زبان

دیگر از حسنعلی ناامید شده بودم. بهمن بود و نمرات او هنوز از دو و سه تجاوز نکرده بود. وضع من، تازه خوب بود. داد دیگر دبیران بیشتر از من بلند بود. آنها به من می گفتند: درس تو که روخوانی نمی خواهد، عدد است و حسنعلی خدا را شکر عددها را می شناسد. در درس های ما حتی نمی تواند متنی  را بخواند. چه برسد به اینکه بتواند پاسخ سوالی را بدهد.

نمونه هایی در دوران تدریسم داشته ام که اینگونه در برابر رفتار های دانش آموز، پریشان احوال باشم و ندانم چه باید بکنم. هر کاری می کردم یا طرحی می ریختم همان ابتدا به شکست می انجامید و نمی توانستم تغییری هرچند جزئی در دانش آموز ایجاد کنم. اینگونه دانش آموزان چنان عقبه ی قوی ای در ندانستن مطالب پایه ای دارند، که تمام کارهای من با اینکه منطقی و بر اساس توانایی های بچه ها تنظیم شده است، بی نتیجه می ماند و این جایی است که معلم در امر آموزش، متاسفانه به آخر خط می رسد.

دیگر امیدی به ریاضی حسنعلی نداشتم و بیشتر حواسم بر این بود که حداقل رفتارش را در کلاس منظم کنم. اکثر اوقات پرخاشگری می کرد و به خاطر اینکه نمی فهمید و نمی توانست حل کند با اخم به من و بچه های کلاس نگاه می کرد. در زمان حل کاردرکلاس ها و تمرین ها هم که کل کلاس مشغول بودند او بیکار بود و این هم بر عصبانیتش می افزود. فکری به ذهنم رسید. بهترین کار این است در زمانی که بچه های کلاس مشغول حل کردن هستند، به او چند تا جمع و تفریق ابتدایی بدهم، تا حل کند.

 این کار باعث می شد حداقل چهار عمل اصلی برایش یادآوری شود. در مورد او می بایست از کتاب خارج می شدم. ولی در کمال ناباوری حتی آنها را نیز نمی توانست به جواب برساند. اصلاً ارزش مکانی را نمی شناخت. واقعاً برایم چالش بسیار بزرگ و عذاب آوری بود که به هیچ طریقی نمی توانستم به او ریاضی آموزش دهم. هرچه هم توضیح می دادم می گفت نمی فهمیم.

نه می شد برایش کاری کرد و نه می شد رهایش کرد. نه وقتش را داشتم که از همان ابتدا مفاهیم اولیه ریاضی را به او آموزش دهم و نه می شد که همینطور نظاره گر انبوهی از ندانسته هایش باشم. باید راهی می یافتم تا بتوانم او را از این شرایط بسیار بحرانی بیرون آورم. هر وقت از او کاری می خواستم، با ترش رویی فقط یک جمله می گفت: « بلد نیستم» و خودش را خلاص می کرد. واقعاً درس برایش اصلاً اهمیتی نداشت.

فکری به ذهنم رسید تا حداقل او را در محیط کلاس قرار دهم. او را مسئول نوشتن صورت تمرین ها و کاردرکلاس ها بر روی تخته سیاه کردم. زمانی که فرصت می دادم تا بچه ها حل کنند او می بایست صورت سوالات را روی تخته می نوشت، و بعد بچه ها را برای حل پای تخته می فرستادم. اوایل به این کار هم تن نمی داد، ولی وقتی گفتم همین نوشتنت هم نمره دارد، با هر مصیبتی که می شد می نوشت. البته واقعاً تصویری می نوشت و هیچ دریافتی از مطالب نداشت.

همین حرکت به ظاهر بی معنی من باعث شد تا حداقل از آن حالت پرخاشگرایانه و نادرستی که داشت تا حدی فاصله بگیرد. وقتی وارد کلاس می شدم از همان ابتدا می آمد کنار تخته و منتظر می ماند تا به او بگویم که بنویسد. حتی کمی جلوتر رفتم و از او می خواستم همان جمله های ساده ابتدای سوالات را هم بنویسد. مانند، حاصل را به دست آورید. کسر زیر را ساده کنید. و …. باور اینکه حروف را نمی شناخت برایم غیر ممکن بود.

امتحانات ثلث دوم آغاز شد. امتحان  زبان خارجه بود و دبیر مربوطه هم حضور داشت. اولین باری بود که در طول سال ایشان را می دیدم، چون روزهایی کلاس داشت که من نداشتم. جوانی بود لاغر اندام با چهره ای مهربان، وقتی سوالات امتحانش را به صورت تایپ شده دیدم، فهمیدم که برای کارش خیلی اهمیت قائل است. و این را در نوع رفتارش در جلسه آزمون هم می شد دید. یک جمله به همه بچه ها گفت: با آرامش پاسخ دهید و از من سوالی نپرسید، همه چیز را بررسی کرده ام و مشکلی ندارد.

آزمون در نهایت سکوت و دقت و در سطح بسیار بالایی از امنیت در حال برگزاری بود. جالب این بود که هیچ دانش آموزی سوال هم نمی کرد، همه توجیه بودند و داشتند کار خودشان را می کردند. همین باعث شد که بسیار به ایشان علاقه مند شوم، او هم در این مسائل مانند من فکر می کند و معلمی که همفکر باشد واقعاً کیمیا است. پیش خودم گفتم حتماً در سالهای بعد اگر ایشان در وامنان باشد، روزهایم را با او هماهنگ خواهم کرد، که با هم باشیم.

همانطور که در حال گشت زنی در سالن بودم، به بالای سر حسنعلی رسیدم. بی اختیار چشمم به برگه او افتاد. همه را خوش خط جواب داده بود و خیلی هم سریع داشت بقیه را می نوشت. از تعجب خشکم زد و مدتی بالای سرش ایستادم. پاسخ ها همه درست بود. همه چیز داشت دور سرم می چرخید. امتحان ریاضی مرا دو و نیم شده بود، آن هم با شانسی زدن در تستی ها و صحیح غلط ها و با این منوال، زبان را بیست خواهد شد.

امکان نداشت، حتماً دارد تقلب می کند. اطرافش را که بررسی کردم دانش آموز زرنگی که بتواند برایش منبعی باشد را نیافتم. امکان اینکه از روی کسی ببیند و بنویسد نبود. کمی از او فاصله گرفتم ولی کاملاً زیر نظرش داشتم، حتماً کتاب یا نوشته ای همراه دارد و از روی آن می نویسد. ولی او فقط داشت می نوشت و به هیچ جا و هیچ چیز جز برگه اش توجهی نمی کرد. واقعاً خودش داشت می نوشت.

 نیمی از بچه ها برگه هایشان را تحویل داده بودند که حسنعلی هم بلند شد و برگه اش را به من داد و لبخندی کوچکی زد و رفت. هنوز باورم نمی شد او حسنعلی باشد، وقتی روی برگه را نگاه کردم نام و فامیلش را هم انگلیسی نوشته بود. هرچه با خود کلنجار می رفتم نمی توانستم قبول کنم که او حسنعلی بود و این برگه حسنعلی است. احتمالاً روح یک انگلیسی زبان در این لحظه در جسم او حلول کرده که او اینقدر زبان را خوب نوشته است.

به دفتر بازگشتم و هنوز مات و مبهوت بودم. ماجرا را به مدیر گفتم. لبخندی زد و گفت: آره، در کمال ناباوری حسنعلی زبانش خوبه. دست این دبیر زبان تازه کار درد نکنه که از همین اول خوب به راهش انداخته. همه از او راضی هستند، واقعاً کارش را خوب بلد است و خیلی هم با بچه ها کار می کند، بچه ها هم دوستش دارند. در دل حسرتی خوردم که چرا من نمی توانم مانند این دبیر اینگونه آموزش دهم، واقعاً او در بچه ها تغییر رفتار بسیار بزرگی ایجاد کرده است که قابل تقدیر است.

وقتی دبیر زبان وارد دفتر شد، کنارش رفتم و صادقانه به او گفتم با اینکه چند سالی تجربه تدریس دارم ولی خیلی به شما حسودی می کنم. چقدر خوب بلد هستید درس بدهید. من تمام تلاشم را می کنم ولی نمی توانم به بعضی از بچه ها مطالب درسی را خوب آموزش دهم. لبخندی زد و تعارفاتی که معمول است را گفت ولی من سر همان حرف خودم بودم که او واقعاً در همین سال اول، خوب درس دادن را می داند، از او خواستم به من هم یاد بدهد که چگونه باید اینگونه درس داد؟

سرخ شد و سفید شد و عرق بر پیشانی اش نشست و گفت: آقا شما با تجربه هستید و از من که هنوز چند ماه است به کلاس رفته ام می پرسید؟ حتماً دارید متلک می اندازید. تا این را گفت چهره اش هم تغییر کرد و واقعاً فکر کرد دارم دستش می اندازم. سریع ماجرا حسنعلی و وضعیت درسی اش را برای ایشان توضیح دادم که مرا با تمام تلاشی که کرده ام به زانو درآورده است، ولی زبان را خیلی خوب می فهمد و می نویسد.

وقتی مطمئن شد که قصد سوئی ندارم، لبخندی زد و گفت: من کار خاصی انجام نمی دهم، فقط خیلی محکم روی حرف هایی که می زنم می ایستم و بدون هیچ اغماضی در صورت انجام ندادن تکلیف برخورد می کنم. ضمناً حسنعلی کلاس اول راهنمایی است و تازه از امسال زبان را یاد می گیرند، کار ما در کلاس اول راهنمایی مانند اول ابتدایی است، دانش آموز خام در دست ماست و همین باعث می شود که بتوانیم آموزش را به درستی انجام دهیم. خود من در کلاس های دوم و سوم راهنمایی مشکلاتی زیادی با بچه ها دارم.

این را که گفت به فکر فرو رفتم، کاملاً درست می گفت. مشکل عمده من این است که بعضی از دانش آموزان در پنج سال ابتدایی مفاهیم اولیه ریاضی را خوب نیاموخته اند و حالا هم که ما باید بر پایه آنها مباحث بعدی را استوار کنیم، چیزی نیست که روی آن بتوانیم بایستیم و ادامه دهیم. ای کاش می شد وقتی به من می دادند تا بتوانم از همان ابتدایی کار کنم. ولی باید از این به بعد دنبال راهی می گشتم تا در همان کلاس های خودم هم در صورت نیاز بازگردم و حداقل اشاره ای به مفاهیم پایه داشته باشم.

این آقای دبیر زبان هر روز رفت و آمد می کرد. خیلی دوست داشتم بیشتر در کنارش باشم. هم صحبتی با افرادی که کارشان را بلد هستند و می دانند به دنبال چه هستند بسیار با ارزش است. ولی حیف که می بایست می رفت و به سرویس می رسید. ضمناً امروز روز کاری اش در وامنان نبود و فقط جهت امتحان آمده بود. به گرمی بدرقه اش کردم و گفتم سال بعد اگر وامنان کاشیدار بودید حتماً با من هماهنگ کنید که روزهایمان باهم باشد. با لبخندی تایید کرد و رفت.

بعد از رفتنش، آقای مدیر گفت: جوان بسیار فعال و با انرژی ای است. اخلاق و ادبش هم که عالی است و سختگیری اش هم در جای خودش بسیار مناسب است. بچه ها یک جوری هم از او حساب می برند و هم دوستش دارند. راستی به این امید نباش که سال بعد وامنان باشد، می گفت در آزمون فوق لیسانس با رتبه تک رقمی قبول شده است و چند روز دیگر برای مصاحبه خواهد رفت. آنجا بود که فهمیدم واقعاً ایشان نخبه ای هستند تمام عیار و خدا را شکر که با این همه توانایی، معلم هستند. هم سواد دارند و هم اخلاق و هم مهارت در تدریس و هم….

جلسه بعدی امتحان تاریخ بود. بالای سر حسنعلی رفتم، دیدم با خط میخی در حال پاسخ دادن است. یک استاد فن می خواست تا از نوشته های او رمزگشایی کند. حتی صورت سوال را نمی توانست بخواند. تا مرا دید خودش را جمع و جور کرد و کمی با دقت تر شروع به جواب دادن کرد، خطش از میخی دوره هخامنشیان به پهلوی دوره ساسانیان ارتقا پیدا کرد. البته هنوز قابل خواندن نبود.

آرام پشتش زدم و گفتم پسرجان تو باید بروی لندن برای ادامه تحصیل، اینجا هیچ چیز یاد نمی گیری. بنده خدا اصلاً نفهمید چه می گویم. نگاهی به من انداخت و دوباره بر روی برگه اش باز گشت. به او گفتم«Can you write English? ». لبخندی زد و گفت آقا اجازه بلدیم انگلیسی بنویسیم ولی نه اینها را، همانهایی را بلدیم که آقای دبیر زبان گفتند. بعد به پاسخ های میخی خودش ادامه داد.

چقدر ما معلمان کارمان سخت است. کاری به ظاهر ساده ولی بی نهایت سخت در برخورد با بچه ها و سعی در تغییر رفتارشان داریم. هر که از بیرون به کار ما می نگرد، فقط تعطیلات آن را می بیند و هیچ خبر از درون آن ندارد. جامعه ای پیشرفت خواهد کرد که معلمش به فکر پیشرفت باشد. اول باید در ارتقا سطح علمی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و … خود تلاش کند و بعد به فکر ارتقا دانش آموزان باشد. تا زمانی که معلم رو به جلو حرکت نکند، جامعه تا قرن ها در سکون و رکود خواهد ماند.

 حسنعلی به جرات سواد خواندن و نوشتن فارسی را ندارد. ولی زبان انگلیسی را که امسال تازه شروع کرده، خوب بلد است. و این نشان می دهد حتی در دانش آموزانی که ناامید هستند می توان کاری انجام داد. این کار دبیر زبان واقعاً شاهکار بود و برای من درسی شد که می شود حتی به اندازه اپسیلونی(اندازه ای بسیار کوچک در ریاضی) تغییر در جهت درست در دانش آموز ایجاد کرد. اینجاست که واقعاً معلمی هنر و قدرش را نشان می دهد.

یک سال گذشت و حسنعلی همچنان در کلاس اول است. از دبیر زبان که متاسفانه آن دبیر شاهکار ما نیست، کتاب کمک آموزشی گرفته و به شدت در حال افزایش گنجینه لغات ذهنش است. دبیر جدید که باسابقه هم هست از این رفتار حسنعلی به تعجب فرو رفته و فکر نکنم تا پایان سال هم از این تعجب بیرون آید. در جلسه دبیران مطرح کردم که بیاییم حسنعلی را تشویق کنیم که باقی درس ها را هم مانند زبان بخواند، کمکش کنیم و تا حد امکان اصول اولیه را که مربوط به ابتدایی است به او آموزش دهیم. خنده همکاران تلخ ترین صحنه ای بود که تا کنون دیده بودم.

پیش خودم تخیل کردم که مثلاً اینجا لندن یا هر جای دیگری است .

حسنعلی به راحتی درس ها را می خواند و پاسخ می دهد. نمراتش هنوز کم است ولی نمودار تغییر رفتارش  رو به پیشرفت است. مشاور مدرسه بسیار با او صحبت می کند و اوضاع روحی و روانی اش هم بسیار خوب شده  است. آموزش و پرورش منطقه هم برایش یک معلم ابتدایی گرفته است که در هفته، چند روز بعد از زمان مدرسه با او کار کند تا بتواند عقب افتادگی هایش را جبران کند. این روزها هر وقت او را می بینم، لبخندی بر گوشه لبانش پیداست.

با کمک همان دبیر ابتدایی که واقعاً بیشتر روانشناس است تا معلم، آسیب های درس ریاضی او را کشف کرده ایم و با جدیت در فکر رفع آنها هستیم. همه اولیای مدرسه بسیج شده اند تا حسنعلی و دیگر دانش آموزان از نظر ذهنی و جسمی برای زندگی در جامعه آماده کنند. ضمناً حسنعلی آنقدر به خواندن علاقه مند شده است که او را مسئول کتابخانه مدرسه کرده اند.

ای کاش این رویا را می توانستم حتی یک روز که از عمرم باقی است در کشور خودم ببینم. ای کاش…

پیرمرد

هوا آنقدر سرد بود که نمی توانستم جلوی به هم خوردن دندانهایم را بگیرم. از دیشب این برف سنگینی در حال باریدن بود و حالا هم باد سردی می وزید. دو ساعتی بود که در ابتدای کاشیدار، کنار کلبه کل ممد منتظر ماشین بودم. بلدوزر به اندازه عبور دو تا ماشین که به زحمت از کنار هم رد می شدند از میان برف ها راه باز کرده بود. با این برفی که می بارید و بادی که می وزید این مسیر باز شده تا چند ساعت دیگر دوباره بسته می شد. ای کاش خانه می ماندم و فردا صبح با مینی بوس های روستا به شهر می رفتم.

از داخل کاشیدار و در میان برف هایی که باد آنها را به رقص درآورده بود، مردی را دیدم که تنها به سمت من می آمد. مطمئن بودم از همکاران نیست، چون مدرسه کاشیدار این هفته صبحی است و حتماً همکاران ظهر رفته بودند. وقتی نزدیک تر شد دیدم پیرمردی است خسته و درمانده. به کنارم که رسید، فقط سلامی کرد و بدون اینکه منتظر جواب سلام من باشد، رفت گوشه دیوار دو زانو نشست و سرش را بین دو دستش گرفت.

ماشین که نمی آمد، هوا هم که بسیار ناجوانمردانه سرد بود. این پیرمرد هم که فقط کتی بر تن داشت و کنار دیوار کز کرده بود. محیط به شدت غم بار بود و اصلاً شرایط برای داشتن یک حال خوب مهیا نبود و آرام آرام من هم اوضاعم به هم ریخت و درمانده شدم. در خودم بودم که پیرمرد با صدای نحیفی به من گفت اینجا ماشین گیر می آید؟ گفتم انشالله و همین باعث شد کنارش روم تا با بخش بسیار کوچکی از داستان پر تلاطم زندگی اش آشنا شوم.

پیرمرد به آرامی صحبتش را شروع کرد، آن هم با لحنی حزن انگیز و تن صدایی ضعیف، به زحمت صدایش را در این کولاک می شنیدم. می گفت: یک ماه است که از تنها پسرم خبری ندارم. حالش خوب بود و سر زمین داشت کار می کرد که یک روز صبح که بلند شدم، دیدم نیست و از همان روز هرچه می گردم هیچ اثری از او نمی یابم. تمام روستاهای اطراف روستای خودمان را سر زده ام ولی هیچ خبری نبود. حتی در شهر هم اثری از او نیافتم.

تازه نامزد کرده بود و خیلی هم شور و شوق زندگی داشت. قرار بود بر روی زمینی که مال یکی از اهالی بود کار کند تا امرار معاش داشته باشد. همه چیز را تا جایی که برایم ممکن بود برایش آماده کرده بودم، ولی نمی دانم چه شد که بی خبر رفت. می ترسم بلایی سرش آمده باشد. مادرش در خانه خیلی بی تابی می کند و دخترانم یارای آرام کردنش را ندارند. به پلیس هم خبر داده ام، ولی هنوز هیچ اتفاقی را گزارش نکرده اند.

از او پرسیدم اهل کدام روستا است. روستایی را نام برد که تا به حال نشنیده بودم. مطمئن بودم در این منطقه نیست، بیشتر که توضیح داد فهمیدم روستای آنها اطراف گرمسار است و تا اینجا حدود سیصد کیلومتر فاصله دارد. گفتم پدرجان فکر نمی کنم این همه راه را تا اینجا آمده باشد. شاید رفته است تهران پی کار. خیلی ها این کار را می کنند تا شاید بتوانند زندگی خود را بهتر کنند.

آهی کشید و گفت: اینجا نیامده ام به دنبال پسرم بگردم. شنیده بودم اینجا کسی هست که دعا می دهد و گمگشته ها را می یابد و مشکل مردم را حل می کند. پیراهن پسرم را آوردم تا شاید او بتواند پیدایش کند. با هزار زحمت اینجا را پیدا کردم و پیش دعانویس رفتم. او پیراهن را از من گرفت خیس کرد و آبش را درون کاسه ای ریخت و یک سری اوراد بر کاسه خواند و کاغذی را در آن قرار داد و بعد لوله کرد و داخل کیف چرمی کوچکی گذاشت و به من داد و گفت این را بر سر آنتن خانه ات ببند، بعد از چهل روز پسرت پیدا می شود.

حالم که خوب نبود، با این گفته های پیرمرد اعصابم به شدت به هم ریخت از این که چگونه می شود اینقدر با احساسات و نگرانی های مردم بازی کرد و تازه از این راه کسب درآمد هم داشت. و ضمناً چرا این بندگان خدا کمی فکر نمی کنند تا بفهمند این کارها خرافاتی بیش نیست. خواستم بگویم پدرجان کار شما اشتباه است و باید به خدا توکل کنی و به جستجویت ادامه دهی. ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم حالا در این موقعیت جای این حرفها نیست. تازه در ادامه تعریف کرد که تمام پولهایش را هم به دعانویس داده و حالا اصلاً پولی ندارد.

به او گفتم نگران نباش من هم با شما هم مسیر هستم و تا گرمسار با هم خواهیم رفت. چشمانش برق خاصی زد، باورش نمی شد که من از اینجا می خواهم بروم تهران، وقتی علت را پرسید و توضیح دادم باز هم بیشتر تعجب کرد و از جایش بلند شد. اصلاً نمی توانست قبول کند که خانه من تهران باشد و محل کارم اینجا، من هم لبخندی زدم و گفتم می بینید که امکانش هست.

دیگر داشتم به آمدن ماشین ناامید می شدم. اگر تا یک ساعت دیگر ماشینی نمی آمد باید به وامنان باز می گشتم، ولی خوشبختانه امشب تنها نیستم و میهمان خاصی دارم. خدا را شکر این بار شانس با ما همراه بود و بعد از مدت کوتاهی یک وانت نیسان آمد و هر دو بر پشت آن سوار شدیم و تا رسیدن به تیل آباد کاملاً یخ زدیم. من که کاپشن و کلاه و دستکش داشتم وضعم وخیم بود، چه برسد به این پیرمرد که فقط یک کت بر تن داشت.

وقتی به تیل آباد رسیدیم، همچنان برف می بارید و سرعت وزش باد چند برابر شده بود، به طوری که با زحمت بسیار خود را به مقابل پاسگاه رساندیم. خوشبختانه بدون معطلی مینی بوسی رسید و ما هم از خدا خواسته سوار شدیم، البته تا شاهرود سرپا بودیم. چاره ای نبود، برف در اینجا آنقدری بود که امکان بسته شدن گردنه خوش ییلاق وجود داشته باشد. ضمناً هوا رو به تاریکی می رفت و وقت زیادی نداشتیم.

وقتی به شاهرود رسیدیم اذان مغرب را می گفتند. آنقدر خسته و گرسنه بودم که نای راه رفتن نداشتم. به پیرمرد گفتم برویم یک ساندویچ بخوریم، من که از گرسنگی از پا درآمده ام. نگاهی کرد و گفت اول نماز، مگر صدای اذان را نمی شنوی؟ و مرا به مسجدی که در آن نزدیکی بود برد. در همین مسیر کوتاه، شده بود پدرم و حتی در گذر از خیابان دستم را می گرفت. خسته بودم ولی این پیرمرد انرژی خاصی داشت که من هم از آن بی بهره نمی ماندم.

بعد از نماز با هم به یک قهوه خانه که می گفت از دوستان قدیمی اش است، رفتیم. ولی وقتی وارد شدیم چهره ی پیرمرد تغییر کرد. گفت برگردیم که دوستش نیست و شریکش در مغازه است و او مرا نمی شناسد. به او گفتم اشکالی ندارد، غذا که دارد. امتناع می کرد تا داخل بیاید و با اصرار من به سختی بر روی صندلی نشست. ابتدا نمی فهمیدم چرا این واکنش را نشان می دهد، ولی بعد دانستم که اصل ماجرا بر سر پول است، چون اگر دوستش بود می توانست پول ندهد و مرا هم مهمان کند.

می خواستم املت یا نیمرو سفارش دهم، ولی ادب حکم می کرد اول از پیرمرد بپرسم. فقط می گفت هرچه شما بگویید. کاملاً احساس می کردم که زیاد راحت نیست، حق هم داشت اگر من هم جای او بودم وضعیتم زیاد مساعد نبود. آنقدر گرسنه بودم که یکی دو تا تخم مرغ مرا به جایی نمی رساند، گفتم پس هشت تا تخم مرغ بس است؟ از نگاهش فهمیدم زیاد با تخم مرغ موافق نیست. فقط گفت که چه خبر است؟ سه یا چهار تا کافی است.

گفتم حاجی جان اصلاً تخم مرغ نه، شما بگو چه بخوریم؟ کمی فکر کرد و گفت بهتر نیست قُرمه بگیریم. یک بشقاب آن هر دوی مان را کاملاً سیر خواهد کرد. انتظار نداشتم که قهوه خانه قرمه سبزی داشته باشد، ولی آنقدر گرسنه بودم که حاضر بودم هر چیزی بیاورند را بخورم. ضمناً این پیشنهاد پیرمرد بود، خودش به مقابل پیشخوان رفت و گفت یک وعده قُرمه بیاورید. حدود یکی دو دقیقه نگذشته بود که یک پیش دستی کوچک آوردند که روی آن چیزی بود مثل گوشت چرخ کرده ولی خیلی سفت و سرد. تا به حال چنین چیزی ندیده بودم. حجمش هم خیلی کم بود که این موضوع خیلی نگرانم کرد.

پیرمرد تعریف کرد قُرمه از غذاهای مخصوص شاهرود است. در قدیم که یخچال نبود. گوشت گوسفند را با دنبه آن ریز می کردند و تفت می دادند و سپس در شکمبه گوسفند می ریختند و در انبار از سقف آویزان می کردند و هر وقت لازم داشتند بخشی از آن را می بریدند و در غذا می ریختند و یا اگر قرار بود به صحرا بروند، بخشی را در خورجین خود می گذاشتند تا بعداً بخورند. این غذا در ماه های سرد سال به مدت زیادی می ماند و فاسد نمی شود. ضمناً بسیار مقوی است.

این قُرمه داستان جالبی داشت و از آن مهمتر خیلی هم لذیذ بود. به ظاهر کم می آمد و در ابتدا فکر می کردم این چند لقمه ته دلم را هم نخواهد گرفت، ولی وقتی شروع کردم به خوردن فهمیدم که حجمش در برابر قوتش نسبتی کاملاً عکس دارد. واقعاً نمی شود بیشتر از چند لقمه از آن را خورد. پیرمرد دو سه لقمه بیشتر نخورد ولی من که از گرسنگی دست و پایم می لرزید، به زحمت توانستم تمامش کنم. آنقدر قوی بود که کلاً حالم را عوض کرد و به قول معروف به رو آمدم. یاد ملوان زبل و اسفناجش افتادم.

با آن که یک پیش دستی بیشتر نبود، ولی مرا کاملاً سیر کرد، انگار دو پرس کامل کباب خورده بودم. امیدوارم که پیرمرد هم سیر شده باشد. یک استکان چای داغ هم بعدش بسیار چسبید و با نیرویی دوچندان راهی ترمینال شدیم. ای کاش اتوبوسی برای تهران می بود و جایی هم برای نشستن می داشت، آنقدر در بوفه اتوبوس ها نشسته ام که دیگر از این مکان متنفر هستم. البته با این سوخت اتمی که زده بودم، آماده هر چیزی بودم.

خوشبختانه اتوبوس ساعت هشت شب تهران جا داشت و با هم سوار شدیم. در طول راه فقط دعایم می کرد و سپاس می گفت، که اگر شما نبودید چه کار می کردم و چگونه به خانه برمی گشتم و … آنقدر گفت که واقعاً خجل شدم و با لبخندی از او خواستم کمی از زندگی اش در روستا تعریف کند. می خواستم با این کار بحث عوض شود تا من و این پیرمرد کمی راحت شویم. ضمناً شنیدن داستان زندگی در روستایی کویری برایم بسیار جذاب بود. جمله ی بسیار معنی داری گفت: یک فرد بی سواد که داخل روستا بر روی زمین مردم رعیتی می کند چه داستانی برای زندگی دارد.

روستایی که در آن زندگی می کند حدود بیست کیلومتری گرمسار است. یک پسر و سه دختر دارد، یکی از دخترهایش را عروس کرده است و دو دختر دیگر هنوز در خانه هستند. همسرش هم آسم دارد. بر روی زمین دیگران کار می کند تا بتواند خرج زندگی اش را دربیاورد. از مشکلات و سختی های زندگی اش از گذشته تا به اکنون می گفت و هر از چند گاهی هم با لحنی پر از غم، خدا را شکر می کرد. زندگی اش پر بود از سختی و تعب ولی زبانش از شکر گفتن بسته نمی شد.

پیش خودم فکر می کردم ای کاش خدا گشایشی در زندگی این پیرمرد ایجاد می کرد. این بنده خدا که فقط شکر می کند و حتی یک بار هم زبان به گلایه باز نکرده است. من در حکمت این گونه اتفاقات مانده ام و این ذهن حقیر و بی چیزم جوابی برای این پرسش ها ندارد. آنانی که شاکرند در سختی بیشتری هستند. واقعاً چرا؟ ای کاش می توانستم تا حد امکان کمکش کنم ولی من هم آنچنان چیزی ندارم که بتوانم گره ای از گره های زندگی اش باز کنم.

ای کاش از زندگی اش نمی پرسیدم. ای کاش اصلاً او را نمی دیدم. غصه ای جانکاه در دلم نشست که هیچ راهی برای فرار از آن نداشتم. همیشه فکر می کردم بزرگترین مشکلات را من دارم که کیلومتر ها از خانه و خانواده ام دور هستم و آینده ای نامعلوم در پیش رو دارم. ولی وقتی این پیرمرد از زندگی اش گفت تازه فهمیدم در صف مشکلات من هنوز آخر صف هستم و بسیاری مقابلم قرار دارند. انسانهایی که زندگی در شرایط سخت برایشان عادی شده است و هیچ ذهنیتی از خوشبختی ندارند.

در تاریکی بیرون که هیچ چیز دیده نمی شد، چشمانم به دنبال کورسویی بود. به این می اندیشیدم که آیا در این شب ظلمانی کسی هست که با آرامش مطلق سرش را روی بالین گذاشته باشد؟ آیا انسانی در این کره خاکی هست که مشکلی در زندگی اش نداشته باشد؟ چرا بیشتر مشکلات باید مربوط به قشر فرودست جامعه باشد؟ آیا واقعاً پول داشتن خوب نیست؟ این پیرمرد عمری را در سختی کار کرده است و هنوز هم هشتش گرو نهش است. آیا حالا وقت آن نیست که او هم کمی مزه آسایش را بچشد؟

واقعاً تعریف زندگی چیست؟ ما به این دنیا می آییم و در کوهی از مشکلات عمر سپری می کنیم و بعد هم می رویم. می گویند این دنیا محل آزمون است. آزمونی به این سختی و به این طولانی ای آیا در حد توان ما انسان هاست؟ کمی سختگیرانه نیست که این پیرمرد کل عمرش را در فقر و تنگدستی بگذراند، فقط برای امتحان شدن. ای کاش کمی امتحانات سهل تر می بود و کمی هم  از جایزه قبول شدن را در همین دنیا می شد چشید.

به نزدیکی های گرمسار رسیده بودیم. کیف پولم را نگاه کردم، فقط دو تا پانصد تومانی برایم مانده بود. یکی را نگاه داشتم و دیگری را به پیرمرد دادم. نگاهش آنقدر سنگین بود که نفسم بند آمد. دستم را پس زد و گفت اینهمه خرجی که دستت گذاشتم را چگونه جبران کنم. نشانی ات را روی کاغذی بنویس تا بعداً یک جوری پول را به شما برسانم. با لبخندی گفتم حاج آقا چه می فرمایید؟ همین که در کنار شما بودم برایم کلی ارزش دارد. شما جای پدر من هستید.

وقتی اتوبوس جلوی جاده روستایش توقف کرد، بر پیشانی ام بوسه ای کرد و با چشمانی پر و بغضی فروخرده خداحافظی کرد و رفت. رفت و در دل تاریکی مطلق محو شد. در این ساعت از شب و در این کویر بی آب و علف و از همه مهمتر در دل این تاریکی چه بر او خواهد گذشت تا به روستا و خانه اش برسد؟ تازه بعد از رسیدن است که غم ها و غصه ها شروع می شود. هنوز از پسرش خبری ندارد و چگونه به خانواده بگوید که این همه راه را رفته است و حال هیچ ندارد که بگوید.

نماز

رکعت دوم از نماز دوم را تازه شروع کرده بودم که صدای بوق قطار بلند شد، صدایی قرا و تقریباً طولانی، این صدا یعنی به زودی قطار حرکت خواهد کرد. حرکت قطار هم یعنی جاماندن، کیف و حتی کاپشنم هم در قطار بود، اگر قطار می رفت فاجعه بزرگی برایم رخ می داد. تنها و بدون وسیله در این شهر غریب چگونه می توانستم خودم را به گرگان برسانم، گرمسار حتی در مسیر جاده ای گرگان هم نیست، باید ابتدا به شاهرود می رفتم و بعد به گرگان می رفتم، و این یعنی مکافات.

می بایست فکری می کردم تا از وقوع این اتفاق جانکاه جلوگیری کنم. چاره ای نبود باید نماز را می شکستم تا به قطار برسم، ولی به یاد روحانی مسجد محل افتادم که در صحبت های بین نمازش می گفت شکستن نماز  جایز نیست و گناهی بسیار بزرگ است. نباید نماز را به هر دلیلی شکست و تنها زمانی مجاز به این کار هستید که مسئله جان یعنی مرگ و زندگی در میان باشد، پس نمی شد چنین کاری کرد، مانده بودم چه کنم؟

اصلاً هم حواسم به نماز نبود و نمی دانستم چه دارم می خوانم، کمی حواسم را جمع کردم تا حداقل نمازم از دست نرود، قطار که از دست رفته بود، ناجوانمردانه است که این را هم از دست بدهم. به رکوع رفته بودم که فکری نجات بخش به ذهنم رسید، در واقع این نماز دیگر معنای اصلی اش را از دست داده بود، حواسم به هر چیزی بود الی خود نماز، می بایست سرعت نماز خواندنم را بسیار زیاد می کردم، شاید به قطار می رسیدم. در ته دل با خدا راز و نیازی کردم و بعد از یک عذرخواهی، نماز را با سرعت نور ادامه دادم.

از همان روحانی محل پرسیده بودم که من هر دو هفته یک بار در سفر هستم، حکم نمازم چیست؟ او هم بدون هیچ  تاملی گفت باید همه را کامل بخوانید. چه در وامنان، چه در تهران و چه در مسیر راه، اگر حکم مسافر داشتم می توانستم نماز دوم را دورکعتی بخوانم و خودم را به قطار برسانم تا جا نمانم، ولی حیف که نمی شد. من به قول معروف دائم السفر بودم و می بایست همه چیز را به طور کامل ادا می کردم.

وقتی نمازم تمام شد و با سرعت به سمت در نمازخانه رفتم، ناگهان با هجوم افرادی که تازه می خواستند داخل شوند، مواجه شدم. ضمناً نگاهی هم به داخل نمازخانه که انداختم کسی در حال خروج نبود و بیشتر مسافران تازه داشتند نمازشان را شروع می کردند. عده ای هم با آرامش نشسته بودند و داشتند جوراب هایشان را می پوشیدند. این اوضاع را اصلاً نمی فهمیدم. متعجبانه از میان مردم گذشتم و کفش هایم را به سختی در انبوه دیگر کفش ها یافتم و دوان دوان به سمت سکو و قطار رفتم.

در سکوی مقابل ایستگاه مسافران زیادی بودند که با فراغ بال قدم می زدند و داشتند هوایی عوض می کردند. ضمناً قطار هم هنوز متوقف بود و در همه سالن ها نیز باز بود. این محیطی که مشاهده می کردم اصلاً با آن بوق قطار همخوانی نداشت. دانش و تجربه من در این مدتی که با قطار سفر کرده ام، نشان می داد که با آن بوق ممتد قطار، حالا می بایست کسی در سکو نباشد و قطار هم ایستگاه را ترک کرده باشد. بهتی که بیشتر از خوشحالی بود تا تعجب مرا فرا گرفت و باعث شده بود که همان مقابل ایستگاه هاج و واج فقط نظاره گر باشم.

در آسایشی که از دیدن قطار به من دست داده بود غرق بودم که با شنیدن صدای بوق دوباره قطار کاملاً جا خوردم. ولی خوشبختانه فاصله ام تا قطار چند قدمی بیش نبود. همه به سمت درها هجوم بردند و من هم سریع سوار شدم، وقتی به کوپه رسیدم هنوز سه مسافر دیگر سوار نشده بودند. هنوز علت آن بوق اولی را نمی دانستم و همین برایم سوال بزرگی بود، شاید لکوموتیوران اشتباه کرده باشد و یا شاید من در توهم بودم و صدای بوق شنیده بودم. همیشه در نمازهایی که در ایستگاه ها می خوانم این اضطراب با من هست.

در همین حین نگاهم به پنجره آن طرف افتاد. قطار دیگری که از مشهد عازم تهران بود در خط دیگری  توقف کرده بود. با دیدن این صحنه به پاسخ سوالم رسیدم، قطار مشهد هم برای نماز توقف کرده بود و آن بوق مربوط به رسیدن قطار به ایستگاه بود. در ایستگاه گرمسار مسیر راه آهن شمال از مسیر راه آهن مشهد جدا می شود و به سمت گرگان می رود. گرمسار تا تهران را قطارهای مسیر شمال و شمال شرق مشترک هستند.

همیشه یکی از بخش های سفرهایم با قطار که استرس زیادی به من وارد می کند، همین نمازهای بین راه است. باید فکری به حال این قضیه می کردم. یک بار و دو بار که نبود، در هر رفت و برگشت این مشکل را داشتم. تنها راه خلاصی از این نگرانی یافتن راه حلی جامع و کامل بود. یکی از این راه حل ها گرفتن وضو در ایستگاه مبدا بود که حداقل در نمازهای مغرب و عشا بسیار کمک می کرد، ولی برای نماز صبح راهکار مناسبی نبود. پس باید به راهکار بهتری می اندیشیدم.

یک بار وقتی در سالن ایستگاه راه آهن گرگان نشسته بودم و منتظر بودم تا اعلام کنند و سوار قطار شوم یک نفر با لباس فرم و یک چمدان کوچک ولی عجیب کنارم نشست. خودم را جمع و جور کردم و سلامی عرض کردم و ایشان هم با رویی گشاده جواب سلامم را داد. از صدای بیسیم اش فهمیدم یکی از عوامل قطار است. ولی لباسش بیشتر شبیه خلبانان هواپیما بود. پیش خودم فکر کردم حتماً رئیس قطار است.

کنجکاوی که از همان کودکی با من بود، حالا یک عامل بسیار نیرومندی شد که از ایشان بپرسم که آیا رئیس قطار است؟ لحنم را کاملاً مودبانه کردم و پرسیدم ببخشید رئیس قطار هستید؟ با لبخندی گفت نه، من لکوموتیو ران هستم. وقتی فهمیدم لکوموتیو ران است ذوق زده شدم و بدون مقدمه پرسیدم لکوموتیوهای قطار چگونه کار می کنند؟ آیا قطار هم مانند ماشین دنده دارد؟ فرمان که حتماً ندارد چون روی ریل حرکت می کند. ترمزش چگونه است؟ خیلی باید ترمزش قوی باشد که می تواند وسیله ای به این سنگینی را متوقف کند.

لبخندی زد و  گفت چقدر سوال دارید؟ متاسفانه وقت ندارم و باید بروم و لکوموتیو و قطار را تحویل بگیرم، ای کاش زودتر شما رامی دیدم تا بتوانم به تمام سوالهایتان پاسخ دهم. فقط در یک جمله و بسیار کوتاه می گویم که لکوموتیو یک موتور دیزل بسیار قوی است که مانند یک نیروگاه، برق تولید می کند و برق عامل محرک چرخ های لکوموتیو است.

در راه به این فکر می کردم که چقدر جالب است که سیستم انتقال قدرت در دیزل قطار با دیزل ماشین متفاوت است. در صورتی که در تولید نیرو عملکرد یکسانی دارند. در ماشین همان قدرت موتور از طریق سیستم انتقال قدرت یا گیربکس و دیفرنسیال به چرخ ها منتقل می شود ولی در لکوموتیو برق تولید می شود.

وقتی در این افکار بودم هوا گرگ و میش بود و می شد به زیبایی در انتهای افق، غروب خورشید را در دریا که فاصله ای دور با ما داشت، مشاهده کرد. من بسیار دوست دارم مسیر شمال را در روز طی کنم تا همیشه از دیدن زیبایی های آن لذت ببرم، ولی حیف که قطار گرگان تهران همیشه شب رو است و تا بندرگز بیشتر نمی شود از نور روز برای دیدن کمک گرفت. به همین خاطر تا تاریک شدن هوا معمولاً در سالن ایستاده نظاره گر مناظر زیبای بیرون هستم.

قطار برای نماز در ایستگاه ساری توقف کرد و من مثل همیشه سریع رفتم و وضو گرفتم و با همان شتاب وارد نماز خانه شدم. نماز اول را که خواندم، بلافاصله بلند شدم و خواستم نماز دوم را شروع کنم که در مقابلم صحنه ای دیدم که مرا به فکر فرو برد. صحنه ای بسیار زیبا و آرامش بخش بود. صحنه ای که گذر زمان را برایم از آن سرعت و شتاب جانکاهش به کندی دلپذیری مبدل کرد. صحنه ای که اطمینان را در وجودم ساری و جاری و کرد.

این نماز دوم، اولین نماز من بود در نمازخانه های ایستگاه های راه آهن که بدون نگرانی برگزار می شد. و چقدر هم عالی بود و به قول معروف حسم را خوب کرد و تازه فهمیدم چه دارم می خوانم. بدون نگرانی و با طمانینه و بدون هیچ عجله ای خواندم. دیگر خواندن نماز در نمازخانه با خانه برایم تفاوتی نداشت. این نماز هم شد موجب آرامش دلم و دلهره های همیشگی را از من دور کرد.

دیدن آن فرد سپید پوش که در مقابلم در حال نماز خواندن بود این آرامش را به من تقدیم کرد. سپیدی پیراهنش بسیار نورانی شده بود، دیدن این سپیدی بود که درونم را از آنهمه آشوب خالی کرده بود و تجلی اعتماد و اطمینان و آرامش بود که در آن جای گرفت. او همان آقای لکوموتیو ران بود که در ایستگاه گرگان دیده بودم. با همان وقار و متانتش در ان لباس کاملاض رسمی خاضعانه داشت نماز می گزارد.

نمازم که تمام شد، با آسودگی نشستم و دیگر مسافران را نظاره می کردم. آنها داشتند به سرعت نماز می خواندند و تصور می کردم که آنها هم کمی نگران هستند. در دل می گفتم من هم تا چند دقیقه قبل مانند شما بودم ولی حالا دیگر با طیب خاطر هستم و آرامش تمام وجودم را فرا گرفته است. چون این بار مطمئن بودم که اصلاً از قطار جا نخواهم ماند. تا این بزرگوار در مقابلم هست این غول آهنی از ایستگاه تکان نخواهد خورد.

تا ایشان اینجا هست یعنی همه چیز در سکون و آرامش است. ایشان هدایت این قطار عظیم را در دست دارد و اوست که این مار خوش خط و خال را از درون کوه ها و دشت ها و دره ها و جنگل ها و … می گذراند تا به مقصد برساند.وقتی هم نمازش تمام شد و از نمازخانه خارج شد و به سمت لکوموتیو رفت، من هم با خیالی آسوده به سمت سکو رفتم و سوار قطار شدم. حال دیگر بیشتر می توانستم از سفر با قطار لذت ببرم.

از آن روز به بعد همیشه قبل از سوار شدن به قطار تا کنار لکوموتیو می رفتم و چهره لکوموتیوران را به خاطر می سپردم و هنگام نماز هم او را می یافتم و دقیقاً پشت سرش قرار می گرفتم و با آسودگی تمام نمازم را می خواندم، بودن در پشت لکوموتیوران اطمینان خاطری دلچسب به من می داد. و خدا را شکر که تقریباً تمام لکوموتیوران ها معتقد بودند و برای نماز به نمازخانه می آمدند.

بعد از مدتی حتی لکوموتیو ران ها را شناخته بودم و هر وقت آنها را در ایستگاه می دیدم از همان دور می شناختم. و دیگر نیازی به رفتن کنار لکوموتیو نبود، گاهی پیش می آمد آخرین واگن بودم و باید طول ده واگن را می رفتم تا لکوموتیوران را شناسایی کنم. و این دیدن آنها در محوطه ایستگاه خیلی خوب بود. حتی نوع راندنشان نیز به خاطرم می ماند به عنوان مثال یکی از لکوموتیورانها  که قد نسبتاً کوتاهی داشت و موهای سرش هم کم پشت بود اکثر اوقات زودتر از موعد مقرر ما را به مقصد می رساند. و هر وقت او را در اطراف قطار می دیدم می فهمیدم که این بار احتمال تاخیر کم است. حتی یک بار همین لکوموتیو ران چنان سریع آمد که نماز صبح، تهران بودیم.

سامورایی

کنار بخاری اتاق لمیده بودم و داشتم سوالات امتحانی را که امروز می خواستم بگیرم را مرور می کردم تا اشتباهی نداشته باشد که ناگهان مهدی از اتاق کناری وارد شد و با عتاب رو به من کرد و گفت بلند شو لباست را بپوش، مگر امروز نراب کلاس نداریم؟ خودش هم شال و کلاه کرده و کاملاً آماده بود. خودم را سریع جمع و جور کردم و سریع بلند شدم تا آماده شوم که چشمم به ساعت روی دیوار افتاد. ساعت یازده و نیم بود. یعنی تا ساعت دوازده و نیم که مدرسه شروع می شود درست یک ساعت وقت داریم.

گفتم مهدی جان چقدر عجله داری. هنوز که وقت داریم، مگر تا نراب چقدر راه است؟ ده دقیقه ای می رسیم. اخمهایش را در هم کرد و گفت امروز خبری از موتورسیکلت نیست، پیاده می رویم و پیاده برمی گردیم. تا این را گفت، بدون هیچ معطلی ای و با نهایت سرعت آماده شدم. حدس می زدم که موتور مهدی حتماً خراب شده که اینقدر اعصابش هم خُرد است. دیروز که چیزی نگفت، حتماً امروز برای موتورش مشکلی پیش آمده است.

امسال من دو روز در نراب کلاس دارم که یک روز آن با مهدی مشترک است. یک شنبه ها که کاشیدار کلاس دارم شب میهمان دوستان مقیم کاشیدار هستم تا دوشنبه به همراه مهدی و با موتور به نراب بروم. همیشه منتظر دوشنبه ها بودم. درست است که در هوای سرد، پشت موتور سرما تا مغز استخوان نفوذ می کند ولی لذت خاص خودش را هم دارد. آن هم با موتور «هارس» مهدی و مهارت او در راندن و عبور از دست انداز ها و چاله های هولناک جاده نراب با آن شیب تند و نفس گیرش.

در راه آنقدر عصبانی بود که جرات نداشتم چیزی بپرسم. کلاً مهدی شخصیت محکمی دارد و به همین خاطر در بین دوستان به سامورایی مشهور است. جدی و دقیق است و کمتر شوخی می کند. در عین  حال بسیار مهربان است و در کارش هم بسیار وارد. جدیت و دقتش به همراه شخصیتی که دارد برای من نمونه یک معلم واقعی است. هرکس با مهدی مدتی همنشین باشد به دل بسیار رئوفش که در پشت این جهره تا حدی خشن قرار گرفته پی خواهد برد.

علاوه بر این از قدرت بدنی بسیار بالایی هم برخوردار است. درست است که بیشتر رفت و آمدش با موتور است ولی در کوهنوردی مهارتی بسیار دارد، به طوری که در بین دوستان به کوهنورد تنها نیز معروف است. شاید اگر فرصت کند هر روز از رامیان که محل زندگی اش است را تا قلعه ماران بدود و بازگردد، کاری که از عهده هیچکس بر نمی آید، به جز آقا مهدی سامورایی.

به خودم جرات دادم و گفتم چه بلایی بر سر موتور آمده است؟ کجایش خراب شده است؟ می شود در اینجا تعمیرش کرد و یا اینکه باید وانت بگیری و آن را به شهر ببری؟ هنوز چیزی از سه راهی نگذشته بودیم که درست در وسط جاده همچون کوه آتشفشان، فوران کرد و شروع کرد به داد و بیداد کردن. با فریاد می گفت مگر می شود موتور مهدی خراب شود؟! آنقدر که من حواسم به موتورم هست و آن را سرویس می کنم، هواپیما را سرویس نمی کنند. حالا تو این انگ را به من می زنی که موتور من خراب شده است.

زبان لال شده بود و قدرت تکلم نداشتم. آنقدر جدی حرف می زد که ذهنم مهدی را در کسوت یک سامورایی کاملاً آماده می دید که درصدد است تا در چشم برهم زدنی، شمشیرش را از غلاف بیرون آورده و مرا دقیقاً به دو نیمه مساوی تقسیم کند. در مقابلم چشمانم واقعاً هیبت یک سامورایی با آن لباس و کلاهعجیب را داشت. دیگر مفهوم کلماتش را نمی فهمیدم، چون به نظرم کاملاً داشت ژاپنی صحبت می کرد. شوگان در برابر این مرد قوی و مستحکم و عصبانی هیچ حرفی برای گفتن ندارد و بیشتر به همان سایه شوگان می مانست. حالا من که هیچم، چه کاری از دستم برمی آید؟

با سکوت سربالایی جانانه جاده نراب را پیمودیم. من کاملاً به نفس نفس زدن افتاده بودم، ولی هیچ تغییری حتی به اندازه سر سوزنی در مهدی مشاهده نمی کردم. با همان سرعتی که در پایین بود به بالا می آمد و انگار نه انگار شیب حدود چهل و پنج درجه را دارد می پیماید. همیشه به این قدرت بدنی اش غبطه می خوردم. سرعتش هم آنقدر زیاد بود که گاهی من باید حالت دویدن می گرفتم. با هر بدبختی ای بود به مدرسه رسیدیم. البته خودم را دل داری دادم که مسیر بازگشت سرازیری است و دیگر اینهمه مشکلات در کار نیست.

در مدرسه من سریع رفتم سراغ دستگاه استنسیل کاملاً پیشرفته و شروع کردم به تکثیر سوالات، مهدی هم رفت سر کلاس. کار با این دستگاه علاوه بر دقت، قدرت بدنی هم می خواست، دسته ای داشت که به ازای هر برگه یک بار باید می چرخید. کار تکثیر که تمام شد، سریع وارد کلاس شدم. بیست تا دانش آموز در کلاسی کوچک اصلاً محیط مناسبی برای برگزاری امتحان نبود. درست است که بچه های نراب انصافاً درسشان خوب بود ولی بسیار شیطان هم بودند و می بایست کاملاً آنها را زیر نظر داشت.

کمی فکر کردم و بهترین گزینه برگزاری امتحان در حیاط مدرسه بود. خوشبختانه هوا آفتابی بود. بچه ها را به داخل حیاط فرستادم و بندگان خدا روی زمین خاکی نشستند و برگه ها را بینشان تقسیم کردم. البته حیاط مدرسه محوطه ای بود که درست در وسط روستا و بالای یال اصلی قرار داشت و هیچ دیواری اطراف آن نبود، گاهی عبور و مرور مردم هم از داخل حیاط مدرسه انجام می شد! ای کاش امکانی بود تا در شرایط بهتر و مکان مناسبتری امتحان بگیرم.

به خاطر تکثیر، امتحان حدود یک ربع بیست دقیقه ای دیرتر شروع شد و همین تاخیر باعث شد با زنگ تفریح تداخل پیدا کند و ناگهان بچه های کلاس های دیگر بودند که به حیاط مدرسه ریختند و اوضاع از دستم خارج شد. بنده خدا مدیر هم نمی توانستد کاری کند و حیاط روی هوا بود و بچه های کلاس من فقط هاج و واج نظاره گر بودند. خودم را نفرین می کردم که آخر این چه جور امتحان گرفتنی است.

در این اوضاع نابسامان که همه چیز از کنترل خارج شده بود ناگاه مهدی وارد حیاط شد و با نهیبی همه را به سمت دیگر حیاط فراخواند. در آنی، وضعیت از نهایت بی نظمی به کمال نظم تغییر کرد. همه بچه ها حتی من و آقای مدیر مبهوت مهدی بودیم. همان یک حرکت کافی بود که بچه ها به گوشه ای دورتر از حیاط بروند و صدایشان هم در نیاید. جالب این بود که وقتی مهدی به داخل ساختمان مدرسه بازگشت هیچ تغییری در وضعیت نظم و سکوت حیاط به وجود نیامد. واقعاً دمش گرم که مسیحا دمی دارد.

امتحان به خیر و خوشی تمام شد. در دفتر از مهدی کلی تشکر کردم که به دادم رسید. بعد از مدت ها لبخند کوچکی بر گوشه لبانش نقش بست و گفت کاری نکردم، بچه ها باید نظم را یاد بگیرند، گاهی فشار لازم است. زندگی هیچگاه بدون فشار نبوده است. حرفش کمی سنگین بود ولی به نظرم درست می آمد. مدرسه باید جایی باشد که بچه ها را برای زندگی در جامعه تربیت کند. همه چیز که درس نیست، رفتار و تجربه و تحمل و این جور چیزها را نیز باید یاد بگیرند.

مدرسه که به پایان رسید در آن هوای گرگ و میش به سمت کاشیدار به راه افتادیم. ولی مهدی از همان مدرسه مسیر را به سمت داخل روستا کج کرد، تعجب می کردم که چرا از این طرف می رویم. پرسیدم چه شده؟ کاری در روستا داری؟ این بار با ملایمت گفت نه می خواهم از روی تخته نراب به کاشیدار بازگردم. بعد جمله اش را تصحیح کرد و گفت بازگردیم. اول نفهمیدم چه می گوید، تخت یا تخته نراب دیگر چیست؟ تا به حال آن را نشنیده بودم.

به دره ای که انتهای روستا بود رسیدیم. مهدی رو به من کرد و گفت برگه های امتحانی را به من بده تا دست و بالت باز باشد. این را که گفت کمی ترسیدم، مگر چه کار می خواهیم انجام دهیم که این پاکت سوالات دست و بالم را خواهد گرفت. تا خواستم بپرسم خودش گفت. ببین باید این کوه را بالا برویم و به بالای آن صخره برسیم از آنجا دیگر راهی تا کاشیدار نیست. امروز از پشت این کوه می رویم.

سرم را که بلند کردم و عظمت این کوه را که دیدم، خودم را باختم. شیب آن در حد هفتاد هشتاد درجه بود. بیشتر به کوهنوردی می مانست تا کوهپیمایی. پیمایش کوه با مهدی از سخت ترین کارهای روزگار است، چه برسد به نورد آن که واقعاً از عهده من خارج است. نگاه ملتمسانه ای به مهدی  انداختم و گفتم بیا از همان جاده برویم، هوا رو به تاریکی است، من که به تو ایمان دارم و می دانم که می توانی بدون هیچ مشکل این مسیر را طی کنی ولی من در حد و اندازه این مسیرها نیستم.

لبخند نحیفش خشک شد و صورتش درهم شد و با تندی گفت: باید برویم. خودت را دست کم نگیر، این همه در این منطقه راه می روی، حتماً قدرتی یافته ای که بتوانی این شیب را هم بالا بیایی. گفتم درست است راه می روم، بسیار هم می روم ولی مسیر های کم شیب آنهم به آرامی. اخمی کرد و گفت: نمی توانم و نداریم و نمی شود اینجا نیست. من به تو قول می دهم که می توانی، حرکت کن که زمان زیاد نداریم.

آخرین تیر ترکشم را نیز پرتاب کردم. گفتم خُب، شما از این بالا برو من از همان جاده می روم. این توانایی و قدرت و کوهنوردی مال خودتان، جاده مال ما انسانهای ضعیف. نهیبی زد که نمی شود و باید با من بیایی. باز هم سامورایی شد و شروع کرد به دستور دادن. چاره ای نبود، یعنی هیچ راه فراری نبود، از هرجا که می خواستم راهم را کج کنم و به سمت جاده بروم در لحظه مقابلم ظاهر می شد. پس این فکر را کنار گذاشتم و فقط به بالا رفتن اندیشیدم.

هنوز چیزی از مسیر را بالا نرفته بودیم که واقعاً نفسم گرفت. من برای این مسیرها ساخته نشده ام، به من مسیری تقریباً هموار با شیب ملایم بدهید، در روز می توانم حدود ده ساعت هم راه بروم. ولی این شیب های تند اصلاً در محدوده تخصص من نیست. متخصص و کاربلد در این مسیرها همین مهدی است و بس.  هرچه می گفتم نمی توانم، نهیب هایش قوی تر می گشت. همانند فرمانده ای شده بود که می خواست از یک سرباز کودن، کماندویی همه فن حریف همچون خود بسازد.

در نیمه های راه دیگر نشستم و گفتم دیگر نمی توانم، شما بروید. به بالای سرم آمد و گفت: مرد که کم نمی آورد، کمی همت کن، تا بالای صخره ها چیزی نمانده است، از آنجا به بعد دیگر مسیر شیب کمی دارد و به راحتی می توانی ادامه دهی. بلند شو و از خودت خجالت بکش. می خواستم بگویم که نمی توانم و دست از سرم بردار ولی وقتی چهره اش را دیدم، چاره ای جز تسلیم در برابرش نبود، به هر زحمتی بود بلند شدم و به راه ادامه دادم. هرچه بالاتر می رفتیم شیب تند تر می شد و نفسم کندتر. می ترسیدم به جایی برسیم که شیب دیگر از نود درجه هم بگذرد و منفی شود.

لحن مهدی عوض شده بود. محکم بود ولی امید می داد. به من می گفت تا اینجا که آمده ای یعنی چیزی در چنته داری، ادامه بده که موفقیت نزدیک است. گفتم با این وزن به اضافه صد کیلویی که من دارم اگر به آن بالا برسم واقعاً معجزه است. می گفت انسان خودش معجزه است و خبر ندارد. بجنب که چیزی نمانده و هوا هم دارد تاریک می شود. به یاد فیلم «آخرین سامورایی» افتادم، من «ناتان» بودم و مهدی «کاتسوموتو» .

چند متر آخر را  با دست و پا می رفتم. مهدی همیشه کمی بالاتر می ایستاد و فقط روحیه می داد، یک بار هم نشد که دستم را بگیرد، یا کمکم کند. فقط حرف های انگیزشی می زد و می گفت خودت باید روی پای خودت بایستی. خودت باید به قله برسی. با کمک دیگران به موفقیت رسیدن که هنر نیست. مرد آن است که خود به تنهایی کارش را به پایان برد. واقعاً این مرد یک سامورایی بود که زبان فارسی می دانست. مطمئن هستم روح «کاتسوموتو» در مهدی حلول کرده بود. مردی و مردانگی و فرماندهی از تمام وجودش تراوش می کرد . ولی حیف که من شاگردی تنبل و دیرآموز بودم.

ولی وقتی با آن همه مشقت و سختی به بالای صخره رسیدم، نیرویی خارق العاده را در درونم حس کردم. نیرویی که از پیروزی نشات می گرفت. افتاده بودم و به سختی نفس می کشیدم ولی حالم خوب بود، مهدی به بالای سرم آمد و گفت آفرین، دیدی که توانستی. و من هم گفتم بله استاد سامورایی. لبخندی زد و گفت بلند شو که هنوز راه زیاد است. درست است شیب تند دیگری در پیش نداریم، ولی هنوز باید خیلی راه برویم. گفتم مسیر مستقیم باشیب ملایم را هرچقدر بخواهی می روم و هیچ باکی نیست.

هوا کاملاً تاریک شده بود، بودن با مهدی دلم را قرص کرده بود و اصلاً به ترس فکر نمی کردم. از دور نور چراغ های  روستاهای اطراف به زیبایی قابل مشاهده بود، حتی چراغ های گردنه خوش ییلاق را هم می شد دید. کمی گذشت، ابرهای اندکی که در آسمان بودند از مقابل ماه به کنار رفتند و مهتاب همه جا را تا حدی روشن کرد. واقعاً زیبا بود، تا کنون تجربه پیاده روی در طبیعت آن هم در شب را نداشتم. این مهتاب بسیار عالی و هنرمندانه نورپردازی می کرد.

بعد از مدتی پیاده روی، مهدی احوالم را می پرسید تا مطمئن شود خوبم. من هم گفتم که عالی هستم و در زیر نور ماه زیبایی هایی را می بینم که در روز و زیر نور خورشید نمی شود دید. این بار دیگر خندید و گفت حرف های فلسفی می زنی! مگر چیز را در شب می توان دید که در روز نمی توان دید؟ گفتم همین نور ماه محیط را به طور دیگری درآورده است. انگار در دنیایی دیگر دارم گام برمی دارم. انگار اینجا کُره دیگری است و ما فضانوردان برای اکتشاف آمده ایم. بلندتر خندید و گفت: فکر کنم فشار آن سربالایی باعث شده خون از مغزت به سمت پاهایت برود و حالا داری هذیان می گویی.

می دانستم دارد شوخی می کند و خودش هم از دیدن این همه زیبایی در حال لذت بردن است. دیگر چیزی به کاشیدار نمانده بودیم. برای خودم هم باورش سخت بود ولی دوست نداشتم به کاشیدار برسیم. می خواستم ساعت ها در این هوا و در این طبیعت عجیب در زیر نور ماه همچنان پیاده برویم. ولی حیف که دیگر مقابل در خانه دوستان کاشیداری بودیم. تازه یادم آمد فردا وامنان کلاس دارم. این موقع رفتن به وامنان جایز نبود، پس امشب را میهمان دوستان کاشیداری شدم.

حسین تا مهدی را دید کمی تعجب کرد، ولی مهدی خوشحال بود و کمی هم مغرورانه راه می رفت. سلامی به حسین کرد و گفت مرد و قولش. حسین هم با بی میلی گفت باشد ولی از کجا که راست می گویی؟ مهدی رو به من کرد و گفت این هم شاهد، بگو از کجا آمده ایم و من هم کل ماجرا را تعریف کردم. حسین هم سری تکان داد و گفت باشد، تو شرط را بردی. شام امشب، جوجه کباب با من. بعد هم رفت که از مغازه روستا یک مرغ بخرد.

هاج و واج فقط مهدی را نگاه می کردم. گفتم آخر این انصاف است که من شاهد شرط بندی شما باشم. پدرم را درآورده ای که به حسین نشان دهی شرط را برده ای. مرا از جاهایی که هفت پشت جد و آباء ام هم نمی توانند بروند و اصلاً نمی دانند که چنین جاهایی هست برده ای، تا شرط را ببری. خیلی نامردی. مهدی فقط می خندید. آخر سر هم گفت: این هم به جای دستت درد نکند است؟ هم معجزه نشانت داده ام هم در کُره دیگری تو را به فضاپیمایی برده ام و هم امشب شام جوجه کباب به تو خواهم داد. حالا بدهکار هم هستم؟!

راست می گفت، واقعاً امشب چیزهایی به من نشان داد که شاید تا آخر عمرم مانند آنها را نبینم و تجربه نکنم. در هنگام شام، بعد از اینکه یک مرغ را سه نفری کباب کردیم و خوردیم به این نتیجه رسیدم که بودن با سامورایی همیشه و در همه جهات خوب است و مزایای بسیار دارد.

ییلاق

حیفم آمد در این هوای خوب اردیبهشت، جمعه را فقط در خانه بگذرانم. مانند همیشه کوله ام را برداشتم و به راه افتادم، این بار تصمیم گرفتم کمی به سمت جنوب شرقی وامنان بروم، تقریباً در مسیر جاده و آن طرف تر از کاشیدار. علت این تصمیم این بود که تا به حال به آن منطقه نرفته بودم. تپه ای بود که نمی دانستم پشتش چه خبر است. و این حس کنجکاوی مرا به آن سمت کشاند.

حدود ساعت 9 صبح بود که به راه افتادم و بعد از حدود یک ساعت پیاده روی و گذر از رودخانه و جاده، به بالای تپه مورد نظرم رسیدم. مناظر پشت آن بسیار بدیع و دلفریب بود و اصلاً شبیه بخش های شمالی نبود. تماماً صخره ای بود و به جز تپه ماهورهایی، چیز خاصی دیده نمی شد. در میان این دریای هیچ، فقط چند تک درخت که کاملاً می شد فهمید به زحمت در حال زیستن هستند را می شد دید. کمی آن طرف تر نیز دره ای بود که از دور بسیار زیبا به نظر می رسید. احساس می کردم مرا فرامی خواند، دعوتش را اجابت گفتم و به سویش به راه افتادم.

تنها مشکلی که این مسیر داشت، این بود که کاملاً زیر آفتاب بودم و چون کلاه نداشتم کمی برایم سخت بود. آفتاب سوزان بود و روی سرم احساس داغی می کردم. در مسیرهای شمالی که جنگلی بود این مشکل را اصلاً نداشتم. کمی که می رفتم سایه درختان محافظی بود در برابر پرتوهای سوزان نور خورشید. این بار که به خانه رفتم حتماً باید برای خودم کلاهی برای این روزهای آفتابی بگیرم. برای اینکه آفتاب بیشتر مرا آزار ندهد، نوع نگاهم را به او عوض کردم. آفتاب هم خود نعمتی است بی بدیل که در امروز من میهمان او هستم.

وارد دره شدم. وهم انگیز بود و عجیب. شیب دوطرفش خیلی تند بود و همچون شکافی بود عمیق در دل سنگ ها، شکافی که انگار برای کار خاصی در دل این صخره ها تعبیه شده بود. به خاطره فاصله کم دیواره ها داخل دره سایه بود و همین برایم خیلی فرح بخش بود. مسیر مال رویی را یافتم و در آن شیب تند به صورت مایل وارد دره شدم. حتی هوای داخل دره با بیرون هم متفاوت بود. خنکی مطبوع و دلچسبی داشت.

ساعت حدود یازده بود و پیش خودم گفتم تا ظهر می روم، به هرجا که رسیدم، از همانجا برمی گردم. هرچه در دره جلوتر می رفتم فراخ تر می شد و زیباتر، تک درخت هایی که روی دامنه ها بود، مناظر بسیار زیبایی خلق کرده بوند. واقعاً پیاده روی در این محیط، روح و جان آدمی را زنده می کند. بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در این دره زیبا از دور گوسفندانی را دیدم و با توجه به تجربه ای که داشتم خودم را آماده کردم تا با سگ های گله مواجه شوم و تا حد امکان از آنها نترسم.

ولی این بار در کمال تعجب سروکله هیچ سگی پیدا نشد و بدون دردسر به گله رسیدم. بعد از خوش و بشی که با چوپان داشتم، با تعجب از من پرسید کی هستم و اینجا چه می کنم؟ معمولاً وقتی از وامنان زیاد فاصله می گرفتم و در این کوه پیمایی ها به فردی بر می خوردم، اولین سوالشان همین بود. البته به آنها حق می دادم که با دیدن من در چنین جاهایی تعجب کنند. گاهی اوقات خودم هم از خودم متعجب می شدم.

بعد از پاسخ به سوالش از او پرسیدم خبری از سگ هایت نیست و از دور هم که گله را دیدم سراغ من نیامدند. لبخندی زد و گفت: حواسشان به گله است و از آنها مواظبت می کنند. فکر کنم شما را موردی برای خطر ندیده اند تا به استقبالت آیند. خنده ای کرد و گفت قیافه ات نشان می دهد خطری نداری و سگ ها هم همین را فهمیده اند. من هم خندیدم و گفتم که چقدر سگ های با فرهنگی دارید، در جاهای دیگر خیلی ها مرا با گرگ اشتباه می گیرند و تا چوپان نرسد، رهایم نمی کنند.

مرا دعوت کرد تا در کنار آتشی که به پا کرده بود بنشینم و یک چای هم میهمانم کرد. داشت بساط ناهارش را آماده می کرد. ناهار من یک عدد کنسرو لوبیا بود، ولی ناهار او از محصولات لبنی به همراه سبزی های کوهی بود. روی آتش کشکی آماده کرده بود که تا به حال در تمام عمرم مانند آن را ندیده بودم، زیاد با محصولات گوسفندی به خاطر بویی که دارند، همراه نیستم. ولی این کشک چنان معطر و خوش بو بود که نمی شد از کنارش گذشت. می خواستم معامله پایاپای انجام دهم، کنسرو را بدهم و یک ظرف از آن کشک زیبا و خوش بو و خوشمزه که بر روی آتش می جوشید را بگیرم.

کنسرو را به او تعارف کردم، لبخند معنی داری زد و گفت: من از این چیزها خوشم نمی آید، یکی دو باری هم که خورده ام مزه اش خیلی بد بود. نمی دانم شما شهری ها چه طور این چیزهایی را که معلوم نیست درونش چه چیزی ریخته اند را می خورید و تحمل می کنید. هر چیزی باید تازه باشد و یا اینکه خشک شده باشد. لوبیا را در اینجا در پشت بام ها خشک می کنند و بعد در طول سال آن را مصرف می کنند. چند ساعتی در آب بماند، مانند روز اولش می شود. کاملاً حق داشت، اگر من هم عادت کنم به این غذاهای سالم و لذیذ، اصلاً طرف کنسرو نمی روم.

بعد از ناهار هم نشستم پای صحبتش، ساده و بی آلایش حرف می زد و من هم سروپا گوش بودم. همیشه از داستان های چوپان ها خوشم می آید، خودشان قهرمان داستان هایشان هستند و همیشه با کاری محیرالعقول و شجاعتی مثال زدنی، مشکلات و اتفاقات را به نحو احسن مدیریت می کنند. منتظر داستان همیشگی چوپانان که مقابله با گرگ بود، بودم تا با تعریف آن این بخش از دفتر خاطرات او به پایان برسد.

ولی به جای آن شروع کرد به تعریف کردن از دره ای که در آن بودیم. می گفت در مورد این دره داستان ها زیاد است، ولی فقط این را بدان که نام این دره « جن ییلاقی» است. یعنی اینکه جن ها ییلاقشان اینجاست. بسیاری از چوپانان در این دره جن دیده اند و حتی یکی از آنها می گفت با آنها صحبت هم کرده است. چند صخره هم به من نشان داد و گفت: ببین که شکل های عجیب و وحشتناکی دارند. یکی را نشانم داد که کاملاً شبیه صورت یک انسان بود، اما در اندازه ای بسیار بزرگ.

وقتی این را گفت کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم یعنی چه؟ این حرف ها که می گویید شوخی است؟ خیلی جدی گفت جن ها مثل ما ییلاق و قشلاق دارند، ییلاقشان اینجاست. ولی نمی دانم قشلاقشان کجاست. از بچگی از این صور موهوم و داستان های تخیلی ترسناک بدم می آمد، ذهنم خیلی سریع تصویر سازی می کند و خلاص شدن از این افکار برایم خیلی سخت است. می دانستم این گفته ها واقعیت ندارد ولی باز مثل همیشه ترس تمام وجودم را فرا گرفت.

به او گفتم اینها خرافات است و این حرف ها اعتبار ندارد، نگاهی به من کرد و گفت تو اعتقاد نداری، ولی من می دانم که هستند. حتی من آنها را دیده ام. گفتم حتی اگر از طریق روایات به بررسی جن ها بپردازیم آنها از آتش ساخته شده اند و فکر نمی کنم مانند ما احساس سرما و گرما داشته باشند، که بخواهند اینگونه کوچ کنند. می خواست ادامه دهد و داستان هایش را برایم باز گو کند ولی وقتی دید دارم از اصل موضوع صحبتش را رد می کنم، ساکت شد. بعد از چند دقیقه فقط گفت: نگران نباش با تو کاری ندارند، آنها با کسانی کار دارند که با آنها کار داشته باشند. من مانده بودم چه کسانی هستند که با آنها کار دارند.

فکر می کرد ترسیده ام، نمی توانم این فکرش را به طور قطع رد کنم ولی می دانستم این شکل های عجیب و تا حدی موهومی اینجا فقط به خاطر فرسایش صخره ها و سنگ ها است که به وجود آمده است. اگر حسین اینجا می بود کاملاً از نظر زمین شناسی و نوع سنگ و خاک همه چیز را برای ما روشن می کرد. ادامه بحث در این موضوع را دیگر جایز ندانستم. از او پرسیدم که به روستا برمی گردید؟ گفت آغل ما همین پشت تپه است، من آنجا می روم و به کاشیدار بر نمی گردم. نگاهی به ساعت انداختم، دیر شده بود و من می بایست سریع به سمت وامنان به راه می افتادم. زمان تا حدی بود که بتوانم قبل از تاریکی به وامنان برسم. فقط باید کمی عجله می کردم.

سریع خداحافظی کردم و به سرعت مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. ولی این بار چشمانم همان صخره ها و کوه هایی را که در آمدن به زیبایی می دید و مغز هم در پردازش آن کمال هنر و زیبایی شناسی را به کار می برد، را طور دیگری ضبط و تحلیل می کرد. افکار غریبی که در ذهنم به خاطر صحبت های آن چوپان شکل گرفته بود در این پردازش تصاویر در مغزم تاثیری به نهایت می گذاشت. سنگ ها و صخره ها در مقابل چشمانم بدل شده بودند به هیولاهایی که با دقت مرا زیر نظر داشتند.

هرچه بیشتر پیش می رفتم طول این دره عمیق و باریک، بیشتر می شد. کاملاً طویل شدن طول دره را که در زیر گام هایم طی می کردم را احساس می کردم. باید هر طوری شده از این ورطه هولناکی که ذهن تصویرسازم برایم رقم زده بود، خودم را خلاص می کردم. ناگاه ایستادم و چشمانم را بستم تا بتوانم با تمرکزی این فکر ها را از درون ذهنم تخلیه کنم، ولی اوضاع بدتر شد و این بار دیگر این هیولاهای صخره ای شروع به حرکت کرده بودند. سریع چشمانم را باز کردم تا حداقل در حالت سکون آنها را نظاره گر باشم.

به جایی رسیدم که فاصله دو یال دره از هم کم بود و این بار دیگر سایه نبود، محیط کاملاً تاریک شده بود. چاره ای نبود، با علم به اینکه این ها همه موهومات ساخته ذهنم است، شروع به دویدن کردم. اگر به انتهای دره می رسیدم و شیب تندی را که از آن پایین آمده بودم را بالا می رفتم همه چیز تمام می شد. بالای تپه مشرف بود به جاده و کاشیدار. پس رسیدن به آنجا تمام این مشکلاتم را حل می کرد.

نمی دانم چه شد که در میانه های سربالایی پایم بر روی شن ریزه ها لغزید و به زمین خوردم. هرچه نیرو در بدن داشتم را صرف کردم تا به پایین سُر نخورم. دوباره بلند شدم و با زحمت بسیار به سمت بالای دره رفتم. چند قدمی به بالای تپه مانده بود که سنگی از زیر پایم چپم در رفت و پایم همانجا پیچید، همان پایی که چند وقت پیش در فوتبال پیچیده بود. از درد به خودم پیچیدم و دوباره به زمین افتادم. آنقدر درد زیاد بود که فریاد می زدم.

عجب دره ی عجیبی است. مانند مثلث برمودا می ماند، هرچه تلاش می کنی نمی توانی از درون آن خارج شوی. چند قدم بیشتر تا بالای تپه و رهایی نمانده بود. تمام انرژی داشته و نداشته ام را جمع کردم و با تحمل دردی جانکاه و تقریباً نیم خیز خودم را به بالای تپه رساندم و حتی چند قدمی هم به طرف مقابل رفتم. همین که کاشیدار دیده می شد یعنی نجات پیدا کرده بودم.

وقتی کاشیدار را دیدم، فقط نشستم. چون دیگر نای راه رفتن نداشتم. پشت به دره و رو به روستا نشسته بودم و اصلاً پاهایم قدرت حرکت نداشت، هرچه می خواستم تلاش کنم که بلند شوم نمی شد. نمی دانم چقدر آنجا نشستم ولی وقتی به وامنان رسیدم هوا کاملاً تاریک شده بود. شب سختی را به تنهایی در خانه گذرندام. درد پا از یک طرف و آن تفکرات از طرف دیگر نمی گذاشت تا خواب به چشمانم بیاید. چراغ اتاق تا صبح روشن بود!

وقتی صبح کل ماجرا را برای آقای مدیر تعریف کردم، دل سیر خندید و گفت چیزهایی شنیده ام ولی به قول خودت زیاد معتبر نیست. همان تخیلات چوپانان است که به خاطر مدت زیادی تنها بودن به آنها دست می دهد. در جواب گفتم اگر شما هم تنها داخل دره «جن ییلاقی» باشی همینطور می خندی؟ نگاهی کرد و با لبخندی گفت: حتماً که می ترسم!

پلاتین

وقتی زنگ آخر خورد، بدون معطلی به راه افتادم. باید خودم را تا ساعت شش عصر به گرگان می رساندم تا سوار قطار شوم. از حالا که ساعت دوازده و نیم است، حدود پنج ساعت و نیم وقت دارم که به گرگان برسم. یک ساعت و نیم تا آزادشهر راه است و یک ساعت هم از آزادشهر تا گرگان. مجموعاً می شود دو ساعت و نیم. یعنی اگر از ساعت سه و نیم بگذرد و ماشین گیر نیاوردم، باید قید قطار را بزنم و از شاهرود بروم.

کمی پایین تر از مدرسه دخترانه، جمعیتی را دیدم که دور یک ماشین لندرور جمع شده بودند. وقتی نزدیک شدم، فهمیدم خراب شده است و تا اینجا هم هُل داده اند و در سرازیری دور هم گرفته است ولی روشن نشده است. همه می خواستند کمک کنند و مشکل را برطرف سازند. هر کسی چیزی می گفت و در حد توانش می خواست کمکی کند. این حس کمک به دیگران آنقدر در این جمع بارز بود که من هم تصمیم گرفتم اگر کاری از دستم بر می آید انجام دهم.

این ماشین غریبه بود و آمده بود که از دعانویس روستا که در منطقه معروف بود، برای حل مشکلی دعایی بگیرد. البته همیشه نقدی به این نوع تفکر دارم و نمی توانم به صورت عقلی این موارد را قبول کنم، ولی همین که راننده را مضطرب به همراه خانواده در کیلومترها دور از خانه اش که با چنین وضعیتی مواجه شده بود را دیدم، بی تفاوت از کنارش رد شدن برایم سخت آمد. کمک به دیگران حتی آنهایی را که نمی شناسم را از این روستاییان دریا دل آموخته بودم.

البته لندرور هم در پیش رفتن من برای کمک کردن بی تاثیر نبود. چهار سال تمام در واحد موتوری اداره کشاورزی گرگان، طرح کاد را زیر نظر پدرم که مسئول آنجا بود گذرانده بودم. کمتر پیش می آمد پدرم پشت میزش باشد و اکثر اوقات در محوطه کارگاه بود و بر مکانیک ها نظارت می کرد و حتی گاهی هم لباس کار می پوشید و قسمت های حساس را تعمیر می کرد. به مکانیک ها سپرده بود که به من یاد بدهند و نگذارند این زمان به بطالت بگذرد. من هم چون علاقه داشتم بسیار پیگیر بودم.

قرار شد در بین ماشین هایی که برای تعمیر می آمد، من فقط روی لندرور ها باشم. البته هفته ای یک روز زیاد فرصت نمی داد تا چیزی را به خوبی یاد بگیرم ولی حداقل در این مدت چیزهای کوچکی را که به درد بخورد را تا حدی آموخته بودم. این را می دانستم که روشن نشدن ماشین در وهله اول می تواند دو ایراد داشته باشد. یا برق رسانی مشکل دارد یا سوخت رسانی به درستی انجام نمی شود.

در دوران طرح کاد بیشتر اوقات باز کردن قطعات بر عهده من بود و بستن را مکانیک ها باید انجام می دادند، ولی موقع بستن هم کنارشان می ایستادم و نگاه می کردم تا ببینم و یاد بگیرم. گاهی هم خطاهایی می کردم که مورد عتاب پدر قرار می گرفتم. واحد موتوری اداره کشاورزی گرگان تشکیل شده بود از یک سوله بزرگ و یک محوطه بسیار بزرگتر که شیبی ملایم به سمت شمال داشت. یک بار پدر گفت تا پُلوس چرخ های یک لندرور را که در محوطه پارک است را باز کنم.

بُکس چهارده و دسته بُکس گردان را گرفتم و رفتم سراغش تا پُلوس های معیوب را باز کنم. سمت راست را باز کردم و رفتم سراغ سمت چپ. پیچ هایش به سختی باز شدند و وقتی میله پُلوس را از درون چرخ بیرون آوردم، ناگهان ماشین شروع به حرکت کرد. مات و مبهوت فقط نظاره گر این صحنه بودم و نمی دانستم چه باید کنم. لندرور هم مستقیم داشت به سمت دیوار انتهایی می رفت. برخورد حتمی بود و احتمال خراب شدن دیوار و رفتن ماشین به خیابان پرتردد مقابل بسیار بود.

رنگ از رخسار و اکسیژن از درون شش هایم به سرعت خارج شدند و حتی نمی توانستم دمی بگیرم. اگر جانفشانی مسئول تعویض روغن که صحنه را دیده بود و با سرعتی مثال زدنی خودش را به ماشین رسانده بود، نبود. امکان داشت فاجعه ای دهشتناک رخ بدهد. برای این بی دقتی در بررسی ترمز دستی تنبیه شدم و تا چند هفته فقط مسئول شستن قطعات با بُرس های سیمی در تشت بنزین بودم. کاری طولانی مدت و ملال آور .

جلو رفتم و گفتم اگر اجازه بدهید یک نگاهی به ماشین بیندازم. نگاه متعجب اهالی برایم جالب بود. یکی از آن بین گفت آقا معلم مگر مکانیکی بلد هستید؟ گفتم کمی می دانم و شاید بتوانم کمکی کنم. من طرح کاد در مکانیکی بودم. کاپوت را بالا زدم و بلافاصله رفتم سراغ وایرها، در ابتدا می بایست سیستم برق را چک می کردم. از راننده خواستم که استارت بزند و من هم وایر یکی از شمع ها را جدا کردم و با فاصله کمی از شمع نگاه داشتم.

یکی از اهالی به کنارم آمد و گفت آقا معلم خطر نداشته باشد، مواظب خودت باش. همین مهربانی و محبت این بزرگواران مرا در این منطقه زمین گیر کرده است. همیشه همچون پدر مراقب من بودند. گفتم نه مشکلی نیست فقط می خواهم بفهمم که جرقه می زند یا نه. چندین استارت زده شد و هیچ جرقه ای ندیدم. با وایر های دیگر هم امتحان کردم و در آنجا هم برق نمی آمد، مشکلی را پیدا کردم. می بایست کل سیستم برق رسانی را بررسی می کردم.

جعبه آچار را از راننده خواستم تا دلکو را باز کنم. با لبخند سردی گفت هیچ ندارم، دریغ از یک پیچ گوشتی. کمی عصبانی شدم و گفتم با لندرور هستی و ابزار آلات نداری؟ مگر می شود؟ یکی از اهالی رفت و حاج رمضان جوشکار را خبر کرد و هر دو با جعبه آچارها آمدند. به حاج رمضان که فنی بود توضیح دادم که مشکل برقی است و سر شمع ها برق نمی رسد. او هم کمی فکر کرد و همان حدسی را که من می زدم را گفت. پلاتین چسبانده است.

درب دلکو را باز کردم و چکش برق را برداشتم. وقتی وضعیت پلاتین را چک کردم کاملاً به هم چسبیده بود. در زمان طرح کاد بارها پلاتین باز کرده بودم و تنظیم کرده بودم. حاج رمضان با کمی تعلل گفت بلدی تنظیم کنی؟ من هم با لبخند گفتم این کار را خوب بلد هستم، بارها این کار را انجام داده ام. پلاتین را باز کردم و با سوهان نرم آن را ساییدم تا تمیز شد و بعد دوباره بستم. تنظیم پلاتین کار بسیار حساسی است. می بایست پروانه ماشین چرخانده شود تا حداقل و حداکثر فاصله دو سر پلاتین در چرخش میله مرکزی دلکو مشخص شود.

کار تمام شد و همه چیز را بستم و از راننده خواستم استارت بزند. البته هنوز بخش سوخت رسانی را بررسی نکرده بودم و هنوز پنجاه درصد امکان داشت که روشن نشود. ولی وقتی در همان استارت اول روشن شد صلواتی قرا در فضا طنین انداز شد و نگاه ها به من طور دیگری شد. بنده خدا راننده که سر از پای نمی شناخت و فقط از من تشکر می کرد.

جمعیت اطراف همه به من آفرین می گفتند و من شده بودم قهرمان این داستان. حس خوبی بود، کلاً تایید شدن و کاری را به درستی انجام دادن به انسان روحیه و انرژی می دهد. ولی هر تعمیر کاری می داند که تنظیم پلاتین کار چندانی نیست. می خواستم همین را بگویم که کار خاصی نکرده ام که پیرمردی به کنار آمد و گفت: خُب از این به بعد هر وقت تراکتورم خراب شد، سراغت می آیم. گفتم من تراکتور اصلاً بلد نیستم. فقط بسیار اندک از لندرور می دانم. تازه تنظیم پلاتین که کار خاصی نیست.

هنوز این حس خوب در من بود، علاوه بر اینکه مشکل این بنده خدا را حل کرده بودم، لذت حل مسئله را هم داشتم. یکی از مواردی که در تدریس ریاضی به سختی می توان به دانش آموز منتقل کرد، همین لذت حل مسئله است. اگر دانش آموز به این مرحله برسد و شیرینی حل کردن و به جواب رسیدن را بچشد، خود به خود به ریاضی علاقه مند می شود. ولی صد افسوس که در همان گام های اول پا پس می کشد و تلاشی برای حل آن انجام نمی دهد.

همه که مطمئن شدند ماشین درست شده خداحافظی کردند رفتند و من هم می خواستم خداحافظی کنم که راننده گفت من تا شاهرود می روم، بیا تا شما را تا جایی برسانم. من هم با فراغ بال پذیرفتم و سوار شدم. وقتی در تیل آباد پیاده شدم و آقای راننده با کلی تشکر به سمت گردنه خوش ییلاق رفت. همان دم، بلافاصله پشیمان شدم، ای کاش با ایشان تا شاهرود می رفتم. حالا یک بلیط قطار بسوزد اتفاق خاصی رخ نمی دهد، لا اقل به جای فردا صبح، امشب آخر وقت خانه بودم.

ساعت هشت شب شده بود و هنوز در ایستگاه گرگان بودم. لکوموتیو خراب شده بود و منتظر رسیدن لکوموتیو دیگری بودند. می خواستم بروم و به مسئول آن بگویم که اگر مشکلش چسباندن پلاتین است، من ید طولایی در حل این مشکل دارم! می توانم برایتان مانند روز اول تنظیم کنم. البته این تخیل من با واقعیت بسیار فاصله داشت، زیرا موتورهای دیزلی اصلاً شمع و سیستم برقی مانند دیگر وسایل نقلیه موتوری ندارند.

به جای ساعت شش صبح ساعت، نه صبح به تهران رسیدم. درون واحد و در این ترافیک وحشتناک ساعت ده و نیم بود و هنوز من به خانه نرسیده بودم. واقعاً ای کاش در تیل آباد از آن لندروری که خودم به راهش انداخته بودم، پیاده نمی شدم. در آن صورت حالا در خانه بودم و این همه خستگی را به همراه نداشتم. ساعت یازده، سه راه تهرانپارس که از واحد پیاده شدم، دیگر حوصله واحد نداشتم و به آن طرف خیابان رفتم تا تاکسی بگیرم و سریع تر به خانه برسم.

در آن هیاهو رفت و آمد ماشین ها و آدمها، نگاهم به پیکان وانتی افتاد که کاپوت ماشینش بالاست و یک نفر هم در کنار ماشین بر روی جدول نشسته است و زانو غم در بغل گرفته است. کاملاً معلوم بود که ماشینش خراب شده است. منتظر تاکسی بودم ولی نگاهم از روی آن مرد برداشته نمی شد. دیگر به تاکسی و رسیدن به خانه فکر نمی کردم و تمام حواسم به این مرد و ماشین خرابش بود.

دیروز در حوالی همین اوقات، ولی در کیلومترها دورتر یک ماشین خراب بود و کلی انسان به فکر کمک کردن بودند. در روستایی کوچک و دورافتاده که در آن به جز تراکتور و چند وانت و دو تا مینی بوس، ماشین دیگری دیده نمی شد، جمعیتی گرد هم آمده بودند و از کار و زندگی شان زده بودند تا بتوانند مشکل کسی را که نمی شناسند حل کنند، ولی اینجا در شهری بزرگ که کلی هم ماشین در رفت و آمد است، یک نفر نیست که به داد این مرد برسد. تنهایی در این شهر پر جمعیت بیداد می کند.

دلم نیامد از کنارش بی تفاوت بگذرم. در این مدت از وامنان و مردمش و حتی طبیعتش یاد گرفته بودم که بی تفاوت نباشم. به کنارش رفتم، نایی برای حرف زدن نداشت. پرسیدم چه شده؟ چهره سردش را به سمت من چرخواند و گفت: نمی دانم چه مرگش شده است؟ کلی هم خرجش کرده ام ولی درست در همان جاهایی که لازمش دارم این ادا ها را در می آورد. بعد رو به ماشینش کرد و گفت: نامرد، خُب نمی شد زمانی که بیکار بودم و باری نبود خراب می شدی؟ اصلاً نمی شد خراب نشوی و بگذاری کمی آب خوش از گلویم پایین برود.

درست است این ماشین هم کاربراتوری است و سیستمش همانند لندرور است، ولی واقعاً موتور آن را ندیده بودم و نمی توانستم کمکش کنم. رو به راننده کردم و گفتم برق به سر وایرها می رسد؟ آهی کشید و گفت همین هفته قبل کل وایرها و پلاتین و چکش برقش را عوض کرده ام. گفتم بنزین چه طور؟ پمپ بنزین را چک کرده ای؟ نگاهش کمی تغییر کرد و گفت مکانیک هستی؟ گفتم نه، ولی طرح کاد مکانیکی بودم. کمی فکر کرد و گفت راست می گویی شاید بنزین نمی رسد.

نمی دانستم پمپ بنزینش کجاست. من فقط لندرور را بلد بودم که پمپ بنزینش در جایی بود که کاملاً دیده می شد و یک ظرف شیشه ای مانند استکان هم داشت که بنزین در آن جمع می شد. هرچه در موتور گشتم نتواستم پمپ بنزین را تشخیص دهم. خودش هم نمی دانست کجاست. دوباره بر روی جدول نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت.

تنها چیزی که به ذهنم آمد، این بود که به هر طریقی که شده، مکانیکی برایش پیدا کنم. از خودش پرسیدم آیا کسی را خبر داده اید تا بیاید و کمکتان کند. نگاه معنی داری به من کرد و گفت مگر کسی هم هست که کمک کند، هرکسی به ما می رسد ضربه ای می زند و می رود. دلش خون بود و زیاد نمی شد با او صحبت کرد.

می خواستم چیزی بگویم تا آرامش کنم که شروع کرد به ناسزا گفتن به خودش و ماشین و مردم و روزگار و… جرات نداشتم چیزی بگویم، فقط کارت تلفنم را به او دادم و گفتم به آشنایی زنگ بزنید تا شاید بتواند برایتان کاری کند. کمی نگاهم کرد و کارت را گرفت. چهره اش کمی مهربان تر شد و گفت دستت درد نکند. یک ساعت اینجا هستم و یک نفر هم به من نگفت چه شده است. کمی صبر کن به دوستم زنگ بزنم شاید کاری بتواند کند.

با چندین نفر تماس گرفت و بعد از هر تماس برافروخته تر می شد. احساس کردم ایستادنم دیگر جایز نیست. حداقل کاری که می توانستم برایش انجام دهم همین بود. می خواستم بی سرو صدا بروم که صدایم کرد و کارت تلفن را به من برگرداند و گفت: خدا عوضت بدهد که باعث شدی زنگ بزنم، از این دوستان فلان فلان شده ام یکی دارد می آید تا ماشین را تا تعمیرگاه بکسل کند.

تا مدتها این فکر آزارم می داد که چرا ما انسانها گاهی همدیگر را فراموش می کنیم. می بینیم ولی بی تفاوت می شویم. به این نتیجه ریاضی رسیدم که متاسفانه انسانیت با تعداد جمعیت نسبت عکس دارد. هر کدام بیشتر شود لاجرم دیگری کمتر می شود.

کاپشن

در اتوبوس واحد میدان امام حسین به میدان راه آهن نشسته بودم و منتظر به راه افتادنش بودم که این رحمت آسمانی با شدتی مثال زدنی شروع به باریدن گرفت. فرار مردم به زیر سایه بان ها و درون مغازه ها دیدنی بود، به نظرم خیلی ها مانند من خیس شدن را دوست ندارند، ولی در این بین پیرمردی که پایی برای راه رفتن نداشت و آرام آرام از عرض خیابان در حال رد شدن بود، توجه مرا به سوی خودش جلب کرد. وقتی به چهره اش نگاه کردم هیچ خبری از عصبانیت نبود و حتی گوشه لبانش لبخند کوچکی هم نقش بسته بود.

وقتی به راه افتادیم و در خیابان ها مسیر را طی می کردیم، فقط نگاهم به درختان بود که همه با شادی در حال شست و شوی خود بودند. برگهای دود اندودشان را با فراغ بال زیر قطرات باران می بردند و از هرچه پلشتی بود خود را رها می ساختند. چهره شهر در زیر این باران شدید، تغییری شگرف کرده بود. همه چیز در حال تمیز شدن بود. خصلت بهار همین است که همه چیز را تمیز و پاک می گرداند. شروعش با نو شدن است و در ادامه هم پاکیزه می کند.

با کمی تاخیر که در این شرایط قابل پیش بینی بود، به ایستگاه راه آهن رسیدم. به خاطر باران تصمیم گرفتم که از همان بدو پیاده شدن از اتوبوس تا ورودی ایستگاه را بدوم تا کمتر خیس شوم. طبق نقشه شروع کردم به دویدن، همه چیز خیلی خوب داشت پیش می رفت که درست مقابل پله های در ورودی ایستگاه، ناگاه مقابلم فردی را که چرخ بسیار بزرگی همراهش بود دیدم. یکباره ظاهر شد و همین تمام محاسباتم را به هم ریخت.

تا خواستم سرعتم را کم کنم و یا مسیرم را تغییر دهم که پایم بر روی سنگ های کاملاً سیقلی و خیس پیاده رو ایستگاه لغزید و سکندری خوردم و در صدم ثانیه خودم را معلق در فضا احساس کردم. هیچ راه و فرصتی برای نجات نبود و با پشت محکم به زمین خوردم. صدای افتادنم چنان مهیب بود که بسیاری از داخل سالن ایستگاه هم متوجه من شدند. من فقط هاج و واج آسمان و قطرات بارانی را که بر روی صورتم می نشست را نگاه می کردم و از هر حرکتی عاجز بودم. خدا خیرشان دهد ماموران انتظامی ایستگاه را که به دادم رسیدند و مرا به داخل سالن و روی یکی از صندلی ها بردند.

چاقی و این چربی های اضافی ناحیه شکم و پشت هرجا اگر مضر و ناکارآمد باشد، اینجا بسیار به کمک من آ مد و همچون کیسه هوا استخوان هایم را از هر آسیبی محافظت کرد! نفسم که جا آمد از برادران نیروی انتظامی کمال تشکر را کردم و سریع خودم را به قطار رساندم. ولی مجبور بودم در این هوای سرد و بارانی، کاپشن خود را از تن به در کنم. زیرا علاوه بر اینکه کاملاً خیس شده بود، لکه سیاه بزرگی هم درست در پشتش ایجاد شده بود. کاپشن من به رنگ کرم روشن بود و در هنگام سقوط تمام سیاهی های کف پیاده رو را به خود جذب کرده بود.

به نظرم حتی با شستن هم این لکه بزرگ که دایره وار بر پشت کاپشن نقش بسته بود از بین نمی رفت. آلودگی هوای تهران حتی اگر شسته شود و بر زمین ریزد باز هم اثرات نامطلوب خودش را بر انسانها به جای می گذارد. این بار من طعمه این دیو سیاه شده بودم. از همانجا فکر اینکه در کلاس و مدرسه چه باید کنم، آزارم می داد. بخش مهمی از معلمی، ظاهر و پوشش شخص معلم است.

خوشبختانه درون کوپه گرم بود. وقتی بعد از این همه اتفاق روی صندلی نشستم، تازه فهمیدم که بخش عمده ای از شلوارم هم خیس شده است. خوشبختانه چون شلوارم سیاه رنگ بود هیچ چیزی نشان نمی داد. پایم را به بخاری چسباندم تا علاوه بر حظ بردن از این گرمای مطبوع، شلوار هم تا حدی خشک شود. کاپشن را هم روی نردبان طوری گذاشتم تا قسمت پشت آن خشک شود. در همین حین بود که سه مسافر دیگر کوپه هم از راه رسیدند. پدر و مادر به همراه دخترشان.

یکی از معدود سختی های سفر با قطار، همسفران درون کوپه است. در اکثر مواقع همه آقا هستند و مشکلی نیست، ولی گاهی هم مانند این بار پیش می آید که خانم یا خانواده ای در کوپه باشند. البته در کوپه های چهار نفره باز هم مشکل کمتر است تا کوپه های شش نفره. در هر صورت این وضعیت تا حدی برای من سخت بود. سریع کاپشن را که حتی گرم هم نشده بود را برداشتم و بالای در ورودی که محل قرار گرفتن ساک ها بود گذاشتم. بلافاصله با عرض سلامی تغییر مکان دادم تا این خانواده کنار پنجره بنشینند.

وقتی آقای رئیس قطار آمد، اولین جمله ای که گفتم این بود که جای مرا با فرد دیگری عوض کنند تا این خانواده در کوپه راحت باشند. لبخندی که بر لبان پدر خانواده نقش بست نشان از این می داد که آنها هم زیاد راحت نیستند. رئیس قطار گفت امشب مسافر در قطار زیاد است و این کار کمی مشکل است ولی سعی خواهد کرد تا بتواند مسافری را با من جا به جا کند. بعد از رفتن رئیس قطار احساس کردم فضای کوپه سنگین شده است، نشستن در کوپه دیگر جایز نبود، تا زمانی که این جابه جایی رخ دهد به سالن قطار آمدم و ایستاده در تاریکی به زحمت بیرون را نگاه می کردم.

باران همچنان می بارید و قطرات آن با شدت به شیشه پنجره برخورد می کرد. به یاد تصنیف بسیار زیبای « می زند باران به شیشه» استاد دولتمند خلف افتادم. همه چیز رمانتیک بود الی هوای سالن، سرمای بیرون از هر راهی که می توانست به درون نفوذ می کرد. نه رویش را داشتم به درون کوپه بازگردم و نه حتی می شد کاپشنم را بپوشم. علاوه بر کثیفی، کاملاً خیس بود و فرصتی برای خشک کردنش پیدا نکرده بودم.

در آن وضعیت بودم که پدر خانواده به بیرون آمد و با اصرار مرا به داخل کوپه بازگرداند. او هم فهمیده بود هوا سرد شده است. همین باعث شد سر صحبت باز شود. ایشان گفتند که دخترشان در دانشگاه منابع طبیعی گرگان در حال تحصیل است. این بار آنها قصد کرده بودند خودشان هم همراه دخترشان بیایند و گرگان را ببیند. فکر می کرد من هم دانشجو هستم، ولی وقتی گفتم دبیر هستم، گل از گلش شکفت. او هم دبیر بازنشسته بود.

همین که فهمیدند من هم دبیر هستم کل فضای کوپه عوض شد و انگار همه آنها با من راحت شدند. علاوه بر همکار بودن با پدر، این نام معلم همیشه اطمینان و اعتماد را به همراه دارد و حفظ و حراست از این دیدگاه دیگران به ما کاری است که سالهاست آویزه گوشم کرده ام. مبادا خطایی هرچند کوچک از من سر بزند که به نام معلمی نوشته خواهد شد. از دانش آموز گرفته تا دیگران همیشه نگاه به ما خاص و بسیار دقیق است.

حدود ساعت ده شب بود که آقای رئیس قطار آمدند و من هم وسایلم را جمع کردم و از آنها خداحافظی کرده و به همراه آقای رئیس به راه افتادم. کیفم در یک دست و کاپشنم در دست دیگرم بود. همان داخل سالن آقای رئیس قطار گفتند که کاپشن را بپوشم. درست است که سالن زیاد سرد نیست ولی در محل هایی که واگن ها به هم متصل می شوند هوا خیلی سرد است و احتمال دارد سرما بخورم. تا گفتم خیس است، خنده ای کرد و گفت پس سریع تر برویم تا سرما نخوری.

چراغ کوپه جدید خاموش بود و همه در خواب بودند. فقط تخت بالا سمت راست خالی بود که به آنجا رفتم و من هم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم. ولی فکر کاپشن کثیف با آن وضعیت اسفناک را نمی توانستم از ذهنم بیرون کنم. فردا و روزهای بعد را چگونه با این کاپشن می توانم به کلاس بروم. وامنان تا اواسط اردیبهشت هم هوا تقریباً سرد است. می بایست چاره ای می اندیشیدم تا خودم را از این ورطه هولناک خلاص کنم. ولی چیزی به ذهنم نمی رسید.

صبح وقتی در ایستگاه گرگان پیاده شدم، هوا کمی سرد ولی بسیار شاعرانه بود، محیط ایستگاه گرگان را دوست دارم. ساختمان آن با تمام ایستگاه های مسیر شمال فرق دارد. محوطه اش با باغچه های زیبایی گل کاری شده است. وقتی از قطار پیاده شدم همانند دیگر مسافران که سریع در حال ترک ایستگاه بودند عمل نکردم و چند دقیقه ای زیر این باران پودری که انگار در هوا اسپری می شد، قدم زدم. همه جا خیس بود و برق می زد ولی من زیاد خیس نمی شدم. تنها بارانی را که دوست دارم به زیرش بروم همین بارهای پودری گرگان است. البته بیشتر از چند دقیقه نتوانستم دوام بیاورم، ای کاش می شد این کاپشن را پوشید.

در این صبح نمناک، هنوز شهر به تکاپوی همیشگی اش نیفتاده بود، انگار همه می خواستند چند دقیقه ای بیشتر بخوابند. سوار تاکسی شدم و به سمت جرجان رفتم. در فکر صبحانه بودم. بیشتر اوقات مشتری فرنی های داغ و لذیذ، آبمیوه فروشی میدان شهرداری بودم. ولی این بار در این هوای سرد و بارانی به خاطر نبودن کاپشن می بایست سریع خودم را به آزادشهر می رساندم. به همین خاطر دیگر فرصتی برای فرنی نمی ماند. قبل از ایستگاه مینی بوس های گنبد چشمم به تابلوی سبزی افتاد و همانجا تصمیمی ناگهانی گرفتم و از ماشین پیاده شدم. در این هوا فقط یک دست کله و پاچه می تواند این داستان سرد صبحگاهی مرا خاتمه ای دلپذیر باشد.

نان را در اندازه های تقریباً مساوی در کاسه آب کله پاچه ریز کردم و مقداری هم به آن فرصت دادم تا کاملاً جذب نان شود. وقتی شروع به تناول کردم، باران شدید شد. کل شیشه قدی طباخی بخار گرفته بود، ضربات دانه های باران بر این شیشه و تصاویر محوی که از سایه های گذر انسانها و ماشین ها از بیرون دیده می شد با طعم بسیار لذیذ این کله و پاچه محیطی ساخته بود که اصلاً دوست نداشتم پایان پذیرد، ای کاش می شد ساعت ها در این محیط زیبا و لذیذ و البته گرم ماند.

سوار مینی بوس گنبد شدم. فقط در انتهای ماشین یک جا برای نشستن بود، کنار پنجره. از هر منفذی در این ماشین هوای سرد به داخل نفوذ می کرد. بخاری اش هم فقط همان دو ردیف جلو را گرم می کرد. وقتی به همه نگاه می کردم، زیپ کاپشن ها را بالا کشیده بودند و حتی بعضی ها کلاهش را هم بر سر گذاشته بودند. آنقدر سرد بود که مجبور شدم کاپشنم را که در دست داشتم بپوشم. لکه بزرگ سیاهش که کاملاً پشت را پوشانده بود با تکیه دادنم دیده نمی شد ولی نمناک بودنش باعث شد بیشتر احساس سرما کنم و شروع کردم به لرزیدن.

کناردستی ام تا وضعیت مرا دید، گفت بیا جایت را با من عوض کن، از شیشه پنجره سردی بیشتر می آید. مجبور شدم دوباره کاپشنم را در بیاورم. همان آقا با تعجب پرسید چقدر زود گرمت شد، هنوز چند ثانیه از جابه جایی ما نگذشته است. لبخند سردی زدم و گفتم که خیس است و وقتی پشت کاپشن را نشانش دادم، گفت این را حتی به خشکشویی هم بدهی نمی تواند تمیزش کند. تنها راه حل خریدن یک کاپشن دیگر است. همان اول گنبد، بازاری است به نام بازار روس ها، همه چیز آنجا هست .یکی بخر تا خیالت راحت شود.

عجب فکر خوبی، درست است که اواخر ماه است ولی مقداری از حقوق هنوز مانده که بتوانم یک کاپشن خوب دیگر بگیرم. چرا این فکر به ذهن خودم خطور نکرده بود. زمان هم داشتم. همان بازار روسها پیاده شدم و با مقداری جستجو مغازه ای که کاپشن های خوبی داشت را یافتم. فروشنده اصرار داشت که کاپشن بهاره بگیرم ولی من می خواستم یک کاپشن گرم بخرم. به دو دلیل، اول اینکه بهار در وامنان هوا همچنان سرد است و دوم اینکه کاپشن های زمستانی اش قیمت های مناسبی داشت، حتی از بهاره هم ارزان تر بود.

کاپشن مشکی رنگی را خریدم و همانجا پوشیدم، این رنگ را به خاطر اتفاقات دیروز انتخاب کردم. در ذهنم حک شده بود که مشکی بهترین رنگ است. کاپشن قبلی را داخل کاوری که به من داده بود گذاشتم و به بیرون آمدم. باران همچنان می بارید. درست است که این کاپشن هم تا حدی پارچه ای بود و بارانی نبود، ولی به زیر باران رفتم و نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: حالا دیگر مسلح هستم، هر کاری دلت می خواهد انجام بده که من آماده ام.

ظهر که همراه آقای مدیر به سمت نراب رفتیم، در مسیر دیدم که اینجا هم باران خوبی می آید، آقای مدیر می گفت اینجا دو روز است که پی درپی باران می بارد، گفتم خدا را شکر این بار شرق استان گلستان هم از این باران های خوب بی نصیب نمانده است. وقتی وارد جاده خاکی شدیم، میزان گِل موجود در جاده و جمع شدن آب در چاله ها نشان می داد که واقعاً شدت بارش در اینجا بسیار زیاد بوده است. فکر کنم این جبهه هوا بخش عمده ای از کشور را تحت پوشش خود قرار داده است.

تا ساعت پنج عصر که در مدرسه بودم این باران همچنان می بارید. دیگر کمی نگران شدم. با آقای مدیر تا سه راهی را می توانستم بروم ولی از آنجا تا وامنان را باید پیاده می رفتم و در زیر این باران حتماً خیس خیس می شدم. حیفم می آمد این کاپشن نو کاملاً خیس شود. پیش خودم گفتم ای کاش یک بارانی می گرفتم. دوباره مانند همیشه رو به آسمان و ابرها کردم و ملتمسانه با ابرها شروع به صحبت کردم که یک ساعتی به من وقت بدهند تا به خانه برسم. رعد و برقی پر طمطراق جوابم بود.

خدا خیرش دهد آقای مدیر را که مرا از نراب تا مقابل جوشکاری حاج رمضان رساند. باران همچنان با همان شدتی که داشت می بارید. تا خانه آقا نعمت که ما مستاجرش بودیم راه چندانی نبود، البته در اینجا دیگر نمی توانستم سریع راه بروم تا کمتر خیس شوم. گِل های کف کوچه ها همیشه برایم در راه رفتن معضلی بود که تا کنون هنوز نتوانسته بودم با آن کنار بیایم. چند قدمی که برمی داشتم، کل پاچه های شلوارم تا نزدیکی های زانو گِلی می شد.

همه روستاییان با چکمه و خیلی راحت در راه بودند و من فقط مانده بودم که چه طور در میان این همه گِل و لای، مسیر مناسبی پیدا کنم. خیس شدن یک طرف و گِلی شدن لباس طرفی دیگر. و از همه مهم تر کاپشن نو که باید عزیز تر از جانم مراقبش می بودم. داشتم با احتیاط از گوشه دیوار رد می شدم تا کمترین پاشش گِل را بر روی پاچه های شلوارم داشته باشم، که ناگاه دو تا گاو نر تنومند که تا اندازه ای هم خشمگین به نظر می رسیدند مقابلم ظاهر شدند.

در ابتدایی سربالایی بودم که بعد به دوراهی ختم می شد و من می بایست مسیر سمت راست را می رفتم. عرض راه در این بخش بسیار کم بود و تقریباً این دو گاو  کل عرض را به خود اختصاص داده بودند و راهی برای عبور من نبود. فرصتی هم برای واکنش مناسب نداشتم. تنها کاری که کردم خودم را کاملاً چسباندم به دیوار کناری و این دو گاو با حداقل فاصله از کنارم چنان گذشتند که شاخ یکی از آنها میلی متری از مقابلم رد شد. به خیر گذشت و به سمت خانه رفتم.

تا وارد حیاط شدم، خانم نعمت  که مادر صدایش می کردیم مقابل حوض داشت ظرف ها را می شست. سلام و علیک گرمی با من کرد و خبر خانواده ام را گرفت. همیشه از این احوالپرسی هایش لذت می بردم.  تا خواستم به سمت راه پله بروم که از پشت صدایم کرد و گفت: پسر جان چه بلایی سر خودت آورده ای؟ مگر زمین خورده ای که پشت کاپشنت اینقدر گِلی شده است؟ نفسم بالا نمی آمد تا بتوانم جواب دهم. همان تکیه بر دیوار گِلی که بعد از دو روز  بارندگی کاملاً خیس شده بود کارم را ساخته بود.

روی اولین پله نشستم. بغض گلویم را می فشرد، نای حرف زدن نداشتم. فقط به این فکر می کردم که فردا با کدامین کاپشن به کلاس می توانم بروم. کاپشن کرم با لکه بزرگ سیاه یا کاپشن سیاه با لکه بزرگ کِرم؟

شاه عبدالعظیم

هنوز دو هفته مانده بود به عید و آخرین رفتنم به وامنان در سال جاری بود. قطار تهران به گرگان ساعت هفت و نیم شب به راه می افتاد، مانند همیشه ساعت پنج و نیم از خانه به راه افتادم تا از مسیر سه راه تهرانپارس میدان امام حسین و میدان امام حسین میدان راه آهن با اتوبوس واحد خودم را به ایستگاه برسانم. معمولاً این مسیر بین یک ساعت تا یک ساعت و نیم طول می کشید.

هنوز در اتوبوس برقی بودم و وقتی ترافیک بسیار سنگین نزدیک میدان امام حسین را دیدم، فهمیدم انتخاب این مسیر در این موقع از سال بسیار نادرست بوده. می بایست از همان سمت سه راه افسریه و میدان بهمن می رفتم. البته برایم تعجب بر انگیز بود که هنوز دو هفته مانده به عید، این خیل جمعیت با این جوش و خروش حالا چرا برای خرید به بازارها هجوم آورده اند؟

به پیشنهاد راننده اتوبوس همه مسافران پیاده شدند. راست می گفت، اگر پیاده این مقدار باقیمانده را می رفتیم زودتر می رسیدیم. آنقدر جمعیت زیاد بود که حتی پیاده راه رفتن هم مشکل بود. با زحمت بسیار خودم را به ابتدای خیابان مازندران رساندم تا سوار بر واحد بعدی شوم که مقصدش میدان راه آهن بود. فقط خدا خدا می کردم سریع پر شود و به راه افتد تا این مقدار تاخیر را بتوانم جبران کنم.

خدا را شکر تا سوار شدم اتوبوس حرکت کرد. ابتدا خوشحال شدم، ولی این خوشحالی چند ثانیه ای بیشتر دوام نیاورد. اتوبوس حتی نمی توانست از خیابان مازندران خارج شود. چه برسد به خیابان شهدا و میدان شهدا و میدان خراسان و… وقتی به ساعت نگاه کردم، اضطرابم به نهایت رسید. ساعت شش و نیم و من هنوز در میدان امام حسین بودم. همیشه این وقت ها یا رسیده بودم شوش یا خیلی نزدیک به راه آهن بودم.

با این وضعیتی که من در این خیابان ها مشاهده می کنم ساعت هشت و نیم هم به میدان راه آهن نخواهم رسید، و این یعنی از دست دادن قطار. در این صورت باید برگردم سه راه تهرانپارس و با اتوبوس که دیگر از آن متنفر شده ام به گرگان بروم. البته اگر بتوانم بلیطی گیر بیاورم، چاره ای نیست می بایست هر طور که شده خودم را به گرگان برسانم، زیرا اگر نشود، یک روز را به طور کامل از دست خواهم داد و این اصلاً خوب نبود.

 از کودکی عید را دوست نمی داشتم. آنقدر که دیگر بچه ها در شور و شعف بودند، من احساس خاصی نداشتم. حالا هم که بزرگتر شده ام، این تکاپو و هیجان و رفت و آمد و خرید وسایل نو که برای بسیاری جاذبه دارد، برای من زیاد جذاب نیست. من عاشق آرامش هستم و هرچیزی را که این موضوع را مختل کند را نمی پسندم. فکر کنم شخصیت مخمل در خانه مادربزرگه هستم که اصلاً دوست نداشت آرامشش به هر قیمتی برهم بریزد. البته مادرم بیشتر بر این اعتقاد بود که تفکر تو در این زمینه از تنبلی بی اندازه ات می آید! نمی دانم شاید مادر درست می گوید!؟

 البته نو شدن بسیار خوب است و ان را دوست دارم، ولی نه با این شتاب و ازدحام. از وقتی هم که در وامنان هستم کلاً دیدگاهم به عید و بهار تغییر کرده است. اگر قرار باشد نوشدنی اتفاق افتد، فقط در طبیعت باید به دنبالش گشت. ما انسانها شاید ظاهر خود را نو کنیم ولی درون ما همان کهنگی سالهای قدیمی را دارد، و نوشدن درونی کاری است بسیار صعب و دشوار، ولی طبیعت از همان درون نو می شود و طراوت از همه جای آن تراوش می کند. واقعاً عید را باید در طبیعت دید نه در این خیل عظیم و سرگردان مردم.

آنقدر مضطرب بودم که کناری ام فهمید و علت را جویا شد. وقتی داستان را برایش شرح دادم کمی فکر کرد و گفت: پسرجان، سریع پیاده شو و یک موتور بگیر، با این وضع ترافیک اصلاً نمی توانی در این زمان اندک به ایستگاه راه آهن برسی. پیشنهاد خوبی بود، البته تا کنون تجربه موتور کرایه ای را نداشتم ولی در این اوضاع چاره ای جز این کار نمانده بود. در همان وسط ترافیک با التماس از راننده خواستم در را باز کند. اولش انکار می کرد، ولی وقتی گفتم به قطار نمی رسم، همکاری کرد و در را بر رویم گشود.

در آن غوغای انسان ها و ماشین ها همچون آدم سرگردانی بودم که به هر سو، جهت امیدی روانه می شد. هرچه چشم می انداختم موتوری را که فقط یک راکب داشته باشد را نمی دیدم. همه بیشتر از سه نفر بر روی یک موتور سوار بودند. نا امید از رسیدن به قطار تصمیم گرفتم باز به سه راه تهرانپارس بازگردم تا شاید حداقل اتوبوس گیر بیاورم. می خواستم عرض خیابان را عبور کنم که یک موتور با سرعتی نسبتاً زیاد از پشت ماشینی ناگهان در مقابلم ظاهر شد.

کل خیابان قفل شده بود و ماشین ها حرکت نمی کردند، ولی این موتور طوری ناگهانی به من نزدیک شد که حتی ترسیدم به من برخورد کند. مقابلم توقف کرد و با لحنی خاص گفت سریع رد شو که می خواهم بروم. می خواستم به او بگویم که کمی قوانین را رعایت کن و اینگونه بین ماشین ها مارپیچ نرو. ولی ناگاه به یاد راه آهن افتادم. گفتم مرا تا آنجا می رسانی. مکثی کرد و بعد از کمی تامل، مبلغی نسبتاً بالا پیشنهاد داد ولی چون چاره نداشتم، قبول کردم و سریع بر ترکش نشستم. فقط شرط کردم اگر مرا سر ساعت برساند کرایه اش را تمام و کمال خواهم پرداخت.

 خودش کلاه کاسکت و کاپشن خفنی داشت، ولی من فقط یک کاپشن معمولی داشتم و در این هوای نسبتاً سرد اسفند ماه در حالت عادی هیچ احساس سرما نمی کردم ولی وقت به راه افتادیم تمام بدنم در حال منجمد شدن بود. از بس تند می رفت، چشمانم را نمی توانستم خوب باز کنم و باد از اطراف عینک به چشمم می خورد و آزارم می داد. بعد از مدتی کمی که دقت کردم دیدم کاملاً در خلاف جهت ماشین ها می رویم و همین خیلی مرا ترساند. حتی قسمت هایی را هم از پیاده رو می رفت. تا دلتان بخواهد تخلف رانندگی داشت، ولی چون کارم گیرش بود صدایم در نیامد.

کاملاً به صورت تعقیب و گریز پلیسی، با مهارتی مثال زدنی همه جور کار در خیابان ها و کوچه ها انجام داد و درست ساعت هفت و بیست دقیقه مرا جلو در ایستگاه راه آهن پیاده کرد. ابتدا باور نمی کردم در این زمان و در این ترافیک قفل شده به ایستگاه برسم. فقط کرایه اش را دادم و حتی فرصت نشد از او تشکر کنم چه برسد که بخواهم در مورد رانندگی اش صحبت کنم. دوان دوان به سمت سکو ها رفتم، مسئول کنترل بلیط فقط می گفت بدو تا به قطار برسی.

از شانس بدم آخرین سکو را به قطار گرگان اختصاص داده بودند، روی پل فلزی بودم که صدای بوق قطار بلند شد. چندین قطار در سکوها متوقف بودند، ولی حتم داشت این بوق قطار گرگان است. سریع پله ها را پایین رفتم. هیچ دری از قطار باز نبود. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به طرف لکوموتیو بدوم و دست تکان دهم. شاید لکوموتیوران مرا در آینه اش ببیند و بیسیم بزند تا دری را برایم باز کنند. صدای لکوموتیو GM را وقتی می خواهد به راه افتد را می شناسم و وقتی این صدا را شنیدم بند دلم پاره شد.

در آخرین لحظات و در حالتی که قطار به راه افتاده بود، یکی از درهای واگن ها باز شد و مامور آن بیسیم به دست به من اشاره کرد که سوار شوم. سرعت قطار بسیار کم شد ولی متوقف نشد و من هم مانند فیلم های سینمایی پریدم و دست مامور قطار را گرفتم و او هم مرا به داخل واگن کشاند. نفس راحتی کشیدم و از این همه ماجرا و استرس خلاص شدم. آقای مامور هم پشتم و زد و گفت: خوب فکری کردی به سمت دیزل دویدی. گفتم من سفر با قطار بسیار کرده ام و در این وادی کمی تجربه دارم.

 من دومین واگن پشت لکوموتیو را سوار شده بودم و واگنی که کوپه من در آن قرار داشت واگن آخر بود. کل طول قطار را طی کردم تا به کوپه خودم رسیدم. وقتی درست برعکس حرکت قطار راه می رفتم ناخوداگاه به یاد مکانیک سال چهارم و مسئله های جالبش افتادم. درون کوپه دو نفر کت و شلوار پوش که بسیار مرتب به نظر می رسیدند نشسته بودند و من هم با سرو وضعی ژولیده و به هم ریخته با سلامی وارد شدم. هر دو با نگاهی متعجابه، به سختی سلامم را جواب دادند.

به دستشویی رفتم و آبی به سرو صورتم زدم و موهایم را شانه کردم تا اوضاع مرتب تری به خودم بگیرم. وقتی صورتم را می شستم رنگ آب کدر می شد. چقدر این هوای تهران آلوده است.  تا ورامین سکوت در کوپه حاکم بود. به خاطر اینکه کمی جو را عوض کنم و تا حدی هم معنی نگاه های این دو نفر را از خودم تغییر دهم. از ترافیک بد تهران شروع به گفتن کردم و در نهایت اتفاقاتی که برایم رخ داده بود تا به ایستگاه برسم را شرح دادم. آن دو نفر هم نطقشان باز شد و هر دو تایید کردند و گفتند کار درستی کردی، وگرنه با این ترافیک تهران هیچگاه به قطار نمی رسیدی.

گرمسار را تازه رد کرده بودیم که رئیس قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. وقتی به برگه ای که در دستش بود نگاه کردم، دیدم کوپه ما فقط سه تا علامت دارد و این یعنی تا پایان سفر همین سه نفر هستیم و نفر چهارمی در کار نیست، و چه بهتر که کمتر هستیم. آن دو نفر که کنار پنجره مقابل هم نشسته بودند و مشغول صحبت کردن بودند و من هم تنها در خودم بودم و فقط کلماتی از بحثشان را می شنیدم.

در ذهنم داشتم تصاویر بیرون را تجسم می کردم. زیبایی مسیر راه آهن شمال از گرمسار و البته دقیق تر بگویم از بن کوه شروع می شود. وقتی ریل قطار می شود یار رودخانه حبله رود و با او در یافتن مسیر بازی می کند، مناظر بسیار زیبایی خلق می شود که آن را می شود از درون قطار دید، ولی حیف که در این شب ظلمانی هیچ چیزی از بیرون قابل رویت نیست.

از بن کوه تا فیروزکوه زیبایی های خاص خودش را دارد ولی من عاشق فیروز کوه تا قائم شهر هستم. زیبایی طبیعت و مهندسی این مسیر در این منطقه به اوج خودش می رسد. راه آهن سراسری را که یک شرکت کوچک دانمارکی به نام « کامپساکس» از طریق تشکیل کنسرسیومی از شرکت های کشور های دیگر  بسیار عالی طراحی و اجرا کرد. بلاک گدوک دوگل و دوگل ورسک نهایت این معماری زیباست که در بین مردم این منطقه به سه خط طلا مشهور است.

حیف که این تاریکی نمی گذاشت چشمم دوباره این زیبایی ها را بنگرد، تجسمش به خاطر عظمتی که داشت واقعاً کاری سخت و دشوار بود. به همین خاطر مجبور بودم حرف های این دو نفر را گوش دهم. داشتند درباره کشورهای اروپایی صحبت می کردند و وضعیت زندگی در آنجا را شرح می دادند. به قول خودشان داشتند با هم تبادل اطلاعات می کردند که در نوروز برای سفر به کدام کشور بروند. یکی می گفت نروژ کشور خیلی خوبی است، مردمان خوبی هم دارد، فقط خیلی سرد است و به درد تفریح نمی خورد، آن یکی می گفت دانمارک بهتر است، درست است که گران است و خرج هایش بالاست ولی هم کشور خوبی است و هم هتل های خوبی دارد.

آن یکی می گفت من اسپانیا که بودم از همه چیز پول در می آورند. حتی از ورزشگاه نیوکمپ. مسیری برای بازدید درست کرده اند و از توریست هایی که می خواستند از آنجا بازدید کنند ورودیه می گرفتند. دیگری هم از خاطرات پاریس رفتنش می گفت و چقدر از برج ایفل و عظمتش صحبت می کرد. از هتل ها و امکاناتش می گفتند. از نوشیدنی های خاص آنجا می گفتند. از زیبایی زنان و مردان آن سرزمین می گفتند. از تکنولوژی آنجا می گفتند و…

چنان گرم بحث بودند که واقعیت امر سرم داشت می رفت. هیچ قرابتی با موضوعی که در حال صحبت در موردش بودند نداشتم و همین مرا عذاب می داد. هرچه دقت کردم تا یک مورد هم از زیبایی های طبیعی آنجا بگویند، چیزی نشنیدم. نه از کوه های آلپ و دامنه های زیبایش گفتند و نه از پیرینه و قله های سربه فلک کشیده اش. حتی صحبتی هم از ساحل های زیبای مدیترانه هم نکردند. فقط برایشان هتل ها و امکانات خاصش مهم بود.

نمی دانم چه شد که ناگهان یکی از آنها رو به من کرد و گفت :آقا شما هم وارد بحث بشوید، همینطور ساکت نشستن شما ما را ناراحت می کند. کمی صحبت کنید تا از تجربیات شما هم سود ببریم، آن دیگری نیز با لبخند ملیحی گفت شما از سفرهایتان بگویید، کجاها بیشتر لذت برده اید؟ کدام کشور را بیشتر دوست دارید؟ مردمان کدام منطقه برای شما جذاب تر هستند؟

در افکارم هرچه گشتم تا بتوانم جوابی برای پرسش های این دو بزرگوار پیدا کنم، چیزی که برای آنها مهم باشد را نیافتم. دنیای من، با دنیای آنها فرسنگ ها فاصله دارد. چیزهایی که مرا خوشحال می کند و به وجد می آورد را حتی آنها نمی بینند. طبیعت در هیچ جای دنیایشان جایگاهی ندارد. البته چیزهایی هم که برای آنها جذاب است را من درک نمی کنم. به قول ریاضی وضعیت تفکرات من با این دو نفر، به سان دو خط متنافر است. حال با این وضعیت چه جوابی باید به این دو نفر بدهم؟

خودم را جا به جا کردم و قیافه ای متفکرانه به خودم گرفتم و با متانت و ادب گفتم: خیلی ممنون، نظر های شما بسیار صائب است و نشان از نگاه بسیار دقیق شما به اطرافتان دارد. نهایت سفرهای تفریحی ما همین شاه عبدالعظیم خودمان است و بس، خیلی هم زحمت بکشیم یک کباب کوبیده با ریحان به آن اضافه می کنیم، همین می شود اوج لذت و خوشگذرانی ما، البته با کمی چاشنی معنویت!

بعد آنها را به لبخندی ملیح ولی معنا دار، همچون خودشان میهمان کردم. آنها هم لبخند بر لبانشان خشک شد و کمی به هم نگاه کردند و در سکوت محو شدند. این پاسخ من حداقل باعث شد مدتی صحبت نکنند و من هم کمی به آرامش برسم.

مسجد

مینی بوس روستا حتی برای ایستادن وسط راهرو هم جا نداشت. مجبور شدم در آن هوای سرد، پیاده تا کاشیدار بروم. در میانه های راه، برف این دوست و یار همیشگی پیاده روی های زمستانی من، شروع به باریدن کرد. فکر کنم با من مسابقه گذاشته بود. هرچه سریعتر می رفتم، برف هم سریعتر می بارید. وقتی به کاشیدار رسیدم برف همه جا را سپید کرده بود و مانند همیشه منظره هایی دل انگیز خلق کرده بود. کنار کلبه کل ممد پناه گرفتم تا شاید ماشینی بیاید و مرا با خود ببرد.

تا ساعت نه صبح خبری از ماشین نبود و برف هم جانانه می بارید. چون هیچ راهی برایم نمانده بود، فکرم را آزاد کردم و ناراحتی را کنار گذاشتن و شروع کردم به لذت بردن از دیدن این بارش زیبای برف. حال چند ساعت دیرتر رسیدن به خانه در این مسافت طولانی ای که من در پیش داشتم به جایی بر نمی خورد. با توجه به این تاخیر، تصمیم گرفتم از سمت شاهرود به تهران بروم. با این کار حداقل در این آب و هوای برفی یک بار این البرز پر صلابت را می گذرم. البته گذری سخت از گردنه خوش ییلاق.

بعد از مدتی طولانی تراکتوری رسید، به خاطر شرایط و اوضاع جوی و احتمال بسته شدن جاده، تنها راه  موجود بود و مجبور بودم همین راه را انتخاب کنم. هیچ جایی برای نشستن نبود و مجبور شدم  که روی سپر عقب بنشینم. متاسفانه تراکتورش از آن مدلهایی نبود که روی سپرش دستگیره ای داشته باشد. روی آهن سرد و کاملاً صیقلی فقط به زحمت تعادلم را با گرفتن زیر سپر حفظ می کردم. اندکی که گذشت و وقتی آقای راننده مرا در آن وضعیت بغرنج دید، گفت کمی جلو تر بیا و صندلی مرا بگیر تا نیافتی.

بعد از حدود یک ساعت و ربع  رنج و سختی و سرما و تکان های شدید و . . . . به ابتدای جاده آسفالته رسیدیم. در تیل آباد هم برف روی جاده نشسته بود. زانوانم از شدت سرما باز نمی شد و اگر کمک آقای راننده نبود نمی توانستم پیاده شوم. به هر زحمتی بود خودم را به کنار پاسگاه رساندم. اینجا همیشه بادهای شدیدی می وزد، ولی امروز باد و برف دست به یکی کرده بودند و کولاک مهیبی به وجود آورده بودند به طوری که جایی قابل مشاهده نبود و سرما واقعاً امانم را بریده بود.

به کنار دیوار پاسگاه رفتم تا حداقل پناهی بگیرم. سرباز داخل اتاقک تا مرا دید، فکر کنم دلش برایم سوخت و صدایم کرد و کنار بخاری اش کمی گرم شدم. اولین ماشینی که آمد یک تریلی هجده چرخ بود. سرباز جلویش را گرفت و به وساطت او سوار شدم. بار این تریلی خیلی سنگین بود و به همین خاطر بسیار آهسته راه می رفت. البته گرمای داخل ماشین تحمل کندی حرکتش را آسان تر کرده بود. در این اوضاع، بودن در وسیله ای که مرا به شاهرود می رساند، بزرگترین نعمت بود و همین باعث می شد، اصلاً به سرعتش توجه نکنم.

به طور کل رانندگان تریلی شخصیت های جالب و جذابی دارند. به خاطر اینکه ساعت ها تنها در جاده های طی طریق می کنند خیلی دوست دارند که صحبت کنند. این دیگر برایم تجربه شده بود و همیشه هم با لبخند شنوای حرف ها و داستان های جالبشان می بودم. این آقای راننده هم از خود تیل آباد تا خود شاهرود حرف زد. البته با لحنی خاص خودش که فکر کنم از اهالی جنوب بود. گرمای صحبتش بیشتر مرا گرم کرد تا بخاری ماشین. چای دارچینش هم عالی بود و جان تازه ای به من داد.

ساعت دوازده ظهر به سرچشمه رسیدیم، حیف که مسیرش سمت نیشابور بود و گرنه حاضر بودم با همین سرعت اندک با او تا تهران بروم. باز هم با این همه معطلی و مسائلی که پیش آمد، خوب به شاهرود رسیدم. پیاده شدم و با یک تاکسی خودم را به میدان مرکزی شهر رساندم. اصلا حوصله رفتن به پلیس راه و منتظر اتوبوس شدن را نداشتم. تصور بوفه و … چنان عذابم می داد که تصمیم گرفتم این بار را بروم و از تعاونی یک که در همان میدان مرکزی بود، بلیط بخرم و کمی قاعده مند تر به تهران بروم.

اولین سرویس ساعت سه بود. بلیط را گرفتم و به دنبال جایی می گشتم تا این دو سه ساعت را کمی استراحت کنم. به خاطر برودت هوا روی نیمکت های پارک ها نمی شد نشست، شاهرود شهری است با برودت بسیار زیاد. زمستان هایی سرد و تابستان هایی دل انگیز دارد. پس تصمیم گرفتم هم برای ادای فریضه نماز و هم به خاطر کمی استراحت به مسجد بروم. از میدان به همان سمتی که به ترمینال می رفت پیاده به راه افتادم تا در اولین مسجد کمی اتراق کنم.

متاسفانه در مسیری که در پیش داشتم، مسجدی نبود. مسافت زیادی پیاده رفتم تا از دور گلدسته های زیبای آن را دیدم. از موعد اذان گذشته بود ولی جمعیتی که در حیاط و داخل مسجد بودند برایم عجیب بود، تقریباً کل مسجد که مساحتی قابل توجهی داشت مملو از مردمی بود که برای نماز آماده می شدند. وقتی برای وضو شیر آب را باز کردم، آب گرم آن در این سرمای زمهریر بسیار روح نواز بود. وارد صحن مسجد که شدم، ولوله ای برپا بود که با صدای موذن مسجد که نوجوانی بود خوش صدا و سیما، سکوتی معنی دار بر مسجد حاکم شد.

صف ها را مرتب کردند و من هم در همان انتهای مسجد خودم را بین دو پیرمرد که در حال ذکر گفتن بودند جای دادم. پیش خودم گفتم خدا را شکر چقدر مردم این شهر به نماز مقید هستند. البته می دانستم شاهرود به مذهبی بودن شهره است. در طول دو نماز گوشم شنوای آوای زیبا و کشداری بود که این دو پیرمرد با مخرج حروف درست تلفظ می کردند. از ص صوت دارشان تا ح از انتهای حلقشان واقعاً شنیدنی بود. من هم حواسم پرت شد و هر دو نماز را چهار رکعتی خواندم. انگار نه انگار که مسافرم.

نمازهای جماعت اینگونه را خیلی دوست دارم. بیشتر لذتش در کنار مردم و مخصوصاً پیرمردها بودن است. البته تک و توک پیدا می شوند پیرمردهایی که بداخلاق هستند و خودشان را عالم دهر البته در مسائل فقهی می دانند، مخصوصاً اگر کاره ای در مسجد باشند، کمی این مسئولیت بر خلقشان تاثیر می گذارد. ولی اکثر آنها مهربان و رئوف و خدا ترس هستند. ذکر گفتن شان را دوست دارم. دعاهای از ته قلبشان را می ستایم و به فکر دیگران بودنشان خود عبادتی است بس بالاتر.

یکی از انگیزه هایم برای شرکت در نماز جماعت، دست دادن های آخر آن است. کاملاً در یک محدوده دایره تا شعاع یک دست یا اگر قد نماز گزار اجازه دهد تا سه دست، همه با لبخند قبولی طاعات و عبادات را از خداوند برای همدیگر خواستار می شوند. این تکاپوی بعد از سلام نماز همیشه برایم صحنه ای پرشور و شگرف است. همه، حتی آنهایی که همدیگر را نمی شناسند برای یکدیگر قبولی طاعات را مسئلت می کنند. در نهایت هم دستان زبر و زمخت این دو پیرمرد را که لمس کردم و بخشی کوچک از سالیان سخت و طولانی آنها را در بین چین و چروک های دستانشان حس کردم.

بعد از نماز خواستم خودم را به گوشه ای برسانم و کمی استراحت کنم که در حرکت عجیب و سریع و هماهنگ جمعیت گیر افتادم. با سرعت و دقتی مثال زدنی صفوف نماز را در جهتی دقیقاً عمود بر حالت قبلی تغییر وضعیت دادند و خطوطی موازی ساختند. صف هایی موازی که دو ردیف آن مقابل هم با فاصله ای یک اندازه و دو ستون آن هم دقیقاً پشت به پشت هم. آنقدر این تغییر جهت و چیدمان جدید سریع بود که تنها فردی که خلاف جمعیت نشسته بود من بودم. به همین خاطر نگاه های زیادی به سمت من کشیده شد.

هنوز هاج و واج بودم که با آمدن سفره و پهن شدن آن اوضاع دستم آمد. صلوات و به همراه آن فاتحه ای که فضای مسجد را پر کرده بود، کاملاً بر من مسجل ساخت که اینجا مراسم ختمی است برای یادبود مرحومی که به دیار باقی شتافته است. کمی که بیشتر دقت کردم لباس های سیاهی که اکثر مردم پوشیده بودند، این حرف مرا تصدیق می کرد.

به خودم گفتم به من استراحت نیامده، همیشه و همه جا باید آماده به خدمت باشم. خیر سرم آمدم چند دقیقه ای پاهایم را دراز کنم و کمی از خستگی ام بکاهم. بلند شوم و بروم همان ترمینال، شاید داخلش گرم باشد. یک و دو ساعت را همانجا می گذرانم. یک بیسکوییت هم می گیرم تا ته دلم را بگیرد و شام را که انشالله خانه هستم دلی از عذا در بیاورم. بلند شدم و کیفم را گرفتم و به سمت در رفتم تا از مسجد خارج شوم.

مقابل در طبق رسوم، صاحبان عزا ایستاده بودند. تسلیتی گفتم و به دنبال کفشهایم می گشتم که دستی را روی شانه ام احساس کردم. پیرمردی بود به نهایت مهربان و سیاه پوش بود، از چشمانش می شد اوج محبت را به راحتی دید. با لبخندی مرا به سمت خود خواند و گفت بدون ناهار نمی شود. برای ما زشت است که کسی در این موقع مجلس ما را ترک کند. من هم در جواب گفتم،  فقط برای نماز آمده بودم و هیچ نسبتی با متوفی ندارم. خدایش بیامرزد و این خرج شما هم انشالله برسد به روح پاک ایشان.

دستم را گرفت و آرام مرا همراه خود به داخل مسجد برد. و مرا در کنار خودش در گوشه ای از سفره نشاند. هرچه گفتم که راضی به زحمت نیستم. فقط لبخند می زد. مدت کوتاهی کنارم نشست و هنگامی که غذا را آوردند، و مطمئن شد که من غذا گرفته ام. بلند شد و گفت ببخشید که نمی توانم در کنار شما باشم، من باید جلوی در باشم. شما ناهار را بفرمایید تا سرد نشده است.

غذای ساده ای بود، یک بشقاب پلو مرغ و یک ماست یک بار مصرف و یک تکه نان لواش. وقتی به اطراف خود نگاه کردم همه در حال تناول غذا بودند. جمعیت بسیار بود و خیلی ها هم در تب و تاب خدمت رسانی. برای خوردن اکراه داشتم. واقعیت امر خیلی گرسنه بودم ولی زیاد با این گونه مراسم موافق نیستم. در اصل این غذا باید به مستحق آن برسد که در این جمعیت کلان، تعدادشان تا حدی قلیل به نظر می رسید.

این دست و آن دست می کردم که دوباره همان پیرمرد بالای سرم آمد و با همان لحن آرامش گفت بفرما پسرم، از دهان می افتد. خجالت نکش، اینجا خانه خداست، در خانه خدا بنده فقط مهمان است. صاحبخانه اوست و ما کاره ای نیستیم. فقط فاتحه برای برادرم فراموش نشود. فشار گرسنگی و همچنین اصرار این پیرمرد باعث شد کمی از اعتقاداتم فاصله بگیرم و شروع کردم به خوردن این غذا.

آنقدر این غذا لذیذ بود که حد نداشت. هر قاشق از آن را که وارد دهانم می کردم، بلافاصله افزایش سطح انرژی درونم را به وضوح احساس می کردم. ماست و حتی نان لواش هم به غایت لذیذ بود. تا کنون غذایی به این خوشمزگی نخورده بودم. نمی دانم چه درونش بود که این قدر خوردن آن لذت بخش و فرح انگیز بود. نمی دانم چرا عنان کار دیگر از دستم خارج شده بود و  کاملاً بر خلاف نظرات ده دقیقه قبل حتی در سر ریز هم یک بار دیگر بشقابم را پر کردم.

البته کمی هم حق داشتم، از دیشب شام که یک عدد تخم مرغ را با نصف نان بیات خورده بودم تا حالا هیچ چیزی به درون بدنم راه نیافته بود. می دانستم در حال توجیه خودم هستم، ولی این غذا بی نهایت لذیذ بود و ارزش زیر پا گذاشتن بخش بسیار کوچکی از اعتقاداتم را داشت. نمی دانم دو پرس غذا بخش کوچکی محسوب می شود یا اصلاً بخشی محسوب نمی شود؟!

فاتحه ای قرا  که نشانه پایان مجلس است در فضای مسجد طنین انداز شد و در مدت بسیار کوتاهی صحن مسجد از این خیل جمعیت خالی گشت. حالا دیگر می شد به گوشه ای خزید و کنار یکی از بخاری های آن کمی استراحت نمود. با این غذای مقوی نیم ساعت استراحت مرا به همان حالت اولیه باز می گرداند. به نزدیکترین مکان و کنار بخاری رفتم و به پشتی کنار آن تکیه دادم. می خواستم پایم را دراز کنم که چشمم به سفره های داخل مسجد و چند مرد میانسال افتاد که به نظر مسئول جمع آوری بودند.

نمی دانم چه نیرویی بود که مرا بلند کرد و رفتم به کمک آنها. سفره ها پارچه ای بود و همانجا امکان پاک کردنشان وجود نداشت. یکی از پلاستیک زباله ها را گرفتم و شروع کردم به جمع آوری ظروف یک بار مصرف ماست. آنقدر زیاد بود که در دو پلاستیک جا شدند. سپس به همراه یک نفر دیگر سفره ها را طوری جمع کردیم تا بشود در حیاط مسجد آنها را تکان داد. بشقاب ها را هم با همکاری چند نفری در لگن های بزرگ به آشپزخانه مسجد منتقل کردیم.

خودم خبر نداشتم ولی حس عجیبی مرا به این کارها وا می داشت. حس خوبی بود، حیف که وقت نداشتم وگرنه در شستن این کوه ظرف ها حتماً گوشه ای از کار را می گرفتم. جالب این بود  که آن چند نفر دیگر هم همه با اشتیاق این کارها را انجام می دادند. وقتی از آنها عذرخواهی کردم و گفتم که مسافرم و باید بروم. همه با لبخند و کلی تشکر بدرقه ام کردند و در آن بین یکی گفت بچه های هیئت هرجا باشند دستی در کار و کمک کردن دارند.

با تعجب خداحافظی کردم، چون من هیچ تجربه ای از هیئت ندارم.

عملیات غیرممکن

هر وقت با پایه سوم راهنمایی کلاس داشتم، اولین کاری که انجام می دادم عرض سلامی و ارادتی بود به درخت بزرگ و تنومند و احتمالاً سالمندی که در آن سوی پنجره، در بین مزارع دیده می شد، همیشه در همان بدو ورود به کلاس نگاهم را در افق محو می کردم تا قامت این یار دیرین را ببینم. حالتی کاملاً مخروطی و چترگونه داشت که همین بر زیبایی اش می افزود و ابهتش را به عرش می رساند.

در این دو سالی که از پشت پنجره می دیدمش، در تمامی فصول، با حالت های مختلف زیبایی خود را به رخ می کشید. در بهار با طراوت بود و سرزنده، می شد فرحبخشی را از برگهای تازه و شادابش که باد آنها را می رقصاند فهمید. در تابستان پر صلابت بود پر انرژی، سایه اش چنان بر زمین گسترده می شد که در بسیاری از اوقات پناهگاه کشاورزان و چوپانان و حتی گوسفندان و دیگر حیوانات بود. در پاییز پربار بود، گردوهایش چنان سنگینش می کردند که سر به تعظیم فرود می آورد. در زمستان هم مقاومت و ایستادگی اش مثال زدنی بود. انبوهی از برف را بدون هیچ خللی در چهره اش بر روی خود تحمل می کرد.

زنگ آخر خورده بود و همه بچه ها رفته بودند، ولی من همچنان غرق در قابی بودم که از پنجره کلاس دیده می شد، پاییز هزار رنگ در این عصر زیبا هرچه در خود داشت را بروز داده بود و نورپردازی خورشید نزدیک به غروب هم بر رنگ زرد و قرمز اطراف، جانی صد چندان داده بود، دلم نمی آمد که دیدن این منظره زیبا را از دست بدهم ولی چه سود که فریاد آقای مدیر که می گفت بیا که می خواهم در را قفل کنم مرا به خود آورد و مجبور شدم از دیدن این همه زیبایی دست بکشم.

باقی همکاران همه با سرویس رفته بودند و آقای مدیر هم چون عجله داشت در چشم برهم زدنی از من فاصله ای بعید گرفت و تقریباً از مقابل دیدگانم محو شد. آرام آرام در حال پایین آمدن از شیب تند کوچه مدرسه بودم که ناگاه فکری به ذهنم خطور کرد. تا تاریک شدن هوا حداقل یک تا یک ساعت و نیم وقت داشتم، بهتر است در این زمان به پشت مدرسه بروم و تا غروب خورشید از دیدن آن همه مناظر زیبای پاییزی همچنان لذت ببرم.

مدرسه در منتهی الیه شرق روستا قرار دارد که بعد از مدرسه دیگر خانه ای نیست، می توان مدرسه را مرز نهایی روستا دانست. وارد مسیری که به سمت شانه وین می رفت، شدم. چندمتری که رفتم به رودخانه یا بهتر است بگویم نهر کوچکی رسیدم و همانجا از مسیر خارج شدم و وارد مزارع آن منطقه شدم، راه رفتن روی مرزهای این مزارع بسیار برایم هیجان انگیز بود، تا حدی پله ای بودند، و همچون ریل قطار مجبورم می کردند که همان مسیری را که می روند را طی کنم.

از دور، دوست و همدم قدیمی ام را دیدم و مسیر را طوری طراحی کردم که بعد از تغییر جهت در چند نقطه و تعویض ریل به حضور ایشان برسم. دل در دلم نبود که بعد از حدود دو یا سه سال می خواهم این دوست را از نزدیک ملاقات کنم. در مسیر به این فکر می کردم که چرا زودتر این کار را انجام نداده بودم و خدمت این بزرگوار نرسیده بودم. هرچه نزدیک تر می شدم، ضربان قلبم تند تر می شد و اضطرابم بیشتر می گشت.

به مقابلش که رسیدم ابهت و عظمتش در کنار خشوع و تواضعش کاملاً مرا در بر گرفت. سلامی عرض کردم و عرض ارادتی خدمت ایشان کردم. بادی که در میان برگ های زرد و بیجانش می پیچید صدایی همچون علیک سلام را برایم تداعی کرد. واقعاً زیبا بود، وقتی به زیر چتر گسترده اش رفتم و از زیر شاخ و برگ های پر تعدد و پر پیچ و خمش را دیدم واقعاً به کنه عظمتش پی بردم. درونش همچون شبکه ای بود که با شاخه های گوناگون به هم وصل شده بود.

در زیر آن همه شاخ و برگهای در هم تنیده که دایره ای به شعاع حدود پنج متر را پوشش داده بود، به تنه تنومندش تکیه ای دادم و  در زیر سایه ی مهربانش نشستم. آسمان به نهایت قرمزی رسیده بود و آفتاب داشت بساط نورافشانی اش را برمی چید تا برای روزی دیگر خود را آماده کند. این نور قرمز رنگ در لابه لای شاخه ها و برگ های درخت بازی مهیجی را شروع کرده بودند. بازی نور و سایه، جایی قرمز بود و پشتش به سیاهی می زد و لحظه ای بعد با چرخش برگی این رنگ ها جا عوض می کردند. درون این درخت غوغایی بود از رنگ ها و نورها و سایه ها، انگار همه داشتند با چشمک چیزی را به هم می فهماندند.

همانطور که داشتم به بازی این شاخ و برگ های پر جنب و جوش نگاه می کردم، چشمم به چند گردوی بسیار بزرگ که در بخش فوقانی درخت قرار داشت افتاد، سه یا چهار تا بودند که کاملاً به هم و به یک شاخه متصل شده بودند، بزرگی و هیبتشان واقعاً ستودنی بود. وقتی بیشتر چشم چرخواندم تعداد بیشتری گردو بر روی درخت دیدم که همچنان استوار بر جایگاه خود ایستاده بودند. کاملاً مشخص بود که هنوز تمام محصولات این درخت برداشت نشده است، مخصوصاً بخش های بالایی که تقریباً دست نخورده باقی مانده اند.

همین چند عدد گردو آرامش را از من ربود و مرا وارد ورطه ای کرد تصمیم گیری در آن بسیار سخت بود. دل می گفت به بالای درخت برو، هم چند تا گردو می خوری و مرا شاد می کنی هم از آن بالا می توانی مناظر بیشتری ببینی و حظی وافر ببری، ولی عقل می گفت تا به حال چند بار بالای درخت رفته ای؟ هرچه فکر کردم در دوران کودکی و نوجوانی چیزی به خاطر نیاوردم که از درخت بالا رفته باشم. درست است سالها در خانه های سازمانی باغ کشاورزی در کنار درختان زیسته بودم ولی هیچ گاه بالا رفتن از آنها برایم جذابیت نداشت.

دل گفت: جذابیت نداشت، چون می خواستی بالا بروی و چه ببینی؟ مگر به جز چند ساختمان و چند درخت دیگر، منظره ای بود که به تماشای آن بروی؟ اینجا وقتی به بالای درخت بروی می توانی تا دوردست ها را در این غروب زیبا نظاره گر باشی. اصلاً می توانی از آن بالا غروب را در نهایت وضوح و زیبایی ببینی. راست می گفت واقعاً می شد از آن بالا این زیبایی ها را با نگاه بهتری دید.

عقل گفت حرف این دل را گوش مکن که دارد تو را به بی راهه می برد، این دل می خواهد چند تا گردوی تازه را مزه کند و از آن بهره ببرد، دارد تو را با این وعده های توخالی فریب می دهد تا به نیت اصلی اش برسد، البته تو همه که شکمو هستی و بیشتر اوقات جانب او را می گیری. مرد حسابی با وزنی حدود نود و اندی کیلو گرم اگر احیاناً از آن بالا سقوط کنی برای جمع آوری اجزای متلاشی شده ات، باید جارو و خاک انداز بیاورند.

دیدم عقل هم راست می گوید من که تا به حال از درخت بالا نرفته ام، نه فن آن را بلدم و نه توانایی اش را دارم. ضمناً اگر سقوط کنم فردا نمی گویند، آقای دبیر بالای درخت گردو چه کار داشته است؟ می خواستم بلند شوم و به سمت خانه حرکت کنم، ولی نمی دانم چرا چشم هایم فقط گردو ها را دنبال می کرد، و در دل شوق دیدن غروب خورشید از بالای درخت شعله ور تر می گشت. در این نزاع بین دل و عقل مانند همیشه عقل بنده خدا باخت و دل مرا به انجام ماموریتی غیرممکن واداشت.

وضعیت این درخت گردو بسیار جالب بود. تنه اصلی آن تا ارتفاع حدود یک متر بلندی داشت. و از آنجا به بعد شاخه های قطوری که تعدادشان حدود پنج یا شش تا بود سر به فلک کشیده بودند و هر کدام از آنها نیز به تعدادی شاخه های باریک تر تقسیم شده بودند. رسیدن به بالای تنه اصلی زیاد سخت نبود، به هر جان کندنی بود خودم را به آنجا رساندم. احساس می کردم درون بدن درخت شده ام. محیط بسیار جذاب بود. همه جا شاخه بود و برگ و  البته کمی هم تاریک تر از بیرون.

هنوز تا رسیدن به آن گردوها راه بسیار بود. از این جا به بعد دیگر حتی جای دست یا پایی نبود. عقل باز به کمک من آمد و گفت همین حالا هم اگر تصمیم به بازگشت بگیری خوب است و آسیبی نمی بینی. تا خواستم پایم را به سمت پایین بیاورم که دل نهیبی زد و گفت حالا که تا اینجا آمده ای می ترسی تا بالاتر بروی؟! ببین چقدر این نورهای قرمز در میان برگ های زرد چشم نواز هستند. بهتر نیست آن ها را از نزدیک تر مشاهده کنی؟ در میان آن شاخه های قطور و تقریباً عمود ایستادم و کمی به آنها نگاه کردم تا بتوانم یکی را که جایی برای گرفتن دارد را انتخاب کنم و به بالا بروم.

با کمی کنکاش یکی را یافتم که کمی زاویه اش از نود درجه کمتر بود و تقریباً جایی برای گرفتن و بالا رفتن هم داشت. آرام آرام و با احتیاط شروع به صعود کردم. مسیرش سخت بود ولی می توانستم آن را طی کنم. نمی دانم چقدر طول کشید تا به جایی رسیدم که شاخه به دو قسمت تقسیم شد. درست در همان بین دو شاخه ایستادم. سعی کردم به بیرون و غروب نگاه کنم ولی برگ ها نمی گذاشتند چیزی ببینم. تازه به اغواگری دل پی بردم، که چگونه از درون این غول پر شاخ و برگ می شود بیرون را نگریست؟ اگر زمستان بود و این درخت عاری از برگ بود می شد به این هدف رسید. ولی حالا امکانش نیست. وای براین دل.

هرچه تلاش کردم دستم به گردوهای بالای سرم هم نرسید. سعی کردم شاخه سمت راستی را به سمت بالا بروم. دو تا گام که برداشتم. ناگهان سُر خوردم و پای راستم درست بین دو شاخه با وضعیت ناجوری گیر کرد. درد امانم را بریده بود. مچ این پا هنوز به حالت عادی در نیامده بود که حالا دوباره زیر فشاری بسیار سنگین قرار داشت. با هر زحمتی بود پایم را از آن وضعیت بغرنج نجات دادم. کمی که حالم بهتر شد از روزنه ای بسیار کوچک که بین برگ ها ایجاد شده بود آخرین پرتو نور خورشید را که به پشت کوه رفت دیدم. افسوس که غروب آفتاب را نتواستم ببینم. خودم و این دل طماع را نفرین می کردم که مگر از همانجا روی زمین نمی شد غروب را دید.

هوا دیگر تاریک شده بود و درون این درخت هم تاریک تر. دستم به گردوها نرسید و غروب را هم ندیدم. در نتیجه ماندن من در اینجا دیگر فایده ای ندارد. سریع تر باید پایین بیایم و به خانه بروم. ماندن من در این مکان دیگر به صلاح نیست. نمی توانستم زیر پایم را ببینم به همین خاطر تصمیم گرفتم جهتم را عوض کنم. یعنی پشتم را به شاخه تکیه دادم و با دو دست هم از کنار کمر آن شاخه را گرفتم و آرام پایم را در جایی گذاشتم که می دیدم. باقیمانده بسیار کوتاهی از شاخه شکسته ای که می شد تا حدی به بن آن اطمینان کرد را دیدم و پایم را روی آن گذاشتم. تکیه گاه خوبی بود.

چقدر پایین آمدن سخت است. به نظر ساده می آمد ولی حالا که درگیر آن بودم کاملاً درک کردم که بسیار سخت تر از بالا رفتن است. یک عدم تعادل مساوی است با سقوطی سهمگین. آنهم نه بر روی زمین، بر روی بخش میانی درخت که کاملاً ناهمگون و بسیار خطرناک است. بیشترین حد احتیاط را داشتم رعایت می کردم. تا از جایی که پایم را می گذاشتم مطمئن نمی شدم، اقدام به انتقال وزن بر روی آن پا نمی کردم. و همین سرعت سیر مرا بسیار کندکرده بود.

همینطور که داشتم با سرعت کم ولی تا حدی مطمئن به پایین می آمدم، نا گهان صدای پاره شدن چیزی را از پشت سرم شنیدم. درست بلافاصله بعد از آن هم خراشیده شدن پشتم را با چیزی نسبتاً تیز احساس کردم. خواستم کمی پایین تر بیاییم که فهمیدم تقریباً گیر کرده ام. همان شاخه بسیار کوچک شکسته ای که کمکم کرده بود تا پایم را با اطمینان رویش قرار دهم، حالا از پشت مرا به گروگان گرفته بود. هرچه تقلا می کردم که رها شوم تیزی آن بیشتر بر پشتم فرو می رفت. نگاهی به درخت انداختم و گفتم به خدا حالا جای شوخی و بازی نیست. هوا که تاریک شده بگذار برای فردا، قول می دهم حتماً شرفیاب شوم. شاید هم بی احترامی کرده ام و بالا آمده ام. به خدا نمی دانستم و شما به بزرگواری خود ببخشید.

در این گفتگوی خیالی بودم که ناگاه پایم سُر خورد و با زحمت بسیار با دستانم جلوی بیشتر پایین رفتن را گرفتم. واقعاً یقه ام داشت به گلویم فشار می آورد. وضعیتم اصلاً مساعد نبود. اگر چند سانتی متر دیگر پایین می آمدم، در همین لباس حلق آویز می شدم. مرگ که حق است ولی بی آبرویی اش تا ابد برایم می ماند، مردم نمی گویند، این دبیر که در کلاس و مدرسه این قدر منظم و دقیق است، روی درخت به خاطر چند گردو جانش را از دست داد. این از مرگ هم برایم سهمگین تر بود. واقعاً عاقبت به خیری بزرگترین نعمت است که من در این وضعیت از آن فرسنگ ها دور هستم.

تقلاهایم برای ثابت نگاه داشتن خودم زیاد مفید نبود و به خاطر  وزن زیادم در حال پایین رفتن بودم. در این لحظات حساس رو به درخت کردم و گفت به بزرگواری و عظمتت مرا رها کن، من گول این دل را خوردم و قبول دارم کاری بدون عقل انجام داده ام. اگر مرا رها کنی قول می دهم از این به بعد بیشتر حرف عقل را گوش کنم. نمی دانم چه شد، عقلم که در اعماق سکوت خودش را به خواب زده بود، به صدا در آمد و گفت: دروغ می گوید، این مرد سالهاست در جدال بین من و دل ، طرف دلش را گرفته است. هیچ گاه حرف مرا گوش نکرده و همیشه هم ضرر کرده است. همین است که به هیچ جا نمی رسد. تازه اگر هم به جایی برسد مانند این جور جاهاست.

مانده بودم این عقل مال من است یا مال درخت است. در این اوضاع بحرانی به جای اینکه رسالت خود را انجام داده و راهکاری برای نجات من پیدا کند، دارد از من بدگویی می کند. هرچقدر هم حرفش را گوش نداده باشم، باز هم عقل من است و باید به من کمک کند. در درون نهیبی به او زدم و گفتم : « شما سلطان بانوی مایی یا سلطان بانوی وزیر؟»* محلی نگذاشت و به گوشه ای از مغز خزید و دوباره در سکوت غرق شد.

بادی نسبتاً شدید شروع به وزیدن کرد، برگ ها به شدت تکان می خوردند و تعدادی هم از درخت جدا می شدند و در هوا رقص کنان به سمت زمین پایین می رفتند. احساس کردم در این حرکات معنایی نهفته است. آری باید از بسیاری از تعلقات جدا شد و بعد فارغ البال به سمت رهایی رفت. چقدر این برگ ها پیام های فلسفی داشتند. درختی به این اندازه فیلسوف تا به حال ندیده بودم.

داشتم به کنه حرکات این برگ ها می اندیشیدم که عقل از پستوی مغز بیرون آمد و با لحن بدی به من گفت : آقای …. این ها دارند می گویند، لباست را در بیاور تا خلاص شوی. من کجا بودم و این عقل به کجا می اندیشید. واقعاً اگر عقل نباشد، جان در عذاب است. در آن حالت نا متعادل با یک دست شاخه را محکم گرفتم و با دست دیگر شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم. اولی را باز کردم، وقتی سراغ دومی رفتم نیروی جاذبه زمین به خاطر وزن زیادم عمل کرد و تعادلم را از دست دادم. شاخه ی شکسته ای که به آن گیر کرده بودم هم دوباره شکست و من با سرعتی سرسام آور به پایین افتادم.

خدا را شکر فاصله چندانی تا همان بخش میانی درخت نداشتم و این سقوط آن طور که فکر می کردم دردناک نبود. خدا را شکر خطر از بیخ گوشم گذشته بود. از اینجا تا زمین علاوه بر این که فاصله چندانی نبود. کار زیاد سختی هم نداشت. پس کار را تمام شده فرض کردم. این بار دیگر از پشت به پایین حرکت کردم. با عذرخواهی از درخت تنه تنومندش را در آغوش گرفتم و آرام به سمت پایین حرکت کردم.

فکر کنم آقای درخت از این حرکت من خوشش نیامد، چون هنوز چیزی پایین نیامده بودم که جایی برای پایم نیافتم و باز هم تعادلم را از دست دادم و از همان ارتفاع حدود یک و نیم متری به پشت روی زمین افتادم. دردی حس نمی کردم ولی فقط نمی توانستم نفس بکشم. هرچه در توان داشتم را خرج کردم تا دمی بگیرم ولی نمی شد. هرچه اکسیژن در شش هایم بود به اتمام رسید و چیزی نمانده بود به خاطر هیچ و پوچ کارم تمام شود که ناگاه نفس بازگشت. واقعاً نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چو برمی آید مفرح ذات.

در روزها و ماه ها و سال های بعد هر وقت به کلاس سوم می رفتم و نگاهم به آن درخت می افتاد، همان چاق سلامتی را البته با حرارتی بیشتر با ایشان داشتم و از آن روز به بعد نام آن درخت را برای خودم  «عملیات غیرممکن» گذاشتم.

*  گفتگویی بین شاه و همسرش در سریال افسانه سلطان و شبان