سفرنامه

در تابستان سال ۱۳۹۷ سفری به مدت دوهفته به سمت شمال غرب کشور داشتم.اتفاقاتی که در این سفر برایم رخ داد را در قالب یک سفرنامه نوشته ام که از طریق لینک کناری می توانید به آن دسترسی داشته باشید.

سپاس بیکران

محزون

از همان جلسه اولی که وارد کلاسشان شدم توجهم را به خودشان جلب کردند.هر دو قد بلند ی داشتند و به همین خاطر کنار هم در میز آخر نشسته بودند.آنقدر شبیه به هم بودند که تشخیص آنها برای من غیر ممکن بود.صورتشان که هیچ تمام لباس و ظاهرشان هم عیناً مانند هم بود.

در همان آزمون وردی که در ابتدای سال برگزار کردم دانستم که این دو در ریاضی بسیار ضعیف هستند و در طول سال کار زیادی باید روی آنها انجام دهم.ولی بعد از چند جلسه سکوت و سربه زیری بیش از حد آنها کار را بر من بیشتر سخت می کرد. حتی به اجبار هم پای تخته نمی آمدند.

هرچه بیشتر جلو می رفتیم وضعیت این برادران بیشتر وخیم می شد و هرچه می گذشت در چهره ی آنها بیشتر آثار غم و یاس می دیدم.انگار می خواستند هر دو گریه کنند ولی هر جوری که می شد جلوی خود را می گرفتند.تمام تلاش من هم برای نزدیک شدن به آنها و فعال تر کردن آنها  با شکست مواجه می شد.هفته ای دو زنگ برای راه انداختن آنها اصلاً کفاف نمی داد.

امتحان دوم که در انتهای ماه دوم سال تحصیلی بود را تصحیح کردم و دوباره هر دو نمره بسیار پایین گرفتند.تعداد زیادی از بچه ها شروع به رشد کرده بودند ولی این دو برادر به همراه سه نفر دیگر هیچ تغییری در شرایطشان به وجود نیامده بود و این اصلاً نشانه خوبی نبود.

طبق معمول از طرف مدیر خانواده های این چند نفر را خواستم تا توضیحات لازم را به آنها بدهم.پدر و مادرها آمدند و از وضعیت کودکشان آگاه شدند و تا حدی هم قول همکاری دادند.ولی هرچه صبر کردم خبری از والدین این دو برادر نشد که نشد.

مدیر مدرسه فردی بود که در اینگونه موارد پیگیری های موثری داشت و واقعاً به دنبال حل مشکل بود .قبل از اینکه من چیزی بگویم خودش متوجه شده بود که والدین این دو نفر نیامده بودند و به من گفت که حتماً پیگیر قضیه خواهد بود و همین برایم قوت قلبی شد که شاید بتوان کاری کرد.

چند هفته بعد در زمان زنگ تفریح پیرزنی فرتوت و شکسته با کمری دوتا وارد دفتر شد و مدیر او را به سمت من هدایت کرد.این زن ،مادربزرگ آن دو برادر بود .وقتی با صدایی لرزان سلام کرد غمی که در چهره داشت بر من هم سرایت کرد و همین موجب شد که کمی مکث کنم.گفت پسرم پاهایمم درد می کند و اگر اجازه بدهی بنشینم. خجالت زده او را به سمت صندلی هدایت کردم.

خیلی آرام حرف می زد و برای شنیدن صحبت هایش باید خیلی دقت می کردم.بدون اینکه من چیزی بگویم یا بپرسم گفت.پسرم من هم اگر جای این بچه ها بودم درس نمی خواندم.مادرشان دو سال است که طلاق گرفته و رفته و حالا بعد از این مدت تازه دلش برای بچه ها تنگ شده و هفته ای یک بار می آید و فقط یک روز با خودش می برد. آخر مادرجان اگر دلت برای بچه ها تنگ شده ،اگر بچه ها را واقعاً دوست داری ،بیا و سر زندگی را بچسب و اینهمه خون جگرمان نکن.اینطور که بیشتر این بچه ها را عذاب می دهی.

پدرشان هم که بیماری قلبی دارد و در خانه افتاده ، از دست من و حاجی هم که کاری بر نمی آید. همینکه اینها گرسنه نباشند برای من یک عالمه است.تازه خواهرشان هم که ششم است مریض است. نمی دانم چه مرگش می شود که یک دفعه عصبانی می شود و می زند همه چیز را می شکند. دکتر هم برده ایم ولی هیچ افاقه نکرده است.این دو تا هم که مظلوم تاریخ اند،تابستان ها سر باغ مردم می روند تا خرج مدرسه شان را در بیاورند.من و حاجی که در زندگی خود مانده ایم چه برسد این بندگان خدا.

اشک در چشمانش حلقه زد و دیگر نتوانست ادامه دهد.حالم اصلاً خوب نبود. دوست داشتم تنها می بودم و یک دل سیر گریه می کردم.آنقدر بر من فشار آمد که یارای صحبت کردن نداشتم و حتی اگر هم داشتم چه می خواستم بگویم.این بچه ها دورانی که باید فقط به فکر بازی و نشاط باشند در دریایی پر تلاطم که هیچ ساحلی ندارد سرگردانند.

پیرزن رفت و من ماندم با کوهی سوال که در  یافتن پاسخشان عاجز بودم.چرا ها چنان از جلوی چشمم رژه می رفتند که مجالی برای چیز دیگر نمی گذاشتند.زنگ آخر در کلاس نهم ندانستم که چه درس دادم و فقط دانش آموزان دانستند که من اصلاً حالم خوب نیست.

وقتی این برادران را در آن خانه تجسم می کردم که در میان اینهمه مشکلات و مصایب چگونه روزگار می گذرانند تنم به لرزه می افتاد.تجسمش غیرممکن است تجربه اش چگونه است؟ تازه فهمیدم که چرا حتی یک لبخند کوچک هم بر لبان این برادران نیست. چهره هایی محزون که وقتی نگاهشان می کنی  دنیا بر سرت خراب می شود.

حال من چگونه می توانم به اینها ریاضی درس بدهم. از جبر چه بگویم که خود در نهایت جبر زندگی می کنند.چگونه حل معادله به آنها بیاموزم که معادله زندگی آنها هیچ جوابی ندارد.چطور از لذت حل مسئله برای آنها بگویم که حتی خود لذت را هم نمی دانند.

چهره های محزون آنها که نشان از دردی خانمانسوز دارد  که تا ابد هیچگاه از  ذهنم پاک نخواهد شد.و عجب از این روزگار دارمکه نام خانوادگی آنها هم در معنی بر این حالات دلالت داشت.

مطالعات

کریدورهای طبقه اول و دوم و نمازخانه مدرسه شده بود سالن امتحانات ، میز و نیمکت های کلاس ها را به آنجا منتقل کرده بودند .یک بار که شمردم دقیقاً  بیست و چهار تا میز و نیمکت در هر طرف بودند و روی هر میز و نیمکت هم دو نفر می نشستند و این یعنی آمار هر سالن نود و شش نفر بود.
مراقبت از سالن بر عهده سه نفر بود ،یکی ابتدای سالن دیگری انتها و نفر سوم هم در میانه سالن، ولی آن روز چون تعدادی از همکاران نیامده بودند مجبور بودیم دو نفری مراقب سالن باشیم و این موضوع کار را کمی سخت می کرد.
وقتی به مخزن رفتم و سوالات را گرفتم فهمیدم امتحان امروز مطالعات اجتماعی است .همان تاریخ و جغرافیا و اجتماعی زمان ما که حالا هر سه در یک درس جمع شده اند. سوالات را که دیدم پر بود از جای خالی و صحیح غلط و تست و سوالات کوتاه پاسخ و این بدین معنی بود که امروز کارمان خیلی خیلی سخت است.
معمولاً در اینگونه امتحانات به خاطر نوع سوالات میزان تقلب در دانش آموزان بیشتر می شود و امروز هم که ما دو تا مراقب هستیم کار کمی پیچیده تر می شود، مراقب شماره یک از همان ابتدا رفت و روی صندلی انتهای سالن نشست .کنارش رفتم و موضوع را با او در جریان گذاشتم. تایید کرد ولی دانستم که روز سختی در پیش دارم.
من از میانه تا انتها را پوشش دادم و از او خواستم حواسش به نیمه جلویی باشد. برگه ها را توزیع کردیم و بعد از تلاوت قرآن امتحان شروع شد. ده دقیقه اول خوب بود چون همه در حال نوشتن بودند و کسی حواسش جای دیگر نبود ولی می دانستم هرچه جلو تر برویم و دانش آموزان به سوالاتی که یاد ندارند یا فراموش کرده اند برسند فعالیتشان شروع خواهد شد.
تمام حواسم به دانش آموزان بود و حدسم هم درست بود ،شیطنت ها آرام آرام شروع شد. تذکر دادم و شروع کردم به حرکت بین آنها ، اوضاع در کنترل بود که ناگهان از پشت دیدم دانش آموز ردیف دوم که همان ابتدای سالن است کاملاً برگشته و در حال مرور برگه پشت سری است. از همان فاصله دور دادی زدم و گفتم اگر بار دیگر تکرار شود برگه را خواهم گرفت.
متاسفانه همکار من که مراقب نیمه ابتدایی سالن بود از جایش روی صندلی تکان نمی خورد و فقط زحمت نگاه کردن به بچه ها را می کشید. کمی اوضاع داشت به هم می ریخت و تنهایی هم نمی شد کاری کرد، از طریق مستخدم که داشت از آنجا رد می شد به عنوان پیک استفاده کردم و از دفتر درخواست نیروی کمکی کردم که متاسفانه به خاطر کمبود دبیر در سالن پایین و نمازخانه موافقت نشد.
فکری به نظرم رسید و نقشه ای ریختم. از مراقب شماره یک که کاری بر نمی آمد و مراقبت حدود صد تا دانش آموز آنهم پایه هشتمی و نهمی در درسی که سوالاتش بیشتر کوتاه پاسخ و علامت زدنی است غیر ممکن به نظر می رسید.
با صدای بلند همکارم را صدا کردم و با همان صدای بلند از او خواست که جایش را با من عوض کند و برود در انتهای سالن و از پشت حواسش به بچه ها باشد. چاره ای نداشتم چون او فقط نگاه می کرد و با اینکار حداقل می توانستم برگشتن بچه ها را کنترل کنم .فقط از او خواستم خواهشاً چند بار تذکر بدهد تا بچه بفهمند که حواسش هست. حتی اگر به طور صوری باشد.
من هم رفتم جلو و با صدای بلند و تا حدی به صورت فریاد گفتم : سمت دیوار ها بچسبند به دیوار و سر میزی ها یک پا بیرون. از جلو هم با نگاه تنظیم کردم و چند نفری را که چند سانتیمتری مغایر این تنظیم بودند را تذکر دادم تا سرجای خودشان بروند.
کمی اوضاع آرام شد ولی در مدت کوتاهی بازهم شیطنت های این بچه ها شروع شد. یکی دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود و داشت زیرچشمی برگه کناردستی را نگاه می کرد بالای سرش رفتم و با صدای بلند گفتم ختم که نیامده ای دستت را بردار و سرت روی برگه خودت باشد. دیگری را تذکر دادم ولی حاشا کرد، پشتش زدم و گفتم شیوه هایت خیلی قدیمی شده باید خودت را به روز کنی.
به دانش آموز ردیف ششم سمت چپ چسبیده به دیوار خیلی مشکوک بودم. خیلی زیر میزش را نگاه می کرد. یک بار از کنارش گذشتم و وقتی مطمئن شدم که مطمئن شده که رد شده ام آرام برگشتم و دو تا میز عقب تر ایستادم و زیر میز ش را دیدم. کتاب آورده بود و همانجا با یک حرکت سریع برگه و سپس کتابش را گرفتم و او را به بیرون از سالن هدایت کردم.
آنقدر این اتفاق سریع رخ داد که بنده خدا فرصت واکنش پیدا نکرد. چون تجربه نشان داده که دانش آموزان ما در حاشا کردن و زیربار نرفتن تخصص بسیار بالایی دارند و حتی در مواردی که همه چیز هم مشخص است خیلی آرام و بی استرس انکار می کنند. سرش را پایین انداخت و خودش بدون هیچ بحثی بیرون رفت.
این اتفاق کل جلسه را تحت و شعاع قرار دارد و خیلی خیلی جو سالن را آرام کرد و کار برایم خیلی راحت تر شد. مدتی نگذشته بود که صدای بلند دانش آموزی در حیاط مدرسه حواس همه را پرت کرد. از پنجره که نگاه کردم همان دانش آموز خاطی بود که اخراج کرده بودم و فکر کنم داشت برای خودش آواز می خواند ولی نمی دانم چرا اینقدر با صدای بلند و آنهم کنار پنجره.
مستخدم مدرسه را فرستادم تا تذکر بدهد و یا حداقل به سمت دیگر حیاط منتقل کند ولی نتوانست ، خودم هم نمی توانستم جلسه را ترک کنم در همین حین برایم جذاب بود که سالن در سکوت غرق بود و همه در حال نوشتن بودند و هیچ کس بیکار نبود، مگر می شود تا چند دقیقه قبل نصف اینها داشتند در و دیوار را نگاه می کردند.
به دنبال علت بودم که از بیرون در میان داد و بیداد آن دانش آموز شنیدم: سیصد و شصت و شش روز کبیسه، وکیل الرعایا کریم خان زند، دارالفنون امیرکبیر و…. ،تازه رمز سکوت سالن را فهمیدم و با اشاره ای از مراقب یک خواستم به جلو سالن بیاید و من هم به حالت دو رفتم تا خدمت آن دانش آموز برسم. تا مرا دید به سرعت نور از مدرسه خارج شد و همین موجب شد سریع به سالن بازگردم. در نگاه دانش آموزان با دیدن دوباره من معناهای بسیاری نهفته بود که هیچ التفاتی به آنها نکردم.

خدا را شکر بدون اتفاق دیگری امتحان به پایان رسید. وقتی در اتاق دبیران در حال خوردن چای بودم و صدای بچه ها را شنیدم که می گفتند این دبیر ریاضی امتحان بعدی هم هست یا نه فهمیدم کمی توانسته ام کار مراقبت را درست انجام دهم. البته کمی ،چون می دانم متخصصینی در بین دانش آموزان هستند که در شرایط سخت تر از این هم کارشان را انجام می دهند.
واکنش مدیر مدرسه هم که با لبخند ملیحی می گفت که خیلی به خودت فشار نیاور و گرنه سکته می کنی هم در جای خودش جالب بود.

ختم

کنار در ورودی مسجد برادر کوچکترش را در میان آن همه آدم بزرگ محکم گرفته بود،هر دو سرشان پایین بود و اصلاً به جمعیت کثیری که در مسجد جمع بودند نگاه نمی کردند. در دنیای کوچک خود که بسیار وسیع تر از دنیای ما آدم بزرگ ها بود غرق بودند.
وقتی به همراه دیگر همکاران وارد مسجد شدیم او نبود و به همین خاطر نمی دانست در مسجد هستیم. بعد از مدتی وقتی سرش را بلند کرد و با چشمانی که پر بود از غم و اشک به جمعیت نگاه می کرد ما را دید و همانطور ماند.به راحتی می شد بهت را در چشمانش دید.
حامد دانش آموز بسیار کم حرفی در کلاس بود و درسش هم در حد متوسط بود.در طول سال تحصیلی صدایی از او بر نمی خواست.نه تنها در درس من بلکه کلاً کم حرف می زد، حتی یک بار که مادرش به مدرسه آمده بود از اینهمه سکوت او، حتی در خانه هم شاکی بود.تا به حال او را ندیده بودم که در جمع بچه ها بازی کند.
نگاه خاصی داشت و همیشه سر کلاس حواسش به من بود.در حد خودش می نوشت و نمی گذاشت نمراتش از حد خاصیی پایین بیاید و همین برایم جالب بود که همیشه در حد نمره چهارده یا پانزده می گرفت.یک بار وقتی برگه امتحانش را به او دادم از او پرسیدم که چرا بیشتر تلاش نمی کنی تا نمره ای بهتر از این بگیری، نگاهی به چشمانم انداخت و فقط گفت نمره پانزده را دوست دارم.
این پاسخ مقداری مرا دچار وحشت کرد، کودکی دوازده ساله چه در ذهنش می گذرد که می گوید نمره پانزده را دوست دارم، من که دبیرم و سالها از او بزرگتر هستم بیست را دوست دارم، ضمناً او باید حالا در دنیای شیرین کودکی اش غرق باشد و بدون فکر کردن فقط به بازی بپردازد،از دویدن و فوتبال با بچه ها لذت ببرد و مانند آنها اصلاً توجهی به درس نداشته باشد.
اوج نگرانی ام در مورد حامد روز امتحان انشای ثلث دوم بود.نیمه های اسفند برف سنگینی باریده بود و دیگر دبیران به خاطر مسدود شدن جاده نیامده بودند و من و آقای مدیر فقط در مدرسه بودیم ، قرار شدن من امتحان کلاس اول را که تعدادشان زیاد بود بگیرم و آقای مدیر هم دوم و سوم را، موضوع انشا «زمستان» بود.
همه داشتند از سرما و برف و کولاک و برف بازی و این چیزها می نوشتند ولی حامد در دنیایی دیگر سیر می کرد.او خودش را به جای برف قرار داده بود و داشت از آسمان رقصان بر زمین فرود می آمد.آنقدر جالب توصیف کرده بود که نمی دانم چه مدت بالای سرش بودم و داشتم انشایش را می خواندم.
ولی انتهای انشا در عین زیبایی بسیار تلخ بود.دیگر دانه های برف بر روی درختان و کوه ها و رودخانه ها و حتی آدم برفی هایی که بچه ها درست کرده بودند نشسته بود ولی او بسیار دورتر از آنها در گورستان روستا بر روی قبری فرود آمده بود که سالها کسی از آن خبر نگرفته بود.قبر پیرزنی که با دادن شکلات همیشه کودکان را شاد می کرد.
غم این انشا در من هم رسوخ کرد و در تمام روز فقط در فکر حامد بودم و حدس زدم شاید او در زندگی سختی است که اینگونه تخیل می کند. قضیه را با آقای مدیر به صورت خصوصی مطرح کردم و او هم پدرش را به مدرسه خواست. در صحبت های پدر هیچ نشانه ای از آنچه فکر می کردم نبود ولی یک چیز برایم بسیار جالب بود که او بسیار کتاب را دوست دارد.
تمامی این افکار درست در همان زمانی که چشمان حامد با چشمان تلاقی پیدا کرد در لحظه ای از ذهنم گذشت، چنان مقابل در مسجد مبهوت ما را می نگریست که اطرافیانش او را به خود آوردند.در هنگام خروج بعد از تسلیت گفتن و آرزوی صبر برای آنها برای اولین بار و آخرین بار بود که من با یک دانش آموز روبوسی کردم. صورتش مانند یخ سرد بود و چشمانش پر بود از حرارت، چنان دستم را می فشرد که دیگر داشتم احساس درد می کردم.
در راه بازگشت فقط به انشای حامد فکر می کردم و آن را با از دست دادن پدر آنهم در این سن کم کنار هم می گذاشتم و به نتایج بدی می رسیدم.آنگونه تفکرات با این اتفاق سهمگین چه بلایی بر سر این کودک خواهد آورد. او که در حالت عادی شاد نبود حالا چگونه به زیستن خود ادامه خواهد داد.
قبل از شروع امتحانات ثلث سوم قرار بود از دانش آموزانی که موفق بوده اند تقدیر شود و آقای مدیر هم لیستی از شاگردان اول تا سوم هر کلاس و تعدادی هم که در مسابقات ورزشی برنده بودن را تهیه کرده بود.فکر تازه ای به سرم زد و با مشورت همکاران قرار شد جایزه ای هم به مودب ترین دانش آموز بدهیم. و او کسی نبود جز حامد.
با حمید قرار گذاشتیم که ما هدیه او را تقبل کنیم و رفتیم و چند جلد کتاب داستان برایش خریدیم. چون می دانستیم او با بقیه بچه ها تفاوت بسیار دارد. روز اهدای جوایز وقتی او را صدا زدند اول از جایش تکان نخورد چون اصلاً باور نمی کرد که او را گفته باشند. ولی وقتی او را به عنوان مودب ترین دانش آموز اعلام کردند و من جایزه را به دستش دادم، دیگر نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد.

جودو

روز های شنبه ،عصر بعد از دوشیفت مدرسه وقتی به خانه می رسید فقط گوشه ای دراز می کشید و چرتی می زد تا هنگام شام . با صدای قاشق بشقاب ها به صورت خودکار بیدار می شد و بعد از صرف شام ،آن هم از نوع مفصلش همان گوشه اتاق می خوابید.این برنامه های روز شنبه حسین بود و در این چندسالی که با هم بودیم هیچ تغییری نکرده بود.
اهل قائم شهر بود ، به قول خودش جمعه که نداشت چون باید حدود ساعت دوازده نیمه شب به میدان ورودی شهر می آمد تا شاید اتوبوسی گیرش بیاید و با هزار زحمت خودش را به سرویس ساعت شش صبح روستا برساند ، بعد هم دو شیفت کلاس که تمام توانش را تخلیه می کرد، خودش می گفت من ورزشکار هستم که می توانم اینهمه بدبختی را همزمان تحمل کنم.
من و حسین در بخش خوراک رقیب هم بودیم و هیچ کس یارای رقابت با ما را نداشت، شنبه ها که حدود هفت یا هشت نفر بودیم برنامه شام ماکارونی بود که مسئول مایه آن من بودم. دو بسته ماکارونی نهصد گرمی مصرف می شد و من هم با حدود نیم کیلو گوشت چرخ کرده مایه ی پرملاتی برای آن می ساختم . من و حسین آنقدر می خوردیم که آخر سر از خستگی کنار می کشیدیم.مصرف خیار شور آنقدر زیاد بود که همیشه بعد از شام من و حسین حتماً باید سالبوتامول را می خوردیم.
صبح شنبه هرچه منتظر ماندیم حسین نیامد و بدون او به سمت روستا حرکت کردیم. شب هنگامی که در حال آماده کردن شام بودیم همه می گفتند که حسین نیست پس غذا را که باید بخورد؟، واقعاً جای خالی اش احساس می شد.همه سر سفره منتظر بودیم که ناگهان بیدار شود و همچون خرس های قطبی که از خواب زمستانی بیدار می شوند بر سفره حمله برد و همه را به خوردن شام ترغیب کند.
فردای آن روز بود که آقای مدیر گفت که حسین با منزل او تماس گرفته و گفته که مسابقات استانی دارد و این هفته نمی تواند بیاید،می دانستیم که او ورزشکار است ولی تا این حد را حدس نمی زدیم.ولی وقتی بیشتر دقت کردیم مخصوصاً به اوضاع و احوال هیکل و وزنش حق دادیم که حسین واقعاً به درد جودو می خورد.
هفته بعد همه منتظر بودیم تا حسین بیاید و بفهمیم که در مسابقات چه گلی به سر خود زده است. مانند همیشه آمد و رفت گوشه اتاق درازی کشید تا اینکه وقت شام شد. من و حسین همیشه در انتهای سفره و در کنار دیگ غذا بودیم تا به منبع اصلی نزدیک تر باشیم. در همان حین خوردن شام از او پرسیدم که از مسابقات چه خبر؟
نگاهی به من انداخت و به دهانش اشاره کرد که یعنی پر است و من دانستم که او چقدر مبادی آداب است که با دهان پر حرف نمی زند و من هم صبر کردم. البته صبر من تا پایان شام و به اتمام رسیدن ته دیگ های سیب زمینی که چنان سرخ و خوش رنگ بودند طول کشید. البته من هم موافق بودم چون ممکن بود صحبت های حسین حواسم را پرت کند و تعداد کمتری ته دیگ نصیبم شود.
بعد از شام همه مصّر بودیم تا حسین از مسابقاتش بگوید. او هم آهی کشید و گفت اگر آن بازی را می برد می توانست روی سکو باشد.می گفت که خیلی بیخودی به حریفش باخته و در حق او ناداوری شده است وگرنه برد در چنگش بوده، ابراهیم گفت واقعاً باخت در نیمه نهایی خیلی سخت است ، چون با یک اشتباه سکو را از دست می دهی ، حسین دوباره آهی کشید و گفت که نیمه نهایی نبوده است، حمید با تعجب پرسید پس یکی قبل بوده ،زیاد ناراحت نباش ، حسین شانه بالا انداخت و گفت آخر در آن دور هم نبود همان بازی اول بود، ابراهیم اخمی کرد و گفت بازی اول را باخته ای و حذف شده ای و حالا اینقدر داری پیاز داغش را زیاد می کنی، ما فکر کردیم فینال را باخته ایی.
حسین گفت واقعاً باختش سر یک اشتباه کوچک بود و بیشتر ناداوری بود که او را حذف کرد، وگرنه حریفش هیچ چیزی برای گفتن نداشت، و فقط می چرخید و از زیر دستانش فرار می کرد، حمید گفت خوب با این همه اوصاف چند چند باختی که اینقدر ناراحتی، حسین کمی دورو برش را نگاه کرد و با لبخند ملیحی گفت: زیاد اختلاف نداشتم ، یک کم خود را جمع و جور کرده بودم برده بودم.ابراهیم دوباره گفت چند چند شد؟
حسین لبخندش بیشتر شد و گفت یازده به هیچ
همه زدیم زیر خنده و شروع کردیم به او بد و بیراه گفتن که این قیافه ای که تو داشتی چنان ما را غم زده کرد که فکر می کردیم واقعاً مدال حقت بوده و از تو دریغ کرده اند،او هم که غرق در خنده بود گفت خودم هم فکر می کردم طلا در چنگم است ولی نمی دانم چه شد. باختم ، بد هم باختم.
از آن روز بود که حسین رشته ورزشی اش را تغییر داد و رفت فوتسال ، فقط تنها تفاوتی که رخ داد این بود که هر وقت می آمد یک جایی از بدنش را می گرفت و می گفت دیروز مصدوم شدم. حمید هم وقتی ناله هایش را می شنید از او درخواست عاجزانه کرد که خواهشاً ورزش را رها کند تا سالم تر باشد.

بیمارستان

دیشب تا صبح فقط ناله می کرد و همین باعث شده بود که خوب نخوابیم. نشسته خوابیده بود و به هیچ وجهی نمی توانست دراز بکشد.درد بسیار شدیدی در ناحیه کتفش احساس می کرد که برای تسکین آن هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد.
حسین دیروز وقتی داشت در حیاط مدرسه با همکاران فوتبال بازی می کرد به شدت زمین خورد و کتفش بسیار درد می کرد. قبل از بازی او را نهیب زدم که با این وزن و بدون تمرین مانند من بازی نکن، ولی اصلاً به حرفم گوش نکرد و این اتفاق رخ داد.
صبح به مدرسه که رفتیم حسین حتی یارای ایستادن هم نداشت، وقتی آقای مدیر با این وضعیت مواجه شد سریع یکی از دانش آموزان را فرستاد تا دو تا جا در مینی بوس روستا بگیرند و بعد به من اشاره کرد و گفت همراهش برو، تا خواستم چیزی بگویم مقداری پول در جیبم گذاشت و گفت شرایط حسین خیلی واجب تر از درس است.
در طول راه حسین از درد به خود می پیچید و با تمام قوا خودش را ساکت نگاه می داشت ولی تمام مسافرین و حتی راننده هم متوجه موضوع شده بودند و همه ساکت بودند و جوی که بر ماشین حاکم بود اصلاً طبیعی نبود.آقای راننده هم که این شرایط را دیده بود مانند آمبولانس در حد توانش با سرعت بیشتری حرکت می کرد.
ساعت ده صبح به شهر رسیدیم و بعد از پیاده شدن مسافران آقای راننده ما را تا مقابل بیمارستان برد و حتی از ما کرایه هم نگرفت ، با لبخندی گفت خرج بیمارستان زیاد است.
اورژانس مملو بود از انسانهایی که هر کسی دردی داشت .به هر زحمت بود حسین پذیرش شد و بر روی یکی از تخت ها نشست.خانم پرستار از او خواست دراز بکشد ، من گفتم نمی تواند چون درد بسیار در ناحیه کتف دارد. نگاهی به ما انداخت و بر روی برگه ای چیزی نوشت و رفت.
نیم ساعت از رفتم خانم پرستار گذشته بود و هنوز هیچ دکتری بالای سر حسین نیامده بود، همان خانم پرستار چندین بار از کنارمان گذشت ولی هیچ التفاتی به ما نکرد.به قسمتی که پرستارها آنجا بودند رفتم و وضعیت را گفتم. یکی از آنها بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت که دکتر ارتوپد نداریم و شاید تا ظهر بیاید.
مانده بودم چه کنم و به کجا مراجعه کنم که کمی آن طرف تر اتاق پزشک را دیدم. با برگه پذیرش به آنجا رفتم و وضعیت را برای آقای پزشک توضیح دادم او هم در جواب گفت که پزشک ارتوپد نیامده ولی من اصرار کردم که دوستم از درد به خود می پیچد.کمی تامل کرد و بعد دفترچه بیمه را از من گرفت و شروع کرد به نوشتن.
ابتدا آمدند و مسکن به حسین تزریق کردند و همین مقدار زیادی از اخم های روی چهره اش را باز کرد ، بعد به بخش تصویر برداری رفتیم و در نوبت نشستیم. چندین نفری مقابل ما بودند.حسین را روی صندلی نشاندم و خودم هم کمی آنطرف تر منتظر بودم.
در سالن وقتی به چهره های افراد می نگریستم هیچ کس در آرامش نبود یا درد می کشید یا مضطرب بود ، همراهان هم با نگرانی های بسیار در حال بالا و پایین رفتند بودند و به دنبال کارهای پذیرش بیمارشان، در مقابلم جوانی نشسته بود که دوهمراهش او را بسیار محکم گرفته بودند.
متعجب بودم که چرا این جوان را که به نظر هیچ مشکلی نداشت را اینقدر محکم گرفته اند ، که ناگه بلند شد و شروع کرد به گفتن سخنانی بسیار زشت ،آنهم با صدایی بلند به طوری که تمام افرادی که در سالن بودند ایستادند و او را نظاره گر بودند. دو نفر همراهش با تمام قوایی که داشتند آرامش کردند ولی چند دقیقه بعد دوباره بلند شد و این بار همچون راننده کامیون به شاگردش با فریاد دستوراتی میداد.
از یکی از همراهنش علت را جویا شدم که با آه بلندی گفتم که نمی دانم چه چیزی خورده یا مصرف کرده که به این روز افتاده است وگرنه بچه عاقلی است و آزارش هم به مورچه نمی رسد.
خانم دکتر بخش اعصاب روان آمد و در اتاق روبرویی مستقر شد و این جوان را خدمت او بردند.در باز بود و به همین علت من شاهد تمام اتفاقات درون اتاق بودم.سوال جواب هایشان را می شنیدم، برایم جذاب بود که چگونه بیماری ها اعصاب و روان را تشخیص می دهند و برای درمان چه کارهایی می کنند.
از او نام و نام خانوادگی اش را پرسید و جوان هم بدون هیچ مشکلی پاسخ داد. از او در باره تحصیلاتش پرسید و جوان هم پاسخ داد که دکتری حقوق بین الملل دارد، چشمان داشت از حدقه در می آمد که دیدم یکی از همراهانش با سر به خانم دکتر اشاره کرد که نیست.اوضاع لباسش بیشتر او را نقاش ساختمان معرفی می کرد.
در ادامه خانم دکتر از او پرسید که آیا تا به حال احساس کرده اید که از زندگی خسته شده اید و حوصله این شرایط را ندارید و تحمل وضعیت کنونی را نمی کنید یا اینکه از این همه مشکلات و بدبختی ها به ستوه آمده ای ؟جوان که مات و مبهوت فقط به چهره خانم دکتر نگاه می کرد ولی پیرمردی که همراه این جوان بود جوابی بسیار به جا داد.
گفت: خانم دکتر بیشتر مردمانی که در این سرزمین زندگی می کنند این احساس را دارند و روزها با آن سروپنجه نرم می کنند.اینهمه آدم اینجاست به نظر شما اینها همه خسته نیستند.از این بنده خدا چیزهای دیگری بپرس.
در جواب این پیرمرد دکتر محو شد و سکوت غم باری بر اتاق حاکم شد. من هم غرق در پاسخ این پیرمرد بودم که چه کوتاه و بجا چنین اوضاع کشور را بیان نمود.در پس لرزه های این پاسخ کوبنده در حال لرزیدن بودم که حسین را صدا کردند و او را به داخل اتاق تصویربرداری بردم.
حسین کتفش از جا در رفته بود و تقریباً حدود غروب بود که دکتر آمد و در عرض یک ربع کتف حسین را جا انداخت و درد او را فرونشاند، ولی درد من که در جواب آن پیرمرد بود مدتها فرو ننشست.

آه

سن و سالش نشان از سابقه بسیارش می داد و ما مانده بودیم با اینهمه سابقه و امتیازی که دارد در این نقطه دورافتاده چکار می کند. همینکه وارد دفتر می شد روی یکی از صندلی ها ولو می شد و از بدی راه و دور بودن اینجا غرغر می کرد.
دبیر ادبیات فارسی بود و من هم که علاقه مند به ادبیات بودم تصمیم گرفتم کمی به او نزدیک ت شوم. زنگ های تفریح کنارش می نشستم و سعی می کردم تا صحبت ها را به سمت ادبیات و مخصوصاً مولانا هدایت کنم.ولی در همان یک ماه اول سال هرچه سعی کردم به هیچ عنوان به صحبت هایم توجه نمی کرد.
حمید که موضوع را فهمیده بودم کنارم کشید و گفت زیاد سربه سرش نگذار بنده خدا سنش بالا است و حوصله ندارد.همینکه تا اینجا می آید و برمی گردد برایش بس است.من هم حرف حمید را گوش کردم و دیگر نزدیکش نشدم.
چند ماهی که گذشت از میزان غرغرهایش کمتر شد و شخصیت واقعی اش هویدا گردید. آدم شوخ طبع و بذله گویی بود و زنگ تفریح ها به کسی مهلت نمی داد که حرف بزند و خودش کل مجلس را در دست می گرفت. سال آخر خدمتش بود و برای اینکه حق روستا در حکم بازنشستگی اش تاثیر بگذارد تحمل این راه دور را می کرد.
اواخر دی ماه بود که داشتم در کلاس سوم امتحان از عبارت جبری می گرفتم و کلاس غرق در سکوت بود. نزدیک امتحانات نوبت بودیم و برای مرور برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم.در میان سکوت مطلق ناگهان کلاس مجاور که سال اول بودند با صدای بچه ها منفجر شد. چنان هیاهویی برپا کردند که نظم کلاس من هم بر هم ریخت و بچه با صورت های متعجب از هم می پرسیدند چه خبر است.با توپ و تشری که زدم آرام شدند ولی کلاس مجاور همچنان در هلهله و شادی به سر می بردند.
وضعیت کلاس اجازه نمی داد تا رهایشان کنم و به کلاس مجاور بروم .در را باز کردم تا بتوانم در فرصتی تذکری بدهم که صدا بیشتر شد و همین باعث شد در را ببندم و از این کار منصرف شوم.چندی نگذشت که صدای مدیر آمد که در حال صحبت کردن و ساکت کردن بچه ها بود و خدا را شکر موثر افتاد و کلاس آرام شد و غائله خوابید.
در زمان زنگ تفریح از مدیر علت را جویا شدم و او هم اظهار بی اطلاعی کرد فقط فهمیدم که این اتفاق در زنگ ادبیات رخ داده بود و جالب این بود که دبیر ادبیات هم هیچ واکنشی نشان نداده بود.
زنگ دوم همین اتفاق برای کلاس سوم افتاد و دانش آموزان ،کلاس را همراه خودشان به هوا بردند.آنچنان شور و شعفی داشتند که کنترل شان غیر ممکن به نظر می رسید.مدیر دوان دوان سر رسید و با داد و فریادهایش کمی اوضاع را بهتر کرد .کلاس من روبروی آنها بود و از لای در دیدم که دبیر محترم ادبیات لبخند به لب روی صندلی اش نشسته و آقای مدیر است که مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پرد.
زنگ تفریح دوم بود که آقای مدیر با لحنی همراه با خنده از دبیر ادبیات پرسید که ناگهان در کلاستان چه می شود که دانش آموزان اینگونه به وجد می آیند. آقای دبیر هم گفت چیز خاصی نیست برای همه شان نمره امتحان شفاهی را بیست گذاشتم و این بچه را خوشحال کردم.اینها در این نقطه دوردست چه گناهی کرده اند ،بیست می دهم تا خاطره خوبی از ادبیات در ذهن داشته باشند.
آقای مدیر که از عصبانیت سرخ شده بود فقط در حال خوردن حرف هایش بود و زیر لب غرغر می کرد. با هزار زحمت جلوی خودش را گرفت و در مقابل ما چیزی به او نگفت و به بهانه ای از دفتر خارج شد.برای آقای دبیر ادبیات یک فنجان چایی از کتری روی بخاری نفتی ریختم و رفتم کنارش نشستم و گفتم این بچه ها در همین حالت عادی درس نمی خوانند با این اوضاع که شما فرمودید اصلاً درس نمی خوانندو کتاب دفتر را رها می کنند.لبخندی زد و گفت شما بچه ها تجربه مرا ندارید و نمی دانید من چه کار دارم می کنم.من هم پیش خودم فکر کردم راست می گوید او بیست و نه سال سابقه دارد و ما تازه پنج سال
نوبت اول تمام شد و وقتی آقای مدیر در حال تنظیم کارنامه ها بود چنان ترش رو و اخم آلود بود که جرات نداشتیم طرفش برویم. یک بار که مرا تنها در دفتر دید با عتاب گفت بیا و این کارنامه ها را ببین ،ریاضی هشت، علوم شش ، تاریخ ده و. . . . در انتها فارسی بیست ، انشا بیست ، املا هم بیست.از تعجب داشتم شاخ در می آوردم چون این دانش آموز را می شناختم ،خیلی ضعیف بود و اصلاً در حد بیست نبود.ضمناً مگر قرار نبود فقط فارسی طبق این رویه باشد؟
اسفند بود که چند روزی آقای مدیر نیامد و همین نگرانمان کرد.به مخابرات روستا رفتیم و با منزلش تماس گرفتیم.متاسفانه تنها پسرش از روی پله ها افتاده بود و پایش از چند نقطه شکسته بود.ما هم ناراحت شدیم و برایش آرزوی تندرستی کردیم.
فردای آن روز آقای دبیر ادبیات در دفتر سراغ آقای مدیر را گرفت و وقتی گفتیم که چنین اتفاقی برای پسرش رخ داده است. شانه ای بالا انداخت و گفت که بهش گفته بود ، خودش مقصر است. مانده بودم که این آقای دبیر ادبیات چه مطلبی در باره سقوط پسر آقای مدیر قبل از این اتفاق گفته بود.حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شد و در نهایت پرسیدم که مگر چه چیزی به آقای مدیر گفته بودید؟
با نگاه خاصی گفت: چند وقت پیش مرا کنار کشید و گفت با این وضع نمره دادن و کلاس داری من، مشکلات زیادی به وجود آمده .دانش آموزان دیگر به درس ادبیات توجه کافی نمی کنند و حتی نسبت به باقی درس ها هم بی خیال شده اند. از من خواهش کرد که رویه ام را عوض کنم.من هم ناراحت شدم و به او گفتم که دل مرا شکستی ،آه از نهادم برآمد ، سپس به خودش گفتم :به یاد داشت باش که آه من را دراوردی و این اه روزی تو را خواهد گرفت که با من پیرمرد بد تا کردی.
در همان لحظه در سکوت غرق شدم و قادر به تکلم نبودم. استدلال این همکار بیست و نه سال سابقه ،همچنان پتکی بر سر م کوفته شد. از آن لحظه به بعد سعی کردم تا حد امکان از او فاصله بگیرم تا آه ش گریبان گیر من نشود!!!!!

شنبه

باران خوبی باریده بود و به نظر می رسید ابرها دیگر برای ادامه کارشان زیاد مصر نبودند. به همین خاطر بعد از تعطیلی مدرسه تصمیم گرفتم کمی پیاده روی کنم.ولی این بار بر خلاف مسیر همیشگی به سمت روستا رفتم تا از ایستگاه سوار ماشین شوم.
منظره ی روبرویم به قدری زیبا بود که وصفش امکان پذیر نیست. ابرهای کوچک که از والدینشان عقب افتاده بودند لا به لای دره ها و تپه های کوچک حرکت می کردند تا مسیرشان را پیدا کنند و به پدر و مادرشان برسند. نیمه بالایی جنگل های روی کوه سپیدپوش شده بود و تلاقی رنگ سبز پایین دست و سفیدی های بالا دست ،تابلویی بسیار زیبا خلق کرده بود.
به ابتدای روستا رسیدم .فکر کنم بارندگی باعث شده بود که کسی بیرون نباشد و همه جا سوت کور باشد و همین چهره ی روستا را بسیار آرام و با وقار کرده بود. از تنها فردی که داشت با سرعت وارد خانه اش می شد سراغ ایستگاه ماشین ها را گرفتم و او فقط با دست نشان داد و سریع وارد خانه اش شد.
در خیابان داخل روستا دیگر خبری از آسفالت نبود و معبر انباشته بود از گِل و لایی چسبنده، راه رفتن در این مکان ها بسیار سخت است چون با هر حرکت بخش عمده ای از کفش یا پاچه های شلوار کثیف می شد. هرچقدر بیشتر دقت می کردم قطرات گِل تا ارتفاع بیشتری بر روی شلوارم جا خوش می کردند.
در ایستگاه خبری از هیچ ماشینی نبود. حدود نیم ساعت معطل مانده بودم و منتظر ماشین بودم. ساعت به دوازده ظهر رسیده بود و کمی نگران شدم چون باید دنبال نیما هم می رفتم و او را از مهدکودک می گرفتم. حساب کردم اگر حالا ماشین گیرم بیاید حدود ساعت یک به مهد نیما خواهم رسید و با نگاه اخم آلود نیما مواجه خواهم شد که باز دوباره دیر آمدی!
پیرمردی که بر روی تنها صندلی سالم جایگاه ایستگاه ماشین نشسته بود و از همان ابتدا مرا کاملاً زیر نظر داشت.ناگهان بدون هیچ سلام و مقدمه ای ، پرسید معلمی؟ پاسخش را دادم و از او پرسیدم اینجا همیشه ماشین سخت گیرمی آید؟در پاسخ فقط گفت:نه . دوباره پرسیدم نیم ساعت است که معطل هستم و خبری از ماشین نیست.در جوابم گفت:چون امروز شنبه است. گفتم مگر شنبه چه خبر است؟ گفت:شنبه مسافر نیست و چون مسافر نیست ماشین هم نیست.گفتم فردا مسافر هست؟ گفت بله هست. گفتم چرا :گفت: چون یک شنبه است. گفتم:چرا یک شنبه مسافر هست؟ گفت :چون یک شنبه ماشین هست.گفتم حالا چرا ماشین نیست: گفت : چون امروز شنبه است.
از دلایل این پیرمرد که به آرامی هم صحبت می کرد کلافه شده بودم.نگرانی دیر شدن و همچنین معطلی که حدود چهل و پنج دقیقه شده بود و این دلایل بسیار محکم !پیرمرد دیگر داشت اعصابم را به هم می ریخت که دو باره آن پیرمرد باز هم مانند قبل بی مقدمه گفت نگران نباش، سید می آید.
چیزی نگذشت که صدای آشنای مینی بوس از دور آمد و خودش هم با هر زحمتی بود آخرین سربالایی روستا را پشت سر گذاشت. وقتی رسید و به آن نگاهی انداختم به یاد مینی بوس حاج منصور افتادم و وقتی بالا رفتم صندلی های چروکیده و شیشه های کاملاً کثیف و راهروی پر از آب آن با مینی بوس حاج منصور هیچ تفاوتی نداشت.
در همین زمان کوتاه از رسیدن مینی بوس و دور زدن و سوار شدنم به آن تقریباً نیمی از مینی بوس پر شد و من هاج و واج مانده بودم که در این خیابان که دیاری در آن نبود این همه از کجا ناگهان ظاهر شدند.در اینجا بود که تا حدی با مفهوم واکنش سریع آشنا شدم.
هنوز قضیه شنبه برایم لاینحل مانده بود و به همین خاطر به صندلی پشت راننده رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی از او علت را جویا شدم. راننده پیرمردی بود با کلاهی سبز بر سر که با آرامش خاصی در حال رانندگی بود و فکر کنم در نهایت سرعت از دنده سه تجاوز نمی کرد.از روی همان کلاه سرش را خارند و گفت سالها پیش یکی از ماشین های سواری روستا در روز شنبه تصادف کرد و همه مردند،تا خواست ادامه بدهد وسط حرف هایش پریدم و گفتم این که دلیل نمی شود .
می خواستم فاز فرهنگی بگیرم و کمی از فواید رعایت قوانین راهنمایی رانندگی بگویم که با نگاه عتاب آلودی گفت. از آن روز به بعد در چند شنبه پشت سر هم ماشین ها تصادف می کردند و مردم می مردند.حتی اهالی یک گاو را قربانی کردند ولی شنبه هفته بعد باز هم تصادف شد ولی خدا را شکر آن بار کسی نمرد.
مانده بودم چه بگویم و چگونه این احتمالات را برایش توضیح دهم .در فکر بودم که ناگاه خودش گفت،حتماً به این فکر می کنی که چرا امروز که شنبه است من تصادف نمی کنم؟ منتظر بودم جواب دهد که من راننده خوبی هستم و قوانین را رعایت می کنم ولی لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت: مینی بوس دارم و هیچ شنبه ای تا به حال تصادف نکرده ام.شنبه ها با مینی بوس ها کاری ندارد.
وقتی پیاده شدم و سپر جلو و عقب و کنار در سمت راننده را دیدم مطمئن شدم که ایشان واقعاً در شنبه ها تصادف نکرده است.

تمرین

همه چیز اردیبهشت ماه خوب است الی بیدار شدن صبح آن که بسیار سخت است. هوای عالی و بوی طراوت و گرمای مطلوب بعد از زمستان سخت همه دست به دست هم می دهند تا صبح نخواهی از بستر گرم و نرمت بلند شوی.
وقتی آماده شدم و از خانه بیرون آمدم همه دوستان هنوز در خواب ناز بودند، و همین حسادتم را بر انگیخت. ولی خودم را دلداری دادم که حدود چهل و پنج دقیقه در میان این طبیعت زیبا چشمانم مناظری را خواهد دید که اینان در خواب هم نمی توانند ببینند. از لای سفره تکه نانی را گرفتم تا در راه به عنوان صبحانه بخورم ـسپس به راه افتادم.
هوا آنقدر خوب بود که همان چند گامی که از روستا فاصله گرفتم از تمام هیاهوی دنیا جدا گشتم و در این همه زیبایی غرق شدم. درختان که بعد از تحمل سرمای زمستان چنان شاداب در حال رشد بودند که صدای حرکت شاخه هایشان به سمت آسمان را می شد با کمی دقت شنید.
پرندگان هم که چنان سرمست بودند که خود نیز نمی دانستند در این هوا چه باید بکنند و از فاصله هایی بسیار نزدیک، پر سر و صدا از کنارم می گذشتند. آسمان آبی در حال پررنگ تر شدن بودند و انگار نقاش گیتی در حال افزودن رنگ آبی لاجوردی به آن بود.
سرحال و سرخوش بعد از گذر از دره ها و تپه ها به مدرسه رسیدم. بچه ها سر صف بودند و همه با نگاه خاصی به من می نگریستند. وقتی وارد دفتر شدم آقای معاون گفت :تکه نان برای چیست که در دستت نگاه داشته ای. همانجا علت آن نگاه های بچه ها را دانستم و همچنین به خود خندیدم که در این مدت چهل و پنج دقیقه ای که در راه بودم،چنان حواسم به اطرافم بوده که صبحانه را فراموش کرده ام.
زنگ اول کلاس اول رفتم. جلسه قبل عدد صحیح درس داده بودم و حالا نوبت حل تمارین بود.از همه خواستم تا دفترهایشان را روی میز بگذارند تا تمرین هایشان را بررسی کنم.مانند همیشه مهر تاریخ را گرفتم و از همان میز اول شروع کردم به بازدید دفتر های بچه ها .
وقتی بالا سر حمید رسیدم نگاهی به چشمانم انداخت و با بغضی گفت :آقا اجازه مادرمان نبود. من با تعجب پرسیدم با مادرت کاری ندارم تمرین های ریاضی کو؟ بازهم نگاهی پر از التماس کرد و گفت : آقا اجازه به خدا مادرمان نیست. خیلی عادی گفتم پس ننوشته ای ! برو بیرون تا به حسابت رسیدگی کنم.
وقتی در حال بررسی تکالیف بقیه بچه ها بودم در این فکر بودم که با حمید چه کنم. خوشبختانه هنوز حس پیاده روی صبحگاهی در میان آن همه زیبایی در من بود و تصمیم گرفتم تا این یک بار را ببخشم، حیف است در این صبح دل انگیز بهاری موجبات ناراحتی او شوم. البته حمید درسش خوب بود و حتماً مشکلی برایش پیش آمده بود.
بعد از بررسی تکالیف همه بچه ها پشت میز معلم آمدم و رو به او که تنها دانش آموزی بود که تمرین نداشت کردم و گفتم از شما بعید است که تمرین ننوشته باشی. شاگرد اول کلاس هستی و باید همیشه حواست به کارهایت باشد.این یک بار را می بخشم ولی تکرار نشود.با همان بغض رفت و نشست.
چند روز بعد در درس جدید وقتی از همه خواستم که کاردرکلاس هایشان را حل کنند. باز متوجه شدم که حمید کتاب همراه ندارد. بالای سرش رفتم و تا خواستم چیزی بپرسم باز هم با همان حالت بغض به من گفت آقا اجازه مادرمان نیست. اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم جلسه قبل تمرین ننوشتی بخشیدمت ، حالا هم کتاب نداری. حواست کجاست آقای محترم.با دست اشکهایش را پاک کرد و در سکوت معنی داری غرق شد. شروع کرد به تشر زدن که دیگر این بار کار از گذشت گذشته و باید فکری اساسی کرد.ناگهان رو به من کرد و گفت: آقا اجازه همه را در برگه می نویسیم. قول می دهم تا همه را بنویسم.
چنان با سرعت از دوستش برگه گرفت و شروع کرد به نوشتم تمام مطالب صفحات کتاب و با همان سرعت هم حل می کرد. برای اینکه امتحانش کنم او را پای تخته فراخواندم و او هم چنان با دقت حل کرد که دیگر چیزی نداشتم بگویم.
هفته بعدی تمرین ها را روی برگه های بزرگی که فکر کنم از دفتر گرفته بود نوشته بود. آنقدر تمیز و خوش خط بود که نتوانستم ایرادی بگیرم، فقط پرسیدم دفتر ریاضی ات کو ؟که باز هم گفت آقا اجازه مادرمان نبود. دیگر داشتم شک می کردم که اینها چه ربطی به مادرش دارد. رویم نشد از خودش بپرسم و به همین خاطر از مدیر خواستم تا تحقیق کند و علت را جویا شود.
حمید و خواهر کوچکش بعد از فوت پدرشان در یک خانه محقر زندگی می کنند . چند وقتی است که مادرش به خاطر بیماری در بیمارستان بستری است و او خواهرش در خانه پدر بزرگشان زندگی می کنند .کلید خانه آنها نیز در دست عمویشان است که مادرشان را به شهر برده و به همین خاطر حمید و خواهرش هیچ کتاب و دفتری ندارند و هیچ دسترسی همه به آنها ندارند.
از مدیر مدرسه خواستم تا یک دفتر به او بدهد که حداقل در این مدت بتواند تکالیفش را بنویسد و همچنین با مدیر مدرسه ابتدایی هم تماس بگیرد و در مورد خواهرش هم بگوید.آقای مدیر گفت که مدیر ابتدایی از اهالی روستا ست و همه چیز را می داند و او این اطلاعات را به من داده است.
مادر حمید حدود یک ماه بستری بود ولی در این مدت همه تمرین های حمید به طور کامل و تمیز در دفتر نوشته می شد و ضمناً وضعیت حل تمرین و درس دو سه تا از بچه ها که قبلاً مرتب نبود نیز بهتر شده بود.این چند نفر در این مدت تغییراتشان چنان زیاد بود که باز هم به فکر افتادم تا علت را دریابم.
از طریق یکی از دانش آموزان دانستم که آن چند نفر همسایه پدربزرگ حمید بوده اند و به خانه پدربزرگ حمید می آمدند تا حمید از روی کتاب آنها بنویسید و همین باعث شده بود که خودشان هم به کمک حمید تمرین هایشان را بهتر حل کنند. این تعاون و همکاری در بین این بچه های روستایی واقعاً گوهری است گرانقدر که در هر مکانی یافت نمی شود.

اتوبوس

آنقدر ماشین سخت و دیر گیر مان آمد که وقتی به گرگان رسیدیم نزدیک افطار شده بود و وقتی حمید ما را به افطار تعارف کرد، من و حسین از فرط خستگی و گرسنگی و تشنگی بدون فوت وقت اجابت کردیم .حمید هم لبخندی زد و گفت واقعاً که تعارف آمد و نیامد دارد.
حسین اهل قائم شهر بود و چون راهش نزدیک بود بعد از افطار لم داده بود به پشتی و داشت تلویزیون نگاه می کرد ولی من نگران بودم که ماشین گیرم نیاید و به همین خاطر اصرار به رفتن داشتم که هر بار حسین با همان آرامش همیشگی اش مانع می شد و می گفت نگران نباش. ماشین های تهران ده شب به بعد راه می افتند.
حسین آنقدر این پا و آن پا کرد که وقتی از خانه حمید شان خارج شدیم ساعت حدود ده شب بود. به میدان ورودی گرگان که به میدان پمپ بنزین معروف بود رفتیم و منتظر رسیدن اتوبوس شدیم. چند دقیقه ای نگذشته بود که دو تا اتوبوس پشت سر هم آمدند و خوشحال به سمت شان دویدیم. تا خواستم سوار شوم شاگرد ماشین جلویم را گرفت و گفت کجا ؟ من هم با لبخند گفتم تهران و منتظر تاییدش بودم که با دست مرا به عقب راند و گفت جا نداریم. نگاهی به داخل انداختم و دیدم نیمی از اتوبوس خالی است ، با اخم به راننده گفتم که پس این صندلی های خالی چیست؟ با صدایی ناهنجار گفت سهمیه بهشهر و ساری است و همه فروخته شده.
سریع به سمت اتوبوس دوم رفتم و آنجا هم امیدم به یاس تبدیل شد. رو به حسین کردم و گفتم بیا حداقل با این دومی تا قائمشهر برو، نگاهی به من انداخت و گفت و رفیق نیمه راه نیستیم داداش.صبر می کنم تا با هم برویم.همین حرفش برایم قوت قلب شد که دیگر حداقل تنها نیستم.
نمی دانم آن شب چه خبر بود که یا اتوبوس نمی آمد و یا اگر می آمد کاملاً پر بود. ساعت از دوازده شب گذشت و من و حسین هنوز در کنار میدان منتظر بودیم. تعداد اتوبوس ها هم کمتر و کمتر می شد و نگرانی من به همراه خستگی بیشتر و بیشتر. حسین که خیلی راحت روی لبه جدول نشسته بود و چرت می زد ولی من همچنان ایستاده منتظر بودم.
حدود ساعت دو شب بود که یک اتوبوس آمد ،وقتی توقف کرد و به سمتش رفتم شاگردش از همان پنجره سرش را بیرون آورد و فریاد زد ،رشت و همین باعث شد پاهایم شل شود. از آن به بعد هر اتوبوسی می آمد یا مقصدش رشت بود یا از مشهد می آمد و تا ساری و قائم شهر می رفت.
چیزی به اذان صبح نمانده بود که دیدم حسین به کناری رفته و با تکیه بر دیوار کاملاً خوابیده ، ترسیدم در این سرما بیمار شود و رفتم و بیدارش کردم. بنده خدا آنقدر خسته بود که بیشتر از چند دقیقه بیداری را تحمل نکرد. البته او در بین دوستان به خوش خوابی معروف بود.
ساعت حدود پنج صبح شده بود و هنوز ما در کنار میدان پمپ بنزین گرگان منتظر بودیم. اتوبوسی آمد که باز هم مقصدش رشت بود. تا صدای شاگرد را شنیدم دیگر سمتش نرفتم. شاگرد از ماشین پیاده شد و آمد از کنار ما که سوپرمارکتی بیست و چهارساعته بود آب جوش بگیرد.نگاهی به ما انداخت و گفت کجا می روید. گفتم من تهران می روم و این دوستم هم قائم شهر، در حال پرداخت پول به مغازه دار بود که گفت خوب با ما تا قائمشهر بیایید و از آنجا شما با سواری ها برو تهران.
وقتی روی صندلی نرم اتوبوس نشستم و در هوای گرم و مطلوبش قرار گرفتم بر خود نهیب زدم که چرا این فکر به ذهنم در همان ابتدای شب خطور نکرده بود. و این بی فکری ام حسین بنده خدا را چقدر آزار داده بود. ولی وقتی به او که کنارم نشسته بود نگاه کردم چنان در خواب ناز فرو رفته بود که هیچ خبری از ناراحتی در چهره اش نبود.
به قائم شهر که رسیدیم با صدای بلند شاگرد بیدار شدیم و خواستم که پیاده شوم که حسین گفت بهتر است با همین ماشین تا بابل بروم و از آنجا به سمت تهران بروم، چون جاده هراز نزدیک تر است. فکر خوبی بود و من هم قبول کردم و از او خداحافظی کردم و تنها کاری که از دستم برمی آمد تا اینهمه معرفتش را جبران کنم این بود که کرایه اش را خودم حساب کردم.
وقتی حسین رفت به صندلی کنار شیشه رفتم تا بیرون را نگاه کنم. از کودکی نگاه کردن مسیر را دوست داشتم. ولی هنوز از قائم شهر خارج نشده بودیم که دیگر چیزی به یاد ندارم.وقتی چشمانم را باز کردم سریع به اطراف نگاه کردم تا موقعیتم را بفهمم که اگر نزدیک بابل هستیم آماده شوم که در پلیس راه پیاده شوم. هرچه چشم چرخاندم هیچ جای مسیر برایم آشنا نبود.هیچ خبری هم از کوه های سربه فلک کشیده البرز نبود.کمی نگران شدم و لی وقتی رنگ سبز دریای خزر را در سمت راست مشاهده کردم همه چیز برایم سیاه و تاریک شد.
مدتی طول کشید تا از حالت بهت خارج شوم .به سمت آقای راننده رفتم و گفتم ببخشید چرا مرا بابل بیدار نکردید تا پیاده شوم. راننده همراه شاگردش نگاه متعجبانه ای به من انداختند و گفتند مگر گفته بودی؟ وقتی فکر کردم به یاد نیاوردم که گفته بوده باشم ولی رو به شاگرد کردم و گفتم مگر همان گرگان نگفتم که می خواهم بروم تهران و شما گفتید با ما بیایید .
آقای شاگرد کمی سرش را خواراند و گفت یادم آمد ولی قرار بود شما قائم شهر پیاده شوید. وقتی ادامه ماجرا را توضیح دادم با خنده آنها مواجه شدم و آقای راننده گفت که بنده خدا خوب به ما می گفتی مگر ما از فکر مسافران با خبریم که آنها را همانجا که فکر کرده اند پیاده کنیم. دیدم جوابشان منطقی است و سرم را پایین انداختم . مانده بودم چه کنم که آقای راننده گفت نگران نباش حتماً حکمتی بوده که تا اینجا آمده ای .چیزی به نور نمانده تا چالوس را مهمان ما باش و از آنجا به تهران برو.
این آقای راننده و شاگردش هم فردین هایی بودند برای خودشان و وقتی مرا در چالوس پیاده کردند کرایه همان قائم شهر را گرفتند و گفتند که از این به بعد بیشتر مراقب باشم. خوشبختانه بلافاصله برای تهران اتوبوس دیگری گیرم آمد و در نهایت حدود ساعت چهار بعد از ظهر بود که در میدان آزادی پیاده شدم.
خسته و کوفته از طی این همه مسیر با این همه بلایا حالا به بخش سخت کار رسیده بودم و آنهم طی طریق از میدان آزادی تا تهرانپارس در میان اینهمه ماشین و ترافیک سنگین. اینهمه در جاده ها بالا و پایین و پیچ و خم رفته بودم و حدود ده ساعت در راه بودم ولی همین یک ساعت و نیم تحمل ترافیک از همه آنها برایم سخت تر بود.
وقتی به خانه رسیدم و کل ماجرا را برای خانواده تعریف کردم باز هم با خنده آنها مواجه شدم ولی آنقدر خسته بودم که نایبی برای پاسخ گفتن نداشتم و بعد از افطار بلافاصله خوابیدم.