سرسره

بارش شدید برف دیروز  و صاف بودن هوای دیشب موجب شده بود که همه چیز یخ بزند، حتی بیست لیتری های آبی که در آشپزخانه بود منجمد شده بود،به همین خاطر آبی نبود صورتم را بشویم و هنوز احساس خواب آلودگی داشتم.امروز می بایست به نراب می رفتم.هفته ای دور روز باید مسافت وامنان تا نراب را پیاده می رفتم و برمی گشتم.همیشه پیاده روی در کوه و دشت را دوست داشتم ، ولی امروز هوا خیلی سرد بود و با این شرایط اصلاً حس پیاده رفتن نداشتم.

برای رفتن به نراب دو راه در پیش داشتم. اگر از جاده می رفتم درست یک ساعت و نیم طول می کشید. ولی راه میان بر را همیشه چهل و پنج دقیقه ای می رفتم. ساعت شش و نیم بود و چاره ای جز انتخاب مسیر میان بر نداشتم. خر و پف دوستان که در خواب ناز بودند به آسمان بود که من در دل تاریکی شال و کلاه کردم و به سمت نراب به راه افتادم.

مسیر میان بر تشکیل شده بود از دو دره که دره اول کنار وامنان بود و عبور از آن چندان مشکل نبود. در انتهای دره هم نهر کوچکی بود که از چشمه ی روستا شروع می شد و به راحتی می شد از روی آن پرید و گذشت.بعد از گذر از شیبی ملایم مسیر مستقیم می شد تا دره دوم که درست زیر نراب بود.البته ورود به دره زیاد مشکل نبود ولی عبور از رودخانه و همچنین شیب مقابل همیشه برایم چالش برانگیز بود.

از دره اول به سلامت گذشتم . در مسیر مستقیم و مسطح تا دره دوم و در هوای گرگ و میش که هنوز خورشید از پشت کوه های ستبر بیرون نیامده بود باد سردی شروع به  وزیدن گرفت، که سرمای آن را  تا مغز استخوانم حس می کردم.به دره دوم رسیدم و با سلام و صلوات پایین رفتم. زمین چنان یخ زده بود که اگر کمی بی دقتی می کردم تا خود رودخانه می غلطیدم.

به رودخانه رسیدم،بر روی این رودخانه نام «معما» را گذاشته بودم چون هر وقت به آن می رسیدم مسیر را در بسترش تغییر داده بود و باید کلی فکر می کردم تا محل عبور جدیدی پیدا کنم.آن قدر شیطان و پر تب و تاب بود که به یاد ندارم دوبار از یک جا گذشته باشد. از قبل خدا خدا می کردم تا معما راحت حل شود و مجبور نباشم در این سرما کفش ها را در بیاورم و به آب بزنم.

خدا را شکر فکر کنم رودخانه مراعات حال مرا کرده بود و از باریک ترین محل عبور کرده بود ، معما این بار خیلی سریع حل شد و با پرش از روی سنگ ها از رودخانه گذشتم و رسیدم به مقابل شیب دره ،به این مسیر «مرگ یک بار شیون یک بار» می گفتم. مستقیم و بدون هیچ زیگ زاگی به بالا می رفت. و یک باره کار را تمام می کرد ،مسیری سخت ولی کوتاه بود،به همین خاطر این نام را برایش انتخاب کرده بودم. همیشه در میانه شیب و کنار تک درخت، کمی می ایستادم تا نفسم برگردد.

یخ زدن زمین کار را برای بالا رفتن بسیار سخت کرده بود.در حالت عادی چهارچنگولی بالا می رفتم ولی حالا چهارتا کم بود و باید چند تای دیگر هم قرض می گرفتم.هر گونه اشتباه در محل قرار گرفتن پاها باعث سقوطی سهمگین می شد.سقوطی که با سر خوردن سرعتش بسیار بیشتر می شد.هرچه بالا تر می رفتم ترسم بیشتر می شد و همین باعث می شد که تمرکزم کمتر شود.

نمی دانم چرا این بار این مسیر نسبتاً کوتاه برایم طولانی شده بود ،هرچه بالاتر می رفتم ، فاصله ام از ته دره بیشتر می شد ولی فاصله تا بالای دره تغییری نمی کرد.به نزدیکی های تک رسیده بودم که ناگاه پایم سر خورد ، نمی دانم درخت دست مرا گرفت یا من دست درخت را گرفتم، ولی هرچه بود با کمک این دوست قدیمی از مهلکه نجات پیدا کردم.

دیگر چیزی به بالای دره نمانده بود. در همین موقع خورشید هم اولین شعاع های نورش را از پشت کوه مقابل متصاعد کرد. دیدن همین نورها و زیبایی ای که خلق کرده بود انرژی دوباره به من داد تا این چند قدم آخر را با قدرت بیشتری بردارم.

انتهای مسیر «مرگ یک بار شیون یک بار» ،درست ابتدای ضلع غربی روستای نراب می شد.خدا را شاکر بودم که این مسیر سخت و دشوار را داشتم به سلامت به پایان می رساندم.در همین حین بود که صدای پارس سگ ها بلند شد.نزدیک بودند، چون هنوز به بالای یال اصلی نرسیده بودم نمی توانستم چیزی ببینم ولی از صدایشان فهمیدم که به سمت من می آیند.

چند قدمی  به پایان راه نرسیده بود که ناگاه دو تا سگ بزرگ ،که داشتند همدیگر را دنبال می کردند را دیدم.از بخت بدم درست سمت من می آمدند، انگار گرای دقیق مرا گرفته بودند.و از همه بدتر هم اصلاً حواسشان به مقابل نبود و فقط همدیگر را نگاه می کردند.ضمناً من هم هنوز کاملاً به بالا نرسیده بودم و در شعاع مستقیم دیدشان نبودم.

همانجا ایستادم ، فکر کنم فقط سرم از بالای تپه قابل رویت بود، نمی دانم چرا نمی توانستم حرکت کنم.فکر کنم ناخودآگاهم محاسبه کرده بود حتماً یکی از این سگ ها به من برخورد می کند یا به سمت من حمله می کند و من تا ته دره سقوط خواهم کرد. به همین خاطر اصلاً بخش ارادی مغز را تعطیل کرده بود.درست در چند متری من سگ جلویی که بسیار هم تنومند بود تازه متوجه من شد.

فکر کنم او هم یکه خورد که یک عدد آدمیزاد این موقع صبح اینجا چه می کند؟ تا تصمیم گرفت مسیر ش را عوض کند به خاطر سرعت زیاد و هم چنین یخزدگی زمین و لغزنده بود آن ،کنترلش را از دست داد و  سر خورد و مانند گلوله از چند سانتیمتری من گذشت و با سرعتی باور نکردنی به اعماق دره سقوط کرد.دلم برایش سوخت ولی یکی هم باید دلش برای من می سوخت، چون تا برگشتم که به راهم ادامه دهم دومی غضب کرده مقابلم در حال غرّش و نشان دادن دندانهایش بود.

هرچه گفتم که به خدا من بی تقصیر م و دوستت خودش حواسش پرت شد و سر خورد ،ولی چنان نگاهی می کرد که انگار مسبب همه بدبختی های خودش و دوستش من هستم .گفتم بابا جان من معلمم و آمده ام در این جا درس بدهم، به خدا با شما کاری ندارم ،التماس می کنم شما هم با من کاری نداشته باشید.از چشمانش فهمیدم که اصلاً حرف هایم را قبول ندارد و مرا مسبب حادثه دوستش می داند.

از ما اصرار بود و از ایشان انکار.هیچ راهی به ذهنم خطور نمی کرد ، آخر سر گفتم اگر من هم سر بخورم و تا ته دره سقوط کنم راضی می شوی؟فقط غرش می کرد و عصبانیت از همه جایش می بارید.مستأصل مانده بودم .نه راه پیش داشتم و نه راه پس. پشت سر که اصلاً امکان بازگشت نبود ، کوچک ترین حرکت باعث می شد تا  من هم به کنار دوست این سگ بروم.

چند دقیقه ای به همین منوال گذشت ، نمی گذاشت تکان بخورم، کاملاً اسیر شده بودم و آرام آرام ترسم داشت به عصبانیت تبدیل می شد، پیش خود حساب کردم به سمتش حمله می کنم آخر یک چیزی می شود، بهتر از سر خوردن و سقوط در دره است.داشتم خودم را برای این حرکت انتحاری آماده می کردم که صدای پارس اولی از ته دره آمد و این یعنی هنوز زنده است.و همین باعث شد که حکم آزادی ام را صادر کند.

 خوشحال بودم که با این همه اتفاقات سر نخوردم و به ته دره سقوط نکردم.و همچنین مورد حمله سگ قرار نگرفتم.وقتی وارد روستا شدم آفتاب بالا آمده بود و همان نورهای ضعیفش مرا گرم می کرد.واقعاً این اتفاقات باعث شده بود که قوایم بسیار تحلیل رود.

روستای نراب درست بالای یک تپه بلند و روی یال اصلی بود، مدرسه هم اواسط روستا درست روی یال بود به طوری که یک طرف حیاط ،جاده ای بود که به سمت طلوع بین و نردین می رفت و طرف دیگر هم دره ای بود که بخشی از روستا در آنجا ساخته شده بود.حیاط مدرسه اصلاً دیوار نداشت و ساختمان مدرسه درست وسط یک زمین خاکی بود.

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، همه بچه ها سر صف بودند.آرام آرام راه می رفتم تا این دمی آخری را هم به سلامت بگذرم.پیش خودم فکر می کردم که آن مهلکه با آن عظمت را به سلامت رد کرده ام، دیگر اینجا که خبری نیست.به همین خاطر سرم را بلند کردم تا بچه ها را ببینم.آنها هم تا مرا دیدند همه با هم با صدایی بلند سلام کردند . تا آمدم لبخند را بر چهره ام نقش ببندم و خودم را برای جواب سلام گفتن آماده کنم، نفهمیدم چه شد که یک دفعه خودم را معلق در میان زمین وآسمان یافتم .

نه فرصتی برای واکنش بود و نه مهلتی برای فکر و چاره، با شدت با پشت به زمین خوردم.نفسم بالا نمی آمد و دچار خفگی موضعی شده بودم.برای تنفس دست و پا می زدم و هرچه تلاش می کردم نمی توانستم دمی بگیرم.نمی دانم در این اوضاع چه شد که چشمم به آقای مدیر که روی سکو بود افتاد که غرق در خنده بود.من در حال موت بودم او در حال طرب.

بچه ها دورم جمع شدند، عده ای همچنان می خندیدند ولی دو سه تا از کلاس سومی ها آمدند و مرا بلند کردند، آقای مدیر که تازه به عمق فاجعه پی برده بود آمد و از پشت مرا گرفت و شروع کرد به فشار آوردن بر قفسه سینه ام ، خوشبختانه نفسم برگشت و با حالی زار و نزار به دفتر رفتم.

پیش خودم فکر می کردم  ای کاش با آن سگ اولی تا دره سر می خوردم و اینجا جلوی اینهمه دانش آموز دختر و پسر به این وضع اسفناک ضایع نمی شدم. سر خوردم به کنار ،دست و پا زدنم بسیار ناجور بود، حالا بچه ها در مورد من چه فکری می کنند؟ معلم دست و پا چلفتی.آنها از آنهمه تهور و شجاعتم در چند دقیقه قبل که خبر نداشتند.

قورمه سبزی

خانه کنار حمام قدیمی جای دنج و ساکتی بود، یکی دو سالی است که در این خانه با حمید و سیدوحید زندگی می کنم. دیگر آقا نعمت و خانواده بسیار پر محبتشان در کنارم نیستند. واقعاً نبودشان را احساس می کنم.اوایل سخت بود ولی با گذر زمان به این شرایط هم عادت کردم.سید وحید و حمید از بهترین دوستانم هستند و بودن در کنارشان برای من موهبتی بزرگ بود.

سیدوحید شخصیتی بسیار دوست داشتنی داشت.مانند من سنگین وزن بود و به قول خودش از آن تپل های بامزه بود و واقعاً هم راست می گفت.هیچگاه خنده از روی چهره اش نمی رفت و همیشه پر بود از انرژی های مثبت.گاهی در اوج سختی ها و مشکلات کارهایی می کرد که با خنده همه چیز را فراموش می کردیم.دبیر زبان انگلیسی بود و در کارش هم بسیار جدی  بود.

مهمتر از همه دست پخت اش بود که واقعاً حرف نداشت. همه چیز درست می کرد، آن هم به نهایت خوشمزگی. سه روزی در هفته پیش ما بود و آن روزها بهترین روزهای ما بود.نمی گذاشت در خانه دست به سیاه سفید بزنیم و همه کارها را خودش انجام می داد .برعکس همه جا که ناهار مفصل است و شام مختصر اینجا شام های سیدوحید چیز دیگری بود.به خاطر دوشیفت بودن زیاد فرصتی برای ناهار نداشتیم.

سید به غذاهای ساده اکتفا نمی کرد و کارهای بزرگ انجام می داد.واقعاً لیست غذاهایش از تنوعی مثال زدنی بهره داشت.امروز صبح که بیدار شده بود، کلی لوبیا و گوشت و یکسری مخلفات را داخل قابلمه پر از آب روی بخاری بارگذاشت. اول فکر کردم آبگوشت است ولی وقتی خودش آمد ،گفت: می خواهم امشب قورمه سبزی درست کنم.چشمانم از تعجب داشت از حدقه بیرون می زد. آخر مگر می شود در اینجا قورمه سبزی پخت.قورمه سبزی مال مادرها است که کلی برای آن زحمت می کشند و وقت صرف می کنند، ولی اینجا که کسی نیست بالای سر غذا باشد.

وقتی اینها را به سید گفتم نگاهی از سر تا پای من کرد و گفت انگار هنوز سید را نشناخته ای ، ببین امشب شام چه قورمه سبزی ای به شما بدهم  که مزه اش را تا آخر عمر فراموش نکنید.در مدرسه تمام فکر و ذکرم به شام بود و از این ناراحت بودم که چقدر باید منتظر بمانم تا شب شود و این غذای لذیذ را نوش جان کنم.واقعاً انتظار کاری بس دشوار است.

ظهر سبزی ها را اضافه کرده بود و این قورمه سبزی تا غروب کاملاً جاافتاده شده بود. رنگ و لعابش که حرف نداشت، بوی آن نیز مسحور کننده بود. سید شروع کرد به پختن برنج و من هم طبق عادتی که داشتم ،آرام و بی سر صدا وارد آشپزخانه شدم و تکه نانی را در خورشت فرو بردم و درون دهان گذاشتم. وای چقدر لذیذ بود، واقعاً با قورمه سبزی های مادرم رقابت می کرد.ولی نگاه سید همه این لذت ها را در لحظه از بین برد.نمی دانم چرا درست همانند مادرم مرا از آشپزخانه اخراج کرد.

با بوی برنجی که داشت دم می کشید و همچنین قورمه سبزی جا افتاده دیگر تاب تحمل نداشتم و به حمید گفتم سفره را پهن کنیم که دارم از گرسنگی جان می دهم. وقتی حمید سفره را آورد ،سید شال و کلاه کرده با یک کاسه بزرگ پر از قورمه سبزی در حال بیرون رفتن بود.فقط نگاهش می کردم و به دنبال علت این حرکتش بودم ، که لبخند ملیحی زد و گفت برای همسایه می برم.

من و حمید بهت زده فقط با چشمانمان دنبالش می کردیم، همسایه!!!!! کدام همسایه؟ از کی تا به حال ما برای  همسایه ها غذا می بریم. اصلاً ما که همسایه ای که اینگونه روابطی با آن داشته باشیم نداریم.یک طرف خانه که دره است و طرف دیگر هم حمام مخروبه قدیمی و پشت خانه هم کوچه است. اولین همسایه با ما حدود صد متر فاصله دارد.

من و حمید در کنار سفره و در سکوتی عمیق غرق بودیم.گرسنگی ، انتظار و همچنین سوالات بسیار بی جوابمان همه دست به دست هم داده بود که اعصابی به هم ریخته داشته باشیم. مدتی گذشت که نمی دانم کوتاه بود یا بلند که سید بازگشت ، همان صدای جز روغن داغی که به روی برنج ریخت تا حدی آرامش را به من بازگرداند. سریع برنج ها را در بشقاب ها کشید و کاسه ای البته کوچکتر از کاسه همسایه پر از قورمه سبزی وسط سفره گذاشت.

همیشه غذا برای من حکم مسکن و آرام بخش را دارد، دیدن این صحنه باعث شد همه آن مسائل و مشکلات را فراموش کنم و آماده شوم برای شروعی بسیار فرح بخش. غذایی که از هفت صبح بارگذاشته شده و بعد از حدود دوازده ساعت طبخ به چنان جاافتادگی ای رسیده ، همین رنگ و عطر و بویش با روح و جان آدمی بازی می کند. اولین نفری بودم که خورشت را روی برنج ریختم .همچون سبزه زاری شد که تپه ای بایر را مزین می کرد.

شروع کردم به خوردن ،به نهایت لذیذ بود.واقعاً همه چیز در بهترین حالت خود بود، حمید و خود سید هم شروع کردند. این بار هر سه در سکوتی پر از لذت غرق بودیم و با ولع تمام این هنر سید وحید را تناول می کردیم.ولی بعد از مدتی هرچه در قورمه سبزی درون بشقاب گشتم خبری از گوشت نبود.صبح دیده بودم که سید مقدار متنابهی گوشت درون قابلمه ریخته بود.اول فکر کردم حتماً مشکل از بشقاب من است و در برداشت از کاسه قورمه سبزی متاسفانه نایل به گوشت نشده ام.ولی وقتی به حمید نگاه کردم او هم در حال جستجو در بشقابش بود.

هر دو ناگاه به سمت کاسه خورشت رفتیم و متاسفانه در  کاوشی هم که آنجا داشتیم هیچ خبری از گوشت نیافتیم،نگاه متعجبانه ما به سمت سید متمرکز شد.تا خواستیم چیزی بگوییم. رو به ما کرد و گفت :چیه؟مشکلی دارید؟ بدمزه شده؟ شور شده؟ من گفتم سیدجان دستت درد نکند آنقدر خوشمزه است که نمی دانم چه طور بخورم .ولی حمید خیلی رک  و پوست کنده گفت:سیدجان گوشتهایش کو؟

سید خندید و گفت :مزه اش که هست، خودش نباشد که اشکالی ندارد.تعجب ما بیشتر شد که آنهمه گوشت کجاست؟گفتم سید جان اگه خودت همش را خوردی بگو، نوش جان. من یک نان به خورشت زدم و آنگونه برخورد کردی، حالا خودت اصل ماجرا یعنی همه گوشت ها را خورده ای؟باشد، اشکال ندارد، واقعاً با این همه زحمت که کشیده ای حق داری و ما هم فقط به خاطر کنجکاوی پرسیدیم.

 خندید .واقعیت امر سید همیشه می خندید و هر چه می گفتی فقط می خندید ، در این چند سال عصبانتیش را ندیده بودم.ولی نمی دانم چرا این بار جنس خنده هایش جور دیگری بود، یک جوری ته دلش هم غنج می رفت و می خندید. با اصرار زیاد ما در نهایت  گفت ،که تقریباً همه را در کاسه قورمه سبزی ای که برای همسایه برده ریخته است.البته به گفته او باید حداقل سه قطعه باقی مانده باشد .

مانده بودیم بخندیم یا بگرییم ، این همسایه مگر کیست که اینقدر ارزش دارد که ما باید گوشت خورشتمان را نیز به آنها ببخشیم.حمید که همیشه مغز متفکر ما بود ،به فکر فرو رفت و بعد از مدت کوتاهی رو به سید کرد  و گفت :خاک بر سرت ، نکند کاسه را برای خانه دوتا کوچه بالاتر بردی؟سرخ شدن سید نشان از این می داد که بله کاسه خورشت به همان مکان مورد نظر رفته است.

داد و بیداد ما بالاگرفت و به شوخی وخنده خیلی سربه سرش گذاشتیم که خاک برسرت که استاد جوگیر شدن هستی،ما را فروختی !، چند فروختی؟ ، آدم فروش ،خودنما، ریاکار مهربان ،نَدید بَدید، خودشیرین ، فریفته و ای عاشق گم گشته در کوه و دشت.

ساکت بود و فقط نرم می خندید، البته قورمه سبزی سید بدون گوشتش هم بسیار لذیذ بود. تا جایی که امکان داشت خوردم،ولی خیلی دوست داشتم باز هم این امکان بیشتر می شد. بعد از شام و  تا پاسی از شب سید از آماج حملات ما در امان نبود و تنها واکنشش هم مانند همیشه لبخند بود.

دوتا کوچه بالاتر از ما خانه چند تا از همکاران خانم بود که تازه امسال آمده بودند ،همه اهل مازندران بودند و در مقطع ابتدایی تدریس می کردند.چون در مدرسه ابتدایی بودند ما زیاد آنها را نمی دیدم،به همین خاطر هم آنها را نمی شناختیم.در این بین فقط مانده بودم که سید چه طور آنها را می شناخت که در آن شب سرد زمستانی کاسه به دست این همه راه رفته بود تا به آنها قورمه سبزی بدهد؟

البته در نهایت قورمه سبزی پر گوشتش هم به او کمکی نکرد!!!!!!!!!!!

پاکت سوالات

هفته های آخر سال تحصیلی به زحمت در حال گذر بودند.در دفتر مدرسه نشسته بودیم که آقای مدیر که تازه از شهر رسیده بود وارد شد.چهره اش کمی برافروخته بود و همین باعث شد که جرات نکنیم چیزی بپرسیم.زنگ بعد که کمی آرامتر شد، خودش سر صحبت را باز کرد که امسال حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان را به مدرسه ما داده اند.

به نظرم این خبر که ناراحتی و عصبانیت نداشت.ولی وقتی قوانین را گفت فهمیدیم که واقعاً کار سختی است.هر روز صبح سوالات باید از شهر آورده شود و بعد از امتحان هم دوباره بلافاصله به شهر بازگردد. و وظیفه تمام این رفت و آمدها بر دوش رئیس حوزه یا ناظر آن است.آقای مدیر خدا خدا می کرد که ناظر فردی باشد که این مسئولیت را قبول کند ، چون برای او هر روز رفتن و آمدن کار دشواری بود.

نمی دانم چه شد که آقای مدیر بین صحبتهایش  رو به من کرد و گفت.با توجه به دقت بالایی که در کارها داری بهتر است شما را به عنوان منشی حوزه انتخاب کنم.آن «دقت بالا» را که گفت کمی احساس غرور کردم ،به قول معروف باد کردم و بدون اینکه چیزی از منشی حوزه بدانم، قبول کردم.قرار شد هفته بعد مدرسه پایین را برای امتحانات نهایی چهارم دبیرستان آماده کنیم.

کوچک ترین اتاق مدرسه پایین را به عنوان اتاق منشی به من دادند. یک میز کوچک هم وسطش گذاشتند .آقای مدیر هم یک کیف خیلی بزرگ را به من داد و با لبخندی گفت این هم وسایلت .این کیف بزرگ اصلاً با میز و اتاق همخوانی نداشت.وقتی بازش کردم و داخلش را دیدم ،متعجب شدم.همه چیز در این کیف بود. از خودکار آبی و سیاه و قرمز و سبز و هر کدام هم به تعداد زیاد تا چسب نواری و چسب مایع و کاتر و تعداد زیادی مُهر که روی هر کدام نام درسی بود و….

از آقای مدیر درخواست یک کمد هرچند کوچک کردم که خوشبختانه موافقت کرد و من هم وسایل را با نظم و ترتیب خاصی در کمد قرار دادم.هر چیزی در محل مخصوص خود بود. حتی مُهرها را هم کاملاً مرتب طوری چیده بودم که می شد نوشته روی آنها را خواند و خیلی سریع مُهر درس مورد نظر را یافت. وقتی آقای مدیر این صحنه را دید پشتم زد و گفت عالی است. واقعاً دقیق هستی .چقدر خوب شد که شما را به عنوان منشی انتخاب کردم.امسال کار ما در حوزه با حضور شما و دقت بالایتان خیلی راحت است.

روز اولین امتحان فرا رسید.به خاطر همان « دقت بالا»تمام سالن و دو کلاسی را که برای برگزاری امتحان آماده کرده بودیم را بررسی کردم تا مشکلی وجود نداشته باشد. شماره کارت ها و حتی نام داوطلبین را که روز میزها چسبانده بودم را هم چک کردم.همه چیز برای یک شروع عالی آماده و مهیا بود.کلاس ها مخصوص دختران بود و سالن هم برای پسران آماده شده بود.

عوامل به همراه آقای مدیر با ماشین اداره رسیدند.سه نفر مراقب و یک نفر هم ناظر حوزه بودن. سلام و احوال پرسی کردیم . هیچ کدام را نمی شناختم.آنها به دفتر مدرسه رفتند و من هم به اتاق خودم رفتم.کمی اضطراب داشتم.اولین باری بود که جزء عوامل اجرایی امتحان نهایی بودم و همیشه اولین ها کمی سخت و دلهره آور است.

 یک ربع مانده به امتحان آقای مدیر به اتاق وارد شد و پاکت بزرگی را روی میز گذاشت.رو به من  کرد وگفت :زحمت پاکت سوالات را بکش تا من بچه ها را به صف کنم و بفرستم سر جلسه.فهمیدم این پاکت حاوی سوالات است.روی پاکت ،پایه و درس و تاریخ امتحان و … چاپ شده بود و پشتش در چهار طرف یک سری مُهر اسمی زده بودند.و تمام قسمت هایی را که چسبیده بود را منگنه زده بودند و دوباره با چسب نواری رویش را پوشانده بودند.واقعیت امر تا به حال پاکت سوال امتحان نهایی ندیده بودم.

به زحمت چسب نواری که سر پاکت را با آن چسبانده بودند را کندم و با ناخن منگنه ها را باز کردم و آرام طوری که پاکت پاره نشود و به زحمت زیاد سر آن گشودم و سوالات را خارج کردم.انصافاً سوالات تایپ شده خیلی تمیز و مرتب بود.آنقدر سوالات دست نویس دیده بودم که این سوالات تایپ شده برایم خیلی جذاب بود.

بچه ها سر جایشان نشسته بودند و مراقبین و ناظر حوزه هم در محل خود مستقر شده بودند . مدیر وارد دفتر شد.تا پاکت باز شده سوالات را روی میز دید خشکش زد.چند ثانیه ای همان طور ماند و یک دفعه برافروخت و شروع به داد و بیداد کرد.آنقدر عصبانی بود که نمی دانست چه می گوید و چه کار دارد می کند.مانند فرفره به دورش می چرخید.چهره اش هم به رنگ لبو درآمده بود.احساس می کردم از گوش هایش دود به هوا بلند شده است.

به طرف من حمله کرد و با خشم بسیار پرسید: پاکت سوالات را تو باز کردی ؟ من که جا خورده بودم با سر تایید کردم. به دور خودش می پیچید و غر غر می کرد.چند بار به سمتم حمله کرد ولی خوشبختانه جلوی خشمش را گرفت .سوالات را برداشت و بیرون رفت و در دفتر را چنان محکم بست که کل حوزه و من بر خود لرزیدیم.من هنوز مانده بودم که چرا مدیر اینجوری شد و علت این همه عصبانیت چیست؟ مگر من چه کار خطایی انجام داده بودم؟همه چیز که مرتب بود.

چندلحظه ای نگذشته بود که برگشت و سوالات را به مقابلم انداخت و گفت شماره هایش کو؟بدون اینکه جواب دهم سریع شروع کردم به نوشتن شماره های داوطلبین.خوشبختانه شصت داوطلب بیشتر نداشتیم و این کار سریع انجام شد و برگه ها را برداشتم و وارد سالن شدم. نگاه های سنگین مراقبین و ناظر حوزه و از هم بدتر آقای مدیر را تاب تحمل نداشتم.ناظر حوزه برگه ها را از من گرفت و به مراقبین داد تا توزیع کنند.

آقای مدیر هنوز عصبانی بود و من هنوز علت اصلی را نمی دانستم. شماره زدن را فراموش کردم و قبول دارم و آن را هم در حداقل زمان ممکن انجام دادم.حتی به زمان شروع امتحان هم نرسیده بودیم که برگه ها را آماده کردم.نگاه اخم آلود آقای مدیر یعنی به اتاقت برگرد.

امتحان تمام شد و من از ترس حتی یک بار هم از اتاق خارج نشدم. تمامی صورت جلسات را با دقت تمام آماده کردم و منتظر بودم یکی از عوامل بیاید تا از طریق او این صورت جلسات را به دست مدیر برسانم.ولی متاسفانه اولین نفری که وارد شد، خود آقای مدیر بود.آرام تر به نظر می رسید ولی هنوز جرات نداشتم علت عصبانیتش را بپرسم.

نگاه معنی داری  به من انداخت و گفت:کجا تا حالا پاکت لاک و مُهر شده سوالات امتحان نهایی را از محل لاک ومُهرش باز می کنند ؟آنهمه مُهر و چسب زده اند که صحت پاکت و سوالات خدشه نداشته باشد .تازه مگر متن پشت پاکت را نخواندی و محل خارج کردن سوالات را ندیدی؟ببین این جا را باید با تیغ ببری و سوالات را  بیرون آوری .

دوباره جا خوردم،روز قبل تمامی شرح وظایف منشی حوزه را خوانده بودم ولی جایی در مورد نحوه باز کردن پاکت چیزی ننوشته بود!به آقای مدیر گفتم من بی تقصیرم ، نمی دانستم.باز هم کمی عصبانی شد وگفت مگر می شود دبیر باشی و این موارد را ندانی؟من هم گفتم تا به حال حوزه امتحان نهایی نبوده ام .غرغری کرد و گفت وسایلت را جمع کن که امروز باید با ما به شهر بیایی.

در طول راه از نگرانی و اضطراب اصلاً حالم خوب نبود، پیش خودم فکر می کردم که حتماً دارند مرا می برند تا تحویل حراست اداره دهند تا آنها به حسابم رسیدگی کنند.می دانستم که صحت امتحانات نهایی آن هم چهارم دبیرستان که دانش آموزان دیپلم می گیرند،برای اداره خیلی مهم است و این خط قرمز آنها است. حالا چه عواقبی منتظر من است ؟چه بلایی بر سرم خواهد آمد؟ نکند اخراجم کنند.

به همراه مدیر برای تحویل سوالات به اداره آموزش و پرورش رفتیم .مدیر سوالات را تحویل داد و به مسئول امتحانات آهسته چیزی گفت وبه من اشاره کرد و رفت.دست و پایم داشت می لرزید. مسئول امتحانات که مردی میانسال با موهای کاملاً سفید بود با رویی خوش مرا خواند و به داخل اتاقش برد.از ترس داشتم قبض روح می شدم.

حدود نیم ساعت تمام نکات امتحانات نهایی و نحوه اجرا و صورت جلسات و مُهر ها و . . را به من توضیح داد.هر سوالی که می کردم با حوصله فراوان جواب می داد. آنقدر خوب با من برخورد کرد که حالم خیلی بهتر شد.درست برخلاف چیزی که انتظار داشتم.در آخر هم مرا میهمان یک استکان چای کرد ،که بعد از آن همه فراز و نشیب ،برایم حکم مسکنی آرامش بخش داشت.

واقعاً این مرد چقدر خوب با اشتباه من برخورد کرد.می توانست طور دیگری برخورد کند ولی مهربانی از چهره اش معلوم بود.هم به کارش مسلط بود و هم نوع برخورد را می دانست.وقتی می خواستم از اتاقش خارج شوم.با لبخند خاصی  رو به من کرد و گفت: بیشتر مراقب دقت بالای کارهایت باش.همانجا فهمیدم که غرور انسان را  ناجوانمردانه به زمین می زند.

اردو

هوا عالی بود وهمه چیز برای یک اردوی دانش آموزی مهیا. من و چند تن از همکاران صبح، زودتر به مدرسه آمده بودیم تا وسایل مورد نیاز را آماده کنیم.در دفتر مدرسه کاشیدار منتظر مدیر بودیم تا با وسیله نقلیه بیاید و بچه ها را بگیریم و ببریم در گوشه ای از این طبیعت زیبا گشت و گذاری داشته باشیم.البته برای من هنوز سوال مهم این بود که برای رفتن به اردو، چند تا مینی بوس خواهد آمد؟چون مینی بوس های روستا همه به شهر رفته اند.

حدود ساعت هشت بود که صدای آقای مدیر از حیاط مدرسه آمد که داشت بچه ها را به صف می کرد.ما هم وسایل را برداشتیم و به حیاط رفتیم.اولین نکته جالب این بود که بچه ها دو دسته شده بودند و اصلاً هم تعدادشان برابر نبود.ای نابرابری کنجکاوی ام را دوباره تحریک کرد .هرچه فکر می کردم عقلم به جایی قد نمی داد.

وقتی از آقای مدیر پرسیدم و منتظر پاسخ بودم، با لبخند پرمعنای ایشان مواجه شدم ، به آرامی گفت بعداً خواهی فهمید.گیج و منگ بودم که با یک از جلو نظام بلند مدیر، به خود آمدم.تذکرات فراوان و توصیه های زیادش هم حوصله ما را سر برد و هم بچه ها را خسته کرد،نمی دانم چرا این مدیرها دوست دارند سر صف زیاد حرف بزنند.شور و شوق بچه ها آنقدر زیاد بود که آقای مدیر مجبور شد کمی از صحبتهایش را کوتاه کند.

وقتی توصیه های آقای مدیر تمام شد. فریاد شوق بچه ها  و دویدنشان نشان از انرژی بیکرانشان می داد.ما هم همراه مدیر به سمت در ورودی حیاط که پشت ساختمان مدرسه بود حرکت کردیم.وقتی از در خارج شدیم و کنار جاده رسیدیم، مبهوت فقط حاشیه جاده را نگاه می کردم.صحنه ای مقابل چشمانم رقم خورده بود که اصلاً انتظارش را نداشتم. در فکر مینی بوس بودم ولی چیزی که مقابلمان بود قطاری بود طولانی از الاغ هایی که هر کدام راکبش یکی از بچه ها بود و پشتش پر از وسایل مخصوص اردو!

آنقدر مشاهده این صحنه من را مبهوت خود کرده بود که حسین مجبور شد با صدایی بلند مرا صدا بزند تا به خود بیایم. دو تا الاغ یدک هم همراه بچه بود و آقای مدیر هم روی اسب خودش سوار بود.مانده بودم چه کنم؟من تا به حال اصلاً تجربه سوارکاری نداشتم .حمید و حسین خیلی سریع پریدند روی الاغ ها و من و سید حمید فقط به هم نگاه می کردیم.در نهایت ما دو نفر شدیم  پیاده نظام این خیل سواره نظام .

همان ابتدا ،قبل از حرکت ،آقای مدیر مانند فیلم های جنگی زمان روم باستان با اسبش از جلو بچه ها  که در دو گروه در دو طرف جاده بودند بازدید کرد. همان دو گروهی که در حیاط مدرسه صف کرده بود.حسین پیش قراول دسته سمت راست شد و حمید هم پیش قراول سمت چپ و لشکر از دو جناح شروع به حرکت کرد . من و سید حمید هم همانند تامین های آخر لشکر در پی شان به راه افتادیم.

البته ساختار این لشکر با آن لشکر هایی که می شناختم تفاوت بسیار داشت، در همه لشکر ها تعداد پیاده نظام بسیار زیاد است . معمولاً بدنه اصلی لشکر را پیاده نظام تشکیل می دهد. ولی این لشکر فقط دو نفر پیاده داشت که یکی من بودم و یکی هم سید حمید.خوشبختانه سرعت سیر قطار الاغ ها زیاد نبود و همین تا حدی ما را خشنود ساخت که از قافله عقب نمانیم.

وقتی از پشت به این دو صف در دو طرف جاده نگاه می کردم اصلاً باور نمی کردم که در حال رفتن به اردو هستیم.در دوران دانش آموزی اردو رفته بودم، ولی اینجا و این وضعیت حتی کوچک ترین شباهت هم به آنچه دیده بودم نداشت.وقتی در امتداد جاده از وسط روستا گذر می کردیم نمی دانم چرا صحنه های فیلم های جنگ جهانی دوم در ذهنم نقش می بست.

از کاشیدار خارج شدیم و بعد از پیچ جاده مسیر مال رویی را در پیش گرفتیم،شیب تند و نفس گیری داشت. وقتی ارتفاع گرفتیم مناظر اطراف خیلی دیدنی تر شد ، هوای صاف موجب شده بود که علاوه بر وسعت، عمق دیدمان بسیار شود و همین خیلی فرح بخش بود.بعد به دره ای رسیدیم و به دستور آقای مدیر جناحین لشکر هر کدام از دو مسیر جداگانه که در دو طرف دره ولی موازی هم بود،به راه ادامه دادند.در انتها به یک شیار بسیار باریک در دل صخره ها رسیدیم که گذر از آن سخت بود، ولی به هر زحمتی بود از میان آن گذشتیم.

بعد از گذر از این شیار به واقع صعب العبور وقتی به بالای آن رسیدیم،مرتعی بود مرتفع و بسیار زیبا،بعد از آن همه بالا و پایین رفتن ها و گذر از کوه ها و دره ها ،راه رفتن در این فلات زیبا، بسیار لذت بخش بود. از دور چند درخت که کنارش برکه آبی بود نمایان شد و از شور و شوق بچه ها فهمیدم مقصد همانجاست. آقای مدیر که در ابتدای صف بود با صدای بلند به بچه ها گفت کسی حق ندارد خیلی دور برود، همه باید نزدیک هم باشیم.هیچ کس از محدوده «اَشَک میدان»  نباید خارج شود.

این مکان زیبا و بکر عجب اسم عجیبی داشت.با توجه به نزدیکی تلفظ این کلمه با ترکی الاغ حدس زدم شاید اینجا محلی است که الاغ های بسیار دارد.منتظر بودم برسیم و در فرصتی مناسب دلیل این نام را از آقای مدیر بپرسم.وقتی رسیدیم بچه ها با سرعتی باور نکردنی وسایلشان را از پشت الاغ هایشان پیاده کردند و به چندین گروه تقسیم شدند و در این زمان مدیر فقط مواظب بود بچه ها زیاد پراکنده نشوند.

من و سیدحمید که واقعاً خسته شده بودیم روی زیلویی که آقای مدیر آورده بود ولو شدیم. وقتی ساعت را نگاه کردم حدود دوساعت و نیم راه آمده بودیم.از آن طرف هم حسین و حمید از مرکب هایشان پیاده شده بودند و به طرف ما می آمدند ولی راه رفتنشان جور دیگری بود.وقتی رسیدند و قضیه را جویا شدیم از خنده دلمان را گرفتیم. آنقدر روی الاغ پایشان باز مانده بود که حالا راه رفتن برایشان بسیار سخت شده بود.

وقتی همه چیز آرام و قرار گرفت و بچه ها مشغول کارهای خودشان بودند، آقای مدیر آمد و شروع کرد به آماده کردن آتش و چای و دیگر مخلفات. بهترین فرصت بود که قضیه «اَشَک میدان»  را از او بپرسم. توضیحات ایشان واقعاً بر عجیب بودن این نام و این منطقه افزود. پیشینه این نام اصلاً با آن چیزی که من حدس می زدم ربطی نداشت.

بعد از نوشیدن چای ، آقای مدیر ما را به مکانی برد که اصل داستان از آنجا نشات گرفته بود، گورستانی باستانی با سنگ قبرهایی بسیار عجیب.در زمان های بسیار دور یک بیماری واگیر در این منطقه انسان های بسیاری را به کام مرگ کشانده بود.و این قبرستان هم مربوط به همان از دست رفتگان است.

به خاطر ماتم و غم بسیار سنگینی که این موضوع داشته و همه گریان بوده اند این منطقه به «میدان اشک» معروف شده است و بعد از گذر زمان به « اشک میدان» و بعد از آن هم با گویش محلی به «اَشَک میدان» مبدل شده است.اتفاقی عجیب و غمبار  در این دشت به واقع زیبا رخ داده بود.وقتی به شور و شوق بچه ها نگاه می کردم اصلاً موقعیت فعلی را با این نام همسان نمی دیدم.

آقای مدیر به همراه همکاران رفتند ولی من هنوز داشتم به این خیل خفته در زیر خروارها خاک فکر می کردم.تصور  زمانی که جمعیتی نالان و مضطرب در اینجا در حال سپردن جسم بی جان عزیزانشان به خاک هستند واقعاً مرا آزار می داد.سالهایی بسیار دور در همین جایی که من ایستاده ام فردی ایستاده بوده و نظاره گر این واقعه غمناک بوده است. واقعاً بشر از همان روز اول با محنت ها و رنج ها زندگی کرده است.

آنها را با احترام بدرود گفتم و به جمع بچه ها بازگشتم.هرچه قدر آن طرف سکوت بود و غم و اندوه، اینجا هیاهو بود و زندگی و طراوت، تعدادی از بچه ها صبحانه را خورده بودند و داشتند بازی می کردند و عده ای هم هنوز در حال خوردن بودند و منتظر اینکه به جمع بازی کنندگان بپیوندند.وقتی به محل اطراق خودمان رسیدم ،دیدن سفره صبحانه چشمانم را از حدقه بیرون آورد.

آنقدر تنوع در این سفره زیاد بود که واقعاً نمی دانستم از کجا شروع کنم.حمید فقط تذکر داد که مواظب خودت باش ، ولی این صحنه ای که مقابلم بود اصلاً با این جمله همخوانی نداشت.تا خواستم از آقای مدیر تشکر کنم که رو به من کرد و گفت از بچه ها تشکر کن که هر کسی قسمتی از غذایش را برای ما آورده است.

نان روستایی و  چای دودی و گوجه و خیار و  الزو  و پنیر خیکی و کره محلی و سرشیر و عسل و انواع مرباجات و … چنان ذوق زده ام کرده بود واقعاً نمی دانستم از کجا شروع کنم.ولی خاطره اسماعیل کاتا باعث شد از پنیر شروع کنم.تقریباً از همه لقمه ای خوردم و هر کدام از آن یکی لذیذتر بود.رو به همکاران کردم و گفتم با این صبحانه ای که من خوردم رفت تا فردا صبح که چیزی بخورم. ولی همه متفق القول گفتند . دو سه ساعت بعد زمان ناهار می بینیم چه خواهی کرد؟

آسمان شب

سه شنبه ها را اصلاً دوست ندارم، اول اینکه دوشیفت هستم و واقعاً خسته می شوم و دوم اینکه حسین صبح می رود و من تنها می مانم.روز در مدرسه چون سرگرم کلاسها هستم می گذرد.ولی شب ، تنهایی خیلی سخت می گذرد.معمولاً ضبط صوت ونوای استاد شجریان در این زمان همدم من است.البته گاهی هم رادیو گوش می دهم ، مخصوصاً رادیو فرهنگ

وقتی عصر به خانه آمدم و متوجه شدم که آقا نعمت وخانوده شان امشب نیستند، این غم تنهایی برایم دوچندان شد.صدای پیر و فرتوت موذن که داشت اذان می گفت، برای من نشانه آغاز شبی تاریک بود.شبی که تا صبح باید با سکوت و تنهایی اش می جنگیدم. تنها چیزی که به خاطرم رسید رادیو بود و آن را روشن کردم تا حداقل فضا ازبی صدایی عاری باشد.

خانه را برای آماده کردن شام ، زیر و رو کردم و نهایت یافته هایم نصف نان بیات و یک عدد تخم مرغ و دو عدد گوجه فرنگی بود.تخم مرغ را آب پز کردم و گوجه ها را هم حلقوی برش زدم وبه زعم خودم با قراردادن تخم مرغ آب پز شده در میان گوجه های برش خورده ،سفره ام را تزئین کردم.درحال تناول این شام مفصل بودم که اخبار شروع شد. اخبار علمی فرهنگی ساعت هشت شب.

خبری توجه مرا به خودش جلب کرد،« شهاب باران». طبق گفته مجری،امشب حدود ساعت ده شب قراربود این اتفاق رخ دهد. خوشبختانه این پدیده در ایران هم قابل مشاهده بود.البته در خبر تاکید می کرد آسمان صاف وبدون غبار ونبود نورهای مزاحم برای رویت این پدیده بسیار مهم است. بیشتر کویر را توصیه می کرد. و حتی مکانی را به نام روستای «مصر» نام برد، که باز برایم جالب بود، روستایی با نام کشوری!

دیروز باران خوبی آمده بود و امروز هم هوا آنقدر صاف وتمیز بود که تقریباً تا افق را می شد دید.پس امشب هم هوا برای دیدن این اتفاق بسیار مناسب است. تصمیم گرفتم حتماً این پدیده را ببینم، خوشبختانه طبق گفته اخبار می شد حتی با چشم غیرمسلح هم این شهاب باران را رصد کرد.کمی که فکر کردم بهترین مکان را پشت بام خانه یافتم. چون حیاط کوچک بود و اطرافش هم محصور و به همین خاطر برای داشتن وسعت دید باید به پشت بام می رفتم.

ساعت نه و نیم شد و با هزار زحمت نردبان را از گوشه حیاط به بالکن آوردم و درست زیر محفظه ورود به پشت بام قرار دادم.چون ساختمان دوطبقه بود از همان حیاط نمی شد به بالای پشت بام رفت وحتماً باید از روی بالکن به آنجا می رفتم. محل قرار گیری نردبان زیاد محکم نبود وبه همین خاطربا ترس و لرز و احتیاط فراوان شروع به بالا رفتن کردم.در میانه های راه بودم، که نردبان تکان شدیدی خورد ومن هم غالب تهی کردم.پیش خودم فکر کردم با این وزن سنگین اگر از این جا پرت شوم حتماً از روی بالکن به داخل حیاط می افتم.حالا اگر کسی پرسید این وقت شب چرا بالای پشت بام می رفتی، چه پاسخی داشتم؟

با این شرایط رسیدن من به پشت بام در این سکوت و تاریکی برابری می کرد با فتح قلعه ای با استحکامات بسیاربالا.با هر زحمتی بود خودم را به روی پشت بام رساندم.روی کاهگل کاملاً کوبیده شده نشستم وشروع کردم به نظاره کردن آسمان.آنقدر صاف و شفاف و زیبا بود که در همان لحظات ابتدایی مرا غرق در خودش کرد.هرجا را که نگاه می کردم پر بود از ستاره های بسیار زیبا، ستاره هایی که با هم  و با من چشمک بازی می کردند.

آنقدر وضوح تصویر بالا بود که چشمانم داشت از حدقه در می آمد.تقریباً می شد کوهاوتپه های اطراف را هم تشخیص داد.رنگ آسمان سیاه نبود، نمی دانم چه رنگی بود ولی بسیار زیبا بود، با چشم هرچه گشتم از ماه خبری نبود، فکر کنم چون امروز اول ماه قمری بود ، خبری از ماه نیافتم .هنوز ماه جدید متولد نشده بود ونبود ماه کمی این منظره زیبا را ناقص کرده بود، ماه واقعاً زیبایی آسمان شب را تکمیل می کند.

ساعت ده شب بود و من همچون رادار دور خود می گشتم تا ببینم این شهاب باران در کجای آسمان رخ خواهد داد، داشت سرم گیج می ر فت که در سمت شرق یک نور بسیار کوچک حرکتی سریع کرد. پیدایشان کردم و درست در همان جهت روی پشت بام نشستم.اوایل یکی یکی خودشان را نشان می دادند و سریع سلامی می کردند و ناگهان ناپدید می شدند.حواسم بود که سلام همه را پاسخ دهم.آمدن و رفتن و حرکتشان بسیار زیبا بود.

کمی که گذشت شیطنت شان شروع شد وچندتا چندتا می آمدند.البته کارشان منظم بود وهمه در یک جهت حرکت می کردند. تقریباً از شمال شرقی می آمدند و در جنوب غربی محومی شدند.این کار آنها مرا به وجد آورد. به طوری که وقتی گروهی از آنها را می دیدم، فریادی می کشیدم و با دست محلشان را نشان می دادم. کاملاً از خود بی خود شده بودم.فکر کنم اگر کسی مرا در آن حال می دید، مطمئن می شد که من مخیله ام را کامل از دست داده ام.

آسمان شب خود عظمتی بی پایان دارد ولی این بارش شهاب سنگی برای من که اولین بار شاهد آن بودم بسیار هیجان انگیزبود.کاملاً با آنها همراه شده بودم وبا آمدنشان می آمدم و با رفتنشان هم می رفتم.کمی قوه تخیلم را به کار انداختم و خود را روی یکی از آنها فرض کردم.در فضای لایتناهی که اول و آخرش نامشخص است حرکت کردن یعنی چه؟ آنهم با سرعتی که تصورش هم انسان را مبهوت می کند.هرچه تلاش کردم تا بتوانم تصویری برای خودم از آن دیدگاه بسازم به خاطر عظمت آسمان و حقارت خودم، نتوانستم.

شهاب باران با تمام زیبایی ها و هیجانش متاسفانه پایان یافت. چشمانم به سمت شرق خشک شد که شاید یک جامانده باشد وبیاید وبرود و من متوجه او نشوم. انتظارم به سرانجام نرسید و دیگر از این دوستان بازیگوشم خبری نبود.دوباره به آسمان پر ستاره برگشتم وواقعاً مبهوت عظمتش شدم. این ستاره ها که در شمارش هم نمی آیند، آنقدر از ما دور هستند که حتی اگر با سرعت نور هم به سمتشان برویم این عمر ما کفایت رسیدن به آنها را نمی کند.

در درس نماد علمی پایه سوم راهنمایی وقتی اعداد بسیار بزرگ را درس می دهم یکی از مثال هایم سال نوری است.یعنی مسافتی که نور درمدت یک سال طی می کند.نور در هر ثانیه سیصدهزار کیلومتر سرعت دارد.سال نوری یعنی 9461000000000000 متر، حتی من که دبیر ریاضی هستم، بلد نیستم این عدد بزرگ را بخوانم و باید به صورت توانی تبدیلش کنم.تازه این یک سال نوری است.ستاره هایی هستند که با ما میلیون ها سال نوری فاصله دارند.

آن شعف و هیجانی که در من بود آرام آرام بدل به خوف وهراس شد.هرچه به آسمان نگاه می کردم بیشتر در عظمتش گم می شدم. فاصله ها داشت دیوانه ام می کرد.اصلاً پایان نداشتن یعنی چه؟هرچه سعی می کردم این مفهوم را برای خودم تفسیرکنم عقل حقیرم به جایی نمی رسید.مگر می شود این عالم پایانی نداشته باشد.ابد و ازل برایم غیر قابل درک بود.اینهمه زیبایی با این عظمت، وقتی پایانی نداشته باشد واقعاً خوفناک به نظر می رسد.این افکار همچون گردابی مرا به داخل خود می کشید.

واقعاً این دنیا با این وسعت و عظمت حادث است یا قدیم؟اگر حادث است، از چه به وجودآمده؟در چه زمانی به وجود آمده و از همه مهمتر از چه چیزی به وجود آمده؟حتی اگر نظریه « مه بانگ»(بیگ بنگ یا انفجار بزرگ) را بپذیریم.این چه چیزی بوده که منفجر شده وعالم همچنان در حال انبساط از آن انفجار است؟ آن ماده اولیه مگر محدود نبوده ، پس چه طور این عالم نامحدود را به وجود آورده؟

اگر عالم را قدیم بدانیم، یعنی از همان روز ازل به همین صورت بوده است. باز مشکل دوچندان می شود، این نامحدودی مکانی راباید در نامحدودی زمانی هم گنجاند، واقعاً دیگر کار به جایی رسیده بود که نفسم به شماره افتاده بود و بدنم داشت می لرزید.دیگرجرات تفکر به خالق در من نبود، این عظمت بی پایان خالقش چه عظمتی دارد؟

سردم شده بود، می لرزیدم وهمین باعث شد نگاهی به ساعت بیاندازم.سه بامداد شده بود.با زحمت وسختی بسیار از نردبان لرزان و نامطمئن پایین آمدم و به داخل خانه رفتم.وقتی در رختخواب چشمانم را می بستم تمام آسمان و آن سوالات سهمگینش، دوباره مقابل چشمانم ظاهر می شد.باز که می کردم فقط سقف وچوب هایش را می دیدم.جرات بستن چشمانم رانداشتم، نمی دانستم چه کار باید کنم.با چشمانی نیم باز تا صبح دوام آوردم.ولی اصلاً نای رفتن به مدرسه را نداشتم، حتی  توان بلند شدن را هم نداشتم.

رد پا

هوای عالی اردیبهشت و مناظر زیبای اطراف وامنان ،در خانه ماندن را برایم حرام کرده بود، سعی می کردم روزهایی که فقط نوبت صبح کلاس دارم حتماً بعدازظهر را به گلگشت در زیبایی های اطراف روستا بگذرانم. حسین چند باری همراهی کرد ولی او بیشتر هدفش ورزش بود و من همیشه در برابر سرعت راه رفتن او مقهور بودم. من بیشتر می خواستم حس کنم و لذت ببرم تا ورزش

این بار حسین کلاس داشت و تنها به کوه و دشت زدم. تصمیم گرفتم کمی در اطراف کاشیدار  هم که درست مقابل وامنان بود گردش کنم. به همین خاطر از مسیر میان بر به کاشیدار رفتم و همان تپه ای را که بخشی از روستا در آنجا بود را انتخاب کردم و پیش خودم گفتم هرچه قدر توانستم بالا می روم.شیب تندی بود و نفسم را به شماره انداخت، ولی تصمیم داشتم ببینم آن بالا چه خبر است.

وقتی به بالای تپه رسیدم منظره ای عجیب مقابل چشمانم نقش بست. دره ای با شیب ملایم که در زیر کوهی سترگ قرار داشت .این کوه از دور به نظر اینقدر عظیم به نظر نمی رسید ولی وقتی نزدیک شدم تازه فهمیدم که عجب ابهتی برای خود دارد.سلامی از دور نثارش کردم ولی محکم و ساکت فقط نظاره گر من بود.به خاطر هیبت اش کمی ترسیدم ولی وقتی به دره و درختان زیبای آن نگریستم ، فهمیدم در پس این چهره خشن دلی بسیار مهربان دارد.

درختان این منطقه طور دیگری بودند و همین بیشتر مرا متعجب ساخت. هیچ جای راست و همواری در تنه و شاخه هایشان نمی شد یافت. فکر کنم برای کم کردن روی سپیدارها، این قدر کج و معجوج بودند.واقعاً این طبیعت چه نظربازی ها دارد. یکی چنان صاف و استوار زیبایی خود را به رخ می کشد و یکی هم اینچنین گره خورد و معجوج خودنمایی می کند.هرچه بود دره ای بود بس عجیب و رازآلود.

صدایی در این دره زیبا شنیدم که بسیار برایم روح نواز و خاطره انگیز بود. صدای دارکوبهایی که منظم و مسلسل وار بر تنه های درخت می کوبیدند و این صدا در صخره های اطراف طنین انداز می گشت.نمی دانم چرا به یاد کودکی افتادم.شاید به خاطر کارتون هایی بود که در آن زمان می دیدم .مانند «بنر »یا «موش کوهستان»که همیشه در جنگل محل زندگی آنها صدای دارکوب شنیده می شد.ولی حالا که داشتم صدای واقعی اش را می شنیدم واقعاً از خود بی خود شدم.

همچنان راه می پیمودم و از مناظر زیبا لذت می بردم که ناگاه از دور گله ای گوسفند دیدم، براساس تجربه، سریع خود را آماده کردم تا با هجوم سگ ها مقابله کنم.آنها خیلی زودتر از زمانی که پیش بینی کرده بودم آمدند.ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود.سه تا بودند و کاملاً محاصره ام کرده بودند.تنها راه مقابله من هم ایستادن و بدون حرکت ماندن بود.

نمی دانم چقدر در این اوضاع دهشتناک بودم که با شنیدن صدای سوتی همه چیز به حالت اولیه بازگشت و سگ ها از اطرافم پراکنده شدند.چوپان که مرد میانسالی بود کمی آن طرف تر زیر سایه درخت نشسته بود و از همانجا با دست به من اشاره می کرد که به پیشش بروم.می بایست درست از وسط گله به سمت او می رفتم.به همین خاطر بسیار آرام و محتاطانه راه می رفتم چون کاملاً احساس می کردم که هنوز زیر نظر هستم و نباید خطایی  هرچند کوچک از من سربزند.

چنان گرم ،سلام و احوالپرسی کرد که تمام این مخاطرات در لحظه از من دور شد.با همان لبخندش گفت نترس این سگ ها با حرف من کار می کنند. این سوتی که زدم یعنی دوست هستی و خطری نداری.برایم این زبان مشترک چوپان و سگان گله اش بسیار جالب بود.

خودش را معرفی کرد، نامش اسماعیل بود و جالب اینکه خودش هم گفت که در روستا به « اسماعیل کاتا» مشهور است.رویم نشد بپرسم که این لقب به چه معناست؟نگاهی به من کرد و گفت از معلم های کاشیدار که نیستی!حتماً از معلم های وامنانی.هاج و واج مانده بودم که اولاً چه طور تشخیص داد معلمم و دوم از کجا فهمید معلم وامنانم!لبخندی زد و گفت چندتایی از معلم های کاشیدار در خانه من مستاجر هستند.خانه اش آخرین خانه روستا در مرتفع ترین نقطه بود.

چایش به راه بود و از داخل خورجینش مقداری پنیر خرد شده بیرون آورد. خودش به آن می گفت «پنیر خیکی»و گیاهی به نام «الزو»را  که از اطراف جمع کرده بود نیز آورد.در آن هوای عصرگاهی و در ارتفاعی که در مقابل همه چیز را تا دوردستها می شد دید و در زیر درختی که بسیار زببا بود و در کنار گله ای که در آرامش مطلق بود، این عصرانه به غایت رویایی بود.لذت مزه پنیر و الزو به همراه چای دودی در کنار این محیط رویایی تقریباً مرا به سر حد جنون کشید.

در همان حال صرف عصرانه، اسماعیل کاتا هم شروع کرد به تعریف اتفاقی بس عجیب که چند روز پیش برایش رخ داده بود. در عین سادگی آنقدر زیبا تعریف می کرد که واقعاً سراپا گوش بودم و منتظر که در نهایت چه پیش می آید.داستانی که قهرمانش خود او بود و از گفتنش هم غرق در لذت بود. فقط می بایست شنید و او را واقعاً قهرمانی مثال زدنی پنداشت.فقط تایید می کردم و از صحبت هایش لذت می بردم. ای کاش می توانستم گفته هایش را با همان لهجه ی زیبا و روانش بنویسم.

چند روز پیش همین پشت ،زیر تخته سنگ نراب ، دم غروب داشتم با گله برمی گشتم دِه.یک دفعه سگ ها شروع کردن به واق واق کردن. گفتم حتماً گرگه،آخه این گرگهای فلان فلان شده دم غروب ها به گله ها حمله می کنند. فکر کنم می دانند این زبون بسته ها شکمشان سیر است و زیاد نای فرار کردن ندارند.سگ ها بعد از کلی پارس کردند رفتند تا گرگ ها را دنبال کنند..چوب دستی رو محکم تو دستم گرفتم  و حواسم به اطراف وگله بود.خبری نشد و سگ ها هم برنگشتند.واقعیت امر خودم هم چیزی ندیدم.

هوا داشت تاریک می شد و می بایست سریع به دِه برگردم.ولی هنوز خبری از سگ ها نبود. فکر کردم اگر گله را اینجا بگذارم و بروم که اصلاً خوب نیست. مجبور شدم به همراه گله به سمت سگ ها بروم تا بفهمم چه شده است.هنوز چند قدمی نرفته بودم که ناگهان روی زمین یک ردپای خیلی بزرگ دیدم. خیلی بزرگ بود و خیلی هم فرورفته بود و این یعنی حیوان بزرگی بوده.

واقعیتش دقیق نفهمیدم که این ردپای پلنگ بود یا نهنگ؟ولی به گمانم نهنگ بود. چون خیلی بزرگ بود. راستش من تا به حال نهنگ ندیده ام ولی می گویند حیوان عجیبی است.خودم را آماده کردم تا اگر حمله کرد پدرش را دربیاورم. صدای سگ ها که آمد، فهمیدم نزدیک هستند. من هم چوب دستی را دور سر چرخاندم و با  داد و بیداد به سمت آنها دویدم.

خدا مشتی رحمت را رحمت کند. می گفت قدیم ها اینجا از این حیوان ها زیاد بود و حتی یک بار یکی از اهالی را خورده بود.ولی هرچه بود با قدرتی که از خودم نشان دادم فکر کنم فرار کرد و جرات نکرد به سمت من و گله ام بیاید.چنان دنبالش کردم که حتی شیر هم اگر می بود ، از ترس فرار می کرد. در اینجا همه مرا به خاطر شجاعتم می شناسند.

هر کاری کردم نتوانستم بگویم که پدرجان نهنگ تو دریاهاست و اصلاً در خشکی نمی تواند زندگی کند.پیش خودم فکر کردم شاید با تعریف پر آب و تاب این مطلب برای من ، خودش را قهرمانی بی بدیل تصور می کند. گذاشتم در همین دنیای زیبا که آزار آن به دیگران هم نمی رسد زندگی کند.دنیایی پر از رنگ های گوناگون

دنیایی که این مرد در آن زندگی می کند در عین سادگی و بی آلایش اش پر است از محبت و صفا .شاید اشتباهات کوچکی داشته باشد ول در برابر عظمت مهر و صفایش چیزی به نظر نمی رسد. آنقدر حواسش به من بود که به خاطر تاریک شدن هوا مسیرش را به خاطر من کج کرد و مرا تا سه راهی مشایعت کرد .

در مسیر بازگشت من هم همراه آقا اسماعیل درست پشت گله بودم.حس جالبی بود،این حیوانات آرام در مسیری که خود می دانستند در حرکت بودند و سگان هم تمام حواسشان به گله بود و آقا اسماعیل هم همه جا را می پایید. در زیر نور سرخ رنگ آسمان صدای زنگوله های این گوسفندان در این سکوت ،موسیقی متنی به نهایت هماهنگ با مناظری بود که می دیدم.

استاد

پانزده سال تنهایی من در خانه ای محقر در روستایی دورافتاده که در میان کوه ها و دشت ها محصور بود با یک ضبط صوت کوچک و انبوهی از کاست ها و آلبوم های موسیقی گذشت.در بسیاری از لحظات که من  بودم و خودم و یک اتاق تاریک ،فقط نوای موسیقی بود که آرامم می کرد و غم دوری را تا حدی تسکین می بخشید.درهمان سال اول آلبوم بوی باران استاد شجریان مرا چنان در خود غرق کرد که هنوز از اعماق آن بیرون نیامده ام. در اردیبهشت هنگامی که پای به کوه و دشت می گذاشتم و از دیدن آن همه زیبایی سیر نمی شدم فقط ندای استاد بود که در گوشم زمزمه می کرد:

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک           شاخه های شسته ،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سفید         برگ های سبز بید

عطر نرگس، رقص باد           نغمه شوق پرستوهای شاد(1)

همین شد که سمت و سوی شنیدنم در جهتی بسیار عمیق تمرکز یافت، شاید کیتارو و یانی و ونجلیس وکلایدرمن و کنی جی و… برایم جذاب و شنیدنی بودند، ولی صدای استاد چیز دیگری بود و در این فضای جدید بسیار با من همراهی می کرد.هر روز بیشتر و بیشتر گوش می دادم و بیشتر و بیشتر به این دنیا وارد می شدم.نه از دستگاه چیزی می دانم و نه سواد موسیقایی دارم و نه زیاد اهل ادبیات هستم. ولی واقعاً این موسیقی بر جان و تنم می نشست و مرا با خود به دیاری دیگر می برد.

آلبوم فریاد را تازه خریده بودم و منتظر بودم آخر هفته بشود و بچه ها بروند و خودم تنهایی حظ آن را ببرم. نمی دانم چرا در این مورد این قدر خسیس شده بودم.سه شنبه شب در هوایی به غایت سرد.میهمان این آلبوم شدم و باز مانند همیشه مرا چنان در خود فرو برد که تا صبح فقط معلق بودم و در فضا می چرخیدم.

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند       پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند           ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند  دًریابند      رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد      ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند.(2)

این سمن بویان کیستند که اینقدر قدرت دارند که وقتی بنشینند غبار غم را بنشانند؟پری رویان چرا قرار از دل می ستانند؟دوای درد عاشق مگر چیست که اگر سهل پندارند،به جای درمان، درمانند؟ این مفاهیم چرا اینقدر عظیم و سنگین هستند، چرا نمی توانم درکشان کنم.هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر مقهور می شدم.نمی دانم این قدرت حافظ بود یا استاد که اینچنین داشت مرا در زیر گامهایش له می کرد.گام هایی که هر کدام هزاران تن وزن داشت.

روزها و هفته ها می گذشت و من هرچه بیشتر مفتون نوای استاد می شدم.نه سواد ادبیاتی لازم را داشتم تا معنی عمیق بیت ها و شعرها را بفهمم و نه ذهنی قوی که حداقل اشعار را کامل به خاطر بسپارم.همیشه از همان دوران کودکی در مدرسه درگیر این ذهن ضعیف خود بودم.ولی روزی و شبی نبود که با نوای استاد نگذرد. موسیقی برایم معنای دیگری پیداکرده بود .دیگر فقط لذت بردن نبود،تفکر بود و تامل

اواخر اردیبهشت بود و هوای نسبتاً گرم و تابش مستقیم آفتاب.درکاشیدار کلاس داشتم ومی بایست به وامنان برمی گشتم،در میانه روز باید ازمیان مزارع گندم عبور می کردم. خسته از یک نوبت تدریس و خسته از یادنگرفتن ها و بی دانشی ها. تنها در میان مزرعه و خوشه های گندم گام برمی داشتم که ناگاه به چند بوته قاصدک رسیدم که با دیدن من شروع به پرواز کردند،چنان فراغ بال می رفتند که ناگاه دوباره نغمه استاد در گوشم طنین انداخت:

قاصدک! هان ،چه خبر آوردی؟                    از کجا،و ز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما اما        گرد بام و در من            بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا       نه ز یاری، نه ز دیاری  دیاری باری(3)

خسته بودم ولی نمی دانم چرا این نوا مرا به سر شوق آورد،خوش نشدم ولی حسی عجیب داشتم که تا به حال تجربه نکرده بودم ، حس تنهایی و بی خبری در اینجا که برای من دورترین نقطه بود، حس تنهایی مطلق، نه ز یاری ، نه ز دیاری . . .

شهریور بود و غروبی دلتنگ و من در کنار پنجره دفتر مدرسه که در این مدت در آنجا بیتوته داشتم در حال نگاه کردن به دوردست ها ،و تفکر به این موضوع که چقدر و تا کی باید در این دوردست ها باشم ؟بسیاری از دوستانم به شهر های محل زندگی خود منتقل شده بودند و تا مدرسه مسافتی کوتاه طی می کردند و من می بایست سالهای طولانی دور از خانه ،در اینجا باشم.زیبایی طبیعت و صفای مردمان جای خود ولی خانواده هم معنای خود را دارد.نمی دانم چه شد که آلبوم آسمان عشق را در ضبط صوت گذاشتم و غرق این تصنیف شدم

چنان مستم چنان مستم من امشب        که از چنبر برون جستم من امشب

چنان چیزی که در خاطر نیاید               چنانستم چنانستم من امشب

به جان با آسمان عشق رفتم                به صورت گر در این پستم من امشب(4)

چنان در من اثر گذاشت که تمام آن خیالات و اوهام از ذهنم زدوده شد و طور دیگر به زندگی و اطرافم نگریستم. واقعاً این صدای استاد بود که مستم کرد و مرا از این همه غصه رهایی بخشید.هر چه فکر می کردم باید به آسمان عشق می رفتم ولی حیف که نه توانش بود و نه ابزارش، اصلاً این عشق چیست که اینهمه در موردش می گویند و می شنوند؟آسمانش کجاست و چگونه می شود به آنجا رسید؟راه پرواز به آنجا کجاست؟ از کودکی عشق پرواز با هواپیما در من بود .ولی فکر کنم این پرواز طور دیگری است.شاید باید از این پست بگذرم تا به آنجا برسم.

دیگر هرکجا را که می نگریستم نغمه ای از استاد در گوشم می طراوید.صبح در سرمای مطلق که همه بچه های اتاق خواب بودند می بایست پیاده تا نراب می رفتم. سرمای هوا آنقدر بود که اصلاً یارای بیرون رفتن از خانه را نداشتم. وقتی در سکوت روستا به سمت نراب به راه افتادم و در مسیر و در میان سپیدارها بودم، باد سردی شروع به وزیدن کرد .من هم شروع به لرزیدن کردم ولی حرکت برگها و صدایشان در باد در نظرم همچون سلام کردن آمد.باز این نغمه درکوشم طنین انداز شد.

رندان سلامت می کنند جان را غلامت می کنند      مستی زجامت می کنند مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر       خورشید ربانی نگر مستان سلامت می کنند(5)

سرما از یادم برفت و من هم شروع کردن به سلام کردن. به همه چیز سلام می کردم. از درختان سپیدار گرفته تا کلاغ ها و حتی باد سردی که با قوت تمام می توفید، آنها هم با همان ریتم تصنیف سلامم می دادند.نمیدانم چقدرطول کشیدتا این احوالپرسی خاتمه یابد، ولی در پایان خورشید ربانی نور خود را بر من تابید و جسمم هم همچون جانم گرم شد.

دیگر کارم به جایی رسیده بود که دیگر از شهر و هیاهویش متنفر شده بودم و فقط سکوت زیبای روستا را می پسندیدم. از زمانی که خانواده به تهران رفت این نفرت در من بیشتر شد و ماندن اجباری دو یا سه هفته ای در روستا مرا کاملاً در این سکوت و آرامش و زیبایی زمین گیر کرده بود. تهران را به هیچ وجه برنمی تابیدم.و اگر خانواده نبود هیچگاه دیدن این مناظر راترک نمی گفتم.باز نغمه استاد بود که در جانم می نواخت.

سلسله موی دوست ،حلقه دام بلاست      هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

دلشده پای بند، گردن جان در کمند           زهره گفتار نه،کاین چه سبب وان چراست؟

گر بزنندم به تیغ ، و ز نظرش بی دریغ       دیدن او یک نظر ،صد چو منش خونبهاست(6)

حال هم که سالیانی است که از روستا بدورم و  در شهر گرفتار ، تفاوت چندانی با ماشینی که مرکبم است ندارم ،صبح سوارش می شوم و در ترافیک سنگین به مدرسه می روم و ظهر هم در میان این همه شلوغی  به خانه برمی گردم ودیگر هیچ، نه سکوتی ،نه منظره ای و نه زیبایی ای…

یادایامی که در گلشن فغانی داشتم       در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار      پای آن سرو روان اشک روانی داشتم.(7)

مگر می شود ایرانی بود و با نوای استاد نبود؟مگر می شود گوشی را یافت که با نغمه سحرآمیز استاد نوازش نیافته باشد؟ مگر هست انسانی که در کمند لحن داوودی استاد نیفتاده باشد؟مگر می شود نوای استاد را شنید وغرق در ادبیات غنی این سرزمین نشد؟

و از همه مهمتر آیا کسی هست که مرغ سحر را حفظ نباشد؟حتی من بی استعداد و بی سواد هم به خاطر استاد این شعر را به خاطر سپرده ام و به نظرم همه ایرانیان در خاطر دارند.و این است تاثیر عمیق یک هنرمند بریک جامعه،ولی افسوس و صدافسوس که ……..

ببار ای بارون ببار       با دلم گریه کن خون ببار

در شب های تیره چون زلف یار      بهر لیلی چو مجنون ببار     ای بارون

دلا خون شد خون ببار     بر کوه و دشت و هامون ببار  ……(8)

صدای اوهمیشه در گوش دل جان ما زنده است و تا ابد زنده می ماند.

*  این متن خارج از روال زمانی خاطرات است و فقط به یاد و سپاس از استاد نگاشته شده است.

**ای کاش می شد تصنیف ها را در متن هم شنید.

(1) فریدون مشیری        (2) حافظ        (3) اخوان ثالث     (4) مولانا       (5) مولانا       (6) سعدی

(7)  رهی معیری        (8) علی معلم

شقایق

هوای بهاری اردیبهشت و همچنین اوج طراوت و شادابی طبیعت چنان مستم کرده بود که اصلاً نمی توانستم بعدازظهر را که بیکار بودم در خانه بمانم.به همین خاطر تصمیم گرفتم گشتی در اطراف روستا بزنم و از این همه زیبایی بهره ای وافر ببرم.وقتی می خواستم از خانه بیرون روم آقا نعمت که در حیاط مشغول آماده کردن خوراک دام ها بود با همان لبخند همیشگی اش پرسید. کجا این وقت روز؟

وقتی قصدم را با ایشان درمیان گذاشتم با سر تایید کرد و گفت،بهتر است از مسیر «سحرکوشان» بروی،تا رودخانه برو و از آنجا می توانی تا نزدیکی نراب هم بروی.بهتر است زیاد از روستا دور نشوی.حرفش را آویزه گوشم کردم و با توجه به نشانی ای که داده بود ، به راه افتادم. مسیر از کنار حمام روستا می گذشت .ولی در کنار حمام صحنه ای دیدم که تناقض در آن بیداد می کرد.

الاغی که مخصوص حمل نفت کوره بود در کنار در حمام ایستاده بود. به جای خورجین دو تا حلب بزرگ بر پشتش بود که هنوز پر بود از سوختی که به نظر من بی شباهت به قیر نبود.در کنار مکانی که مظهر پاکی است این حیوان بیچاره غرق در سیاهی و پلیدی بود. وظیفه اش گرم نگاه داشتن حمام برای انسانها بود. قطرات نفت کوره ای که در مدت این سالها بر بدنش بود هیچگاه از او دور نخواهد شد.وقتی به چشمانش نگاه کردم غم غریبی در او دیدم که حق هم داشت.حتی نمی شد رنگ او را در زیر اینهمه سیاهی تشخیص داد. سیاهیی ای که خودش را فدای سپیدی دیگران کرده بود.

از کنار حمام گذشتم و همانطور که آقا نعمت گفته بود به راهم ادامه دادم. ولی دیگر کوچه تمام شده بود و ناگهان خود را در میان حیاط یک خانه یافتم. هیچ دری نبود و به همین خاطر نمی شد حد و مرز خانه را دانست. فقط خدا خدا می کردم کسی نیاید که از خجالت می مردم. در انتهای مسیر که درختان سپیدار بلندی بود ،مسیر باریکی را یافتم و از این منطقه پر اضطراب خارج شدم.

سپیدار ها درست در راستای مسیر نهری باریک بودند که بعد از گذر از آنها به یک سربالایی رسیدم. در اینجا دیگر مسیر کاملاً مشخص بود .مکان جالب و عجیبی بود. روستا کاملاً بالای سرم قرار داشت و می بایست از این دره گذر می کردم.وقتی درست در کمرکش سربالایی بود پیرمردی همراه گاوش از مقابل آمد و باز هم تا خواستم بجنبم و اول سلام کنم. او سلام را نثارم کرد.

واقعاً بیشتر انسانها در اینجا خوش اخلاق و بسیار مهربان هستند. تا مرا دید، با لبخندی گفت:آقای دبیر شما کجا و اینجا کجا؟وقتی به او گفتم که هوای خوب مرا وادار کرد که به گلگشت بیایم،کمی فکر کرد و گفت. بعد از اینکه از سحر کوشان رد شدی سمت رودخانه نرو و همان بالای تپه سمت چپ را بگیر و روی مرز مزارع حرکت کن تا به آب بند برسی. البته آب ندارد و هنوز کامل نشده. بعد از آن در سمت راست مزرعه ای هست که حتماً باید به دیدنش بروی.هرچه پرسیدم چرا ؟فقط لبخند می زد و می گفت خودت باید بروی و ببینی.

طراوت از همه جا فوران می کرد. حتی داخل مسیر هم سبز شده بود . نسیمی شروع به وزیدن کرد که واقعاً نوازشگر جسم و جان بود. محیط چنان برایم رویایی شده بود که غرق در این لطافت بودم. به بالای تپه مقابل رسیدم. چشم انداز گسترده و به غایت زیبایی جلو چشمانم نقش بست.زمین تا هرجا که چشم توان دیدن داشت سبز بود و کوه های مقابل هم چنان سترگ ایستاده بودند که انگار مواظب و نگاهبان این زیبایی هستند. ولی به نظر من خود نیز در این هارمونی زیبا نقشی بسیار عمده و مهم داشتند.

همانطور که پیرمرد گفته بود. مسیر سمت چپ را انتخاب کردم و از روی مرز مزارع عبور می کردم. در کنار جوی های آب و همچنین گاهی  هم در دل مزارع گل های رنگارنگ واقعاً خودنمایی می کردند،از همه رنگ بودند. قرمز و زرد و بنفش و آبی.از کوچک گرفته تا کمی بزرگ تر. تک درختانی هم که کاملاً می شد وظیفه شان را حدس زد چنان پرو بال گرفته بودند که انگار  خود را برای سایه گستردن برای خیل عظیمیی از کشاورزان آماده می کردند.ولی وسعت مزارع نشان می داد که این درختان جهت خدمت برای حتی یک نفر هم قانع و آماده هستند .

فقط در  دوردست ها رنگ های قرمز گاهاً متراکم در میان انبوهی رنگ سبز مزارع حس کنجکاوی ام را برانگیخت.هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید و متاسفانه یک پیرمرد خوش اخلاق و مهربان هم در اطراف نبود،که از او بپرسم. تنها حدسی که زدم در زمینه رنگ خاک بود. چون به یاد داشتم حسین وقتی داشت زمین شناسی می خواند در مورد عناصر موجود در خاک و رنگ هایش چیزهایی می گفت.

به آب بند بدون آب رسیدم. همینکه به بالای خاکریزش رفتم احساس کردم که کمی خجالت می کشد از اینکه با این وسعت تهی و بدون آب است.دلداری اش دادم و گفتم ،نگرا ن نباش، روزی فرا خواهد رسید که پرآب شوی و مزارع اطراف را سیراب کنی.در انتهای آب بند مسیر جاده پیچی داشت که کمی هم سربالا بود ، به همین خاطر پشت آن را نمی شد دید.مزرعه ای که پیرمرد نشانی اش را داده بود همانجا بود.

حس کنجکاوی و همچنین دیدن چیزی که حتماً جالب و مهم است مرا واداشت  تا این سربالایی را تندتر بروم.هنگامی که پیچ جاده را پشت سر گذاشتم و بالای آن رسیدم. نفس نفس می زدم ولی وقتی چشمانم منظره مقابل را دید تنفسم در دم قطع شد.یعنی فکر کنم مغزم هم یادش رفت که دستور تنفس بدهد و فقط داشت از چشم فرمان می گرفت.و چشم ها هم بدون هیچ وقفه ای فقط داشت مناظر را ثبت می کرد. حتی کار به جایی کشید که مغز دیگر یارای تفسیر داده های ارسالی چشم را نداشت.

مقابلم یک زمین زراعی بزرگ و تقریباً هموار بود که یک دست قرمز پوش بود. چنان شقایق های براق و با طراوت در این مزرعه روییده بودند که انگار آنها را با نظم و ترتیب کاشته اند. زیبایی در اینجا نهایت نداشت و می شد کاملاً مفهوم بینهایت ونامتناهی را درک کرد.تازه راز آن رنگ های قرمز میان سبزه ها را دانستم.اینان مزارع شقایق بودند که از دور با رنگ قرمز جذابشان دلربایی می کردند.

نمی دانم چقدر بود که ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم.مگر می شود  اینهمه زیبایی در یکجا جمع شوند. کمی به اطراف دقیق تر شدم. زمین دقیقاً مستطیل بود که توسط تپه های کم ارتفاع احاطه شد بود. درست در کنج سمت راست تک درختی بود و در حاشیه سمت چپ هم درختان سپیدار چنان منظم صف کشیده بودند که انگار در حال تمرین نظام جمع هستند. از پایین مزرعه هم جوی آبی می گذشت که فکر کنم بیشتر این طراوت کار او بود.واقعاً این مستطیل زیبا قطعه ای از بهشت بود.

با احترام و آرام آرام وارد مزرعه شدم. از هر زاویه که می دیدی فقط زیبایی بود. وقتی بیشتر نزدیک می شدی بوی تازگی و طراوت هم براین صحنه زیبا افزوده می شد و حظ را دوچندان می کرد.با سعی فراوان از میان بوته ها و گل های زیبای شقایق می گذشتم تا آسیبی به آنها نرسد.به نزدیکی تک درخت رسیده بودم که ناگهان دسته ای گنجشک از روی درخت پرواز کردند و به روی سپیدارها رفتند.

چنان سروصدایی به راه انداختند که کلاس بی مبصر اینگونه نمی شد.فکر کنم داشتند به من بد و بیراه می گفتند که باعث شده بودم از جایی که خوش کرده بودند مجبور به پرواز شوند. فقط عذرخواهی می کردم و طلب بخشش داشتم. حتی روی سپیدارها هم دست از این بگومگو و سرو صدا برنداشتند.در زیر سایه درخت نشستم و اینبار از منظری دیگر به این مزرعه زیبا نگریستم. اینبار در مقابلم کوهی سترگ بود که به این زیبایی عظمت می بخشید.

کمی که گذشت و گنجشک ها ساکت شدند. نسیم ملایمی شروع به وزیدن کرد. صدای زیبای برگ های سپیدار همراه با بوی طراوت و تازگی که از مزرعه برمی خواست در کنار این منظره بسیار زیبای بصری ،زیبایی را در هر جهت به حد کمال رسانده بود. در عمری که گذرانده بودم، اینقدر زیبایی را در یک جا تجربه نکرده بودم. تمام حواس و اجزای بدنم در حال حظ بردن بودند .احساس رخوت و سستی خوشایندی به سراغم آمد و باعث شد به درخت تکیه دهم.واقعاً این درختان چقدر سخاوتمند هستند.

نمی دانم چقدر در آنجا نشسته بودم ، ولی وقتی به خود آمدم ،خورشید در حال غروب بود و نورپردازی صحنه به طور خارق العاده ای تغییر کرده بود.تشعشع نورهای نارنجی از غرب که از پشت درختان سپیدار بر مزرعه می تابید و سایه روشن های زیبایی که خلق کرده بود.صحنه را به طور وهمناکی راز آلود کرده بود، واقعاً دیگر تحمل دیدن و حس کردن این حجم از زیبایی را نداشتم. هیچ نقاشی نمی توانست آنچه در مقابل چشمان هست را به تصویر درآورد، پس کلمات در وصف این محیط در عجز مطلق به سر می برند.چیزی نمانده بود که فریادی از سر شوق یا عدم تحمل برآورم که آفتاب رفت و این نمایش زیبا برای امروز به پایان رسید .

وقتی به خانه رسیدم آقا نعمت هنوز در حیاط بود و وقتی مرا دید ،گفت شقایق ها را دیدی و من هم گفتم در عمرم چنین چیزی ندیده بودم. لبخندی زد و گفت اردیبهشت وامنان به شقایق هایش معروف است.از سحر کوشان رفتی؟ می دانی چرا آنجا را سحر کوشان می گویند؟ مردم روستا برای رفتن به مزارعشان صبح های زود از آن مسیر می روند و به همین خاطر نامش سحر کوشان شده است.

در ذهنم این سحر کوشان را در کنار آن مزرعه قرار دادم.چه ترکیب زیبایی. مردمان برای زندگی صبح زود در هوایی دل انگیز برای کار به مزرعه ای می روند که اوج زیبایی است.و همین است که مردمان روستا خود نیز زیبا هستند. به یاد سهراب افتادم. تا شقایق هست زندگی باید کرد. ولی این زندگی با آن زندگی از زمین تا آسمان تفاوت دارد.

انفجار

زمستان سخت گذشت و بهار طرب انگیز از راه رسید. همین دو هفته تعطیلات که در روستا نبودم کلاً قیافه همه چیز تغییر کرده بود.طراوت و شادابی از همه جا فوران می کرد.هوا عالی بود، نه سرد و نه گرم، صبح که از خواب بیدار می شدم و به روی ایوان می آمدم نسیم خنکی که از غرب می وزید واقعاً صورتم را نوازش می داد.

همه چیز در حال نو شدن بود، هرگوشه را که نگاه می کردم ،گیاهی داشت خودش را به هر زحمتی بود بلند می کرد .همه چیز داشت سبز می شد و همین حس زندگی می داد.وقتی به اطراف خودم نگاه می کردم همه در تکاپو بودند ،همه تلاش می کردند برای شروعی بهتر ولی حیف که وقتی به مدرسه رفتم و در کلاس درس را شروع کردم، اتفاق دیگری افتاد.

مدت تعطیلات وقتی طولانی شود دانش آموزان کاملاً از حس مدرسه و درس خارج می شوند و حدود یک هفته باید وقت و انرژی صرف کرد تا همه چیز تازه به روز اولش بازگردد.در این بهار که همه چیز پر از زیبایی و طراوت بود اینجا فقط خمودی بود و کسالت.روی صندلی نشستم و به بچه ها نگاهی انداختم. همه با لباس های نو و تروتمیز به مدرسه آمده بودند و ذوق و شوق خاصی داشتند و لباسهایشان را به هم دیگر نشان می دادند.

کمی فکر کردم و تصمیم گرفتم من هم زیاد به فکر این موارد منفی نباشم، پس از بهار باید نو شدن را آموخت،عزمم را جزم کردم و شروع کردم به یادآوری مطالبی که لازم بود بچه ها بدانند. اولین سوالم را پاسخ ندادند و من هم همه را توضیح دادم.وقتی توضیحم تمام شد، سوالی از همان مفهوم را روی تخته نوشتم و گفتم حل کنید. وقتی با نگاه های خیره آنها مواجه شدم فهمیدم بهار علم و دانش هنوز  دمیده نشده است.

سه زنگ در اوج ناامیدی به سر شد ، اصلاً حالم خوب نبود،وقتی وارد حیاط شدم تا به سمت خانه بروم،آقای مدیر صدایم کرد و گفت:کجا می روی ؟ بایست که هنوز کار داریم.واقعیت امر اصلاً حوصله هیچ چیز را نداشتم. به همین خاطر کمی در حیاط معطل کردم تا حسین بیاید و به سمت خانه حرکت کنیم.ولی وقتی آقای مدیر و حسین و دیگر همکاران را دیدم که با ظاهری متفاوت جلویم ایستاده اند تعجب کردم.

شلوارهایشان را در جوراب هایشان نهاده بودند و مستقیم فقط مرا نگاه می کردند. حسین که همراه آنها بود بعد از نگاهی به من روبه آقای مدیر کرد و گفت، از این انتظاری نباید  انتظاری داشته باشی، از این صحبت حسین هیچ نفهمیدم ، آقای مدیر هم با سر تایید کرد و رفت سراغ بچه ها  و چندنفری از آنها را در مدرسه نگاه داشت.

بعد از مدت کوتاهی فهمیدم که همکاران در حال تدارک دیدن یک بازی فوتبال هستند و چون همگی به مهارت و توانایی های من در این ورزش اشراف داشتند ،مرا به عنوان داور- که کاری بس خطیر است- گماردند.این وظیفه سنگین را بر عهده گرفتم و سوت را بر گردن آویختم تا قضاوتی مردانه و عادلانه را در این بازی به نمایش بگذارم. قضاوتی در حد کولینا در جام جهانی!

با سوت من بازی شروع شد، نهایت دقت را به خرج می دادم تا کوچکترین حرکتی از چشمانم دور نماند، جابه جایی ام در زمین واقعاً مثال زدنی بود، از چند متری دروازه سمت راست زمین تکان نمی خوردم ! فقط گاهی چند قدم جا به جا می شدم تا حداقل توپ و صاحب آن را ببینم. خطایی در منطقه جریمه گرفتم و با دست نقطه پنالتی را نشان دادم.جدل شروع شد و هیاهویی به پاخواست،ولی چون درایتی بسیار داشتم  و کاملاً نزدیک صحنه بودم! بر تصمیمی که گرفته بودم استوار ماندم.فقط تنها اعتراضی که می شد این بود که چه طور از کنار دروازه آن طرف زمین ،پنالتی را در کنار دروازه این طرف زمین دیده بودم.

حیاط مدرسه کاملاً خاکی بود و به خاطر رفت و آمد بچه ها هم کاملاً خاکش حالت پودری پیدا کرده بود. به همین خاطر محل نقطه پنالتی اصلاً مشخص نبود. با گام هایم محل نقطه را تعیین کردم و توپ را در آن نقطه کاشتم.دروازه بان در درون دروازه جای گرفت و آقای مدیر هم پشت توپ ایستاد. همه حواسمان به توپ و دروازه بان بود ،وقتی سوت را زدم و منتظر بودم که آقای مدیر توپ را شلیک کند …

ناگهان از پشت صدای مهیبی آمد و در صدم ثانیه همه جا پر از گرد و خاک شد به طوری که هیچ چیز را نمی شد دید.همه فرار کردند و من هم شیرجه ای دلاورانه به سمت زمین رفتم. در دوران تربیت معلم در اردوی آمادگی دفاعی خیزهای سه ثانیه و پنج ثانیه را یاد گرفته بودم.و اینجا تا آمدم به خودم بجنبم خیز پنج ثانیه را زده بودم و با سینه روی زمین درازکش بودم.

سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود، غبار آنقدر زیاد بود که حتی تنفس را سخت کرده بود،کمی که گذشت و گرد و خاک تا حدی فرونشست به دنبال جای اصابت گلوله بودم.البته در خمپاره 60 یا 120 بودنش شک داشتم.نوع انفجار و صدایش بیشتر شبیه خمپاره 60 بود،ولی واقعیت امر این بود که اصلاً صدای سوتش را نشنیده بودم.در همان اردو به ما گفته بودند هر وقت صدای سوت را شنیدید. خیز را انجام دهید.

جلویم را  خوب نمی دیدم .همه چیز رنگ خاک به خود گرفته بود.و هوا هم همچنان غبارآلود بود.آرام از جایم بلند شدم ، خودم را که وارسی کردم خدا را شکر ترکش نخورده بودم .به یاد حسین و آقای مدیر و بقیه افتادم.کمی که جلوتر رفتم ،محکم خوردم به یک جسم بزرگ نرم.پیش خودم گفتم جنگ نرم همین است دیگر .با چیز های نرم به ما حمله می کنند و اینگونه جوانان وطن را به خاک و خون می کشند.

با ترس حسین را صدا زدم و او هم جواب داد و دانستم خوشبختانه زنده است.صدای آقای مدیر را در آن اوضاع بحرانی می شنیدم که می گفت :حاجی جان مواظب باش. خدا را شکر خودت چیزی نشدی ،حواست کجا بود که اینطور شد، مگر سمت درست را نمی دانستی؟در اینجا که رفت و آمد زیاد است باید بیشتر حواست جمع باشد.

با شنیدن این گفتگو فهمیدم که خودی ها ما را زده اند، احتمالاً گرای غلط گرفته اند ،وگرنه مدرسه که محل جنگ نیست. وقتی این افکار عجیب در ذهنم می گذشت، حسین به پشتم زد و گفت بدجوری خودت را خاکی کرده ای، فکر کرده ای که اینجا منطقه جنگی است.خنده او و بقیه مرا از آن دنیای خیالی بیرون آورد و خودم هم از این رفتارم خنده ام گرفت.

 مدرسه ما  زیر جاده روستا قرار داشت و اختلاف سطح حیاط مدرسه تا جاده حدود سه متر بود.مرد روستایی با گاو بزرگش داشت از جاده می گذشت. به خاطر برخورد نکردن با ماشینی که از روبه رو می آمد به کناره ی جاده آمده بود و پای گاو سُر خورده و گاو به پهلو از آن ارتفاع در حیاط مدرسه سقوط کرده بود.نکته جالب اینجا بود که گاو هیچ صدمه ای ندید و بلند شد و خودش بدون هیچ زحمتی  از در حیاط بیرون رفت و در جاده به راهش ادامه داد.

موقع رفتن به خانه حسین رو به من کرد و گفت بدجوری جو تو را گرفته بود.در جوابش گفتم.نسل ما نسلی است که با جنگ و تبعات آن بزرگ شده.زمانی که کوچک بودم ،صدای آژیر قرمز و انفجار و فرار به سمت پناهگاه برایمان عادی شده بود.هنوز هم این ها در ما هست.هنوز به صدای آژیر ،حتی آژیر آمبولانس حساسیم.هر صدای بلندی که می شنویم پناه می گیریم. و . . . . .

کلاً از هر جهت نسل سوخته ایم.

بخاری

از ساعت دوازده ظهر بود که یک ریز داشت برف می آمد. وقتی ساعت پنج از مدرسه تعطیل شدیم تا زانو در برف فرو می رفتیم و نکته جالب این بود که همچنان می بارید.به حسین گفتم درست است که این برف شور و نشاط می آورد ولی امیدوارم جاده را نبندد، من که چهارشنبه می روم خانه ،برای تو که فردا می خواهی بروی نگرانم. لبخند معنی داری زد و گفت ،بچه کوهستان را از برف می ترسانی؟بعد آرام آرام در زیر بارش برف و در هوایی سرد و تاریک به سمت خانه به راه افتادیم.

امشب آقا نعمت و خانواده نبودند و برای کاری به مینودشت رفته بودند.خانه سوت کور بود و هیچ تکاپویی در آن دیده نمی شد و این اصلاً خوب نبود. همان سلام و علیک پر محبتشان ما را گرم می کرد و همیشه هم میهمان چای دبش آنها بودیم. این سکوت واقعاً سرمای هوا را چند برابر کرده بود. داخل اتاق شدیم هوایش از بیرون هم سردتر بود تا حدی که من شروع کردم به لرزیدن.واقعاً تاب تحمل این سرما را نداشتم.

حسین هر کاری کرد بخاری اتاق روشن نشد و وقتی باک آن را بررسی کرد ،حتی قطره ای هم نفت درون آن نبود. دونفری به حیاط رفتیم وهرچه بشکه دویست و بیست لیتری را تلمه زدیم نفت نیامد که نیامد و دانستیم که نفتمان تمام شده.اگر بخاری روشن نمی شد احتمالاً امشب از سرمای زیاد یخ خواهیم زد. پس باید راهکاری برای این مشکل پیدا می کردیم.چاره ای نبود می بایست از بشکه صاحبخانه قرض می گرفتیم.پس به سراغ انباری رفتیم که با قفل بزرگ روی در مواجه شدیم.

با مشاهده این وضعیت میزان لرزش من بیشتر شد ،حسین گفت :مرد حسابی با این هیکل و این همه لباس چرا می لرزی؟ گفتم فکر گذراندن شب با این سرما مرا به لرزه انداخته است.باز هم از آن نگاه های مخصوصش به من انداخت و گفت مگر اینجا بیایان برهوت است که گیر افتاده ایم .اینهمه همسایه داریم.از آنها غرض می گیریم. ده لیتری را گرفت و رفت به سمت خانه آقا غلامعلی و من هم به اتاق که بیشتر به سردخانه شبیه بود تا خانه رفتم.

وقتی حسین با ده لیتری پر آمد چشمان از ذوق زدگی داشت از حدقه در می آمد. باک بخاری پر شد و حسین با کبریتی بخاری را روشن کرد.هر دو کنار بخاری نشستیم تا کمی گرم شویم. ولی هرچه تعداد قطرات را بیشتر می کردیم از قدرت حرارت بخاری کاسته می شد ، آنقدر کم شد که در نهایت خاموش شد.من و حسین هاج و واج فقط به هم نگاه می کردیم.یک قوطی کبریت را مصرف کردم ولی بخاری روشن نشد که نشد.

سنجاقی پیدا کردم و لوله ای که به منبع می رفت و هم لوله ای که به کوره بخاری می رفت را تمیز کردم. شیر باک را تا ته باز کردم،به طوری که کوره پر از  نفت شد. کاغذی را مچاله کردم و به داخل بخاری انداختم و صبر کردم تا کاملاً با نفت آغشته شود،بعد کبریت را انداختم و این بار کاغذ شروع کرد به شعله ور شدن .در بالای بخاری را بستم و شیر باک را تنظیم کردم و همچون فاتحان رو به حسین کردم و گفتم بخاری را روشن کردم.ولی نمی دانم چرا بعد از مدت کوتاهی باز خاموش شد. از بالا که نگاه می کردیم داخل کوره پر نفت بود ولی روشن نمی شد.

حسین گفت بخاری خفه کرده است و باید لوله ها را باز کنیم و تمیز کنیم.در آن سرمای زیر صفر لوله های بخاری را باز کردیم و بردیم در حیاط و زیر بارش برف با آب بیست لیتری با مشقت زیاد شستیم و با دستانی که واقعاً بی حس شده بود با تلاش بسیار دوباره وصل کردیم. حسین بخاری را روشن کرد. اولش خوب بود و امیدوار شدیم .می خواستیم آنهمه لباس که بر تن داشتیم را سبک کنیم که باز بخاری خاموش شد.حسین گفت لوله از دیوار تا بام مشکل دارد و حالا هم نمی توانیم کاری کنیم.تا این را گفت باز نمی دانم چرا سرما به درونم نفوذ کرد و دوباره شروع کردم به لرزیدن.

ساعت حدود نه شب شده بود و ما هنوز با کاپشن و کلاه و دستکش و شالگردن و یک عالمه تجهیزات در گوشه اتاق نشسته بودیم و به عمق فاجعه فکر می کردیم. حسین گفت از بخاری که امیدی نیست باید به فکر چاره ای دیگر باشیم.هر دو با تمام وجود فکر می کردیم تا بتوانیم راه حلی منطقی پیدا کنیم.مغز من که کاملاً یخ زده بود و هیچ فعالیتی نداشت.خدا حسین را خیر بدهد که به یاد آورد که یک بخاری برقی کنار راه پله روی طاقچه کناری دیده بود.به سراغش رفتیم و خوشبختانه آنجا بود و همین کمی دلگرممان کرد.

حسین کمی تمیزش کرد و به برق وصلش کرد. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . فازمترش را آورد و آن را باز کرد و جایی را که قطع شده بود را یافت و اتصال را برقرا کرد و دوباره به برق زد.خدا را شکر روشن شد و هر سه المنتش کاملاً سرخ شد. در این اوج سرما همین اندک گرما هم برای ما نعمتی بسیار بود. کمی کنارش نشستیم و تا حدی گرم شدیم.ولی وقتی از آن کمی فاصله می گرفتیم سرما بیداد می کرد.

شام هر آنچه از باقی ناهار که سیب زمینی سرخ کرده با گوجه سرخ کرده بود را سریع گرم کردیم و خوردیم و از کنار بخاری برقی تکان نمی خوردیم.پیشنهاد حسین که گفت زود بخوابیم را قبول کردم چون امروز دو شیفت بودم و واقعاً خسته شده بودم. ضمناً این اتفاقات بخاری نیز بر این خستگی افزوده بود. تشک ها را دو طرف بخاری برقی پهن کردیم و حسین تا خواست لامپ اتاق را خاموش کند ، ناگهان از بالای در ورودی اتاق جرقه ای شدید اتاق را نورانی کرد و بعد از آن همه چیز غرق تاریکی شد.

کورمال چراغ قوه را که همیشه روی طاقچه بود پیدا کردم و به بررسی اوضاع پرداختم. این جرقه از جعبه تقسیم بالای در اتاق بود و کل آن کاملاً ذوب شده بود. حتی حدود ده پانزده سانتیمتری هم از سیم برق اتاق از بین رفته بود. حسین که فنی تر بود هرچه نگاه کرد هیچ راهی برای حل مشکل نیافت. می گفت اولاً باید روز باشد که خوب ببینیم ،دوم اینکه برای بازسازی نیاز به سیم داریم که الآن در دسترس نیست. در کارگاه مدرسه شاید سیم باشد. نگاهی به او انداختم و گفتم ساعت 10 شب چطور می شود به مدرسه رفت؟

سرمای اتاق حالا یار دیگری هم به نام تاریکی داشت. فیوز کل خانه پریده بود و همه جا غرق در سیاهی بود. حسین گفت کاری که از دستمان بر نمی آید . پس بهتر است بخوابیم . گفتم من که نمی خوابم.مگر در فیلم ها ندیده ای که اگر در سرما بخوابی می میری.حسین رو به من کرد و گفت هرچه لحاف و تشک داریم را روی خودمان می اندازیم ، اینطور می شود تا حدی گرم شد.

دو دست لحاف و تشک من آورده بودم و دودست هم حسین . حتی تشک ها را رویمان کشیدیم و تقریباً در زیر آنها مدفون بودیم. من اصلاً نمیتوانم زمان خواب روی سرم را بپوشانم ولی اینجا سرما اجازه نمی دادم. وقتی زیر لحاف ها و تشک ها می رفتم وزن آنها به من احساس خفگی می داد و وقتی هم سرم را بیرون می آوردم یخ می زدم. واقعاً مانده بودم چه کار کنم؟

آنقدر هم وزن این لحاف و تشک ها بسیار بود که نمی شد این پهلو آن پهلو شد و فقط باید طاق باز می خوابید.به حسین گفتم اگر ما امشب زنده بمانیم کار بزرگی انجام داده ام. خوب بلند شو برویم خانه ی آقای مدیر.همین را که گفتم خودم هم شوکه شدم که عجب فکری به این مغز یخ زده ام خطور کرده است. حسین هم بلند شد و گفت راست می گویی، اینجا تا صبح یخ می زنیم. با زحمت بسیار لحاف و تشک های رویم را کناری زدم و بلند شدم. چراغ قوه دست حسین بود . تا خواستم به سمتش بروم یکباره پایم گیر کرد به پیک نیک و با صدای مهیبی به زمین خوردم.

حسین وقتی برگشت و نور چراغ قوه را به سمت من گرفت ،به زحمت داشتم بلند می شدم .حسین همانجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. گفتم به چه چیزی خیره شده ای. خوب تاریک بود پیک نیک را ندیدم و خوردم زمین. لبخندی زد و گفت ما این منبع حرارتی را در کنارمان داریم و یخ بزنیم؟اولش نفهمیدم چه گفت ولی وقتی کتری را پر آب کرد و روی پیک نیک گذاشت و آن را روشن کرد تازه موضوع را فهمیدم.

ساعت دوازده شب بود. همین پیک نیک کوچک تا حدی اطرافش را گرم می کرد و ماهم در کنارش زیر کوهی از لحاف و تشک سعی کردیم بخوابیم.نمی دانم تا صبح چندین بار بیدار شدم ولی هرچه بود این شب سخت و عجیب بسیار صعب و دشوار گذشت.صبح وقتی به سیم کشی داخل اتاق نگاه انداخیم ترس در درونمان بیداد کرد. شانس آوردیم که فیوز عمل کرده بود وگرنه در اوج سرما از سوختگی می مردیم.