شقایق

هوای بهاری اردیبهشت و همچنین اوج طراوت و شادابی طبیعت چنان مستم کرده بود که اصلاً نمی توانستم بعدازظهر را که بیکار بودم در خانه بمانم.به همین خاطر تصمیم گرفتم گشتی در اطراف روستا بزنم و از این همه زیبایی بهره ای وافر ببرم.وقتی می خواستم از خانه بیرون روم آقا نعمت که در حیاط مشغول آماده کردن خوراک دام ها بود با همان لبخند همیشگی اش پرسید. کجا این وقت روز؟

وقتی قصدم را با ایشان درمیان گذاشتم با سر تایید کرد و گفت،بهتر است از مسیر «سحرکوشان» بروی،تا رودخانه برو و از آنجا می توانی تا نزدیکی نراب هم بروی.بهتر است زیاد از روستا دور نشوی.حرفش را آویزه گوشم کردم و با توجه به نشانی ای که داده بود ، به راه افتادم. مسیر از کنار حمام روستا می گذشت .ولی در کنار حمام صحنه ای دیدم که تناقض در آن بیداد می کرد.

الاغی که مخصوص حمل نفت کوره بود در کنار در حمام ایستاده بود. به جای خورجین دو تا حلب بزرگ بر پشتش بود که هنوز پر بود از سوختی که به نظر من بی شباهت به قیر نبود.در کنار مکانی که مظهر پاکی است این حیوان بیچاره غرق در سیاهی و پلیدی بود. وظیفه اش گرم نگاه داشتن حمام برای انسانها بود. قطرات نفت کوره ای که در مدت این سالها بر بدنش بود هیچگاه از او دور نخواهد شد.وقتی به چشمانش نگاه کردم غم غریبی در او دیدم که حق هم داشت.حتی نمی شد رنگ او را در زیر اینهمه سیاهی تشخیص داد. سیاهیی ای که خودش را فدای سپیدی دیگران کرده بود.

از کنار حمام گذشتم و همانطور که آقا نعمت گفته بود به راهم ادامه دادم. ولی دیگر کوچه تمام شده بود و ناگهان خود را در میان حیاط یک خانه یافتم. هیچ دری نبود و به همین خاطر نمی شد حد و مرز خانه را دانست. فقط خدا خدا می کردم کسی نیاید که از خجالت می مردم. در انتهای مسیر که درختان سپیدار بلندی بود ،مسیر باریکی را یافتم و از این منطقه پر اضطراب خارج شدم.

سپیدار ها درست در راستای مسیر نهری باریک بودند که بعد از گذر از آنها به یک سربالایی رسیدم. در اینجا دیگر مسیر کاملاً مشخص بود .مکان جالب و عجیبی بود. روستا کاملاً بالای سرم قرار داشت و می بایست از این دره گذر می کردم.وقتی درست در کمرکش سربالایی بود پیرمردی همراه گاوش از مقابل آمد و باز هم تا خواستم بجنبم و اول سلام کنم. او سلام را نثارم کرد.

واقعاً بیشتر انسانها در اینجا خوش اخلاق و بسیار مهربان هستند. تا مرا دید، با لبخندی گفت:آقای دبیر شما کجا و اینجا کجا؟وقتی به او گفتم که هوای خوب مرا وادار کرد که به گلگشت بیایم،کمی فکر کرد و گفت. بعد از اینکه از سحر کوشان رد شدی سمت رودخانه نرو و همان بالای تپه سمت چپ را بگیر و روی مرز مزارع حرکت کن تا به آب بند برسی. البته آب ندارد و هنوز کامل نشده. بعد از آن در سمت راست مزرعه ای هست که حتماً باید به دیدنش بروی.هرچه پرسیدم چرا ؟فقط لبخند می زد و می گفت خودت باید بروی و ببینی.

طراوت از همه جا فوران می کرد. حتی داخل مسیر هم سبز شده بود . نسیمی شروع به وزیدن کرد که واقعاً نوازشگر جسم و جان بود. محیط چنان برایم رویایی شده بود که غرق در این لطافت بودم. به بالای تپه مقابل رسیدم. چشم انداز گسترده و به غایت زیبایی جلو چشمانم نقش بست.زمین تا هرجا که چشم توان دیدن داشت سبز بود و کوه های مقابل هم چنان سترگ ایستاده بودند که انگار مواظب و نگاهبان این زیبایی هستند. ولی به نظر من خود نیز در این هارمونی زیبا نقشی بسیار عمده و مهم داشتند.

همانطور که پیرمرد گفته بود. مسیر سمت چپ را انتخاب کردم و از روی مرز مزارع عبور می کردم. در کنار جوی های آب و همچنین گاهی  هم در دل مزارع گل های رنگارنگ واقعاً خودنمایی می کردند،از همه رنگ بودند. قرمز و زرد و بنفش و آبی.از کوچک گرفته تا کمی بزرگ تر. تک درختانی هم که کاملاً می شد وظیفه شان را حدس زد چنان پرو بال گرفته بودند که انگار  خود را برای سایه گستردن برای خیل عظیمیی از کشاورزان آماده می کردند.ولی وسعت مزارع نشان می داد که این درختان جهت خدمت برای حتی یک نفر هم قانع و آماده هستند .

فقط در  دوردست ها رنگ های قرمز گاهاً متراکم در میان انبوهی رنگ سبز مزارع حس کنجکاوی ام را برانگیخت.هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید و متاسفانه یک پیرمرد خوش اخلاق و مهربان هم در اطراف نبود،که از او بپرسم. تنها حدسی که زدم در زمینه رنگ خاک بود. چون به یاد داشتم حسین وقتی داشت زمین شناسی می خواند در مورد عناصر موجود در خاک و رنگ هایش چیزهایی می گفت.

به آب بند بدون آب رسیدم. همینکه به بالای خاکریزش رفتم احساس کردم که کمی خجالت می کشد از اینکه با این وسعت تهی و بدون آب است.دلداری اش دادم و گفتم ،نگرا ن نباش، روزی فرا خواهد رسید که پرآب شوی و مزارع اطراف را سیراب کنی.در انتهای آب بند مسیر جاده پیچی داشت که کمی هم سربالا بود ، به همین خاطر پشت آن را نمی شد دید.مزرعه ای که پیرمرد نشانی اش را داده بود همانجا بود.

حس کنجکاوی و همچنین دیدن چیزی که حتماً جالب و مهم است مرا واداشت  تا این سربالایی را تندتر بروم.هنگامی که پیچ جاده را پشت سر گذاشتم و بالای آن رسیدم. نفس نفس می زدم ولی وقتی چشمانم منظره مقابل را دید تنفسم در دم قطع شد.یعنی فکر کنم مغزم هم یادش رفت که دستور تنفس بدهد و فقط داشت از چشم فرمان می گرفت.و چشم ها هم بدون هیچ وقفه ای فقط داشت مناظر را ثبت می کرد. حتی کار به جایی کشید که مغز دیگر یارای تفسیر داده های ارسالی چشم را نداشت.

مقابلم یک زمین زراعی بزرگ و تقریباً هموار بود که یک دست قرمز پوش بود. چنان شقایق های براق و با طراوت در این مزرعه روییده بودند که انگار آنها را با نظم و ترتیب کاشته اند. زیبایی در اینجا نهایت نداشت و می شد کاملاً مفهوم بینهایت ونامتناهی را درک کرد.تازه راز آن رنگ های قرمز میان سبزه ها را دانستم.اینان مزارع شقایق بودند که از دور با رنگ قرمز جذابشان دلربایی می کردند.

نمی دانم چقدر بود که ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم.مگر می شود  اینهمه زیبایی در یکجا جمع شوند. کمی به اطراف دقیق تر شدم. زمین دقیقاً مستطیل بود که توسط تپه های کم ارتفاع احاطه شد بود. درست در کنج سمت راست تک درختی بود و در حاشیه سمت چپ هم درختان سپیدار چنان منظم صف کشیده بودند که انگار در حال تمرین نظام جمع هستند. از پایین مزرعه هم جوی آبی می گذشت که فکر کنم بیشتر این طراوت کار او بود.واقعاً این مستطیل زیبا قطعه ای از بهشت بود.

با احترام و آرام آرام وارد مزرعه شدم. از هر زاویه که می دیدی فقط زیبایی بود. وقتی بیشتر نزدیک می شدی بوی تازگی و طراوت هم براین صحنه زیبا افزوده می شد و حظ را دوچندان می کرد.با سعی فراوان از میان بوته ها و گل های زیبای شقایق می گذشتم تا آسیبی به آنها نرسد.به نزدیکی تک درخت رسیده بودم که ناگهان دسته ای گنجشک از روی درخت پرواز کردند و به روی سپیدارها رفتند.

چنان سروصدایی به راه انداختند که کلاس بی مبصر اینگونه نمی شد.فکر کنم داشتند به من بد و بیراه می گفتند که باعث شده بودم از جایی که خوش کرده بودند مجبور به پرواز شوند. فقط عذرخواهی می کردم و طلب بخشش داشتم. حتی روی سپیدارها هم دست از این بگومگو و سرو صدا برنداشتند.در زیر سایه درخت نشستم و اینبار از منظری دیگر به این مزرعه زیبا نگریستم. اینبار در مقابلم کوهی سترگ بود که به این زیبایی عظمت می بخشید.

کمی که گذشت و گنجشک ها ساکت شدند. نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد. صدای زیبای برگ های سپیدار همراه با بوی طراوت و تازگی که از مزرعه برمی خواست در کنار این منظره بسیار زیبای بصری ،زیبایی را در هر جهت به حد کمال رسانده بود. در عمری که گذرانده بودم، اینقدر زیبایی را در یک جا تجربه نکرده بودم. تمام حواس و اجزای بدنم در حال حظ بردن بودند .احساس رخوت و سستی خوشایندی به سراغم آمد و باعث شد به درخت تکیه دهم.واقعاً این درختان چقدر سخاوتمند هستند.

نمی دانم چقدر در آنجا نشسته بودم ، ولی وقتی به خود آمدم ،خورشید در حال غروب بود و نورپردازی صحنه به طور خارق العاده ای تغییر کرده بود.تشعشع نورهای نارنجی از غرب که از پشت درختان سپیدار بر مزرعه می تابید و سایه روشن های زیبایی که خلق کرده بود.صحنه را به طور وهمناکی راز آلود کرده بود، واقعاً دیگر تحمل دیدن و حس کردن این حجم از زیبایی را نداشتم. هیچ نقاشی نمی توانست آنچه در مقابل چشمان هست را به تصویر درآورد، پس کلمات در وصف این محیط در عجز مطلق به سر می برند.چیزی نمانده بود که فریادی از سر شوق یا عدم تحمل برآورم که آفتاب رفت و این نمایش زیبا برای امروز به پایان رسید .

وقتی به خانه رسیدم آقا نعمت هنوز در حیاط بود و وقتی مرا دید ،گفت شقایق ها را دیدی و من هم گفتم در عمرم چنین چیزی ندیده بودم. لبخندی زد و گفت اردیبهشت وامنان به شقایق هایش معروف است.از سحر کوشان رفتی؟ می دانی چرا آنجا را سحر کوشان می گویند؟ مردم روستا برای رفتن به مزارعشان صبح های زود از آن مسیر می روند و به همین خاطر نامش سحر کوشان شده است.

در ذهنم این سحر کوشان را در کنار آن مزرعه قرار دادم.چه ترکیب زیبایی. مردمان برای زندگی صبح زود در هوایی دل انگیز برای کار به مزرعه ای می روند که اوج زیبایی است.و همین است که مردمان روستا خود نیز زیبا هستند. به یاد سهراب افتادم. تا شقایق هست زندگی باید کرد. ولی این زندگی با آن زندگی از زمین تا آسمان تفاوت دارد.

انفجار

زمستان سخت گذشت و بهار طرب انگیز از راه رسید. همین دو هفته تعطیلات که در روستا نبودم کلاً قیافه همه چیز تغییر کرده بود.طراوت و شادابی از همه جا فوران می کرد.هوا عالی بود، نه سرد و نه گرم، صبح که از خواب بیدار می شدم و به روی ایوان می آمدم نسیم خنکی که از غرب می وزید واقعاً صورتم را نوازش می داد.

همه چیز در حال نو شدن بود، هرگوشه را که نگاه می کردم ،گیاهی داشت خودش را به هر زحمتی بود بلند می کرد .همه چیز داشت سبز می شد و همین حس زندگی می داد.وقتی به اطراف خودم نگاه می کردم همه در تکاپو بودند ،همه تلاش می کردند برای شروعی بهتر ولی حیف که وقتی به مدرسه رفتم و در کلاس درس را شروع کردم، اتفاق دیگری افتاد.

مدت تعطیلات وقتی طولانی شود دانش آموزان کاملاً از حس مدرسه و درس خارج می شوند و حدود یک هفته باید وقت و انرژی صرف کرد تا همه چیز تازه به روز اولش بازگردد.در این بهار که همه چیز پر از زیبایی و طراوت بود اینجا فقط خمودی بود و کسالت.روی صندلی نشستم و به بچه ها نگاهی انداختم. همه با لباس های نو و تروتمیز به مدرسه آمده بودند و ذوق و شوق خاصی داشتند و لباسهایشان را به هم دیگر نشان می دادند.

کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم من هم زیاد به فکر این موارد منفی نباشم، پس از بهار باید نو شدن را آموخت،عزمم را جزم کردم و شروع کردم به یادآوری مطالبی که لازم بود بچه ها بدانند. اولین سوالم را پاسخ ندادند و من هم همه را توضیح دادم.وقتی توضیحم تمام شد، سوالی از همان مفهوم را روی تخته نوشتم و گفتم حل کنید. وقتی با نگاه های خیره آنها مواجه شدم فهمیدم بهار علم و دانش هنوز  دمیده نشده است.

سه زنگ در اوج ناامیدی به سر شد ، اصلاً حالم خوب نبود،وقتی وارد حیاط شدم تا به سمت خانه بروم،آقای مدیر صدایم کرد و گفت:کجا می روی ؟ بایست که هنوز کار داریم.واقعیت امر اصلاً حوصله هیچ چیز را نداشتم. به همین خاطر کمی در حیاط معطل کردم تا حسین بیاید و به سمت خانه حرکت کنیم.ولی وقتی آقای مدیر و حسین و دیگر همکاران را دیدم که با ظاهری متفاوت جلویم ایستاده اند تعجب کردم.

شلوارهایشان را در جوراب هایشان نهاده بودند و مستقیم فقط مرا نگاه می کردند. حسین که همراه آنها بود بعد از نگاهی به من روبه آقای مدیر کرد و گفت، از این انتظاری نباید  انتظاری داشته باشی، از این صحبت حسین هیچ نفهمیدم ، آقای مدیر هم با سر تایید کرد و رفت سراغ بچه ها  و چندنفری از آنها را در مدرسه نگاه داشت.

بعد از مدت کوتاهی فهمیدم که همکاران در حال تدارک دیدن یک بازی فوتبال هستند و چون همگی به مهارت و توانایی های من در این ورزش اشراف داشتند ،مرا به عنوان داور- که کاری بس خطیر است- گماردند.این وظیفه سنگین را بر عهده گرفتم و سوت را بر گردن آویختم تا قضاوتی مردانه و عادلانه را در این بازی به نمایش بگذارم. قضاوتی در حد کولینا در جام جهانی!

با سوت من بازی شروع شد، نهایت دقت را به خرج می دادم تا کوچکترین حرکتی از چشمانم دور نماند، جابه جایی ام در زمین واقعاً مثال زدنی بود، از چند متری دروازه سمت راست زمین تکان نمی خوردم ! فقط گاهی چند قدم جا به جا می شدم تا حداقل توپ و صاحب آن را ببینم. خطایی در منطقه جریمه گرفتم و با دست نقطه پنالتی را نشان دادم.جدل شروع شد و هیاهویی به پاخواست،ولی چون درایتی بسیار داشتم  و کاملاً نزدیک صحنه بودم! بر تصمیمی که گرفته بودم استوار ماندم.فقط تنها اعتراضی که می شد این بود که چه طور از کنار دروازه آن طرف زمین ،پنالتی را در کنار دروازه این طرف زمین دیده بودم.

حیاط مدرسه کاملاً خاکی بود و به خاطر رفت و آمد بچه ها هم کاملاً خاکش حالت پودری پیدا کرده بود. به همین خاطر محل نقطه پنالتی اصلاً مشخص نبود. با گام هایم محل نقطه را تعیین کردم و توپ را در آن نقطه کاشتم.دروازه بان در درون دروازه جای گرفت و آقای مدیر هم پشت توپ ایستاد. همه حواسمان به توپ و دروازه بان بود ،وقتی سوت را زدم و منتظر بودم که آقای مدیر توپ را شلیک کند …

ناگهان از پشت صدای مهیبی آمد و در صدم ثانیه همه جا پر از گرد و خاک شد به طوری که هیچ چیز را نمی شد دید.همه فرار کردند و من هم شیرجه ای دلاورانه به سمت زمین رفتم. در دوران تربیت معلم در اردوی آمادگی دفاعی خیزهای سه ثانیه و پنج ثانیه را یاد گرفته بودم.و اینجا تا آمدم به خودم بجنبم خیز پنج ثانیه را زده بودم و با سینه روی زمین درازکش بودم.

سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود، غبار آنقدر زیاد بود که حتی تنفس را سخت کرده بود،کمی که گذشت و گرد و خاک تا حدی فرونشست به دنبال جای اصابت گلوله بودم.البته در خمپاره 60 یا 120 بودنش شک داشتم.نوع انفجار و صدایش بیشتر شبیه خمپاره 60 بود،ولی واقعیت امر این بود که اصلاً صدای سوتش را نشنیده بودم.در همان اردو به ما گفته بودند هر وقت صدای سوت را شنیدید. خیز را انجام دهید.

جلویم را  خوب نمی دیدم .همه چیز رنگ خاک به خود گرفته بود.و هوا هم همچنان غبارآلود بود.آرام از جایم بلند شدم ، خودم را که وارسی کردم خدا را شکر ترکش نخورده بودم .به یاد حسین و آقای مدیر و بقیه افتادم.کمی که جلوتر رفتم ،محکم خوردم به یک جسم بزرگ نرم.پیش خودم گفتم جنگ نرم همین است دیگر .با چیز های نرم به ما حمله می کنند و اینگونه جوانان وطن را به خاک و خون می کشند.

با ترس حسین را صدا زدم و او هم جواب داد و دانستم خوشبختانه زنده است.صدای آقای مدیر را در آن اوضاع بحرانی می شنیدم که می گفت :حاجی جان مواظب باش. خدا را شکر خودت چیزی نشدی ،حواست کجا بود که اینطور شد، مگر سمت درست را نمی دانستی؟در اینجا که رفت و آمد زیاد است باید بیشتر حواست جمع باشد.

با شنیدن این گفتگو فهمیدم که خودی ها ما را زده اند، احتمالاً گرای غلط گرفته اند ،وگرنه مدرسه که محل جنگ نیست. وقتی این افکار عجیب در ذهنم می گذشت، حسین به پشتم زد و گفت بدجوری خودت را خاکی کرده ای، فکر کرده ای که اینجا منطقه جنگی است.خنده او و بقیه مرا از آن دنیای خیالی بیرون آورد و خودم هم از این رفتارم خنده ام گرفت.

 مدرسه ما  زیر جاده روستا قرار داشت و اختلاف سطح حیاط مدرسه تا جاده حدود سه متر بود.مرد روستایی با گاو بزرگش داشت از جاده می گذشت. به خاطر برخورد نکردن با ماشینی که از روبه رو می آمد به کناره ی جاده آمده بود و پای گاو سُر خورده و گاو به پهلو از آن ارتفاع در حیاط مدرسه سقوط کرده بود.نکته جالب اینجا بود که گاو هیچ صدمه ای ندید و بلند شد و خودش بدون هیچ زحمتی  از در حیاط بیرون رفت و در جاده به راهش ادامه داد.

موقع رفتن به خانه حسین رو به من کرد و گفت بدجوری جو تو را گرفته بود.در جوابش گفتم.نسل ما نسلی است که با جنگ و تبعات آن بزرگ شده.زمانی که کوچک بودم ،صدای آژیر قرمز و انفجار و فرار به سمت پناهگاه برایمان عادی شده بود.هنوز هم این ها در ما هست.هنوز به صدای آژیر ،حتی آژیر آمبولانس حساسیم.هر صدای بلندی که می شنویم پناه می گیریم. و . . . . .

کلاً از هر جهت نسل سوخته ایم.

بخاری

از ساعت دوازده ظهر بود که یک ریز داشت برف می آمد. وقتی ساعت پنج از مدرسه تعطیل شدیم تا زانو در برف فرو می رفتیم و نکته جالب این بود که همچنان می بارید.به حسین گفتم درست است که این برف شور و نشاط می آورد ولی امیدوارم جاده را نبندد، من که چهارشنبه می روم خانه ،برای تو که فردا می خواهی بروی نگرانم. لبخند معنی داری زد و گفت ،بچه کوهستان را از برف می ترسانی؟بعد آرام آرام در زیر بارش برف و در هوایی سرد و تاریک به سمت خانه به راه افتادیم.

امشب آقا نعمت و خانواده نبودند و برای کاری به مینودشت رفته بودند.خانه سوت کور بود و هیچ تکاپویی در آن دیده نمی شد و این اصلاً خوب نبود. همان سلام و علیک پر محبتشان ما را گرم می کرد و همیشه هم میهمان چای دبش آنها بودیم. این سکوت واقعاً سرمای هوا را چند برابر کرده بود. داخل اتاق شدیم هوایش از بیرون هم سردتر بود تا حدی که من شروع کردم به لرزیدن.واقعاً تاب تحمل این سرما را نداشتم.

حسین هر کاری کرد بخاری اتاق روشن نشد و وقتی باک آن را بررسی کرد ،حتی قطره ای هم نفت درون آن نبود. دونفری به حیاط رفتیم وهرچه بشکه دویست و بیست لیتری را تلمه زدیم نفت نیامد که نیامد و دانستیم که نفتمان تمام شده.اگر بخاری روشن نمی شد احتمالاً امشب از سرمای زیاد یخ خواهیم زد. پس باید راهکاری برای این مشکل پیدا می کردیم.چاره ای نبود می بایست از بشکه صاحبخانه قرض می گرفتیم.پس به سراغ انباری رفتیم که با قفل بزرگ روی در مواجه شدیم.

با مشاهده این وضعیت میزان لرزش من بیشتر شد ،حسین گفت :مرد حسابی با این هیکل و این همه لباس چرا می لرزی؟ گفتم فکر گذراندن شب با این سرما مرا به لرزه انداخته است.باز هم از آن نگاه های مخصوصش به من انداخت و گفت مگر اینجا بیایان برهوت است که گیر افتاده ایم .اینهمه همسایه داریم.از آنها غرض می گیریم. ده لیتری را گرفت و رفت به سمت خانه آقا غلامعلی و من هم به اتاق که بیشتر به سردخانه شبیه بود تا خانه رفتم.

وقتی حسین با ده لیتری پر آمد چشمان از ذوق زدگی داشت از حدقه در می آمد. باک بخاری پر شد و حسین با کبریتی بخاری را روشن کرد.هر دو کنار بخاری نشستیم تا کمی گرم شویم. ولی هرچه تعداد قطرات را بیشتر می کردیم از قدرت حرارت بخاری کاسته می شد ، آنقدر کم شد که در نهایت خاموش شد.من و حسین هاج و واج فقط به هم نگاه می کردیم.یک قوطی کبریت را مصرف کردم ولی بخاری روشن نشد که نشد.

سنجاقی پیدا کردم و لوله ای که به منبع می رفت و هم لوله ای که به کوره بخاری می رفت را تمیز کردم. شیر باک را تا ته باز کردم،به طوری که کوره پر از  نفت شد. کاغذی را مچاله کردم و به داخل بخاری انداختم و صبر کردم تا کاملاً با نفت آغشته شود،بعد کبریت را انداختم و این بار کاغذ شروع کرد به شعله ور شدن .در بالای بخاری را بستم و شیر باک را تنظیم کردم و همچون فاتحان رو به حسین کردم و گفتم بخاری را روشن کردم.ولی نمی دانم چرا بعد از مدت کوتاهی باز خاموش شد. از بالا که نگاه می کردیم داخل کوره پر نفت بود ولی روشن نمی شد.

حسین گفت بخاری خفه کرده است و باید لوله ها را باز کنیم و تمیز کنیم.در آن سرمای زیر صفر لوله های بخاری را باز کردیم و بردیم در حیاط و زیر بارش برف با آب بیست لیتری با مشقت زیاد شستیم و با دستانی که واقعاً بی حس شده بود با تلاش بسیار دوباره وصل کردیم. حسین بخاری را روشن کرد. اولش خوب بود و امیدوار شدیم .می خواستیم آنهمه لباس که بر تن داشتیم را سبک کنیم که باز بخاری خاموش شد.حسین گفت لوله از دیوار تا بام مشکل دارد و حالا هم نمی توانیم کاری کنیم.تا این را گفت باز نمی دانم چرا سرما به درونم نفوذ کرد و دوباره شروع کردم به لرزیدن.

ساعت حدود نه شب شده بود و ما هنوز با کاپشن و کلاه و دستکش و شالگردن و یک عالمه تجهیزات در گوشه اتاق نشسته بودیم و به عمق فاجعه فکر می کردیم. حسین گفت از بخاری که امیدی نیست باید به فکر چاره ای دیگر باشیم.هر دو با تمام وجود فکر می کردیم تا بتوانیم راه حلی منطقی پیدا کنیم.مغز من که کاملاً یخ زده بود و هیچ فعالیتی نداشت.خدا حسین را خیر بدهد که به یاد آورد که یک بخاری برقی کنار راه پله روی طاقچه کناری دیده بود.به سراغش رفتیم و خوشبختانه آنجا بود و همین کمی دلگرممان کرد.

حسین کمی تمیزش کرد و به برق وصلش کرد. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . فازمترش را آورد و آن را باز کرد و جایی را که قطع شده بود را یافت و اتصال را برقرا کرد و دوباره به برق زد.خدا را شکر روشن شد و هر سه المنتش کاملاً سرخ شد. در این اوج سرما همین اندک گرما هم برای ما نعمتی بسیار بود. کمی کنارش نشستیم و تا حدی گرم شدیم.ولی وقتی از آن کمی فاصله می گرفتیم سرما بیداد می کرد.

شام هر آنچه از باقی ناهار که سیب زمینی سرخ کرده با گوجه سرخ کرده بود را سریع گرم کردیم و خوردیم و از کنار بخاری برقی تکان نمی خوردیم.پیشنهاد حسین که گفت زود بخوابیم را قبول کردم چون امروز دو شیفت بودم و واقعاً خسته شده بودم. ضمناً این اتفاقات بخاری نیز بر این خستگی افزوده بود. تشک ها را دو طرف بخاری برقی پهن کردیم و حسین تا خواست لامپ اتاق را خاموش کند ، ناگهان از بالای در ورودی اتاق جرقه ای شدید اتاق را نورانی کرد و بعد از آن همه چیز غرق تاریکی شد.

کورمال چراغ قوه را که همیشه روی طاقچه بود پیدا کردم و به بررسی اوضاع پرداختم. این جرقه از جعبه تقسیم بالای در اتاق بود و کل آن کاملاً ذوب شده بود. حتی حدود ده پانزده سانتیمتری هم از سیم برق اتاق از بین رفته بود. حسین که فنی تر بود هرچه نگاه کرد هیچ راهی برای حل مشکل نیافت. می گفت اولاً باید روز باشد که خوب ببینیم ،دوم اینکه برای بازسازی نیاز به سیم داریم که الآن در دسترس نیست. در کارگاه مدرسه شاید سیم باشد. نگاهی به او انداختم و گفتم ساعت 10 شب چطور می شود به مدرسه رفت؟

سرمای اتاق حالا یار دیگری هم به نام تاریکی داشت. فیوز کل خانه پریده بود و همه جا غرق در سیاهی بود. حسین گفت کاری که از دستمان بر نمی آید . پس بهتر است بخوابیم . گفتم من که نمی خوابم.مگر در فیلم ها ندیده ای که اگر در سرما بخوابی می میری.حسین رو به من کرد و گفت هرچه لحاف و تشک داریم را روی خودمان می اندازیم ، اینطور می شود تا حدی گرم شد.

دو دست لحاف و تشک من آورده بودم و دودست هم حسین . حتی تشک ها را رویمان کشیدیم و تقریباً در زیر آنها مدفون بودیم. من اصلاً نمیتوانم زمان خواب روی سرم را بپوشانم ولی اینجا سرما اجازه نمی دادم. وقتی زیر لحاف ها و تشک ها می رفتم وزن آنها به من احساس خفگی می داد و وقتی هم سرم را بیرون می آوردم یخ می زدم. واقعاً مانده بودم چه کار کنم؟

آنقدر هم وزن این لحاف و تشک ها بسیار بود که نمی شد این پهلو آن پهلو شد و فقط باید طاق باز می خوابید.به حسین گفتم اگر ما امشب زنده بمانیم کار بزرگی انجام داده ام. خوب بلند شو برویم خانه ی آقای مدیر.همین را که گفتم خودم هم شوکه شدم که عجب فکری به این مغز یخ زده ام خطور کرده است. حسین هم بلند شد و گفت راست می گویی، اینجا تا صبح یخ می زنیم. با زحمت بسیار لحاف و تشک های رویم را کناری زدم و بلند شدم. چراغ قوه دست حسین بود . تا خواستم به سمتش بروم یکباره پایم گیر کرد به پیک نیک و با صدای مهیبی به زمین خوردم.

حسین وقتی برگشت و نور چراغ قوه را به سمت من گرفت ،به زحمت داشتم بلند می شدم .حسین همانجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. گفتم به چه چیزی خیره شده ای. خوب تاریک بود پیک نیک را ندیدم و خوردم زمین. لبخندی زد و گفت ما این منبع حرارتی را در کنارمان داریم و یخ بزنیم؟اولش نفهمیدم چه گفت ولی وقتی کتری را پر آب کرد و روی پیک نیک گذاشت و آن را روشن کرد تازه موضوع را فهمیدم.

ساعت دوازده شب بود. همین پیک نیک کوچک تا حدی اطرافش را گرم می کرد و ماهم در کنارش زیر کوهی از لحاف و تشک سعی کردیم بخوابیم.نمی دانم تا صبح چندین بار بیدار شدم ولی هرچه بود این شب سخت و عجیب بسیار صعب و دشوار گذشت.صبح وقتی به سیم کشی داخل اتاق نگاه انداخیم ترس در درونمان بیداد کرد. شانس آوردیم که فیوز عمل کرده بود وگرنه در اوج سرما از سوختگی می مردیم.

راهداری

دو روز پی در پی بود، که فقط داشت برف می بارید. ارتفاع کوچه ها حدود یک متری بالا رفته بود و داخل حیاط خانه ها برف همسطح سقف طبقه اول خانه ها شده بود. در روستا معمولاً خانه ها دو طبقه است،که طبقه هم کف معمولاً انبار یا طویله بود و محل زندگی اغلب در طبقه دوم ساختمان بود.خیلی برایم جالب بود که از روی ایوان به روی این برف ها بپرم ولی حیف که رویم نمی شد و خجالت می کشیدم.

صبح سه شنبه وقتی به سمت مدرسه می رفتم از دور هیاهویی را در ابتدای روستا دیدم ،درست در همان جایی که ایستگاه مینی بوس های روستا بود.پیش خودم فکر کردم که شاید سرویس اول خراب شده و مسافران برای سوار شدن به ماشین  دوم کمی ازدحام کرده اند. در مسیر مدرسه نیز درست روبروی نانوایی ، ازدحام مردمی را دیدم که از صدایشان فهمیدم کمی عصبانی هستند.

این دو اتفاق کمی ذهنم را مشغول کرد ولی هیچ ارتباطی را بین آنها نمی توانستم برقرار کنم.در کل امروز روستا حالت همیشگی خود را نداشت. در میان کوچه هایی که مملو از برف بود و مسیر تقریباً به صورت دالانی در آمده بود راه رفتن جالب بود، با گذر از این کوچه ها به مدرسه رسیدم.خدا را شکر اینجا همه چیز همانند روزهای دیگر بود و من هم مانند همیشه به کلاس رفتم و شروع کردم به درس دادن.

زنگ تفریح در دفتر کنار بخاری در حال گرم شدن بودم که آقای مدیر مانند همیشه با سینی چای وارد شد و رو به ما کرد و گفت :خدا را شکر منبع نفت مدرسه پر است و هیچ مشکلی نداریم.باز هم در ذهنم علامت سوالی ایجاد شد که آقای مدیر برای چه از منبع نفت مدرسه به ما می گوید؟کمی نگران شدم و به یاد آن ازدحام ها افتادم و از آقای مدیر پرسیدم امروز در روستا چه خبر است؟هم ایستگاه شلوغ بود و هم نانوایی.

رو به من کرد و گفت :چیز خاصی نیست، جاده بسته شده . برف و کولاک مسیر را بسته و باید منتظر بلدوزر راهداری باشیم که مسیر را باز کند.با این برفی که امروز می آید بعید می دانم تا غروب راه باز شود و می ماند برای فردا، شلوغی جلوی ایستگاه را فهمیدم برای چه بود ولی ازدحام مقابل نانوایی چه ربطی به بسته شدن جاده دارد.

وقتی آقای مدیر گفت که آرد نانوایی تمام شده و قرار بوده امروز خاور آرد بیاید، واقعیت امر کمی نگران شدم.واقعاً برف عجب قدرتی دارد و حتی می تواند انسان را گرسنه نگاه دارد.کمی که فکر کردم به یاد آوردم ، دیروز دو تا نان خریدم و فقط یکی از آن را خورده ام.پس برای امروز حداقل یک نان هست تا گرسنه نمانم.البته سیب زمینی خودش می تواند جایگزین خوبی برای نان باشد،که خوشبختانه سیب زمینی  اینجا به وفور یافت می شود.

شام کلی سیب زمینی سرخ کردم و با نصف نانی که از ناهار مانده بود،خودم را کامل سیر کردم.سیب زمینی سرخ کرده واقعاً با نان می چسبد،و عجب شام مفصلی داشتم امشب.بعد از شام شروع کردن به جمع کردن وسایل ،فردا چهارشنبه بود و به خانه برمی گشتم.وقتی کیفم را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم تازه به یاد آوردم که جاده بسته است .یعنی ممکن است فردا نتوانم به خانه بروم و این فاجعه ای بود بس بزرگ.

اگر فردا نتوانم به خانه بروم ،با این شرایط پس فردا باید بروم. پس کلاس های دانشگاه را چه کنم؟نگرانی کل وجودم را گرفت. از همه چیز بدتر این بود که اگر فردا نتوانم بروم چگونه می توانم این خبر را به خانه برسانم. مادر من در حالت عادی نگران است و اگر من یک روز دیر تر به خانه برسم که بنده خدا پس خواهد افتاد. در این اوضاع و با این شرایط هم که نمی شود پیاده تا روستای گلستان رفت و از آنجا زنگ زد. در این افکار مشوش شب سخت و دهشتناکی را گذراندم.

صبح اول وقت به محل ایستگاه مینی بوس ها رفتم .برف بند آمده بود ولی در خیابان ها و مسیرهای روستا هیچ جای عبور چرخ ماشین دیده نمی شد و همین موضوع بر اضطرابم افزود.و از همه چیز ناگوارتر نبودن حتی یک نفر در ایستگاه بود.نه به آن ازدحام دیروز و نه به سکوت مطلق امروز.اصلاً حالم خوب نبود و فقط نگران مادرم بودم که چگونه می توانم به او خبر دهم که برف جاده را بند آورده و من حالم خوب است.

نمی دانم نیم ساعت یا یک ساعتی در همان هوای سرد آنجا ایستاده بودم که حاج منصور آرام آرام از دور آمد .دیدن او کمی قوت قلبم شد. بعد از سلام و احوالپرسی از او پرسیدم امکان دارد جاده امروز باز شود؟همانطور که داشت در انباری را باز می کرد ،گفت انشالله باز می شود. بلدوزر راهداری تا از خوش ییلاق شروع کند ، برسد کاشیدار و برود تا نراب و بعد بیاید اینجا ، ظهر می شود، شما هم برو و حوالی ظهر بیا.

نمی دانستم چه کار باید می کردم. اگر می ماندم که یخ می زدم و اگر می رفتم چگونه مطمئنم می شدم که جاده کی باز شده است و  ماشین می خواهد حرکت کند.چاره ای نبود باید می رفتم .کمی فکر کردم و به خانه برنگشتم و یکراست به مدرسه پسرانه رفتم ،حداقل اینجا به ایستگاه نزدیکتر است. در کمال تعجب همه بچه ها آمده بودند.به آقای مدیر گفتم مگر در این شرایط تعطیل نمی کنید.لبخندی زد و گفت مگر بسته شدن جاده آموزش را تعطیل می کند.فقط یکی از همکاران نیامده و خودم کلاسش را پر می کنم.بعد کمی مرا نگاه کرد و سرش را تکانی دادو گفت :خوب حالا که شما هستی، زحمت این کلاس را هم بکش.در اوج این همه بدبختی این مورد کم بود که افزوده شد.

فقط آقای مدیر زحمتی که برایم کشید، این بود که هر یک ساعت یک بار دانش آموزی را می فرستاد تا وضعیت جاده را از سر خیابان بررسی کند و به من گزارش دهد. سه زنگ کلاس رفتم و واقعاً خسته شدم. در اوج ناامیدی بودم که دانش آموزی دوان دوان وارد حیاط شد و گفت آقا اجازه بلدوزر سر سه راهی کاشیدار است.از بالای خانه مان دیدیم.نمی دانم چه طور به سر ایستگاه رسیدم و همچنین نمی دانم این خیل جمعیت چگونه اینقدر سرعت عمل داشتند که همه از من زودتر رسیده بودند.

هیچگاه اینقدر صدای بلدوزر برایم دلنشین نبود.وقتی رسید کل جمعیت صلوات بلندی فرستادند. آقای راننده که تمام صورتش را با شال و کلاه پوشانده بود با  استقبال  پر شور مردم از بلدوزر پیاده شد. وقتی چهره بشاش او را بعد از باز کردن شال ها دیدم نمی دانم چرا آرامش خاصی به من دست داد. با لبخند گفت جاده را باز کرده ام. فقط چند دقیقه بگذارید نفسی بگیرم و در راه بازگشت مینی بوس ها پشت سر من بیایند.خودش هم رفت و در مغازه کنار ایستگاه همان که صاحبش هم قد و هم صدایی بلند داشت روی صندلی نشست تا کمی استراحت کند.

یکی از همسایه ها سینی چای برایش آورد و آن یکی ناهاری را برایش تدارک دید و آقای راننده هم فقط تشکر می کرد و می گفت:خدا خیرتان دهد از خوش ییلاق تا نراب و از آنجا تا اینجا واقعاً خسته شده ام. در همین حین آقای مغازه دار گفت فلاکس را بیاور تا با چایی داغ پرش کنم که دربرگشت بتوانی هم خستگی ات را از تن به در کنی و هم گرم شوی.برایم این صنحه ها در این اوج مشکلات  و بحران ،بسیار دیدنی بود، اوج مهربانی و صفا هم در راننده بلدوزر و هم در اهالی روستا،گرمایی وصف ناشدنی در این سرمای سخت بود

هر دو مینی بوس تا جایی که جا داشت پر شد و خوشبختانه این بار حداقل جایی برای نشستن به من رسید. بلدوزر به حرکت درآمد و صدای صلوات در ماشین ما طنین انداز شد. پشت سر آن ما نیز به راه افتادیم که باز صلوات قرایی فرستاده شد.دیدن بلدوزر در مقابل برای همه ما که در ماشین بودیم قوت قلب بود و به همین خاطر همه حواسشان به جلو بود. راه فقط برای عبور یک ماشین باز بود و اگر از مقابل ماشینی می آمد جاده بسته می شد.ولی بودن بلدوزر همه مشکلات را حل می کرد.

سرعت حرکت بسیار کم بود ولی به همین نیز قانع بودیم.کمی به اطراف نگاه کردم و دوباره غرق شدم در مناظر زیبای زمستانی. همه چیز و همه جا سفید بود. آنقدر صاف و سیقلی که نگاه به آن حتی چشم را آزار می داد.کمی شیشه مینی بوس را باز کردم تا دستم را بیرون ببرم. خیلی برایم جالب بود که می توانستم برف های کنار جاده را لمس کنم. ارتفاع برف دقیقا تا جای شیشه ماشین بود و بلدوزر دالانی را در بین آن ایجاد کرده بود. حتی چند بار مشتی برف برداشتم که البته وقتی با نگاه متعجبانه بعضی مسافران برخوردم ،سریع شیشه را بستم و فقط به دیدن اکتفا کردم.

هنوز به تیل آباد نرسیده بودیم که درست در ابتدای یک سربالایی ماشین متوقف شد. وقتی نگاه کردم، بلدوزر راهداری همچنان داشت می رفت . مسافرین از حاج منصور پرسیدند چه شد ایستادی، خدای نکرده ماشین خراب شده. لبخندی زد و گفت .نه باید صبر کنم بلدوزر تا آخر سربالایی برود بعد من حرکت کنم.باید کمی دور بگیرم تا ماشین بالا برود وگرنه یا گیر می کند یا سُر می خورد. همه در اینجا به مهارت حاج منصور در رانندگی صحه گذاشتیم. و او هم خیلی خوب از این سربالایی عبور کرد.

تا تیل آباد فکر کنم چهل پنجاه تایی صلوات برای سلامتی راننده بلدوزر فرستاده شد و در همین حدود هم برای سلامتی حاج منصور.کلاً معنویت در ماشین موج می زد.در تیل آباد وقتی مسیرمان از  بلدوزر جدا شد، حاجی با چند بوق ممتد از او تشکر کرد و خیلی جالب همه ما مسافران نیز برایش دست تکان دادیم و خداحافظی کردیم و او هم با تکان دادن دست جواب مان را داد و همانطور آرام و سنگین و با وقار  به سمت خوش ییلاق رفت.

لبخند راننده و آرامشش هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود، یک تنه آمد و کلی اهالی روستا های این منطقه را از نگرانی بیرون آورد. درست است کارش این است ولی این سختی و مشکلات کارش هیچگاه اخلاقش را تغییر نداده بود. پوشش او نشان می داد که داخل ماشین هم بسیار سرد است ولی واقعاً دلش گرم بود. از او آموختم که در شرایط سخت هم می شود کار را با دلی آرام و قلبی مهربان انجام داد.

قطب

هم تعدادشان زیاد بود ،هم خیلی پر انرژی بودند و البته کمی هم سروگوششان می جنبید، دوم راهنمایی بودند ولی بعضی از آنها هیکل شان به دبیرستانی ها می خورد، همان ابتدای سال مدیر به  ما در مورد این کلاس چند نکته ای را  تذکر داده بود .به همین خاطر تا حالا در این کلاس مثل  بخت النصر بودم و هیچگاه نمی گذاشتم کوچک ترین فرصتی پیدا کنند ، کاملاً جدی بودم و در کلاس فقط درس بود و مجالی برای صحبت دیگر نبود.

نوبت صبح ،در هوایی کاملاً سرد ،و در زنگ دوم وارد این کلاس شدم.طبق معمول حضور و غیاب را سریع ولی دقیق انجام دادم و تدریس را آغاز کردم. درس امروز هندسه و درباره چهارضلعی ها بود. در همین مدت چند ماه تدریس به این تجربه رسیده ام که دانش آموزان در هندسه مشکل دارند.هندسه کاملاً مفهومی است ومحاسبات کمتری دارد،به همین خاطر بچه ها با این درس به سختی ارتباط برقرار می کنند و از طرفی چون نیاز به فکر کردن و استدلال دارد ، حوصله آن را ندارند و این واقعاً تاسف بار است.

در قدم اول باید چندضلعی ها  را می شناختند.به همین خاطر یک خط منحنی بسته، یک خط شکسته باز و یک خط شکسته بسته که خط ها  از وسط همدیگر می گذشتند کشیدم و در طرف دیگر تخته هم یک چندضلعی رسم کرد.رو به بچه ها کردم و گفتم، درس امروز مربوط به چهارضلعی ها است. ولی اول باید چندضلعی ها را بشناسید.به نظر شما کدام یک از شکل های روی تخته سیاه چندضلعی است؟

یکی دست بلند کرد و گفت:آقا اجازه اولی که حتماً نیست ،چون «هیچ ضلعی» است. منظورش همان خط منحنی بسته بود، از جوابش خوشم آمد، واقعاً ضلعی نداشت و به قول این دانش آموز هیچ ضلعی بود. یکی هم دست بلند کرد و گفت آقا دومی هم نیست چون به هم وصل نشده اند. یک گوشه اش باز است. از او هم قبول کردم. با این تفاصیل دو شکل از گردونه خارج شد و فقط دو شکل انتهایی ماند.

سکوت بچه ها بدین معنی بود که بین این دو شک دارند، چون هردو چند ضلع داشتند. گذاشتم کمی فکر کنند که واقعاً هندسه درس فکر کردن است. از آخر کلاس یکی گفت:آقا اجازه هردو که چندتا ضلع دارند.ازکجا بفهمیم کدامشان چندضلعی است و کدامشان نیست؟ دیدم راست می گوید، چالش اصلی همین است و حالا زمانش است که توضیح دهم . وقتی گفتم در چندضلعی ،اضلاع حتماً باید در راس ها همدیگر را قطع کنند،مشکل حل شد و همه بچه ها جواب درست را گفتند.

بعد رفتم سراغ چهارضلعی ها ،از بچه ها خواستم چهارضلعی را برای من تعریف کنند.یکی گفت چند ضلعی که چهارتا داشته باشد. همین جواب را گرفتم و وارد مبحث اصلی شدم.یک متوازی الاضلاع روی تخته سیاه کشیدم و از بچه ها خواستم که اسمش را بگویند.در کمال تعجب فقط مرا نگاه می کردند. یکی با صدای لرزان گفت مستطیل که بغل دستی اش با عصبانیت به او گفت این کجایش مستطیل است؟ مگر نمی بینی کج است.

دانستم که در این کلاس در همین گام اول کلی مشکلات دارم. شکل را معرفی کردم و خواصش را هم گفتم. بندگان خدا فقط نگاه می کردند. انگار  تا به حال متوازی الاضلاع ندیده اند و من هم بهت زده که اینها پنج سال ابتدایی چه خوانده اند.البته در مربع و مستطیل و تا حدی هم لوزی مشکل کمتر بود و این شکل ها را می شناختند ولی وقتی ذوزنقه را گلدان گفتند ،باز دوباره همه چیز به هم ریخت.

وقتی در مورد ضلع ها و زاویه ها توضیح می دادم از نگاهشان می فهمیدم که زیاد به این درس روی خوشی نشان نمی دهند. به نظر من مطالب ساده و پیش پا افتاده بود ولی فکر کنم برای آنها اصلاً اینگونه نبود.به کمک کاغذ و تا کردن تا حدی برابری و حتی موازی بودن اضلاع رو به رو را به آنها گفتم ولی زاویه ها و مخصوصاً مکمل بودن زاویه های مجاور برایشان خیلی سخت و سنگین بود.

رفتم سراغ قطرها ، دوباره متوازی الاضلاعی کشیدم و قطرهایش را رسم کردم. به بچه ها گفتم این خط ها که راس ها را به هم وصل می کند را قطر می گویند.متوازی الاضلاع چند تا قطر دارد؟ خدا را شکر همه گفتند دو تا . روبه آنها کردم و گفتم :خوب به شکل خوب نگاه کنید و جمله ای را که می گویم را کامل کنید. «در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را …..  »، کمی که مکث کردم ،کل کلاس با صدایی واحد گفتند:« می ربایند.»

آنها با شعف به من نگاه می کردند که همه یک صدا درست گفته اند و من با بهت نگاهشان می کردم که می ربایند یعنی چه؟ دوباره پرسیدم «در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را …..  »،و باز آنها این بار با صدایی رسا تر گفتند:« می ربایند.» با اخم نگاهشان کردم و پرسیدم ، می ربایند یعنی چه؟ دوباره شروع کردند به هم نگاه کردن و پچ پچ کردن،چون می شناختمشان و نباید فرصتی به آنها می دادم ،عصبانی شدم و گفتم : حتی معنی کلمه ای را که می گویید نمی دانید، می ربایند چه ربطی به متوازی الاضلاع دارد.

در همین حین یکی از آخر کلاس رو به بچه ها کرد و گفت:قاطی کرده ایم، می ربایند مربوط به درس علوم است که زنگ قبل داشتیم. آقای دبیر علوم مگر آهن ربا را نیاورد و نشانمان نداد که به هم می چسبند ، آقای دبیر علوم می گفت «قطب ها» همدیگر را می ربایند ، این آقای دبیر ریاضی می گوید «قطرها». همین باعث شد که کل کلاس شروع کنند به خنده و همین باعث شد واقعاً عصبانی شوم.

این بچه ها حواسشان کجاست؟ در ذهنشان چه می گذرد؟ چرا اصلاً تمرکز ندارند،فقط بلدند شیطنت کنند و مسخره بازی در بیاورند.با داد و بیداد جانانه ای کلاس را ساکت کردم و رو به آنها گفتم:حواستان کجاست؟چرا خوب نمی بینید؟چرا گوشهایتان در کنترلتان نیست ؟و از آن بدتر زبانتان که اصلاً اختیارش را ندارید،قطر با قطب زمین تا آسمان متفاوت است.با این وضعیتی که شما دارید آخر راه این کلاس به ناکجاآباد می رسد.

دوباره برگشتم به شکل متوازی الاضلاع و از بچه ها با عتاب خواستم کمی بیشتر دقت کنند. دوباره گفتم: «در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را …..  » این بار بچه ها مکث زیادی کردند و در نهایت یکی از بینشان گفت: قطع می کنند.درست است که جواب درست نبود ولی حداقل به شکل و متوازی الاضلاع ربط داشت.گفتم به غیر از قطع کردن چه چیزی در قطرها می بینید.خودم را کشتم ولی کسی جواب درست را نگفت.

روی صندلی نشستم و فقط به بچه ها نگاه می کردم، شاید من خیلی سخت می گیرم ولی اینها هم اصلاً فکر نمی کنند و حتی سعی هم نمی کنند که فکر کنند.اصلاً انگار خوب دیدن را نمی دانند وباید ابتدااین مورد را آموزش ببینند. مگر آموزش و پرورش با این همه پرسنل وامکانات و کتاب و …. برای همین نیست که بچه ها به فکر کردن وادرا شوند. اینهمه سال به مدرسه می آیند و می روند و این همه کتاب و این همه مطلب، پس چرا تغییری در آنها مشاهده نمی کنم.

استادی در تربیت معلم داشتیم که دراولین روزکلاس روی تخته سیاه نوشت:«به جای ماهی دادن ، ماهیگیری یاد بدهید.» واقعاً این بچه ها کل دوره ابتدایی را فقط ماهی گرفته اند، حتی شاید هم نه، ولی اصلاً ماهیگیری یاد ندارند.منتظر هستند همه چیز حاضر وآماده به آنها ارائه شود وخودهیچ تلاشی برای کسب آن نکنند .و ازهمه بدتر این که حتی حاضر وآماده ها را نیزبه خاطر ندارند و این واقعاً بزرگترین ضعف در آموزش ماست.

در اوج ناامیدی بودم که یکی از بچه ها ازآخر کلاس بلند شد و گفت:آقا اجازه این قطرها یک جوری هستند.یکی بزرگ است ویکی کوچک ولی تکه هایشان با هم برابرند ،یعنی بزرگه که دو تکه شده با هم و کوچکه هم باهم.همین باعث شد آن همه مشکلات را به کناری بگذارم و شروع کنم به بحث با این دانش آموز ،تشویقش کردم و به پای تخته کشاندمش واوهم واقعاً جانانه ولی به زبان خودش توضیح داد که :در متوازی الاضلاع قطرها همدیگر را نصف می کنند،ومن هم ازاو آموختم که با دادن فرصت می توان در اوج ناامیدی، ماهیگیری هم یاد داد.

ابتدایی

صبح وقتی با حسین در راه مدرسه بودیم، با لحن خاصی به او گفتم که چقدر حیف شد که تو امروز دوشیفت هستی، وگرنه در این هوای سرد و یخبندان ،خواب بعدازظهر کنار بخاری گرم، بسیار می چسبد.او هم نگاهی به من انداخت و گفت طعنه می زنی؟مگر فقط تو امروز تک شیفت هستی؟روزهای دوشیفت خودت را به یاد نمی آوری که با چهره ای اخمو به مدرسه می رفتی؟مگر من چیزی می گفتم؟

زنگ تفریح دوم وقتی وارد دفتر شدیم،کنار آقای مدیر  شخصی نشسته بود که با لبخند خاصی به ما نگاه می کرد،سلامی کردیم و ایشان هم با خوشرویی جواب سلاممان را داد. آقای مدیر توضیح دادند که ایشان مدیر مدرسه ابتدایی هستند، امروز در نوبت عصر که پسرانه است برای یکی از معلمانشان مشکلی پیش آمده و اینجا آمده اند تا اگر امکان داشته باشد، یکی از همکاران که بعدازظهر بیکار است جای آن معلم کلاس را پر کند.

حسین و همکار دیگری که در مدرسه بود،هردو بعداز ظهر مدرسه بالا بودند و آقای مدیر و همچنین آقای مدیر ابتدایی فقط با لبخند مرا نگاه می کردند.تا آمدم عذر و بهانه ای بیاورم.آقای مدیر ابتدایی شروع کرد به تشکر کردن و من ماندم در برابر عمل انجام شده. در این میان از همه چیز سنگین تر نگاه های حسین بود، وقتی می خواستم به کلاس بروم،حسین به پشتم زد و گفت: واقعاً خواب بعداز ظهر کنار بخاری گرم می چسبد!

مدرسه ابتدایی ،در همان ابتدای روستا و نزدیک ایستگاه مینی بوس ها بود، تا به حال وارد آن نشده بودم. کوچه ای بود که در انتهای آن در ورودی مدرسه بود، وقتی وارد حیاط شدم، غوغایی برپا بود، یک عالمه پسربچه قد و نیم قد که بیشترشان هم سرهایشان از ته تراشیده شده بود در حیاط می دویدند، کمتر بچه ای را دیدم که آرام و قرار داشته باشد.در این سرما و این زمین یخ زده ،اینها چرا اینقدر پر انرژی هستند؟

با دیدن این صحنه همان جلو در  ورودی در بهتی عمیق فرو رفتم.اول چقدر زیاد هستند و دو م اینکه چقدر پر سروصدا ،آیا واقعاً می شود به این خیل پر تکاپو چیزی یاد داد؟ صدای یکی از همکاران ابتدایی مرا به خود آورد، بعد از سلام و احوالپرسی رو به من کرد گفت امروز باید برای کلاس دومی ها معلمی کنی، به دفتر برو تا آقای حسن کمیته کاملاً راهنمایی ات کند.

کمیته؟! من که با کمیته کاری ندارم!اصلاً مگر کلاس را باید کمیته تعیین کند.کمی که فکر کردم یادم آمد که خیلی وقت است کمیته جمع شده و حالا شده نیروی انتظامی ولی باز هم عقلم قد نمی داد که چرا راهنمایی را باید از یک نیروی انتظامی بگیرم. مگر این مدرسه مدیر و ناظم ندارد ؟وارد دفتر نسبتاً بزرگ مدرسه شدم و همان آقای مدیر که صبح به مدرسه آمده بود، با رویی خوش به استقبال من آمد.

از ایشان سراغ آقای کمیته را گرفتم که نگاه خاصی به من کرد و گفت ،باز کدام همکار پشت سر من از این لقب استفاده کرده است؟ آقا ما یک زمانی مسئول شورا و کمیته در روستا بودیم ولی حالا دیگر معلم شده ایم، مردم هنوز دست از سر ما برنمی دارند.خنده ای کرد و گفت در اینجا خیلی ها لقب هایی دارند که در روستا به آن معروفند.حتی مدیر شما هم لقبی دارد که حالا بماند.

زنگ خورد و آن خیل عظیم با زحمت و تلاش بسیار مدیر و ناظم و معلمان به صف شدند.مراسم آغازین بسیار کوتاه بود و سریع همه بچه ها به کلاس هایشان هدایت شدند. من هم همراه آقای مدیر به کلاس دوم رفتم.کیپ تا کیپ کلاس میز چیده شده بود و در هر میز هم حداقل سه نفر بودند، چند میزی هم چهار نفره بودند.با برپای مبصر کل کلاس بلند شدند و صلوات قرایی فرستادند.بعد آقای مدیر مرا معرفی کرد و گفت این آقا دبیر ریاضی مدرسه راهنمایی است که قبول کرده فقط امروز معلم شما باشد.

تا زمانی که آقای مدیر سر کلاس بود، همه چیز در نهایت نظم و انضباط بود ولی وقتی ایشان رفتند، چندثانیه ای فقط سکوت بود و ناگهان همچنان بمبی ، سروصدا در کلاس منفجر شد. نمی دانستم چه کار کنم؟هم تعدادشان زیاد بود و هم کلاس کوچک بود، که مجالی برای رفتن بینشان نداشتم. نمی دانم چرا فقط می پرسیدند: شما معلم مایی یا نه؟ مگر آقای مدیر به آنها توضیح نداده بود ، پس چرا می پرسیدند؟

دیدم اگر وضع به همین منوال بگذرد دیگر کنترل کلاس از دستم به طور کامل خارج خواهد شد، و این اصلاً خوب نبود، دیگر همکاران مدرسه در مورد من چه فکری می کردند؟به دنبال راه حل بودم که دیدم دو تا از دانش آموزان یکی از سمت راست و یکی دیگر هم از سمت چپ، کاملاً از کاپشن من آویزان هستند و با التماس زیاد می گویند: آقا تو رو خدا املا نگو،املا خیلی سخته!

دستشان درد نکند که بهترین راه را پیش پایم گذاشتند، البته شاید کمی بدجنسی باشد که از این خواهش معصومانه این دو بچه سوءاستفاده کنم، ولی چاره ای هم نبود، بلند گفتم دفتر ها روی میز ، می خواهم املا بگویم.جو کلاس به ناگاه عوض شد و همه شروع کردند به آماده شدن برای نوشتن و خیلی جالب آنهایی که سه نفری بودند به طور خودکار نفر وسطی رفت زیر میز و آنهایی هم که چهار نفری بودند یکی شان آمد بیرون و هر کدام رفتند و گوشه ای را برای خود انتخاب کردند، یکی روی طاقچه پنجره و یکی هم گوشه سکوی جلوی کلاس.

همه آماده ی نوشتن بودند و حتی یکی هم کتاب فارسی اش را که تقریباً جلد نداشت و مچاله شده بود برایم آورد. نکته جالب در این زمان ،همان دو نفری بودند که همچنان بر من آویزان بودند و توروخدا می گفتند. با لبخند آنها را به جایشان بردم و گفتم ، اشکال ندارد هرچه بلد هستید را بنویسید.لبخند تلخی زدند و با اکراه تمام دفترهایشان را جلویشان باز کردند.

سکوت نسبی در کلاس حاکم شد و من هم آرام آرام شروع کردم از همان درس اول املا گفتن.اوایل خوب بود ولی کمی  که گذشت عقب افتادن ها و مداد خواستن و تراشیدن های مکرر مداد و پرتاب پاک کن از طرفی به طرف دیگر در کلاس شروع شد.در این بین نگاهم به آن دو نفر بود که به من آویزان بودند، خیلی راحت نشسته بودند و چیزی نمی نوشتند. فکر کنم داشتند با ننوشتن، این کار مرا تلافی می کردند.

زنگ تفریح که خورد ،دانش آموزان اصلاً بدون توجه به من ، با سرعتی خیره کننده از کلاس خارج شدند. مات و مبهوت کتاب به دست فقط ناظر این اتفاق بودم. فقط یکی از بچه ها نرفته بود و مقابلم ایستاده بود، به خودم گفتم خدا را شکر این یکی احترام مرا نگاه داشت و صبر کرد من اول از در خارج شوم. می خواستم تشویقش کنم که گفت آقا اجازه کتابمان را نمی دهید؟ تا کتاب را از من گرفت و در کیفش گذاشت ناگهان غیب شد و از کلاس بیرون رفت و من ماندم و این تنهایی.

در دفتر گوشه ای نشسته بودم و فقط نظاره گر همکاران بودم، به دلیل اینکه مدرسه ابتدایی پنج کلاس و دو ناظم داشت، دفتر هم شلوغ تر بود، آقای مدیر که فهمید تنها هستم، استکان چایی را خودش برایم آورد و کنارم نشست. از کلاس پرسید که گفتم کار شما خیلی سخت تر از کار ما است. این بچه ها هنوز سنشان خیلی کم است و یاد دادن به آنها خیلی مشکل تر ، در همین حین یکی از همکاران که انگار صدای مرا شنیده بود، به من گفت: همین است که به ما صنایع سنگین می گویند.

آقای مدیر پیشنهاد خوبی داد و گفت همان ریاضی را با بچه ها کار کن ،کتاب ریاضی را نگاهی انداختم و تصمیم گرفتم که این زنگ را جمع کار کنم.روی تخته سه تا جمع یک رقمی نوشتم و از بچه ها خواستم در دفترشان حل کنند. هرچه قدر در املا اذیتم کردند، اینجا بچه های خوبی بودند. خیلی سریع نوشتند .ولی  وقتی حلشان تمام شد،همچون آوار بر سرم خراب شدند و تلاش زیادی کردم تا آنها را به میزهایشان برگردانم.تا آخر زنگ همین جمع ها خوب مشغولشان کرد.

واقعاً پنج تا زنگ خیلی زیاد است. تا در کلاس تکانی می خوردم زنگ تفریح می شد . زنگ آخر تازه یادم آمد که از بچه ها بخواهم خودشان را معرفی کنند. شاید نیمی از وقت کلاس به معرفی شان گذشت.خیلی جالب ابتدا یک بسم الله الرحمن الرحیم قرایی می گفتند و بعد خودشان را معرفی می کردند، بعضی ها هم نشانی برادر یا خواهرشان را که در راهنمایی بودند می دادند و با این کار به دیگران فخر می فروختند.

زنگ که خورد ،طبق انتظارم می بایست سریع تر از زنگ های قبل می رفتند ولی واکنشی بسیار متفاوت داشتند. تک تک می آمدند و از من خداحافظی می کردند و می رفتند. لبخندهایشان هیچگاه از ذهنم خارج نمی شود، بعضی ها هم می گفتند آقا اجازه می شود از این به بعد معلم ما شوی.خداحافظی با تک تک بچه ها حال خاصی به من داد و غبطه خوردم به همکارانی که در ابتدایی تدریس می کنند.

در راه فقط به این فکر می کردم که واقعاً کار در مقطع ابتدایی بسیار سخت و تخصصی است. کودکی که هیچ نمی داند وارد مدرسه می شود و خواند و نوشتن و حساب کردن می آموزد.واقعاً معلمان ابتدایی کاری در حد معجزه می کنند.حالا واقعاً آن جمله طنز همکار را که گفته بود صنایع سنگین را می فهمیدم و به نظر من اصلاً این جمله طنز نیست و واقعیتی انکار ناشدنی است. معلمان ابتدایی واقعاً کارشان سنگین است و نیاز به پشتکار و دانش بالایی دارند و واقعاً من مرد این وادی نیستم.

زیرصفر

بهمن ماه بود و زمستان در اوج ، از حسین خواستم تا دماسنجی را که در وسایل آزمایشگاه است ،بیاورد و دمای هوای بیرون را بسنجد.ظهر موقع رفتن به خانه ،دمای هوا تقریباً صفر بود. پیش خودم گفتم وقتی ظهر هوا صفر درجه است ، شب هنگام حتماً زیر صفر است. البته یخ زدن همه چیز در اینجا،خود دلیلی بود برای این دمای زیر صفر.

امروز من دو شیفت بودم و حسین تک شیفت،سریع ناهار را خوردم. وقتی داشتم آماده می شدم که بروم، حسین سفره ر ا جمع کرده بود و داشت کنار بخاری محلی را مهیا می کرد که یک چرتی بزند و من با نگاهی و آهی از در خارج شدم .دو شیفت بودن را اصلاً دوست نداشتم. ولی چاره ای هم نبود، در راه فقط دانشگاه آزاد را ناسزا می گفتم که مرا مجبور به تحمل این همه سختی !! کرده بود.

از خانه تا مدرسه دخترانه تقریباً راه زیادی بود. نکته مهم آن شیب نسبتاً تند مسیر از خانه تا مدرسه بود.می بایست از میانه های روستا به بالاترین بخش روستا می رفتم. مدرسه دخترانه آخرین خانه روستا بود.گذر از شیب کوچه زرگران در حالت عادی اش سخت بود، چه برسد که حالا کاملاً یخ زده بود.البته  به مدد پوتین هایی که تازه خریده بودم کمی راه رفتن در برف و یخ برایم راحت شده بود.

از دوراهی جاده سیب چال هم گذشتم و چند خانه با مدرسه فاصله داشتم که ناودان کنار یکی از خانه ها توجهم را جلب کرد. نیمه پایینی آن شکسته بود و لوله ای حدوداً یک متر فقط به بخش فوقانی آن متصل بود.صحنه جالبی که مرا به سمت خودش کشاند،یخ هایی بود که از این نصف لوله بیرون آمده بودند. حدود بیست سانتیمتری قطر یخ همان قطر لوله ناودانی بود و از آن به بعد از یک طرف قطرش کمتر می شد. بیشتر شبیه مخروط مایل بود .

پیش خودم فکر می کردم که دمای زیرصفر باعث شده که این ناودان اینگونه یخ بزند. نزدیک شدم تا بهتر آن را بررسی کنم.وقتی از نزدیک نگاه کردم کاملاً مشخص بود که قطرات آب روی هم یخ بسته اند، یعنی یخ های قبلی مجالی برای آب شدن نیافته بودند .دستم را دراز کردم تا این یخ ها را لمس کنم. به شدت صیقل خورده بودند. تکان کوچکی به آن دادم تا ببینم آیا می توانم نوک آن را بشکنم. کمی که فشار آوردم دیدم بسیار محکم هستند. از کمی پایین تر گرفتم تا با تکانی حداقل قطعه کوچکی را از ان جدا کنم.ولی ناگهان صدای مهیبی آمد و کل یخ داخل لوله جدا شد و درست جلوی پایم با شدت به زمین خورد و تکه تکه شد، طوری که تا چندین متر آنطرف تر هم قطعات یخ پرت شدند.

کاملاً بهت زده شده بودم ،ولی عبور این استوانه یخی را در کف دستم احساس کردم.از شدت سرما تقریباً دستم بی حس شده بود.من نیمه بیرونی یخ را دیده بودم.وقتی یخ شروع به حرکت کرد درست مانند موشکی بود که از جایگاهش خارج می شد.قسمت عمده یخ درون لوله بود.آنقدر صدا هولناک بود که در صدم ثانیه صاحبخانه بیرون آمد و وقتی مرا در آن حالت دید. نگاه خاصی به من کرد و گفت:آقای معلم از شما بعیده.چکار به این یخ ها داری؟ خدای نکرده اگر روی پایت می افتاد چکار می کردی؟

با خجالت عذرخواهی کردم و به سمت مدرسه به راه افتادم. چند قدمی بیشتر فاصله نبود و خدا خدا می کردم که دانش آموزی این صحنه را ندیده باشد. کلاً هر اتفاقی در مدرسه یا نزدیکی مدرسه برای معلم بیافتد ، خطرناک است، و صد البته اگر مدرسه دخترانه باشد، خطرناک تر. خوشبختانه در حیاط مدرسه کسی نبود و پنجره ها نیز به خاطر سرمای هوا بسته بود. خدا را شکر این دمای زیر صفر یک جا برای ما منفعت داشت.

وقتی وارد سالن مدرسه شدم، یکی از دانش آموزان کلاس اولی تا مرا دید ،مکث کوتاهی کرد و ناگهان به سمت کلاسش دوید. طبق برنامه کلاسی زنگ اول با سوم ها داشتم پس چرا این کلاس اولی تا مرا دید فرار کرد؟ به حساب بچگی اش گذاشتم ولی وقتی یک دانش آموز دیگر مرا دید و مکثی کرد و جلوی دهانش را گرفت ، فهمیدم که اتفاق خاصی در من رخ داده است.

این بار دانش آموز ، فرار نکرد و فقط با دست به من اشاره کرد، کمی که دقت کردم ، داشت به دست راستم اشاره می کرد، وقتی دستم را بالا آوردم. خودم هم از ترس یکه خوردم، تنها کاری که کردم به دیوار کناری تکیه دادم . کل کف دستم قرمز بود و خون از انگشتانم می چکید.نمی دانستم چه کار کنم و فقط با ترس این منظره هولناک را نظاره می کردم.

چند ثانیه ای نگذشت که آقای مدیر و دو همکار دیگر آمدند و مرا به دفتر بردند.همهمه ای در سالن بر پا بود و کاملاً می شد فهمید که کل بچه ها پشت در دفتر هستند. آقای مدیر جعبه کمک های اولیه را آورد و شروع کرد با بتادین شستن کف دستم و یکی از همکاران هم رفت بچه ها را ساکت کند و من هم فقط مات و مبهوت دستم را نگاه می کردم.

یک خراش تقریباً مستقیم، درست از بین انگشت شصت و سبابه و به صورتی کاملاً عمود بر انگشتان، تا پایین کشیده شده بود.وقتی آقای مدیر در حال تمیز کردن دستم بود از من پرسید آیا درد هم احساس می کنی؟ برای خودم هم جای تعجب بود که اصلاً احساس درد یا سوزشی نداشتم و همین هم باعث شده بود که این اتفاق را متوجه نشوم.با سر اشاره کردم که نه.

آقای مدیر سری تکان داد و گفت چه کار کرده ای که دستت را اینگونه زخم کرده ای؟وقتی داستان آن یخ و ناودان را برایش توضیح دادم . حرکت سر و میزان تغییر زاویه اش بیشتر شد و رو به من کرد و گفت :هنوز بچه ای آقای دبیر، شانس آورده ای که زخمت سطحی است  وگرنه در این وضعیت چه طور می توانستم تو را به شهر ببریم. آقا جان ، جان هر که دوست داری دیگر از این کارها نکن!

وقتی با باند دستانم را پانسمان کرد ، تازه احساس درد و سوزش شروع شد. رو به آقای مدیر کردم و گفتم چطور بستی که درد گرفت، تا قبل که درد نداشت. آقای مدیر رو به من کرد و گفت سرما باعث شده بود که دستت بی حس شود. حالا که کمی گرم شد ،کمی هم درد می گیرد. چاره ای نیست این درد را باید تحمل کنی.البته درد و سوزش آنچنان نبود که نشود تحمل کرد.به همین خاطر بعد از چند دقیقه استراحت و نوشیدن یک فنجان چای داغ به کلاس رفتم.

به راحتی می شد علامت سوال های بزرگی را در چهره های بچه ها دید.معصومانه می ترسیدند سوال کنند و بی صبرانه هم منتظر دانستن علت بودند. چاره ای نداشتم و می بایست علت واقعی را می گفتم، البته باید تبعات آن را نیز می پذیرفتم.حضور و غیاب را انجام دادم و رو به بچه ها گفتم که چیزی نیست ، کمی کنجکاوی کار دستم داد. می خواستم یخ آویزان از ناودانی را بررسی کنم که کلاً شکست و فرو ریخت.فقط «خدا به آقا معلم رحم کرد »بود که بچه ها بین خودشان پچ پچ می کردند.

درس را شروع کردم ، نوشتن با دست راست برایم امکان پذیر نبود و به همین خاطر با مشقت زیاد با چپ روی تخته سیاه می نوشتم. البته خوش خط نبود ولی کار را پیش می برد.اواسط کلاس بود که باز به چهره های نگران بچه ها برخوردم. مبصر دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه دستتان. وقتی نگاه کردم تمام باندها قرمز شده بودند و باز هم خون در حال چکیدن از دستم بود.

به دفتر رفتم و دوباره آقای مدیر شروع کرد به پانسمان ، کمی که بیشتر به دستم نگاه کردم، بخش انتهایی زخم،عمق برش بیشتر بود و از همین قسمت خون می آمد. ضمناً محل برش درست در بخشی بود که دست باز و بسته می شد و همین باعث شده بود که خون بند نیاید. آقای مدیر رو به من کرد و گفت ، دیگر دستت را تکان نده ،یا باز و بسته اش نکن و تا جایی که می توانی بالا نگاه دار.

زنگ آخر کلاس دوم بودم که صدای در آمد. وقتی در را باز کردم همان آقای صاحبخانه همراه آقای مدیر جلو در بودند.دختر این آقا ،دانش آموز سال سوم بود و سریع رفته بود و موضوع را به خانواده گفته بود. منتظر شنیدن ملامت ها بودم، و چون جوابی هم نداشتم سرم را پایین انداختم. آقای مدیر مرا به سمت دفتر هدایت کرد وپیش خودم گفتم، این یعنی وخامت بیشتر اوضاع.

ولی در دفتر، اوضاع آنچنانی که فکر می کردم نبود. آقای صاحبخانه با رویی خوش رو به من کرد و گفت:آقای معلم کنجکاویت کار دستت داد و باعث شد دستت زخمی شود. وقتی دخترم آمد و گفت دست آقا معلم بریده و خون زیادی از او رفته ، سریع به خانم گفتم که آن شرب آلبالو را بیاور تا به مدرسه ببرم و به آقای معلم بدهم ،حتماً ضعف کرده و باید تقویت شود.

روی میز شیشه مربایی در کنار پارچی پر از شربت بود. لیوان اول را نوشیدم ، واقعاً اگر این شربت آلبالو است آنهایی که از مغازه می خریم، چیزی جز آب و شکر نیست.آنقدر لذیذ بود که لیوان دوم را هم طلب کردم و آقای مدیر هم با لبخند معنی داری برایم ریخت. با نوشیدن این شربت به واقع احساس قوت کردم.

آقای صاحب خانه رو به من کرد و گفت، درون آن شیشه هم مربای آلبالو است. امشب و فردا صبح حتماً از آن بخور تا ضعف نکنی.دستت را بالا نگاه دار تا خونش بند بیاید.مواظب باش که زخم های کف دست کمی دیرتر خوب می شوند. من مانده بودم و این همه مهربانی و صفا و صمیمیت که در این مرد روستایی موج می زد.واقعاً کلامی برای تشکر نداشتم در برابر بزرگواری ایشان.اینان حواسشان به همه چیز هست، حتی غریبه ای که از کنار خانه شان می گذرد.

اینجا دمای هوای زیرصفر است ولی انسانیت و شریف بودن همچنان در نقطه جوش است.

کولاک

زمستان با تمام قوا شروع شده بود.به نظرم از دی ماه به بعد دیگر در این منطقه خبری از باران نیست و هرچه نزولات آسمانی باشد به شکل برف خواهد بارید.زندگی در مکانی که چشم اندازی به واقع زمستانی داشته باشد،در کنار سختی هایش  لذت بخش هم هست. حداقل برای من که مدتها در منطقه ای معتدل زندگی کرده ام و برف را در زمستان آنچنان ندیده ام ،جذاب است.

جمعه غروب وقتی به وامنان رسیدم ،دلم گرفته بود.حسین نبود و می بایست امشب را به تنهایی بگذرانم.آب شدن برف ها هم مزید بر علت شد ،به همین خاطر شب خیلی زود خوابیدم.در طول هفته هم هوا آنچنان صاف و آفتابی بود که انگار نه انگار زمستان است.آب شدن برف ها  و گِل و شُل خیابان ها و مشکل راه رفتن همه دست به دست هم داده بود که این هفته برایم اصلاً خوب نباشد. برف هم فقط در دوردستها روی کوه ها بود.جایی که در دسترسم نبود.به نظرم زمستان بدون برف ، معنی ندارد.

وقتی در مورد این موضوع با حسین صحبت کردم ، باز از همان نگاه های معنی دارش به من انداخت و گفت: آخر چه کسی از نیامدن برف ناراحت می شود که تو شده ای؟کشاورزی که زمین ات نیاز به آب داشته باشد یا باغداری که درختانت تشنه اند. با مکثی نسبتاً طولانی گفتم، خودم تشنه برف هستم. نمی دانم چرا وقتی برف می بارد احساس خوبی و سرخوشی دارم.اصلاً از وقتی اولین برف آمده ،نگاهم به اینجا عوض شده .

حسین گفت: انگار هنوز بچه ای و بزرگ نشده ای ! هنوز ذوق برف داری ، من هم بچه بودم خیلی برف را دوست داشتم.همیشه منتظر آمدنش پشت پنجره می نشستم.هنوز هم از دیدن باریدن برف و همچنین قدم زدن در زیر آن لذت می برم. به او گفتم : ببین تو هم دوست داری ولی بروز نمی دهی.ولی من صادقانه می گویم که بی صبرانه منتظر برف هستم. در جوابم گفت: باشد ، امیدوارم همیشه روی مهربان برف را ببینی و آن روی دیگرش را که سخت و مهیب است را تجربه نکنی.مخصوصاً کولاک را…

چهارشنبه صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس ها رفتم.هوا ناجوانمردانه سرد بود. کلاً زمستان وامنان با رفتن آفتاب چند برابر سردتر می شد.حضور خورشید حتی با گرمای ناچیز اش باز هم غنیمتی است در برابر سوز سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می کرد. نوبت اول حاج منصور بود که با همان لبخند همیشگی اش جواب سلامم را داد و گفت برو صندلی آخر بنشین.آنقدر زود آمده بودم که به تصورم اولین نفر می بودم، ولی وقتی سوار مینی بوس شدم فهمیدم که آخرین نفر هستم.

ولی حتی با نشستن من هم مینی بوس به نظر حاج منصور پر نشده بود و حتی زمانی که کلی کیسه گونی که نمی دانم چه بود بار سقف ماشین کردند و صندوق عقب را تا جایی که جا داشت پر کردند، باز هم حاجی رضایت نداد.تازه هنوز کمی غرغر م می کرد که کنار دستش خالی است. ولی هرچه بود با فشار مسافران و چند صلوات مجاب شد که به راه بیافتد.

هنوز به کاشیدار نرسیده بودیم که هوا به جای اینکه روشن تر شود، تاریک تر شد.کلبه کَل ممد را که رد کردیم . دانه های برف بود که به شدت به شیشه مقابل ماشین می خورد. متاسفانه کنار من شیشه نبود و کل محفظه را با یک ورق آلومینیومی مسدود کرده بودند، به همین خاطر دیدی به بیرون نداشتم.ولی همین که حاج منصور برف پاک کن را روشن کرد، دانستم که این دوستان من  واقعاً رسیده اند.ولی حیف که درست در زمانی که من دارم می روم، آمدند. فقط امیدوار بودم تا جمعه که برمی گردم هنوز باشند.

شدت بارش به حدی بود که بیشتر مسافرین تعجب کردند، طوری که در همین حدود بیست دقیقه، کل جاده سفید پوش شده بود.وقتی بیشتر به بیرون نگاه می کردم ،سرعت برف ها هم بیشتر می شد. وقتی کناردستی ام به کناری اش گفت که کولاک شده، کمی خودم را جمع و جور کردم و به یاد حرف آن شب حسین افتادم.ولی وقتی بیشتر فکر کردم ، به خودم گفتم که من در ماشین هستم و این همه آدم هم در کنارم هستند. آن کولاکی که حسین می گفت مربوط به زمانی است که تنها و پیاده باشی.

در خودم بودم که ناگهان تکان شدید ماشین مرا به خود آورد. همه در حال جیغ و داد بودند و وقتی به حاج منصور نظر انداختم، فقط داشت فرمان را به راست  و چپ می چرخاند. و ماشین هم فقط روی جاده به این سو و آن سو سُر می خورد.واقعاً ترسیدم، ولی خدا را شکر به هر صورتی بود ماشین متوقف شد. وقتی صلوات مسافران تمام شد، حاجی گفت: این پیچ همیشه در سایه است و یخ آن آب نمی شود.حالا این برف های تازه هم که آن را بیشتر لیز کرده است.حواسم بود که ماشین را به سمت کوه ببرم نه طرف دیگر. وقتی طرف دیگر جاده را دیده، قبض روح شدم.دره ای بود عمیق که نمی توانستم انتهای آن را ببینم.

از آنجا به بعد دیگر تمام حواسم به جاده بود، ولی به قدری بارش برف و وزش باد شدید بود که دیدن مقابل برای من که در انتهای مینی بوس بودم کاری سخت بود.به نزدیکی های هفت چنار رسیدیم که حاجی دوباره ایستاد. این بار چه اتفاقی افتاده بود؟اینجا که جاده هموار است و به نظر مشکلی نیست. ولی وقتی یک از مسافرین گفت که اینجا بادگیر است و همیشه برف ها اطراف را به روی جاده می ریزد، باز هم بر ترسم افزون شد. حاجی به آن کسی که کنار در نشسته بود گفت پیاده و شو برو ببین وضعیت چه طور است. در این کولاک من زیاد نمی بینم.

وقتی بازگشت کاملاً سپید پوش شده بود. رو به حاجی کرد و گفت ، برف که هست، ولی فکر کنم که بشود بروی.این بار درست برعکس دفعه قبل پایان صلوات، آغازی بود بر حرکت ماشین. نه تنها من ، بلکه تمام مسافرین حواسشان به جلو بود . سکوت عمیقی در محیط حکم فرما بود،سکوتی همراه با ترس.

پیش خودم گفتم اینجا را عبور کردیم، سرازیری بعد از هفت چنار را چه کار باید کنیم ؟که ناگهان سایه ی سیاه بسیار بزرگی روبروی ماشین ظاهر شد و حاج منصور هم برای فرار از برخورد به آن کاملاً به راست گرفت و ماشین باز هم شروع کرد به لغزیدن و سُر خوردن. فکر کردم کارمان تمام است. دفعه قبل حاجی به سمت چپ کشاند و قِسِر در رفتیم ، حالا که به سمت راست رفت ، چه بلایی بر سرمان خواهد آمد؟چشمانم را از ترس بستم که ماشین با صدای مهیبی همچون گویی که درون گودالی افتاده باشد به سمت راست کج شد و متوقف گردید.

جرات باز کردن چشمانم را نداشتم ،منتظر بودم ماشین چرخیدن به پهلو را شروع کند و ما هم در فضا معلق شویم و شروع کنیم به برخورد با در و دیوار ماشین و….ولی چند ثانیه ای که گذشت هیچ اتفاقی نیفتاد. وقتی چشمانم را باز کردم هیچ کس در ماشین نبود ، بیشتر ترسیدم ،چیزهای بسیار عجیب و بدی در ذهنم می گذشت، تمام قوایم را در پاهایم جمع کردم و به سختی بلند شدم و با هر زحمتی بود از ماشین پیاده شدم.

اینجا دیگر کجاست؟ انگار دنیایی دیگر بود. همه چیز به صورت شبح بود. سایه هایی می آمدند و می رفتند. صداهایی را می شنیدم که اصلاً برایم قابل فهم نبود،آنطرف هم غولی سیاه در میان این اشباح ،در گوشه ای آرمیده بود.نمی دانستم در چه حالی بودم، خوابم یا بیدار؟ نمی دانم چرا همه چیز برایم به صورت حرکت آهسته بود.انگار در دنیای اشباح گیر افتاده بودم.فقط در این بین احساس کردم کسی به پشتم می زند ، وقتی برگشتم حاج منصور بود، دیگر لبخند بر لبانش نبود و فقط به سمت انتهای ماشین اشاره می کرد.

کمی که وضعیتم عادی شد ،تازه فهمیدم در این کولاک شدید چه رخ داده است. آن سایه ی سیاه بزرگ ،تانکر سوخت بود که او هم همچون ما در آن طرف جاده ، کاملاً متمایل به چپ درون شیار کنار جاده افتاده بود.ولی وقتی به مینی بوس نگاه کردم وضعیت وخیم تر بود، آنقدر زاویه خم شدنش زیاد بود که به نظرم با کوچکترین حرکتی به پهلو می خوابید.

حاجی که تا کنون این قدر جدی ندیده بودمش ، فقط می گفت هُل بدهید، و تمام مسافران البته آقایون، با تمام قوا در حال فشار آوردن به ماشین بودند.ولی هیچ حرکتی دیده نمی شد.خیلی ها هم، نظر مرا داشتند و به حاجی می گفتند اگر هُل بدهیم و حرکت کند که چپ می کند ، ولی حاجی فقط می گفت هُل بدهید.کولاک هم هر چه در توان داشت می توفید ، کار به این صورت غیرممکن بود، دو نفر به سختی به بالای مینی بوس رفتند و تمام آن کیسه ها را خالی کردند و همچنین هرچه در صندوق بود را هم خالی کردند. شاید به اندازه یک خاور بار کنار جاده خالی شده بود.

با کلی تلاش و صلوات ماشین از چاله کنار جاده به صورت عجیبی بیرون آمد. واقعاً تا مرز چپ شدن رفت ولی در لحظه آخر با یک حرکت سریع به حالت عادی برگشت.چند نفری شروع کردن به بار زدن سقف و صندوق مینی بوس، و حاجی دوباره به همه گفت که حالا برویم سراغ تانکر سوخت.ولی این یکی که نمی شد بارش را خالی کرد، به نظرم حرکت دادن این یکی اصلاً ممکن نبود .ولی باز هم در کمال تعجب با تلاش مسافران، البته با زمانی طولانیتر، این ماشین هم به حالت اول آمد،ولی با روشی عجیب، دنده عقب و ما همه از جلوی ماشین هُل می دادیم.

آنقدر کولاک شدید بود که حاجی گفت سرازیری هفت چنار را پیاده بروید ، شاید ماشین سُر بخورد. وقتی پیاده در راه بودم و شدت کولاک نمی گذاشت اطرافم را خوب ببینم، ناگهان احساس تنهایی کردم  و باز هم به یاد حرف حسین افتادم. حالا که دیگر تنها بودم و پیاده و در میان کولاکی شدید. کمی سرعتم را بیشتر کردم و خودم را به پشت یکی از مسافرین رساندم و تا انتهای مسیر در فاصله ای ثابت پشت او قدم برمی داشتم.

حدود ساعت یک رسیدم به آزادشهر ، و وقتی به خانه رسیدم ساعت دو نیم بود که با چهره بسیار نگران مادرم مواجه شدم.هرچه خواستم اصل ماجرا را بگویم دلم نیامد و گفتم که دیر راه افتادم. شب هنگام فقط به گفته های حسین فکر می کردم که این برف زیبا و بسیار نرم و لطیف ،عجب چهره ی مخوف و هراسناکی هم دارد.

نان

برف دیروز  که همه جا را سپید پوش کرده بود، هوا را نیز جانانه سرد کرده بود. غروب آقا نعمت می گفت امشب که هوا صاف می شود، یخبندان است .یخبندان را زیاد شنیده بودم و می دانستم که همه چیز یخ خواهد زد، در نتیجه فراد صبح همه این برف ها به یخ مبدل خواهند شد.شب را در کنار بخاری چکه ای که همانند دیزل صدا می داد ،به سختی گذراندم.

نزدیک صبح بود که سرمای زیاد بیدارم کرد. هرچند تمام پتو را تا بالای سرم  کشیده بودم ولی سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود.می خواستم بلند شوم که ناگهان چراغ اتاق روشن شد مجبور شدم به زیر پتو برگردم چون نور به شدت چشمانم را می زد ، خدا خیرش بدهد حسین را که فکر این مورد را کرده بود و ده لیتری نفت را پر کرده بود و پشت در اتاق گذاشته بود. وگرنه در این سرما چه کسی می توانست از منبع آن طرف حیاط، نفت بگیرد.

بعد از چند دقیقه هوا گرم شد البته در اطراف بخاری،دیگر برای خوابیدن مجالی نبود.بیرون رفتم تا آبی به سرو صورتم بزنم.طبق معمول آب قطع بود و به سراغ بیست لیتری ای که خودم دیشب پر کرده بودم و کنار دیوار حیاط گذاشته بودم رفتم.همیشه کنار دیوار چهار تا بیست لیتری بود ولی نمی دانم چرا فقط همانی را که من پر کردم فقط آنجا قرار داشت.بیست لیتری را به زحمت کنار حوض  کوچک زیر شیر آب آوردم و آن را خم کردم ،وقته به سر آن نگاهی کردم و چند ضربه هم با دست به کنار بیست لیتری زدم تا زه به عمق مفهوم یخبندانی که آقا نعمت می گفت رسیدم.در فریزر هم آب اینگونه یخ نمی بست.

در همین هنگام مادر از بالای سکو سلامی کرد و گفت می بایست بیست لیتری را به داخل خانه می بردی تا یخ نزند.با لبخندی گفتم نمی دانستم و او هم با لبخندی پر معنی گفت ، از حسین عجیب بود که یادش برود.از بیست لیتری که امیدی نبود ،به یاد پارچ آبی افتادم که همیشه در بیرون اتاق و طاقچه کناری بود.خوشبختانه لایه یخ آن نازک بود و به راحتی شکست. وقتی آب را به صورتم زدم به جای اینکه سرحال شوم ، شروع کردم به لرزیدن و به سرعت به اتاق برگشتم و خودم را چسباندم به بخاری

حسین مقدمات صبحانه را آماده کرده بود و خدا را شکر چایی هم گذاشته بود، همینکه رضایت می داد صبحانه چایی برقرار باشد برای من نعمتی بود، البته خودش فقط آب جوش می خورد.وقتی برای رفتن به مدرسه آماده می شدیم هرچه لباس داشتم روی هم پوشیدم،آنقدر لایه به لایه پوشیده بودم که وقتی میخواستم بند کفشهایم را ببندم نمی توانستم خم شوم، ولی چاره ای نبود و هوا واقعاً سرد بود.حسین که خودش فقط همان کاپشن همیشگی را بر تن داشت ، با لبخندی گفت: اشکال ندارد به مرور زمان بدنت به این سرما عادت می کند،آن وقت نیاز نیست اینهمه لباس بپوشی.و من غرق در این صحبت او شدم که مگر چقدر من باید اینجا بمانم؟

کنار شیر آب بودم که آقا نعمت از روبرو آمد و طبق معمول در سلام گفتن پیشی گرفت.من هم لبخندی زدم و جواب سلامش را دادم ولی نمی دانم چه شد که خود را معلق در فضا یافتم.همه چیز با نمای آهسته داشت رخ می داد  و من هم حس بی وزنی خاصی را داشتم تجربه می کردم. ولی وقتی درد زیادی در پشت کمرم احساس کردم ،تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. با درد زیاد و به زحمت بلند شدم که با صحنه ای فجیع تر مواجه گشتم. حسین و آقا نعمت و مادر و صغرا  که نمی دانم کی آمده بودند، فقط در حال خندیدن بودند،حسین کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت آقا با این شروعی که تو داری ،تا مدرسه باید سینه خیز بروی.

چندقدمی هنوز در کوچه نرفته بودیم که یکی ازاهالی که از مقابل می آمد سلامی نثارمان کرد .فقط با لبخند به چهره اش نگاه کردم و جواب سلامش را دادم ، ناگهان آسمان مقابل چشمانم ظاهر شد و بعد از چند ثانیه چهره خندان حسین در گوشه کادر نمایان گردید.به شدت وصف ناشدنی ای پخش زمین شده بودم. به حسین گفتم حداقل مرا بگیر تا زمین نخورم و اینگونه آبرویم نرود.نگاهی معنی دار به من کرد و گفت :با این هیکلی که تو داری من که هیچی چهار نفر دیگر را هم به زمین می زنی.

همان مردی که جواب سلامش مرا به این روز انداخته بود جلو آمد و دستم را گرفت تا بلند شوم،در ضمن با لبخند خاصی گفت: اشکالی ندارد ، حداقل گِلی و کثیف نمی شوی.ببین تمام گِل های کوچه یخ بسته اند. حسین رو به من کرد و گفت ،آقا جان بیشتر مواظب راه رفتنت باش، پا و لگن ات بشکند ایرادی ندارد ،فقط خوب است که گِلی و کثیف نمی شوی.آقا خواهشاً جواب سلام ها را به من محول کن.

خدا را شکر همان دو بار اول سُر خوردم و به بعد با کمی احتیاط و تمرکز ، راه رفتن برایم کمی میسر شد. البته عامل اصلی کفش هایم بود که کف ان کاملاً صاف بود و أصلا مناسب این محیط نبود.می بایست حتماً پوتین می گرفتم تا علاوه بر گرمی و محکمی اش ، آج هم داشته باشد.وقتی به مدرسه نزدیک می شدیم دقت و تمرکزم را دوچندان کردم ،چون سر خوردن در اینجا و مقابل دانش آموزان فاجعه ای بود بسیار بزرگ.

تمام دقتم را خرج کردم ولی نمی دانم چه شد ؟وقتی پایم را از روی قاب فلزی زیرین در حیاط رد کردم  باز هم سر خوردم و این بار متاسفانه به رو بر روی زمین افتادم. خدا را شکر توانستم با دستانم کمی از شدت ضربه را بگیرم.ولی تصور اینکه بچه ها مرا در این وضعیت ببیند بسیار سخت و وهم انگیز بود.سریع خودم را جمع و جور کردم و بلند شدم ولی قدرتش را نداشتم سرم را بالا بگیرم و حیاط مدرسه ببینم،مطمئناً همه در حال خنده بودند و با دست مرا اشاره می کردند.ولی وقتی به حیاط مدرسه نگاه کردم ،انگار باری از دوش هایم برداشته شده بود، خوشبختانه هیچ کس به جز آقای مدیر و محمد که او هم پشتش به من در حیاط نبود.

آقای مدیر به شدت محمد را که دانش آموز کلاس اول بود ،مواخذه می کرد و محمد هم فقط قسم می خورد که کار او نیست،چون از اصل موضوع خبر نداشتم مداخله نکردم  و با سرعت از کنارشان گذشتم، همینکه کسی متوجه سر خوردن من در حیاط مدرسه نشده بود برایم کافی بود،فقط از سروصداهای آقای مدیر فهمیدم موضوع بر سر نان است و جالب این بود که آقای مدیر مجالی به محمد نمی داد و همچون تیرباری که از ضامن خارج شده باشد، او را آماج عتاب های خود کرده بود.

وقتی آقای مدیر وارد دفتر شد همچنان برافروخته بود،پیش خودم گفتم خدا را شکر انگار آقای مدیر هم مرا در آن وضع فضاحت بار ندیده است. حسین ماجرا را جویا شد و آقای مدیر توضیح داد که قرار بوده محمد دو تا نان از نانوایی بگیرد و به مدرسه بیاورد، ولی او یکی از نان ها را خورد یا به دیگران داده و فقط یک نان را به من تحویل داده است.هم من و هم حسین به او گفتیم که این موضوع اینقدر عصبانیت ندارد، خوب بچه اند و بازیگوش، هوای سرد صبح و نان گرم ، من هم اگر باشم وسوسه می شوم.

در طول کلاس محمد سرش از روی میز بلند نکرد و اصلاً به درس هم گوش نداد. احساس کردم کاری به کارش نداشته باشم بهتر است. ولی وقتی زنگ خورد و همه رفتند، فرصت را مغتنم دیدم و صدایش کردم . تا خواستم چیزی بگویم، به من نگاه کرد و گفت:آقا اجازه به خدا خودمان نان ها را نخورده ایم . پدر ما نانواست و هر وقت بخواهیم نان تازه داریم. گفتم اشکالی ندارد. پس بگو این نان را چه کسی خورده؟اگر  کسی به زور نانها را  از تو گرفته ، بگو تا آنها را به آقای مدیر معرفی کنم تا آنها تنبیه شوند.

چشمانش تر شده بود ولی به شدت داشت مقاومت می کرد که گریه نکند.مکثی کرد و سرش را پایین انداخت ،همانطور که به زمین نگاه می کرد ،گفت آقا اجازه وقتی نان را از نانوایی پدرم گرفتم و به سمت مدرسه به راه افتادم، یک دفعه دیدم که یک سگ خیلی بزرگ از پشتم می آید. آقا به خدا تو کوچه هیچکی نبود و من هم ترسیدم و شروع کردم به دویدن ، سگ هم به دنبالم آمد. آقا اجازه  همه جا یخ زده بود ، حواسم که پرت شد، خوردم زمین، به خدا نان ها را محکم گرفتم که کثیف نشوند ولی تکه ای از نان افتاد جلوی سگ و او شروع کردن به خوردن آن.

تا آمدم بلند شوم و به سمت مدرسه بیایم ،آن تکه را سگ خورده بود و باز به دنبالم آمد، آقا مجبور بودم ،آقا اجازه خیلی ترسیده بودم ، به همین خاطر باقی آن نان را برایش انداختم تا فرصتی پیدا کنم و فرار کنم.آقا اجازه اگر آن یکی را به سگ نمی دادم، همه اش را از دستم می گرفت و می خورد.حالا حداقل شما یک نان دارید، از هیچی که خیلی بهتره.تازه آقا شاید ما را هم گاز می گرفت.

آقای مدیر را صدا کردم و از محمد خواستم دوباره داستان را برایش تعریف کند.از چهره آقای مدیر فهمیدم که خیلی از قضاوت زودهنگامی که کرده بود ناراحت است.رو به محمد کرد و گفت خوب چرا این را همان صبح به من نگفتی؟ اینجا دیگر من دخالت کردم و آرام دم گوش آقای مدیر ، طوری که محمد نشود،گفتم که مگر شما مجالی می دادیدکه او صحبت کند.آقای مدیر نگاه اخم آلودی به من کرد و از کلاس خارج شد.

رو به محمد کردم و گفتم از این به بعد محکم باش و همه چیز را همان اول بگو.تا خواستم از در کلاس بیرون بیایم آقای مدیر را روبریم دیدم.رو به محمد کرد و یک تکه نان به او داد و گفت بخور تا جان بگیری ، از این به بعد هم نمی خواهد برای مدرسه نان بیاوری ، خودم از پدرت می گیرم.

چشمان محمد برقی زد و همچون تیری که از چله رها شده باشد به سمت در دوید، طوری که نزدیک  بود به دیوار برخورد کند.آن تکه نان در دست آقای مدیر ماند و او هم با نگاهی پر معنا رو به من کرد و گفت : بگیر این تکه نان را بخور،جانی نداری راه بروی و با این هیکل فقط زمین می خوری.

برف

چند روزی به دی ماه مانده بود و  بی صبرانه منتظر زمستان بودم.چون شنیده بودم اینجا برف زیاد می بارد.آقا نعمت می گفت یک وقت صبح بیدار می شوی و همه جا را سفید می بینی.به همین خاطر صبح ها وقتی بیدار می شدم سریع به سمت پنجره می رفتم تا بیرون راببینم.ولی هنوز خبری نبود.

در مسیر مدرسه پسرانه وقتی به دوردستها نگاه می کردم، ابرهای سیاه با عجله ما می آمدند، فکر کنم کار خیلی واجبی داشتند که اینقدر سریع حرکت می کردند. رو به حسین کردم و گفتم سریع تر برویم تا این ابرها خیسمان نکنند. لبخندی زد و گفت آنها حداقل یک ساعت بعد به اینجا می رسند، نگاه معنی داری به او کردم و گفتم.نه خیر ،من تجربه اش را داشته ام که در مسیر کاشیدار در کمترین زمان رسیدند و مرا کاملاً خیس کردند.این ابرها از آن جنس هستند.

وقتی وارد کلاس شدم مبصر با دستانی سیاه داشت بخاری را روشن می کرد .بخاری چکه ای که در تمام منازل و مدارس اینجا از آن در فصل زمستان استفاده می شد مکانیزم زیاد پیچیده ای نداشت. از زیر منبع نفت لوله ای نازک خارج شده بود که در زیر آن کاسه ای کوچک بود که با لوله ی نازک دیگری به مخزن کوره که آن هم فقط یک استوانه فلزی بود وصل می شد.شیر تنظیم مقدار نفت هم درست بالای منبع نفت بود. این بخاری ها فقط با پیچ منبع نفت چکه هایشان تنظیم می شد.

به هر زحمتی بود بخاری روشن شد و بعد از مدت کوتاهی شروع کرد به سر و صدا کردن، انگار موتوری بود که روشن شده بود.ابتدا ترسیدم و رفتم و سریع شیرش را بستم تا حداقل نفت به مخزن کوره وارد نشود.در همین حین مبصر کلاس بلند شد و گفت آقا اجازه ما اول شیر آن را یک سره کرده بودیم تا هم بخاری و هم لوله ها گرم شوند.نگران نباشید این صداها معمولی هستند.وقتی دیدم همه بچه ها تایید کردند، از همان آقای مبصر خواستم تا بیاید و میزان چکه را تنظیم کند.

زنگ اول در کلاسی به غایت گرم و مطبوع تمام شد.وقتی بیرون آمدم ابرها رسیده بودند ولی نمی دانم چرا کاری انجام نمی دادند.اواسط زنگ دوم بود که هوا تاریک تر شد.فکر کنم نیروهای کمکی برای ابرها رسیده بودند تا آنها را در انجام ماموریتشان یاری کنند.زنگ تفریح دوم وقتی آقای مدیر از حیاط به دفتر آمد جمله ای جالب گفت که موجبات شعف من شد،او گفت:فکر کنم این هوا برف دارد.

زنگ سوم کلاس اول بودم که یکی از بچه ها اجازه گرفت  که بیرون برود.با اکراه اجازه دادم و به ادامه درس پرداختم.بعد از مدتی وقتی وارد کلاس شد، هیبت عجیبی پیدا کرده بود.تمام سرش سپید پوش شده بود و لبخندی که دیگر از شکفتگی گذشته بود بر لبانش جاری بود. با همان حال رو به من کرد و گفت:آقا اجازه برف می آید،عجب هم می آید. همین باعث شد ولوله ای در کلاس بیفتد. با اخم رو به آنها کردم و گفتم مگر تا کنون برف ندیده اید. بنشینید سرجایتان

ولی واقعیت امر خودم هم دوست داشتم برف را ببینم. متاسفانه بنا به دلایلی پنجره کلاس درست پشت تخته سیاه بود و دیدن بیرون ممکن نبود.به دنبال بهانه ای بودم تا به سمت در بروم و کمی در را باز کنم تا بتوانم بارش برف را ببینم.زمان حل کاردرکلاس توسط بچه ها بهترین موقعیت بود،آرام آرام به سمت در رفتم و آن را باز کردم.دانه های برف که بسیار هم بزرگ بودند،خرامان خرامان در آسمان می رقصیدند و با متانتی مثال زدنی بر روی زمین می نشستند.و نکته جالب این بود که اصلاً آب نمی شدند.به طوری که می شد به راحتی آنها را شمرد.

غرق در تماشای بارش زیبای برف بودم که احساس کردم چیزهایی پشتم قرار دارند. تا برگشتم تقریباً کل کلاس با حفظ فاصله ای دقیق پشت سر من در حال دیدن بارش برف بودند.وقتی برگشتن مرا دیدند به سرعت نور سرجاهایشان نشستند. فکر کردم ،من که اینقدر مشتاق دیدن برف هستم، پس این بچه ها هم حق دارند دیدن برف را دوست داشته باشند.در را کامل باز کردم و کنار رفتم و گفتم حالا خوب ببینید.واقعاً بارش برف حس خوبی به انسان می دهد.

وقتی مدرسه تعطیل شد و وارد حیاط شدیم همه جا کاملاً سپیدپوش شده بود.برایم جالب بود که برف ها اصلاً آب نمی شدند و کاملاً همدیگر را پوشش می دادند. برف هایی که در گرگان می بارید خیلی زود آب می شد. پدرم می گفت برف اگر شب ببارد می نشیند ولی حالا وسط ظهر است واین برف ها فقط می نشینند و می مانند.در مسیر به طرف خانه صدای برف هایی که زیر گام هایمان فشرده می شدند بسیار شنیدنی و لذت بخش بود.کل روستا رنگ سفید دلنشینی به خود گرفته بود و ابرها هم واقعاً سنگ تمام گذاشته بودند و هرچه در توان داشتند می باریدند. شدت بارش بسیار بیشتر شده بود ولی در این همه غوغایی که بارش برف داشت، هیچ صدایی شنیده نمی شد و همه جا غرق در سکوت بود ،انگار برف ها اول روی صداها نشسته بودند و آنها را آرام کرده بودند.

بعد از خوردن ناهار که چیزی جز نیمرو نبود به سمت مدرسه دخترانه به راه افتادیم. تقریباً کفشهایم  در برف فرو می رفت و همین باعث می شد تا ذوق کنم. به یاد نداشتم که این مقدار برف را در این مدت بارش دیده باشم .در راه همانند کودکان دنبال جاهای می گشتم که کمی ارتفاع برف بیشتر باشد و پایم را آنجا بگذارم.در مدرسه وقتی مدیر تعجب و شعف زایدالوصف مرا دید ،لبخندی زد و گفت این تازه اولش است.انشالله اگر تا شب ببارد آن موقع می فهمی برف یعنی چه؟

در مدرسه هر زنگ تفریح به کمک خط کش ارتفاع برف را می سنجیدم ،و این حرکت من برای دانش آموزان خیلی جالب بود. ساعت یک: 10 سانتیمتر،   ساعت دو و نیم : 12 سانتیمتر    و. . . . . .غروب وقتی به همراه حسین به سمت خانه برمی گشتیم کاملاً پاهایمان تا بالاتر از مچ درون برف می رفت. تا خانه کلی از پیاده روی زیر بارش یرف و همچنین بر روی برفهای نشسته بر زمین لذت بردم. همه چیز غرق در سکوت و سپیدی بود.

شب بیشتر اوقات به پشت پنجره می رفتم تا باریدن برف را زیر نور زرد رنگ  چراغ  سر کوچه نگاه کنم. همچنان می بارید و باد هم دانه برف را به رقص وا می داشت.حسین که کنار بخاری بود با خنده ای پرسید مگر تا حالا برف ندیده ای که اینقدر ذوق زده به آن نگاه می کنی. من هم به شدت گفتم. نه ، تا به حال ندیده ام.تا به حال این همه برف را در یک نوبت باریدن ندیده ام.تنها تجربه من از برف ،توقف چند دقیقه ای قطار گرگان به تهران در ایستگاه فیروزکوه بود که تا زانو در برف فرو رفتم.

صبح با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم.فکر کردم حتماً سقف فروریخته ، تا خواستم از رختخواب بلند شوم ،حسین گفت نترس چیزی نیست .دارند برف های پشت بام را می روبند.وقتی از اتاق خارج شدم و به روی تراس آمدم منظره ای که مقابلم بود آنقدر زیبا بود که فقط ایستادم و با لذت نگاه کردم.همه جا سفید بود و چنان منظم همه جا را پوشانده بود که انگار استادی با مهارت بسیار بر روی آنها ماله کشیده و آنها را صاف و تنظیم کرده است.بسیاری همچون آقا نعمت بر روی پشت بام ها مشغول پارو کردن برف بودند.

خوشبختانه نوبت صبح کلاس نداشتم و به همین خاطر سریع لباس پوشیدم و خودم را به پشت بام رساندم.آقا نعمت تا مرا دید لبخندی زد و گفت چهره ات نشان می دهد که تا حالا اینقدر برف ندیده ای، با سر تایید کردم و از او خواستم تا پارو را به من بدهد تا من هم کمی از این کار لذتبخش را انجام دهم.نگاهی به من انداخت و گفت بلدی؟ گفت بلدی نمی خواهد ،با پارو برف ها را می ریزم پایین.

تا نیمه های پشت بام را آقا نعمت خودش روفته بود و من شروع کردم به پارو کردن نیمه دیگر.پارو را با زاویه ای حدود چهل و پنج درجه گرفتم و حساب کردم با همین حالت تا انتهای پشت بام بروم همچون بلدوزر برف ها را به پایین خواهم ریخت.اوایل خوب بود ولی وقتی به نیمه های راه رسیدم.احساس کردم وزن پارو بسیار شده و به همین خاطره هرچه در توان داشتم خرج کردم و خوشبختانه پارو همچنان به جلو می رفت.

چیزی به انتها نمانده بود که فشار را بیشتر کردم تا با سرعت بتوانم این قطعه آخری را طی کنم.نمی دانم چه شد ؟شاید پارو به چیزی گیر کرد و به تبع آن صدایی از زیر برف ها آمد و ناگهان زیر دستم خالی شد و با صورت به روی برف ها افتادم.تمام هیکلم پر از برف شد و حتی از قسمت یقه به درون بدنم هم رفت.هر طوری بود خودم را جمع و جور کردم .

وقتی برگشتم ،کاملاً معنی نگاه آقا نعمت را فهمیدم و  دسته شکسته پارو را به ایشان تحویل دادم و بعد از کلی معذرت خواهی سرافکنده راهی پایین شدم.بنده خدا آقا نعمت فقط نگاهم می کرد و همین سکوتش بیشتر عذابم می داد.به خود گفتم بهتر نبود دخالت نمی کردی وکار را خراب نمی کردی.چیزی نگذشت که آقا غلامعلی همسایه کناری آمد و پارو  اش را به آقا نعمت داد و نگاهی هم به من انداخت و گفت: پارو کردن برف بلدی می خواهد آقای دبیر،این یک را باید یادبگیری ،چون از این به بعد باید به ما کمک کنی.و از همانجا کلاس فشرده برف روبی با تدریس آقا غلامعلی برای من شروع شد.