچه های هم دوره ایم برایم آرزوی توفیق می کردند. ولی من آنقدر گیج و منگ بودم که هیچ نمی شنیدم. اصلاً حالم خوب نبود. هر چقدر هم به خودم امید می دادم بیشتر از چند ثانیه در من موثر نمی ماند. لحظه آخر یکی از دوستان آمد و مرا به کناری کشید و گفت: فقط سوال هایی را که بلدی جواب بده، از هر کدام 10 هم بگیری کفایت است.

وقتی روی صندلی نشستم و دو تا برگه مقابلم گذاشتند به اوج استرس رسیدم. چشمانم نمی دید و اصلاً نمی دانستم کدام به کدام است. نمی دانم چه مدتی به این حال گذشت که صدای مراقب مرا به خودم آورد که شروع کن آقا، وقت کم می آوری. با حساب دیفرانسیل شروع کردم. ده تا سوال دو نمره ای بود. پنج تایی را که تا حد زیادی مطمئن بودم حل کردم و خدا را شکر همه هم به جواب رسید، همین تا حدی به من نیرو داد.

وقتی سرم را بلند کردم، بیش از نیمی از سالن بزرگ ورزشی که حالا سالن امتحانات بود خالی شده بود، دانشجویان در حال رفتن بودند که من تازه رفتم سراغ برگه آنالیز عددی. این یکی پنج تا سوال چهار نمره ای بود که هر کدام یک عالمه راه حل داشت. سوال اول را اصلاً در کتاب ها و جزوه ها ندیده بودم، سوال دوم را هم بلد نبودم. اصلاً جرات نداشتم به سوال سوم نگاه کنم. اگر این را هم نمی دانستم کارم تمام بود.

 وقت تمام شد و همه رفته بودند و من مانده بودم و دو سه نفر مراقب که همه با اخم نگاهم می کردند. فقط می گفتند بلند شو که وقت تمام شده. هرچه التماس کردم وقت بیشتری به من ندادند. سوال سوم را بلد بودم ولی کلی زمان می خواست تا حل کنم. سوال چهارم و پنجم هم برایم آشنا بود ولی این مراقبان واقعاً روی اعصابم بودند. انگار نمی فهمیدند که من دوتا درس تخصصی دشوار ریاضی را دارم با هم امتحان می دهم. حداقل کمی با من همکاری کنند.

آن قدر با من بحث کردند که بی خیال باقی سوالات آنالیز عددی شدم. دلم می سوخت که بلدم ولی نمی توانم بنویسم. همین که خواستم بلند شوم که یکی از درب انتهای سالن وارد شد و گفت من هستم شما بروید. واقعاً فرشته نجاتم بود، همان مسئول آموزش دانشگاه بود که توسط یکی از بچه های کلاس از وضعیت من مطلع شده بود. دم آن دوستم گرم که خبرش کرد و دم این آقا گرم که آمد و مرا نجات داد.

در دستش هم یک بیسکوت ساقه طلایی کرم دار و یک ساندیس بود. آنها را به من داد و گفت اول این ها را بخور تا جان بگیری. بچه ها هم دوره ایت خیلی هوایت را دارند. نگران وقت هم نباش و هرچه می توانی و بلد هستی بنویس. این بیسکویت و ساندیس به جای رفع گرسنگی بیشتر روحیه ام را بالا برد. واقعاً داشتن دوست و همکلاسی که این قدر به فکر دوستش باشد بزرگ ترین نعمت است. خدا را شکر سه سوال آخر را حل کردم، ولی آخری به جواب نرسید. امید داشتم استاد حداقل نیمی از آن را قبول کند.

وقتی بیرون آمدم بچه های کلاس دوره ام کردند. یکی آب آورد و دیگری پشتم را می مالید. همه می گفتند دیفرانسیل و آنالیز عددی را با هم امتحان دادن کار هر کس نیست. همین محبتشان بود که مرا به حال آورد. تازه داشتم جان می گرفتم که امتحان وصیّت نامه شروع شد و دوباره برگشتم به همان سالن امتحان. واقعیت فقط یک بار روزنامه وار این کتاب را خوانده بودم. خوشبختانه نیمی از سوالات تستی بود و من هم آنهایی را که تا حدی به نظرم درست می آمد انتخاب می کردم، ولی وقتی به سوالات تشریحی رسیدم کلاً هنگ کردم. هرچه بر ذهنم فشار می آوردم معادلات لاگرانژ پیش چشم می آمد و هرچه تمرکز می کردم چندجمله های چبیشف مقابل چشمانم نقش می بست.

واقعاً نمی دانم چه نوشتم و پاسخها را چگونه دادم. فقط تنها امیدم همان سوالات تستی بود. اگر همان 10 نمره را می گرفتم خیالم راحت بود. از ده سوال تشریحی هم چند تایی را فقط نوشتم تا خالی نباشد، واقعاً از مطالب این درس و کتاب هیچ به یاد نمی آوردم.

مدتی که تا اعلام نتایج گذشت، به تعداد ساعتهایش مُردم و زنده شدم. ولی وقتی نمرات اعلام شد کلی به خودم افتخار کردم. در آن شرایط این بهترین نتیجه بود.

معادلات دیفرانسیل 10                 آنالیز عددی 11                  وصیّت نامه امام 12

دوران تحصیلم را با وصیّت نامه به پایان بردم، و انگار همین باعث شد که دیگر آن را ادامه ندهم. مرگ من در دنیای کسب مدارک علمی، همان روز اتفاق افتاد و دیگر در این وادی زنده نماندم.

گاز اشک آور

شنیده بودم جمعه در کوی دانشگاه تهران اتفاقاتی افتاده است. اخبار صدا و سیما که چیز خاصی نمی گفت و هیچ رسانه دیگری هم برای کسب اطلاعات بیشتر نداشتم. یک شنبه از آقای همسایه شنیدم که انگار دانشجویان در خوابگاهشان برای اعتراض به بستن روزنامه سلام و همچنین قانون جدید مطبوعات تحصن کرده بودند که عده ای از بیرون به آنها حمله می کنند و اوضاع متشنج می شود. حتی می گفت که درگیری تا صبح هم طول کشیده و متاسفانه کشته هم داشته.

هیچگاه با سیاست میانه خوبی نداشته ام. زیاد هم دنبال اخبارش نبودم. درست است که بخش عمده ای از چگونه زندگی کردن ما در این سیاست نهفته است، ولی خود را در حد و قواره ای که بتواند آن را بررسی یا نقد کند نمی دیدم. به همین خاطر زیاد به این اخبار توجه نکردم و از تابستانی که در خانه بودم کمال استفاده را می بردم که حدود یک ماه و نیم دیگر باید به وامنان باز می گشتم.

فارغ از همه این هیاهوهای این شهر بزرگ، در اتاقم تنها بودم و رادیو مانند همیشه همدم من بود. رادیو معارف داشت یک کتاب را نقد و تحلیل می کرد. نام کتاب رفیق اعلا بود و نویسنده آن هم کریستین بوبن. مواردی که از این کتاب مطرح می شد، به نظرم بسیار جالب آمد. این کتاب درباره فرانچسکو قدیس بود که بعدها موسس فرقه فرانسیسیان شد. ابتدا پدرش او را به تجارت پارچه فرستاد و بعد هم در اتفاقی به دیدن جزامیان رفت. همین باعث شد در او تحولی شگرف رخ دهد و دست از زندگی عادی برداشت و خود را وقف محرومین و همچنین دین مسیحیت کرد.

وقتی در مورد زندگی در دیر و سختی هایش صحبت می کردند، به یاد زندگی خودم در وامنان افتادم. من هم از اول مهر از غوغای این شهر بزرگ به دورم هستم و در دنیایی که سکوت و آرامش در آن بسیار است، زندگی می کنم. از امکانات و رفاه به دور هستم، ولی نمی دانم چرا در عین غمی که به خاطر این دور بودن همیشه با من هست، آرامش هم هست و همین است که مرا کمک می کند تا مشکلات و مسائل را بهتر بتوانم تحمل کنم.

به این فکر افتادم که باید این کتاب را به طور دقیق مطالعه کنم. تصمیم گرفتم که به میدان انقلاب و مقابل دانشگاه بروم و حتماً این کتاب را تهیه کنم. فردای آن روز، صبح اول وقت دوچرخه را گرفتم و به سمت میدان انقلاب به راه افتادم. راه طولانی و از آن بدتر هوای آلوده تهران واقعاً کلافه ام کرد، پیش خودم گفتم ای کاش با اتوبوس واحد می رفتم، این شهر اصلاً به درد دوچرخه سواری نمی خورد.

درست است که با دوچرخه ترافیک برایم مهم نبود ولی به خاطر شلوغی و این همه دود، مسیری را در پیش گرفتم که از کوچه پس کوچه ها می گذشت، خلوتی واقعاً نعمتی است که در این شهر به سختی می توان آن را یافت. البته این فکر برای فرار از دود و ازدحام در ابتدا بسیار خوب عمل می کرد ولی وقتی چندین بار مسیر را گم کردم و از ناکجاآباد سر درآوردم، مجبور شدم از  پل چوبی به بعد همان مسیر مستقیم را انتخاب کنم.

وقتی مقابل دانشگاه رسیدم، جمعیت بسیار زیادی مقابل درب اصلی تجمع کرده بودند. بیشتر که به آنها دقت کردم، همه دانشجو بودند. هرچه می گذشت بر تعداد این افراد افزوده می شد. چند تا ماشین پلیس هم از مسیر ویژه اتوبوس واحد آمدند و سعی داشتند جمعیت را متفرق کنند. ابتدا برایم حضور این جمعیت در اینجا عجیب به نظر آمد، ولی وقتی به یاد قضیه کوی دانشگاه افتادم، حدس زدم این ادامه همان ماجرا باید باشد. البته کسی شعار نمی داد و هیچ تحرک خاصی هم نبود. فقط تعداد زیادی جمع شده بودند.

در پیاده رو جمعیت کمتر بودند و بیشتر افرادی بودند که در حال گذر بودند و چند لحظه ای می ایستادند و نگاهی به آن طرف خیابان می انداختند و می رفتند. در روزهای عادی این پیاده روها شلوغ و مملو از جمعیت است، حالا هم که این اتفاقات مزید بر علت شده و ازدحام جمعیت چند برابر گشته. دوچرخه را در دست گرفتم و به زحمت از میان رهگذران به سمت کتابفروشی ها رفتم. دوچرخه را به ستون برق بستم و به کتابفروشی مقابلش رفتم. البته حواسم به دوچرخه بود که آنرا به سرقت نبرند.

خوشبختانه در همان کتابفروشی کتاب را یافتم و آن را خریدم. سریع بازگشتم و دوچرخه را گرفتم و به سمت خانه به راه افتادم. شرایط اینجا اصلاً خوب نبود و باید سریع این مکان را ترک می کردم. در اولین چهارراه بعد از درب اصلی دانشگاه، تعداد نسبتاً زیادی دانشجو خیابان را بسته بودند و به اعتراض فقط روی زمین نشسته بودند، حتی شعار هم نمی دادند که این برایم بسیار تعجب آور بود. تعدادی از آنها که صورتشان را پوشانده بودند در تلاش بودند که نظم را بر قرار کنند. تاکید می کردند فقط بنشینید و چیزی نگویید و کاری هم نکنید.

وقتی به پشت سرم نگاه کردم دیدم خیابان اصلی از سمت میدان انقلاب بسته شده و هیچ ماشینی در این بین نیست. از سر تقاطع فلسطین هم مسیر را پلیس بسته بود. از دوچرخه پیاده شدم تا بتوانم از میان این همه جمعیت بگذرم. این دانشجویان برای خواسته ای اینجا هستند که حتی من اصل آن را نمی دانم. اصلاً مرد این وادی ها نیستم. به همین خاطر سعی می کردم هرچه سریعتر بروم.

همین که به زحمت داشتم از میان جمعیت نشسته می گذشتم، افسر پلیسی که سن و سالی هم داشت آمد و بلندگو را به سمت جمعیت گرفت و گفت: خواهشم می کنم متفرق شوید. این کار شما غیر قانونی است. پلیس همراه شماست و وظیفه اش برقراری امنیت است. جمعیت هیچ واکنشی نشان نداد. افسر دوباره از پشت بلندگو گفت: بچه ها، شما مانند فرزندان من هستید، ما نمی خواهیم به شما آسیبی وارد شود، خواهش می کنم بروید. این را به عنوان یک پدر می گویم.

در مقابل، جمعیت شروع کردند به شعار دادن، همه یک صدا می گفتند: نیروی انتظامی تشکر تشکر. من هم هاج و واج این وسط مانده بودم و هرچه فکر می کردم معانی این شعارها را در برابر پلیس نمی فهمیدم. اعتصاب و تحصن و اعتراض می کنند بعد از نیروی انتظامی تشکر هم می کنند. کجای دنیا معترضان از پلیس تشکر می کنند. هرچه من دیده یا خوانده ام فقط درگیری زبان مشترک بین این دو گروه است.

این اتفاقات باعث شد کنجکاو شوم و بمانم تا ببینم آخر این داستان چه می شود. به پیاده رو رفتم و دوچرخه را به دیوار تکیه دادم و خودم هم کنارش ایستادم و نظاره گر این جمعیت دانشجو و نیروهای انتظامی بودم. شاید ده دقیقه ای در سکوت گذشت. هیچ تحرکی از هیچ طرف انجام نشد و همین باعث شد، جو نسبتاً آرام باشد. حدس می زدم با همین روند، نیم تا یک ساعت دیگر این قضیه فروکش خواهد کرد، چون تحصن کنندگان هم تحصنشان را کرده بودند و نیروهای انتظامی هم امنیت را برقرار کرده بودند.

دیدم دیگر هیچ خبری نیست. تصمیم گرفتم که به خانه بروم. تا دوچرخه را گرفتم باز صدای بلندگو پلیس آمد، ایستادم تا این حرفهای آنها را که شاید آخرین حرف هایشان باشد،گوش کنم. همان افسر بود. باز هم مانند یک پدر همه را بچه هایم خطاب می کرد و از آنها می خواست تا محل را ترک کنند. می شد التماس و خواهش را در صدایش دید. وقتی جمعیت به حرف هایش گوش ندادند و متفرق نشدند. گفت: بچه های من، ما داریم می رویم، خواهش می کنم به خاطر پدر مادرهایتان بروید. شما جگر گوشه های آنها هستید.

داشتم شاخ درمی آوردم. پلیس می خواهد برود، بعد می گوید نمی خواهد این ها دچار آسیب شوند. پلیس با این همه نیرو برای مقابله آمده حالا می گوید می خواهد برود، این یعنی عقب نشینی. حالا قرار است پلیس عقب بنشیند، چرا از آسیب دیدن این جمعیت نگران است. ذهنم اصلاً قدرت پردازش این مسئله را نداشت. صحت حرف هایش چند دقیقه بعد مشخص شد. همه نیروهای انتظامی به سمت میدان انقلاب رفتند و از جمعیت دور شدند. این اتفاقات و واکنش ها در بین این دو گروه برایم بسیار عجیب بود. تجربه ای در این زمینه ندارم ولی حداقل می دانم این گونه هم نیست.

با این کاری که پلیس انجام داد، آنهایی که نشسته بودند، ایستادند و همه به همدیگر نگاه می کردند. من هم که کاملاً گیج و منگ بودم، دوچرخه به دست مسیر خانه را در پیش گرفتم. هنوز چند قدمی نرفته بودم که ناگهان صدای مهیبی را از پشت سرم شنیدم. در صدم ثانیه همه چیز به هم ریخت. صدای شلیک ها پشت سر هم می آمد. لحظه ای به عقب برگشتم و کل جمعیت را در حال فرار دیدم. از سمت میدان هم چند ماشین سیاه به سمت ما می آمدند که آن صداهای شلیک از سمت آنها می آمد.

تا خواستم سوار دوچرخه شوم، ناگهان همه چیز مقابل چشمانم سفید شد. انگار مه غلیظی کل خیابان را فرا گفته بود. با هر زحمتی بود سوار دوچرخه شدم و شروع کردم به رکاب زدن. تمام سعیم این بود که بتوانم مقابلم را ببینم تا به چیزی برخورد نکنم. هنوز یک ثانیه نگذشته بود که چشمانم به شدت شروع کرد به سوختن. آنچنان بود که تنها کاری که می توانستم انجام دهم بستن آنها بود. بستن چشمان همان و خوردن به نرده های مسیر مخصوص اتوبوس همان. خوشبختانه سرعت چندانی نداشتم ولی وقتی زمین خوردم، درد زیادی در پاها و پشتم احساس کردم.

همه جا در طی چند ثانیه شده بود محشر کبری، نه می توانستم چشمم را باز کنم، نه می توانستم بلند شوم. چشمم به شدت می سوخت. پایم درد می کرد و پشتم هم به خاطر خراشیده شدن می سوخت. نفسم هم در نمی آمد. در وضعیت بسیار بدی بودم، روی زمین افتاده بودم و قدرت حرکت نداشتم. با زحمت زیاد چشمانم را باز کردم و در حالی که به شدت می سوخت، صحنه های بس عجیب دیدم. همه در حال فرار بودند، ذهنم قدرت پردازش این تصاویر را نداشت و همچون فیلم ها همه را صحنه آهسته می دیدم.

همه از مرد و زن و پیر و جوان در حال دویدن بودند. یکی چشمانش را با دستش می مالید و آن یکی تنفسش مشکل پیدا کرده بود. فضا چنان هولناک بود که قابل وصف نیست. من هم در گلویم احساس خفگی می کردم. همانطور که بی جان و بی حرکت به زحمت در حال نگاه کردن بودم، دیدم که چیز سفیدی با سرعت زیاد در حال نزدیک شدن به من است. هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. با سرعت آمد و از بالای سرم گذشت و چند متر آن طرف تر به زمین افتاد و همه جا را پر از دود کرد.

تا به حال گاز اشک آور را فقط در تلویزیون دیده بودم. عجب سلاح خوفناکی است. اشک آور که چه عرض کنم جان به در آور بود. نه می گذاشت نفس بکشم و نه می گذاشت چشمانم جایی را ببیند. انگار کسی گلویم را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد. آن قدر هم زیاد بودند که مجالی برای فرار نمی ماند. دیگر نمی توانستم چشمانم را باز نگاه دارم، آخرین صحنه ای را که توانستم ببینم هجوم نیروهای ضد شورش بود که به سرعت داشتند به سمت من نزدیک می شدند.

در حالی که چشمانم بسته بود و در قعر تاریکی بودم، این فکر هراس انگیز به ذهنم خطور کرد که حالا اگر مرا بازداشت کنند، چه جوابی برایشان خواهم داشت، من فقط برای خریدن یک کتاب آمده بودم و حالا در بطن این اتفاق هستم. فکر نمی کنم حرف هایم را باور کنند. احتمالاً مرا همراه معترضین می دانند بدون سوال و جواب به حبس خواهند برد. شاید اگر بفهمند معلم هستم رهایم کنند، ولی این که بدتر است از کار بیکارم می کنند.

در دنیای تلخ و تاریک و خوفناک و دردآلود خود بودم که احساس کردم مرا دارند روی زمین می کشند. حتم داشتم که مرا گرفته اند و حالا دارند مرا به سمت ماشین هایشان می برند. چشمانم که می سوخت را به سختی باز کردم تا حداقل تقلایی برای نجات خودم کنم. ولی در میان آن فضای دود آلود و مه گرفته، مرد میانسالی را همراه یک جوان دیدم که داشتند مرا می کشاندند. تا دیدم دارند مرا از این مهلکه نجات می دهند، خودم هم سعی کردم راه بروم و همراهشان به داخل یک مغازه عکاسی شدم. جوان هم دوید و دوچرخه ام را به درون مغازه آورد و بعد کرکره را تا پایین کشیدند.

خدا خیرشان دهد، واقعاً مرا از خطر بزرگی نجات دادند. آبی به سرو صورت زدم و کمی حالم بهتر شد. درد پا و پشتم را به کل فراموش کرده بودم. البته در فضای مغازه هم چشمانم می سوخت و اینجا هم هنوز آثار این گاز اشک آور باقی مانده بود. مرد رو به من کرد و گفت: دیدمت که سوار بر دوچرخه بودی و زمین خوردی. خدا را شکر توانستیم شما را به داخل مغازه بیاوریم، وگرنه این نیروهای ضد اغتشاش به هیچ کس رحم نمی کنند. اصلاً نمی پرسند که برای چه اینجا هستید. فقط می زنند و می برند.

هنوز کاملاً به حالت عادی بازنگشته بودم، روی صندلی مخصوص عکس گرفتن نشسته بودم و داشتم اتفاقات چند دقیقه قبل را در ذهنم مرور می کردم. حالا فهمیدم که آن مامور نیروی انتظامی چرا گفت بروید. او می دانست که نیروهایی خواهند آمد که فقط یک نوع رفتار می دانند و بس. واقعاً گفتمان می توانست این  دانشجویان را هم قانع و هم متفرق کند. این نوع برخورد خشن تا آخر عمر در ذهن آنها خواهد ماند. همانطور که در ذهن من کاملاً نقش بست. و این تصویر اصلاً تصویر خوبی نیست.

بعد از حدود دو ساعت که همه چیز آرام شد، از آن مرد و پسرش که واقعاً برای من کاری بزرگ انجام داده بودند تشکر بسیار کردم و آنها را بدرود گفتم و سوار دوچرخه شدم و همان مسیر مستقیم را انتخاب کردم. شهر خلوت شده بود، در مسیر فقط به تفاوت بین نوع برخورد نیروهای انتظامی و آن نیروهایی که بعداً آمدند فکر می کردم. واقعاً چرا باید رفتارها این گونه تفاوت داشته باشند. اگر می گذاشتند، همان نیروهای انتظامی با صبر، کار را بسیار آرام تر فیصله می دادند. ای کاش رفتاری منطقی در برابر این اتفاق از خود بروز می دادند.

میدان امام حسین از یک مغازه آبمیوه خریدم و وقتی در همان گوشه پیاده رو داشتم آن را می نوشیدم به مردمی که در حال رفت و آمد بودند نگاه می کردم. همه با هم فرق داشتند، هیچ دو نفری را شبیه هم ندیدم، وقتی در چهره انسان این همه تنوع هست پس در نوع تفکر و نگاه به زندگی و مسائل دیگر هم تنوع هست و باید این تنوع را پذیرفت. شاید بشود تا حدی آنها را هم راستا کرد، ولی نمی شود همه را به یک خط وارد کرد.

می خواستم سوار دوچرخه شوم که تازه فهمیدم کتاب را که همان جلو دوچرخه بین سیم های ترمز گذاشته بودم نیست. کمی که فکر کردم به نظر طبیعی آمد و اگر می بود، می بایست برایم جای سوال باشد. در آن هیاهو خودم آسیب دیدم چه برسد به این کتاب. در خیابان دماوند که ماشالله تمام هم نمی شود در این فکر بودم که رفته بودم مقابل دانشگاه تا کتابی بخرم که شخصیت اصلی آن نماد آرامش و خدمت به خلق و دوری جستن از قدرت و مال و ثروت بود. و بعد از خریدن این کتاب چه ها دیدم.

آنقدر این دو موضوع در تناقض بودند که از تعجب به ورطه بهت رسیدم. یکی برای خدمت به مردم همه چیزش را رها می کرد و دیگری برای رسیدن به همه چیز  …  . البته ما با این تناقض ها غریبه نیستیم، مدتها است که می بینیم و دم بر نمی آوریم.

روزگار تلخ( درد دلی از شرایط این روزها)

هرچه تلاش می کنم تا به حالت عادی بازگردم و نوشتن خاطرات را ادامه دهم، نمی توانم. در دو هفته قبل هم نوشته هایم انعکاسی از شرایط روز بود. وقتی به اطرافم نگاه می کنم، کوه هایی از خشم را در رفت و آمد می بینم. کسی دیگر تاب تحمل دیگری را ندارد. دیگر حال کسی خوب نیست. دیگر قادر نیستیم گفتگو کنیم. هرچه می گوییم، جوابمان را طور دیگری می دهند. همه خسته ایم و کسی نایی برای دلخوشی ندارد.  

همه درگیر یک جنگ روانی شده ایم که در بیرون هم نمود پیدا کرده و تبدیل به یک خشم سهمگین شده. هیچ کس حرف طرف مقابلش را نمی فهمد و یا نمی خواهد بفهمد. آنی که قدرت در دست دارد، فقط سرکوب می کند و حتی لحظه ای به بعد از آن و تاثیرات آن بر اذهان عمومی نمی اندیشد. و آنی که معترض است هم، راهی برای بیان خواسته هایش نمی یابد و دست به کارهایی عجیب می زند.

من بیست و هشت سال افتخار تدریس به نوجوانان این سرزمین را داشته ام. از دورترین نقطه تا مرکزی ترین نقطه، از مدرسه ای در روستای دورافتاده ای که راه آسفالت نداشت و در دل کوهستان بود تا مدرسه ای در بهترین نقطه مرکز استان بود. با دانش آموزانی کار کرده ام که مدرسه برایشان محلی بود که از کارهای سخت روزانه فراغتی داشته باشند تا دانش آموزانی که همه چیز برایشان مهیا بود.

من در این سالها تبعیض را به چشم خود بارها و بارها دیده ام. هیچ کجا حتی اثر کوچکی از عدالت آموزشی را مشاهده نکرده ام. همیشه بهترین ها برای آنانی است که ثروت دارند و این مقوله متاسفانه به شدت در حال رشد است. آنی که ندارد باید بماند و رشد نکند. و چقدر دیدن این صحنه ها، تلخ و کشنده است. من دانش آموزی داشته ام که برای این که غذای کافی نخورده بود در کلاس بی هوش شد! و دانش آموزی هم داشته ام که مجموع پول توجیبی اش در یک ماه از حقوق من معلم بیشتر بود!

بیست و هشت سال در این آموزش و پرورش هرچه توان داشته ام را صرف آموزش و پرورش نسل نوجوان کرده ام، ولی وقتی حالا به اطرافم می نگرم، می بینم که تاثیر این همه زحمات و تلاش های جان فرسا به قدری اندک است که مرا به ورطه یاس و ناامیدی می کشاند. دیگر نمی توانم بچه ها را به تفکر رهنمون باشم. نمی توانم استفاده از عقل را تا حدی در آنها نهادینه کنم. ایجاد نظم در این نسل کاری است در حد غیرممکن. و همه این ها آزارم می دهد که جامعه ام در حال از دست رفتن است.

دیروز وقتی خبری خواندم که وزیر آموزش و پرورش تایید کرد که دانش آموزان هم بازداشت شده اند، دلم به درد آمد و حالم دگرگون شد. من عمری با این رده سنی از دانش آموزان بوده ام و می دانم که حق این بچه ها این نیست. من به عنوان دبیر ریاضی سعی کرده ام تفکر را در این بچه ها نهادینه کنم. ولی سیستم آموزش و پرورش ما این را نمی خواهد و نتیجه اش می شود همین اتفاقات. این بچه ها واقعاً نمی دانند دنبال چه هستند، یعنی ما به عنوان متولیان آموزش و پرورش نگذاشتیم که آنها زندگی را بفهمند و بدانند که خواسته های واقعی آنها چیست.

این بچه ها که در مدرسه و کوچه و خیابان شعار می دهند، فقط از نظر احساسی وارد این معرکه هولناک شده اند. اگر به خواسته هایشان گوش کنید، حداقل ها را برای زندگی می خواهند. تعریف این بچه ها از آزادی در حد دسترسی به اینترنت و لباسی است که می پوشند. در صورتی که ما اصول اصلی آزادی را در کشور از دست داده ایم و باید برای رسیدن به آنها بجنگیم. این بچه به سنی نرسیده اند که بخواهند بجنگند.

ورود دانش آموزان به این کارزار مرا به عنوان دبیر بسیار نگران کرده است. سرکوب و بازداشت این نسل تبعات بسیار بدی را برای خود این دانش آموزان و همچنین آینده کشورم خواهد داشت. این نسل دیگر به هیچ چیز اعتماد نخواهد کرد و همیشه در برابر طرف مقابلش جبهه خواهد گرفت. دیگر نمی شود با این نسل گفتمان داشت. دیگر نمی شود این نسل را قانع کرد. این نسل به شدت خشن شده است. چون با خشونت مواجه شده است. و این برای یک جامعه بسیار خطرناک است.

وقتی در مدرسه که محل امن برای دانش آموز است، شاهد ورود ماموران و ضرب و شتم دانش آموزان و بازداشت آنها هستیم دیگر در کجا می شود برای این بچه ها محیط امنی تعریف کرد. وقتی با زبان باتوم با این نسل برخورد می کنیم، آیا دیگر می شود آنها را قانع کرد؟ این دانش آموزان دیگر این اتفاقات از ذهنشان پاک نخواهد شد و  تا آخر عمر همچون کابوسی با آنها خواهد ماند.

بگذارید این نسل حداقل بتواند زندگی کند. آنانی که این نسل را وارد این کارزار کرده اند یا نمی دانند یا عمدی در کار دارند. با ورود دانش آموزان به این موضوع علاوه بر مشکلات جسمانی و روحی و روانی شدیدی که به آنها وارد خواهد آمد، اصل مهمی که همه به دنبال آن هستند و همچنین مسیر رسیدن به آن، در این هیاهو گم خواهد شد. آزادی را فقط به این موارد بسنده نکنیم. ما جامعه مدنی می خواهیم.

 درک متقابل بزرگترین نعمتی است که این روزها از آن تهی هستیم. دیدن و شنیدن نظر مخالف را باید آنانی که قدرت را در دست دارند داشته باشند تا این گونه همه چیز به خشونت نکشد. صبر و تحمل این گروه بنا به گفته بزرگان بسیار بیشتر باید باشد، آنها باید سعه صدر داشته باشند. و آنانی هم که معترض هستند باید روشی اصولی برای رسیدن به خواسته هایشان داشته باشند. می دانم که هیچ راه اصولی ای باقی نمانده است.

به خدا این دانش آموزان حرمت دارند و روش برخورد با آنها این نیست. این سرمایه ها اگر از دست بروند دیگر امیدی به نجات این جامعه نخواهد بود. اگر هم خطایی کردند روش برخورد این گونه نیست. روان شناسی می خواهد و کلی چیزهای دیگر تا رفتار اصلاح شود. ما که در مدرسه هستیم گاهی در مواجهه با بعضی رفتارهای بچه ها می مانیم و به دنبال متخصص می گردیم. زدن و بردن، دردی را دوا نمی کند. بگذارید مدرسه همچنان مدرسه بماند.

نظم

به پیشنهاد یکی از همسایگان که دبیر بود، قرار شد روزهای پنجشنبه که در شهر هستم، در مدرسه آنها کلاس تقویتی ریاضی برگزار کنم. با مدیر مدرسه صحبت کردم و قرار شد کلاس های سوم راهنمایی را من تدریس کنم. از همان ابتدا گفتم که من پایه ای کار می کنم و در فکر رفع مشکلات اساسی بچه ها هستم، از من آموزش تست زدن یا برای نمونه و تیزهوشان کار کردن نخواهید که اصلاً بلد نیستم.

درست است چندین سال تجربه تدریس دارم، ولی همه آنها در روستا بوده، تا به حال هیچ کلاسی در شهر نداشته ام. واقعاً کار کردن با این بچه ها که من در کوچه و خیابان می بینم سخت است. من به عنوان دبیر کلاس تقویتی با چه ابزاری می توانم نظم را در کلاس برقرار کنم تا بتوانم به اهداف اصلی برسم. دبیر های رسمی کلاس در این کار مانده اند.

بهترین کار استفاده از خود بچه ها بود. اگر قرار باشد من فقط حل کنم و آنها فقط بنویسند، علاوه بر این که فشار زیادی بر من وارد می شود، بچه ها هم خسته و کلافه می شوند. و همین موجب بی نظمی می شود. اگر آنها را وارد جریان یادگیری کنم هم سرشان گرم می شود، هم بهتر یاد می گیرند و هم کنترلشان آسان تر است.

اولین پنجشنبه فرا رسید و من وارد مدرسه شدم. چشمانم از دیدن این همه دانش آموز داشت از حدقه خارج می شد. من سالهاست در مدرسه های سه کلاسه تدریس کرده ام و حالا این مدرسه دوازده کلاس دارد. حیاط بزرگ و ساختمان دو طبقه مدرسه واقعاً هیبتی داشت که مرا گرفت. بعد از صحبت با آقای مدیر و گرفتن برنامه به دفتر دبیران رفتم، آنجا هم دنیایی بود که با دنیای من بسیار تفاوت داشت.

به همه سلام کردم و در گوشه ای نشستم. مدرسه ای که دوازده کلاس دارد حداقل باید دوازده دبیر هم داشته باشد، ولی در این اتاق بزرگ، خیلی بیشتر از این حرف ها دبیر نشسته بود. ساکت بودم و خدا را شکر هیچ کس هم با من کاری نداشت. از پنجره به حیاط و دانش آموزان نگاه می کردم، واقعاً زیاد بودند ولی خودم را دلداری می دادم که دانش آموز دانش آموز است. چه فرقی می کند کجا باشد. من وظیفه دارم مشکل آنها را در ریاضی برطرف کنم، فقط همین.

وارد کلاس شدم. گوش تا گوش کلاس دانش آموز نشسته بود، حضور و غیاب را انجام دادم. سی و هشت دانش آموز اعلان حضور کردند. نفسم بند آمده بود. ساکت بودند و فقط مرا نگاه می کردند. خودم را جمع و جور کردم و برایشان توضیح دادم که در این کلاس شما ها هستید که باید حل کنید، من فقط توضیح می دهم و شما را راهنمایی می کنم. ریاضی را وقتی می توانید یاد بگیرید که خودتان حل کنید.

اولین سوال را پای تخته نوشتم و کمی درباره آن توضیح دادم و بعد گفتم که همه حل کنند. تعداد کمی شروع به حل کردند. تاکید کردم همه حل کنند. چه درست چه نادرست، فعلاً حرکت شما برای فکر کردن و حل کردن برایم مهم است. تعداد نویسنده ها و حل کنندگان کمی بیشتر شد. ولی یک نفر که هیکل درشتی داشت و میز آخر نشسته بود، فقط مرا نگاه می کرد.

از دانش آموزان، داوطلب خواستم تا این سوال را پای تخته حل کند. چند نفری دست بلند کردند و یکی را فرستادم و سوال را حل کرد و بعد هم توضیحات تکمیلی را دادم. به بچه ها گفتم روش من در کلاس های تقویتی این گونه است. سوال بعدی را نوشتم و زمانی حدود پنج دقیقه به آنها دادم تا حل کنند. نگاهم با همان دانش آموزی که در انتهای کلاس نشسته بود و هیچ کاری نمی کرد تلاقی کرد. آمرانه و با حالت خاصی به من نگاه می کرد.

به سمتش رفتم. وقتی از کنار دیگر دانش آموزان می گذشتم دیدم که بسیاری حل نمی کنند و فقط ادای فکر کردن در می آورند. تعداد محدودی در حال نوشتن بودند، ولی این دانش آموز نمی نوشت که هیچ، زل زده بود به من. به کنارش رسیدم و خیلی عادی گفتم: لطفاًحل کنید. بلافاصله گفت: بلد نیستیم حل کنیم. گفتم: مانند سوال قبل است، مگر آن را توضیح ندادم. فقط عددهایش تغییر کرده اند. اخمی کرد و گفت: بلد نیستیم و یاد هم نگرفتیم. اصلاً ما نمی خواهیم یاد بگیریم.

لحن صحبتش نشان از شخصیتی خشن می داد. می خواستم ادامه دهم ولی بهتر دیدم که سکوت کنم. گفتم: پس اگر خودتان نمی خواهید یاد بگیرید من نمی توانم کاری کنم. با این اوصاف آخر سال از ریاضی تجدید و یا شاید مردود هم شوید. لبخند تلخی زد و نگاهش را به سمت دیگری برد. تا به حال این چنین دانش آموزی نداشته بودم. واقعاً نوع برخورد با او را نمی دانستم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که در طول زمان او را به سمت حل کردن سوق دهم.

این کلاس با این شیوه ای که اتخاذ کرده بودم خیلی خوب گذشت. هرچه جلو تر می رفتم تعداد حل کنندگان بیشتر می شد. همین که به خاطر حل نادرست به جای داد و بیداد، تشویقشان می کردم و آنها هم سعی در اصلاح خود می کردند هم برای من و هم برای خودشان بسیار جذاب بود. البته با این روش تعداد کمی سوال می شد حل کرد ولی هرچه حل می شد یادگیری عمیقی در پی داشت.

دو زنگ بعدی هم به همین منوال گذشت و اولین پنجشنبه کلاس تقویتی من در شهر به خیر گذشت. وقتی از مدرسه به سمت خانه پیاده به راه افتادم زمان را گرفتم تا ببینم چقدر طول می کشد به خانه برسم. به یک ربع هم نرسید. باز سوال همیشگی به سراغم آمد که چرا خانه من با مدرسه ام باید کیلومترها فاصله داشته باشد؟ و غم جانکاهی بر دلم نشست. غم دوری و فراق و آینده ای نامعلوم.

جلسه بعدی همه چیز داشت خیلی خوب پیش می رفت که ناگهان همان دانش آموز که انتهای کلاس نشسته بود و حل نمی کرد. با صدای بلند ناسزایی به دانش آموز دیگر گفت. اینجا دیگر نمی شد مماشات کرد. صدایم را بلند کردم و با عتاب گفتم. حق ندارید به کسی در کلاس من چیزی بگویید. تا آمد چیزی بگوید، نگذاشتم و گفتم: حل که نمی کنید، به جای آن نظم کلاس را بر هم می زنید، به دیگران پرخاش می کنید. جای شما درون کلاس من نیست.

بلند شد و با اخم به من نگریست و از کلاس بیرون رفت. چاره ای نداشتم، می بایست این برخورد را می کردم تا بداند قلدری همیشه جواب نمی دهد. درست است که من دبیر فوق برنامه هستم ولی در بعضی اوقات هم باید نسبت به رفتار نادرست دانش آموزان واکنش نشان دهم. همین که از کلاس بیرون رفت. احساس کردم بچه های کلاس نفسی کشیدند. یکی دست بلند کرد و گفت: آقا اجازه این به ما خیلی زور می گه. هیکلش بزرگه و خیلی هم بداخلاقه، تازه مدیر و معاون طرفش هستند.

همین باعث شد درد دل بچه ها باز شود، با تلاش بسیار ساکتشان کردم. ولی چیزی برای گفتن نداشتم، فقط تاکید کردم کار خودتان را انجام دهید و هر وقت مشکل داشتید به اولیای مدرسه بگویید. می گفتند نمی شود و از این حرف ها، ولی قبول نکردم و سوال بعدی را نوشتم تا حل کنند. چند دقیقه ای گذشت و صدای در آمد، آقای معاون بود به همراه همان دانش آموز.

تا خواستم چیزی بگویم، آقای معاون پیش دستی کرد و گفت: این آقا می گوید کاری نکرده و شما او را بیرون انداخته اید. خواستم توضیح دهم که فرصت نداد و گفت: این بار را ببخشید و بگذارید از کلاس استفاده کند. حیف است یک دانش آموز هم از بیانات شما سود نبرد! بلافاصله خداحافظی کرد و رفت و من ماندم با این دانش آموز. بدون توجه به من رفت و سر جایش نشست. در اوج خشم بودم ولی می بایست خودم را کنترل می کردم و این کار بسیار سخت بود.

با خودم عهد بستم که دیگر این گونه کلاس های تقویتی را نپذیرم. وقتی به چشم های دیگر بچه ها نگاه می کردم، معنی خاصی داشت که کاملاً آن را می فهمیدم. این جو سنگین کلاس را تا پایان باید تحمل می کردم. واقعاً دیگر در این کلاس و مدرسه هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم. ای کاش از ابتدا نمی پذیرفتم و این چندرغاز حق التدریس را هم نخواستم.

یک بار در زنگ تفریح در گوشه اتاق دبیران نشسته بودم و مانند همیشه از پنجره حیاط مدرسه، خیل عظیم دانش آموزان را نگاه می کردم. که شنیدم بین همکاران صحبت آن دانش آموز است. گوش هایم را تیز کردم و آنجا بود که دانستم اکثر دبیران از او رضایت ندارند. آنها هم از رفتار او و خودخواهی هایش به ستوه آمده بودند. می خواستم چیزی بگویم ولی اصلاً در جایگاهی نبودم که صحبت کنم.

کلاس ها خیلی خوب پیش می رفت و تلاشم برای این که دانش آموزان حل کنند به نتایجی رسیده بود. دیگر کسی نگران این که اشتباه حل می کند نبود و آرام آرام برای هدف دوم که رفتن به سمت درست حل کردن بود، گام بر می داشتم. بچه ها هم استقبال می کردند. فقط همین یک دانش آموز بود که همچنان مقاومت می کرد. یک بار خواستم با صحبت مجابش کنم که پشیمان شدم. لبخندی زد و گفت :آقا شما نگران ما نباش، ما شهریور قبول می شویم. این حرفش واقعاً برایم سنگین بود.

یک روز صبح وقتی وارد مدرسه شدم، حال هوای مدرسه جور دیگری بود. انگار قرار نبود دانش آموزان به کلاس بروند. کمی که گذشت آنها را به صف کردند و آقای مدیر سخنرانی قرایی برای آنها ایراد کرد و در انتها گفت: در حیاط باشند تا مراسم رای گیری انجام شود. آنجا بود که فهمیدم امروز انتخابات شورای دانش آموزی برگزار می شود.

همان گوشه اتاق دبیران از پنجره بچه ها را نگاه می کردم. ناگاه چشمم به همان دانش آموز افتاد که چند نفر همراهش بودند، به کنار دیگر دانش آموزان می رفت و چیزهایی به آنها می گفت و دوباره به سراغ گروه دیگری می رفت. این رفتارش برایم عجیب بود، چون او آنقدر خودخواه بود که دوستانش به اندازه انگشتان یک دست هم نبود. یک زنگ تمام به رای گیری گذشت و هر وقت در حیاط به آن دانش آموز نگاه می کردم داشت با عده ای حرف می زد. این کار او حتماً دلیلی داشت و خیلی دوست داشتم آن را بدانم.

هفته بعد، برگه ای را به مقابل در ورودی ساختمان مدرسه چسبانده بودند. نتایج انتخابات دانش آموزی بود. زیاد توجهم را جلب نکرد چون نه دبیر رسمی این مدرسه هستم و نه زیاد به این چیزها علاقه دارم. از مقابلش که رد شدم ناگهان چشمم در ردیف اول به اسم آن دانش آموز افتاد. غیرقابل باور بود، بیشتر دقت کردم، کد و پایه همان بود. مگر می شود چنین دانش آموزی نفر اول شورا و رئیس آن شود؟!

وقتی وارد کلاس شدم، اول به او نگاه کردم، نگاهش و حتی نوع نشستن او هم مغرورانه تر شده بود. مانند همیشه اصلاً حل نمی کرد و من هم دیگر نمی توانستم او را به حل کردن وادار کنم. نیمی از زمان کلاس را تحمل کرد و بعد بلند شد و گفت: آقا ما باید برویم پیش مدیر، آخر ما رئیس شورا شده ایم و کارهای مهم داریم. نگاه های بچه ها همچون من به او معنی خاصی داشت. اجازه دادم و به بیرون رفت.

بعد از رفتنش پچ پچ هایی بین بچه ها شروع شد که می گفتند: به زور رای گرفته حالا فکر می کنه کی هست؟ یکی می گفت به من گفت اگر به او رای ندهم مرا در خیابان خواهد زد. شنیدن این موارد از بین صحبت های بچه ها با چیزهایی که در روز انتخابات دیده بودم همخوانی داشت. این دانش آموز با این رفتارش اصلاً به درد این جایگاه نمی خورد. او حتماً سوء استفاده خواهد کرد.

همیشه از این انتخابات دانش آموزی خوشم نمی آمد، چون بچه ها از این سن دروغ گفتن و وعده دادن های بی پشتوانه و همچنین این گونه استبدادها را تجربه می کنند و متاسفانه یاد می گیرند. قبول دارم وجه های مثبتی هم دارد که غیر قابل انکار است، ولی بخش های منفی ای که دارد، از بخش های مثبت آن که مشارکت در امور مدرسه و داشتن حق تصمیم گیری و … است، بسیار بیشتر است. ضمناً خیلی از این کارها فرمالیته است و آن تاثیرگذاری را هم ندارد.

نمی دانم چرا در مدارس ما هر قانونی که اصلش خوب است و می تواند برای بچه ها مفید باشد، در اجرا تبدیل به یک امر ضد ارزشی می شود. همان روز در اتاق دبیران نشسته بودم که آقای مدیر آمد و بعد از سلام و احوال پرسی، یک از دبیران در مورد همین دانش آموز به او انتقاد کرد و گفت: اول اینکه چرا این دانش آموز را کاندید کردید و دو اینکه اصلاً نفر اول شدن او به نفع مدرسه نیست. همکارانی که او را می شناختند، همه گفته هایش را تایید کردند.

آقای مدیر لبخند معنی داری زد و گفت: چیزهایی که ما می دانیم با چیزهایی که شما می بینید متفاوت است. ایشان برای برقراری نظم در مدرسه بسیار خوب است. بچه ها از او حساب می برند و همین برای نظم مدرسه کافی است. یکی دیگر از همکاران گفت: او اخلاق ندارد که بتواند به بچه ها کمک کند، فقط قلدر است و یکه به زن، آقای مدیر با همان لبخند ملیح فرمودند همین کار باعث می شود اخلاقش هم خوب شود.

تقریباً همه دبیران نظر مرا داشتند که این دانش آموز اصلاً صلاحیت چنین مسئولیتی را ندارد. فکر کنم دانش آموزان کل مدرسه هم چنین نظری داشتند. ولی حیف که این نظرات برای تصمیم گیرنده مدرسه اصلاً اهمیت نداشت. او فقط نظمی می خواست بی منطق و برای رسیدن به آن از هر وسیله ای مدد می جست.

من بعد از یک نوبت از آن مدرسه رفتم و به همان روستا بازگشتم. حاضرم راه دور را تحمل کنم ولی مدرسه ام به واقع مدرسه باشد. من که اصل کارم در کلاس بر نظم استوار است، این گونه منظم بودن را نمی پسندم. منظم شدن با کتک و بگیر و ببند ایجاد نمی شود، منظم شدن با بالا بردن قدرت تفکر و تحلیل ایجاد می شود. ضمناً تا دانش آموزی مرا دوست نداشته باشد هیچگاه نمی توانم به او در رشد تفکر و همچنین ایجاد نظم کمک کنم.

ادامه تحصیل

اخلاق و رفتارش بیشتر شاخص بود تا درسش، تا کنون دانش آموزی مانند او ندیده بودم، شخصیتش کاملاً شکل گرفته بود و خیلی بیشتر از سنش می فهمید و رفتار می کرد. در صحبت کردنش ادب و احترام موج می زد. حتی با همکلاسی هایش هم بسیار مودبانه رفتار می کرد. واقعاً نمونه ای بود که همتایش را به سختی می توان یافت.

درسش هم در حد عالی بود، در امتحانات همواره نمره کامل می گرفت. کار به جایی رسیده بود که همیشه یک سوال خیلی سخت می گذاشتم تا ببینم او چگونه پاسخ می دهد. آنقدر خلاقانه حل می کرد که همیشه در بهت و تعجب فرو می رفتم. حتی مسائلی که رابطه خاصی داشت را طوری تجزیه و تحلیل می کرد که رابطه آن را خودش کشف می کرد.

در مدرسه همه او را دوست داشتند. حتی ما دبیران نیز با ایشان همانند یک خانم رفتار می کردیم و او را اصلاً به دید یک دانش آموز نمی نگریستیم. همانند یک معاون به مدیر در کارهای مدرسه کمک می کرد و همچنین مانند یک مشاور زبردست مشکلات بچه ها را برطرف می کرد. همیشه بین همکاران در دفتر صحبت او بود و همه یک صدا می گفتیم که این دانش آموز آینده بسیار روشنی خواهد داشت.

درس خوب در کنار اخلاق خوب می توانست در آینده از او فردی مفید برای جامعه بسازد. می بایست برای رسیدن به این هدف به او کمک می کردیم، ولی او آنقدر در درس ها خوب بود که هیچ نیازی به ما نداشت. شاید باور کردنش سخت باشد ولی حتی اگر هیچ کدام از ما دبیران هم نبودیم او باز هم می توانست درس ها را بفهمد و حتی می توانست آن را به دیگر دانش آموزان بفهماند.

حسین که دبیر علوم تجربی بود، یک بار از او درباره آینده و شغلی که دوست دارد به آن برسد، پرسیده بود. جوابش برای همه ما جالب بود، دوست داشت پرستار شود تا به درد بیماران برسد. حسین گفته بود که با این وضعیت درسی عالی شما، می توانید پزشکی هم قبول شوید و بیشتر به درد جامعه بخورید. ولی او پرستاری را بیشتر می پسندید. می گفت در بیمارستان ها دیده است که پرستاران خیلی بیشتر از دکترها به بیماران کمک می کنند.

همین انتخاب شغل او نشان از نگاه بسیار خاص او به زندگی بود، همه دوست دارند که به شغلی برسند که پول دار شوند و برای خودشان و خانواده شان رفاه آورند، ولی او به فکر این بود که به دیگران و مخصوصاً بیماران کمک کند. واقعاً این دانش آموز یک انسان وارسته است. جایگاه او اینجا نیست و باید الگویی باشد برای جامعه ما.

سه سال دانش آموزم بود و بهتر است بگویم سه سال دانش آموزش بودیم. در سال سوم راهنمایی بعد از ثلث دوم حمید که دبیر حرفه و فن بود یک پیشنهاد عالی داد. گفت باید کاری کنیم که این دانش آموز در آزمون مدارس نمونه قبول شود. به من و حسین گفت: برنامه ریزی کنید تا به صورت خصوصی با او کار کنید تا مهارت تست زنی اش هم بالا برود. ما هم قبول کردیم و قرار شد که آقای مدیر هم هماهنگی های لازم را انجام دهد.

یک هفته گذشت و هیچ خبری نشد. از آقای مدیر درباره او پرسیدم که گفت: خودش اصلاً تمایلی به این کار ندارد. می گوید همه درسها را می خوانم و نمی خواهم برای کسی مزاحمت ایجاد کنم. در خانه با حمید و حسین به فکر راه حل دیگری بودیم، باز هم حمید که واقعاً مغز متفکر ما بود گفت: اشکالی ندارد، حداقل می توانیم کتاب هایی که تست دارند را برایش تهیه کنیم تا در خانه کار کند، من هم دو کتاب در مورد ریاضی و علوم که تست داشت برایش خریدم.

کتاب ها را به مدیر دادیم و گفتیم به او به امانت بدهد، و بگوید که کتاب ها را برای مدرسه آورده اند. نمی خواستیم او را در معذورات قرار دهیم. شخصیتش را کاملاً می شناختیم و می دانستیم که اگر این چنین مطرح نمی کردیم، اصلاً کتاب ها را نمی گرفت. با این کار حالا دیگر خیالمان راحت شد که توانستیم او را به سمت درست هدایت کنیم. همه دبیران بدون هیچ شک و شبه ای اطمینان صددرصد داشتند که او در مدرسه نمونه قبول خواهد شد.

امتحانات نهایی ثلث سوم به پایان رسید و من هم همانند دیگر همکاران وسایلم را جمع کردم و آماده رفتن به تهران شدم. واقعاً نیاز به این سه ماه تعطیلی داشتم تا قوایم را تجدید کنم. روز آخر امتحانات وقتی می خواستم از آقای مدیر خداحافظی کنم، سراغ آن دانش آموز را گرفتم که چیزی به من گفت که در جا خشکم زد. او قصد شرکت در آزمون را ندارد. ثبت نام کرده است ولی نمی خواهد برای امتحان برود.

باورم نمی شد، او که بسیار مشتاق به این کار بود، چگونه حالا که به زمان آزمون نزدیک شده ایم به این نتیجه رسیده است. از آقای مدیر خواستم حتماً پیگیری کند و اگر امکان دارد او را به مدرسه بیاورد تا با او صحبت کنیم و از این تصمیم عجیب منصرفش کنیم.

او به مدرسه آمد، ولی آن دانش آموز همیشگی نبود. آقای مدیر هرچه از او علت این تصمیم را جویا شد، جوابی که قانع کننده باشد نمی داد. بهانه هایی همچون دور بودن و آماده نبودن و… می آورد که اصلاً برایمان قابل قبول نبود. من هم چند کلامی صحبت کردم ولی او بر تصمیمش همچنان استوار بود. واقعاً کلافه شده بودیم. بیشتر از من آقای مدیر نگران بود. او اهل همین روستا بود و اصلاً دوست نداشت تا این دانش آموز مستعد از ادامه تحصیل در مدرسه نمونه جا بماند. او را به خانه فرستاد و گفت پدرش را به مدرسه بفرستد.

بعد از چند ساعت پدرش آمد. من در گوشه دفتر نشسته بود و وارد بحث نشدم. بهتر دیدم آقای مدیر خودش با ایشان صحبت کند. هم محلی هستند و زبان همدیگر را بهتر می فهمند. پدر هم دلایلی می گفت که اصلاً قانع کننده نبود. مثلاً یکی از بهانه هایش این بود که باید برود آزادشهر تا امتحان دهد. آقای مدیر گفت چه اشکالی دارد مگر خانه عمویش آزادشهر نیست. برود آنجا و صبح هم عمویش او را به محل آزمون برساند.

در نهایت آقای مدیر توانست پدر را راضی کند که حداقل دخترش را برای شرکت در آزمون بفرستد. درست است که آخرین جمله پدر این بود که سعی می کنم او را راضی کنم، ولی هم من و هم آقای مدیر فهمیدیم که مشکل خود آقای پدر است و مانع اصلی هم او است که نمی گذارد دخترش برای آزمون به شهر برود.

فردای روز آزمون با خانه آقای مدیر تماس گرفتم تا مطمئن شوم او در آزمون شرکت کرده است. وقتی تایید کرد، نفس راحتی کشیدم. بعد از آقای مدیر خواستم هر وقت نتایج آزمون نمونه آمد، مرا هم بی خبر نگذارد. حتماً حتماً به من زنگ بزند. البته مشکل عمده همین شرکت کردن او بود، چون از قبول شدنش کاملاً مطمئن بودم.

اواسط مرداد و در یک روز بسیار گرم وقتی خسته و افتاده با دستانی پر از تره بار به خانه آمدم، مادرم گفت یک نفر تلفن کرد و گفت به تو بگویم که فلان دانش آموز در مدرسه نمونه قبول شده است. واقعاً در پوست خود نمی گنجیدم. سریع تلفن را برداشتم و اول به آقای مدیر زنگ زدم و بعد این خبر را به تمامی همکاران که در آن سال در مدرسه بودند رساندم. حال همه آنها همانند من بود، خوشحال که یکی از دانش آموزانمان موفقیتی به دست آورده است.

تابستان در چشم برهم زدنی گذشت و اول مهر با سرعت نور رسید. در دفتر مدرسه هنوز صحبت او بود و همه همچنان خوشحال که حداقل یکی از دانش آموزان ما تلاشش به بار نشست. آقای مدیر آمد و وقتی صحبت های ما را شنید چهره اش در هم فرو رفت. ابتدا ساکت بود ولی بعد که شروع به صحبت کرد، هم چهره و هم درون ما به هم ریخت. به هیچ عنوان نمی خواستیم آنچه آقای مدیر می گفت را باور کنیم.

آن دانش آموز با رتبه ای عالی در مدرسه نمونه قبول شده بود ولی به مدرسه نرفته بود. آقای مدیر می گفت: پدرش مخالفت کرده و هر چقدر هم با او صحبت کردم راضی نشده است. بهانه های بی مورد می آورد و همه اش از نگرانی اش می گوید. هرچه به او گفتم که مدرسه شبانه روزی است و بچه ها همه در کنترل هستند. باز هم قبول نمی کرد. حتی گفتم که شاگرد اول ها به این مدرسه می روند و هیچ جای نگرانی ندارد، ولی باز او قبول نکرد که نکرد.

آقای مدیر آن قدر ناراحت بود که دیگر نتوانست ادامه دهد. همه ما ناراحت و دل شکسته شده بودیم. هیچ کس رغبتی برای رفتن به کلاس نداشت. مگر می شود باور کرد که بهترین دانش آموز مدرسه قبول شود ولی پدرش نگذارد که ادامه تحصیل دهد. بچه های شهر کلی هزینه می کنند و کلاس می روند ولی قبول نمی شوند. این دانش آموز فقط با خواندن دو کتاب با بهترین رتبه قبول شده است.

در اوج ناراحتی، ناگهان فکری به ذهنم رسید. به آقای مدیر گفتم شاید مشکل مالی دارند و به همین جهت نمی گذارند به شهر برود. بعد رو به همکاران کردم و گفتم بیایید خودمان هزینه این دانش آموز را متقبل شویم. درست که همه ما هشت مان گرو نه مان است، ولی وقتی دیگر همکاران هم به ما بپیوندند، سهم هر کس مبلغ کمی می شود. همه موافقت کردند و امیدوار شدیم.

آقای مدیر رفت تا با پدر او صحبت کند. و ما هم شروع کردیم به زنگ زدن به همکاران و همراه کردن آنها با این حرکت خداپسندانه. واقعاً دست مریزاد به این همکاران، حتی یک نفر هم نه نگفت. حتی با مدارس روستاهای همجوار هم تماس گرفتیم و تا وقتی قضیه را متوجه می شدند با جان و دل رضایت می دادند. تعداد آن قدر قابل توجه شده بود که مشکل حل شده به نظر می رسید.

شب هنگام آقای مدیر به خانه ما آمد، نای راه رفتن نداشت. از همان نگاه های سردش دانستیم که مشکل حل نشده است. وقتی نشست و برایش لیوان آبی آوردیم و کمی حالش به جا آمد، گفت: این بار دیگر پدرش بر سر من داد زد که دست از دختر من بردارید. مگر می شود یک دختر برود در شهر مدرسه و درس بخواند. همین مقدار که گذاشتم تا سوم راهنمایی بخواند بس است. دختر باید کار خانه یاد بگیرد و شوهر کند و برود در خانه شوهرش خدمت کند. این درس به چه درد این دختر می خورد؟!

این بار دیگر فقط ناراحت نبودیم، خشمی در درونمان بود که چرا به خاطر دختر بودن نباید در این کشور پیشرفت کرد. این تفکرات مربوط به صد سال پیش است. امروزه در همه جای دنیا زنان هم همانند مردان می توانند به هر مرحله ای از تحصیل که بخواهند برسند. چرا این تعصب نمی گذارد که دختران آزاد باشند. این پدر با این طرز فکرش یک فرد مفید را از جامعه می گیرد و او را در پستو خانه نهان می کند. نمی دانم چرا آنهایی که مستعد هستند باید خفه شوند و دیگران که مستعد نیستند به جای آنها به بالا روند.

چه بسیار دخترانی که دانش آموزم بودند و با داشتن توانایی های بسیار فقط تا سوم راهنمایی خواندند. چه بسیار دخترانی که دانش آموزم بودند و از هر جهت در حد کمال بودند و در نهایت تا دیپلم توانستند ادامه دهند. وقتی به اینان نگاه می کنم می سوزم و درونم آشوبی برپا می شود. شاید اگر این دانش آموزان در جغرافیای دیگری بودند حالا به جایی رسیده بودند که همه به آنها افتخار می کردند.

چرا دختران ما فقط به خاطر دختر بودن می بایست از رسیدن به حداقل خواسته هایشان باز مانند. می دانم زنان وظیفه اصلی شان مادری است، ولی زمانی مادری می تواند مادری کند که جامعه هم برای او مادری کرده باشد و او را در پناه خویش بگیرد. نه این که او را با نگاه هایی معنی دار فقط خانه نشین ببیند.

نکته1: این داستان مربوط به بیست سال پیش است. شاید حالا این موضوع در مورد دختران امروزه تا حدی حل شده باشد، ولی هنوز در بسیاری از موارد، این سرمایه های کشور تحت فشار هستند. دختران حق آزاد زیستن دارند، حق تصمیم گرفتن دارند و حق زنده ماندن.

نکته2: به عمد نام این دانش آموز و نام روستا را نگفتم. امیدوارم هرجا هستند، سلامت و شاد و موفق باشند.