توتی

امروز من شهردار بودم و تمام کارهای خانه بر عهده من بود. صبح که کل وقتم به مرتب کردن خانه و تهیه ناهار گذشت. بعد پیاده تا نراب رفتم، غروب هم بعد از بازگشتن به کمک سیدحمید شام را آماده کردیم، البته شام مختصر بود، پوره سیب زمینی که یکی از غذاهای پرتکرار خانه ما است. شام که تمام شد، به دیوار تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم تا کمی از خستگی امروزم را برطرف کنم. که مهدی با خنده گفت: مودب باش و پایت را جلوی بزرگ تر دراز نکن!

کلاً روزهایی که بعد از ظهری هستم خیلی خسته می شوم، هم صبح یک عالمه کار در خانه هست و هم بعدازظهر را نمی توانم چرتی بزنم، واقعاً بهترین نوبت برای مدرسه صبح است که ظهر می رسی خانه و ناهار را آماده می کنی و می خوری و یکی دو ساعت هم می خوابی و عصر تا پاسی از شب سرحال هستی. البته خوشبختانه امسال تعداد ما در اتاق زیاد نیست و همه هم اهل کار و کمک هستند. ولی باز هم روزهایی که نوبت عصر به مدرسه می روم ملال آور است.

خسته بودم، به همین خاطر همان ساعت ده شب، رختخواب را در گوشه اتاق انداختم و آماده خواب شدم. البته دوستان بیدار می ماندند و من هم کمتر پیش می آمد این ساعت بخوابم ولی امروز واقعاً خسته بودم، بارانی که دیروز آمده بود، مجبورم کرده بود تا به نراب از مسیر جاده که بسیار طولانی تر است بروم و بازگردم.

حواسم به این بود که مزاحم دوستان نشوم، به همین خاطر در گوشه ای که با هیچ کس کاری نبود رختخواب را پهن کرده بودم. تا خواستم خودم را روی رختخواب ولو کنم که صدای مهدی از آن طرف اتاق آمد که چرا می خوابی؟  گفتم: خیلی خسته ام و دیگر هیچ رمقی برایم نمانده است. امروز خیلی پیاده رفته ام. چهره اش تغییر کرد و با عصبانیت به من گفت حالا موقع خوابیدن است؟ امشب کدام آدم عاقل می خوابد؟ واقعاً برایت متاسفم.

گفتم: ببخشید مگر امشب چه خبر است؟ شب احیا است که باید بیدار ماند؟ یا قرار است زلزله بیاید! شاید هم می خواهید خشم شب بزنید، آقا من خسته ام و این خواب من هم که هیچ مزاحمتی برای شما ندارد، جایم را هم که این گوشه دور از شما انداخته ام. کجای کار من خطا است که این چنین توبیخم می کنید.

وقتی پتو را رویم کشیدم، حسین هم اعتراض کرد و گفت این بشر هیچی نمی فهمد. اصلاً به روز نیست و خبر ندارد امشب در جهان چه اتفاق مهمی قرار است رخ دهد. البته حق هم دارد، آدمی که زیاد تلویزیون نگاه نمی کند این گونه است. جهلش مرکب است و از جهان پیرامونش هیچ اطلاعی ندارد. بگذار بخوابد و این خواب نوشین بامداد رحیل  او را باز بدارد از سبیل.

اینها را که گفتند کمی شک کردم و نشستم و رو به آنها کردم و گفتم: آقا من بی اطلاع و نادان! امشب چه خبر است؟ مرا هم در جریان بگذارید. این طور که شما می گویید حتماً رخداد خیلی مهمی است که من از آن بی اطلاع هستم. واقعاً کنجکاو شدم تا بفهمم چه شده است، اخبار تلویزیون را که در زمان شام فقط صدایش را می شنیدم، چیز خاصی نگفت. ضمناً در مدرسه هم همکاران در مورد اتفاق مهمی صحبت نکردند و امروز هم مانند خیلی از روزهای دیگر بود.

حسین نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و به مهدی گفت: این اصلاً در باغ نیست. انگار نه انگار که امشب نیمه نهایی لیگ قهرمانان اروپا است. اتفاق به این مهمی که کل جهان را تحت شعاع خود قرار داده است را نمی داند. تازه اگر هم بداند فکر نمی کنم برایش مهم باشد. کلاً فوتبال سرش نمی شود. بگذار با این جهلش بخوابد. وقتی فوتبال را شنیدم، رو به آنها کردم و گفتم: من نمی فهمم شماها از این بازی چه لذتی می برید؟ من فقط زمانی فوتبال نگاه می کنم که بازی تیم ملی باشد، آن هم نه برای فوتبال برای همان ملی بودنش. تازه این بازی هم نیم نهایی است، اگر فینال بود یک چیزی!

خودم را زیر پتو جا به جا کردم و در همان حالت که پشتم به آنها و تلویزیون بود، گفتم: ضمناً خواب من چه منافاتی با این بازی به قول شما مهم دارد؟ شما بنشینید و کل آن را تماشا کنید و لذت ببرید. من که شکایتی ندارم. آنقدر خسته ام که می دانم چشم بر روی هم بگذارم رفته ام. من که با شما کاری ندارم، شما هم با من کاری نداشته باشید. این اصل دموکراسی است.

 مهدی با عصبانیت نعره ای زد و گفت: این خوابیدن تو، توهین به فوتبال و علاقه مندان آن است. به احترام ما هم که شده باید بیدار بمانی و نگاه کنی. من به عنوان دبیر مطالعات با مدرک فوق لیسانس به تو می گویم که اصل دموکراسی این است که من گفتم. بعد نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و همه زدیم زیر خنده. ولی من جایگاهم را هیچ تغییری ندادم و از خستگی دوست داشتم هرچه زودتر بخوابم.

هنوز فوتبال شروع نشده، مهدی و حسین بحثشان شروع شد. خدا را شکر دست از سر من برداشتند و شروع کردند به سر به سر خودشان گذاشتن. مهدی می گفت: امشب رم با توتی چنان بلایی بر سر تیمت می آورد که نفهمید از کجا خورده اید. حسین هم گفت که مگر پسر نیک برنابئو می گذارد! چنان گلی به شما بزند که تا مدتها بگردید تا بفهمید که از کجا توپ وارد دروازه شده است.

از سروصدایشان زیاد ناراحت نبودم، چون به این بگومگوها و کُرکُری ها عادت داشتم. در بازی های بین پرسپولیس و استقلال خودمان نیز این ها از سر و کول هم بالا می رفتند. تنها چیزی که برایم عجیب بود حافظه این دو نفر بود که این همه اسم های عجیب و غریب مانند:  توتی، رائول گنزالس، روبرتو کارلوس، ماکه له له و … را حفظ بودند. و تازه تاریخچه ای بس طولانی از هر کدام می گفتند.

در حین بحثشان حسین برافروخته به مهدی گفت: توتی هم شد بازیکن؟! باید لنگ بیاندازد جلوی رونالدو نازاریو، اصلاً تو تاریخ فوتبال را می دانی که این طوری حرف می زنی؟  اصلاً میدانی رئال مادرید تا حالا چند بار قهرمان لیگ قهرمانان اروپا شده است؟ تیم رم شما اصلاً تا به حال به فینال این بازی ها رسیده است؟ در جواب  مهدی با همان لحن خاصش گفت مطالعه ای که من در فوتبال دارم هیچکس ندارد. درست است تیم شما خوب است ولی توتی و رم اسطوره هستند در فوتبال که این را شماها نمی فهمید.

بحثشان چنان بالا گرفت که مرا از خواب انداخت. تا حالا به یاد ندارم این قدر تُن صدایشان بالا رود. با این خستگی و خواب آلودگی نمی توانستم چشمانم را روی هم بگذارم و همین کمی اعصابم را به هم ریخت. آن یکی توتی را به عرش اعلا می برد و این یکی می خواست به زمین ذلتش بزند. این یکی چنان از تیمش می گفت که انگار خودش سالها مربی آن بوده و آن یکی چنان انتقاد می کند که آدم فکر می کرد دبیرکل فیفا است.

شروع بازی باعث شد سرو صدایشان بخوابد و محیط خانه از این بحث بی مورد و جنجال واهی خالی شد. دوتایی روبه روی تلویزیون رختخواب هایشان را انداختند و یک پلاستیک تخمه وسطشان گذاشتند و شروع کردنی به تماشای بازی. فقط یادم می آید از آنها خواستم تا صدای تلویزیون را کم کنند. و بعدش هم خوابم برد و خدا را شکر دیگر هیچ نفهمیدم که چقدر باز هم برای هم کُری خواندند.

صبح وقتی ساعت شش بیدار شدم صحنه ی جالبی دیدم. تلویزیون هنوز روشن بود و داشت اخبار صبحگاهی را پخش می کرد. مهدی و حسین هم چنان در خواب بودند که توپ هم بیدارشان نمی کرد. خواستم تلویزیون را خاموش کنم که در اخبار ورزشی، نتیجه بازی دیشب را اعلام کرد. تیم رئال مادرید دو بر یک تیم رم را برده بود و به فینال رسیده بود. به گفته مجری بازی هم بسیار زیبا و تحسین برانگیز بوده است. پیش خودم گفتم دیشب حسین چه فخر ها که به مهدی نفروخته است.

تلویزیون را خاموش کردم و صبحانه را آماده کردم که تازه مهدی و حسین از خواب بیدار شدند. وقتی پای سفره نشستند گفتم راستی بازی دیشب چی شد؟ مهدی سینه اش را بالا گرفت و گفت: از قبل هم همه چیز معلوم بود،  یک هیچ بردیم. بازی کلاً دست تیم رم بود و توتی هر کاری می خواست وسط زمین می کرد. درست است که گل را او نزد، ولی پاس گل بسیار زیبایی داد. من هرچه می گویم این بازیکن اسطوره است و هیچ کس به آن نمی رسد، این حسین قبول نمی کند.

خنده بلند حسین، مهدی را ساکت کرد. حسین گفت: مرد حسابی فکر کنم از اواسط نیمه دوم باقی بازی را در خواب دیده ای. بازی یک یک  شد. عجب گلی خورد دروازه بان تان، اگر تنبل ترین دانش آموز من هم درون دروازه بود به راحتی می توانست این توپ ساده را بگیرد. تیمی که بازیکنانش درپیتی باشند این چنین می شود، مهدی با اخم نگاهی به حسین کرد و دیگر ادامه نداد.

مهدی شروع کرد به خوردن نان و پنیر، وقتی چای شیرنش را خورد، فکر کنم قند خونش بالا آمد و چیزی به ذهنش رسید، بلافاصله رو به حسین کرد و پرسید: در وقت اضافه چه اتفاقی افتاد؟ این بازی نیمه نهایی بود و حتماً باید یک برنده می داشت. پس حتماً کار به پنالتی کشیده است. وقتی به چهره حسین نگاه کردم دیدم کاملاً شوکه شده و به خاطر اینکه کم نیاورد شروع کرد به گفتن حرف هایی که من از آنها هیچ نفهمیدم.

هر دو فهمیده بودند که در میانه های بازی به خواب رفته اند. برای من جای تعجب داشت که این طرفداران دو آتیشه چطور در این بازی به قول خودشان مهم، خوابشان برده است. قبل از بازی داشتند همدیگر ا تکه تکه می کردند، حتماً دلیل قانع کننده ای دارد که خوابشان برده است. کمی که بیشتر فکر کردم به آنها حق دادم، دو شیفت کلاس هر دوی آنها را بسیار خسته کرده بود و همین دلیل به نظرم کافی است. هر سه در سکوتی مطلق در حال تناول صبحانه بودیم.

چون باید به کاشیدار می رفتم، زودتر آماده شدم. باز هم هوا بارانی بود و می بایست از جاده می رفتم، من مسیر میان بر را بیشتر دوست دارم. شال و کلاه کردم و وقتی می خواستم از در بیرون روم نگاه معنی داری به هردویشان کردم و گفتم. بازی دو بر یک شد به نفع رئال مادرید. حسین آقا تیم شما به فینال رفت و انصافاً هم بازی بسیار حساس و زیبایی بود. هر دو تیم موقعیت های بسیاری برای گل داشتند. فکر کنم تجربه تیم رئال بیشتر بود که توانست بازی را ببرد. البته توتی هم بسیار زحمت کشید ولی متاسفانه افاقه نکرد.

دیشب این همه به من سرکوفت زدید که فوتبال نمی دانم و در جهل مرکب می باشم و …. حالا شما فوتبال دان هستید یا من؟ چشمانشان از حدقه داشت بیرون می زد. فقط هاج و واج مرا نگاه می کردند و حتی قدرت تکلم هم نداشتند. پوزخندی زدم و گفتم دیگر در مقابل من در مورد فوتبال عرض اندام نکنید، ای فوتبال ندان ها. خداحافظی کردم و در را بستم و به کاشیدار رفتم.

نکته: هنوز هم از فوتبال هیچ نمی دانم و این اسامی و اطلاعات را نیما پسرم در اختیارم گذاشته است. او به شدت یک رئال مادریدی است.

بزغاله

وقتی سوار اتوبوس شدم، باران شدیدی می بارید. معمولاً در سفرهایم با اتوبوس نمی توانم بخوابم، فقط از پشت شیشه های خیس عبور چراغ ماشین ها را به صورت محو می دیدم. وقتی به امامزاده هاشم رسیدیم، برف همه جا را سپید پوش کرده بود و ماشین های راهداری هم در حال باز نگاه داشتن جاده بودند. پیش خودم فکر می کردم که حتماً در وامنان هم برف در حال باریدن است. امشب کل البرز ردای سپیدی بر تن خواهد کرد. البته وقتی به آمل رسیدیم برف به باران تبدیل شد و تا خود آزادشهر با همان شدت می بارید.

معمولاً در اینگونه بارش های شدید برف، صبح جاده مسدود می شود و تا ماشین های راهداری برسند، ظهر شده است. با این اوصاف احتمال اینکه کلاس و مدرسه را از دست بدهم زیاد است. ولی بیشتر نگرانی من این است که تا فردا صبح را چگونه و در کجا بگذرانم؟ امیدوار بودم که راه هرچه زودتر باز شود و مینی بوس های روستا به شهر بیایند تا بتوانم با آنها به وامنان بروم. هرچند دیرهنگام شود و به شب بکشد.

ساعت پنج صبح به آزادشهر رسیدم و زیر سایه بان بانک مسکن منتظر ماندم تا ساعت شش بشود و مینی بوس سرویس معلمان برسد. باران آنقدر شدید بود که حتی کفش ها و بخش پایین شلوارم را نیز خیس کرد. در پناه بودم ولی باد قطرات باران را به سمت داخل سایه بان می زد. می خواستم به جای بهتری بروم که بیشتر از این خیس نشوم، ولی شدت باران اجازه نمی داد.

در اتوبوس که نتوانسته بودم بخوابم، اینجا هم که هوا سرد است و حتی کمی هم خیس شده ام. ضمناً حدود یک ساعت باید منتظر می ماندم تا سرویس معلمان بیابد و بعد از گذر از مسیری پر پیچ و خم، سه زنگ هم باید کلاس بروم. وقتی به اینها فکر می کردم پایم سست می شد. همیشه از این شنبه ها متنفر بودم. بزرگترین نقطه ضعف من همین رفت و آمد ها است که واقعاً فرسوده ام می کند.

 از کنار پادگان نوده که گذشتیم، مسیر جاده تا تیل آباد کاملاً زمستانی بود و بارش شدید برف هم که به برف پاک کن اجازه نمی داد، شیشه مقابل را به خوبی پاک کند، هم وهم انگیز و هم زیبا بود. به غیر از آقای راننده و من فرد دیگری در ماشین بیدار نبود. ای کاش من هم می توانستم مانند این همکاران به این راحتی در ماشین بخوابم. واقعاً خسته بودم ولی خواب بر چشمانم نمی نشست. به همین خاطر همیشه سفر با قطار را دوست دارم، چون تخت دارد و به راحتی می شود روی آن خوابید.

به ابتدای جاده فرعی در تیل آباد رسیدیم. آقای راننده ماشین را متوقف کرد و پیاده شد، همین توقف باعث شده تقریباً همه بیدار شوند و چشمانشان را بمالند و به دنبال راننده بگردند. دو تا از همکاران که همان ابتدای مینی بوس نشسته بودند پیاده شدند تا ببینند راننده چه می کند. با دیدن مقدار برفی که روی جاده نشسته بود، حدس زدم راننده برای زنجیر چرخ پیاده شده است.

بعد از نصب زنجیر بر روی چرخ های عقب، با صلوات همکاران ماشین به راه افتاد. هرچه بیشتر پیش می رفتیم، هم میزان برف بیشتر می شد و هم شدت بارش آن، دشت تیل آباد را پشت سر گذاشتیم و وارد دهنه شدیم. دانه های برف به جای اینکه مانند همیشه رقص کنان فرود آیند، با تمام قوا خود را به شیشه ماشین می کوفتند. امروز عصبانی به نظر می رسیدند و علتش برای من نامعلوم بود. کمی که شیب جاده بیشتر شد، مینی بوس به زحمت افتاد و با جان کندن مسیر را طی می کرد.

با این اوصاف این ماشین شیب هفت چنار را به هیچ عنوان نمی توانست بالا برود، در این صورت باید بازمی گشتیم که این اصلاً برای من خوب نبود. همه همکاران به خانه هایشان می رفتند و استراحت می کردند، ولی من جایی نداشتم و می بایست در مسافرخانه می ماندم و اصلاً این را دوست نداشتم. در دل فقط خدا خدا می کردم که بتوانیم مسیر را طی کنیم که ناگهان به یادم آمد که مدتی است اداره راهسازی مسیر جاده در این قسمت را تغییر داده است.

البته این مسیر جدید هم در یک جا پیچی بسیار تند با شیب بالا دارد که در حالت عادی گذر از آن ساده نیست، چه برسد به حالا که این برف همه جا را لغزنده کرده است. باز نگرانی به سراغم آمد. واقعاً مانده بودم چرا این مهندسان راهسازی مسیری را تعبیه نمی کنند تا خطر کمتری داشته باشد. به یاد شرکت کامپساکس افتادم که حدود هشتاد نود سال پیش راه آهن سراسری را در رشته کوه های البرز و زاگرس چقدر عالی طراحی و ساخته است. مسیری که تا به حال به خاطر طراحی اش خطری نیافریده است.

ماشین هرچه در توان داشت را بدون هیچ اغماضی صرف کرد تا ما به این پیچ نزدیک شویم، ولی تلاشش فایده نداشت و به طرز ترسناکی به عقب سُر خورد و  بعد از طی مسافتی نسبتاً طولانی در پایین مسیر شیب دار منتهی به آن پیچ متوقف شد. راننده می خواست بار دیگر با این راه لغزنده و آن پیچ مردافکن زورآزمایی کند که همه ما مخالفت کردیم و گفتیم که کاری بس خطرناک است و احتمال دارد ماشین به ته دره برود.

متاسفانه همان چیزی را که فکر می کردم، رخ داد و همه پیشنهاد بازگشت را مطرح نمودند. حق هم با آنها بود، هیچ راهی نبود که بتوان از این مسیر صعب عبور کرد، تازه کمی جلوتر هم مکانی هست که همیشه بادگیر است و اکنون مطمئناً کوهی از برف آنجا جمع شده است و راه را مسدود کرده است. همینکه از طرف مقابل هیچ ماشینی نمی آمد بر این نظر صحه می گذاشت. این راه می بایست توسط ماشین های راهدارخانه خوش ییلاق گشوده می شد.

به خاطر شرایط و موقعیت خطرناک، آقای راننده گفت همه پیاده شوند تا او ماشین را سروته کند. اکثر همکاران با هم صحبت می کردند که امکان رفتن نیست و چاره ای جز بازگشت نداریم. اگر اداره ایراد گرفت که چرا به محل کار خود نرفته اید، همین آقای راننده را شاهد می گیریم که نتوانستیم برویم. ولی من برایم بازگشت معنایی نداشت. این برگشتن برایم چیزی جز علافی و دربه دری و لامکانی، چیز دیگری ندارد. ای کاش می شد می رفتم، حتی پای پیاده.

وقتی مینی بوس آمده بازگشت شد و همه سوار شدند، پایم اصلاً کشش نداشت تا سوار شوم. ای کاش راهی می یافتم و به وامنان می رفتم. در همین حین بود که یکی از همکاران که اهل وامنان بود، از همکاران خداحافظی کرد و پیاده به راه افتاد. همین برایم روزنه امیدی شد، ایشان را صدا کردم و گفتم کجا می روید؟ لبخندی زد و گفت به خانه می روم، به وامنان. گفتم پیاده؟ لبخندی زد و گفت من بچه اینجا هستم و اینها برای من راهی نیست. شما هم به خانه هایتان بازگردید.

همین باعث شد که تصمیم بگیرم من هم با او به وامنان بروم. سریع وسایلم را برداشتم و کلاه کاپشن را سرم کردم و بندش را کامل کشیدم، تا خواستم به سمت او بروم که ناگهان با اعتراض باقی همکاران مواجه شدم. می گفتند: تو نباید بروی، در این صورت اداره به ما گیر می دهد که چرا یک نفر توانست برود، ولی شما نرفتید. با لبخندی گفتم نگران نباشید مدرسه نمی روم، مستقیم به خانه خواهم رفت. با اکراه قبول کردند و رفتند و ما ماندیم و یک جاده پوشیده از برف.

خوشبختانه امکانتم خوب بود، دستکش و کلاه و شال به همراه داشتم، کاپشن هم جانانه بود و هیچ سرمایی را حس نمی کردم. به راه افتادیم، همکار محترم در جلو بود و راه را باز می کرد و من هم پشت سرش در حال حرکت بودم. باد شدیدی می وزید به صورتی که دانه های ریز برف همچون سوزن بر گونه هایم فرو می رفت. مجال صحبت کردن نبود و در کولاکی شدید راه می پیمودیم. شال را دور دهان و بینی ام پیچیدم تا کمتر در معرض این دانه های به غایت سرد و تیز برف باشم.

شیب جاده واقعاً بسیار بود و از آقای همکار فاصله گرفته بودم. نمی دانستم کجاییم، مدتی گذشت و با زحمت بسیار فاصله خودم را ایشان کمتر کردم و با صدای بلند پرسید که چقدر مانده به وامنان برسیم؟ همانطور که به مقابل نگاه می کرد و مسیرش را ادامه می داد، گفت: نگران نباش، «پیچ بزغاله» را رد شدیم، از اینجا به بعد راه هموارتر است. چیزی هم تا کاشیدار نمانده است، اگر مشکلی پیش نیاید تا دو ساعت دیگر به وامنان خواهیم رسید.

تازه فهمیدم آن شیب تندی را که با مشقت بسیار پشت سر گذاشتیم همان پیچی بود که ما را از ادامه مسیر با ماشین مانع شده بود. پیاده به سختی آن را طی کردیم، در واقع کار ماشین نبود در این شرایط بتواند از آن عبور کند. خیلی برایم جالب بود که آقای همکار نام این پیچ را «بزغاله» نامید. اسامی عجیب در راه ها و جاده ها دیده بودم ولی این یکی دیگر خیلی عجیب است، به یاد گردنه قوچک در شمیرانات و جاده لشکرک تهران افتادم. آنجا شاید قوچی در محل بوده و اینجا هم بزغاله ای از کنار راه گذشته است؟!

راست می گفت پیچ بزغاله آخرین پیچ در گردنه بود و از آن به بعد مسیر هموارتر شد. پیچ را رد کردیم و وارد مسیری تقریباً مستقیم با شیبی ملایم شدیم. خوشبختانه از غضب آسمان کاسته شد و آرام آرام شروع کرد به باز شدن. ابتدا باد ما را رها کرد و بعد از آن نیز برف از آمدن منصرف شد. شال را از روی صورتم باز کردم و دلم نیز باز شد، باد واقعاً به قوت تمام می توفید و فکر کنم دلش بر حال ما سوخت که رهایمان کرد. البته طبق روابطی که بین من و آب و هوای این منطقه برقرار است، فکر کنم دلش بر این همکار گرانقدر سوخته است. وگرنه من که همیشه آماج حملات این دوستان هستم.

وقتی از دور سواد کاشیدار و وامنان مشخص شد، خیالم راحت شد که حتماً می رسیم ولی مشکلی که برایم پیش آمد، گرسنگی بود. از دیشب که دو تا ساندویچ کوکو سبزی را که مادرم درست کرده بود در اتوبوس خورده بودم تا حالا لب به چیزی نزده بودم. همیشه در کیفم بیسکویت بود ولی امروز که بیشتر از هر زمانی لازمش دارم، نیست. ای کاش چیزی بود تا می خوردم و کمی قوت می گرفتم.  آقای همکار در کیفش مقداری نان داشت که خوردن آن بسیار به من قوت داد و ادامه راه را برایم میسر کرد. ای کاش همیشه اینگونه خواسته های انسان برآورده می شد.

حدود دوساعت در راه بودیم و کل جاده تا حدود سی سانتمتری پوشیده از برف بود. فکر کنم این همکار ارجمند در زمان بندی کمی اشتباه کرده بود، چون هنوز به کاشیدار نرسیده بودیم. به نظرم از محل توقف مینی بوس حداقل سه تا سه ساعت و نیم راه باید می پیمودیم تا به وامنان برسیم. به محلی که بادگیر بود رسیدیم و تا کمر در برف فرو می رفتیم، واقعاً راه رفتن خیلی سخت بود. اینجا بود که فهمیدم این همکار گرامی زمان را برای جاده خشک محاسبه کرده است نه پوشیده از برف.

همیشه از سکوت خاصی که بعد از بارش برف همه جا را فرا می گرفت خوشم می آمد. بعد از آن همه هیاهو و توفیدن باد و پرت و پلا شدن دانه های ریز برف، ناگهان همه جا چنان ساکن و ساکت می شود که انگار هیچ خبری نبوده است. این سکوت واقعاً دل انگیز بود. احساس می کردم همه چیز متوقف شده است و فقط ما در حال حرکت هستیم. حتی زمان را هم متوقف شده می پنداشتم. سکوت محض بر محیط حکم فرما بود و فقط صدای نفس های خودم و برف هایی که زیر گامهایم فشرده می شدند، را می شنیدم .

به ابتدای کاشیدار که رسیدیم با جمعیت نسبتاً زیادی که کنار کلبه کل ممد ایستاده بودند، مواجه شدیم. تا ما را دیدند همه به سمت ما هجوم آوردند، به نظر منتظرمان بودند. یکی از آنها گفت از دور دیدیم تان که پیاده می آمدید. آیا جاده بسته شده است که پیاده در راه هستید؟ همه ماشین های این طرف منتظر خبری از آن طرف هستند. تا آقای همکار خواست چیزی بگوید من سریع پیشدستی کردم و گفتم: ماشین ما پشت برف ها گیر کرد و از پیچ بزغاله تا اینجا پیاده آمده ایم. همان فردی که از ما سوال کرده بود، با این جواب من ناگاه چهره اش تغییر کرد و کمی برافروخته شد، ولی بقیه همین که صحبت های مرا شنیدند جملگی زدند زیر خنده.

آنقدر خندیدند که آن مرد هم سگرمه هایش باز شد و به همراه دیگران شروع کرد به خندیدن، این بار من کمی عصبانی شدم و جلو رفتم و گفتم: مگر چه شده که اینقدر می خندید؟ خُب پیاده آمده ایم، مگر کار نادرستی انجام داده ایم که اینگونه مرا مسخره می کنید؟! آقای همکار مرا گرفت و به کناری کشید و آرام کنار گوشم گفت: چیز خاصی نیست، عصبانی نشو. بعداً برایت توضیح می دهم. اینها به شما نخندیده اند بلکه داستانی در کار است که تا وامنان برایت شرح خواهم داد. همین گفته ها مرا آرام کرد. از جمعیت خداحافظی کردیم و به سمت وامنان ادامه مسیر دادیم.

وقتی وارد مسیر میانبر شدیم و از جمعیت به خوبی فاصله گرفتیم، آقای همکار شروع به تعریف ماجرا کرد، او گفت: زمانی که داشتند این جاده جدید را به جای آن مسیر قبلی می کشیدند. در بخشی از جاده، مسیر از وسط آغل گوسفندان یکی از اهالی که آنجا بود می گذشت و این فرد برای اینکه نگذارد آغل گوسفندانش خراب شود، یک بزغاله به مهندس و بقیه دست اندرکاران داده بود تا او را راضی کند و جالب اینکه مهندس هم راضی شده و این پیچ تند را که اصلاً هم استاندارد نیست را در این قسمت گذاشته تا به آن آغل گوسفندان آسیبی وارد نشود.

همیشه در اینگونه مواقع داستان هایی هم با واقعیت مخلوط می شود که یافتن صحت و سقم آن کار دشواری است. نمی توانستم این حرف را قبول کنم، مگر می شود نقشه یک جاده را به این راحتی تغییر داد؟ خیلی از راه ها اول با نقشه های هوایی مسیریابی می شوند و بعد مهندسان میخ کوبی می کنند و بعد مسیر به کمک ماشین آلات راه سازی ایجاد می شود. واقعاً تشخیص حقیقت یا افسانه بودن این موضوع برایم بسیار سخت بود و نیاز به تحقیقات بیشتر داشت.

صحبت در این زمینه با آقای همکار به صلاح نبود. می بایست از اشخاص دیگر می پرسیدم تا مطمئن شوم. ولی هنوز این سوال برایم باقی بود که چرا وقتی من گفتم پیچ بزغاله آن آقا ناراحت شد و بقیه همه خندیدند؟ به آقای همکار گفتم: این نام عجیب و فلسفه اش بماند، چرا آن آقا و آن جمعیت واکنش های متضاد نسبت به من داشتند؟ با لبخندی گفت، آخر تو به همان فردی که بزغاله را داده بود، گفتی پیچ بزغاله و بقیه برای همین موضوع زدند زیر خنده.

متاسفانه از هرکه درباره پیچ بزغاله پرسیدم، همین را گفت. و من هنوز متعجم که آیا می شود بدین راحتی و بدون هیچ بررسی و نقشه برداری مسیر جاده را عوض کرد. چرا در کشور ما هیچ چیزی سر جای خودش نیست. جالب این که، این پیچ هنوز به همین نام معروف است.

هندسه 2

فکر کنم امسال یکی از سخت ترین و پرفشار ترین سال های کاری ام باشد، دو روز در کاشیدار کلاس دارم و دو روز هم در نراب و متاسفانه در وامنان به من کلاس ندادند، همچون سال های گذشته در وامنان بیتوته دارم و تمام چهار روز هفته را باید طی طریق کنم، مسافت وامنان تا کاشیدار حدود سه کیلومتر است و وامنان تا نراب حدود چهار تا پنج کیلومتر. البته پیاده روی در دل طبیعت را دوست دارم ولی نه در تمام روزهای کاری ام که واقعاً سخت و طاقت فرسا است. زمستان اگر برسد، در برف و کولاک کارم بسیار سخت تر خواهد شد.

هفته اول به آن سختی ای که فکر می کردم نگذشت، هوای خوب پاییز و طبیعت رنگ رنگ منطقه چنان به من انرژی می داد که بدون هیچ مشکلی این مسافت ها را طی می کردم. شنبه هفته دوم بود که وقتی از نراب به خانه بازگشتم، دیدم میهمان داریم. مدیر دبیرستان دخترانه بود که آمده بود به خانه ما و در جمع دوستان نشسته بود. سلامی عرض کردم و به گوشه اتاق رفتم تا کمی استراحت کنم.

مهلت نداد و همان ابتدا رو به من کرد و گفت: اضافه کار نمی خواهی؟ من هم خیلی سریع لبخندی زدم و گفتم خیر، همین چهار روز برایم کفایت است. بقیه روزها را باید استراحت کنم، وگرنه بلایی سرم می آید. لبخندی زد و گفت شما ها که هنوز جوان هستید و پرانرژی، باید همه روزه کار کنید تا بتوانید برای خودتان پس اندازی داشته باشید. واقعیت امر با آن بخشی که می گفت باید هر روز کار کنید موافق بودم، به شرطی که همه کلاس هایم در همین وامنان بود.

آقای مدیر ادامه داد که از پارسال با هر زحمتی بود رشته ریاضی را در مدرسه تشکیل داده ایم. ولی اداره فقط یک دبیر ریاضی فرستاده است و ایشان هم فقط در دو روز 12 ساعت گرفته است. باقی درس ها را هم باید از دبیر ریاضی راهنمایی کمک بگیریم، و تنها گزینه ما شما هستید. خواهش می کنم قبول کنید تا این بچه ها ضرر نکنند. این بچه ها تا دوسال قبل دانش آموز خودتان بوده اند و کاملاً  از آنها شناخت دارید. ضمناً آنها نیز با روش تدریس شما کاملاً آشنا هستند و این امر در یادگیری آنها بسیار مفید خواهد بود.

به آقای مدیر گفتم که آنها را می شناسم و می دانم که بسیار توانمند هستند. ولی من نمی توانم این کلاس ها را قبول کنم. من دو روز به کاشیدار می روم و دو روز هم به نراب می روم و چون یک هفته در میان باید به خانه بروم معمولاً دو روز آخر را کلاس نمی گیرم تا بتوانم رفت و آمد کنم. آقای مدیر کمی فکر و گفت: نگران نباش، طوری برنامه ریزی می کنم تا آن هفته هایی که می خواهی به خانه بروی دچار مشکل نشوی. به آقای مدیر گفتم پس حداقل فقط چهارشنبه را کلاس بدهید تا من هم کمتر در فشار باشم. لبخندی زد و گفت نگران نباش، فردا از راه که می آیی به مدرسه بیا تا برنامه ریزی کنیم.

آقای مدیر رفت و بچه های اتاق شروع کردند به اذیت کردن من، می گفتند: پولدار شدی! در این اوضاع که دبیران برای اضافه کار بال بال می زنند، خود اضافه کار آمده پیشت و تو تازه ناز هم می کنی؟! گفتم مگر چقدر می شود که شما اینهمه آن را بزرگ کرده اید، سال اول خدمتم در همین وامنان 12 ساعت اضافه کار داشتم، مبلغی نمی شد. گفتند الآن با هفت هشت سال قبل خیلی فرق کرده است. خوش به حالت که وضعت خوب شد. گفتم من همان یک سال اضافه کار داشتم و دیگر تا به امروز خبری از این چیزها نبوده است.

کل آن شب بحث داغ بین بچه های اتاق اضافه کار من بود، تازه از من قول یک سور را هم گرفتند، قرار بر این شد که اولین واریزی اضافه کار، گوشتی بگیرم و با دوستان به «شانه وین» برویم. من هم چون طبیعت آنجا را بسیار دوست داشتم، قبول کردم. البته فکر کنم این برنامه موکول شود به زمستان، چون معمولاً اضافه کارها را بعد از چند ماه واریز می کنند.

صبح در کاشیدار کلاس داشتم، در همان زمان بازگشت به دبیرستان دخترانه رفتم تا در مورد این اضافه کار با مدیر هماهنگی های لازم را انجام دهم. روز چهارشنبه مد نظرم بود، بیشتر از شش ساعت هم نخواهم گرفت، چون اگر بر روزهای کاری ام افزوده شود در آن هفته هایی که به تهران خواهم رفت، دچار مشکل خواهم شد. یعنی  فرصتی برای رفت و آمد نمی ماند و همه اش می بایست در جاده ها باشم.

بعد از سلام و احوالپرسی آقای مدیر به پشت میزش رفت و برنامه کلاسی مدرسه را جلویش گذاشت. به آن نگاه کرد و بعد از مدت کوتاهی با لبخند گفت: یک زنگ روز یک شنبه و یک تک زنگ هم روز سه شنبه، درس شما هم هندسه 2 است. بعد هم کمی خودش را جابه جا کرد و گفت: خیلی خوب شد، هم برنامه شما جور شد و هم برنامه کلاس های من مرتب شد. از این بهتر نمی شود.

هاج و واج فقط نگاهش می کردم، کل این بیا و برو ها و بگیر و ببند ها برای سه ساعت اضافه کار آن هم در دو روز؟! دیروز این آقای مدیر چنان صحبت می کرد که به قول بچه ها حداقل 12 ساعتی اضافه کار نصیبم شده است. چه کسی اینگونه کلاس قبول می کند؟ به ایشان گفتم که این برنامه ای که شما ریخته اید اصلاً برای من مناسب نیست، من در این دو روز در مدرسه نراب کلاس دارم و چرخشی هم هست. امکان ندارد بتوانم خودم را به هر دو مدرسه در زمان مقرر برسانم.

آقای مدیر مجدداً لبخندی زدند و گفتند: که فکر همه چیز را کرده ام، زنگ وسط را برنامه ریزی کرده ام که اگر شما در نراب صبحی بودید کاملاً وقت داشته باشید به مدرسه ما برسید و اگر هم ما صبحی بودیم باز هم شما وقت دارید برای نوبت عصر به موقع به نراب برسید. شما که تمام روزها شیفت های مخالف را بیکار هستید، دو روزش را برای اینکه این بچه ها ضرر نکنند، برای ما کلاس بیایید.

هرچه پیش خودم حساب و کتاب می کردم، قبول کردن این کلاس اصلاً به صلاح نبود. عزمم را جزم کردم و گفتم من نمی توانم اینگونه کلاس بیایم. واقعاً سخت است و امکانش برای من نیست. آقای مدیر کمی از میزان لبخندش کاسته شد و گفت: دبیران همه دوشیفت کامل درس می گیرند، حالا شما دو زنگ در شیفت مخالف را قبول نمی کنید! فکر نکنم کار چندان سختی باشد. با تمام قوا عصبانیت خود را کنترل کردم و گفتم: آنها که دو شیفت می گیرند یا هر دو مدرسه در یک روستا است و یا ماشین دارند که می توانند برسند، من پای پیاده چطور برای دو ساعت خودم را از نراب به اینجا برسانم.

صحبت های من و آقای مدیر به جایی نمی رسید، از ایشان اصرار بود و از من انکار، آرام آرام داشت بحثمان بالا می گرفت که خود آقای مدیر گفت: حالا بروید و فکرهایتان را بکنید و فردا پس فردا به من خبر بدهید. باز هم می گویم به خاطر بچه ها که ضرر نکنند این کار را قبول کنید. در دلم می گفتم: چه کسی به فکر من بخت برگشته است که ضرر نکنم. همه به فکر بچه ها و دانش آموزان هستند و ما در این بین همیشه فدا شده ایم.

خداحافظی کردم و از در دفتر که خارج شدم، ناگهان در سالن مدرسه با تعدادی از دانش آموزان که انگار منتظرم بودند مواجه شدم، همه با صدای بلند سلام کردند و من که شوکه شده بودم فقط نگاهشان می کردم، بعد از دوسالی که از مدرسه راهنمایی رفته بودند واقعاً بزرگ شده بودند و برای خودشان خانمی شده بودند. وقتی به چهره هایشان نگاه می کردم کاملاً آنها را به یاد می آوردم، بیشترشان سه سال دوره راهنمایی دانش آموز خودم بوده اند. اینها از بهترین دانش آموزانم بودند و بسیار خوشحال شدم که فهمیدم همه در رشته ریاضی ادامه تحصیل می دهند.

بعد از سلام و احوالپرسی با شور و شوق خاصی به من گفتند که آقا اجازه چقدر خوب که باز هم شما دبیر ما شده اید. واقعاً شما در دوران راهنمایی بهترین دبیر ما بودید و هرچه از ریاضی یاد داریم از تدریس خوب شما بوده است. خیلی خیلی ممنون که قبول کردید باز هم به ما درس بدهید. مانده بودم چه جواب بدهم، از دست آقای مدیر به شدت عصبانی بودم که قبل از هماهنگی کامل با من به دانش آموزان گفته بود.

البته من در کلاس بسیار منظم و مقرراتی هستم و بیشتر دانش آموزان زیاد از من راضی نیستند. معمولاً تحمل سخت گیری های من که به نفع دانش آموز است، برای بسیاری سخت است. متاسفانه چاره ای هم ندارم و باید بر قوانین خود سخت استوار بمانم تا دانش آموزان بتوانند نظم و دقت را در تلاششان برای رسیدن به هدف یاد بگیرند. همیشه به بچه ها می گویم که برای موفقیت باید زحمت کشید و تلاش کرد، و البته این تلاش هم باید منظم و با دقت و حساب شده باشد.

به همین خاطر این همه تعریف و تمجید را نمی فهمیدم. خیلی ها بر من خرده می گیرند که در کلاس مهربان نیستم و درس برای بچه ها جذاب نیست و بیش اندازه سخت می گیرم، ولی آیا در زندگی همیشه همه چیز جذاب است؟ آیا ما همیشه کارهایی را که دوست داریم انجام می دهیم؟ در واقع تلاش و کوشش برای رسیدن به هدف، سختی دارد ولی اگر درست هدایت شود، نتایج خوبی به همراه خواهد داشت که همان می شود انگیزه برای ادامه مسیر.

بندگان خدا این دانش آموزان چنان با شور و حرارت از من تشکر می کردند که واقعاً زمین گیر شده بودم، آقای مدیر هم به این جمع اضافه شد و گفت: خب می بینم که بچه ها از آمدن شما خوشحال هستند، به مدرسه ما خوش آمدی. شرایط بسیار سخت شده بود، فکر کنم اینها همه از تیزهوشی آقای مدیر بود که اینگونه چیدمان کرده بود که من در این شرایط بغرنج گیر بیفتم و هیچ راه فراری نداشته باشم. تمام قوایم را جمع کردم تا یک «نه» قاطع بگویم، ولی نمی دانم چرا نفسم حبس شد و این کلمه کوچک دو حرفی را نتوانستم بیان کنم.

همین سکوتم را آقای مدیر به نشانه رضایت گرفت و سریع گفت: بچه ها بفرمایید کلاس تا دبیر هم درس را شروع کند. اینجا دیگر واقعاً میخکوب شدم. بچه ها به کلاس رفتند و من ماندم و آقای مدیر. لبخند معنی داری زد و گفت: کلاس آماده است، این زنگ بچه ها دبیر ندارند، شما می توانید کارتان را از همین حالا شروع کنید. با بهت گفتم: چه درسی را شروع کنم؟ اصلاً من آمادگی کلاس رفتن ندارم، من حتی کتاب هندسه 2 را ندیده ام و نمی دانم درونش چه خبر است.

رفتن کلاس یعنی قبول کردن این سه ساعت. واقعاً پایم کشش رفتن سمت کلاس را نداشت. از یک طرف شرایط این کلاس و از طرف دیگر عدم اطلاع از مفاد درسی نمی گذاشت این کار را قبول کنم. یک سال تمام در گرما و سرما پیاده از نراب تا اینجا را باید با نگرانی بروم و بیایم که نکند دیر به کلاس هایم برسم. وسط راهرو و مقابل درب خروجی که رو به حیاط بود قرار داشتم، همانجا فکری به ذهنم رسید، تنها راه چاره این بود.

می بایست فرار می کردم، اگر همین حالا از مدرسه خارج می شدم دیگر تعهدی نداشتم که این کلاس عجیب و غریب را قبول کنم، بچه ها کلاس بودند و آقای مدیر هم به آبدارخانه رفته بود. بهترین زمان ممکن بود که از این زندانی که می خواستند برایم بسازند فرار کنم. سریع به سمت درب خروجی رفتم، به سلامت از ساختمان مدرسه خارج شدم، مرحله اول عملیات به درستی انجام شد. پله ها را هم گذشتم و وقتی پایم به حیاط مدرسه رسید، ناگهان دانش آموزی را مقابلم دیدم که می گفت: آقا اجازه کلاس ما همان داخل سالن است، بچه های اول دبیرستان در تنها کلاس داخل حیاط هستند.

این جملات همچون آب سردی بود که بر روی من ریخته شد، نقشه فرارم شکست خورد، تا به خودم بجنبم آقای مدیر هم پشت سرم بود و با تعجب مرا نگاه می کرد. همچون فراری ای شده بودم که بلافاصله در همان حیاط زندان دستگیر شده بود. هرچه به مدیر گفتم که واقعاً برایم سخت است. فقط می گفت به خاطر بچه ها قبول کنید. این دانش آموزان همین که فهمیدند شما دبیرشان خواهید شد بسیار خوشحال شدند. فکر کنم داشت هندوانه زیر بغلم می داد، نمی دانم چه شد که من هم نرم شدم و قبول کردم. ولی این را مطمئن هستم که تنها عاملش، دانش آموزان بودند و بس.

وقتی وارد کلاس شدم، کلی کف زدند و هورا کشیدند، ولی هیچ کدام از اینها حالم را خوب نکرد، روی صندلی نشستم، می خواستم کل قضیه را به بچه ها بگویم، ولی دیدم درست نیست، آن وقت این ها فکر می کنند منت سرشان گذاشته ام. بعد از مدتی که کلاس در سکوت مطلق بود، یکی از دانش آموزان اجازه گرفت و بلند شد و گفت: آقا اجازه ما دیگر بزرگ شده ایم، لازم نیست مثل دوره راهنمایی به ما اخم کنید.

گفتم: من در کلاس هیچ گاه اخم نمی کنم، ولی لبخند هم زیاد نمی زنم، کلاً من در کلاس همین گونه هستم، جدی و منظم. شما ها هم که حالا دبیرستانی هستید و رشته ریاضی می خوانید باید تلاشتان را بیشتر کنید. می دانم که همه شما از نظر یادگیری در سطح بالایی هستید و این بسیار عالی است. ولی در این کلاس باید تلاشتان چند برابر شود تا بتوانید به موفقیت برسید. واقعاً هم این بچه ها عالی بودند. اینها بهترین دانش آموزان دختری بودند که تا به حال به آنها درس داده بودم.

بعد از تمام شدن صحبت ها خواستم درس را شروع کنم، ولی جداً نمی دانستم اصلاً در کتاب هندسه 2 چه چیزهایی هست. بهتر دیدم که بخش های هندسه دوره راهنمایی را مرور کنم، از همنهشتی مثلث ها شروع کردم که همه یک صدا گفتند: بلدیم. خطوط موازی و مورب و تالس و فیثاغورس و… را هم همه بلد بودند. یکی از دانش آموزان گفت: آقا اجازه ما سال سوم هستیم و در هندسه 1 همه اینها را مرور کرده ایم. کتاب یکی از بچه ها را گرفتم تا ببینم چه مطالبی را باید درس بدهم که خدا را شکر زنگ خورد و این جلسه به خیر گذشت.

کتاب هندسه 2 پر بود از قضیه و اثبات، تنها درسی در ریاضی که نیاز بیشتری به حافظه دارد، و بیشترین مشکل من هم در حافظه ام است که به سختی در آن مطالب می ماند. شب ها کارم شده بود نوشتن و نوشتن و نوشتن. اثبات ها را چندین بار در دفتر برای خودم می نوشتم تا بتواند روند آن را کامل در خاطر داشته باشم. حدود ده سال است از این مطالب فاصله گرفته ام و می بایست آنقدر مطالعه کنم تا کاملاً مسلط شوم.

پیاده روی ها و خستگی های آن یک طرف، حفظ کردن این قضیه ها و اثباتشان طرف دیگر. واقعاً روزگار سختی بر من می گذشت. تا نوبت اول به هر زحمتی بود کلاس را در حد قابل قبولی به پیش بردم ولی برای نوبت دوم طرحی دیگر ریختم. می بایست این رویه را تغییر می دادم. حداقل کاری باید می کردم که خود بچه ها هم در فرآیند یادگیری شریک باشند و من فقط ارائه دهنده مفاهیم نباشم. با این کار هم فشار کاری من کم می شد و هم بچه ها بهتر یاد می گرفتند.

الحق و الانصاف این بچه ها عالی عالی بودند. راه ها مختلف و استدلال های متفاوت را بیان می کردند و بحث های مفصلی پیش می آمد، وقتی من استدلال هایشان را رد می کردم، کلی دفاع می کردند و همین باعث می شد که کلاس بسیار فعال باشد، واقعاً این دانش آموزان در سطح بسیار بالایی بودند. به راحتی می توانم آینده بسیار روشنی برای این کلاس در سال چهارم و کنکور پیش بینی کنم، که همچون دری گرانبها خواهند درخشید.

در این بین مشکلی پیش آمد، آن هم زمان بود، که بسیار کم بود. با این شیوه در هر جلسه مقدار کمی از درس پیش می رفت و همین باعث شد نگران شوم که کتاب تا پایان سال تمام نشود. اما راه حل خوبی پیدا شد، یک روز دیگر هم به غیر از این دو روز البته یک هفته درمیان به جای درسی دیگری که سبک بود، کلاس می رفتم. و با این ترفند خدا را شکر کتاب در زمان مقرر تمام شد و دانش آموزان هم واقعاً هندسه را درک کردند و فهمیدند.

اضافه کار سه ساعته تقریباً سه روز در هفته شد، مشکلی هم در ارسال نام من به اداره پیش آمد و کلاً پول اضافه کاری در آن سال تحصیلی به دستم نرسید و سال بعد با کلی دوندگی توانستم آن را در چند قسط بگیرم، و این یعنی هیچ چیزی از نظر مالی عاید من نشد. ولی به خاطر دانش آموزانی که بسیار خوب بودند، تجربه ای بس گرانبها عاید شدم، روشی در تدریس آموختم که در سالهای بعد بسیار به من کمک کرد، که این از هر چیز دیگری بسیار با ارزشمند تر است.

دماوند

چهارشنبه بلیط قطار داشتم که به خانه برگردم. با حمید درباره این رفتن و آمدن ها صحبت می کردم که چقدر برایم سخت و طاقت فرسا است. حمید با سر تایید می کرد و بعد از مدت کوتاهی نگاهی به من انداخت و گفت این بار را با تو به تهران می آیم، خیلی خوشحال شدم که حمید همسفر من خواهد بود. از او پرسیدم آیا کاری در تهران داری یا فقط برای تفریح می آیی؟ گفت: هم سری به نمایشگاه کتاب بزنیم و هم خبری از خواهرم بگیرم. صبح فردا حمید به مخابرات رفت و به خانه اش زنگ زد تا برایش برای چهارشنبه بلیط قطار بگیرند و ناباورانه با توجه به اینکه دو روز بیشتر نمانده بود، بلیط موجود بود.

حمید با توجه به اینکه کلاسش سه شنبه ظهر تمام می شد، همان غروب سه شنبه رفت و من هم ظهر چهارشنبه به راه افتادم. مانند همیشه تا کاشیدار را پیاده رفتم و آنجا هم با کمی معطلی ماشین گیر آوردم. ولی متاسفانه ماشین وسط راه خراب شد، دیر به آزادشهر رسیدم. تا خودم را به گرگان برسانم خون جگر شدم، نیم ساعت مانده بود به حرکت قطار، که هراسان به ایستگاه رسیدم. حمید تا مرا با آن وضعیت دید گفت: چه شده؟ اتفاقی افتاده؟ لبخندی زدم و گفتم چیزی نیست این اتفاقات همیشه برایم رخ می دهد ولی نمی دانم چرا هنوز به آنها عادت نکرده ام.

وقتی سوار قطار شدیم، من در کوپه شماره یک واگن یکم بودم و حمید در کوپه شماره شش واگن آخر، فاصله بین من و حمید کاملاً برابر بود با طول قطار، به حمید گفتم کنارم بنشین، اگر مسافری آمد از او خواهش می کنیم که جایش را با شما عوض کند. از بخت خوب ما آن مسافر خانمی بود که حتماً می بایست جایش را تغییر دهد، چون در کوپه بقیه همه آقا بودند.

  صبح که به تهران رسیدیم از همان راه آهن مستقیم به نمایشگاه کتاب رفتیم، خوبی تلفن همراه اینجا مشخص می شود که همان شب قبل به خانه خبر داده بودم که با دوستم به نمایشگاه کتاب خواهیم رفت. از صبح تا بعد از ظهر خیلی از غرفه ها را گشتیم، ولی وقتی به نقشه نمایشگاه نگاه کردم هنوز یک سوم نمایشگاه را هم طی نکرده بودیم. چون هیچ هدفی برای خرید کتاب خاصی نداشتیم و همینطور دور می زدیم به نظر طولانی می آمد.

گرسنگی و خستگی واقعاً امانمان را بریده بود. نفری یک ساندویچ گرفتیم و روی چمن ها زیر سایه درختان نشستیم و شروع کردیم به خوردن ناهار آنهم در ساعت سه، حمید هنوز به نصفه ساندیوچ اش نرسیده بود که ساندویچ من تمام شد، به حمید گفتم من که سیر نشدم، باید یکی دیگر بگیرم و سریع رفتم و یکی دیگر گرفتم، وقتی به پیش حمید بازگشتم هنوز از ساندویچ اش مانده بود، گفتم سیر شدی؟ برای تو هم بگیرم؟ نگاهی به من کرد و گفت: ساندویچ دونونه با این همه مخلفات واقعاً سیرت نکرد؟ معنی حرفش را زیاد نفهمیدم!

هرچه اصرار کردم حمید خانه ما نیامد و به کرج منزل خواهرش رفت. برای فردا صبح هم قرار گذاشتیم که باز هم به نمایشگاه بیاییم. من به خانه رفتم و با همان تلفن همراه به خانه خواهر حمید زنگ زدم تا مطمئن شوم رسیده است. واقعاً تکنولوژی چقدر مفید است. فردا حمید به همراه خانواده خواهرش آمده بود، البته خانواده خواهر حمید را از همان زمانی که در علی آباد بودند می شناختم. تا ظهر بخش های زیادی را گشتیم، چند کتاب هم خریدیم و تقریباً از پا افتادیم، اذان ظهر همان کنار مسجد نمایشگاه به جهت رفع خستگی و صرف ناهار بساط کردیم.

واقعاً دست خواهر حمید درد نکند که کتلت های بسیار لذیذی تهیه دیده بود. آنها خودشان به همراه فرزندانشان بودند و حمید هم میهمان آنها بود، اینجا من فقط داشتم از خجالت آب می شد که حمید هم با گفتن جمله «فرامرز را دو برابر حساب کن» مرا با خاک یکسان کرد و تقریباً ذوب شدم. در همان وقت صرف ناهار بود که داماد حمید  پیشنهاد داد که فردا با هواپیما به گرگان بازگردید. فکر خوبی بود، درست است که بلیط هواپیما گران است، ولی می ارزد.

گفتم برای فردا فکر نکنم بشود بلیط گیر آورد، معمولاً پرواز های گرگان که محدود است خیلی زود پر می شود. داماد حمیدشان گفت من یک دوست در هواپیمایی دارم، بگذارید به او زنگ بزنم ببینم چه می شود؟ تماس گرفت و در اوج ناباوری بلیط ها جور شد. تمام پول نقد داخل کیفم پنج هزار تومان بود، به حمید گفتم پول بلیط را تو به دامادتان بده من فردا به تو می دهم، قیمت بلیط نه هزار تومان بود، من با این پول می توانستم پنج شش بار بروم وامنان و برگردم تهران!

یازده صبح جمعه جلوی ترمینال یک فرودگاه مهرآباد منتظر حمید بودم. همیشه هواپیما و فرودگاه را دوست داشتم. آخرین باری که هواپیما سوار شده بودم، چندین سال پیش بود که به تبریز رفته بودیم. سفری که بسیار خاطره انگیز بود و بیشترین خاطره من هم از هواپیما بود. البته خاطره تلخ جاماندن از پرواز در فرودگاه گرگان هم کمی نگرانم کرد که نکند این بار هم جا بمانم.

محیط فرودگاه و مخصوصاً صدای غرش هواپیماها را بسیار دوست دارم، متاسفانه ترمینال یک منظره خوبی برای دیدن هواپیماها و باند فرودگاه ندارد، این مناظر زیبا را در ترمینال شماره دو می توان دید، در آن سالن بزرگی که کاملاً بر محیط فرودگاه و باند مشرف است. همان بیرون درب اصل منتظر حمید بودم و هرچه زمان  می گذشت بیشتر نگران می شدم. خدا را شکر حمید آمد و با هم وارد سالن فرودگاه شدیم.

وقتی می خواستیم کارت پرواز بگیریم با لبخندی به متصدی آن گفتم لطف کنید جایی را بدهید که دید خوبی داشته باشد، کنار پنجره باشد و ترجیحاً روی بال نباشد، نگاه معنا داری به من کرد و گفت مگر فرقی دارد؟ کل پرواز چهل و پنج دقیقه است، از باند بلند نشده باید بنشیند. زاویه گردنم را به حدود چهل و پنج درجه درآوردم و گفتم اگر امکان دارد جای خوب بدهید. لبخندی زد و کارت های پرواز را به ما داد. کارت پرواز من بود و کارت پرواز حمید  .

سوار اتوبوس های مخصوص فرودگاه شدیم، در مسیر رسیدن به هواپیما از میان کلی هواپیما های غول پیکر گذشتیم، با ذوق و شوق بسیار نام هر کدام را که می دانستم به حمید می گفتم. حمید واقعاً تعجب کرده بود که چقدر این هواپیما ها را می شناسم. من هم در جواب گفتم شما عشق ماشین هستید، من عشق هواپیما هستم. از کنار یک  ارتشی که گذشتیم صدای موتورهای توربوپراپ آن  واقعاً مرا هیجان زده کرد و با صدایی بلند حمید را صدا کردم و هواپیما را با دست نشانش دادم، به طوری که همه افراد داخل اتوبوس به من نگاه کردند!

بویینگ ها، ایرابس ها و فوکر های 100 و کلی هواپیماهای زیبا و بزرگ واقعاً چشمم را نوازش می کرد. این شوق پرواز از همان آوان کودکی با من هست. اتوبوس ما از میان این همه هواپیما گذشت و در کنار کوچکترین آنها ایستاد. هواپیمایی ملخی که احتمال زیاد باید تربوپراپ باشد. وقتی پیاده شدیم و ما را به سمت این هواپیما هدایت کردند هنوز در شوک بودم. در تصور خودم حداقل ایرباس را تجسم کرده بودم یا حداقل فوکر 100، ولی این هواپیما خیلی کوچک بود، آنقدر کوچک که نمی شناختمش.

پلکان هواپیما همان درب هواپیما بود که از بالا به سمت زمین باز شده بود. کنار دماغه هم نوشته بود . وقتی وارد هواپیما شدم به نظرم یک کم از اتوبوس بزرگتر می آمد. هر طرف فقط یک سری دوتایی صندلی بود. به قول معروف این هواپیما کاملاً اقتصادی (اکونومی) بود. مهماندار ما را راهنمایی کرد، همان ردیف پنج سمت راست بودیم. طبق کارت پرواز حمید کنار پنجره بود و من کنارش.

 از همان اول جر و بحث ما شروع شد که چه کسی باید کنار پنجره بشیند. حمید به کارت پرواز استناد می کرد و من هم به اطلاعاتم از پرواز، کار داشت بالا می گرفت که با اعتراض مسافران مواجه شدیم. راهرو آنقدر تنگ بود که ما دو تا کاملاً آن را مسدود کرده بودیم. حمید زرنگی کرد و سریع کنار پنجره نشست و من هم غرغرکنان کنارش نشستم. ولی قرار شد هر وقت به نصف راه که رسیدیم جابه جا شویم. به نظرم عادلانه ترین روش همین بود، پیش خودم حساب کردم اول حمید بنشیند و بعد من، چون دوست داشتم ارتفاعات البرز و خلیج گرگان را ببینم.

وقتی موتورهای هواپیما روشن شد، صدای بسیار بلندی داشت، خوبی این هواپیما این بود که بالهایش بالا بود، به همین خاطر بیرون و پایین را به خوبی می شد دید. به راه افتاد و مسافت نسبتاً طولانی را طی کرد تا به ابتدای باند رسید. قبل از ورود به باند هم حدود پنج دقیقه معطل شدیم تا یک هواپیما فرود آید. البته من که لذت بردم، چون یک بوئینگ737 بود که بسیار عالی و نرم نشست.

هواپیمای ما ابتدای باند قرار گرفت، صدای موتور هواپیما بیشتر شد و بعد از چند ثانیه ناگهان شروع به حرکت کرد. صدایش هر لحظه بیشتر می شد و تکانهایش هم شدیدتر، پیش خودم فکر کردم این هواپیما احتمالاً از همان نسل هواپیمای برادران رایت باشد! وقتی از زمین بلند شد لرزش ها خیلی کم شد و ناگهان همه چیز روی زمین شروع به کوچک شدن کرد. من که کاملاً دولا روی حمید بودم و هر دو سرهایمان چسبیده بود به شیشه پنجره هواپیما

از سمت 11باند بلند شد، بعد از ارتفاع گرفتن، 360 درجه چرخید و به سمت شرق تغییر مسیر داد، شاه عبدالعظیم را دیدم و بعد از عبور از تهران، تقریباً موازی جاده مشهد در حرکت بودیم، واقعاً مناظری که از مقابل چشمانمان می گذشت بسیار زیبا بود. کمی که گذشت، هواپیما به سمت شمال شرق متمایل شد و تقریباً از روی کوهپایه های جنوبی البرز در گذر بود. کاملاً محو تماشای بیرون بودیم، نفهمیدیم چقدر گذشته بود که با صدای بلند خانم مهماندار به خود آمدیم.

به هر کدام یک بسته داد. این بسته شامل یک لیوان آب، یک ساندویچ با نان گرد که قطرش به زحمت به ده سانتیمتر می رسید و یک شکلات و یک دستمال کاغذی بود، به حمید اشاره کردم این چی هست؟ لبخندی زد و گفت ناهار ، اخمی کردم و گفتم: فکر نکنم، این باید پیش غذا باشد و ناهار را کمی بعد خواهند آورد. این که مرا به هیچ جایی نمی رساند.

هوا صاف بود و نبود غبار باعث می شد تا دوردست ها هم قابل مشاهده باشد. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود ولی هرچه بود فقط داشتیم مناظر زیبایی را که زیر پایمان بود، می دیدم و لذت بسیار می بردیم. هواپیما خیلی آرام داشت از روی رشته کوه البرز می گذشت. کوههایی که از داخل اتوبوس به نظر سر به فلک کشیده بودند، اینجا بسیار کوچک و کم ارتفاع به نظر می رسیدند. رنگ هایشان نیز بسیار جذاب بود، از قهوه ای به سرخی و گاهی هم به زردی می گراییدند. ما هنوز روی البرز خشک بودیم.

همانطور که هواپیما داشت آرام به مسیرش از بالای این کوه ها ادامه می داد، ناگهان از زیر هواپیما کوه بزرگ و زیبایی که کاملاً مخروطی بود ظاهر شد، آنقدر بزرگ و ستبر بود که دیگر کوه ها در برابرش هیچ بودند. این زیبایی در کنار صلابت و عظمتش واقعاً مرا به وجد آورد. هیجانم را نمی توانستم کنترل کنم. دیگر اختیاری بر خود نداشتم، ناگاه فریادی کشیدم و گفتم: حمید نگاه کن! دماوند است، دماوند. باورم نمی شود که دارم از بالا نگاهش می کنم، از این زاویه و با این کیفیت و وضوح. باز حمید را صدا کردم و گفتم: این دیو سپید پای در بند را ببین.

مهماندار به سرعت به سمت من آمد و با لبخند خاصی گفت: آقا کمی بر خود مسلط باشید. با همان هیجان گفتم: دماوند است. خودم را کشیدم کنار تا ببیند، ولی باز لبخندی زد و گفت من روزی دو بار دماوند را می بینم. زیاد به حرف هایش توجه نکردم و تمام دقتم صرف دیدن دماوند بود و از جو داخل هواپیما هم بی خبر بودم. حمید هم همچون من غرق در دماوند بود، ولی دردی که روی زانوانش احساس می کرد صدایش را درآورد. با اخم به من نگاه کرد و گفت، پاهایم را شکستی از بس فشار آوردی.

گفتم اگر ناراحتی جایت را با من عوض کن. چهره اش را در هم کشید و گفت مگر به نیمه راه رسیده ایم؟ گفتم نمی دانم و بیشتر حواس مرا پرت نکن که می خواهم دماوند را خوب خوب ببینم، مگر ما چند بار سوار هواپیما می شویم و اینگونه از روی دماوند می گذریم. همین حرفهایم باعث شد که دوباره هر دو به شیشه پنجره بچسبیم. و بلند بلند با هم صحبت کنیم!

دوست نداشتم از دماوند دور شویم، ای کاش خلبان بودم و چند دور دورش می زدم، همچون پروانه ای که بر گرد شمع می چرخد، واقعاً تحمل  دوری اش را نداشتم. من که قدرت بدنی آنچنان ندارم که بتوانم فتحش کنم، حداقل این بار توانستم با دل سیر نگاهش کنم. ای کاش می شد هر روز در کنارش بود. واقعاً در کنار گنبد گیتی بودن لیاقت می خواهد. و نمی دانم چه شد که شروع به زمزمه کردم:

                                      ای دیو سپید پای دربند                       ای گنبد گیتی، ای دماوند

                                      از سیم به سر، یکی کله‌خود                   ز آهن به میان یکی کمربند

                                      تا چشم بشر نبیندت روی                     بنهفته به ابر چهر دلبند

                                       تا وارهی از دم ستوران                          وین مردم نحس دیو مانند

وقتی از دماوند بزرگ دور شدیم، دلم گرفت، و با افسوس به بیرون نگاه می کردم. برای تسکین دردم آن یک ساندویچ بسیار کوچک را خوردم و منتظر ناهار ماندم، که تا گرگان خبری از آن نشد که نشد. همان موقع بود که حمید گفت: کل مسافران هواپیما به تو و این ادا و اطوارت کلی خندیده اند. چنان داد و بی داد می کردی که انگشت نمای خلق شده بودی. انگار حواسم نبوده و همه را به تماشای دماوند دعوت کرده بودم. من که چیزی به یاد ندارم، ولی وقتی به مسافران نگاه کردم، فهمیدم که به من جور دیگری می نگرند. فکر کنم مرا دیوانه یا مجنون فرض کرده اند. البته من هم جای آنها بودم چنین فرض می کردم!

نزدیک فرودگاه گرگان بودیم که فرم نظرخواهی به من دادند تا پر کنم، همه تیک ها را خیلی خوب زدم، از آقای خلبان هم که هواپیما را  درست از بالای دماوند عبور داده بود کمال تشکر را کردم، تنها انتقادی را که نوشتم در مورد ناهار بود. مقدار آن در حد یک لقمه من بود، حتی ته دلم را هم نگرفت. مفصل در این زمینه توضیح دادم. وقتی حمید فرم نظرخواهی مرا دید کلی خندید، ولی من خیلی جدی نوشته بودم.

وقتی از هواپیما پیاده شدیم تازه یادم آمد وسط راه جایم را با حمید عوض نکردم و کلاه بزرگی سرم رفت، ولی کمی که فکر کردم خودم را قانع کردم که من همه چیز را دیده ام، از همه مهمتر دماوند را.

ATR72

تلفن همراه

اردیبهشت بود و هوا بسیار دل انگیز، بعد از پایان مدرسه به دعوت همکاران ابتدایی که با ما در یک حیاط مشترک بودند، قرار شد والیبال بازی کنیم. همکاران راهنمایی یک طرف و همکاران ابتدایی هم طرف دیگر. بسیاری از بچه ها هم ماندند تا بازی را تماشا کنند. نمی دانم چگونه بچه های ابتدایی هم فهمیدند و به مدرسه آمدند. دوطرف زمین والیبال مملو بود از بچه ها، هر گروه معلمان خودشان را تشویق می کردند و در حیاط مدرسه غوغایی برپا بود.

ولی من با اینکه به شدت به والیبال علاقه دارم، عاملی باعث می شد که نتوانم بازی کنم. اصلاً نگران پایم نبودم، فقط تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، گوشی تلفن همراهی بود که تازه خریده بودم. راه دور و نگرانی مادرم عامل اصلی خریدن این تلفن همراه بود. البته در بیشتر جاها خط نمی داد و می بایست به مکان های خاصی می رفتیم تا بتوانم با خانه تماس بگیرم ولی همین تلفن زمانی که در جاده بودم، بسیار کارساز بود و می توانستم حداقل در جاهایی که آنتن می آمد، با خانه و مخصوصاً مادرم در ارتباط باشم.

با هزار مکافات از بخش تعاون اداره درخواست وام داده بودم و بعد از کلی دوندگی توانستم یک میلیون تومان وام بگیرم که در مدت بیست و چهار ماه باید اقساط نسبتاً سنگینش را پرداخت می کردم. البته در واقع پرداخت نمی کردم و خودشان از حسابم کسر می کردند، و همین باعث شده بود تراز مالی ام به شدت به هم بخورد. از این یک میلیون تومان دقیقاً هشت هزار تومان یک سیم کارت به قول فروشنده خشک خریدم و با دویست تومان باقی اش یک گوشی سامسونگ تاشو دست دوم خریدم.

داشتن امکانات واقعاً چیز خوبی است ولی با توجه با این قیمت و اقساط سنگینی که تقریباً یک سوم از حقوقم می باشد، حفاظت از آن بسیار مهمتر است. به همین خاطر می خواستم قید بازی را بزنم ولی اصرار همکاران و از آن بیشتر اشتیاق خودم برای بازی، مرا در یک دوراهی قرار داده بود. نمی توانستم ریسک کنم و گوشی را در دفتر مدرسه که در زمان بازی هیچ همکاری در آن نیست بگذارم. ضمناً نمی شود آن را در جیبم بگذارم، اگر در بین بازی افتاد و شکست چه کنم؟

آقای مدیر که فقط با درآوردن کتش احساس ورزشکاری می کرد به کنارم آمد و گفت چرا نمی آیی بازی کنی؟ خودت همیشه می گفتی که والیبال را خیلی دوست داری، بیا که به پاس های تو بسیار محتاجیم. قضیه را گفتم، کمی فکر کرد و گفت: راهش را پیدا کردم، بعد رفت و محسن را که یکی از بهترین دانش آموزان مدرسه از همه لحاظ بود را به پیش من آورد، گفت گوشی تلفن همراه را به محسن بده تا برایت نگاه دارد. پیشنهاد بسیار خوبی بود و از آن استقبال کردم.

می خواستم توصیه های لازم را درمورد گوشی به محسن بگویم، ولی وقتی بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که چیزی نگویم بهتر است، ممکن است باعث اضطراب این بچه شود و از این همه شور و هیجانی که در حیاط مدرسه برپا است لذت نبرد. گوشی را با لبخند از من پذیرفت و به کنار سکو و کمی دورتر از بچه ها رفت و من هم وارد زمین والیبال شدم.

بازی شروع شد و سطحش هم بسیار بالا بود، دو تا از همکاران ابتدایی که ترکمن بودند بسیار خوب بازی می کردند و آبشار های جانانه ای می زدند، تنها ایرادشان مکث هایشان در دریافت ها بود، به قول معروف توپ را می گرفتند به جای اینکه ضربه بزنند.این خطا در والیبال به حمل توپ معروف است، هر چه تذکر دادم افاقه ای نکرد و همانطور بازی می کردند. با تشویق های بچه ها جو حیاط مدرسه کاملاً با استادیوم سرپوشیده دوازده هزار نفری آزادی مطابقت می کرد. شور و هیجان بچه های ابتدایی بیشتر بود و با هر توپی که معلمان آنها به امتیاز تبدیل می کردند، همه آنها با سوت و هورا تشویق می کردند.

من در زمان تربیت معلم تجربه بازی والیبال در مسابقات را داشته ام، در آن زمان یک دوره مسابقات ورزشی بین تربیت معلم های استان مازندران(هنوز گلستان جدا نشده بود) برگزار شد، در این دوره من عضو تیم والیبال تربیت معلم ساری بودم. در این مسابقات توانستیم جایگاه سوم استان را به خودمان اختصاص دهیم. جایگاهی که واقعاً با بازی هایی نفس گیر دربرابر تیم های قدرتمند به دست آورده بودیم.

این بزرگ ترین افتخار ورزشی من در کل دورانی است که والیبال بازی می کنم. البته این دوره اولین و آخرین دوره ای بود که در مسابقات شرکت کردم و بیشتر بازی ها در زمین خاکی کنار خانه یا در حیاط مدرسه بود، متاسفانه استعدادی بودم که شناخته نشدم و سوختم. وقتی در زمان تربیت معلم فقط با یک هفته تمرین توانستیم سوم شویم، یعنی همه ما و مخصوصاً من توانایی هایی داشتیم که شکوفا نشد.

پاس های من معمولاً خوب بود و  اگر توپ اول به من خوب می رسید مهاجمان را به خوبی می توانستم تغذیه کنم. همین اتفاق در بازی های تربیت معلم هم افتاد و با پاس های خوب من بازی ها را می بردیم. در چند بازی که باختیم تنها مشکل عدم هماهنگی بین مهاجمان بود که نمی توانستند توپ ها را به امتیاز تبدیل کنند. خودشان با هم قاطی می کردند. درست است که من پاس ها را  در جاهایی که محل شک بین دو مهاجم بود می فرستادم ولی آنها باید با هم هماهنگ باشند.

البته در این مسابقات که در رشته های مختلفی برگزار شده بود، در رشته والیبال از حدود ده تربیت معلم استان، فقط چهار تیم در رشته والیبال شرکت کرده بودند!! فکر نکنم این موضوع خللی در جایگاه رفیع ما در کسب رتبه سومی ایجاد کند. البته هر جایی که صحبت این موضوع می شود فقط همان سوم شدن را می گویم و دیگر ادامه نمی دهم.

اینجا هم پاسور بودم، ولی به خاطر اینکه توپ های اول را خوب به من نمی رساندند، پاسهایم زیاد خوب از آب در نمی آمد، یا رد می شد یا خیلی عقب بود. ولی چند تا دفاع جانانه انجام دادم که شور و هیجان را به سمت ما باز گرداند. در نهایت هم با نتیجه دو بر یک بازی را واگذار کردیم. البته هرچه فریاد زدم که باید حداقل سه دست را ببرید و هنوز بر اساس قانون والیبال، بازی تمام نشده است، دلیل آوردند که هوا تاریک می شود و برای رفتن به شهر دچار مشکل می شوند. گفتم شماها که ماشین دارید، چه مشکلی پیش می آید؟

دانش آموزان ابتدایی با همان شور و غوغایی که داشتند از مدرسه خارج شدند و بچه های ما هم با چهره هایی درهم که زیر لب غر هم می زدند، حیاط مدرسه را ترک کردند. همکاران هم سریع سوار دو تا پیکانی که داشتند شدند و رفتند و من ماندم تنهای تنها در حیاط مدرسه، هر چه چشم چرخواندم، خبری از محسن نبود. حیاطی که تا چند دقیقه قبل در شور و شوق بچه ها غرق بود و از هر گوشه آن صدای سوتی و دستی و هورایی شنیده می شد، حالا کاملاً سوت کور بود و حتی جنبنده ای در آن نبود.

نبودن محسن فکرهای مشوشی را به ذهنم کشانده بود، هرچه فکر می کردم از این بچه بعید است که برود و امانت را به من تحویل ندهد. حتماً اتفاقی افتاده یا در خانه کاری با او داشته اند که نتوانسته به من بگوید و رفته است. متاسفانه نمی دانستم خانه اش کجاست. در هر صورت همه چیز فردا مشخص خواهد شد. آقای مدیر فقط قفل کتابی در حیاط را به من داده بود و همه درب ها را خودش قفل کرده بود.

از مدرسه خارج شدم و وقتی داشتم در حیاط را قفل می کردم، ناگهان دیدم محسن گوشه دیوار ایستاده است و خیلی آرام در حال گریه کردن است. نزدیک شدم و وقتی محتویات دست محسن را که دیدم همه چیز را فهمیدم. گوشی شکسته بود. به احتمال زیاد از دستش افتاده بود. با دستانی لرزان گوشی را به من داد، باطری آن جدا شده بود و صفحه نمایشگر آن هم شکسته بود. به نظر کار گوشی تمام شده بود، سیمکارت را در آوردم و بررسی کردم و دیدم خوشبختانه به آن آسیبی نرسیده است، در هر صورت دیگر تلفن همراه نداشتم.

دروغ گفته ام اگر بگویم ناراحت نشدم، ولی جلوی خودم را گرفتم و هیچ چیزی به محسن نگفتم. فقط داشت مرا نگاه می کرد و منتظر واکنش من بود، چند نفس عمیق کشیدم و به او گفتم: اشکالی ندارد، برو . و او با چشمانی اشک بار دوان دوان به سمت خانه رفت. پیش خودم حساب کتاب کردم که باید به فکر گوشی باشم و این یعنی دویست هزار تومان، حال این پول را از کجا گیر بیاورم؟

 پیاده به سمت وامنان به راه افتادم، در راه که کمی حالم بهتر شده بود به این فکر می کردم که ای کاش اصلاً گوشی را به محسن نمی دادم. این بچه چه فشار روحی و روانی ای را تحمل کرده است. یادم باشد فردا حتماً با او صحبت کنم و خیالش را راحت کنم. ضمناً باید به خانه هم خبر می دادم. خوشبختانه مخابرات در بین راه بود، از مسیر میانبر رفتم و به سختی سربالایی آن را بالا رفتم و به مقابل مخابرات رسیدم.

مخابرات متاسفانه بسته بود. در دل تاریکی به خانه رسیدم، حمید تا گوشی را دید، نگاهی فنی به آن انداخت و شروع کرد به کار روی آن، باورم نمی شد که روشن شود. حمید دبیر حرفه و فن بود از این کارها سررشته داشت. صفحه نمایشش شکسته بود ولی روشن شد و همه چیز کاملاً قابل رویت بود. تکمه های شماره ها هم کار می کرد، فقط می بایست در جایی که آنتن می داد آن را تست می کردیم.

 صبح زود به سمت کاشیدار به راه افتادم، وقتی به مدرسه رسیدم هنوز همکاران نیامده بودند. همان مقابل در وردی حیاط که هنوز بسته بود، محسن با پدرش ایستاده بودند. محسن تا مرا دید به پدرش اشاره کرد و آن مرد هم سریع آمد مقابل من. بعد از سلام و احوال پرسی شروع کرد به کلی عذرخواهی و اینگونه حرف ها، هرچه تلاش می کردم تا حرف هایش را قطع کنم، نمی توانستم. به من مهلت حرف زدن نمی داد و فقط عذرخواهی می کرد. با همان زبان روستایی می گفت:آقا ببخشید، این بچه بدکاری کرده، حواسش نبوده. شما به بزرگواری ببخشید.حاج محمد می گفت این چیزها خیلی گرانه، شما به خدا ببخشید. بگویید خسارت آن چقدر می شود، شاید بتوانم جور کنم.

چندتایی گوسفند دارم، فکر کنم اگر یکی دو تا از آنها را بفروشم، می توانم قیمت این گوشی را به شما بدهم تا یکی مانند آن را بخرید. وقتی اینها را گفت عرق سرد بر پیشانی ام نشست. آنقدر خجالت کشیدم که حد نداشت. می بایست به هر صورتی که شده جهت این صحبت ها را عوض می کردم. با تلاش بسیار توانستم فرصتی پیدا کنم و چند کلامی هم من حرف بزنم.

اول گفتم که من معذرت می خواهم که این بچه را اینگونه ناراحت کرده ام. در اصل من نباید اصلاً گوشی را به او می دادم. این کار من باعث شد از شور و شوقی که بچه ها در حیاط بردند، لذت نبرد و علاوه بر آن، این همه هم فشار و استرس را تحمل کند. دوم اینکه این گوشی تلفن چیز قابل داری نیست که اینقدر شما را نگران کرده است. من این اشتباه را انجام داده ام و من هم باید تاوان آن را بدهم.

سوم و اصل مطلب اینکه گوشی کار می کند و مشکل زیادی ندارد. از درون جیبم گوشی را بیرون آوردم و به آنها نشان دادم، روشن بود و تمامی شماره هم کار می کرد. سعی کردم جوری نشانشان دهم که متوجه شکستگی صفحه نمایش نشوند ولی هر دو فهمیدند و باز پدر شروع کرد به عذرخواهی، این بار نگذاشتم زیاد صحبت کند و همان جا گفتم پدرجان چیزی نشده است، کار می کند و همین برای من کفایت است، خواهش می کنم این قدر مرا خجالت ندهید.

 پدر را بدرقه کردم و به محسن هم گفتم خیالت راحت باشد. همه چیز درست است و هیچ مشکلی نیست. البته هنوز به حالت عادی برنگشته بود و اضطراب و ناراحتی را می شد در چهره اش دید. چیزی که در چهره ی خیلی ها در اتفاقات و خرابکاری های بسیار بزرگتر دیده نمی شود. این حس ندامت و پشیمانی واقعاً از انسانهای واقعی دیده می شود، وگرنه چهره های بی تفاوت و حتی طلبکارانه را بسیار دیده ام.

مردمان روستا اینگونه اند. هیچ گاه کارشان را توجیه نمی کنند، دیگری را مقصر نمی دانند، سعی نمی کنند به هر صورت ممکن تقصیر را از روی خودشان بردارند. اگر اشتباهی کرده اند مردانه پایش می ایستند و به هر شکل سعی در جبران آن دارند، این مردمان آنقدر بزرگوارند که حاضرند برای جبران حتی از زندگی خود بزنند. اینها همه درس های بسیار بزرگی برای من بود.

وقتی مدرسه تعطیل شد و بچه ها رفتند، محسن را خواستم تا وضعیتش را ببینم و اگر هنوز در اضطراب است کمکش کنم تا حالش بهتر شود. خدا را شکر خیلی بهتر بود و همین مرا نیز آرام تر کرد، از دیروز اضطراب این بچه مرا هم بسیار مضطرب کرده بود. واقعاً کار اشتباهی کرده بودم و باید از این به بعد در این موارد بیشتر دقت کنم.

خوشبختانه دیدم شرایطش خوب است، چهره اش چیز خاصی نشان نمی دهد و مانند همیشه آرام راه می رود. صدایش کردم و به پیشش رفتم. کمی چهره اش تغییر کرد ولی وقتی لبخند مرا دید تعجب کرد. حالا بهترین زمان بود که می توانستم آن سوال اصلی را از او بپرسم. رو به او کردم و با خنده گفتم: حالا چه شد که گوشی از دستت افتاد؟ نگاه معصومانه ای همراه با تعجب(فکر کنم به خاطر خنده ام) به من کرد و گفت:

«آقا به خدا تو اون چیزی که به من دادید ولغاز* بود. هم صدا می کرد هم می لرزید. ترسیدم و نفهمیدم چطور شد از دستم افتاد و شکست. به خدا ما تقصیر نداشتیم، خودش لرزید و سروصدا کرد. بعدش هم که افتاد، دیگر ساکت شد.»

با خنده به او گفتم: چیزی نبود یک پیامک بود. بنده خدا نفهمید چه می گویم، اجازه گرفت تا برود و من هم با لبخند بدرقه اش کردم. همانجا در تعجب ماندم که این گوشی در بیشتر جاها خط نمی دهد، مخصوصاً در مدرسه و درست در زمانی باید خط بدهد و فقط یک پیامک بیاید که این بچه را بترساند. واقعاً هیچ چیز در جای خودش نیست.

* ولغاز = قورباغه

نود و هشت درصد

سنش حدود هفتاد هشتاد سال بود، کلاه سبزی بر سر داشت که نشان از سید بودنش می داد. او را از پنجره دفتر دیدم که با سرعتی مثال زدنی در حیاط مدرسه به سمت ما می آمد. از پیرمردی در این سن اینگونه راه رفتن عجیب به نظر می آمد. از همان دور چهره ی برافروخته اش کاملاً مشخص بود، و این صحنه پیامی سهمگین در بر داشت. وقتی در دفتر به اطرافم نگاه کردم فقط دبیر هنر و دبیر ورزش بودند و این یعنی وضعیت زرد، احتمال حمله هوایی وجود دارد.

از در دفتر که وارد شد، احساس کردم بادی به هوا خواست و غبار همه جا را فرا گرفت. انرژی ای منفی در جو متصاعد شد که مرا به وحشت انداخت. مطمئن بودم با من کار دارد، اینجور حملات معمولاً در برابر دبیران ریاضی رخ می دهد نه هنر و ورزش! همانجا حساب کارم را فهمیدم و خودم را تا حدی آماده کردم. خشم در چشمانش غرش می کرد. همچون رادار تک تک دبیران و آقای مدیر را با چشمان نافذش بررسی کرد و در نهایت بر روی من بی نوا قفل کرد.

به زعم خودم آماده بودم، ولی حتی فرصت نداد تا پناه بگیرم و مسلسل وار شروع کرد به نفرین کردن من. نواخت تیرش آنقدر بالا بود که هیچ چیزی تاب مقاومت در برابرش را نداشت. چیزی از آبا و اجدادم را جا نگذاشت و همه را از لبه تیز تیغ زبانش گذراند. نمی دانم خشابش چندتایی بود ولی هرچه بود حالا حالاها تمام نمی شد. ساکت بودم چون کار دیگری نمی توانستم انجام بدهم. مانند کسی بودم که زیر رگبار دوشکا کاملاً زمین گیر شده است.
چیزی از من نمانده بود. داشتم آخرین نفس هایم را می کشیدم که ناگهان خاموش شد. وقتی مطمئن شدم که تمام شده، فرصت پیدا کردم تا قضیه را از او بپرسم. جوابی برای سوالم نداشت، چون بنده خدا دیگر نایی نداشت تا حرف بزند و به قول معروف داغ کرده بود و به شدت نیاز به خنک شدن داشت. یکی از همکاران که همین موضوع را به خوبی فهمیده بود از آبدارخانه یک لیوان آب سرد برای این پیرمرد آورد و او یک نفس همه آب درون لیوان را نوشید و جانی دوباره یافت. می خواست شروع کند که این بار آقای مدیر جلویش را گرفت و او ماجرا را برایم شرح داد.
نوه این پیرمرد از سال اول راهنمایی دانش آموزم بود، به هیچ عنوان با من در کلاس همکاری نمی کرد و اصلاً به حرف هایم گوش نمی داد. آرزو به دل مانده بودم که یک بار هم که شده تکالیفش را انجام دهد و برای من بیاورد. هزاران بار به او گفته بودم لازم نیست حتماً درست حل کنی، فقط حل کن و هرچه به ذهنت می رسد بنویس و برایم بیاور. ولی آنقدر کاهل و زیرکار دررو بود که حتی همین کار ساده را هم انجام نمی داد.

با توجه به عدم فعالیتش در کلاس، از مطالب درس هیچ چیز یاد نمی گرفت، در پرسش های کلاسی هم جواب مرا نمی داد و به تبع آن نمراتش بسیار پایین بود، واقعاً در عدم تغییر رفتار مرا به زانو درآورده بود، هرچه در توانم بود انجام دادم ولی او مردانه مقاومت می کرد و هیچ درس نمی خواند. البته در بقیه درس هایش هم اینگونه بود و دبیران دیگر هم از او به تنگ آمده بودند. واقعاً راهی نبود که درباره او آزمایش نکرده باشم.

هر سال در خرداد با نمرات زیر پنج تجدید می شد و بدون اینکه در شهریور در امتحانات شرکت کند با استفاده از تبصره، ریاضی را قبول می شد و به پایه بالاتر می رفت. فقط من در تعجب بودم که چگونه دروس دیگر را قبول می شود. ولی امسال که سال سوم بود دیگر نمی توانست از تبصره سود ببرد، چون تمام تبصره ها را که دو مورد در طول دوره راهنمایی است، استفاده کرده بود و امسال دیگر نمی توانست از این ترفند به نفع خود استفاده کند. نمره ریاضی برگه اش سه بود و هیچ کاری نمی شد انجام داد.

رفتم بالای منبر و کلی انرژی مصرف کردم تا یک جوری به این پیرمرد بگویم تا توجیه شود و علت را درک کند که در این مدت سه سال هرچه در توان داشتم خرج نوه اش کرده ام ولی متاسفانه نتیجه نداده است. نوه اش چنان در برابر درس خواندن مقاومت می کند که تمام کارهای من با شکست مواجه شده است. حالا هم بهتر است برای اینکه کمی اوضاع دستش بیایید و بفهمد که برای رسیدن به یک هدف یا انجام یک کار باید واقعاً تلاش کند، دوباره سال سوم را بخواند.
راست توی چشمم نگاه کرد و گفت: با نود و هشت درصد حرفهایتان موافقم ولی نوه ی من باید قبول بشود. گفتم پدرجان این همه گفتم تا بدانید که صلاح در این است که قبول نشود، وگرنه این اخلاق تن پروری و درس نخواندن و در اصل تلاش نکردن در او می ماند. باز برگشت و گفت: نود و هشت درصد حرفهایتان درست است ولی صلاح کار این است که قبول شود. چه طور سال های قبل قبول شد؟ همانطور امسال هم قبولش کنید.

این کلمه آخر را که گفت، مرا از کوره به در برد. کمی تُن صدایم بالا رفت و  گفتم: باید خودش تلاش کند و قبول شود، نه این که ما او را قبول کنیم. من فقط فعالیت های نوه شما را در طول سال ثبت می کنم و در نهایت آنها به نمره تبدیل می شود، نمره در اصل در دست من نیست، خود دانش آموز آن را کسب می کند. من در اوج عصبانیت بودم ولی هیچ تغییری در چهره اش مشاهده نکردم. ادب حکم می کرد آرام تر با او صحبت کنم. با سعی و تلاش بسیار خودم را کنترل کردم و آرام به ایشان  گفتم: پدرجان نمی شود. بعد مفصل در مورد فلسفه تبصره با ایشان صحبت کردم.

تبصره در آموزش و پروش واقعاً چیز بسیار خوبی است و کاملاً تفاوت های فردی را پوشش می دهد. ممکن است دانش آموزی خلاقیت بسیار در نگارش داشته باشد و یا علوم را به خوبی بفهمد ولی ریاضی را آنچنان که باید و شاید درک نکند، ناعادلانه است اگر به خاطر یک درس ریاضی و با توجه به توانایی اش در درس های دیگر یک سال تکرار پایه داشته باشد. اینجا تبصره مشکل را حل می کند و دانش آموز با توجه به توانایی هایش در دروس دیگر به پایه بالاتر ارتقا می یابد.

ولی متاسفانه سالهاست این عامل مهم در مدارس تبدیل شده است به بهانه ای برای درس نخواندن دانش آموزان. هیچ فعالیت خاصی از دانش آموز در دروس مختلف مشاهده نمی شود و به بهانه تبصره حتی دروس آسان را هم پیگیر نیستند. فلسفه تبصره بر مبنای اصول روانشناسی و اصل تفاوت های فردی بنیان گذاشته شده است، ولی این روزها شده عاملی برای فرار دانش آموزان در انجام درست کارهایشان. با این نگاه نادرست، تبصره شده بلای جان آموزش و پروش.

وقتی صحبت هایم تمام شد، پیرمرد باز زل زد به چشمانم و یکباره شروع کرد به گریه کردن و با همان هق هق گریه اش گفت: با نود و هشت درصد حرفهایتان موافقم ولی باید نوه من امسال قبول شود. از همان فلسفی بخواه تا بگذارد پسرم قبول شود. حیف است که این بچه با این قد رعنا هنوز در راهنمایی باشد و دوستانش به دبیرستان بروند. بگذار برود، شاید در دبیرستان درسش بهتر شد.
از گریه پیرمرد خیلی ناراحت شدم، صحنه ی دلخراشی در مقابلم رخ داده بود، اصلاً دوست نداشتم عامل این ناراحتی پیرمرد من باشم. ناراحتی او بر من هم تاثیر گذاشت و واقعاً دلم سوخت ولی وقتی دفتر نمره را نگاه کردم، در نمره مستمرش هم چیزی نبود تا بتوانم بر اساس آن کاری کنم. مانده بودم مستاصل و حیران، می بایست حدود ده نمره به مستمرش اضافه کنم تا میانگین نمره اش کمی به ده نزدیک شود، و این کار غیرممکن بود.

دفتر نمره را به مقابل پیرمرد بردم و تمام نمراتی که از نوه اش داشتم را به ایشان نشان دادم. تمام تاریخ هایی را که پای تخته فرستاده بودنم و هیچ پاسخ نداده بود، ضربدر هایی را که مقابل اسم نوه اش بود و نشان از این می داد که اصلاً تکلیفی انجام نداده است، امتحاناتی که حتی مجموع چندتا از آنها هم به ده نمی رسید. همه را نشانش دادم تا حرفهایم مستند باشد و او هم قانع شود. سری تکان داد و دوباره گفت با نود و هشت.. که همانجا  گفتم: پدرجان نود و هشت درصد چی؟ شما که داری حرف خودتان را می زنی. نود و هشت درصد از کدام حرف هایم را قبول داری؟
بنده خدا مات و مبهوت فقط مرا نگاه می کرد. کمی فکر کرد و گفت همان نود و هشت درصد که خودت گفتی را قبول دارم ولی حرف های من مهمتر است و شما باید حرف مرا قبول کنی. من سالها از شما بزرگتر هستم و بسیار تجربه دارم. خیلی چیزها را می دانم که شما نمی دانید. درست است که سواد خواندن و نوشتن ندارم ولی کلی داستان و افسانه بلدم که عقل هیچکدام از شماها به آن نمی رسد.

همانجا فهمیدم این پیرمرد حقیقت را می گوید، دو درصد او واقعاً چندین برابر نود و هشت درصد من و امثال من است. شاید مفهوم این عبارت را نداند و احتمالاً آن را در جایی شنیده است و حالا آن را در مقابل من به کار می برد. اما کوهی از تجربه است و واقعاً در کارش استادی تمام و کمال است. می بایست راهی می یافتم و از این تجربه اش برای قانع کردن خودش استفاده می کردم. کاری سخت که می بایست انجام می شد و گرنه کار به جاهای باریک می کشید.

 از او درباره کارش پرسیدم. جوان که بوده سالها چوپانی کرده و حالا هم باغ کوچکی دارد که با آن امرار معاش می کند. از او پرسیدم اگر درختی بعد از یک سال که خدمت آن را کرده باشی، میوه ای خراب یا نارس بیاورد آیا در زمان مقرر آن میوه ها را برای فروش به بازار می فرستی؟ نگاهی عالمانه به من کرد و گفت معلوم است که نه، هیچکس خریدار این میوه ها نیست و باید آنها را دور ریخت و بیشتر به درخت رسیدگی کرد، شاید آفتی گرفته یا ریشه اش مشکلی دارد.

گفتم خدا خیرت دهد پس اگر میوه مشکل داشته باشد یک سال دیگر صبر می کنی تا دوباره آن درخت میوه دهد، امید که بعد از یک سال وضعیت بهتر شود و میوه ها کاملاً سالم و شاداب شوند. البته به شرطی که حواس شما به درخت باشد و آفت آن را از بین ببری، با سر تایید کرد. من هم ادامه دادم نوه ات مانند همان درخت است که باید یک سال دیگر برای اصلاحش صبر کنیم.

اخمی کرد و گفت حالا کار به جایی رسیده که نوه من با این قد رعنا شده میوه خراب، خودت باغبان خوبی نیستی که نتوانستی آن را اصلاح کنی. گفتم حق با شما من بلد نبودم، شما اگر جای من باشید چه می کنید؟ کمی فکر کرد و باز هم اخمهایش در هم رفت، دیگر چیزی نگفت و متاسفانه با همان حالت ناراحت و برافروخته از دفتر بیرون رفت.

تا مدتها عذاب وجدان داشتم که چرا این پیرمرد را ناراحت کردم. واقعاً نمی خواستم اینگونه شود و قصدم اصلاح کار بود، ولی صحبت های ناشیانه ام مرا به این ورطه هولناک کشاند و اوضاع را از کنترلم خارج کرد. اصلاً حال و روز خوبی نداشتم. شروع این سال تحصیلی جدید اصلاً برایم خوب نبود و همیشه چهره درهم آن پیرمرد جلو چشمان بود. نوه اش هم قهر کرده بود و دو هفته ای بود مدرسه نمی آمد و همه اینها دست به دست هم داده بود که روزگارم سیاه شود.
اواخر مهر ماه بود که نوه اش به مدرسه آمد. در کلاس چنان با خشم به من می نگریست که گاهی اوقات می ترسیدم. سعی کردم کاری به کارش نداشته باشم، چون می دانستم هر برخوردی کنم واکنش غیرقابل پیش بینی ای از خودش نشان خواهد داد. آن پیرمرد هم دیگر مدرسه نیامد و حتی پدر این دانش آموز هم دیگر خبری از درس فرزندش نمی گرفت. دو ماهی طول کشید تا آرام آرام این دانش آموز فهمید که باید برای گذشتن از سد من، همراه من شود. اولین تمرینی را که انجام داد و تحویلم داد، کلی تشویقش کردم.

کاملاً نامحسوس حواسم به او بود، وقتی پای تخته می آمد، حداقل می توانست کارهایی انجام دهد و با راهنمایی های من حل می کرد و نصف نمره را می گرفت. همینکه خودش هم احساس می کرد دارد کاری انجام می دهد و نتیجه می گیرد برایش ایجاد انگیزه می کرد. البته من هم در انتخاب سوالاتی که باید حل می کرد دقت می کردم تا ساده ترین سوالات نصیب او شود.

نوبت اول در برگه امتحانی شد هفت و با مستمری که تا حدی ارفاق کرده بودم توانست نمره قبولی بگیرد. وقتی فهمید ریاضی را قبول شده است باورش نمی شد. دیگر با اخم به من نگاه نمی کرد و حتی برای حل کاردرکلاس ها داوطلب می شد. این اتفاقات هم برای من جذاب  بود و هم برای خودش. حتی گاهی اشتباهات بچه های دیگر را می گفت. خوشبختانه آن تغییر مورد نظر در او اتفاق افتاده بود.

امتحانات نهایی خرداد شروع شد، من مراقب جلسه بودم و تمامی امتحانات با صحت کامل برگزار شد. در امتحان ریاضی در برگه 9 شد و با مستمر حدود دوازده سیزده ای که گرفته بود، توانست در درس ریاضی در نوبت دوم هم قبول شود و این مرحله سخت را پشت سر بگذارد. سال بعد هم برای ادامه تحصیل به  دبیرستان رفت و کج دار و مریز درسش را ادامه داد.

نمی دانم آیا آن پیرمرد هنوز هم از دست من ناراحت است؟ آیا هنوز فکر می کند من باید نمره می دادم و یا بهتر این شد که خود این دانش آموز تلاش کرد و نمره گرفت. شاید یک سال به سختی گذشت و شاید هم اصلاً آنچنان که باید و شاید ریاضی را یاد نگرفت، ولی یک چیز را فهمید، تلاش و کوشش برای رسیدن به مقصود، و چقدر این مهم است. خیلی دوست دارم باز هم او را ببینم  و باز هم به من بگوید با نود و هشت درصد حرفهایت موافقم.

نود و هشت درصد حرف ها و کارهای ما معلمان معمولاً سالها بعد نتیجه می دهد. چه خوب باشد چه بد.

پوتین

متخصص ارتوپد درست همان چیزی را پیشنهاد داد که پدر آن پسر در وامنان به من گفته بود. می بایست از این به بعد پوتین سربازی به پا می کردم. وقتی پایم را معاینه کرد و عکس رادیولوژی آن را دید، کشیدگی رباط را تشخیص داد و گفت: متاسفانه درمان قطعی ندارد و فقط باید مدارا کنم، پوشیدن کفشی که مچ پایم را بگیرد از اهم مواردی است که باید رعایت می کردم. در آخر هم با لبخندی ادامه داد: اگر می خواهی راه بروی باید بیشتر حواست جلوی پایت باشد، تا جاهای دیگر!

فکر اینکه نتوانم در کوه ها و دره ها و دشت های اطراف وامنان پیاده روی کنم، غیر قابل تصور بود. از گشت و گذار در دل طبیعت که بگذیریم، طی کردن مسافت بین وامنان تا کاشیدار و نراب که در آنجا کلاس دارم را چه کنم؟ مگر می شود همه روزها شانس بیاورم و ماشین گیرم بیاید. در این سه چهار سالی که در این مسیرها در حال تردد هستم، احتمال آمدن ماشین بیشتر به سمت صفر میل می کند. و این یعنی اگر نتوانم راه بروم به کلاس هایم نخواهم رسید. این یک فاجعه است.

به چهار راه ولیعصر و خیابان امام خمینی(سپه سابق) که بورس لباس های نظامی است رفتم. واقعاً چقدر این لباس ها مرتب بودند. مخصوصاً آنهایی که کلی مدال و نشان بر رویشان نصب شده بود. هر مغازه پر بود از لباس های رنگارنگ، به شدت لباس های تکاوران را دوست داشتم، رنگ های متنوعشان زیبایشان کرده بود، در ابتدا جذب این رنگ ها و نشان ها شدم، ولی کمی که بیشتر فکر کردم، فهمیدم  این لباس ها زیاد با روحیه من همخوانی ندارد. افرادی که این لباس ها را می پوشند تمام تلاششان کشتن دشمن است تا خود کشته نشوند، و این کار چقدر سخت و عذاب آور است.

وقتی کمی تاریخ را مطالعه می کنیم، می بینیم در طول آن فقط جنگ است و در کنار این جنگ ها گاهی هم اتفاقاتی رخ داده است که ثبت شده است. واقعاً برایم سوال است که چرا ما انسانها اینقدر به فکر کشتن یکدیگر هستیم؟ حیوانات به همدیگر حمله می کنند و یکدیگر را می کشند تا بتوانند تغذیه کنند و زنده بمانند، ولی ما انسانها همدیگر را می کشیم بدون اینکه حتی دلیل آن را خوب بدانیم. شاید دیگران یا فرماندهان بدانند ولی آنهایی که در جنگ ها روبه روی هم هستند چیز زیادی نمی دانند. وقتی با این تفکرات به این همه لباس و وسایل نگاه می کردم دیگر آن رنگ ها برایم جاذبه ای نداشت.

وارد یکی از این مغازه شدم، پیرمردی که پشت میزش بود به پایم بلند شد و بر من در سلام گفتن، پیش دستی کرد. خجالت زده جواب سلامش را دادم. مهلت نداد حرف بزنم، گفت: من چهل سال در این کار هستم و مشتری هایم را خوب می شناسم، یا سرباز لیسانس هستی یا کادری نیروی هوایی. تا گفت نیروی هوایی دلم غنج رفت، خیلی دوست داشتم خلبان شوم ولی آنقدر درسم خوب نبود تا به این آرزویم برسم. حاضر بودم خلبان هلیکوپتر در هوانیروز شوم ولی پدر و مخصوصاً عمویم مرا از رفتن به ارتش منع کرده بودند.

عمویم سالها در ارتش خدمت کرده بود، حتی در زمان کودتا بر علیه مصدق در ارتش بود و می گفت ما طرف دار مصدق بودیم و به همین خاطر توبیخ شدیم. او نصیحتم کرد که ارتش روحیه رزم می خواهد، نظم و انضباط خشک و بی منطق دارد. نظام رئیس و مرئوسی در آن به شدت است و اینها به درد تو نمی خورد، تو باید کاری برای خودت پیدا کنی که در آن خشونت زیاد نباشد. به فکر خدمت به مردم باش، که تنها راه موفقیت همین است و بس.

ولی این کلمه کادری نیروی هوایی مرا بسیار رویایی کرد، تصور اینکه در کنار هواپیما باشی هم برایم لذت بخش بود، حتی اگر نتوانم خلبان آن باشم. در این رویای شیرین غرق بودم که سوال پیرمرد مرا به خود آورد. می گفت: تکلیفم را روشن کن، کدام هست؟ نمی دانم چه شد و شیطان از کجا توانست به درونم نفوذ کند که بر زبانم جاری شد: نیروی هوایی

لبخند رضایتی که روی لبان پیرمرد نقش بست دیدنی بود، لذت برد از این حدسی که زده بود. دوباره پرسید مهرآباد هستی یا دوشان تپه یا قلعه مرغی؟ کمی مکث کردم و با صدایی لرزان گفتم: مهرآباد. با نگاهی عالمانه سر تا پایم را ورانداز کرد و گفت: تازه استخدام هستی، باید دانشگاه افسری را تازه تمام کرده باشی، درجه و رسته ات را بگو تا برایت لباس مناسب آن را بیاورم.

به یاد جمله معروفی افتادم که می گفت: برا ی اثبات یک دورغ باید صدها دروغ دیگر گفت. واقعاً بی خود و بی جهت خودم را در مخمصه انداخته بودم. هرچه جلو تر می رفت سوالاتش تخصصی تر و فنی تر می شد و من هم که زیاد اطلاعات نداشتم، همچون خر در گل بماندم. در لا به لای سوالاتش که واقعاً برایم غیرقابل فهم بود، جسارتی به خرج دادم و به ایشان گفتم: بسیار سپاسگذارم، من فقط پوتین سربازی می خواهم. تنها چیزی که فعلاً لازم دارم و باید تهیه کنم، همین است.

خدا را شکر از آن هزارتوی سوالات سخت این پیرمرد رها شدم، وجدانم سرکوفتم می زد که چرا دروغ گفتی؟ و اصلاً از این دروغ گفتن چه سودی بردی؟ واقعاً هیچ جوابی برایش نداشتم. دروغی گفته بودم که در آن هیچ منفعتی برایم نبود، مگر لحظه ای احساس خوش داشتن که اصلاً به این گرداب بلا نمی ارزید. عهد بستم تا دیگر دروغ نگویم. به قول پدرم دبیر مملکت باید آدم متشخص و مبادی آدابی باشد. دروغ نگفتن یکی از این کارهاست که البته همه باید آن را رعایت کنند.

بدون اینکه سایز پایم را بپرسد رفت و دو جفت پوتین سربازی برایم آورد، یکی کاملاً چرمی بود ولی یکی دیگر آن در کناره های ساق آن پاچه ای بود. توضیح داد که پوتین اولی که تمام چرم است یکی از بهترین مارک های تولید داخل است و برای همه فصول قابل استفاده است و دومی همان کیفیت را دارد ولی بیشتر در فصل های گرم از آن استفاده می شود. با توجه به اینکه من در بیشتر اوقات وامنان هستم تا خانه، همان تمام چرم به درد من می خورد. البته به توصیه دکتر می بایست همه جا این پوتین را می پوشیدم.

پوتین را پایم کردم و بندهای طولانی آن را کشیدم و بعد از دوبار چرخواندن مقدار اضافه آن را دور ساق پایم گره زدم. کاملاً اندازه ام بود. این پیرمرد واقعاً کارش را بلد است. درست است که در ابتدا به اشتباه مرا کادری نیروی هوایی تشخیص داد، ولی واقعاً درونم را که عاشق هواپیما است، خوب تشخیص داده بود. و حالا هم سایز پایم را به درستی فهمیده بود. چهل سال در یک کار بودن واقعاً تجربه ای می آورد که همچون دری گرانبها می ارزد.

به همراه این چکمه یک واکس مشکی بزرگ هم داد و گفت، کادر ارتشی و مخصوصاً نیروی هوایی خیلی باید مراقب وسایلش باشد، تمیز بودن مهم است و به سلامت نگهداری کردن مهمتر. بدون اینکه چیزی بگویم تخفیف خوبی داد و گفت این تخفیف یادت باشد تا برای لباس یا هر چیز دیگر حتماً اینجا بیایی. من هم بسیار تشکر کردم و از مغازه خارج شدم. از زمان ورودم به این مغازه، همان چند ثانیه اول حالم خوب بود و عشق نیرو هوایی به من انرژی می داد، ولی تا انتها محیط برایم جهنمی شده بود عذاب آور. جهنمی که خودم آن را ساخته بودم.

تا خانه بیشتر به این فکر می کردم که حالا این پوتین را خریدم، مگر رویم می شود  آن را در خیابان بپوشم. دکتر تاکید کرده بود که باید همیشه و همه جا بپوشم، مگر می شود همه جا پوتین سربازی پوشید؟! درست است که ساق بلند آن زیر شلوار مخفی می ماند ولی هرکه از دور ببیند، می فهمد که پوتین سربازی است. می دانم برای سلامتی ام واجب است ولی اصلاً قیافه خوبی ندارد. ضمناً خیلی سنگین و خشک هم هست و واقعاً راه رفتن با آن بسیار سخت است. اما چاره ای نیست و همه این مصیبت ها را باید تحمل کنم، وگرنه راه نمی توانم بروم.

پوتین ها را در اولین بازگشت به وامنان افتتاح کردم. در مسیر تا رسیدن به راه آهن آنقدر خجالت می کشیدم که فقط پایین را نگاه می کردم، اصلاً جرات این را نداشتم به مردمان اطرافم نگاه کنم، می دانستم که همه با چهره هایی متعجب به من و این پوتین ها نظر انداخته اند. شاید هم بعضی ها خنده تمسخر آمیزی بر گوشه لبانشان نشسته باشد، که آن دیگر واقعاً غیر قابل تحمل است. واقعاً این مردمان در مورد من چه فکر می کنند؟ ای کاش یک کفش معمولی می پوشیدم و این پوتین ها را همان وامنان به پا می کردم. حداقل آنجا چکمه پوش بسیار است و این پوتین چنان نمود نمی کند.

در اتوبوس برقی بودم که کمی جرات به خرج دادم و به اطرافم نگاه انداختم. واقعاً برایم جالب بود که در توهمی عمیق به سر می بردم، حتی یک نفر هم به من نگاه نمی کرد و هر کسی در دنیای خودش بود. با چشمانم تمام افرادی را که قابل مشاهده بودند را پاییدم، حتی یک نفر هم حواسش به من نبود. واقعاً چرا من اینگونه فکر می کردم که همه باید به من نگاه کنند. نفس راحتی کشیدم و انگار باری چند صد کیلویی از روی دوش هایم برداشته شد. خوشبختانه دوباره همه چیز به حالت عادی برگشت و زندگی روال خودش را پیدا کرد.

تصادفی در میدان شوش باعث شده بود ترافیک سنگینی ایجاد شود، به همین خاطر لحظات آخر به قطار رسیدم. وقتی وارد کوپه شدم سه تا جوان دیگر هم داخل کوپه بودند، همه با رویی خوش سلام کردند و من هم با لبخندی جوابشان را دادم. کیفم را در محل مخصوص قرار دادم و روی صندلی کنار پنجره که تنها جای خالی بود، نشستم. حرکت در غروب روز جمعه آن هم از ایستگاه تهران همیشه برایم بسیار دلگیر بود. واقعاً دور بودن از خانواده آنهم برای دو هفته رخدادی دردناک است.

سه جوان همسفرم در این کوپه که به احتمال زیاد دانشجو بودند، شور و شوق بسیاری داشتند. فکر کنم با هم دوست هم بودند چون خیلی شوخی می کردند و می خندیدند و به قول معروف کوپه را روی سرشان گذاشته بودند. من هنوز در غروب خورشید غرق بودم و زیاد حال خوشی نداشتم. دوری از خانواده و مخصوصاً مادر دلم را شکسته بود و می بایست تا وامنان تحمل می کردم، فقط طبیعت آنجاست که کمی دردم را تسکین می دهد. نمی دانم آیا روزی می رسد که من هم مانند بسیاری در کنار مادرم باشم.

همانطور که نشسته بودم بر حسب عادت پایم را روی پای دیگرم گذاشتم. بعد از این حرکت من ناگهان کوپه در سکوتی عمیق فرو رفت. ابتدا زیاد توجه نکردم، یعنی در اصل چیزی نفهمیدم، ولی وقتی این سکوت طولانی شد کمی مرا به شک انداخت. این بچه ها که داشتند گل می گفتند و گل می شنیدند، از سر و کول هم بالا می رفتند، در کوپه شادی و نشاط موج می زد، چه شد که ناگهان اینقدر ساکت و مودب شدند؟ چه اتفاقی رخ داده که اینگونه در لحظه ای تغییر وضعیت دادند؟

به آنها نگاهی انداختم، تا دیدند نگاهشان می کنم حواسشان را به جاهای دیگر پرت کردند، یکی که مثلاً کتابش را از کیفش درآورده بود تا مطالعه کند، آن دیگری هم هدفن اش را روی گوشش گذاشت و چشمانش را بست، نفر سوم هم هاج و واج مانده بود که چه کار کند. تا ورامین وضع به همین منوال بود. احساس کردم، علت این اتفاقات عجیب باید در جایی بیرون از کوپه باشد، شاید وقتی حواس من به غروب خورشید بوده، کسی آمده و با ایما و اشاره به آنها تذکر داده است.

هنوز به گرمسار نرسیده بودیم که رئیس قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. من همانطور که نشسته بودم بلیط را به ایشان تحویل دادم. نگاهی معنی دار به من کرد و پرسید: برادر کجا پیاده می شوید؟ من هم با لبخندی گفتم: گرگان. رئیس قطار رفت ولی نگاه عجیبش و لفظ برادر که برای من به کار برد در ذهنم سوالات بسیار ایجاد کرد. چرا اینجا همه چیز به طور عجیبی تغییر کرده است. این سه جوان که غرق در شور و نشاط بودند، چه شد که ناگهان خاموش شدند و دیگر هیچ تحرکی ندارند؟ آن رئیس قطار هم  چرا آنگونه رفتار کرد؟

گرمسار برای نماز پیاده شدم، باز کردن بندهای این پوتین واقعاً مصیبت بود. در نماز خانه رئیس قطار را یافتم و رفتم پشتش ایستادم. این کار را برای جا نماندن از قطار انجام دادم. وقتی وارد کوپه شدم، برای اینکه کمی جو تغییر کند و صحبتی هم بین من و این همسفران رد و بدل شود، به حالت شوخی گفتم: آقایان نماز تشریف نیاوردید، این قطار دیگر جایی برای نماز توقف نمی کند. رنگ از رخسارشان پرید و هیچ جوابی نداشتند که بدهند. اوضاع از آنی که بود بدتر شد.

سر جای خودم نشستم و به تاریکی بیرون می نگریستم و به این فکر می کردم که چرا اینجا اینگونه است. تاریکی بیرون شیشه، پنجره را مانند آیینه کرده بود، در این آیینه تصویر فردی را می دیدم نسبتاً درشت هیکل با کاپشنی سبز رنگ و ریش بسیار در صورت و عینکی که قابی کائوچویی دارد. از خودم با این ظاهر در این آیینه تاریک کمی ترسیدم. وقتی نگاهم به پایم که روی پای دیگر بود افتاد، دیدم پاچه شلوار درست به اندازه ساق پوتین سربازی بالا رفته است و کل پوتین نمایان شده است.

فکر کنم علت این سکوت را می بایست در درون همین کوپه یافت. این جوانان پر شر و شوری که در ابتدا سرخوش و خوشحال بودند، با دیدن ظاهر من و این پوتین ها تصوراتی نسبت به من پیدا کرده اند. احتمالاً مرا ماموری نظامی و بداخلاق و خشک تصور کرده اند. باز هم آن نفسی که انسان را به دروغگویی ترغیب می کند به سراغم آمد. نهیبی به من زد و گفت: حالا می توانی قدرت خودت را به عنوان یک مامور به رخ این جوانان بکشی. همین حالا هم ترسیده اند، چه برسد به زمانی که به آنها گیر بدهی.

خیلی مقاومت کردم تا این بار در دام این تفکرات شیطانی نیفتم و دروغ نگویم. ولی این تفکرات به شدت قلقلکم می داد. واقعاً مقابله با این تفکرات نیرویی بسیار می خواهد، البته نیرویی که آموزش دیده باشد و سالها در این وادی تجربه نبرد داشته باشد و تمام زوایای پنهان موضوع را هم بشناسد. در نهایت تصمیم گرفتم کمی شوخی کنم و بعد اصل مطلب را به این بندگان خدا بگویم.

رو به آنها کردم و با قیافه ای جدی گفتم: دانشجو هستید؟ هر سه مانند دانش آموزان گفتند: بله، پرسیدم کدام دانشگاه؟ یکی به نمایندگی گفت هر سه دانشگاه پزشکی درس می خوانیم. سری تکان دادم و گفتم آفرین، پس شما قرار است پزشک شوید، سپس ادامه دادم همان دانشگاهی که ابتدای جاده شصت کلا است؟ هر سه نفری یک صدا  گفتند بله، گفتم: می دانید در ادامه آن جاده چه مکانی قرار دارد؟ باز هم یکی گفت که فکر کنم پادگانی باشد، پادگانی آموزشی برای تکاوران

گفتم پس در دانشگاه دانشجویان خوبی باشید وگرنه باید در آن پادگان کلاغ پر بروید تا آدم شدن را خوب یاد بگیرید. رنگ صورت هر سه مانند گچ شده بود. ادامه دادن اصلاً جایز نبود. بلند شدم، بندگان خدا فقط مرا نگاه می کردند که می خواهم چه کاری انجام دهم. نگرانی در چهره هایشان موج می زد. من هم از درون کیف پولم کارت شناسایی ام را درآوردم و مانند علامت «میتی کومان» به آنها نشان دادم. معنی کارهایم را نمی فهمیدند و فقط هاج و واج نگاهم می کردند.

کارت را به یکی از آنها دادم و گفتم با دقت بخوان و به بقیه هم بده تا ببینند. باورشان نمی شد، هزار تا قسم و آیه برایشان آوردم تا قبول کنند دبیر هستم، آن هم با حدود هفت هشت سال سابقه. جو تا حدی تلطیف شد ولی هنوز به آن حالت اول باز نگشته بود. رو به آنها کردم و گفتم: کدامتان ارتوپدی می خوانید. گفتند هیچکدام. ما فعلاً در حد پزشک عمومی هستیم و سالها بعد باید برای تخصص اقدام کنیم. قضیه پا را برایشان توضیح دادم، کلی خندیدند و گفتند که بدجوری آنها را غافلگیر کرده بودم.

موقع خواب به این فکر می کردم که چقدر دروغ گفتن بد است و اثرات سوء دارد. گاهی شاید بدون کلام هم انسان دروغ بگوید. باید حتماً به فکر این باشم که در هیچ وضعیت نه کلامی و نه رفتاری و نه ظاهری دروغ بگویم. کاری سخت و طاقت فرسا که حتماً باید در انجام آن کوشا باشم. امیدوارم در این راه بتوانم به موفقیتی برسم، ضمناً باید یک فکری هم به ظاهر خودم بکنم تا در این مورد هم زیاد دروغ گو نباشم.

پا

مدرسه نراب در بهترین موقعیت برای دیدن مناظر طبیعی قرار دارد، وقتی از پنجره کلاس اول به بیرون نگاه می اندازی تا خوش ییلاق دیده می شود و در کلاس دوم هم تا کوه های طلوع بین و نردین قابل مشاهده است. پنجره کوچک کلاس سوم هم به سمت بوقوتو با عظمت است. معمولاً زمانی که بچه ها مشغول حل کردن کار در کلاس ها هستند من در کنار پنجره، در افق این زیبایی ها کاملاً محو هستم. مخصوصاً روزهای بعد از باران که کیفیت تصاویر آنقدر بالا است که چشم از دیدنش حیران می شود.

داشتم باز شدن آسمان را بعد از بارانی که همه جا را با طراوت کرده بود از پنجره کلاس اول نظاره می کردم. ابرها خسته ولی راضی از نتیجه کارشان در حال رفتن بودند، وظیفه شان را به طور کامل انجام داده بودند. هوا چنان پاکیزه بود که تا دوردست ها قابل رویت بود. اگر تذکر مبصر کلاس نبود، مدتها در تماشای این تصاویر زیبا غرق می ماندم. بعد از پایان کلاس هم دلم نیامد و به حیاط مدرسه رفتم تا در این هوای عالی من هم از حس خوب این همه طراوت و زیبایی بی بهره نمانم.

در راه بازگشت وقتی به انتهای دره که رودخانه از آن می گذشت رسیدم، هوا گرگ و میش بود و آسمان به طور غریبی به رنگ قرمز درآمده بود، چند ابر کوچک هم که جا مانده بودند در این آسمان خودنمایی می کردند. چشمانم بیشتر به آسمان دوخته شده بود تا به زمین، این گونه رنگ آمیزی چنان مبهوتم کرده بود که خود را در فضا و در این آسمان لایتناهی معلق احساس می کردم. شدیداً حس پرواز داشتم و دوست داشتم نیرویی می بود تا مرا به آسمان می برد تا از آنجا این زیبایی ها را بهتر ببینم. واقعاً چرا انسان پرواز نمی کند؟! همیشه به پرندگان حسادت می کنم که بدون هیچ وسیله ای در آسمان هستند.

تصمیم گرفتم این بار نه از مسیر میان بُر و نه از جاده بروم، یک بار هم مسیر رودخانه را تجربه کنم، فکر نکنم تا پل وامنان راهی باشد، تا تاریک شدن هوا می توانم خودم را به آنجا برسانم. مسیر سخت رودخانه را در پیش گرفتم. این رودخانه بسیار بازی گوش بود و هیچ مسیر مشخص و سرراستی نداشت، شیطنت اش را می شد در مسیری که در آن جاری بود، فهمید. گاهی دو شاخه می شد و گاهی می پیچید و  گاهی هم پشت چند سنگ بزرگ گیر می کرد و آبگیری کوچک می ساخت. در کل در کنارش بودن، احساس بسیار خوبی داشت.

هوایی مطبوع که زیاد هم سرد نبود، به همراه این نورپردازی بسیار زیبا که البته تقریباً داشت به پایان اش می رسید، و در کنار این نهر بازیگوش محیطی را به وجود آورده بود که اصلاً دوست نداشتم از آن خارج شوم. در اوج آرامش بودم، به سپیدار هایی که کنار رودخانه بودند رسیدم، صدای پرندگان نیز به این صحنه افزوده شد و موسیقی متن آن نیز کامل شد. داشتم به آسمانی که تلاش های آخرش را برای روشن ماندن می کرد، می نگریستم و به این فکر می کردم که این چرخش زمین به دور خودش علاوه بر ویژگی های علمی و جغرافیایی و طبیعی و… چقدر هم ویژگی زیبایی شناختی دارد.

درست در نقطه اوج آرامش و لذت بردن از این همه زیبایی بودم که ناگاه دردی بسیار سهمگین را در ناحیه مچ پای چپم احساس کردم. فریادم به هوا برخاست، و نتوانستم خودم را کنترل کنم و محکم بر روی قلوه سنگ های کنار رودخانه به زمین خوردم. در لحظات اولیه هیچ نمی فهمیدم و فقط درد شدیدی را احساس می کردم. چشمانم سیاهی می رفت و همه چیز دور سرم می چرخید. آنقدر حالم بد بود که دراز به دراز روی زمین خوابیده بودم و نمی توانستم تکانی بخورم.

نمی دانم چه مدت به همان حال بر روی زمین بودم، ولی وقتی به خودم آمدم، چهره پیرمردی که با نگرانی مرا می نگریست را بالای سر خودم دیدم. لبخندی زد و گفت: چیزی نیست احتمال زیاد پایت روی سنگ های صاف و سیقلی رودخانه سُر خُرده و پیچیده است. من تازه از سر زمین راه افتاده بودم که تو را دیدم که چگونه بر زمین افتادی. آقای دبیر، آدم وقتی در رودخانه راه می رود باید جلوی پایش را نگاه کند، نه آسمان را!

می خواستم کمی خودم را جا به جا کنم، ولی وقتی کوچکترین فشاری را به پای چپم آوردم از درد نتوانستم حتی تکانش دهم، متاسفانه این همان پایی بود که در فوتبال پیچیده بود و همکاران متخصصم با آب گرم آن را ماساژ داده بودند، در صورتی که باید کیسه یخ می گذاشتند! بنده خدا پیرمرد گفت: خدا کند در نرفته باشد. چند دقیقه ای صبر کن تا آرام تر شوی، بعد کمکت می کنم تا روی الاغ سوار شوی، با این اوصاف شما نمی توانید راه بروید.

واقعاً بودن این پیرمرد برایم در این موقعیت و وضعیت، حکم معجزه را داشت. در این تاریکی در میان رودخانه، در محلی که کسی از آن نمی گذرد، زمین گیر شده بودم. تازه اگر هم می توانستم راه بروم، مسیری که از کنار پل به جاده می رسید را چه کنم؟ آنقدر شیب داشت که در حالت عادی از آن به زحمت بالا می رفتم، چه رسد به حالا که یک پایم را عملاً از دست داده ام. واقعاً اگر این مرد مرا نمی دید و اینجا نبود، شرایط برایم بسیار وخیم تر می شد.

این پیرمرد به معنی واقعی مرد بود، هر کاری از دستش برمی آمد انجام می داد. واقعاً بودنش و کمک هایش برای من نعمتی بود بی بدیل. با زحمت بسیار کمکم کرد تا با این وزن سنگینی که دارم سوار بر الاغش شوم. در دل از این الاغ عذرخواهی کردم که باید مرا تحمل کند. فکر کنم خودش همه چیز را دیده بود و دلش برایم سوخته بود، چون هیچ حرکت اضافی ای نمی کرد تا من سوارش شوم.

پیرمرد افسار الاغ را گرفت و به راه افتادیم. واقعاً خجالت می کشیدم که ایشان پیاده بودند و من سواره، می دانستم از کاری طاقت فرسا و پرزحمت بر روی زمین، خسته و درمانده است. و پیاده پیمودن این مسیر برایش سخت و دشوار است، ولی حیف که هیچ کاری از دستم برنمی آمد. از مسیر «سحرکوشان» رفتیم. در مسیر بسیار صحبت می کرد و از بعضی اتفاقات جالبی که برایش افتاده بود می گفت، کاملاً می فهمیدم که می خواست حواسم را پرت کند تا کمتر به درد پایم فکر کنم. واقعاً مهربانی از تمام وجودش می تراوید.

وارد روستا شدیم. خدا خدا می کردم تا دانش آموزی در کوچه ها نباشد، دیدن معلمی سوار بر الاغ می تواند سوژه ای بسیار عالی برای بچه ها باشد. به کنار حمام که رسیدیم، ناگهان چند نفر از پشت دیوار ظاهر شدند و همگی با صدای بلند گفتند: آقا اجازه، سلام. جا خوردم، ولی چاره ای نبود، جواب سلامشان را دادم. پیرمرد نگاهی به بچه ها کرد و به یکی از آنها گفت پدرت خانه است؟ او هم با سر تایید کرد. بعد گفت برو به پدرت بگو آقای معلم پایش پیچیده، اگر در خانه است، پیش او برویم.

این پیرمرد مرا کاملاً می شناخت و می دانست در منزل آقا نعمت مستاجر هستم. در همان ابتدای کوچه زرگران ایستاد تا خبری از آن پسر بیاید. چند دقیقه ای که در این سه راهی پر تردد ایستاده بودیم، ازخجالت مُردم، پیش خودم فکر می کردم این همه آدمی که از اینجا می گذرند و به ما سلام می کنند، حتماً در دل خواهند گفت: این دبیر را ببین، خودش بر روی الاغ نشسته است و این پیرمرد باید پیاده برود. ولی در چهره هایشان هیچ خبری از این توهمات من نبود. با مهربانی سلامی می کردند و می رفتند، همین.

پدر همراه پسر آمد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت، با این وضعیت آقای دبیر سخت است تا خانه ما بیاید، همین خانه نعمت بهتر است. با سختی بسیار به طبقه بالا و داخل اتاق رفتیم. پیرمرد واقعاً برایم پدری می کرد. مادر(همسر نعمت) تا مرا دید دستپاچه شد و گفت چه بلایی سر خودت آورده ای، شما جوان ها چرا مواظب خود نیستید، حواستان کجاست؟ پدر آن دانش آموز لبخندی زد و گفت چیز مهمی نیست، پایش پیچ خورده است.

وقتی برای معاینه دست به پایم می زد، فریادم به هوا برمی خاست. یکی دو بار پایم را چنان به چپ و راست حرکت داد که چیزی نمانده بود از درد بیهوش شوم. در نهایت هم لبخندی زد و گفت خدا را شکر در نرفته ولی به شدت پیچیده است. گفتم که حدود یک سال پیش همین پا پیچید و یک ماه در گچ بود، تنها چیزی که به من گفت این بود که از این به بعد بیشتر مراقب پایم باشم و در صورت امکان کفشی بپوشم که مچ را هم بگیرد. پوتین سربازی را پیشنهاد داد.

موقع خداحافظی به مادر گفت که زرده تخم مرغ را با زردچوبه و نمک مخلوط کند و به پایم ببندد، فکر کنم همین پانسمان باعث شد که شب را با درد کمتری تا صبح طی کنم، ولی راه رفتن بسیار سخت بود و نمی توانستم پای چپم را کامل روی زمین بگذارم. فردا خوشبختانه مدرسه پسرانه کلاس داشتم که نزدیک بود. فقط غصه سه شنبه را داشتم که از مدرسه دخترانه که درست در آخرین نقطه ضلع شمالی روستا است باید پیاده تا کاشیدار بروم تا شاید ماشینی گیر بیاورم و به خانه بروم. برای سه شنبه شب بلیط قطار از گرگان به تهران داشتم.

پیرمرد وقتی مطمئن شد که همه چیز رو به راه است. آماده رفتن شد. موقع خداحافظی هر چه در توان داشتم از ایشان تشکر کردم و گفتم که اگر نبودید نمی دانستم چه بلایی بر سرم می آمد. واقعاً کلام توانایی انتقال مفهوم را در این موارد ندارد. لبخندی زد و گفت بر خدا توکل داشته باشید، او همه را نگاه می دارد. ضمناً شما مانند پسران ما هستید. وقتی از خانه خودتان دور هستید باید ما به فکر شما باشیم، شما آمده اید اینجا تا به بچه های ما درس یاد بدهید.

چقدر این مردمان بزرگوار هستند، مهربانی بدون هیچ علت یا دلیلی از آنها می تراود و همین است که واقعاً روستا یکی از خوش بو ترین نقاط دنیا است. صداقت و صمیمیت این انسان ها واقعاً مثال زدنی و قابل تقدیر است. شاید به ظاهر در این روستا معلم هستم ولی معلمین واقعی همین روستاییان هستند که به ما درس معرفت و مهربانی و ایثار و محبت و… می دهند.

سه شنبه وقتی لنگان لنگان در مسیر مدرسه دخترانه از مقابل مغازه حاج رمضان می گذشتم، ایشان تا مرا دید با نگرانی پرسید چه شده است؟ و من هم ماجرا را توضیح دادم. گفت خدا را شکر که پایت در نرفت، بیشتر مواظب باش. گفتم مواظب هستم ولی باز پیش می آید، این پا دیگر برایم پا نمی شود، از همین حالا غصه ام گرفته که بعد از ظهر چطور خودم را به کاشیدار برسانم، می خواهم به شهر بروم. کمی فکر کرد و گفت: نگران نباش من امروز عصر می خواهم کپسول های خالی را به شهر ببرم.

باورم نمی شد که از حالا می دانم که بعد از ظهر با ماشین به شهر خواهم رفت، سر از پا نمی شناختم، تشکر بسیار کردم و به سمت مدرسه رفتم. مسیری که همیشه ده دقیقه طول می کشید را نیم ساعته رفتم و همین باعث تعجب مدیر و دانش آموزان شده بود، تا حالا امکان نداشت من با تاخیر به مدرسه برسم. ولی وقتی وضعیتم را دیدند، به من حق دادند. واقعاً راه رفتن با پایی که درد بسیار دارد، کار بسیار دشواری است.

حاج رمضان مرا تا ایستگاه مینی بوس های گرگان رساند. از آنجا هم تا گرگان و ایستگاه راه آهن مشکلی نداشتم. وقت سوار قطار شدم، در بهت بودم که بدین راحتی به قطار رسیده ام. در این دو سه روز گذشته، بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود، نرسیدن به خانه بود، که خدا را شکر با همکاری و محبت بسیار اهالی روستا مرتفع شد. واقعاً به این بزرگواران به خاطر این دل بزرگشان مدیون هستم.

از همان گرگان تخت بالایی را باز کردم و رفتم و دراز کشیدم. پایم همچنان درد می کرد ولی زیاد آزار دهنده نبود، اگر مراعات می کردم چند روزه کاملاً خوب خوب می شد. صبح در ایستگاه راه آهن تهران تمام حواسم به جلو پایم بود تا دگر بار دچار مشکلی نشوم. البته اینجا کار سختی نداشتم، زیرا همه جا کاملاً صاف و هموار بود. آرام آرام و با رعایت همه جوانب به محوطه میدان راه آهن رسیدم. می خواستم مانند همیشه برای صرف صبحانه به طباخی بروم، ولی آن طباخی ای که من مدتی است مشتری اش شده ام نزدیک میدان گمرک بود و با این وضعیت برایم دور بود، از خیر کله و پاچه گذشتم و به سمت ایستگاه اتوبوس های واحد خط امام حسین رفتم.

چند قدمی به ایستگاه نمانده بود که صدای هواپیمایی را شنیدم. با توجه به علاقه خاصی که به هواپیما دارم کمی گوش هایم تیز کردم، هرچه بود جت نبود، توربوپراپ بود، حدس زدم باید C-130 باشد. وقتی به بالای سرم نگاه انداختم به خودم بالیدم، چون حدسم کاملاً درست بود. یک فروند C-130 نیروی هوایی ارتش بود که با ارتفاعی پایین داشت به سمت فرودگاه مهرآباد می رفت. ابهت این هواپیما واقعاً ستودنی است.

محو نگاه این غول زیبای پرنده بودم که ناگهان همان مچ پایم در قسمتی از پیاده رو که موزاییک آن شکسته بود، دوباره پیچید. این بار در همان ابتدا بدون هیچ کنترلی کاملاً نقش بر زمین شدم، به طوری که عینکم از صورتم جدا شد و چند متر آن طرف تر افتاد. دردش چندین برابر دفعه قبل بود. همه چیز داشت دور سرم می چرخید. واقعاً این پا دیگر برایم پا نخواهد شد. دو بار پیچیدن در عرض چند روز واقعاً فاجعه است. باید فکری اساسی کنم، وگرنه دیگر راه نمی توانم بروم. حوصله گچ را  واقعاً ندارم.

در آن اوضاع اسفناکی که کاملاً افتاده بر روی زمین بودم، به خیل افرادی که از کنار می گذشتند، نگاه می کردم. کمی سرم را چرخواندم ولی هنوز انسانها را به طور کج می دیدم که با سرعت از کنارم می گذشتند. کمی به خودم آمدم و از وضعیت افتاده به وضعیت نشسته درآمدم. نگاهم به اطراف می چرخید تا شاید کسی به یاری ام آید.

انگار هیچ کس مرا ندیده است، چشمانم به چند جوان که کمی آنطرف تر ایستاده بودند، افتاد که در حال خندیدن بودند. وقتی یکی از آنها با دست به من اشاره کرد تازه فهمیدم که در این جمعیت فقط آنها مرا دیده اند ، ولی…

انتظار بسیار سخت است، وقتی هم که درد می کشی سخت تر می شود. چرا از این همه آدمی که از اینجا می گذرند کسی نمی آید تا دستم را بگیرد. بعضی ها نگاهی خاص به من می کردند و بدون تغییر در سرعت حرکتشان از کنارم عبور می کردند. بعضی ها هم خنده ای ریز می کردند و می رفتند. بسیاری هم اصلاً توجه نمی کردند. خیلی ناراحت شدم، این بی اعتنایی رهگذران خیلی به من برخورد. چرا اینجا هیچکس به فکر کمک نیست. مگر نمی بینند من زمین خورده ام، فکر نمی کنم یک کمک کوچک وقت زیادی از آنها بگیرد.

با زحمت بسیار و تحمل دردی شدید، بلند شدم و لنگان لنگان خودم را به ایستگاه رساندم. هنوز خبری از اتوبوس نبود و روی نیمکت نشستم. درد زیادی داشتم، فکر کنم باید دوباره به دکتر می رفتم. تا آمدن اتوبوس به چهره افرادی که در حال رفت و آمد بودند نگاه می کردم. هیچکدام لبخندی بر لب نداشتند، تازه خیلی ها هم در این صبح دل انگیز چهره هایی عبوس داشتند. آنان که مانند من دردی ندارند، پس چرا اینقدر چهره هایشان درهم است؟

در اتوبوس وقتی به این همه آدم و ترافیک و ازدحام نگاه می کردم، ذهنم بی اختیار به سمت قیاس رفت. مقایسه ای بین اتفاق چند دقیقه پیش و چند روز پیش. هر دو در ظاهر یک رویداد و اتفاق بود ولی چقدر معنی های متفاوت داشت. چرا انسانها این قدر با هم فرق می کنند؟ یکی هرچه می تواند برای کمک کردن ارائه می کند و یکی هم در بی تفاوتی مرزها را جابه جا کرده است. یکی از راه دور می بیند و خود را با شتاب می رساند و تا به اطمینان نرسد رها نمی کند .یکی در چند قدمی اش می بیند و بدون هیچ واکنشی می گذرد.

شاید توقع من زیاد است، شاید این ها هم حق دارند. من که درون زندگی آنها نیستم و از مسائل و مشکلاتشان آگاهی ندارم. واقعاً شاید چیزهایی هست که من نمی دانم و همین باعث اینگونه رفتار شده است. قضاوت بدون داشتن اطلاعات کافی، اشتباه ترین کار روی زمین است. پس من نباید وارد این ورطه پر از اشتباه شوم. بهتر است بیشتر مواظب خودم باشم و دیگر حواسم به سمت آسمان نرود، که اینجا اگر زمین بخوری کسی به داد آدم نخواهد رسید.

ولی به این دل خوش کرده بودم که چند روز بعد به جایی خواهم رفت که همه حواسشان به هم است، و این موهبت  برای آشنا و غریبه یکسان است. این مردمان دل بزرگی دارند که صدها از این شهرهای بزرگ در گوشه ای از آن هم جای نخواهد گرفت.

مادر

در یک روز سرد زمستانی با مصیبت های بسیار به گرگان رسیدم، یک ساعت به حرکت قطار مانده بود. ولی امروز بلیط نداشتم، من همیشه بلیط رفت و برگشتم را از همان ایستگاه تهران می خریدم، این بار آنقدر شلوغ بود که بلیط برای برگشت از گرگان به تهران به من نرسید. ابتدا به ترمینال رفته بودم که در آنجا هیچ خبری از اتوبوس نبود و سپس ناامید به ایستگاه راه آهن گرگان آمدم تا شاید کسی بلیطش را پس داده باشد و در لیست انتظار یک بلیط موجود باشد. تا از متصدی پرسیدم، فقط سرش را به سمت بالا تکان داد.

این چند روز تعطیلی که به آخر هفته متصل شده بود، چنین ازدحامی برای سفر را ایجاد کرده بود. با این شرایطی که من در آن هستم،  باید مسیر به مسیر خودم را به خانه برسانم. اگر شانس یاری ام می کرد، اول تا ساری بعد تا آمل یا بابل و از آنجا هم تا تهران، در این هوای سرد که باران هم اندک اندک می بارید، اصلاً حوصله این گونه سفر را نداشتم. فقط با خانه تماس گرفتم و گفتم که احتمالاً فردا صبح می رسم. مادرم که همیشه نگران بود پرسید ماشین هست و من زبانم الکن ماند و مجبور شدم دروغ بگویم تا بیشتر از این نگرانم نشود.

با توجه به تجربیاتی که در سفر با قطار دارم، کمی در سکوی ایستگاه جستجو کردم و رئیس قطار را از لباسی که پوشیده بود، یافتم. از او خواستم اجازه دهد تا بدون بلیط سوار شوم، می دانستم که جریمه خواهم شد ولی حداقل تا چند ساعت اول را می توانستم در جایی بنشینم. لبخندی زد و گفت کدام مسافر بدون بلیط می آید از رئیس قطار اجازه می گیرد؟ همه سوار می شوند و اگر بلیط نداشته باشند، سعی می کنند تا مرا نبینند، شما همین اول آمده اید سراغ من؟!

مرا یک و نیم برابر قیمت بلیط تا تهران البته شش تخته درجه دو، جریمه کرد و گفت برو واگن آخر و به مسئول سالن بگو که کوپه ای که مربوط به پل سفید است را به تو بدهد، بعد برو بخواب و انرژی ذخیره کن که از آنجا تا تهران باید سرپا در سالن باشی. کل قطار تا تهران پر است و امکان یافتن جای خالی خیلی کم است. همین هم برایم فرجی بود، سریع رفتم و در کوپه روی صندلی ها دراز کشیدم، ولی هرچه تلاش کردم اصلاً خواب به چشم هایم نیامد.

ایستگاه زیراب را که پشت سرگذاشتیم، آقای رئیس قطار خودشان آمدند و گفتند، دیگر باید اینجا را ترک کنی. ایستگاه بعد این کوپه شش نفر مسافر دارد. کیفم را برداشتم و از کوپه بیرون آمدم. سالن کمی سرد بود، آقای رئیس گفت همین انتهای واگن آخر باشید بهتر است، رفت و آمد نیست و کمتر اذیت می شوید. می دانم سخت است ولی واقعاً قطار جای خالی ندارد، قول می دهم اگر جایی پیدا شد حتماً خبرت خواهم کرد.

تنها در آخرین نقطه این قطار ایستاده بودم و به تاریکی بیرون می نگریستم، پیش خودم فکر می کردم ای کاش حداقل روز بود و بیرون را نگاه می کردم، زیبایی های این مسیر همینجا ها است. ورسک و دوگل و سرخ آباد و گدوک و… ولی افسوس و صد افسوس که حتی وقتی با دودستم اطراف صورتم را روی شیشه انتهایی واگن می گذاشتم فقط تصویری محو از ریل را می دیدم.

دیگر پاهایم داشت شل می شد، ساعت سه بامداد بود و من دیگر قادر به ایستادن نبودن، از درون کیفم یک برگه کاغذ برداشتم و زیرم گذاشتم و نشستم، اگر این کار را نمی کردم حتماً سرم گیج می رفت و به زمین می خوردم. به دیواره پشتی تکیه دادم و رویم به انتهای واگن بود. همیشه  آرزو داشتم یک بار هم که شده از جلو و از داخل کابین لکوموتیو این مسیر زیبا را ببینم ولی حالا درست برعکس در انتهای قطار هستم و چیزی هم نمی بینم.

نمی دانم چه طور شد که در آن موقعیت خوابم برد، ولی وقتی از اندک سرمایی که از درز درب پهلویی می آمد، بیدار شدم و ساعت را نگاه کردم هنوز ساعت چهار بامداد بود. نمی دانستم کجا هستیم و همین سردرگمی باعث شد به نظرم این سفر خیلی طولانی آید. انگار تهران کیلومترها به سمت غرب جابه جا شده بود که هرچه این قطار می رفت به آن نمی رسید.

دلم می خواست در خانه و کنار مادرم باشم، این راه های طولانی باعث شده بود که از او دور باشم و کمتر گرمای محبتش را احساس کنم. البته خدا را شکر که مادرم مرا در این وضعیت نمی بیند وگرنه بسیار غصه خواهد خورد. هیچگاه از سختی های رفت و آمد و یا زندگی و کار برایش نمی گویم. همیشه بخش های زبیایش را برایش تعریف می کنم که تصور کند من همیشه راحت هستم و مشکلی ندارم. ولی غروب جمعه ها که از او خداحافظی می کنم، می دانم که در درونش غوغایی برپاست. درست همانند همان غوغایی که در درون من برپاست.

از ورامین دیگر هوا روشن شده بود، آنقدر خسته بودم که دیدن دشت ها و کوه هایی که همیشه مرا به وجد می آورد، هیچ تاثیری بر روی من نداشت. فقط دوست داشتم هرچه سریع تر به تهران برسم. ایستگاه بهرام و ری را پشت و سر گذاشتیم و وارد محدوده تهران شدیم. به زحمت برخواستم و آماده پیاده شدن، شدم. ولی وقتی چشمم به پشت آستین کاپشنی که بر تن داشتم افتاد آه از نهادم برخواست. این روغن سیاه از کجا نشت کرده بود که چنین لکه بزرگی را  ایجاد کرده بود؟ خدا کند پاک شود که دیگر پولی برای خرید کاپشن جدید ندارم.

مقابل ایستگاه راه آهن سوار اتوبوس واحد میدان امام حسین شدم. از سرما شیشه هایش یخ بسته بود. زیپ کاپشن را تا بالا کشیدم و کلاهش را سرم کردم و نفهمیدم چه طور در آن سرما دوباره خوابم برد. وقتی بیدار شدم، آقای راننده مقابلم بود و با لبخندی گفت، دیشب را مگر در قطار نخوابیده ای که این چنین بیهوش شده ای. گفتم واقعاً نخوابیده بودم. از پل سفید تا تهران را در سالن بودم. تعجب کرد و گفت اشکال ندارد، دیگر تمام شده و حالا هم در میدان امام حسین هستیم.

با اتوبوس برقی تا سه راه تهرانپارس و از آنجا هم با اتوبوس میدان رهبر، پشت فرهنگ سرا پیاده شدم. از آنجا تا خانه مسیری نسبتاً طولانی بود که باید پیاده می رفتم. ساعت حدود هشت شده بود و در این خیابان باریک ، چنان سکوتی حکم فرما بود که حتی صدای هیچ پرنده ای هم شنیده نمی شد. چنارهای بلندش مطمئناً پر از لانه کلاغ ها بود، ولی فکر کنم آنها هم مانند آدم های این خیابان همه برای یافتن روزی به سر کار رفته بودند.

در میانه های این خیابان غرق در سکوت بودم که صدای پیرزنی که آقا آقا می گفت توجهم را جلب کرد. کمی که چشم چرخاندم، کمی عقب تر از طبقه دوم ساختمانی قدیمی سرش را بیرون آورده بود و با حالت التماس گونه ای صدا می کرد. برگشتم و تا خواستم سلامی کنم و چیزی بپرسم، مهلت نداد و گفت:پسرم خدا خیرت دهد، بیا و این بخاری مرا روشن کن. از سرما یخ زده ام.

پیرزنی تنها، آنهم این موقع صبح که خیابان خلوت است، از من درخواست می کند که به درون منزلش بروم، اصلاً وضعیت خوبی نبود. نمی توانستم اطمینان کنم. تصمیم گرفتم که داخل نشوم و از پیرزن عذر خواهی کنم و بروم. عقل حکم می کند باید احتیاط کرد، ولی وقتی به چهره خسته پیرزن نگاه کردم، تنها گذاشتنش و رفتن را جایز ندانستم. در دوراهی مانده بودم که چه کنم؟ عقل می گفت ممکن است خطری داشته باشد و دل می گفت این پیرزن چه خطری دارد؟ در برزخ انتخاب بودم و تصمیم گیری برایم خیلی سخت شده بود.

در همین حین پسر کوچکی از خانه همسایه بیرون آمد. صدایش کردم و گفتم تا مادر یا پدرش را صدا کند، مادرش  به مقابل درآمد. بعد از سلام، داستان را تعریف کردم. سری تکان داد و گفت این پیرزن مدتهاست تنها در اینجا زندگی می کند و فرزندان دکتر و مهندسش سالی یک بار هم خبرش را نمی گیرند. همین که همسایه تایید کرد، تصمیم گرفتم به کمک پیرزن بروم، فقط از این خانم همسایه خواهش کردم تا خودشان یا پسر کوچکش مرا همراهی کند.

با پسربچه وارد خانه شدیم. تا به طبقه دوم رسیدیم، بوی زننده ای مشامم را آزار داد. به سختی تحمل کردم و وارد اتاق شدم. هنوز رختخواب پیرزن وسط اتاق پهن بود و خودش گوشه ای نشسته بود و فقط دعایم می کرد. شمعک و فندک بخاری خوب کار نمی کرد و به زحمت با کبریت شمعک را روشن کردم. امیدوار بودم ترموکوبل آن خراب نباشد. چون برای رفع نقص آن حتماً باید قطعه تعویض می شد. خدا را شکر بخاری روشن شد، چند دقیقه ای صبر کردم تا مطمئن شوم خاموش نمی شود. وقتی به چهره پیرزن نگاه کردم، مقدار بسیار اندکی از چین و چروک هایش باز شد.

خواستم بلند شوم که گفت کمی صبر کن، به بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با زحمت بسیار سینی چای را آورد. بخش عمده ای از چای کمرنگی که در استکان بود در نعلبکی ریخته بود و سه تا قند کنار استکان را هم کاملاً خیس کرده بود. پیش خودم گفتم اگر این چای را ننوشم، دل این پیرزن خواهد شکست. نشستم و مشغول خوردن چای سرد و کم رنگ ایشان شدم که درد دلش باز شد.

سی سال تمام در بخش خدماتی یک شرکت کار کرده بود و به قول خودش اگر این حقوق بخور و نمیر بازنشستگی شرکت نبود از گرسنگی سالها پیش مرده بود. سه پسر و دو دختر داشت. یک دخترش دکتر بود و دیگری در آمریکا استاد دانشگاه. پسرهایش هم همه تحصیل کرده بودند. ولی دادش بر آسمان بود که ماهی یک بار هم به او سر نمی زنند و بسنده کرده اند به تلفن های کوتاه چند دقیقه ای.

نفرین نمی کرد ولی دلش خیلی پر بود. می گفت می دانم سرشان شلوغ است و خیلی کار دارند ولی می توانند مرا هم یکی از کارهایشان حساب کنند .او گفت که یک مادر ده فرزند را می تواند نگاه دارد و تر و خشک کند، ولی چرا ده تا فرزند نمی توانند از یک مادر مراقبت کنند؟ حتی وقت نمی کنند یک سر هم به او بزنند. حرف حق می زد و جوابی برایش نداشتم.

اشک در چشمانش جمع شده بود، و بغضی جانکاه گلویش را می فشرد، بسیار زحمت می کشید تا پیش من که برای او غریبه  هستم، گریه نکند. ولی اشکها دیگر راه خود را یافته بودند و از روی گونه هایش سرازیر شده بودند. بی صدا اشک ریختن بسیار سوزناک تر است. اگر چند دقیقه بیشتر در کنارش می نشستم، مطمئناً من هم شروع می کردم به گریستن. وقتی از او خداحافظی می کردم شانه هایش آرام آرام می لرزید. توانی که مرا مشایعت کند نداشت و همانجا نشسته بود و زیر لب چیزی می گفت که نمی شنیدم.

فضای سنگین آن خانه واقعاً غیر قابل تحمل بود، احساس می کردم پاهایم سنگین شده است، به زحمت پله های باریک و بلند را پشت سر گذاشتم. وقتی در خانه را بستم و پسرک همسایه دوان دوان به سمت خانه اش رفت، نمی دانم چرا دوباره به پنجره نگاه کردم. از پشت شیشه های قبار گرفته دستان لرزانش را می دیدم که برایم تکان می داد و من هم بر حسب ادب دستی برای ایشان بلند کردم. چراهای زیادی در ذهنم نقش بست که یافتن جوابشان بسیار مشکل بود.

دلم برای مادرم تنگ شد، این چند قدم تا خانه برایم شده بود فرسنگ ها، هرچه می رفتم به خانه نمی رسیدم. خستگی دیشب و دیدن وضعیت این پیرزن تمام انرژی ام را گرفته بود. فقط دوست داشتم هرچه سریعتر به مادرم برسم و در همان نگاه اولش تمام این انرژی های از دست رفته ام را باز یابم. وقتی به خانه رسیدم و مادر را در آغوش گرفتم، احساس کردم تمام دنیا را دارم. همین که در کنارش بودم، زندگی برایم معنی می یافت. عهد بستم تا هر وقت هستم فقط در خدمت مادرم باشم و بس.

امتحانهای خرداد تمام شد. در راه بازگشت به خانه وقتی از جلوی خانه همان پیرزن می گذشتم چشمم به پارچه های سیاه متعددی افتاد که تقریباً بخش عمده ای از دیوارهای اطراف خانه را پر کرده بود. چقدر به آقایان مهندس و خانم دکترها ابراز تسلیت شده بود، شرکت و بیمارستان و … همه در مسابقه بودند تا ابراز همدردی عمیق تری را نشان دهند. و چقدر در این پارچه ها کلمه  مادر نوشته بود.

ایستادم و به این همه پارچه و نوشته و ابراز همدردی و تسلیت نگاه انداختم. هر بار که کلمه مادر را می خواندم چهره پیرزن و گفته هایش در مورد فرزندانش از مقابل چشمانم می گذشت. ای کاش می شد حالا هم می بود و می دید چقدر به فکرش هستند و مراسم عزا را بسیار آبرومند برگزار کرده اند. ولی افسوس و صد افسوس که دیگر نیست و نمی بیند.

مسئله

رضا از آن تپل های بامزه بود. هر وقت او را در حیاط مدرسه می دیدم، در حال خوردن چیزی بود. هر چقدر که در رسیدن به شکمش دقت و توجه داشت، اصلاً به درس و مخصوصاً به ریاضی اعتنایی نداشت. دو سوم کیفش مواد غذایی بود و اگر جایی می ماند، یکی دو تا کتاب و دفتر هم می شد در اعماق آن یافت. از همه اینها که بگذریم لبخندی که همیشه بر لبانش بود برایم جذابیت و همچنین سوال برانگیز بود. حتی زمانی که به خاطر ننوشتن تمرین یا بلد نبودن در پای تخته دعوایش می کردم، همچنان این لبخند بر لبانش جاری بود.

یک بار در دفتر مدرسه صحبت از او شد و آنجا فهمیدم که باقی همکاران هم همان مشکل مرا در مورد رضا دارند. بی خیالی بیش از حدش و نداشتن انگیزه برای درس خواندن باعث شده بود که تمامی راهکارهای پیشنهادی همکاران برای این دانش آموز موثر واقع نشود، دبیران از در مهربانی وارد می شدند تا بتوانند تغییری در رفتار او ایجاد کنند و من هم طبق روال همیشگی با جدیت با او برخورد می کردم، ولی متاسفانه هیچکدام نتیجه ای هرچند اندک هم نداشت و رضا مانند همیشه لبخند به لب فقط به فکر خوردن بود.

در یکی از روزها، در کلاس در حال حل تمرین ها بودیم. اسم بچه ها را می خواندم و به پای تخته می آمدند، کامل یا دست و پا شکسته تمرین را حل می کردند و می نشستند. خودم در زمانی که دانش آموز بودم، همیشه استرس پای تخته را داشتم و به همین خاطر وقتی بچه ها را به پای تخته می آورم سعی می کنم به هر طریقی که شده کمی آرام شان کنم، تا بتوانند آنچه بلد هستند را بنویسند. حتی راهنمایی هم می کنم، البته با توجه به اینکه باید نمره ای برای این فعالیت دانش آموز در نظر بگیرم، هر راهنمایی بخشی از نمره را کم می کند، ولی حداقل دانش آموز می تواند بخش عمده نمره را کسب کند.

وقتی اسم رضا را خواندم مدتی طول کشید تا بلند شود و به زور تمام هیکل بزرگش را از پشت میز و نیمکتی که واقعاً برایش خیلی تنگ بود، بیرون آورد. وقتی پای تخته رسید و سوال را نگاه کرد، ابتدا کمی مکث کرد و بعد با آرامش خاص خودش گفت: آقا اجازه بلد نیستم. هرچه خواستم تا وادارش کنم که اقدام به حل کند، خیلی راحت می گفت نمی توانم و همین اعصابم را به هم ریخت، رو به او کردم و با عتاب گفتم: مگر این درس را من توضیح نداده ام؟ مگر همین چند دقیقه قبل مانند همین را دانش آموز دیگری حل نکرد؟ چرا حواست به کلاس نیست؟

من در اوج خروش بودم و او در اوج سکون، نگاهی کرد و با همان آرامش همیشگی اش گفت، خُب گوش کردیم ولی یاد نگرفتیم، ریاضی خیلی سخت است و ما درس های سخت را نمی توانیم یاد بگیریم. با تمام انرژی ای که برایم باقی مانده بود خشمم را فرو خوردم و گفتم کجای این سوال سخت است؟ اگر حرف های مرا گوش می کردی و خودت هم در یادگیری به خودت کمک می کردی و حداقل یکی را در دفتر حل می کردی، حال می توانستی حداقل بخشی را بنویسی و من هم می توانستم راهنمایی ات کنم.

لبخند معنی داری زد و گفت آقا ما اصلاً ریاضی را دوست نداریم. درس های خواندنی بهتر هستند، یک چیزی می خوانیم و می فهمیم، حداقل در درس دینی یا فارسی داستان هست که بخوانیم و کیف کنیم و یا در کتاب علوم عکس هست که نگاه کنیم، در ریاضی هیچ چیز نیست، خود درس سخت است و شما هم از آن سخت تر هستید، به همه گیر می دهید که باید حل کنیم. تکلیف بنویسیم و بلد باشیم. اگر بلد نبودیم هم که دعوا می کنید یا نمره صفر می گذارید. پارسال دبیرمان بهتر بود، خودش حل می کرد و ما فقط می نوشتیم. بعد هم قبول می شدیم.

این صحبت های رضا همچون زلزله ای بود که مرا در زیر خروارها آوار مدفون کرد، دیگر توانی برای تنفس نداشتم، چه برسد به صحبت کردن. چنان بی پروا حرفهای دلش را زد که مرا در دم، زمین گیر کرد. حالم دیگر خوب نبود و توان ایستادن نداشتم، به زحمت خودم را به پشت میز معلم رساندم و بر روی صندلی نشستم. کلاس در سکوت مرگباری فرو رفت، رضا به سرجایش رفت و نشست ولی دیگر آن لبخند همیشگی را بر لب نداشت.

چه می توانستم در جواب این بچه بگویم؟ این بندگان خدا نمی دانند که ریاضی در ورای این عددها و روابط و قوانینش، آموزش تفکر است. آموزش نظم است. آموزش تلاش است. آموزش تمرکز است. و …  این سخت گیری های من هم بر اساس همین اهداف است. باید دانش آموز از حال رخوت بیرون آید و کار و تلاش را برای رسیدن به هدف تجربه کند و بیاموزد. اگر قرار باشد فقط من درس بدهم و حل کنم و بچه ها فقط بنویسند که هیچ اتفاقی در ذهن و هیچ تغییری در رفتار آنها رخ نمی دهد.

ولی این ها را نمی شود به بچه های کلاس اول راهنمایی گفت، اینها در دورانی هستند که باید آموزش ببینند تا در زمانی که بزرگ شدند و وارد جامعه شدند نتایج این آموزش ها را لمس کنند. این کار مانند تزریق دارویی است که در زمان حال شاید کمی درد داشته باشد، ولی در آینده موجب بهبودی می شود. به طور کل چقدر سخت است کاری را برای آینده فردی انجام دهی در صورتی که در اکنون آن فرد هیچ اثری از آن مشاهده نمی شود. یا آن فرد هیچ مزیتی از آن را در اکنون، احساس نمی کند.

کمی که بیشتر فکر کردم دیدم این بچه بیراه هم نمی گوید، سیستم آموزش و پرورش ما نمی تواند دانش آموز را به این اهداف برساند. نمی تواند او را برای زندگی آینده آمده کند. این اهداف مدنظر هست ولی راه رسیدن به آن گم شده است. ما فقط یکی سری معلومات به دانش آموزان منتقل می کنیم و او را به پایه بالاتر می فرستیم، ولی تغییری در رفتار آنها که قابل توجه باشد مشاهده نمی کنیم. حتی در انتقال این مفاهیم هم کار درست را انجام نمی دهیم. و دانش آموزان را بیشتر به سمت حفظیات سوق می دهیم. و فقط ارتقا پایه برایمان مهم است و بس.

دیدم صحبت کردن با بچه ها در این زمینه فایده چندانی ندارد، اینها هنوز خیلی بچه هستند. فقط یک جمله گفتم که اگر قرار باشد من حل کنم و شما فقط بنویسید، اصلاً یاد نمی گیرید، این کار را دستگاه فتوکپی هم می تواند انجام دهد. اگر اینجا یاد نگیرید و حل نکنید، در امتحان هم نمی توانید حل کنید، آنجا دیگر فقط صورت سوالات به صورت کپی شده است و جواب و حل را باید خودتان بنویسید.

نمی دانم اصلاً منظور حرفم را فهمیدند؟ ولی وقتی به چهره هایشان نگاه کردم، عرق سردی بر پیشانی ام نشست. بیشتر معطل کردن کلاس دیگر جایز نبود و به ادامه حل تمرین ها پرداختم. به آخرین سوال تمرین رسیدیم که یک مسئله بلند و بالا بود. نفر اول که پای تخته آمد، حتی نتوانست صورت مسئله را بخواند. نفر دوم هم به هر طریقی بود خواند، ولی چیز زیادی نفهمید و نمی دانست چه باید بکند. چون اعداد و اطلاعات مسئله زیاد بود، و همین کار را برای بچه ها سخت کرده بود.

مجبور شدم خودم یک بار مسئله را برایشان بخوانم و حتی کمی هم توضیح دهم. در چهار گام حل مسئله، دانش آموزان ما متاسفانه در همان گام اول که «فهمیدن مسئله» است مشکل دارند، همین است که بچه ها معمولاً از مسئله بیزار هستند، چون از آن هیچ نمی فهمند، همین خواندن و فهمیدن مسئله است که راه را برای گام های بعدی هموار می کند. بچه های ما حتی حوصله ای این را هم ندارند که صورت مسئله را چند بار بخوانند.

مسئله در مورد یک مغازه میوه فروشی بود که باید سود آن را در فروش سه نوع میوه حساب می کردند. به ظاهر ساده بود، ولی برای دانش آموزان همان طولانی بودن صورت مسئله مشکل ساز شده بود. یکی را به پای تخته فراخواندم تا حداقل اطلاعات مسئله را به طور مرتب و دسته بندی شده در گوشه سمت چپ تخته سیاه بنویسد. با هر زحمتی بود این کار انجام شد و اطلاعات و خواسته مسئله کاملاً مشخص گردید.

دانش آموز دیگری را به پای تخته فرستادم تا حالا که همه چیز مسئله مشخص است، آن را حل کند. وقتی او هم در حل این مسئله گیر کرد و هیچ کاری نتوانست انجام بدهد، دوباره عصبانی شدم، این بار دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و با صدای بلند و عصبانیت شدید همه را به باد انتقاد گرفتم که در یک کلاس بیست و چند نفره حتی یک نفر هم نیست که این مسئله را حل کند.

اصلاً دوست نداشتم خودم حل کنم و فقط بچه ها بنویسند، یک نفر هم حل می کرد برایم کفایت بود، حداقل پیش خودم می گفتم که یک نفر را آموزش داده ام. غرغر کنان می خواستم خودم حل کنم که دیدم دست رضا بالاست. تعجب کردم، رضا که ریاضی اش خوب نیست، همین چند دقیقه قبل کلی به او ایراد گرفته بودم و او هم جوابم را با آن آرامش آزار دهنده اش داد. پیش خودم گفتم امکان ندارد برای حل این مسئله داوطلب شده باشد، حتماً گرسنه اش شده و می خواهد به بهانه دستشویی، اجازه بیرون رفتن بگیرد و در حیاط چیزی بخورد. به همین خاطر توجهی نکردم.

گچ را گرفتم و تا خواستم شروع کنم، مبصر کلاس گفت:آقا اجازه رضا میگه ما می تونیم حل کنیم. کاملاً متعجب شده بودم، به آرامی برگشتم و پیش خودم گفتم چه طور می شود که سوال ساده تمرین قبل را  که یک جمع عدد صحیح است را رضا گفت بلد نیستم، ولی این مسئله با این همه اطلاعات را می خواهد حل کند. مسئله ای که سه چهار نفر در حل آن ناکام ماندند. مدتی در بهت این حرکت رضا بودم، ولی در نهایت اجازه دادم که رضا این مسئله را حل کند. حتی در چهره بچه های کلاس هم تعجب موج می زد. با همان مشقتی که رفته بود و نشسته بود، دوباره از پشت میز بیرون آمد.

خیلی آرام شروع کرد به حل کردن، زیاد منظم نمی نوشت، ولی واقعاً داشت حل می کرد. جالب این بود که محاسباتش را هم ذهنی انجام می داد. در زمان بسیار کوتاهی مسئله را حل کرد و با همان لبخند همیشگی اش جواب را نشانم داد. کاملاً درست بود و همین مرا هیجان زده کرد. همین چند دقیقه قبل دعوایش کرده بودم، ولی حالا با شوق خاصی تشویقش می کردم. کنار صفرش یک دو گذاشتم و شد بیست و همین باعث شد تا لبخندش به آنچنان خنده ای تبدیل شود که شکم بزرگش را به شدت بلرزاند.

در همین حین شاگرد اول کلاس که نتوانسته بود این مسئله را حل کند، با غیض خاصی گفت: آقا اجازه قبول نیست. بابای رضا تو روستا مغازه داره و بعد از ظهر ها هم رضا میره مغازه و این حساب و کتاب ها را هم از مغازه بلده. اینا که ریاضی نیست. اگه واقعاً بلده، آن سوال قبلی را حل کنه.

رضا را تا میزش بدرقه کردم و برگشتم و رو به بچه ها گفتم که یکی از هدف های ریاضی همین است که حساب و کتاب بلد شوید و فردا در زندگی روزمره وقتی برای خرید یا فروش به مغازه ای می روید، سرتان کلاه نرود. این ها همه ریاضی هستند. حالا حداقل فهمیدید این ریاضی که زیاد از آن خوشتان نمی آید، در بعضی جاها کاربرد دارد. از این به بعد درس هایی از ریاضی که در زندگی کاربرد دارد را حتماً برایتان مثال خواهم زد.

چهره رضا دیدنی بود، چشمانش برق خاصی می زد، از او خواستم تا روش حل را یک بار هم به صورت شفاهی توضیح دهد. می خواست از میز بیرون آید که گفتم همان جا توضیح بده، نگاهی که معنی تشکر را می داد به من کرد و بعد به سمت بچه های کلاس چرخید و روش حل را خیلی خوب توضیح داد، من هم روش رضا را تایید کردم و بقیه بچه ها را هم ترغیب کردم که مسئله ها را مثل رضا ساده نگاه کنند و حل کنند. بعد رو به بچه ها کردم و گفتم هر کس از روش دیگری این مسئله را حل کند، پیش من جایزه دارد، یک نمره بیست هم برای او خواهم گذاشت.

در زمانی که بچه ها در حال فکر کردن و یافتن روش دیگری بودند، چشم از رضا برنمی داشتم، وقتی بچه های زرنگ کلاس از او مشورت می گرفتند، لبخندش عمیق تر می شد. من هم چیزی نمی گفتم تا بچه ها با کمک هم بتوانند این مسئله را از روش دیگری حل کنند. بعد از ده دقیقه دست یک نفر بالا آمد، او را به پای تخته فرستادم و خیلی خوب از روش دیگری مسئله را حل کرد. به او هم بیست دادم. در اوج خوشحالی گفت : آقا دست رضا درد نکنه که ایراد کارم را گرفت.

دوباره رضا را تشویق کردم و به بقیه بچه ها گفتم ببینید و از رضا یاد بگیرید که اگر کاری را بلد هستید، به دیگران کمک کنید تا آنها هم یاد بگیرند. و دوباره کل کلاس برای رضا کف زدند. رضای بنده خدا فقط اطرافش را نگاه می کرد. می توانستم درونش را حدس بزنم که در پوستش نمی گنجید و باورش نمی شد که در ریاضی علاوه بر حل کردن به دیگران هم یاد می دهد. چهره پر از شادی و تعجبش مرا نیز آرام کرد و کل خستگی این زنگ تدریس را از درونم به در برد.

آن روز از رضا یاد گرفتم که تا وقتی ریاضی با زندگی روزمره بچه ها ارتباطی نداشته باشد، نمی تواند به صورت کامل در ذهن آنها جای گیرد و از آن به بعد سعی کردم تا حد امکان مطالب را به زندگی آنها مرتبط کنم. البته در خیلی از موارد نمی شود، ولی سعی می کردم مثالهایی بیابم که این رابطه را نشان دهد. و همین برای بچه ها جالب بود. البته آن اصل توسعه تفکر در ریاضی را همچنان رعایت می کردم. به قول معروف هنوز هم سخت گیر بودم.

از آن روز به بعد هر وقت به مسئله ای می رسیدیم از رضا می خواستم راه حلی پیشنهاد کند. همینکه فکر می کرد برایم ارزش داشت، ولی الحق و الانصاف گاهی هم راهبردهای خوبی می گفت. با همین ترفند توانستم رضا را کمی با ریاضی آشتی دهم، به طوری که نمراتش به حد هشت و نه رسید و از وضعیت بحرانی خارج شد. حتی بخش هایی از ریاضی که برای حل مسئله لازم بود و او نمی دانست یا بلد نبود را با تلاشی مضاعف به هر طوری که شده، به بچه ها می فهماند.

بعد از مدتی بچه ها به او لقب «مسئله حل کن کلاس» را دادند. لقبی که باعث شد از آن حالت بی خیالی و بی انگیزگی که همیشه داشت، خارج شود.