بلدوزر

سفیدی چشمانم را می زد و به زحمت جلو را نگاه می کردم.برف پاک کن مینی بوس هم جواب گوی اینهمه برف نبود.حدود نیم ساعتی بود که در جاده بودیم و همه جا کاملاً سفید شده بود و هر ده دقیقه یک ماشین از روبرو می آمد.وقتی از کنار پاسگاه بین راه گذشتیم دیگر هیچ ماشینی از روبرو نمی آمد و هیچ ماشینی هم از کنارمان نگذشت.و این مرا بسیار نگران کرده بود.

ولی وقتی به چهره راننده نگاه کردم انقدر آرام بود که انگار نه انگار جاده برفی است و صعب العبور.وقتی متوجه نگاه من شد با همان سادگی اش گفت ، نگران نباش گیر نمی کنیم.من سالهاست در این جاده رانندگی کرده ام و از این بدترش را هم دیده ام.

به ابتدای راه خاکی روستا رسیدیدم.اینجا برف خیلی بیشتر نشسته بود و هیچ ردی هم در مسیر نبود و این یعنی هیچ آمد و شدی در چند ساعت اخیر در این جاده انجام نشده است.برای رفتن به سمت روستا مخالفین و موافقین در مینی بوس رودروی هم جبهه گرفتند و بحث ها بالا گرفت ولی نکته جالب این بود که راننده بدون توجه به آنها وارد مسیر شد.مسافران هم وقتی دیدند که مینی بوس راه افتاد ساکت شدند.

سکوت درون ماشین همانند برف بیرون سنگین بود.من به همراه یک پیرمرد که جلو نشسته بودیم تمام حواسمان به جاده بود،هر چه جلوتر می رفتیم ارتفاع برف بیشتر می شد و لغزش ماشین هم بیشتر،حدود شش هفت کیلومتری را به آرامی پشت سر گذاشتیم و در ابتدای ورود به تنگه بودیم، قبل از پیچی که با شیبی ملایم وارد تنگه می شد ماشین توقف کرد.

همه ما منتظر بودیم که راننده چه خواهد گفت، ولی او بدون توجه به نگاه های ما از ماشین پیاده شد و کمی از ماشین فاصله گرفت .بعد از مدت کوتاهی برگشت و با همان خونسردی خاص خودش گفت که این پیچ بادگیر است و برف خیلی آنجا جمع شده ،نمی شود رد شد ، تا سینه ماشین برف است و رد شدن ممکن نیست باید دوربزنیم و برگردیم.

من هم مانند همه مسافران با همان سکوت سنگیمان تایدش کردیم .فرمان اول را چرخید و کاملاً عمود بر جاده شد ،وقتی دنده عقب گرفت تا چرخش دوم را تنظیم کند. ماشین سر خورد و به پهلو در کانالی که کنار جاده بود افتاد.سر ماشین کاملاً در هوا بود،همه ما از ترسمان جرات جیغ و داد زدن هم نداشتیم.

به زحمت از ماشین پیاده شدم. از در سمت شاگر ممکن نبود چون چسبیده بود به کتل کنار کانال و بیشتر مسافران و من از همان در سمت راننده پیاده شدیم.وقتی از بیرون نگاه کردیم عمق فاجعه را دریافتیم. چرخ سمت راننده  کاملاً در هوا بود.نزدیک شدن به تاریکی هوا هم مزید برعلت شده بود که بدون توجه به سرمای هوا همچنان بلرزم.ولی جالب این بود که راننده همچنان خونسرد بود .

از ما خواست تا با تمام قدرت از پشت ماشین هل دهیم.ولی وقتی من وضعیت را دیدم پیش خودم فکر کردم اگر به همان سمتی که راننده می گوید هل دهیم تازه اگر ماشین حرکت کند حتماً چپ خواهد شد ،چون زاویه اش خیلی زیاد بود و لغزیدنش حتمی .با قیافه حق به جانب موضوع را با راننده در میان گذاشتم ولی با لبخندی مواجه شدم که نمی دانم از ترحم بود یا تمسخر،گفت کله قندی ها نمی گذارد چپ شود.

زنان داخل ماشین هم پیاده شدند و همه با تمام وجود هل دادیم و با چند بار پایین بالا رفتن ، ماشین شروع به حرکت کرد و تا آستانه چپ شدن هم رفت ،درست در همان زمانی که فکر می کردم همین الان به پهلو خواهد افتاد درست در جهت عکس مانند فنر جهید و چرخ های سمت راننده روی جاده قرار گرفت.

خوشحالی ما زیاد دوامی نداشت چون وقتی سوار ماشین شدیم تازه فهمیدیدم هنوز به سمت روستاییم و دور نزده ایم.راننده تا این اوضاع را دید.گفت خیالتان راحت باشد که باک گازوئیلم پر است و بخاری هم سالم.تا صبح هم اگر بمانیم هیچ اتفاقی نمی افتد.و آرام آرام شروع به حرکت کرد.و درست در میان پیچ همانجایی که گفته بود سینه ماشین گیر کرد و ماشین متوقف شد.

نگرانی در چهره همه ما نمایان بود ولی راننده همچنان خونسرد، آنقدر که اعصابمان را به هم میریخت.هوا تاریک شده بود و برف همچنان می بارید.البته بخاری خوب بود ولیدر نوک انگشتان دست و پایم احساس سردی زیادی می کردم.نمی دانم چقدر در همین وضعیت بودیم که صدای مهیبی از پشت مینی بوس همه ما را ترساند.

فکر کردم حتماً کوه ریزش کرده و اوضعمان در نهایت وخامت است. ولی پسربچه ای که روی صندلی آخر نشسته بود ناگهان با صدای بلندی گفت : بلدوزر، وقتی با آن هیبت عظیمش و آنهمه سروصدا از کنارمان گذشت چنان شعفی در ما ایجاد کرد که غیر قابل وصف است.آرام و قدرتمندانه می رفت و غرور خاصی در حرکتش بود.

مقابل ما را باز کرذد و ما هم به دنبالش به راه افتادیم.وقتی از پشت به آن چنگه های غول پیکرش نگاه می کردم احساس خوبی به من دست می داد.پر سرو صدا ولی متین به راهش ادامه می داد.صدایش که قبلاً برایم دلخراش بود حالا روح نواز به نظر می رسید.و برایم پر بود از هارمونی و ریتم.

وقتی وارد شیب تند جاده شدیم راننده ماشین را متوقف کرد و این غول آهنی از ما فاصله گرفت، دور شدنش را تاب تحمل نداشتم و همانجا معترضانه از راننده پرسیدم چرا ایستادی؟ باز لبخندی زد و گفت اگر با این سرعت وارد شیب شویم  ماشین نمی کشد و به عقب سر می خوریم. باید صبر کنیم تا بلدوزر راه را باز کند ، بعد کمی دور بگیریم و بالا رویم.

حرفش منطقی بود ولی من دلتنگ بلدوزر شده بودم و فقط دوست داشتم چسبیده به او باشم.

v063

ناهار

ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم و کوله پشتی را که شب آماده کرده بودم گرفتم و در آن هوای دل انگیز بهاری به راه افتادم. تصمیم گرفتم این بار به سمت شمال بروم و ببینم پشت کوهی که مشرف به روستا ست چه خبر است. بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به ابتدای جنگل رسیدم.

هرچه می رفتم به بالای یال اصلی نمی رسیدم. جنگل بسیار انبوه بود و من به نظر خودم داشتم به طور مستقیم به شمال می رفتم. بعد از حدود دو ساعت به بالاترین نقطه رسیدم و وقتی اطراف را نگاه کردم، فهمیدم که خیلی به سمت شرق رفته ام.سمت دیگر کوه بسیار سرسبز تر از این طرف بود. و اینجا بود که به راحتی می شد فرق بین البرز مرطوب و البرز خشک را با یک نگاه فهمید.

ساعت حدود هشت شده بود و همانجا بساط صبحانه را پهن کردم .آنقدر مناظر زیبا بود و وسعت دید گسترده بود که بیشتر چشمانم داشتند غذا می خوردند تا خودم.از همان بالا روستای کوچکی را که در دوردست می دیدم هدف گرفتم و به سمتش به راه افتادم. بعد از مدتی راه مال رویی را یافتم و این کارم را راحت کرد و دیگر نگران مسیر نبودم و فقط از دیدن زیبایی های طبیعت لذت می بردم.

روستایی که دیده بودم آنقدرها هم دور به نظر نمی رسید ولی حدود ساعت یازده بود که به روستا رسیدم. یعنی حدود سه ساعت از محل صبحانه.تا وارد روستا شدم پیرمردی که در باغچه حیاط خانه اش مشغول کار بود با صدای بلندی سلام کرد .من هم از روی ادب سلامش را جواب گفتم. و همین سلام علیک ساده موجب شده که با اصرار بیش از اندازه پیرمرد برای رفتن به خانه اش مواجه شوم.

با تمام وجود مرا به درون خانه می کشید و من هم با هرچه در توان داشتم ممانعت می کردم. هرچه می گفتم فقط با لبخندی می گفت وقت ناهار نزدیک است و باید مهمان ما شوی. شاید این کش و قوس حدود پنج شش دقیقه ای طول کشید .آنقدر با روی باز دعوت می کرد که در نهایت پیش خودم گفتم اگر نروم شاید ناراحت شود. تصمیم گرفتم چند دقیقه ای مهمانشان شوم و چایی بخورم و شنوای گفته های زیبایشان باشم و بروم.

حیاط بزرگی بود که خانه ای گلی دو طبقه ای در وسط آن قرار داشت و هیچ دیواری هم دور حیاط نبود. مرا به طبقه دوم که اتاق مهمان آنجا بود برد و بساط چای فراهم شد. پیرمرد همان ابتدا رو به من کرد و گفت معلمی؟ با تعجب پاسخ دادم بله و سپس پرسیدم از کجا فهمیدید؟لبخندی زد و گفت که کاملاً معلوم است.

از پنجره منظره زیبای کوه و جنگل بسیار چشم نواز بود. خانه همسایه هم دیده می شد که در حیاط آن چند تا بچه به دنبال مرغی می دویدند و نمی توانستند بگیرندش.از این بازی من هم خنده ام گرفت .چون مرغ بسیار چالاک بود و خیلی سریع می دوید.

نیم ساعتی گذشته بود که اجازه مرخص شدن خواستم که با اخم صاحبخانه مواجه شدم که ناهار تدارک دیده شده. دوباره اصرارها و انکارها شروع شد و باز هم بازنده من بودم و مجبور شدم بمانم تا وقت ناهار.

سفره ناهار در ایوان طبقه دوم پهن شد و من هم در کنار کل خانواده که حدود ده نفری می شدند نشستم. هوای عالی با منظره های زیبا و این همه صمیمیت که در اطراف این سفره موج می زد محیطی به وجود آورده بود که وصفش کار من نیست.

غذا عدس پلو خوش رنگی بود که در دو تا دیس در میان سفره می درخشید. همه چیز از ماست و سبزی همه کاملاً در سفره توازن داشتند و اگر خطی از وسط سفره می کشیدید می دیدید که اصل تقارن کاملاً رعایت شده بود .تنها چیزی که این تقارن را به هم زده بود ظرف مرغ بریانی بود که در مقابل من بود.

همه اهل خانه عدس پلو را کشیدند و شروع به خوردن کردند. من هم کشیدم، تا خواستم شروع کنم صاحبخانه بخش بزرگی از مرغ را روی برنج من قرار داد و با لبخندی فهماند که بفرما. از خجالت خیس عرق شدم چون همه داشتند عدس پلو را به تنهایی می خوردند و مرغ فقط مقابل من بود.

مرغ را به ظرف برگرداندم و بخش کوچکی از آن را گرفتم .سپس ظرف را به صاحبخانه دادم و آرام به او گفتم تا بقیه نخورند من هم نمی خورم. لبخندی زد و ظرف را از من گرفت و بقیه هم مرغ گرفتند.زمانی که داشتم غذا می خوردم پچ پچ پسربچه ها که کنار هم نشسته بودند را شنیدم که می گفتند :چقدر دویدیم تا این را بگیریم.

مانند یک مهمان بسیار صمیمی بدرقه ام کردند و پیاده در راه بازگشت فقط به این می اندیشیدم که این خانواده مگر چقدر مرا می شناختند که اینگونه رفتار کردند. واقعاً بزرگی و بزرگ منشی در جاهای کوچک بسیار بیشتر است تا جاهای بزرگ. روستا روح مردمانشان را بزرگ می کند.

v062

پلنگ مازندران

اهل بندپی شرقی بابل بود.اولین سالی بود که استخدام شده بود  و بعد مسافت کاملاً حیرانش کرده بود.لهجه زیبای مازندرانی داشت و همانند همه مازندرانی ها بسیار مهربان بود.دبیر ادبیات و تخصصش جراحی اشعار مخصوصاً اشعار حافظ بود.

یک بار از خانه اش در روستایشان برایم تعریف کرد که فقط محو صحبتهایش بودم.روستایشان در منطقه ای کاملاً جنگلی و سرسبز قرار داشت که سرسبزی مشخصه مشترک ناحیه مازندران است.ولی نکته جالب این بود که خانه او و تنها عمویش در بالای تپه ای بود که چند کیلومتری با روستا فاصله داشت.تصور خانه ای در دل طبیعت با آن صفا و آرامشش مرا غرق خود کرد.

زمستان سردی بود و برفی که صبح باریده بود کاملاً یخ زده بود.همکاران ابتدایی میهمان ما بودند و داشتیم سوروسات شام را آماده می کردیم که صدای مهیبی از بیرون آمد و به دنبالش صدای شکستن شیشه و اندکی بعد فریاد هاشم.همه سراسیمه به بیرون رفتیم و با صحنه ای بسیار دلخراش روبرو شدیم.

جلو در ورودی کمی آب ریخته بود که به علت برودت یخ زده بود و همین عاملی شده بود که هاشم سر بخورد و برای حفظ تعادلش مجبور شود به شیشه در با دست تکیه کند و شکستن شیشه و بریدن دستش وضع را بسیار وخیم کرده بود.شدت خونریزی آنقدر زیاد بود که خون تا سقف هم پاشیده بود و مانند فواره از دستش بیرون می جهید.پارچه و باند کارساز نبود.حسین ملحفه ای آورد و پاره کرد و محکم دور مچ دستش که بریده شده بود پیچید ولی چند دقیقه ای نگذشته بود که کل پارچه قرمز شد.

ترس همه ما را در برگرفته بود.وقتی پارچه را از روی دستش باز کردم عمق فاجعه را دیدم.برش آنقدر عمیق بود که رباطهای دستش کاملاً هویدا بود.سریع از قسمتی بالاتر با بند کفش محکم بستم تا قدری از شدت خونریزی کم شود.این کار را در دوره های هلال احمر آموخته بودم.

پسر صاحبخانه که صدا را شنیده بود همان موقع با دیدن اوضاع سراغ حاج منصور رفته بود و ساعت ده شب بود که من و حسین و ابراهیم ،هاشم را سوار مینی بوس حاجی کردیم و به سمت روستای همجوار که مرکز بهداشت داشت به راه افتادیم.وقتی رسیدیم هرچه صدا زدیم خبری از مسئول مرکز بهداشت نبود.هرچه هم گشتیم سنگی نیافتیم تا به پنجره بزنیم چون همه سنگ ها یخ زده بودند و محکم به زمین چسبیده بودند.

هرجوری بود بهیار را از خانه پدرخانمش به مرکز آوردیم .جعبه کمک های اولیه را آورد و ما هم دست هاشم را باز کردیم. تا اوضاع را دید رنگ از رخسارش پرید و گفت :کار من نیست.این زخم خیلی عمیق است و بخیه می خواهد.وقتی با دقت به دست هاشم نگاه کردم برشی عمیق به طول حدود هفت یا هشت سانتیمتری بود .همانجا هاشم را که خیلی ترسیده بود دلداری دادم که زیاد نگران نباش چون خدا را شکر حداقل سمت برش طوری است که به شاهرگ آسیب نرسیده .بهیار کمی بند را شل کرد و وقتی دید خون زیادی نیامد حرف مرا تایید کرد و با معذرت خواهی بسیار ما را به سمت بهداری مرکز دهستان راهنمایی کرد.

حدود چهل کیلومتری را باید در جاده پر پیچ و خم و سنگلاخ که یخ هم زده بود پشت سر می گذاشتیم. در میان راه هاشم آرام آرام به خواب رفت و من فقط تکانش می دادم که بیدار بماند. یک بار که خوابش برده بود ابراهیم سیلی محکمی زد که چرت همه ما پاره شد.ماشین حاجی هم که هیچ چیز نداشت و از سرما داشتیم یخ می زدیم.

حدود ساعت دوازده به مرکز دهستان رسیدیم و خدا را شکر پزشک هم بود ولی وسایل بیحسی برای بخیه زدن نداشت.هر سوزنی که فرو می رفت فریادی از هاشم برمی خواست .به خاطر عمق جراحت دکتر تصمیم گرفت از بیحسی های دندانپزشکی استفاده کند که مقدار مختصری مفید بود. در حال بخیه زدن، من دست هاشم را محکم گرفته بودم و حسین هم سرش را طوری گرفته بود که نبیند و ابراهیم هم حرف می زد تا شاید حواس هاشم پرت شود.می گفت تو خیلی قوی هستی ،خدای ناکرده مازندرانی هستی و  مثل  پلنگ مازندران باید قوی باشی.

در همین حین بود که هاشم فریادی زد و با همان لهجه شیرینش گفت” وِلاکِن بِرار ، اتا پلنگ مازندرون هم اگه سوزن ته تنش دَ زنی ،بَپِره تِره گیرنه خارنه،فَهمِنی برار جان.”(ولکن برادر،یک پلنگ مازنردان را هم تو تنش سوزن بزنی میپره تورو میگیره می خوره،می فهمی برارد جان)

نمی دانم چه شد دکتر دست از کار کشید و فقط شروع کرد به خندیدن .ما که فقط مبهوت بودیم.دکتر هم زد کانال مازندرانی و با هاشم خیلی گرم گرفت و همین باعث شد داد و بیدادش قطع شود.و از آن روز به بعد هاشم به پلنگ مازندران مشهور شد.

v061

شیر

شب خواب بدی دیده بودم و اصلاً حالم خوب نبود، نمی دانم چرا نگران بودم و دلشوره عجیبی در من بود،برف زیادی آمده بود و وقتی به همراه حمید و حسین به مدرسه رفتیم دیدیم بچه ها در حال برگشتن هستند ،وقتی جویا شدیم فهمیدیدم مدیر به خاطر برف شدید مدرسه را تعطیل کرده است.

از بچه ها جدا شدم و به سمت مخابرات روستا که همان اوایل روستا بود به راه افتادم تا تماسی با خانه بگیرم،برف زیاد بود و تا زیر زانو می رسید.به زحمت خود را به مخابرات رساندم و به خانه زنگ زدم.وقتی با مادرم صحبت می کردم از لرزش صدایش نگرانی خواصی را فهمیدم هر چه پرسیدم چیزی نمی گفت ولی در انتها گفت که قلب پدرم مشکل پیدا کرده و حالا هم درمانگاه است.

دلیل آن شور زدن دلم را فهمیدم ، اصلاً نمی توانستم بمانم و باید می رفتم، با خودم فکر کردم حداقل بچه ها را با خبر کنم به همین خاطر به مدرسه برگشتم و وقتی موضوع را گفتم همه مانع شدند حتی آقای مدیر به من گفتند که حداقل تا باز شدن جاده صبر کنم.ولی من اصلا آرام و قرار نداشتم و تصمیمم را گرفته بودم.

مسیر جاده را گرفتم و به راه افتادم. اوایل پاهایم داشت یخ می زد ولی وقتی یک ساعت گذشت فکر کنم جریان خون در پاهایم شدید تر شد و پاهایم گرم شدند.تا ابتدای جاده اصلی حدود بیست کیلومتر بود .پیش خودم محاسبه کردم که اگر متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر راه بروم حدود پنج ساعتی طول خواهد کشید که به ابتدای جاده اصلی برسم.

دو ساعتی بود که در راه بود و آرام آرام خستگی سراغم آمد.برف زیاد بود و راه رفتن را مشکل می کرد. حتی بعضی از جاها که بادگیر بود تا ران هم وارد برف می شدم.ولی دلم را خوش کرده بود که هوا صاف است و می شود آرام تر هم رفت ، با عبور از شیب های تند گردنه وارد دشتی شدم که انتهای آن جاده اصلی بود.

در ابتدای دشت به خاطر وسعت دید حواسم به دیدن مناظر اطراف بود که ناگهان از سمت شمال هجوم ابرهای سیاه را دیدم و این زیاد خبر خوبی نبود.کمی سرعتم را بیشتر کردم ولی سرعت آنها خیلی بیشتر بود و به من رسیدند ،اول باد تندی بلند شد که کاملاً مقابلم بود و برف ها را مانند سوزن به صورتم فرو می کرد.بعد هم بارش برف شروع شد و نگرانی من هم زیاد شد.

نمی دانم چقدر در این وضعیت راه رفته بودم که در مقابلم ماشین شیر را دیدم که در برف گیر کرده بود. من و راننده  از دیدن هم بسیار خوشحال شدیم . راننده که جوانی بود پیاده شد و از بقیه مسیر پرسید ،او را از ادامه دادن منصرف کردم و متقاعد شد که دور بزند.و این یعنی من هم از این مهلکه خلاصی پیدا خواهم کرد.

ولی بعد از این خوشحالی تازه رسیدیم به ایم مسئله که این ماشین در این جاده باریک خاکی و این همه برف چطور دور بزند.بیلی را که پشت ماشین بود آورد و شروع کرد به خالی کردن زیر چرخ ها و جلوی ماشین .بعد هم من این کار را کردم و هرجوری بود در آن سرما و برف و بوران سانتی متر سانتی متر ماشین جابجا شد و در مسیر بازگشت قرار گرفت.

وقتی سوار شدم سریع از او خواستم تا بخاری ماشین را روشن کند که با لبخند ملیحش فهمیدم خبری از بخاری نیست.یک عدد گاز پیک نیک را از پشت آورد و روشن کرد و گذاشت زیر پاهای من و گفت با این خوب گرم می شوی.در آن موقعیت و آن شرایط فقط لبخند زدم و با تمام وجود حواسم بود تا نسوزم، مخصوصا سر پیچ ها

دو بعد از ظهر بود که به خانه رسیدم و هنوز پدر در درمانگاه بود، لباسم را عوض کردم و سریع به درمانگاه رفتم، حال عمومی اش خوب بود ولی به خاطر برخی از مشکلات دستور اعزام به بیمرستان داده بودند. تا شب در تب و تاب بودیم تا کارها انجام شود.در اواخر شب که برای رفع خستگی و گرسنگی به بوفه بیمارستنان رفته بودم تا چیزی بخورم وقتی بطری شیرکاکائو را در دستم دیدم به یاد اتفاقات صبح افتادم که این بار این شیر بود که مرا نجات داد.

v060

پهلوان

سال جدید آاغاز شده بود و من و حسین و حمید اولین کسانی بودیم که در مدرسه حاضر بودیم.از همان صبح با مدیر در حال بحث بودیم تا برنامه کاری و روزهایمان را همانطورکه  خودمان می خواهیم بچینیم و آقای مدیر هم مقاومت می کرد،کمی سروصدایمان بالا گرفته بود، از ما اصرار و از آقای مدیر انکار. این اتفاق معمولاً همیشه اوایل سال رخ می داد وبرای ما یک امر طبیعی بود.

وقتی لیست دبیران را نگاه می کردیم نام پهلوان برایمان جذاب شد، البته دبیر دبیرستان بود و مربوط به نوبت مخالف ما بود ولی کلاً دبیر به نام خانوادگی پهلوان برایمان جالب بود، از آقای مدیر پرسیدیم این اقا دبیر تربیت بدنی است؟ نگاهی به بخشنامه ها کرد و ابلاغش را درآورد و گفت نه دبیر معارف است.

شب هنگام بحث ما در خانه بیشتر حول موضوع برنامه می چرخید چون من و حسین که دانشگاه داشتیم هر جوری که می شد باید چهار روز اول هفته را می گرفتیم چون دو روز اخر هفته دانشگاه کلاس داشتیم، ولی برنامه جا نمی داد، دو تایی رفتیم رو مخ حمید که برنامه اش را چهارشنبه و پنج شنبه و شنبه بگیرد، به او گفتیم تازه به نفعت هم هست سه روزه می شوی و یک روز استراحت می کنی.

زیر بار نمی رفت ، می گفت مگر خنگ هستم که جمعه ام را در این بیغوله خراب کنم. حمید رفت سراغ آشپزی و من و حسین هم آرام با هم بحث می کردیم تا راهکاری پیدا کنیم که حمید را راضی کنیم.در همین حین بود که حمید از آشپزخانه با صدای بلند گفت :یادتان باشد که حتماً این پهلوان را ببینیم، باید آدم جالبی باشد، فامیلی اش که جالب است.

در همان هفته اول بود که وقتی از مدرسه تعطیل شدیم در راه به چند تن از همکاران دبیرستان برخوردیم .از بین آنها فقط یک نفرشان را می شناختیم ولی با بقیه هم سلام و احوالپرسی گرمی کردیم.در حین خوش و بش بودیم که ناگهان حمید بدون مقدمه پرسید ببخشید این آقای پهلوان کیه؟ شماها می شناسیدش؟

خودش جلو آمد وخود را معرفی کرد.ما هرسه جا خورده بودیم و فقط نگاه می کردیم، قد کوتاهی داشت و فربه و صدایی بسیار نازک ، اصلاً با آن چیزی که در ذهنمان تصور کرده بودیم همخوانی نداشت، یعنی در او هیچ نشانی از پهلوان دیده نمی شد.با همان حالت خاصی که خودش را معرفی کرده بود خداحافظی کرد و همراه دیگر همکاران رفت.

کلی پشت سرش حرف زدیم و کلی گناهش را شستیم.فقط ایراد می گرفتیم که حداقل فامیلی اش را عوض کند چون هیچ ارتباطی بین او و فامیلی اش نبود.در هر صورت کلی غیبت کردیم و ناجوانمردانه پشت سرش خندیدیم.

گردش روزگار باعث شد که او هم خانه ما شود، متاهل بود و از همه ما چند سالی بزرگتر ،حتی یک پسر هم داشت ولی از کار خانه هیچ نمی دانست و همین باعث شده بود روزهای اول اصلاً با بودنش کنار خودمان رضایت نداشته باشیم .ولی زمان همه چیز را تغییر داد.

انسانی بود بسیار خوش قلب و شدید اهل مطالعه ، به جرات می توانم بگویم تا کنون فردی را همانند او ندیده بودم که اینقدر اطلاعات داشته باشد، از هر دری سخن می گفتی مستدل برایت صحبت می کرد.زمانی نبود که کتابی در دستش نباشد. انقدر تجزیه و تحلیلش در مواردی که بحث می کرد قوی بود که ما فقط گوش می کردیم.

آرام آرام در میان ما جایی خاص برای خودش ساخت، به طوری که شب هایی که نبود کاملاً جای خالی اش را احساس می کردیم.به جرات می گویم بسیاری از چیزهایی که حالا می دانم را از او یاد گرفته ام. مطالب کتاب هایی را که خوانده بود بدون هیچ چشم داشتی در اختیار ما قرار می داد و همین باعث می شد روز به روز بیشتر به او علاقه پیدا کنیم. ضمناً او هم ارام آرام کارهای خانه و آشپزی را تا حدی یاد گرفت.

چقدر زود قضاوت کرده بودیم اوواقعاً پهلوان بود، او در دانایی پهلوان بود.

v059

جنگل

برف دیشب چنان سنگین بود که حدود بیست سانتی همه جا نشسته بود. هوای خیلی صاف و مناظر زیبای اطراف چنان مرا وسوسه می کرد که دوربین را بردارم و بزنم به کوه و جنگل.عقل می گفت که در این وضعیت تنها نباید جایی رفت ولی دل اصرار بسیار داشت.

کوله را برداشتم و به سمت جنگل به راه افتادم. سکوت و آرامشی بر اطراف حکم فرما بود که برایم بسیار لذت بخش بود.هنوز هیچ ردی از عبور و مرور بر جاده نبود و جاده کاملاً سفید و یک دست بود.بعد از مدتی از جاده خارج شدم و وارد دره ای عمیق شدم که در عمق آن رودخانه ای بود کاملاً یخ زده.

یکی از چیزهایی که بسیار مرا به وجد می آورد دیدن ردپای حیوانات روی برف ها بود. حتی پرندگان هم روی برف از خود ردی به یادگار گذاشته بودند.حرکت مارپیچ یک رد پا که فکر کنم مربوط به کلاغ بود خیلی برایم عجیب بود،فکر کنم داشته دنبال چیزی می گشته یا به دنبال حیوانی دیگر بوده و یا شاید هم شیطنتش گل کرده و کمی روی برف ها بازی کرده.

وارد جنگل شدم ،تمام درخت ها سفید بودند و منظره ای کاملاً زمستانی مقابلم بود، هیچ جنبده ای در اطرافم نمی دیدم حتی یک گنجشک و این سکوت کاملاً مرا در خود غرق کرده بود، آرام آرام از کنار درختان رد می شد تا نکند از خواب بیدار شوند و از دست من دلخور شوند .نمی دانم چه مدت در میانشان به آرامی در حال گشت و گذار بودم ، سعی کردم هر طوری هست خودم را به بالای یال اصلی برسانم تا از آنجا دید گسترده تری داشته باشم.

همینطور بالا و بالاتر می رفتم و در آخر هم به دشت همواری رسیدم که یک دست سفید بود انگار برف ها را با ماله صاف کرده بودند.دوربین زنیط که همراه بود آنقدر تصاویر را ثبت کرده بود که دیگر خسته شده بود، در حدود دو ساعت یک حلقه فیلم سی وشش تایی را صرف ثبت این تصاویر زیبا کرده بودم و مانند همیشه این نگرانی را داشتم که خدا کند عکس ها خوب از آب دربیاید.

از دیدن مناظر زمستانی سیر نمی شدم ولی زمان زیادی گذشته بود و می بایست به خانه برمی گشتم.اینجا بود که اولین سوال در ذهنم نقش بست؟ اصلاً اینجا کجاست؟ سوال دوم که به ذهنم رسید کمی نگرانم کرد، روستا کدام طرف است؟ سوال سوم مضطربم کرد،از کدام طرف بازگردم؟

آن قدر محو دیدن مناظر شده بودم که کلاً مسیر و حتی جهت را هم گم کرده بودم، سریع خودم را به بالاترین نقطه ای که در نزدیکی ام بود رساندم تا از انجا کمی موقعیت محل را بیابم، از روستا که خبری نبود و اطرافم فقط جنگل بود و کوه های سر به فلک کشیده،کمی دقت کردم تا راستای کوه ها را تشخیص دهم چون می دانستم رشته کوه های البرز در امتداد شرقی غربی هستند،با هر زحمتی بود امتداد کوه ها را حدس زدم و حداقل شمال و جنوب را فهمیدم، البته فرضی ،ولی چاره ای نداشتم باید به همین فرض اکتفا می کردم.

پیش خودم حساب و کتاب کردم که جاده ای که به روستا میرسد منشعب شده از جاده است که چند روستای دیگر را به هم متصل می کند و بیشتر این روستا ها هم در مسیر شرقی غربی درست در امتداد کوه ها هستند پس هر طوری که باشد اگر به سمت جنوب حرکت کنم حتماً در نقطه ای این جاده را قطع خواهم کرد.

باامید به خدا به راه افتادم ، پیش خودم تنظیم کرده بودم که جهت عمود بر جهت یال های کوه ها جهت جنوب است ، تپه های اول را که پوشش گیاهی کمتری داشت را گذراندم و رسیدم به جنگل های انبوه و کاملاً سفیدپوش.دره ها را به احتیاط پایین می رفتم و شیب ها را با جان کندن بالا می آمدم.حرکت در خلاف جهت یال کار بسیار سختی بود ولی چاره ای نداشتم، نمی دانم چند تا دره و شیب را پشت سر گذاشتم .ساعت سه شده بود و من هنوز هیچ راهی پیدا نکرده بودم.

آرام آرام ترس به سراغم آمد و خودم را سرکوفت می کردم که آخر کدام انسان عاقل تک و تنها آنهم در این همه برف فقط برای عکس گرفتن خودش را در مخمصه می اندازد، احساس می کردم با توجه به اینکه در خلاف جهت یال ها در حال حرکت هستم ولی جهتم درست نیست.

به بالای شیب تندی که نفس را گرفته بود رسیدم و کنار درختی نشستم، چون واقعاً خسته شده بودم، در کشاش بین امید و ناامیدی بودم که ناگاه در انتهای دره مقابل رودخانه را دیدم.رودخانه یعنی خبر خوش چون می دانستم که در این منطقه و اطراف روستا فقط همین یک رودخانه است وبس.

مسیر یخ زده رودخانه را در پیش گرفتم و با سختی و عذاب بسیار و طی زمانی طولانی به زیر پل ابتدای آبادی رسیدم.وقتی به روی پل آمدم صدای اذان بلند شده بود.

v058

انفجار

مدرسه تعطیل شده بود و همکاران تدارک یک بازی فوتبال را می دیدند و چون همگی به مهارت من در این ورزش اشراف داشتند مرا به عنوان داور- که کاری بس خطیر است- گماردند.من هم با فراغ بال پذیرفتم و سوت را بر دهان نهادم.

با سوت من بازی شروع شد و من هم با نهایت دقت در حال انجام وظیفه بودم. در زمین جابه جا می شدم تا به صحنه ها نزدیک باشم!خطایی در منطقه جریمه گرفتم و با دست نقطه پنالتی را نشان دادم.جدل شروع شد و هیاهویی به پاخاست،ولی چون درایتی بسیار داشتم  و کاملاً نزدیک صحنه بودم!(نزدیک دروازه  مقابل)بر تصمیمی که گرفته بودم استوار ماندم.

همه حواسمان به توپ و دروازه بان بود .که ناگهان از پشت صدای مهیبی آمد و در صدم ثانیه همه جا پر از گرد و خاک شد به طوری که چشم چشم را نمی دید.همه فرار کردند و من هم شیرجه ای دلاورانه به سمت زمین رفتم.(همانگونه که در اردوهای آمادگی دفاعی به ما آموزش داده بودند.)

کمی که گذشت و گرد و خاک تا حدی فرونشست به دنبال جای اصابت گلوله بودم.البته در خمپاره ۶۰ یا ۱۲۰ بودنش شک داشتم.ولی واقعیت امر این بود که اصلاً صدای سوتش را نشنیده بودم.خیلی حواسمان به بازی بود و از اطراف غافل بودیم.

جلویم را  خوب نمی دیدم چون حیاط مدرسه خاکی بود و همه چیز رنگ خاک به خود گرفته بود.و هوا هم غبارآلود بود.آرام از جایم بلند شدم ، خودم را که وارسی کردم خدا راشکر ترکش نخورده بودم .کمی که جلوتر رفتم .محکم خوردم به یک جسم بزرگ نرم.پیش خودم گفتم جنگ نرم همین است دیگر .با چیز های نرم به ما حمله می کنند و اینگونه جوانان وطن را به خاک و خون می کشند.

مدرسه ما  زیر جاده روستا قرار داشت و اختلاف سطح حیاط مدرسه تا جاده حدود سه متر بود.مرد روستایی با گاو بزرگش داشت از جاده می گذشت. به خاطر برخورد نکردن با ماشینی که از روبه رو می آمد به کناره ی جاده آمد و پای گاو سر خورد و گاو به پهلو در حیاط مدرسه سقوط کرد.

نکته جالب این که گاو هیچ صدمه ای ندید و بلند شد و خودش از در حیاط بیرون رفت و در جاده به راهش ادامه داد.

نسل ما نسلی است که با جنگ و تبعات آن بزرگ شده.زمانی که دانش آموز بودیم صدای آژیر قرمز و انفجار و فرار به سمت پناهگاه برایمان عادی شده بود.هنوز هم این ها در ما هست.هنوز به صدای آژیر ،حتی آژیر آمبولانس حساسیم.هر صدای بلندی که می شنویم پناه می گیریم. و . . . . .

کلاً از هر جهت نسل سوخته ایم.

v057

افطار

پشت وانت از سرما مچاله شده بودم .سرمای آخرین روزهای پاییز کوهستان برابری می کند با سرمای زمستان شهر.به جاده اصلی رسیدم وکنار پاسگاه پیاده شدم.نیم ساعتی بود که حتی یک ماشین هم نمی گذشت.از سربازها هم خبری نبود ،فکر کنم رفته بودند تا مقدمات افطار را آماده کنند.

بعد از انتظاری طولانی تریلی ای با باری که فقط چهارتا  شمش فولاد بود جلوی من ترمز زد و من هم سوار شدم.دود سیگار تمام کابین راننده را گرفته بود و تنفس را سخت کرده بود.هوای سرد بیرون هم مجالی برای پایین آوردن شیشه نمی داد.در هوایی مه آلود و سکوتی خاص فقط جاده را نظاره گر بودم.

ماشین با هر جان کندنی بود پیچ وخم های با شیب تند را پشت سر می گذاشت.بارش کم حجم ولی بسیار سنگین بود و این سنگینی سکوت خاصی را هم به راننده القا کرده بود.راهی که همیشه حدود یک ساعت و نیم طول می کشید.سه ساعت وقت مرا گرفت.و وقتی به شهر رسیدم صدای اذان مغرب از گلدسته های مساجد طنین انداز شده بود.

شهری که به آن رسیدم از نظر مذهبی شهره بود ،صدای فراوان اذان نشانگر این بود که مساجد در این شهر به وفور یافت می شد.خلوت بودن خیابان ها هم در موقع اذان موید این بود که مردمان این شهر بسیار بر شریعت مقیدند.البته این تقید بسیار آنها برای من مشکلاتی به وجود آورد چون حتی یک ماشین هم نبود تا مرا به ترمینال اتوبوس ها برساند.

گرسنگی فشار آورده بود و هنوز چیزی پیدا نکرده بودم تا افطار کنم.همه جا بسته بود و همه به افطار رفته بودند.پیاده به راه افتادم تا حداقل مغازه ای بیابم تا چیزی بخرم ولی نیافتم.مدت زیادی پیاده در راه بودم که توقف یک ماشین مرا خوشحال کرد.راننده پیرمردی بود که از راهی دور رسیده بود و با تمام خستگی مرا به ترمینال رساند و وقتی از آنجا دور زد فهمیدم که چقدر به خاطر من راهش را دور کرده است.

در ترمینال بسته بود و تمام چراغ های داخل آن خاموش ،به زحمت یک نفر را آن اطراف یافتم و پرسیدم چرا تعطیل است و او گفت : ماه رمضان است و ده شب به بعد باز می شود. دوباره پای پیاده تا پلیس راه رفتم . گرسنگی و خستگی تحملم را کم کرده بود.نه ماشینی برای رفتن نه چیزی برای خوردن.اعصابم به هم ریخته بود.کنار پاسگاه شیر آبی بود که با چند جرعه آب کمی خودم را آرام کردم.

قحطی اتوبوس آمده بود .یا اصلاً نمی آمد یا وقتی یکی پیدا می شد پر بود و جا برای سوار شدن نداشت.واقعاً کلافه شده بودم .در نهایت مجبور شدم بوفه اتوبوس را با دو نفر دیگر تحمل کنم.خیلی سخت بود.ولی چاره ای نداشتم.اتوبوس هیچ جا هم توقف نکرد و تخت گازمی رفت.دو نفر دیگر راحت خوابیده بودند و پاهایشان سمت من بود و. . .

به خانه که رسیدم نیم ساعت مانده بود به اذان صبح.چنان غذا می خوردم که مادرم با تعجب نگاه می کرد.تا خواست چیزی بپرسد ، با همان دهان پر گفتم.این افطار من است نه سحری!

v056

چهل تا گرگ

لباسش که مانند پوستین بود زیر برف کاملاً سفید شده بود.صورتش از سرما کاملاً سرخ شده بود.وقتی وارد دفتر شد سلام سریعی کرد و رفت کنار بخاری نشست، واقعاً سردش بود و به حق هم هوا بیرون خیلی سرد بود.

پدر احمد بود و از روستای مجاور برای گرفتن کارنامه نوبت اول پسرش با موتور آمده بود.از همان زمانی که از در وارد شد شروع کرد به حرف زدن تا زمانی که از در خارج شد.از هوا می گفت و سرما و موتور سواری در برف  و سختی کارش و درس نخواندن احمد و بیماری برادرش و حمله چهل گرگ درنده به او در شب گذشته

این آخری را که گفت گوشهایمان تیز شد و درس و کارنامه احمد را فعلاً کنار گذاشتیم و از او خواستیم تا داستان را مفصل تعریف کند.از چهره اش متوجه شدیم که از این درخواست ما بسیار خوشحال شده است.

با اب و تاب فراوان شروع کرد به تعریف کردن که دیروز هنگام غروب وقتی داشت گله گوسفندان را به روستا بازمی گرداند از پشت سر چهل تا گرگ به او حمله کرده اند و او با چوب دستی اش و به کمک سگ های گله فراریشان داده ،چنان خود را همچون قهرمانان داستان های تخیلی تعریف می کرد که برایمان خیلی جالب بود و همه با دقت گوش می دادیم.

کمی که از اوج پایین آمد حسین از پرسید آخر حاج آقا شما چه جوری توانستید از دست چهل تا گرگ خلاصی پیدا کنید مگر می شود ؟امکان ندارد؟چهل گرگ آنهم در شب .اصلاً چطور انها را شمردید؟در جواب گفت.حالا که ما خلاص شدیم البته به سختی ،حالا چهل تا که نه حداقل بیست تا می شدند.

حمید  گفت: پدر جان شب هنگام بیست تا گرگ که آدم را زنده نمی گذارند.امکان ندارد،حتی اگر تفنگ هم داشته باشی و ده تا سگ باز هم نمی شود،شاید کمتر بودند. در جواب گفت.کار من همین است،مجبور بودم .ولی دسته کم ده تا گرگ که حتماً بودند.

مدیر هم وارد صحبت شد و کمی انتقاد کرد که ده تا گرگ امکان نداره تو زمستون یه جا باشند و به تو حمله کنند و تو از دست انها قصر در بروی.باز در جواب گفت:من که خیلی هایشان را لت و پار کردم  ،حتماً که پنج شش تا بوده اند.به خدا

مدیر با لبخند خاصی گفت:حاجی راستش چندتا بودند؟خنده ای کرد و گفت:واقعیتش یه صدای خش خشی از پشتم شنیدم ،سگ ها را فرستادم تا اگر چیزی باشد دنباتل کنند و خودم هم سریع گله را به روستا رساندم.چه کار کنیم حرف حرفو میاره.

کارنامه پسرش را گرفت و کمی بد و بیراه غیاباً نثار پسرش کرد و با همان چهره ای که آمده بود بدون هیچ تغییری خدا حافظی کرد و رفت.انگار نه انگار کلی چاخان پاخان سرهم کرده بود و مثلاً پیش ما ضایع هم شده بود .همانطور خندان که آمده بود خندان هم از در بیرون رفت.

در میان آنهمه تعریف هایی که از خودش می کرد و به دروغ خود را قهرمان نشان می داد صداقت معصومانه ای موج می زد.دوست داشت خودش را خیلی مهم جلوه دهد.که همینگونه هم شد و داستان چهل گرگش مدتها بر سر زبانها بود.

v055

سوء سابقه

در مورد نازنین هر کاری از دستم برمی آمد انجام دادم تا بتواند روی پای خودش بایستد و ریاضی را یاد بگیرد ولی هر بار به هر دلیلی مرا در رسیدن به این اهداف ناکام می گذاشت.استعدادش خوب بود ولی در جهت منفی.به جای اینکه بنشیند و ریاضی را حل کند فقط دنبال این بود که از جایی دیگر حل ها را بنویسید. چندین بار سر کلاس و در زمان حل کاردرکلاس ها به او تذکر داده بودم ولی اثری نداشت.

سر جلسه امتحان تمام حواسم به او بود ولی در همان لحظاتی که جای دیگری را نگاه می کردم با مهارت خاصی کار خودش را می کرد و موقع تصحیح برگه ها متوجه می شدم و همانجا تذکر را می نوشتم و نمره را کسر می کردم.ولی در امتحان بعدی باز تکرار می کرد.

تبحرش در این کار برایم بسیار جالب بود به همین خاطر در امتحان نوبت اول تصمیم گرفتم فقط حواسم به او باشد تا نگذارم به هدفش برسد.از همان ابتدا روبرویش ایستادم و تمامی حرکاتش را زیر نظر داشتم و او هم خیلی عادی مثلاً داشت حل می کرد. حدود دو سوم زمان امتحان گشت و بچه شروع کردند به برخواستن و برگه ها را تحویل دادن.ولی من هنوز حواسم به نازنین بود.

بیشتر از نیمی از بچه ها رفته بودند که آقای مدیر به جلو در آمد و مرا صدا زد تا صورتجلسه را امضا کنم.به سمت در کلاس رفتم و برگه را گرفتم و همانجا مقابل آقای مدیر امضا کردم .وقتی برگشتم آن چیزی را که مدتها منتظر بودم که ببینم،دیدم.تا مرا دید همانجا خشکش زد ولی خیلی زود خودش را جمع و جور کرد و سرش را به روی برگه امتحان پایین آورد.چون خطایش را این بار دیدم و او هم فهمید که دیده ام جایز نبود ندیده بگیرم.

با عتاب صدایش کردم و برگه اش را گرفتم ، هیچ پاسخی نداشت و هیچ واکنشی هم نشان نداد، روی برگه با خودکار قرمز نوشتم تخلف و نمره صفر را جلوی چشمانش بالای برگه نوشتم.از نگاهش ناباوری را می توانستم تشخیص دهم ولی من عزمم را جزم کرده بودم و همانجا هم مقابل چشمانش نمره صفر را در دفتر نمره هم ثبت کردم.وقتی دید وضعیت خیلی جدی است مضطرب شد و از کلاس بیرون رفت.

قضیه را به مدیر گفتم و او را از تصمیمی که گرفته بودم مطلع کردم.فکر کنم همینجا بهترین فرصت است تا به او کمک کنم این عادت زشتش را ترک کند.البته مدیر من من کرد ولی مستقیم بدون روی دربایستی به او گفتم که نازنین نوبت اول تجدید است .

صبح روز بعد همان ابتدای در حیاط مدرسه پیرمردی ایستاده بود، وقتی سلام کردم و وارد مدرسه شدم. بعد از جواب سلامم پرسید دبیر ریاضی تویی؟با تعجب برگشتم و گفتم بله .کاری دارید پدر جان.دستم را گرفت و به گوشه ای از حیاط برد که پشتش دره ای عمیق بود .چون دیوار مدرسه کوتاه بود می شد دره را به راحتی دید.

گفت پدر جان وقتی پای گوسفندی می شکند چه کار می کنند؟ من مات و مبهوت مانده بودم که این چه سوالی است و من چرا باید به این سوال پاسخ دهم.با نگاه خاصی گفتم خوب نمی دانم شاید باید پایش را بست یا آن را به یک دامپزشک نشان داد. در جواب گفت خدا خیرت دهد پس باید کمکش کرد نباید که آن را کشت.هنوز نمی دانستم که ماجرا چیست؟به همین خاطر گفت پدرجان اینها چیست که از من می پرسی؟

کمی مکث کرد و گفت من پدربزرگ نازنین هستم شما نباید با نوه من آن طور رفتار می کردید.شما به جای بستن پای شکسته گوسفند داری او را . . . تا به اینجا رسید شروع کردم به بیان دلایل کارم و اینکه آخر سر یک روز باید او ببیند که کار خطایش مجازاتی دارد و باید بداند که کار را باید درست و صحیح انجام دهد وگرنه این عادت در او ماندگار خواهد شد.

هر چه می گفتم باز همان مثال گوسفند را می زد .کمی هم عصبانی شده بود .سعی کردم کمی آرامش کنم و او را قانع کنم که ناگهان بر سرم فریاد زد : شما که اینجا و در این روستا حدود پنج شش سال سوء سابقه دارید چرا این کار را کردید.این همه سوء سابقه در این روستا دارید باز بچه های ما را اذیت می کنید. بس است دیگر دست بردارید.

همین را گفت و غرغر کنان رفت و من ماندم و این همه سوء سابقه.

v054