پیچ بزغاله

از شب گذشته باریدن برف شروع شده بود و حالا که ساعت شش صبح است سکوت خاصی در شهر حاکم است. مینی بوس سرویس به راه افتاد و همه منتظر این بودیم که ببینیم تا کجای جاده می توان پیش رفت.هوا که روشن شد سفیدپوشی همه جا چشمانمان را خیره کرد.

مناظر بسیار زیبای زمستانی همانند یک لشکر منظم از جلوی ما رژه می رفتند و من محو تماشای آنها بودم و زیاد در فکر جاده نبودم . بعد از گذشت مدتی نیامدن هیچ ماشینی از مقابل راننده را به شک انداخت که احتمالاً جاده بسته شده است. ولی همچنان به راهش ادامه داد.

وارد جاده فرعی شدیم و هرچه جلوتر می رفتیم  مقدار برف هایی که روی جاده نشسته بود بیشتر می شد و سر خردن ماشین هم به همان نسبت بیشتر.در همان ابتدای سربالایی راننده به کمک چند تا از همکاران چرخ ها را زنجیر زدند و با اطمینان بیشتری به راهمان ادامه دادیم.

در کمرکش پیچ تندی بودیم که ماشین دیگر قادر به جلو رفتن نبود. آنقدر برف زیاد بود که ماشین در آن گیر کرد.همه به فکر بازگشت بودند و راننده هم به دنبال راهی می گشت که برگردد. ولی برگشتن برای من معنا نداشت. کجا برگردم. تا خانه پانصد کیلومتر راه است.

به همین خاطر تصمیم گرفتم بقیه راه تا روستا را پیاده بروم و همین اعتراض دیگران را موجب شد که تو نباید بروی، در این صورت اداره به ما گیر می دهد که چرا یک نفر توانست برود ولی شما نمی روید. با لبخندی گفتم نگران نباشید مدرسه نمی روم ،مستقیم می روم خانه.در همین حین یکی دیگر از همکاران که بومی همان منطقه بود با من همراه شد و گفت من هم با تو می آیم.

شال و کلاه کردیم و به راه افتادیم. برف با دانه های ریزش که در باد مانند سوزن بود بر گونه هایم می کوبید و همین ابتدای راه کار را کمی سخت کرده بود. ولی همکار گرامی گفت نگران نباش از پیچ بزغاله که رد شویم جاده هموار می شود و وضع کمی بهتر می شود.

راست می گفت پیچ بزغاله آخرین پیچ در گردنه بود و مابعد مسیر هموارتر بود. پیچ را رد کردیم و در ادامه مسیر هوا هم بهتر شد و باد نمی وزید .کمی گذشت و برف هم بند آمد و توانستم شالگردنم را که کاملاً جلو دهان و بینی ام بسته بودم ،باز کنم.خوشبختانه همکارم در کیفش مقداری نان داشت که خوردن آن بسیار به من قوت داد و ادامه راه را برایم راحت تر کرد.

حدود دوساعت در راه بودیم و کل جاده تا حدود سی سانتمتری پوشیده از برف بود.همیشه از سکوت خاصی که در باریدن برف و بعد از آن بود خوشم می آمد.همه جا چنان ساکت بود که احساس می کردم زمان هم متوقف شده است. فقط صدای نفس های خودم را می شنیدم .

به ابتدای روستا که رسیدیم با جمعیت نسبتاً زیادی مواجه شدیم که به نظر منتظر ما بودند. یکی از آنها گفت از دور دیدیم تان که پیاده می آمدید. مگر چه اتفاقی افتاده که پیاده در راه هستید. در جواب گفتم ماشین پشت برف ها گیر کرد و از پیچ بزغاله تا اینجا پیاده آمده ایم.همین که صحبت های مرا شنیدند همه زدند زیر خنده و همین مرا متعجب کرد.

آنقدر خندیدند که کمی عصبانی شدم و جلو رفتم و گفتم مگر چه شده که اینقدر می خندید. همکارم کنارم آمد و گفت چیز خاصی نیست بعداً برایت توضیح می دهم. اینها به تو نخندیده اند بلکه داستانی در کار است.در هر صورت از آنها جدا شدیم و در ادامه  از همکارم خواستم توضیح دهد داستان چیست.

او گفت: زمانی که داشتند این جاده جدید را برای روستا می کشیدند .مسیر درست از وسط آرام گوسفندان یکی از اهالی که آنجا بود می گذشت و این فرد برای اینکه نگذارد آرام گوسفندانش خراب شود یک بزغاله به مهندس داده بود تا او را راضی کند و جالب اینکه مهندس هم راضی شده و این پیچ تند را که اصلاً هم استاندارد نیست را در این قسمت گذاشته تا به آن آرام گوسفندان آسیبی وارد نشود.

گفتم خوب اولاً آن مهندس عجب کار اشتباهی کرده، مگر می شود نقشه جاده را به این سادگی تغییر داد. دوم این داستان چه ربطی به من دارد.با لبخندی گفت آخر تو به همان کسی که یزغاله را داده بود گفتی پیچ بزغاله و بقیه برای همین موضوع زدند زیر خنده.

من هنوز مانده ام مگر می شود نقشه ی جاده ای را با یک بزغاله تغییر داد؟ ولی حالا هم هنوز این پیچ در آن منطقه به پیچ بزغاله معروف است.

والیبال

ست اول را باخته بودیم و همین باعث شده که  تشویق تماشاگران کاملاً بر علیه ما باشد.تیم مقابل جوان بودند و با انگیزه ولی تیم ما کاهل بود و بی تحرک.دو نفر از یارانمان هم اصلاً والیبال بلد نبودند.ولی چاره ای نبود باید یک جوری اوضاع را به نفع خود عوض می کردیم.

دهه فجر بود و با اصرار بچه ها یک مسابقه بین ما و دانش آموزان بود .دو طرف حیاط پر بود از بچه ها یک طرف پسرها بودند و طرف مقابل هم دخترها و جانانه هم تیم خودشان را تشویق می کردند.وقتی توپ آنها می خوابید کل مدرسه به هوا می رفت .کاملاً معلوم بود که دوست داشتند ما ببازیم .

من پاسور تیم بودم و دبیر ورزش هم در حمله بود .فقط مشکل ما این بود که توپ اول خوبی به دستم نمی رسید.همکاران چون والیبال را خوب بلد نبودند حتی با سرویس های ساده بچه ها هم نمی توانستند توپ را خوب به من برسانند.و همین باعث می شد تا خط حمله ما عملاً از کار بی افتد و تیم مقابل هم از سنگینی ما در واکنش ها سود می جست و فقط جای خالی می انداخت.

دیگر نمی شد به این وضع ادامه داد. دبیر ورزش را به عنوان پاسور گذاشتم و خودم هم رفت تا دریافت کننده باشم. سرویس های بچه ها ساده بود و به آسانی می شد بی دردسر دریافت کرد.و همین باعث می شد تا پاس خوب به من برسد و حملات من شروع شد.

از نگاه های بچه ها فهمیدم که فکر نمی کردند که من هم کمی والیبال بلد باشم. سرویس به دست ما افتاد و رفتم و شروع کردم به سرویس زدن آنهم با شدت بالا. بندگان خدا اصلاً نمی توانستند جمع کنند. یا مستقیم می خوابید یا با دریافت ناقص به اوت می رفت. دلم برایشان می سوخت چون از بچه سوم راهنمایی زیاد انتظار نمی رود که بتواند توپ های با سرعت بالا را جمع کنند.

ورق برگشت. حیاط ساکت شد و همه فقط نگاه می کردند. تقریبا در طرف ما بازی به دست من و دبیر ورزش می چرخید و بقیه همکاران در حد نظاره کردن بودند. کمی قرقر می کردند ولی وقت ست دوم را بردیم آنها نیز ساکت شدند. وضع بد نبود ولی کم کم اعتراض تیم مقابل شروع شد که چرا فقط من سرویس می زنم. قبول کردم در ست بعدی همه سرویس ها را من نزنم.

ست سوم شروع شده بود که یکی از دانش آموزان سال قبل مدرسه با موتور به مدرسه آمد و بلافاصله در تیم مقابل جای گرفت.و اولین توپ را دریافت کرد و با پاس خوبی که پاسور داد آبشار محکمی زد.همین سکوت مدرسه را شکست و همه را به وجد آورد.پیش خودم فکر کردم حالا دیگر جالب شد ،جذابیت بازی بالا رفت.

پله پله امتیازات را نزدیک به هم بالا می رفتیم.با دبیر ورزش هماهنگ کردم تا راست را ببندد و همه همکاران را کشیدم سمت چپ و فقط آقای معاون را که لاغر و سبک بود را گذاشتم پشت پاسور تا جای خالی ها را جمع کند.این چینش جواب داد و چند تا از آبشارهای حریف دفاع شد و ما فاصله خوبی گرفتیم.

در تیم مقابل تغییری ایجاد شد و پاسور آنها عوض شد.این یکی بهتر پاس می داد و همین باعث شد تا آبشارهایشان بخوابد.پیش خودم فکر کردم حتماً باید توپ هایش را دریافت کنم وگرنه این ست را هم از دست می دهیم. کمی خودم را جمع و جور کردم و آماده دریافت شدم.

سرویس از طرف ما زده شد و دریافت مقابل خوب بود و پاسور هم یک پاس عالی فرستاد و مهاجم هم با تمام قدرت بلند شد. دیدم دفاع ما جا مانده و زاویه بلند شدن مهاجم هم کاملاً مستقیم است. حدس زدم با شدت و پایین خواهد زد.در همان حالت دریافت با سرعت نشستم .توپ محکمش را دریافت کردم ولی دیگر نمی توانستم از جایم بلند شم.همانطور که نشسته بودم خشکم زد.

اعصابم به هم ریخت و دنیا بر سرم خراب شد. آبرویم جلوی اینهمه بچه رفت و از همه بدتر دانش آموزان دختر.همانطور خودم را روی زمین نشاندم.همکاران سراغم آمدند و فکر کردند مصدوم شده ام.من هم سریع زانویم را گرفتم و آخ و اوخ کردم که مثلاً زانویم درد می کند.سریع در گوش دبیر ورزش داستان را گفتم و مانند گلادیوترها همکاران دوره ام کردند و درست در بین آنها آرام آرام به دفتر رفتم.

وقتی شلوارم را درآوردم چنان شکاف بزرگی از درز پشتش ایجاد شده بود که همکاران از دیدن آن از خنده ریسه رفتند.من خودخوری می کنم و آنها می خندند.بچه ها هم پشت در بسته همش می پرسند چی شد و دنبال بقیه بازی هستند. آقای مدیر بیرون رفت و گفت زانوی آقای معلم کمی پیچیده و دیگر نمی تواند بازی کند.

مدرسه ای که در آن نخ و سوزن پیدا نمی شود را باید گذاشت لای جرز دیوار. با منگه درز را به هم دوختم و آرام شلوار را پوشیدم . مدیر بچه ها را به سر کلاس ها رساند و من آرام آرام از مدرسه زدم بیرون . درست عین زنان ژاپنی  راه می رفتم.  از در مدرسه بیرون که رفتم یکی از دانش آموزان از پشت پنجره گفت اجازه زانو .من هم سریع کمی لنگیدن را چاشنی راه رفتنم کردم.

خدا را شکر به خیر گذشت و بچه ها هیچ نفهمیدند.ولی تا مدتها سوژه ای بودم برای خندیدن همکاران

انشا

مراقبت در جلسه امتحان انشا یکی از راحت ترین مراقبت ها است چون هیچ سوالی نیست که کسی از روی دیگری بنویسد و همه مشغول نوشتن متن خود هستند.به همین خاطر حوصله ام سر امتحان انشا سر میرود و به همین دلیل اکثر اوقات انشاهایی را که بچه می نویسند و تحویل می دهند را می خوانم.
بیشتر بچه ها انشا خودشان را نوشته بودند و در حال پاکنویس کردند بودند که صدای موتور رستم آمد.تازه آن موقع فهمیدم که یک نفر در بین پانزده نفر نهمی ها غایب داشتیم.وقتی وارد کلاس شد بدون توجه به من رفت سرجایش نشست و شروع کرد به نوشتن. اوضاع لباسش اصلاً خوب نبود و انگار در تلی از خاک غلت خورده بود.
بالای سرش رفتم و گفتم چرا دیرکردی ، نگاه خسته ای به من انداخت و گفت آقا اجازه دیر شد دیگه. کمی اخمهایم را در هم کشیدم و گفتم نمی شود که امتحان ها را دیر بیایی سعی کن خودت را به سرویس برسانی.سرش را بالا آورد و گفت آقا اجازه سر زمین بودم و داشتم سیب زمینی جمع می کردم. کارگری وقت نمی گذارد درس بخوانیم حتی وقت نمی گذارد سر موقع به مدرسه برسیم.
رستم یکی از دانش آموزان افغانی تبار کلاسم است. درسش زیاد خوب نیست ولی گاهی اوقات جرقه ای می زند و کارهای عجیب و جالبی می کند. یک بار امتحان می گیرد پنج بار بعدی دوازده دفعه بعد هفت و من مانده ام که این بچه چرا اینگونه است. اصلاً در یک روال مشخص نیست.دیگر دبیران نیز همین نظر را داشتند.
اصلاً از پیش نویس استفاده نکرد و مستقیم در برگه اش انشا را نوشت و خیلی سریع بلند شد. وقتی میرفت در سالن از او پرسیدم چرا کارگری می کنی. گفت به خاطر پدرم . گفت من برای هر کیسه پنجاه کیلویی، هزار تومان می گیرم و هر روز حدود بیست تا کیسه جمع می کنم تا کمک حال پدرم باشم.
وقتی رفت برگه انشا ی او را گرفتم و خواندم .موضوع انشا او قهرمان من در زندگی بود.فکر کنم متن خود انشا کاملاً گویا باشد.

اسکادران

آخرین ماه پاییز بود و هوا سرد ،وقتی از مدرسه روستای مجاور به راه افتادم بلندگوی تنها مسجد روستا ،صدای خش دار پیرمرد موذن را پخش می کرد و این یعنی خورشیدی که زیر ابرها پنهان شده بود درست در وسط آسمان است.

مسیر میانبر را درپیش گرفتم .باد سردی از روبه رو می وزید که سرمایش را تا مغز استخوانم حس می کردم. زیپ کاپشن را تا آخرش کشیدم و به راه ادامه دادم. طبیعت داشت لباس پاییزی اش را با لباس زمستانی عوض می کرد تقریباً درختان همه خالی از برگ بودند و سبزه ها کم پشت.همه منتظر برف بودند تا زمستان را شروع کنند.

به وسط دره رسیده بودم و داشتم معمای امروز را حل می کردم.انتهای دره رودخانه ای فصلی بود که هر بار در بستر خود مسیری جدید برای خودش می ساخت و هر بار باید کلی فکر می کردم تا مسیرعبوری جدید بیابم به همین خاطر اسمش را معما گذاشته بودم.

شیب تند طرف دیگر دره مقابلم بود. همیشه وقتی به وسط آن می رسیدم چند لحظه ای صبر می کردم و نفسی می گرفتم و ادامه می دادم.ایستاده بودم که یک سیاهی روی یال بالای سرم توجهم را جلب کرد.خودم را آماده کردم تا از پارسش یکه نخورم و به آرامی از کنارش بگذرم.

این سربالایی همیشه نفسم را می گرفت.وقتی به بالای آن رسیدم نفسم به شماره افتاده بود.ایستادم تا نفسی تازه کنم که نفس درون سینه ام حبس شد.هرچه تلاش کردم قدرت حرکت نداشتم.مقابلم مانعی بود که تا به حال ندیده بودم وفقط زیاد از آن شنیده بودم.

ترس تمام وجودم را احاطه کرده بود.تا چند ثانیه اصلاً چیزی به عنوان مغز در کله ام نبود تا فکری کنم.نمی دانم چند ثانیه مانند یک تکه چوب ،خشکم زده بود. خیرسرم خودم را برای پارس سگ آماده کرده بودم ولی آن چیزی که مقابلم بود هیکلش از سگ خیلی بزرگتر بود.حدود بیست متری با من فاصله داشت و با نگاه هایی مغرورانه در حال بررسی من بود.

یاد صحبت های روستاییان افتادم که گرگ تنها حمله نمی کند مگر خیلی گرسنه باشد. اطراف را بررسی کردم ،تنها بود و نتیجه دهشتناکی گرفتم:«خیلی گرسنه است.»پاهایم شل شد و شروع به لرزیدن کرد.واقعاً خود را باخته بودم .

در اوج وحشت و ناامیدی بودم که صدای سه فروند سگ گله، مرا به خود آورد.زیبا ترین صدایی بود که تا آن لحظه شنیده بودم. اسکادران خوبی بود.کاملاًپخش بودند و  از سه جهت صدایشان قابل تشخیص بود.نزدیک شدن صداها دلگرمم کرد و کمی بر خود مسلط شدم.

چند ثانیه بعد عملیات پدافندی آغاز شد ،پیش قراولان دلاورانه حمله بردند ومانند سه تا اف چهارده ،گرگ را محاصره کردند.صحنه ای عجیب بود .دوطرف برای هم شاخ و شونه می کشیدند و تسلیحاتشان را به رخ می کشیدند.در اینجا بود که واژه تا بن دندان مسلح را کاملاً درک کردم. 

گرگ پا به فرا گذاشت و سه فروند شکاری به دنبالش.من هم به عنوان پشتیبان!!!پشت سرشان به سمت گرگ می دویدم و برای تخلیه خود فریاد می کشیدم تا کمی از ترسم کم شود.سرعت آنها در حد ماخ بود و سرعت من با آنان قابل قیاس نبود.دور شدند و من هم حدود سه کیلومتر را تا روستا دویدم و همچنان می ترسیدم.

نزدیکی های روستا روی تخت سنگی نشستم و خودم را آرام کردم تا کسی از این جریان بویی نبرد ،چون اگر همکاران می فهمیدند برای مدتی مدید سوژه می شدم.

از آن روز به بعد هر وقت به گله ای میرسیدم اسکادرانهای حفاظتیشان را بررسی می کردم تا شاید آن سه شکاری تیزرو را بیابم. ولی به دلیل تشابه بسیار موفق نشدم.البته فکر می کنم حالا دیگر بازنشسته شده اند و دوران سخت کهولت را می گذرانند و در کوچه های روستا برای تکه نان خشکی دم تکان می دهند.هرجا هستند زندگی من مدیون آنهاست.

فصل آخر

همان سال اول خدمتم بود که در دانشگاه آزاد،کاردانی به کارشناسی پذیرفته شدم.در آن زمان دقیقاً حقوق چهار ماه برابر بود با میزان شهریه.هزینه های رفت و آمد و کتاب و . . . را از پدر قرض می گرفتم و چقدر هم خجالت می کشیدم.پدرم کارمند ساده ای بود و حقوقش حتی به پایان ماه هم نمی رساند.

شنبه تا سه شنبه در روستا بیتو ته داشتم. چهارشنبه صبح با مینی بوس روستا به شهر می آمدم و از آنجا یکسره به شهر دیگری که دانشگاه آنجا بود می رفتم. بعد از کلاس هم به خانه که در شهر دیگری بود می رسیدم.پنجشنبه از ساعت هشت صبح تا شش غروب کلاس.جمعه هشت صبح تا یک بعدازظهر . بعد از کلاس با عجله می رفتم تا ماشین گیرم بیاید و به سرویس روستا برسم.

امتحانات نیمسال اول شروع شد. اولین امتحانم دوشنبه ساعت ده صبح بود ،درس فلسفه آموزش و پرورش .یکشنبه از ساعت دو بعداز ظهر تا غروب منتظر ماشین بودم که نیامد.مجبور شدم در روستا بمانم.از همان شب استرس رسیدن یا نرسیدن به امتحان در من شروع شد.در طول نیم سال زیاد وقت نکرده بودم به این درس توجه کنم بیشتر روی درس های تخصصی تمرکز داشتم.نیمی از کتاب را خوانده بودم و نیمی از ان مانده بود.شب تا دیروقت بیدار بودم و می خواندم ولی فصل آخر ماند.

صبح  ساعت شش به ایستگاه مینی بوس ها آمدم . هیچ خبری نبود.نه ماشین نه مسافر. مینی بوس ها معمولاً ساعت هشت راه می افتادند و ده می رسیدند به شهر .تا شهر دانشگاه هم یک ساعت راه بود و این یعنی به امتحان نمی رسیدم.همه این مشکلات یک طرف و فصل آخری که هنوز مانده بود یک طرف.

حدود یک ساعت منتظر ماندم ، گرد وخاکی از دور نمایان شد.نیسان وانتی بود که جلو چهار نفر نشسته بودند و پشتش هم پر بود از کیسه های سیب زمینی.چاره ای نداشتم .پشت وانت سوار شدم و روی کیسه ها که تا تاج پر شده بود نشستم.

از ماشین خیالم راحت شد.ولی فصل آخر هنوز آزارم می داد.تصمیم گرفتم از زمان حداکثر استفاده راببرم.کتاب را درآوردم و در آن شرایط نامساعد شروع کردم به خواند فصل آخر. حواسم به باد و حرکت بود و کتاب را محکم روی کیسه ها نگاه داشته بودم.صفحه اول را که خواند و خواستم ورق بزنم که ماشین با آن سرعتش از چاله ای بزرگ گذشت. حدود ده پانزده سانتیمتری به هوا پرت شدم . تعادلم را از دست دادم و با صورت افتادم روی کیسه ها و یکی از کیسه ها هم افتاد روی پایم.

وقتی پایم را از زیر کیسه رها کردم  تازه یاد کتاب افتادم که خبری ازش نبود.گفتم شاید زیر کیسه ها افتاده باشد. هرچه گشتم نیافتم.وقتی پیاده شدم سرم داشت گیج می رفت از بس روی کیسه ها اینور و آنور شده بودم.

به دانشگاه که رسیدم در سالن امتحانات را بسته بودند.هرچه در زدم هیچ واکنشی ندیدم. اعصابم به نهایت خرد شده بود.ناامید باز می گشتم که رئیس دانشگاه به مقابلم رسید. اوضاع را شرح دادم.نگاهی به من و سرووضعم انداخت و با وجودی که یک ربع از آغاز امتحان گذشته بود گذاشت امتحان بدهم.

چهار سوال آخر برایم کاملاً ناآشنا بود .پیش خودم گفتم همان فصل آخر کار دستم داد.در هرصورت آن درس با آن شرایطی که امتحانش برای من داشت با نمره ای پایین پاس شد.اولین امتحانش که اینگونه بود تا پایان هم از این مشکلات و اتفاقات کم برایم پیش نیامد.

مختلط

سالها دخترانه درس داده ام و چند سالی هم پسرانه تدریس کرده ام.هر کدام ویژگی های خاص خودش را دارد و عملکرد در هر کدام متفاوت است.ولی تا به حال سابقه تدریس در کلاس مختلط را نداشتم و چون از امسال پایه های هفتم و هشتم که به مدرسه می آمدند مختلط بودند کمی دچار نگرانی شده بودم .

پیش خودم فکر می کردم چه طور می شود در یک کلاس که نیمی پسر و نیمی دختر هستند درس داد. این دوجنس آنقدر مخالف هم هستند که کمتر می توان ویژگی مشترکی در آنها پیدا کرد و کار را بر اساس آن پایه ریزی کرد.دخترها خیلی حساس هستند و تا حدی هم درس خوان ولی پسرها نسبتا بی خیال هستند و بازیگوش.

نه می شد در این کلاس سخت گیری های معمول کلاس های پسرانه را اجرا کرد و نه می شد به نحو احسن از حساسیت ها و رقابت های دختران سود جست.مانده بودم که فردا که روز اول مدرسه است با این کلاس چه کنم. هر چه بود همه چیز فردا زنگ اول مشخص می شد.

صبح وقتی وارد حیاط مدرسه شدم با رگبار سلام های بچه ها مواجه شدم که آنقدر سریع و پر تعداد بود که مجالی برای پاسخ سریع برای من نگذاشت و بعد از مدتی که همه بچه ها دورم جمع شدند جواب سلام همه را یک جا دادم. از هین جا اضطرابم شروع شد .چون یکی از دخترها به من گفت آقا اجازه چرا جواب سلام ما را ندادید.و من با دست پاچگی گفتم من جواب همه را یکجا دادم.

زنگ اول کلاس هشتم رفتم و از همان ابتدا جو سنگین کلاس را احساس کردم.سکوت سنگینی در کلاس حاکم بود و هر دو طرف زیر چشمی با نگاه های خاصی همدیگر را زیر نظر داشتند.شروع کردم به مرور بخش های مهم سال قبل و هرچه سوال می کردم هیچ کس جواب نمی داد.هر دو گروه سال قبل دانش آموز خودم بودند ولی نمی دانم چرا همه مهر سکوت بر لبانشان زده بودند.

حتی به اجبار هم می خواستم تا یکی را پای تخته بیاورم آن چنان ممانعت می کردند که تعجب مرا دو چندان می کرد.شاگرد اول ها را خواستم تا پای تخته بیایند ولی نیامدند که نیامدند. آرام آرام فشارم زد بالا و کمی عصبانی شدم و شروع کردم به  داد و بیداد که مگر سال قبل خودم این ها را یادتان ندادم .چرا حالا که این سوالات آسان را می پرسم یک نفر هم از شما جواب نمی دهد.

روی صندلی نشستم و شروع کردم به فکر کردن که چرا این کلاس اینقدر بی تحرک شده و چه باید کنم.وقتی به چهره بچه ها دقت کردم احساس اضطراب را در آنها دیدم.کمی به نوع لباس پوشیدن و ظاهرشان دقت کردم بخشی از اوضاع دستم آمد .آنقدر مرتب و تمیز بودند که تا به حال دانش آموزانم را اینگونه ندیده بودم. محسن که همیشه بخش عمده لباسش گلی بود،خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کرد.

تازه فهمیدم این بندگان خدا از هم خجالت می کشند و به همین خاطر ساکت هستند وگرنه همین ها سال قبل مغز مرا خورده بودند.خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن و مرور مطالب مهم سال قبل و دیگر هیچ سوالی از هیچکس نپرسیدم و همین باعث شد تا کمی آنها راحت تر در کلاس باشند.

وقتی در دفتر این موضوع را با مدیر درجریان گذاشتم کلی خندید و گفت با این اوصاف امسال سالی بی دردسر را خواهیم داشت چون همه برای ضایع نشدن و حتی خودشیرینی برای طرف مقابل منظم و مرتب خواهند بود.و همانجا گفتم و ما هم باید از این شرایط کمال حسن استفاده را داشته باشیم.

ولی در زنگ بعدی در کلاس هفتم اصلاً از این خبرها نبود.کلی طول کشید تا ساکتشان کنم و هر سوالی را پای تخته می نوشتم کلی داوطلب برای حل کردن داشت و حتی همینطور بدون اجازه می آمدند پای تخته تا حل کنند.مانده بودم با این بچه ها چه کنم .چنان در تناقض با کلاس قبل بود که مدتی طول کشید تا خودم را با این شرایط جدید وقف دهم.

درسشان بد نبود هم دختر ها و هم پسرها خوب حل می کردند و جالب این بود که به یکدیگرکمک هم می کردند .و از همه جالب تر این بود که پسر و دختر اصلاً برایشان فرقی نداشت و به هر طریقی می خواستند نفری که پای تخته است را کمک کنند.و این حس برایم خیلی جذاب بود .کمک کردن به هم بدون توجه به جنسیت.

وقتی کلاس تمام شد و شور و شوق این بچه ها را دیدم به این فکر افتادم که چرا این دو کلاس مختلط اینقدر با هم فرق داشتند.هرچه به خود فشار آوردم چیزی به ذهنم نرسید.به همین خاطر از مدیر جویا شدم و جواب جالبی هم گرفتم.

بچه های هفتم از اول تا ششم ابتدایی با هم در یک کلاس به صورت مختلط بودند و این موضوع اصلاً برایشان مورد خاصی محسوب نمی شد و به همین خاطر با هم راحت بودند ولی هشتمی ها تازه امسال با هم در یک کلاس هستند.و همین باعث شده تا خیلی مراعات کنند.

آن سال هر دو کلاس با توجه به تفاوتشان خیلی خوب بودند و ما هم با توجه به شرایط هر کلاس آنها را به سمت درس خواند سوق می دادیم و در آخر هم نتیجه قابل قبولی گرفتیم.

اینجا لندن است

دیگر از حسنعلی ناامید شده بودم. اردیبهشت بود  و نمرات او از پنج تجاوز نکرده بود. وضع من ،تازه خوب بود. داد دبیران دیگر بیشتر از من بلند بود. آنها به من می گفتند : درس تو که روخوانی نمی خواهد، عدد است و حسنعلی خدارا شکر عدد ها را می شناسد. در درس های ما حتی نمی تواند صورت سوال را بخواند. جواب دادنش پیشکش.

چند موردی در طول عمر تدریسم دارم که در برابر دانش آموزانی مانند حسنعلی به زانو درآمده ام و نتوانسته ام حتی پیشرفتی جزیی در آنها ایجاد کنم.چنان عقبه ی قوی ای در ندانستن مطالب پایه دارند که تمام کارهای من بی نتیجه می ماند و این جایی است که معلم به آخر خط می رسد و مجبور است برخلاف میل باطنی ،دانش آموز را از سیستم آموزشی خود حذف کند.

امتحانات نوبت دوم آغاز شد. روزی که من در مدرسه بودم امتحان زبان بود.دبیر مربوطه هم آمده بود که البته اولین باری بود که در طول سال او را زیارت می کردم .چون درست روزهایی کلاس داشت که من نداشتم. جوانی لاغر اندام با چهره ای مهربان که ارتباطش با بچه ها خیلی خوب بود. امسال سال اول خدمتش بود. زیاد حرف نمی زد و سرش به کار خودش بود.

همانطور که در حال گشت زنی در سالن بودم . به بالای سر حسنعلی رسیدم.بی اختیار چشمم به برگه او افتاد. همه را خوش خط جواب داده بود و خیلی هم سریع داشت بقیه را می نوشت. از تعجب خشکم زد و مدتی بالای سرش ایستادم. پاسخ ها همه درست بود.همه چیز داشت دور سرم می چرخید.امتحان ریاضی مرا سه و نیم شده بود و با این منوال زبان بیست خواهد شد.

به دفتر بازگشتم و هنوز مات و مبهوت بودم.داستان را به مدیر گفتم. لبخندی زد و گفت : آره در کمال ناباوری حسنعلی زبانش خوبه.دست این دبیر زبان تازه کار درد نکنه که از همین اول خوب راهش انداخته.

جلسه بعدی امتحان تاریخ بود.بالای سر حسنعلی رفتم دیدم با خط میخی در حال پاسخ دادن است.حتی صورت سوال را نمی تواند بخواند.آرام پشتش زدم و گفتم پسرجان تو باید بروی لندن برای ادامه تحصیل.لبخندی زد و به پاسخ های میخی خودش ادامه داد.

چقدر ما معلمان کارمان تاثیر دارد. حسنعلی به جرات سواد خواندن و نوشتن فارسی را ندارد. ولی زبان انگلیسی را که امسال تازه شروع کرده ، خوب بلد است.دست دبیر زبان هم درد نکند که به کارش اهمیت می دهد.کار او شاهکار است.مستقیماً به خودش هم گفتم.

امسال حسنعلی هنوز در کلاس اول است. از دبیر زبان کتاب کمک آموزشی گرفته و به شدت در حال افزایش گنجینه لغات ذهنش است. در جلسه دبیران مطرح کردم که به حسنعلی با زبان انگلیسی درس بدهیم و از او به زبان انگلیسی امتحان بگیریم. همه خندیدند و . . .

اینجا لندن است .

حسنعلی به راحتی درس ها را می خواند و پاسخ می دهد.نمراتش خوب است و نمودارش رو به پیشرفت. مشاور مدرسه بسیار با او کار می کند و اوضاع روحی و روانی اش هم بسیار خوب است. اکثر اوقات لبخندی بر گوشه لبانش پیداست.

با کمک روانشناس مدرسه آسیب های درس ریاضی او را کشف کرده ایم و با جدیت در فکر رفع آنها هستیم. همه اولیای مدرسه بسیج اند تا حسنعلی و دیگر دانش آموزان از نظر ذهنی و جسمی برای زندگی در جامعه آماده شوند.

………

اینجا لندن است.

دره زو

بارندگی دیروز چنان طراوتی به طبیعت بخشیده بود که حد و حصری نداشت.هوا هم آنقدر صاف بود که افق دید تا آن دوردستها را نیز پوشش می داد.صبح جمعه بود و تنها بودم و با این شرایط فقط یک کار می شد انجام داد.کوله را گرفتم و از خانه بیرون زدم.

این بار تصمیم گرفتم مسیری را بروم که تا به حال نرفته ام.در جنوب شرقی روستا کوه بلندی بود که همیشه برف داشت .یک بار با دوستان در یک حرکت برنامه ریزی شده با مشقت فتحش کرده بودم.به ظاهرش نمی آمد که اینقدر سخت و طولانی باشد. وقتی به بالای آن رسیدم دره ی کنار آن چنان عمیق و زیبا بود که همانجا مرا جذب کرد.و از همان روز تصمیم گرفتم یک بار هم که شده این دره را کشف کنم.

در مسیر درختان که کاملاً معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده اند داشتند سرو صورتشان را از باران دیشب خشک می کردند.و می شد تازگی را در برگهایشان دید و بهار را کاملاً حس کرد.هوا هنوز کمی از سردی زمستانش را داشت ولی آفتاب خبر از روزی با هوایی خوب را می داد.

به زیر کوه بزرگ رسیدم و بعد از خوش وبش و کمی هم گلایه  از اینکه خیلی سخت هستی ،مسیرم را کج کردم و به سمت دره به راه افتادم.هرچه جلو تر می رفتم عمق دره بیشتر می شد و فاصله دو کوه اطراف آن کمتر و کمی هم تاریک تر و درختان عظیم تر و بلند تر

در بیشتر دره های اطراف درست در وسط آن مسیر رودخانه ای بود که با شیبی ملایم به سمت پایین می رفت ولی این دره یه رودخانه ای نداشت و شیب آن هم بسیار تند بود.ولی مناظری بسیار زیبا و وهم انگیز داشت و همین موجب شده بود که زمان را فراموش کنم و همچنان در دره به سمت پایین حرکت کنم .

وقتی به ساعت نگاه کردم حدود دوازده بود و این یعنی چهارساعتی بود که به راه افتاده بودم.و وقتی به پشت سرم نگاه کردم تازه فهمیدم که چقدر بیگدار به آب زده ام و اصلاً فکر برگشت و سربالایی را نکرده ام .تصمیم گرفتم که برگردم ولی نشد.صدای خش خشی از پشت سرم آمد که مرا بسیار ترساند.

درست مانند گروهانی شده بودم که در محاصره افتاده بود و نه راه پیش داشت و نه را پس.صدا همچنان نزدیک تر می شد و مانده بودم چه کنم.مدت کوتاهی گذشت که ناخوداگاه به سمت پایین دره به راه افتادم .فکرم کاملاً قفل کرده بود و فقط به دنبال راهی بودم تا از صدا فاصله بگیرم.و اصلاً در آن هنگام به فکر چگونگی برگشت نبودم.

فاصله صدا از من بیشتر شده بود و من هم فکر کنم داشتم به آخر های دره می رسیدم چون درختان کمتر شده بودند و شیب هم کمی ملایمتر شده بود.اوضاع کمی به حالت عادی برگشت و همین باعث شد تا گوشه ای بنشینم و تنها کنسرو لوبیایی را که داشتم را باز کنم و میل کنم.

ترس نگذاشته بود احساس گرسنگی کنم ولی بعد از خوردن کنسرو بود که فهمیدم چقدر گرسنه بودم. از ساعت هشت صبح که از خانه خارج شده بودم تا حالا که چهار بعد از ظهر است هیچ نخورده بودم.با دور شدن عوامل وحشت زا و کمی هم قوت گرفتن از خوردن غذا تازه به این فکر افتادم که برگردم .ولی وقتی این همه راه آنهم سر بالا را در ذهنم مرور کردم دوباره عضلاتم سست شد .

فکر جدید ولی جسورانه به ذهنم خطور کرد .همینطور به سمت پایین ادامه دهم.نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم و به سمت پایین به راه افتادم.هوا در جنگل زودتر تاریک می شود و همین کمی نگارنم کرد.دوباره داشتم آن حالت وحشتزدگی به من برمی گشت که دیدن یک تراکتور در وسط یک راه خاکی همه چیز را برایم خوشایند کرد.

وقتی به آنها گفتم که از وسط دره آمده ام فقط نگاهم کردند و با تعجب پرسیدند چیزی ندیدی ؟ فقط گفتم صدایی شنیدم که دنبال می کرد و من هم فرار کردم. غروب به روستای آنها رسیدم و با ماشین به شهر مجاور رفتم و شنبه صبح با همان لباس و کوله پشتی با سرویس معلمان به مدرسه بازگشتم.

بعدها فهمیدم من دره زو را درنوردیده ام که معروف به دره خرسها است.

تزریق

هفته دوم مهر بود و بعد از ظهر از مدرسه به سمت خانه به راه افتادم. امسال هم مدرسه ام در یک روستا است و خانه ام در روستای مجاور.مسیر میانبر را انتخاب کردم ،چون اگر از جاده  می رفتم حدود چهل و پنج دقیقه راه بود و از میانبر نیم ساعته می رسیدم.

در اوایل سرازیری دره بودم که در صدم ثانیه هوا تاریک شد و بادی بلند شد و بلافاصله دانه های درشت باران شروع به باریدن گرفت.اصلاً فرصت فرار نبود و حتی زیر درختان نیز نمی شد پناه گرفت.شدت رگبار به قدری بود که به ته دره نرسیده بودم همه جا گِل شد و در همان چند قدم آخر مردانه زمین خوردم و لباس هایم کاملاً گِلی شد.

از روی پل که می گذشتم کاملاً خیس شده بود و چون آب از سرم گذشته بود خیلی عجله برای رسیدن نداشتم.تازه چند لحظه ای روی پل ایستادم و رودخانه را که کمی جان گرفته بود را نگاه می کردم.آبی که در آن جاری بود کاملاً مانند شیرکاکائو بود .

به زحمت سربالایی را که کاملاً نقش یک سرسره را داشت بالا رفتم .اواخر کار با چنگ و دندان و به صورت تقریباً سینه خیز بالا می رفتم.شیب تندی داشت و حتی زمانی هم که زمین خشک بود بالا رفتن از آن نفس گیر بود.وقتی به بالای شیب رسیدم کاملاً مانند رنجرهایی که  خود را با گِل استتار کرده بودند شده بودم.

حدود ده دقیقه راه تا خانه را باید از بین مزارع که تازه شخم زده شده بود می گذشتم. باران بند آمده بود و باد سردی شروع به وزیدن کرده بود.پاهایم هر کدام حدود بیست کیلو وزن پیدا کرده بود و به سختی راه می رفتم.چون تمام هیکلم خیس شده بود زیر این باد خیلی سردم شد و تنم شروع به لرزیدن کرد .جلوی به هم خوردن دندانهایم را نمی توانستم بگیرم.خواستم بدوم تا کمی گرم شوم ولی در این دریای گِل چسبنده اصلاً امکانش نبود.

خیس و خسته وبیحال به خانه رسیدم .مهدی تا مرا با این اوضاع دید خودش همه چیز را فهمید و سریع کمک کرد تا داخل شوم.سریع لباسها را عوض کردم و زیر پتویی که مهدی آورده بود رفتم.اصلاً گرم نبود و من همچنان می لرزیدم.مهدی دوتا دیگر پتو و لحاف آورد ولی اصلاً افاقه نکرد و من همچنان می لرزیدم.

مهدی لباس پوشید ورفت بیرون دنبال دکتر مرکز بهداشت.وقتی برگشت از چهره ی برافروخته اش فهمیدم خبری از دکتر نیست.زیر لب غر می زد که این چه مرکز بهداشتی است که دکتر ندارد.

تب شدید هم مزید بر لرز من شد و اصلاً حال خوبی نداشتم.تب و لرز شدیدی گرفته بودم.مهدی بنده خدا هم ازاین که کاری از دستش برنمی آمد خیلی عصبانی بود. پارچه ای خیس کرد و روی پیشانی ام گذاشت.و هرچه از تشک و لحاف بود رویم ریخت.درهمین حین بقیه بچه ها هم از شهر آمدند.

سید تا مرا دید سراغ کیفش رفت .او همیشه داروهایی همراه خود دارد.طرح کاد در داروخانه کار کرده بود و بسیاری از داروها را می شناخت.یک آمپول دگزامتازون و یک آمپول سفازولین آورد .تمام پتوها را از رویم برداشتند و آمپول دگزا را سید از عضله تزریق کرد.

درد بسیاری داشت به طوری که دادم به هوا رفت.مهدی صدایش را بلند  کرد و گفت.بلد نیستی آمپول نزن.سید هم با آرامش در جواب گفت :خوب دگزا درد دارد تقصیر من نیست.نوبت به سفازولین رسید.مهدی به سید گفت این یکی خیلی درد داره بهتره وریدی تزریق بشه.شورای پزشکی تشکیل دادند و آخر سر تصویب شد وریدی تزریق بشه.من هم فقط داشتم نگاهشان می کردم چون اصلاً حال صحبت کردن نداشتم.

نشستم ودستم را آماده کردند این بار مهدی می خواست تزریق کند.همان بار اول رگ را پیدا کرد .درد زیادی نداشت.سید از دور می گفت :مهدی باید آرام تزریق کنی.اصلاً عجله نکن .در حین تزریق مهدی از من پرسید حالت چطوره با سر علامت دادم که خوبم.چند لحظه بعد بازدوباره پرسید که باز هم با سر جواب دادم.بار سوم که پرسید دیگرکلمات آخر ش را نشنیدم و ناگهان همه چیز سیاه شد و فقط ضربه سرم به زمین را حس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.

وقتی چشمانم را باز کردم سه تا چهره ی ترسیده را بالای سرم دیدم ،اوایل هرچه می گفتند را نمی فهمیدم ولی کمی که گذشت صحبتهایشان را هم می شنیدم.به زحمت بلندم کردند و لیوان آب قند را به دستم دادند.چند جرعه نوشیدم.و زیر پتو خوابیدم.

درخواب و بیداری صدای سید را می شنیدم که به مهدی می گفت :چقدر گفتم آرام تزریق کن.تزریق وریدی باید بسیار آرام باشد. حدود یک ربع باید طول بکشد تو پنج دقیقه ای تزریق کردی.شانس آوردیم که به خیر گذشت.

تا صبح نگذاشتند که بخوابم و هر نیم ساعت بیدار می کردند و حالم را بررسی می کردند.از صحبت هایشان فهمیدم که بندگان خدا خیلی ترسیده بودند.

رضا

رضا از آن تپل های بامزه بود. هر چقدر که در خوردن توانایی داشت در ریاضی اصلاً وضعش خوب نبود. در طول سال کمتر زمانی بود که دهانش را در حال جنبیدن نبینم. دو سوم کیفش مواد غذایی بود و اگر جا بود چند تا کتاب و دفتر هم می شد در کیفش یافت. از همه اینها که بگذریم لبخندی که همیشه بر لبانش بود برایم جذابیت داشت. حتی زمانی که دعوایش می کردم.

در کلاس داشتیم تمرین ها را حل می کردیم. اسم بچه ها را می خواندم و می آمدند و دست و پا شکسته تمرین را حل می کردند. خودم همیشه استرس پای تخته را داشتم و به همین خاطر وقتی بچه ها را به پای تخته می آورم سعی می کنم به هر طریقی کمی آرام شان کنم تا بتوانند آنچه بلد هستند را بنویسند.

وقتی اسم رضا را خواندم مدتی طول کشید تا بلند شود و به زور تمام هیکلش را از پشت میز و نیمکتی که واقعاً برایش خیلی تنگ بود بیرون آورد .وقتی پای تخته رسید و سوال را نگاه کرد کمی مکث کرد و با آرامش خاصی گفت آقا اجازه بلد نیستم. هرچه خواستم تا با مهربانی وادار ش کنم که کمی حل کند خیلی راحت می گفت نمی توانم و همین اعصابم را خورد کرد و آخر، کار به داد و بیداد من کشید و او مثل همیشه لبخند به لب نشست. من هم در اوج عصبانی صفر برایش گذاشتم و با صدای بلند هم گفتم و او این بار دیگر لبخند نزد و سرش را به زیر انداخت.

به آخرین سوال تمرین رسیدیم که یک مسئله بلند و بالا بود .نفر اول که پای تخته آمد حتی نتوانست از روی مسئله بخواند. نفر دوم هم به هر طریقی بود خواند ولی نمی دانست چه کند چون اعداد و اطلاعات مسئله زیاد بود .مجبور شدم خودم یک بار مسئله را برایشان بخوانم و حتی کمی هم توضیح دهم . مسئله در مورد یک مغازه میوه فروشی بود که باید سود آن را در فروش سه قلم میوه حساب می کردند.

وقتی نفر سوم هم در حل این مسئله ساده گیر کرد عصبانی شدم ،تازه فهمیدم که ریاضی ای که من درس می دهم و در کتاب هست چقدر با زندگی بچه ها فاصله دارد و آنها حتی یک مسئله ساده کاملاً کاربردی را هم نمی توانند حل کنند. غرغر کنان می خواستم خودم حل کنم که دیدم دست رضا بالاست .تعجب کردم ، رضا که ریاضی اش خوب نیست چه برسد به حل مسئله .ضمناً سرش هم پایین است. پیش خودم گفتم حتماً می خواهد اجازه بگیرد که بیرون برود. به همین خاطر توجهی نکردم .

گچ را گرفتم و تا خواستم شروع کنم مبصر کلاس گفت :آقا اجازه رضا میگه ما می تونیم حل کنیم. به آرامی برگشتم و پیش خودم گفتم چه طور می شود که سوال ساده را رضا گفت بلد نیستم ولی این مسئله را می خواهد حل کند. اجازه دادم و با همان مشقت که نشسته بود دوباره از پشت میز بیرون آمد.

خیلی آرام شروع کرد به حل و جالب این بود که محاسباتش را هم ذهنی انجام می داد. در زمان بسیار کوتاهی مسئله را حل کرد و با همان لبخند همیشگی اش  جواب را نشانم داد. کاملاً درست بود و همین مرا هیجان زده کرد.تشویقش کردم و کنار صفرش یک دو گذاشتم و شد بیست و همین باعث شد تا لبخندش به خنده تبدیل شود .

در همین حین شاگرد اول کلاس با غیض خاصی گفت آقا اجازه قبول نیست .بابای رضا تو روستا مغازه داره و بعد از ظهر ها هم رضا میره مغازه و این حساب و کتاب ها را هم از مغازه بلده.اینا که ریاضی نیست. اگه مرده آن سوال قبلی را حل کنه.

رضا را تا میزش بدرقه کردم و برگشتم و رو به بچه ها گفتم که یکی از هدف های ریاضی خواندن هم همین است که حساب و کتاب بلد شوید و فردا سرتان کلاه نرود. روش رضا را تایید کردم و بقیه بچه ها را هم ترغیب کردم که مسئله ها را مثل رضا ساده نگاه کنند و حل کنند.

آن روز از رضا یاد گرفتم که تا وقتی ریاضی با زندگی روزمره بچه ها ارتباطی نداشته باشد نمی تواند در ذهن آنها جای گیرد و از آن به بعد سعی کردم تا حد امکان مطالب را به زندگی آنها مرتبط کنم. وقتی به مسئله می رسیدیم از رضا می خواستم راه حلی پیشنهاد کند. بعد از مدتی بچه ها به او لقب «مسئله حل کن کلاس» را دادند و همین باعث شد در ریاضی هم پیشرفت کند.