کلاس سوم

سوالات رگباری و به جایشان بیشتر اوقات نمی گذاشت که درس پیش برود.نه می شد سوالاتشان را بی پاسخ گذاشت و نه می شد راضیشان کرد که سوال نکنند.هجده نفر بودند و شانزده تایشان درسشان درحد عالی بود.

شاگرد اولشان مریم بود. دانش آموزی که من تا به حال مانند او ندیده ام.عجیب علاقه داشت مسئله ها را به غیر از راه اصلی آن ها حل کند.چنان راه حل های ابتکاری پیشنهاد می داد که خودم هم در حل کردن او حیرت زده می شدم.فقط دنبال کشف کردن بود نه حفظ کردن.

بهمن ماه شده بود و من هنوز به نیمه کتاب نرسیده بودم.در درس دایره چنان مرا به مبحث نجوم و مدارات سیاره ها کشاندند که کلاً یک جلسه به همین مطلب صرف شد.واقعاً چنین دانش آموزانی در این روستای دور افتاده مانند گوهر بودند. و این کار مرا بسیار سخت تر می کرد چون بیشتر باید حواسم را جمع می کردم تا بتوانم تا حد امکان کمکشان کنم.

ولی حیف که باید بیشتر به فکر درس و تمام کردن کتاب می بودم.هرچه فکر کردم که چه کار کنم تا سوالاتشان کمتر شود و بتوانم در درس کمی پیش بروم چیزی به ذهنم نمی رسید.حیف بود تا این گونه سوالات را از بچه ها بگیرم و فقط مطالبی را بگویم که حفظ کنند.

در بحث فیثاغورس هنگام حل مسئله اشتباهی در محاسبات کردم و در کسری از ثانیه مریم ایرادم را گرفت.رو به بچه ها کردم و گفتم:آفرین به مریم که اینقدر حواسش به تخته است که حتی اشتباه مرا هم می گیرد.در خانه به این اتفاق خیلی فکر کردم.معمولاً برای معلمان سخت است که دانش آموزی از او ایراد بگیرد.ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم بهترین روش است که کمی کلاس را از بحث های جنبی جدا کنم. البته به صورتی که دید جستجوگرانه آنها را خفیف نکنم.

جلسه بعد وقتی به کلاس رفتم با بچه ها قرار گذاشتم که اشتباهات مرا بگیرند، نه فقط در محاسبات حتی در مفاهیم هم حواسشان باشد شاید به عمد مطلبی را اشتباه بگویم.همه استقبال کردند و مریم سریع کاغذی آورد و به صورت کارنامه طراحی کرد تا نمرات کسر شده مرا بنویسد.

از آن روز به بعد کلاس شده بود صحنه ی نبرد بین من و بچه ها.چنان حواسشان جمع شده بود که آرام آرام برای رفتن به کلاسشان استرس پیدا کردم.چنان نکات ریزی را در می آوردند که خودم هم تعجب می کردم.کل کلاس در این مورد کاملاً یک دست شده بودند و فقط منتظر کوچکترین خطا بودندکه از من سر بزند.

کارنامه ام داشت به صورت ناامید کننده ای پر می شد.هر جایی را که نمی فهمیدند از من سوال می کردند و من هم توضیحات کاملی می دادم و همین شیوه باعث شد تا بهترین تدریسم را در ان کلاس داشته باشم. تا عمق مطلب پیش می رفتند به خاطر اینکه ایرادی از من بگیرند و من هم از این دقت کمال حسن استفاده را می بردم.

این شیوه در آن کلاس خیلی خوب جواب داد و تنها کلاس من در دوران کاری ام بود که همه با نمره خوب در خرداد در درس ریاضی قبول شدند.این شیوه را تنها یک بار و فقط در آن کلاس انجام دادم و دیگر هیچ وقت به سراغش نرفتم .دلیلش هم به خاطر خاص بودن آن بچه ها بود ،فکر کنم دیگر این گونه کلاسی را تجربه نکنم.

جوراب

مهدی معلم پایه چهارم ابتدایی بود و دانشجوی دکتری دامپزشکی، به همین خاطر از همان ترم اولی که وارد دانشگاه شده بود به دکتر شهرت یافت و همه به این عنوان صدایش می کردند.او حتی به این نام در روستا نیز معروف شد و در زمانی که ترم های دوم یا سوم بود جهت معاینه یا حتی درمان به بازدید گاوها و گوسفندان اهالی روستا می رفت.
پدر دکتر یک مزدا هزار وانت داشت که ،گه گاهی دکتر با آن می آمد.البته این ماشین نوع خاصی بود و فقط دکتر و پدرش می توانستند آن را به حرکت درآورده و هدایتش کنند.مخصوصاً دنده ها که همه آنها برای جا رفتن لم خاصی داشت و دارای آداب مخصوصی بود.
اردیبهشت بود و کلاس من و ابراهیم تمام شد و با هم پیاده به سمت روستای مجاور که خانه مان آنجا بود به راه افتادیم.چند قدمی از مدرسه دور نشده بودیم که صدای توقف ماشینی در پشت سرمان توجهمان را جلب کرد .سر که برگرداندیم مزدای دکتر بود .با همان لبخند همیشگی اشاره ای کرد که سوار شوید.
ابراهیم که لاغر تر بود وسط نشست و من هم به زور جا شدم و در به زحمت بسته شد.در مسیر تا خانه فقط از دست حرف های دکتر می خندیدم.روحیه ای بسیار شاد داشت در عین اینکه مشکلاتش زیاد بود .از دانشگاه گرفته تا خیلی چیزهای دیگر.
وقتی از دره پایین می رفتیم ابراهیم از داخل کیفش یک جفت جوراب نو درآورد و با ذوق فراوانی گفت امروز یکی از بچه ها این را به من هدیه داده. دکتر هم گفت واقعاً که شاهکار کرده ، هدیه یک دبیر فیزیک یک جفت جوراب است. صبر کن هفته بعد نشانت می دهم که هدیه روز معلم یعنی چه.
از روی پل رودخانه گذشتیم و سربالایی شروع شد و همان اول سربالایی دکتر گفت یک کم جا به جا شوید تا بتوانم دنده ها را درست جا بزنم.البته منظورش از جا به جا شدن را نفهمیدم چون من از یک طرف کاملاً به در چسبیده بودم و وسط هم ابراهیم در حداقل مکان ممکن بود.با این فضای موجود در این ماشین جابه جایی مفهومی نداشت.
چیزی از سربالایی را نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به دل دل زدن و دکتر هم با مهارت خاصی و چندیدن حرکت دنده را معکوس کرد و صدای ماشین به زوزه تبدیل شد.کاملاً حس می کردیم که این ماشین کاملاً در فشار است ولی وقتی به چهره دکتر نگاه می کردیم خبری از این فشار نبود.
پیچ اول را رد کردیم و به نیمه های راه رسیدیم. به دکتر گفت این بنده خدا خودش را کشت ،بزن دنده دو ، خندید و گفت اول باید یک دنده عقب جا بزنم تا دو جا بره ولی شما چنان نشسته اید که عقب جا نمی رود. تمام تلاشمان را کردیم و ابراهیم آمد روی پای من نشست تا دکتر توانست دو را جا بزند .سرعت ماشین بیشتر شد و صدایش عادی تر.
پیچ دوم را که کاملاً سیصد وشصت درجه ای بود را دکتر با همان دو رد کرد چون امکان معکوس کشیدن نبود. وقتی فرمان داشت به حالت اول خود بازمی گشت شاهد صحنه ای جالب شدیم. فرمان در دستان دکتر بود ولی در هوا. و از محورش جدا شده بود. ترس شدیدی در دلم افتاد وقتی ابراهیم را نگاه کردم رنگش مثل گچ شده بود ولی دکتر فقط می خندید.
صدای موتور نشان از این می داد که دکتر در حال گاز دادن است. با ترس پرسیدم چرا گاز می دهی توقف کن. خندید و گفت ترمز درست و حسابی ندارم و اگر بایستم به جای جلو رفتن حتماً برمی گردیم عقب .داد زدم بابا جان، پیچ بعدی را چه می کنی. کمی نگرانی را در چهره اش دیدم. دور و بر را نگاه کرد و ناگهان جوراب را از دست ابراهیم که خشکش زده بود گرفت و گذاشت روی محور و فرمان را محکم کوبید به آن و خدا را شکر با همان ضربه اول جا رفت و اصلاً هم لق نزد.
من و ابراهیم که فقط بهت مان زده بود و لال شده بودیم. ولی دکتر باز هم به خنده هایش برگشت و گفت.آفرین به دبیر فیزیک که هدیه روز معلمش ما را نجات داد.
تا مدتها جوراب در همان محل بود و ابراهیم هم به جوراب نجات بخشش معروف شد.

مسلم

بچه ها مشغول حل کاردرکلاس بودند و من داشتم در کلاس قدم می زدم و حواسم به کار بچه ها بود.صدای در آمد، تا خواستم به سمت در بروم مدیر مدرسه با شتاب داخل شد و با آشفتگی گفت: از اداره آمده اند برای بازدید.با لبخندی به او گفتم پس چرا اینقدر سراسیمه ای؟ اینگونه رفتارها را بسیاردیده ام.دلیل آن هم باشد برای بعد…

آمدند و به دفتر رفتند و پس از مدتی یکی از مسئولین به کلاس من آمد.چون سالی یک بار آنهم برای سازماندهی به اداره می رفتم خوشبختانه او را نمی شناختم و او هم همچنین.سلام و احوالپرسی کرد و من هم من باب ادب  پاسخ دادم.راستش زیاد از آنها خوشم نمی آمد چون با کت و شلوارهای مرتبشان ،زیاد درد ما معلمان روستا و همچنین دانش آموزان را نمی دانند و فقط می آیند تا ماموریت بگیرندو . . .!!!!

مسئول با نگاه خاصی به بچه ها گفت:عزیزان هرکسی هر خواسته ای دارد به من بگوید ،حتماً برایش انجام خواهم داد.قطعیت این مسئول برایم بسیار جالب بود.بچه های کلاس ساکت بودند چون تا به حال در این شرایط قرار نگرفته بودند و حتی نمی دانستند خواسته چیست؟!ناگهان مسلم که قدبلند و هیکل درشتی داشت بلند شد .مسئول  با لبخندی!! گفت بفرمایید عزیزم.مسلم با صدای بلند گفت:

آقا اجازه، به من دست بدهید.

مسئول چون دید خواسته ی این دانش آموز بسیار ساده است لبخندش قوی تر شد و او را صدا زد و گفت:عزیزم بیا جلو ،حتماً به تو دست خواهم داد.

مسلم که روبرو ی مسئول رسید .آن مسئول محترم دستش را دراز کرد تا به مسلم دست بدهد ولی مسلم فقط نگاهش می کرد.چند ثانیه ای دست مسئول و نگاه مسلم با هم در تقابل بودند که مسلم با دست چپش به دست راستش اشاره کرد که از کتف قطع بود.

غم سنگینی کلاس را فراگرفت.هوای کلاس چنان سنگین شده بود که قادر به تنفس نبودم .چنان احساس سنگینی می کردم که پاهایم تاب تحمل وزنم را نداشت.آن مسئول محترم خیلی جا خورد و خیلی زود بدون خداحافظی از کلاس بیرون رفت.

مسلم چند سال پیش از نردبان افتاده بود و به دلیل نبود امکانات و کوتاهی والدینش دستش عفونی شده بود و وقتی به بیمارستان رساندند کار به جایی رسیده بود که دست را از کتف جدا کردند.

من ماندم و مسلم و بچه های ساکت وغم زده یک کلاس.دیگر درس ندادم وبسیار سعی کردم مسلم و دوستانش را آرام کنم،ولی نشد که نشد. بغض گلوی همه را می فشرد .یکی از بدترین زنگهای درسم بود.کیست که می گوید بچه ها هیچ نمی فهمند. آنها از بسیاری از ما بزرگترها احساسی ترند.

دفتر بازدید را بعد از رفتن آنها می خواندم که در مهمترین بخشش نوشته بود:

-)مشکل مهم و عمده مدرسه نداشتن نمازخانه است.به مدیر تاکید شد در این مورد اقدام نماید.

لازم به ذکر است مدرسه ما در آن سال آب لوله کشی نداشت و بچه ها فقط برای مصرف نوشیدن خودشان از خانه با قمقمه آب می آوردند و همچنین سرویس های بهداشتی مدرسه کاملاً خراب بود وهمسایگان مدرسه بودند که به داد بچه ها می رسیدندو…

و مهمتر از اینها  هیچ حرفی از مسلم و خواسته اش نبود.

 

عیدی

بیست و هشتم اسفند بود ،داشتم از پنجره کلاس به برف زیبایی که می آمد نگاه می کردم.بچه ها هم داشتند امتحان می دادند.بیست نمره ای در سه صفحه از اول کتاب .هر سه کلاس امروز امتحان ریاضی داشتند. گفته بودم اگر غیبت کنند نمره آنها صفر خواهد شد.به همین خاطر همه آمده بودند.

زنگ دوم مدیر به من گفت تا دو کلاس بعدی را یکی کنم .دیدم فکر جالبی است چون دیگر همکاران نیامده بودند و امکانش بود.ساعت سه و نیم امتحان تمام شد، وقتی برگه ها را جمع می کردم نگاه بچه ها خیلی عجیب بود.احساس لذت در مدرسه بودن و امتحان دادن را کاملاً می شد از چهره های بشّاششان فهمید!!!!!!!

برگه آخرین نفر را که گرفتم دیدم دست یکی از بچه ها بالاست. با ترس و لرز بلند شد و آرام گفت:آقا اجازه عیدی یادتان نرود.می دانستم که آنها نمره می خواهند ولی من اصلاً اهل این حرفها نبودم.با لبخندی گفتم :از آن عیدی ها خبری نیست .تنها عیدی من به شما این است که آرزو می کنم موفق باشید.

غر غر بچه ها کاملاً به گوش می رسید.ولی چه کنم که قانون اما و اگر ندارد. باید تا روز آخر مدرسه بیایند و خودشان هم برای درس خواندن و نمره گرفتن تلاش کنند.وقتی می خواستم از در کلاس خارج شوم می شنیدم که آرام به هم می گفتند:انشاالله ماشین گیرش نیاید.انشالله راه بسته بشود و . . .

تا از در مدرسه بیرون آمدم و رسیدم کنار جاده یک پاترول رسید و تا دست بلند کردم ایستاد و سوار شدم و تا شهر رفتم.یک ساعت مانده بود به حرکت قطار در ایستگاه بودم و روی صندلی نشسته بودم و داشتم به نفرین بچه ها فکر می کردم که خدا را شکر نگرفت.

خیلی خسته بودم و همان ابتدا رفتم به تخت طبقه دوم و خوابیدم.پتو را روی سرم کشیدم تا نور چراغ اذیتم نکند.خواب خواب بودم که ناگهان با صدای بلند کسی که تکانم می داد بلند شدم.چشمم جایی را نمی دید.همه چیز مبهم بود .انگار در دنیایی دیگر بودم.همه در حال رفت و آمد بودند و اوضاع کاملاً به هم ریخته بود.

قطار ایستاده بود و از پنجره ها چیزی دیده نمی شد..پایین آمدم وهرچقدر تلاش کردم از پنجره بیرون را ببینم نشد.در راهرو همه در حرکت بودند و به سمت در خروجی می رفتند و پیاده می شدند. من هم سریع برگشتم و از داخل کوپه کاپشن را برداشتم و از قطار پیاده شدم.هرچه به بالا نگاه کردم خبری از آسمان نبود.بوی دود بسیار آزار می داد.اوضاع اصلاً خوب نبود و نمی دانستم کجا هستیم.

پلیس قطار راهنماییمان کرد و ما را از قطار دور کرد.مسافت زیادی پیاده رفتیم تا هوا بهتر شد.دیزل لوکوموتیو در داخل تونل آتش گرفته بود و این اوضاع به وجود آمده بود.در ارتفاعات گدوک بودیم و وقتی به بیرون تونل رسیدیم برف همچنان می بارید.یک ساعتی لرزیدیم تا آتش مهار شد و تهویه ها به کار افتاد .سپس به داخل قطار برگشتیم. یک ساعت طول کشید تا
لوکوموتیو یدک رسید و ما را تا نزدیک ترین ایستگاه رساند.باید ساعت شش صبح می رسیدیم تهران . ساعت نه صبح بود و ما هنوز در قطار بودیم.

در ایستگاه راه آهن که پیاده شدم توپ سال نو در شد و با بدبختی بسیار به خاطر نبودن ماشین به خانه رسیدم.مادرم از بس که گریه کرده بود از حال رفته بود .و پدرم هرچه به راه آهن زنگ زده بود نتوانسته بود خبری دریافت کند و . . . . .

عیدی بچه ها و غرغرشان همچنان از جلوی چشمم داشتند رژه می رفتند.

v080

نماینده

دیروز برف خیلی خوبی آمده بود و چهره منطقه را سفید کرده بود.وقتی از پنجره کلاس به روستا که در پایین تپه بود نگاه می کردم اکثر اهالی روی پشت بام بودند و داشتند برف ها می روبیدند.البته من تجربه این کار را هم دارم و می دانم که در عین فرح بخشی اش بسیار سخت و نفس گیر هم هست.

تازه داشت بحث چند ضلعی ها در کلاس گرم می شد که بخاری کلاس خاموش شد و هم کلاس و هم بحث ما را به سرعت سرد کرد.نمی دانم چرا در اینجا همه چیز به آرامی گرم می شود ولی بعد که عامل گرمازا حذف می شود به سرعت دما پایین می آید.هر روز صبح نصف زنگ اول ما فقط صرف گرم کردن دستهایمان می شود تا بتوانیم بنویسیم.

مدیر آمد و وقتی لوله را از دیوار درآورد مقدار زیادی دوده در محیط کلاس پخش شد و مجبور شدیم از کلاس بیرون رویم.آقای مدیر وقتی دید از پایین نمی تواند لوله درون دیوار را تمیز کند. رفت پشت بام و با یک چوب نسبتاً بلند شروع کرد به تمیز کردن. با دیدن او یاد کارتن لوله پاک کن افتادم فقط فرقش این بود که آقای مدیر روی سرش مثل هلیکوپتر لوله پاک کن را نداشت.

زنگ اول را که از دست دادم ولی زنگ های بعدی به خاطر زحمات آقای مدیر همه جا گرم بود . بنده خدا کاملاً سیاه شده بود و درست شده بود مانند کارگران معدن زغال سنگ.

ساعت دوازده و نیم تعطیل شدیم و مانند همیشه مسیر جاده را پیاده درپیش گرفتم. معمولاً تا روستای مجاور که آنجا بیتوته می کردم یک ساعت راه بود. در همان ابتدای راه بودم که برف دوباره شروع به باریدن گرفت. همیشه قدم زدن زیر بارش برف را خیلی دوست داشتم. چون همه چیز و همه جا ساکت می شد و هیچ صدایی نمی آمد.

درون خودم بودم و داشتم از اینهمه لذت در میان این همه سکوت لذت می بردم که بوق ماشینی که از پشت سر می آمد تمام آرامشم را به هم ریخت. وقتی شیشه ماشین پایین آمد فردی لبخند به لب به من گفت: درخدمتیم برادر، من که از دست آن بوق ماشین کلی اعصابم به هم ریخته بود با ترش رویی گقتم ممنون ادامه راه را پیاده می روم.

لبخندش غلیظ تر شد و خیلی رسمی گفت ،برادر گرانقدر می دانم معلم اینجایی بفرما حداقل چند دقیقه ای از محضر تان مستفیض شویم.چشمانم از تعجب گرد شد که این آقا چقدر مودب و لفظ قلم حرف می زند. و همین باعث شد که سوار شوم .

به جز این آقا ،راننده و دو نفر دیگر هم در ماشین بودند.لبخندش هنوز بر لبانش بود و به من گفت بفرمایید و از مشکلاتتان بگویید.کمی مکس کردم و پیش خودم فکر کردم اینها حتماً از اداره آمده اند بازدید ولی من که آنها را نمی شناسم پس چطور مرا شناختند که معلم هستم. پرسیدم چطور فهمیدید من معلمم حتماً از اداره آموزش و پرورش هستید.با همان لبخندش گفت آموزش و پرورشی نیستیم ولی وقتی شما را با این کیف تنها در این مسیر پیاده دیدیم فهمیدیم احتمال قوی معلم هستید.

وقتی سر صحبت باز شد، درد دلم هم  باز شد که اینجا مدارسش امکانات ندارند و حتی وسایل گرمایشی مناسب نداریم و بچه ها همه در کلاس یخ می زنند.در زمانی که حرف می زدم فقط نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت.من هم فرصت را مغتنم دیدم و از مشکلات روستاهای این منطقه از قبیل نداشتن آب آشامیدنی مناسب و نداشتن راه و درمانگاه  و نبود امکانات مناسب کشاورزی و . . . . هرچه به ذهنم رسید گفتم.

در جواب پرسید اهل اینجایی ،گفتم :نه، کمی متعجب شد و گفت از مشکلات خودت بگو ، از مشکلاتی که گریبان گیر ما معلمان بود گفتم و گفتم. باز متعجب تر گفت از مشکلات خودت بگو، نگاهش کردم و گفتم اینهمه گفتم بس نبود. پیش خودم فکر کردم شاید فرمانداری یا رئیس اداره ای است که از من مشکلات را می پرسد.خنده ای کرد و گفت مرا می شناسی .نگاهش کردم و گفتم نه

چهره اش از متعجب بودن به صورت عصبانی بودن در آمد و دوباره پرسید مرا نمی شناسی ،گفتم :من اهل این جا نیستم و تازه سه ساله معلم اینجا شدم. نگاهش را به روبرو برگرداند و ساکت شد.نفری که جلو نشسته بود با حالت غضبناکی گفت حاج آقا را نمی شناسی ؟ من هم با همان سادگی ام گفتم نه.و سکوت درون ماشین عمیق تر شد. وقتی جلو در مدرسه روستای مجاور از ماشین پیاده شدم خیلی سرد جوابم خداحافظی ام  را داد .

مانده بودم در این ده دقیقه چرا این مرد اینقدر احوالاتش عوض شد . مگر نشناختن ایشان توسط من چقدر مهم است.اصلاً مگر او کیست؟

یک هفته بعد وقتی عکسش را روی دیوار کنار مدرسه دیدم همه چیز آن روز برایم روشن شد. ایشان کاندیدای نمایندگی مجلس بود.v079

شهردار

حسین اعصابش ریخته بود به هم .می گفتم این وضع خانه و اتاق نمی شود .اینقدر به هم ریخته و کثیف، درست است که ما چهارتا جوان مجرد هستیم و صبح تا شب دو شیفت مدرسه ایم ولی این دلیل نمی شود که اینقدر اوضاع اتاقمان بد باشد. من و حمید و آن یکی حسین فقط دراز کشیده بودیم و منتظر جوش آمدن کتری بودیم.

حسین رفت و از روی طاقچه برگه و خودکاری آورد و نشست بین ما و شروع کرد به کشیدن جدول .کارش که تمام شد برگه را پشت در اتاق چسباند.حس کنجکاوی هر سه ما به شدت تحریک شد و هرسه همزمان بلند شدیم تا ببینیم حسین چه نوشته است.

جدول شهرداران اتاق

شنبه  حسین۱ ، یکشنبه حمید ،  دوشنبه  من  ،   سه شنبه حسین۲

با خنده ای به حسین گفتم پس چهارشنبه کی شهردار است.خیلی جدی گفت چهارشنبه از همان مدرسه همه می رویم خانه ، و همین شد که خنده بقیه شروع شد.

فکر حسین خوب بود و از همان فردا شروع کردیم و از بخت بد من فردا دوشنبه بود. خدا را شکر صبحانه در لیست غذایی ما نبود زیرا همیشه در زنگ تفریح اول صبحانه در دفتر مدرسه سرو می شد.ناهار هم در حد نیمرو یا املت یا تمام رو و به طور کلی منویی مفصل از مشتقات تخم مرغ بود که به سرعت آماده می شد.

ولی شام مفصل بود، من قرار گذاشتم که روزهایی که من شهردار هستم ماکارونی باشد چون خوب بلد بودم درست کنم.اولین شام شهرداری من هم صرف شد و رسیدم به بخش سخت آن یعنی شستن ظرف ها آنهم در حیاط که پر از برف بود.وقتی زیر شیر آب دستانم در حال منجمد شدن بود خودم را دلداری می دادم که فردا نوبت حسین است و این کار رفت تا دوشنبه هفته بعد.

سه شنبه که نوبت خود حسین بود همه کارها مرتب انجام شد.ولی وقتی به شنبه رسیدیم و نوبت آن یکی حسین شد بعد از شام که آنهم باز یکی از مشتقات تخم مرغ بود فقط ظرف ها را گوشه ای جمع کرد و در طرف دیگر دراز کشید. حسین اعتراض کرد که در جواب شنید فردا صبح آنها را می شویم.

یکشنبه که نوبت حمید بود همه بخشها انجام شد ولی باز هم ظرف های آن یکی حسین کثیف مانده بود ،هرچه هم می گفتیم زیر بار نمی رفت.در روز شهرداری من همه ظرف ها را شستم و اتاق را هم جارو کردم و همه چیز کامل مرتب شد .و همین تحسین بچه ها را برانگیخت، پیش خودم فکر کردم اگر کارم را خوب انجام دهم بقیه هم کارشان را خوب انجام می دهند و اتاق همیشه تمیز و مرتب می شود.

چند هفته ای به همین منوال گذشت ولی اتفاقی که می افتاد این بود که همیشه جارو کردن به روز من می افتاد و همچنین یک عالمه از ظرف های روز قبل را هم من باید می شستم.دیگر شروع به اعتراض کردم مخصوصاً به آن یکی حسین که اصلاً تن به کار نمی داد و همیشه در گوشه ای از اتاق قد بلندش به صورت افقی روز زمین بود.ولی در جوابم لبخندی می زد و می گفت واقعاً شهردار لایقی هستی و کارت بسیار خوب است.

یکی از دوشنبه ها که نوبت من بود در مدرسه کاری پیش آمد و حسین را مامور کردم که ناهار را آماده کند تا بچه های اتاق بی ناهار نمانند. وقتی به خانه رسیدم سفره وسط اتاق پهن بود و همه غذا ها و نان ها هم خورده شده بود و هیچ کس هم نبود.خیلی ناراحت شدم که اقلاً برای من ناهار نگه نداشتید سفره را جمع می کردید.

وقتی به مدرسه نوبت عصر رسیدم اصلاً تحویلشان نگرفتم و زنگ تفریح اول رفتم از انبار مدرسه یک عدد کیک کام(تغذیه مدارس) گرفتم و در مقابلشان بدون تعارف شروع کردم به خوردن.چای خودم را خوردم و تازه یکی دیگر هم خوردم و بدون توجه به دیگران رفتم بیرون

زنگ تفریح بعدی مدیر که فهمیده بود اتفاقی افتاده سر صحبت را باز کرد که آقا امروز با ما سرسنگینی ، «با ما به از آن باش که با خلق جهانی»

تا آمدم جواب بدهم ،آن یکی حسین گفت: چیزی نیست آقای مدیر ، آن آقای محترم امروز شهردار شده  ما رو تحویل  نمیگیره ، خودشو گرفته، خدا را شکر فرماندار یا استاندار نشده.

خنده همه باعث شد خشم من هم فرونشیند و من هم همراه بقیه شروع کنم به خنده ، ولی وقتی داشتیم به کلاس می رفتیم گفتم الحق و الانصاف بیایید همه شهردار خوبی باشیم تا بتوانیم همدیگر را تحویل بگیریم.v078

قفل

صبح زود زمانی که همه بچه ها خواب بودند شال و کلاه کردم و به سمت روستای مجاور به راه افتادم.دیروز برف خوبی آمده بود و همه جا را تقریباً سفیدپوش کرده بود.دیشب هم هوا صاف شده بود .صبح زیبا اما بسیار سردی بود.معمولاً بعد از برف های سنگین هوا صاف می شد و همه چیز یخ می زد.

معمولاً وقتی دره ی اول را رد می کردم و به بالای یال می رسیدم آفتاب از پشت قله ی کوه مقابل طلوع می کرد.همیشه می ایستادم تا لحظه بیرون آمدن آفتاب را خوب ببینم.آنقدر زیبا بود که گاهی یادم می رفت که باید حرکت کنم و به سمت مدرسه بروم.

از خانه تا مدرسه حدود چهل و پنج دقیقه پیاده راه بود.البته با تلورانس پنج دقیقه ،چون وقتی به رودخانه می رسیدم باید کلی فکر می کردم تا راهی برای عبور پیدا کنم.رودخانه ی شیطانی بود و هر روز از مسیر دیگری راه باز می کرد.و من همیشه باید فاصله سنگ ها را محاسبه می کردم تا بتوانم از روی آنها بپرم.

وقتی به مدرسه رسیدم بچه ها همه بودند ولی هنوز خبری از مدیر نبود.در ورودی سالن بادگیر بود و برف جلویش جمع شده بود. چند تا از بچه ها را بسیج کردم تا برف های مقابل در را با پاهایشان پخش کنند تا بچه ها کارشان را انجام دادند مدیر هم رسید.

مدیر هرکار کرد کلید وارد قفل آویز نمی شد. نگاهی به قفل انداختیم.داخلش کاملاً یخ زده بود.معلوم بود کسی دیشب آب درون آن ریخته و حالا یخ زده است.نیم ساعتی معطل ماندیم تا از خانه ی همسایه آب جوش بیاورند و در را باز کنند. مدیر می گفت احتمالاً شیطنت های بچه ها است.

دو هفته گذشت و این بار بعدازظهری بودیم و وقتی به مدرسه رسیدم مدیر و دیگر معلمان هنوز مقابل در بودند.پیش خودم فکرکردم که باز هم حتماً قفل یخ زده ولی وقتی اره آهن بر را دست مدیر دیدم فهمیدم کار کمی جدی تر است.این بار چوب کبریت را با تمام قوا وارد قفل کرده بودند و هیچ راهی برای ورود کلید نبود.

در دفتر بحث سر این اتفاق بود و قرار شد مدیر پیگیری کند تا علت مشخص شود.مدیر سیستمی همچون «گشتاپو »در میان دانش آموزان داشت.من همیشه مخالف بودم . نباید اینگونه تفکر را از حالا در ذهن بچه ها نهادینه کرد.ولی افسوس که کسی به این حرف ها گوش نمی داد.

هفته بعد وقتی به مدرسه رسیدم.از دور مدیر صدایم کرد و گفت خدا را شکر امروز امتحان نگذاشته ای. تا خواستم دلیل را جویا شوم خودش داستان را گفت که یکی از بچه ها که خانه اش نزدیک مدرسه است و درس ریاضی اش هم زیاد خوب نیست . شب قبل از روزی که قرار بود من امتحان بگیرم درون قفل آب ریخته بود تا صبح یخ بزند و در مدرسه باز نشود و امتحان برگزار نشود.

دفعه بعد وقتی دیده بود این کار نمی تواند جلوی باز شدن در را بگیرد چوب کبریت را داخل قفل کرده بود تا با آب جوش هم باز نشود.ولی فکر بریدن قفل را نکرده بود.روش هایش برای جلوگیری از برگزاری امتحان به جایی نرسیده بود و پشیمان هم شده بود.به همین خاطر مدیر فقط یک قفل نو جریمه اش کرده بود.

جلسه بعدی وقتی امتحان را برگزار کردم غایب بود . فکر کنم ،فکر جدیدی به ذهنش خطور کرده بود!

v077

بلیط

از همان ابتدای سال تحصیلی هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا در پایان امتحانات نوبت اول با هواپیما به خانه برگردم .از شهری که ۱۵۰کیلومتری روستا بود هفته ای سه پرواز به تهران برقرار بود.از همان بچگی پرواز و هواپیما را دوست داشتم ولی افسوس که درسم آنقدر خوب نبود که خلبانی قبول شوم.

البته با توجه به صحبت های زیادم درباره هواپیما همکاران به این علاقه ام پی برده بودند. یک روز در مدرسه داشتم در مورد پرواز آخر ماه صحبت می کردم و توضیح می دادم که هواپیمای آن فوکر ۱۰۰ است و ساخت هلند است و….و به قول معروف پز هم می دادم که قرار است سوار هواپیما شوم. در اوج صحبت هایم بودم  سید حمید پرسید با هواپیما تا خانه شما چند ساعت طول می کشد؟گفتم تا تهران چهل و پنج دقیقه ،خیلی جدی نگاهم کرد و گفت اینهمه پول می دهی برای چهل و پنج دقیقه ،خوب پیاده برو.همه همکاران خندیدند به جز من

پرواز ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود.صبح که از خواب بیدار شدم برف سنگینی آمده بود . دلواپس بودم که به پرواز نخواهم رسید.سوار مینی بوس روستا شدم و مانند همیشه با صلوات به راه افتاد.در میانه های راه در پشت برف ها یی که باد آنها را به وسط جاده ریخته بود گیر کرد. دل تو دلم نبود . یک ساعت طول کشید تا راه باز شد.هرچه بود با یک عالمه دلهره ساعت دوازده و نیم به شهری رسیدم  که فرودگاه مبدا پروازم بود.

چون هوا ابری بود و روز قبل هم بارندگی شدیدی بود حدس زدم شاید پرواز لغو شود. چون پروازهای کشور ما با کمی به هم خوردن شرایط جوی راحت لغو می شوند.از تلفن کارتی به فرودگاه زنگ زدم و پرسیدم آیا پرواز برقرار است؟پرسید کدام پرواز؟شماره پرواز را که گفتم کمی صبر کرد و گفت هواپیما ابتدای باند است.تعجب کردم و گفتم یعنی چه؟ خیلی خونسرد جواب داد  پرواز کرد.

سریع یک ماشین دربست گرفتم و رفتم فرودگاه. وقتی رسیدم یک ربعی بود که هواپیما رفته بود. با مسئول ترافیک صحبت کردم. بلیط را بررسی کرد.همه چیز درست بود و تنها ایرادش ساعت پرواز بود که به جای دوازده و نیم ،یک و نیم ثبت شده بود.

با کلی اعصاب خرد شده از فرودگاه بیرون آمدم. باران شدیدی شروع شده بود. ماشین هم نبود. همه تاکسی ها رفته بودند. یک ساعت بعد به ترمینال رسیدم و جالب اینکه آنجا هم ماشین نبود. ساعت شش غروب یک ماشین گذری مرا سوار کرد .ساعت ده شب در کولاک جاده هراز گیر افتادیم .به زحمت شب را در امامزاده هاشم گذراندیم. وقتی ترمینال شرق پیاده شدم ساعت هشت صبح بود.

از همانجا یک راست رفتم سراغ آن آژانس هواپیمایی که بلیط را از آنجا خریده بودم.سراغ مسئول دفتر را گرفتم. نبود.گفتم منتظر می شوم تا بیاید. از احوالاتم پی برده بودند که اتفاق خاصی رخ داده است.یک از خانم ها که سرش خلوت بود جلو آمد و با لحنی مهربانانه گفت:امرتان را بفرمایید تا انجام دهم. با صدای بلند گفتم فقط با رئیس کار دارم.بنده خدا ترسید و نشست.

رئیس آمد. خانمی بود جوان و همین اعصابم را بیشتر خرد کرد چون انتظار داشتم مردی بیاید تا بتوانم کمی با او بلند صحبت کنم و تا حدی تخلیه شوم.موضوع را با عصبانیت گفتم .خیلی راحت جواب داد اشتباه است و امکان رخ دادن آن هم هست.فشار خونم زد بالا و هر چه در توان داشتم صرف کنترل خود کردم.هرچه می گفتم فقط جواب سربالا می داد.آخر سر هم با لحن تحقیر آمیزی به یکی از صندوق ها گفت که به این ،پول بلیطش را بدهید تا برود.

خیلی به من برخورد.بلند شدم و گفتم به جای این همه آلاگارسون و بزک دوزکتان به فکر کارتان باشید. درست است پرواز من یک پرواز داخلی است و کلاس پروازهای خارجی شما را ندارد ولی باید به من هم خدمات مناسب بدهید.پولتان مال خودتان . من از طریق دیگر پیگیری می کنم.
فردای آن روز به مهرآباد رفتم و یک راست رفتم سراغ ترافیک آسمان .بلیط را کنترل کردند و اشتباه آژانس را تایید کردند. هرچه گفتند به گرفتن پول بلیط قناعت کنید، نکردم و کار را تا پیش مسئول فروش آسمان کشاندم. با ترافیک شهر مبداً هم تماس گرفتند و حضور مرا در آنجا تایید کردند.

یک روز تمام دوندگی کردم تا در نهایت نامه اخطار کتبی و نامه در یافت خسارت راگرفتم.دریافت خسارت تعیین کرده بود که سه برابر پول بلیط را به من بدهند ولی برای من مهمتر همان نامه اختار کتبی بود که برای یک آژانس خیلی بد است.

وقتی نامه ها را روی میز رئیس گذاشتم. دیدن آن چهره مغرور دیروز بسیار دیدنی بود.همان پول بلیطم را گرفتم نه بیشتر و به آنها توصیه کردم همه مشتری ها را به یک چشم ببینند.

v076

ییلاق

حیفم آمد در این هوای خوب اردیبهشت جمعه را فقط در خانه بگذرانم مثل همیشه کوله ام را برداشتم و زدم بیرون، این بار تصمیم گرفتم کمی به سمت جنوب شرقی روستا بروم چون تا به حال آن طرف نرفته بودم. تپه ای بود که نمی دانستم پشتش چه خبر است.

حدود ساعت ۹ صبح بود که به راه افتادم و بعد از حدود نیم ساعت به بالای تپه رسیدم.مناظر پشت آن بسیار بدیع و دلفریب بود و اصلاً شبیه بخش های شمالی نبود.تماماً صخره ای بود و تک و توک درختی می شد دید، در کمی آن طرف تر نیز دره ای بود که از دور بسیار زیبا به نظر می رسید.به همین خاطر تصمیم گرفتم این بار هدفم آن دره باشد.

تنها مشکلی که این مسیر داشت این بود که کاملاً زیر آفتاب بودم و چون کلاه نداشتم کمی برایم سخت بود مسیرهای شمالی اکثراً جنگلی بود و کمتر مشکل آفتاب را داشتم.ولی زیبایی این نوع طبیعت مرا در خود غرق کرد و به مسیرم ادامه دادم. وارد دره شدم شیب دوطرفش خیلی تند بود و همچون شکافی بود عمیق در دل سنگ ها ، داخل دره سایه بود و همین برایم خیلی خوب بود.

ساعت حدود یازده بود و پیش خودم گفتم تا ظهر می روم بعد برمی گردم. هرچه در دره جلوتر می رفتم فراخ تر می شد و زیباتر، تک درخت هایی که روی دامنه ها بود مناظر بسیار زیبایی خلق کرده بود، بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در این دره زیبا از دور گوسفندانی را دیدم و با توجه به تجربه ای که داشتم خودم را آماده کردم تا با سگ های گله مواجه شوم و نترسشم.

ولی این بار در کمال تعجب سروکله هیچ سگی پیدا نشد و بدون  دردسر به گله رسیدم وقتی چوپانش را دیدم شناختم همسایه ما در روستا بود . خوش و بشی کردیم و بعد پرسیدم از سگ هایت خبری نیست و نیامدند سراغ من، با خنده ای گفت:آقا معلم بعد از سه سال همسایگی سگها هم تور ا می شناسند. در همین حین هر سه تایشان از پشت گله آمدند و دمی تکان دادند.

ناهار من یک عدد کنسرو لوبیا بود ولی ناهار او پر بود از محصولات لبنی به همراه سبزی های کوهی .روی آتشی که به پا کرده بود کشکی آماده کرد که تا به حال در تمام عمرم نخورده بودم ، کنسرو را به او دادم ولی گفت من از این چیزها خوشم نمی آید ، حق هم داشت اگر من هم عادت کنم به این غذاهای سالم و لذیذ اصلاً طرف کنسرو نمی روم.

بعد از ناهار هم نشستم پای صحبتش ، ساده و بی آلایش حرف می زد و من هم سروپا گوش بودم.آخر سر هم در مورد موقعیت توضیح داد که اینجا را دره جن ییلاقی می گویند یعنی اینکه جن ها ییلاقشان اینجاست.وقتی این را گفت کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم یعنی چی؟ خیلی راحت گفت جن ها مثل ما ییلاق و قشلاق دارند دیگر، ییلاقشان اینجاست.باز مثل همیشه ترس تمام وجودم را فرا گرفت.

به او گفتم اینها خرافات است و این حرف ها اعتبار ندارد، نگاهی به من کرد وگفت  تو اعتقاد نداری ولی من می دانم که هستند حتی من آنها را دیده ام. خواست ادامه دهد ولی وقتی اوضاعم را دید سعی کرد آرامم کند و گفت مطمئن باش با تو کاری ندارند، آنها با کسانی کار دارند که با آنها کار داشته باشند.من مانده بودم چه کسانی هستند که با آنها کار دارند.

از او پرسیدم که به روستا برمیگردی ،گفت آغل ما همین پشت تپه است من آنجا می روم و روستا بر نمی گردم.اصلاً وضعم خوب نبود ساعت حدود چهار شده بود .سریع خداحافظی کردم و به سرعت مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. نمی دانم چرا همه آن زیبایی هایی که در آمدن دیده بودم شبیه هیولاهایی سنگی شده بودند و ضمناً چرا هرچه سریعتر هم می رفتم به انتهای دره نمی رسید.

به جایی رسیدم که فاصله دو یال دره از هم کم بود و این بار سایه نبود کاملاً تاریک شده بود، آن جا را با دویدن رد شدم و خودم را به بالای تپه ای رساندم که مشرف به روستا بود. وقتی به بالا رسیدم و روستا را دیدم فقط نشستم چون دیگر نای راه رفتن نداشتم.پشت به دره و رو به روستا نشسته بودم و اصلاً پاهایم قدرت حرکت نداشت، هرچه می خواستم بلند شوم نمی شد.

نمی دانم چقدر آنجا نشستم ولی وقتی به روستا رسیدم هوا داشت تاریک می شد.شب سختی را به تنهایی در خانه گذرندام.وقتی صبح کل ماجرا را برای مدیر مدرسه تعریف کردم دل سیر خندید و گفت همانطور که خودت گفتی این داستانهایی است که بین روستاییان رواج دارد و زیاد قابل استناد نیست  .

در جواب گفتم اگر شما هم تنها داخل دره جن ییلاقی باشی همینطور می خندی، نگاهی کرد و خنده اش جمع شد و با سر علامت داد ،    نه

v075

باران

حاج منصور تمام کوچه پس کوچه های شهر را برای یافتن مسافران جا مانده دور می زد .در وسط مینی بوس حدود ده تا کیسه پنجاه کیلویی کود را بار زده بود و تمام صندلی ها هم پر بود.ولی حاجی همچنان داشت به دنبال مسافر می گشت!

ساعت دو سوار شده بودیم و حالا که ساعت سه بود هنوز از شهر خارج نشده بودیم. هوای گرم و بوی نامطبوع کیسه های کود اوضاع را غیرقابل تحمل کرده بود. چند نفری اعتراض کردند و حاجی هم با همان لحن همیشگی اش گفت: شاید بنده خدایی جامانده باشد. خدا را خوش نمی آید بگذاریمش و برویم!!

کنار من پیرمردی نشسته بود که از فرط خستگی همان ابتدا خوابش برد. چین و چروک های پوست دست و صورتش گواهی بر بسیاری سختی و مرارت در زندگی اش می داد.

در نهایت حاجی مسافر جامانده ای نیافت ! و به سمت روستا حرکت کرد.جاده پر پیچ و خم و این همه بار و مسافر اجازه نمی داد حاجی تند براند . معمولاً حدود سه ساعت طول می کشید تا به روستا برسیم.

وارد جاده خاکی شدیم .گرد و خاک بسیاری درون ماشین می پیچید و هیچ راه فراری هم از آن نداشتیم.کل تابستان حتی یک نم باران هم نباریده بود و همه جا خشک شده شده بود.خاک های جاده چنان پودری شده بودند که با آرد رقابت می کردند.

پیرمرد کناردست من بیدار شد و با حالت خاصی بیرون را نگاه می کرد.مزرعه ها همه خشک بودند و درختان باغ ها بی ثمر.خستگی یک سال کاررا که به خاطر این خشکسالی ثمره ای نداشت  به راحتی می شد در چهره سوخته و پر چین چروک پیرمرد دید.با او صحبت کردم و از مزرعه و زراعتش پرسیدم.

با جمله «خدا را شکر» شروع کرد و گفت که هرچه کاشته بود به بار ننشسته و تمام مزرعه اش به خاطر بی آبی از بین رفته. می گفت: کشت دیم همین طور است. یک سال بار می دهد و یک سال بار نمی دهد. ناراحتی را می شد در چهره اش دید ولی در گفتارش چندان خبری از اعتراض نبود.همه را خواست خدا می دانست. در نهایت دعایی بسیار معنا دار کرد.

خدایا نه به خاطر ما آدم ها که هیچ گاه قدر نعمتت را نمی دانیم ،به خاطر این حیوانات و پرندگان بارانی بفرست تا تلف نشوند.این زبان بسته ها که گناهی ندارند.

پیرمرد بیسوادی که سالها فقط زیر تیغ آفتاب با دستان خود زندگی خود را ادامه داده ،آن قدر والا فکر می کند که حتی حیوانات را بر خود ترجیح می دهد.طبیعت چنان آموزه هایی به او آموخته که فقط خودش را نمی بیند.به نظر من سواد همین چیزی است که این پیرمرد دارد و ما به دنبال ریگ مرده ای بیش نیستیم.

v074