رضا

رضا از آن تپل های بامزه بود. هر چقدر که در خوردن توانایی داشت در ریاضی اصلاً وضعش خوب نبود. در طول سال کمتر زمانی بود که دهانش را در حال جنبیدن نبینم. دو سوم کیفش مواد غذایی بود و اگر جا بود چند تا کتاب و دفتر هم می شد در کیفش یافت. از همه اینها که بگذریم لبخندی که همیشه بر لبانش بود برایم جذابیت داشت. حتی زمانی که دعوایش می کردم.

در کلاس داشتیم تمرین ها را حل می کردیم. اسم بچه ها را می خواندم و می آمدند و دست و پا شکسته تمرین را حل می کردند. خودم همیشه استرس پای تخته را داشتم و به همین خاطر وقتی بچه ها را به پای تخته می آورم سعی می کنم به هر طریقی کمی آرام شان کنم تا بتوانند آنچه بلد هستند را بنویسند.

وقتی اسم رضا را خواندم مدتی طول کشید تا بلند شود و به زور تمام هیکلش را از پشت میز و نیمکتی که واقعاً برایش خیلی تنگ بود بیرون آورد .وقتی پای تخته رسید و سوال را نگاه کرد کمی مکث کرد و با آرامش خاصی گفت آقا اجازه بلد نیستم. هرچه خواستم تا با مهربانی وادار ش کنم که کمی حل کند خیلی راحت می گفت نمی توانم و همین اعصابم را خورد کرد و آخر، کار به داد و بیداد من کشید و او مثل همیشه لبخند به لب نشست. من هم در اوج عصبانی صفر برایش گذاشتم و با صدای بلند هم گفتم و او این بار دیگر لبخند نزد و سرش را به زیر انداخت.

به آخرین سوال تمرین رسیدیم که یک مسئله بلند و بالا بود .نفر اول که پای تخته آمد حتی نتوانست از روی مسئله بخواند. نفر دوم هم به هر طریقی بود خواند ولی نمی دانست چه کند چون اعداد و اطلاعات مسئله زیاد بود .مجبور شدم خودم یک بار مسئله را برایشان بخوانم و حتی کمی هم توضیح دهم . مسئله در مورد یک مغازه میوه فروشی بود که باید سود آن را در فروش سه قلم میوه حساب می کردند.

وقتی نفر سوم هم در حل این مسئله ساده گیر کرد عصبانی شدم ،تازه فهمیدم که ریاضی ای که من درس می دهم و در کتاب هست چقدر با زندگی بچه ها فاصله دارد و آنها حتی یک مسئله ساده کاملاً کاربردی را هم نمی توانند حل کنند. غرغر کنان می خواستم خودم حل کنم که دیدم دست رضا بالاست .تعجب کردم ، رضا که ریاضی اش خوب نیست چه برسد به حل مسئله .ضمناً سرش هم پایین است. پیش خودم گفتم حتماً می خواهد اجازه بگیرد که بیرون برود. به همین خاطر توجهی نکردم .

گچ را گرفتم و تا خواستم شروع کنم مبصر کلاس گفت :آقا اجازه رضا میگه ما می تونیم حل کنیم. به آرامی برگشتم و پیش خودم گفتم چه طور می شود که سوال ساده را رضا گفت بلد نیستم ولی این مسئله را می خواهد حل کند. اجازه دادم و با همان مشقت که نشسته بود دوباره از پشت میز بیرون آمد.

خیلی آرام شروع کرد به حل و جالب این بود که محاسباتش را هم ذهنی انجام می داد. در زمان بسیار کوتاهی مسئله را حل کرد و با همان لبخند همیشگی اش  جواب را نشانم داد. کاملاً درست بود و همین مرا هیجان زده کرد.تشویقش کردم و کنار صفرش یک دو گذاشتم و شد بیست و همین باعث شد تا لبخندش به خنده تبدیل شود .

در همین حین شاگرد اول کلاس با غیض خاصی گفت آقا اجازه قبول نیست .بابای رضا تو روستا مغازه داره و بعد از ظهر ها هم رضا میره مغازه و این حساب و کتاب ها را هم از مغازه بلده.اینا که ریاضی نیست. اگه مرده آن سوال قبلی را حل کنه.

رضا را تا میزش بدرقه کردم و برگشتم و رو به بچه ها گفتم که یکی از هدف های ریاضی خواندن هم همین است که حساب و کتاب بلد شوید و فردا سرتان کلاه نرود. روش رضا را تایید کردم و بقیه بچه ها را هم ترغیب کردم که مسئله ها را مثل رضا ساده نگاه کنند و حل کنند.

آن روز از رضا یاد گرفتم که تا وقتی ریاضی با زندگی روزمره بچه ها ارتباطی نداشته باشد نمی تواند در ذهن آنها جای گیرد و از آن به بعد سعی کردم تا حد امکان مطالب را به زندگی آنها مرتبط کنم. وقتی به مسئله می رسیدیم از رضا می خواستم راه حلی پیشنهاد کند. بعد از مدتی بچه ها به او لقب «مسئله حل کن کلاس» را دادند و همین باعث شد در ریاضی هم پیشرفت کند.

تعقیب

ظهر چهارشنبه بود و شوق به خانه رفتن و این بار با خیالی آسوده که دکتر و ماشینش هم با ماست. من و حمید به همراه دکتر جلوی مزدا هزار نشستیم و در راه رسیدن به خانه به راه افتادیم. ماشین دکتر اگرچه هیچ نداشت ولی ضبط صوتی داشت که با ماشین های مدل بالا کاملاً رقابت می کرد. کاملاً استریوفونیک بود و صدا از همه جای ماشین می آمد.

تازه ابتدای راه بودیم که نقص فنی مو توری متوقف مان کرد. به هر صورتی بود دکتر رفعش کرد و دوباره به راه افتادیم. نقص فنی سیستم صوتی خط قرمز دکتر بود و وقتی صدای Hن قطع شد کلی اعصابش به هم ریخت. وقتی کاست را از داخل ضبط صوت بیرون آوردیم کلی از نوارش داخل مانده بود و مقدار زیادی هم جویده شده بود. به هر صورتی بود با یک عدد خودکار بیک کاست را به حال اولیه باز گرداندیم و ضبط تمام اتوماتیک ماشین دکتر دوباره به راه افتاد.

ولی این بار دکتر صدایش را به آخرین حد رساند ولی چون صدای موتور ماشین بر صدای بلندگو ها برتری داشت خودش هم با صدای بلند زد زیر آواز و با آهنگ همراهی کرد، الحق و والانصاف صدایش خوب بود و ما را هم سر ذوق آورد و. . .

وارد جاده اصلی شدیم و دکتر همچنان می خواندم هم که گروه همراه بودیم و حواسمان به دکتر .پیچ های جاده را چنان می پیچید که یا حمید در آغوش من بود یا درست توی صورت دکتر بودم.بعد از دو سه تا پیچ و در سرازیری جاده صدای دکتر قطع شد و فقط محکم فرمان را نگاه می داشت.

آواز رسایش تبدیل شد به غرغر های زیر لب که نمی فهمدیم. کمی نگران شدیم ولی اطمینانی که به رانندگی دکتر داشتیم باعث می شد کمتر بترسیم. سرازیری جاده که بیشتر شد غرغر های دکتر هم بیشتر شد و فقط این جمله را فهمیدم که گفت: خدا چکارت کند محسن ،صد دفعه گفتم که ترمز ماشین را به مکانیک نشان بده

تازه به عمق فاجعه پی برده بودیم که صدای آژیری از پشت سر ما را به عمق بیشتری از فاجعه برد و فقط مات مبهوت مقابلمان را نگاه می کردیم. ماشین پلیس فقط دستور ایست می داد و با صدای بلند آژیر در تعقیب ما بود. دکتر هم که  اعصابش کلّاً به هم ریخته بود با صدای بلند می گفت :پدرجان من هم می خواهم بایستم ولی این لاکردار اصلاً به حرفم گوش نمی دهد.

وقتی به پشت سر نگاه کردم تازه فهمیدم پلیس راهنمایی رانندگی نیست و ماشین سبز رنگ است .تن صدای پشت بلندگو کاملاً حاکی از آن بود که کاملاً به ما شک کرده و فکر کرده می خواهیم فرار کنیم. یکی دوبار هم خواست سبقت بگیرد ولی از مقابل ماشین می آمد و معلوم بود هم عصبانی شده است و هم کلافه

دکتر شروع که به معکوس کشیدن و صدای وحشتناک موتور ماشین و دل دل زدن و … ماشین پلیس هم همچنان به تعقیب ما ادامه می داد. واقعاً دکتر با مهارت بسیار بالایی سرعت ماشین را کم کرد و در یکی از پیچ ها که شانه خاکی سمت کوه تا حدی جا داشت به کنار کشید و با هر زحمتی بود ماشین را متوقف کرد .وقتی ایستادیم می شد در چهره دکتر احساس یک قهرمان را دید.

ولی چه فایده که این احساس دیری نپایید. ماشین پلیس چنان مقابلمان پیچید و گردو خاکی بلند کرد .سریع ماموران از داخل ماشین بیرون پریدند و تفنگ هایشان را به سمت ما نشانه رفتند. واقعاً از ترس قالب تهی کرده بودم. فکر کنم تا پایان عمرم همانند آن لحظه ترس را به این شدت تجربه نکنم. فقط های و هویشان را می شنیدم.

دکتر با دستان بالا پیاده شد و به سمت شان رفت .افسری که فرمانده آنها بود دکتر را شناخت و در صدم ثانیه حالت به وضعیت عادی درآمد ولی هنوز حالت من در حالت غیرعادی بود. ابراهیم هم پیاده شد .وقتی خنده دکتر را که می گفت کی با مزدا هزار ترمز بریده قاچاق می بره را شنیدم فهمیدم خدا را شکر مشکل حل شده ولی نمی دانم چرا عضلاتم کاملاً قفل کرده بود و نمی توانستم پیاده شوم. وقتی به سمت من آمدند خودشان هم فهمیدند وضعم خوب نیست و یکی از سرباز ها از پشت ماشنیشان یک بطری آب آورد و وقتی به صورتم پاشید تازه نفسم بالا آمد.

تا شهر صدایم در نمی آمد و به این فکر می کردم که اگر ترمز دکتر نمی گرفت و به کوه می خوردیم یک طرف و پلیس و تفنگ و تیراندازی هم طرف دیگر.

کل ممد

در مورد او داستان های عجیبی نقل شده است. او را عاشق پیشه ای مجنون ویا قاتلی فراری و یا . . . . می خواندند.هیچ کس از واقعیت زندگی او با خبر نیست و او هم زبان نگشود و رازش تا ابد سربه مهر ماند.

در بیغوله ای در ابتدای روستا و کنار راه زندگی می کرد. کلبه اش از بیرون شبیه به تلی از ضایعات بود که با خشت وگل پوشانده شده بود.قسمتی از بیرون خانه که دیوارش فرو ریخته بود، پناگاه مسافرانی بود که در برف و باران منتظر ماشین بودند.

پنج شنبه بود و همه همکاران رفته بودند و تنها از مدرسه به سمت خانه در حرکت بودم که به کنار کلبه اش رسیدم. کتری اش را روی آتش گذاشته بود و در هوای سرد بیرون آفتاب می گرفت.معمولاً روستاییان و ماشین های عبوری کمک های نقدی و غیرنقدی به او می دادند.خواستم پولی به او بدهم که مرا تعارف به چایی کرد.تعجب کردم، چون تا به حال ندیده بودم با کسی صحبت کند.

تصمیم عجیبی گرفتم و قبول کردم. همراهش وارد کلبه شدم. کاملاً باید خم می شدی تا وارد خانه شوی و به اتاق اصلی برسی.اتاقی بود دو در سه با کفی کاملاً نا هموار که هیچ پنجره و منفذی به بیرون نداشت .هوا بسیار گرفته و سنگین بود و بوی زننده ای هم مشام را آزار می داد.

دیوارهای اتاق تشکیل شده بود از روی هم ریخته شدن بسیار نامنظم سنگ و خشت و قوطی حلبی و. . . . کف آن با گونی پوشیده شده بود و فقط قسمت مربوط به خودش تشک داشت که آن هم پاره پاره بود.نور اتاق هم با یک فانوس کاملاً دود گرفته تامین می شد.محیط بسیار سختی بود و اصلاً تصور زندگی در آن نمی رفت.ولی کل ممد سالها در این اتاق زندگی کرده بود.

چای را آورد و در مقابلم نشست.احوالی پرسیدم و خواستم سر صحبت را باز کنم .فقط سکوت کرده بود و به من می نگریست. کمی ترسیدم و با دلهره چای را گرفتم ولی از قند خبری نبود.چای را بر روی زمین گذاشتم.رو به من کرد و گفت:بخور برای تو آورده ام.خواستم بگویم قند ولی فکر کردم شاید نداشته باشد و چیزی نگفتم.

شاید ده دقیقه بیشتر در کلبه کل ممد نبودم ولی زمان بسیار کند می گذشت. سکوت و تاریکی و بوی زننده ای که در محیط بود حس خفه شدن به من می داد. هرچه قدر هم تلاش کردم تا سر صحبت را باز کنم، نشد که نشد.ترسیدم از گذشته اش بپرسم و واکنشی غیرقابل پیش بینی از خود نشان دهد.واقعیت امر از اینکه داخل آمده بودم پشیمان شده بودم.

کل ممد در اواخر عمرش دیگر نمی دید و آب مروارید و آب سیاه چشم هایش از دور هویدا بود.بعد از عمری زندگی در بیغوله، کمیته امداد اتاقکی برایش ساخت ولی کل ممد زیاد در خانه جدید نماند و در یک روز سرد زمستانی سکوتش به ابدیت پیوست.

نماز

همیشه یکی از بخش های سفرهایم با قطار که استرس زیادی به من وارد می کرد نمازهای بین راه بود.از ترس اینکه جا نمانم ن می فهمیدم چه دارم می خوانم .چون دائم السفر بودم نماز ها را باید کامل می خواندم و این باعث می شد که خیلی ها زودتر از من نمازشان را تمام کنند و بروند و همین استرسم را بیشتر می کرد.

باید فکری به حال این قضیه می کردم .یک بار و دو بار که نبود ، در هر رفت و هر برگشت که آن هم هفتگی بود این مشکل را داشتم. یکبار وقتی در سال ایستگاه راه آهن گرگان نشسته بودم و منتظر بودم تا اعلام کنند و سوار قطار شوم یک نفر با لباس فرم و یک چمدان کوچک ولی عجیب کنارم نشست.

خودم را جمع و جور کردم و همینجوری سلام کردم و ایشان هم با رویی گشاده جواب سلامم را داد. از صدای بیسیم اش فهمیدم یکی از عوامل قطار است.ولی لباسش بیشتر شبیه خلبانان هواپیما بود. پیش خودم فکر کردم حتماً رئیس قطار است. کنجکاوی از همان کودکی در من بود و حالا هم یک عامل بسیار نیرومندی شد که از ایشان بپرسم که آیا رئیس قطار است؟خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم ببخشید رئیس قطار هستید.با لبخندی گفت نه ، من لکوموتیو ران هستم.

وقتی فهمیدم لکوموتیو ران است ذوق زده شدم وبدون مقدمه پرسیدم لکوموتیو های قطار چگونه کار می کنند. گفت وقت ندارد و باید برود و فقط در یک جمله کوتاه گفت که لوکوموتیو یک موتور دیزل بسیار قوی است که مانند یک نیروگاه برق تولید می کند و برق عامل محرک چرخ های آن است.

در راه به این فکر می کردم که چقدر جالب است که سیستم انتقال قدرت در دیزل قطار با دیزل ماشین چقدر متفاوت است در صورتی که عملکرد یکسانی دارند.هوا گرگ و میش بود و می شد در انتهای افق غروب خورشید را در دریا مشاهده کرد.

قطار برای نماز در ایستگاه توقف کرد و من مثل همیشه سریع رفتم و وضو گرفتم و با همان شتاب وارد نماز خانه شدم . نماز اول را که خواندم  دیدم فردی که جلویم در حال نماز خواند است همان آقای لکوموتیو ران است. فکر جالبی به ذهنم رسید تا از این به بعد اینقدر با استرس نماز نخوانم و کمی هم راحت باشم.

نماز دوم را خواندم و خیلی راحت نشسته بودم چون این بار مطمئن بودم که اصلاً از قطار جا نخواهم ماند. چون لوکوموتیو ران مقابلم بود و هنوز داشت نماز می خواند. وقتی او از نمازخانه خارج شد و به سمت لوکوموتیو رفت من هم با خیالی راحت سوار قطار شدم.

از آن روز به بعد همیشه در ابتدا حرکت تا کنار لوکوموتیو می رفتم و چهره لوکوموتیوران را به خاطر می سپردم و هنگام نماز هم دقیقاً پشت سرش قرار می گرفتم  و با آسودگی تمام نمازم را می خواندم چون می دانستم تا این آقا اینجاست قطار از جایش تکان نخواهد خورد.

بعد از مدتی حتی لکوموتیو ران ها را شناخته بودم و هر وقت آنها را در ایستگاه می دیدم می شناختم.حتی نوع راندنشان نیز به خاطرم می ماند به عنوان مثال یکی از لکوموتیورانها  که قد نسبتاً کوتاهی داشت و موهای سرش هم کم پشت بود اکثر اوقات زودتر از موعد مقرر ما را به مقصد می رساند. و هر وقت او را در اطراف قطار می دیدم می فهمیدم که این بار احتمال تاخیر کم است. حتی یک بار همین لکوموتیو ران چنان سریع آمد که نماز صبح تهران بودیم.

اسماعیل

ساکت بود و داشت از پنجره کلاس دوردست ها را تماشا می کرد. همین ساکت بودنش برایم عجیب بود ،چون اسماعیل را همه به شلوغی و بی نظمی می شناختند. اصلاً درس نمی خواند و بیشتر اوقات از کلاس های درس اخراج می شد یا با دیگر دانش آموزان درگیر بود.

صدایش کردم و گفتم اسماعیل حواست کجاست؟آخرین مطلبی را که گفتم چه بود؟ نگاهش هنوز به بیرون بود و گفت: نمی دانم. گفتم پسرجان گوش کن تا حداقل یادبگیری.بدون هیچ پروایی گفت :یادبگیرم که چه شود؟ این سری سوالات که بچه ها می پرسند خیلی چالش برانگیز است و خیلی سخت می شود قانعشان کرد.محیط اطراف و مشکلات خانوادگی  و نبود الگوی لازم و همچنین سیستم غلط آموزش و پرورش ما انگیزه را از بچه ها گرفته وآنها را به سمت غلطی هدایت کرده است.

خواستم یک جوری قضیه را فیصله دهم . گفتم برای اینکه پیشرفت کنی و آدم مهمی شوی. خیلی سریع پاسخ داد،ما که آخرش یا چوپان هستیم و یا کارگر چه فرقی می کند ؟دیدم نه ،اسماعیل این بار ولکن قضیه نیست.به ناچار درس را رها کردم و جدی وارد بحث شدم .هرچه می گفتم جوابی در حد خودش داشت. کل کلاس هم ساکت  فقط گفتگوی من و اسماعیل را گوش می کردند.

قضیه را به سربازی کشاندم و گفتم اگر درسربازی سواد داشته باشی عزت و احترام داری ولی اگر دیپلم نداشته باشی سرباز صفرخواهی شد و مجبور هستی حتی دستشویی های پادگان را بشویی.کمی فکر کرد و گفت :خب اجازه آقا سربازی نمی روم. گفتم نمی شود باید حتماً بروی.اگر نروی یک روز به زور تو را می گیرند ومی برند.گفت:من که نمی خواهم به شهربروم ،اصلاً می خواهم چوپان شوم و به کوه بروم آنجا  که کسی نمی آید مرا سربازی ببرد.لجاجتش برایم جالب بود ولی کار کمی داشت بیخ پیدا می کرد چون کل کلاس توجهشان جلب شده بود. و اگر آخر سر به نفع اسماعیل تمام می شد کلی از انگیزه های کلاس هم از دست می رفت.

گفتم  اگر سربازی نروی نمی توانی ماشین بخری ،چون باید برای خرید ماشین یا داشتن گواهینامه ،کارت پایان خدمت داشته باشی. با لبخندی گفت آقا اجازه خر ما که گواهینامه نمی خواهد یک هو بگویی می رود و یک هش بگویی می ایستد.کل کلاس خندیدند و خودم هم خنده ام گرفت.خیلی زیرکانه جواب می داد.خریدن خانه را مثال زدم باز هم جواب داد خودمان می سازیم.

تیرآخری را که در ترکش داشتم خرج کردم و امید کمی برای پایان دادن موضوع داشتم.گفتم اگر کارت پایان خدمت نداشته باشی ازدواج نمی توانی بکنی. به فکر فرو رفت. سکوتش طولانی شد و اخمهایش در هم رفت . غرغری کرد و گفت. ای بابا ،عجب گیری افتادیم.مجبور شدیم که سربازی هم برویم.آخه بدون زن که نمی شه زندگی کرد.آقا درس را دوباره توضیح دهید شاید یاد گرفتیم.

درس را توضیح دادم و در این فکر بودم که این اسماعیل عجب شخصیت جالبی دارد.مختصاتش خاص خودش است.تا جایی که توان داشته باشد زیر بار نمی رود مگر زمانی که واقعاً مجبور شود.ضمناً چقدر ازدواج را در این سن جدی می گیرد.از بچه ای در سن سیزده چهارده سال اینگونه تفکرات بعید است.

اسماعیل سه سال دانش آموزم بود.اخلاق پرخاشگرانه اش سال به سال بیشتر می شد و مهارش سخت تر. همان سال اول یک بار مجبور شدم که تنبیهش کنم. چون یکی از بچه های کلاس را بدجور زده بود. فکرکنم در طول تمام سال های تدریسم تنبه هایی که کرده ام به تعداد انگشتان یک دست نرسد و یکی اش همین اسماعیل بود.نکته جالب این بود که وقتی چندین بار با ترکه به کف دستهایش زدم با هر زحمتی بود جلوی گریه اش را گرفت و از کلاس بیرون دوید.بیشتر سعی می کردم تحملش کنم و فکر کنم او هم همین سعی را می کرد.چون در سال های بعد تنشی بین من و او ایجاد نشد.

زاویه

هندسه را همیشه دوست داشتم ولی تدریسش آزارم می داد. بچه ها کمتر به فهم آن تن می دادند و دوست داشتند مانند بخش حساب فقط محاسبه کنند. حاضر بودند یک عبارت جبری طولانی را ساده کنند ولی در مورد مساوی بودن یا نبودن دو زاویه  بحث کنند. و این مشکل همیشگی من در تدریس هندسه بود. بچه ها کلاً تحلیل کردن را دوست نداشتند.

ولی امسال در کلاس اول یک دانش آموز بود به نام محسن که ذهنی تحلیل گر و حسی جستجوگر داشت. چراهای متعددش گاهی  روی اعصابم می رفت و حتی یک و دو مورد هم دادم را درآورد ولی جالب این بود که او همچنان کار خودش را می کرد.به شدت از این روحیه اش خوشم می آمد و ترغیبش می کرد و حتی به او گفتم که اگر هم عصبانی شدم تحمل کند و باز چند دقیقه بعد بپرسد.

بحث زاویه را در هندسه شروع کردم.بعد از کشیدن یک زاویه و تعریف آن با توجه به نیم خط و راس  گفتم هرچقدر دو خطی را که زاویه را تشکیل می دهند را ادامه دهید اندازه زاویه تغییری نمی کند. همینکه جمله من تمام شد محسن دستش بالا رفت و بدن توجه به اینکه اجازه داده ام یا نه گفت: آقا اجازه بزرگتر می شود.نگاهش کردم و گفتم مقدار زاویه تغییر نمیکند فقط اضلاع آن بزرگتر می شود. نگاهم کرد و گفت آقا اجازه مقدار زاویه هم بزرگ می شود!

احساس کردم این بار نیز از آن دسته مواردی است که محسن گیر داده و رفعش به نظر سخت می رسد.برگشتم و روی تخته سیاه مفهوم زاویه را دوباره توضیح دادم.و گفتم حرکت از این ضلع تا آن ضلع مقدار زاویه است. پس هرچه قدر اضلاع بزرگتر شود این حرکت تغییری نمی کند. باز محسن بلافاصله گفت آقا اجازه تغییر می کند، بیشتر می شود. گفتم کجا بیشتر می شود با دست نشان داد و گفت آنجا

به پای تخته خواندمش و از او خواستم نشان دهد.یک زاویه کوچک کشید و داخل آن کمانکی زد وقتی اضلاعش را بزرگتر کرد  رفت و از انتها کمانکی کشید که خیلی بزرگتر از اولی بود و در پایان با نگاه معنی داری به من گفت آقا اجازه دیدید بیشتر شد.حرفش در کلاس ولوله ای انداخت ، بقیه بچه ها را هم که ساکت بودند و اصلاً حوصله بحث نداشتند را وارد موضوع کرد .آنها هم صحبت محسن را تایید می کردند.

کمی کنترل کلاس از دستم خارج شد. چند ضربه به تخته سیاه زدم تا حواسشان جمع شود .بعد دوتا خودکار گرفتم و با آن زاویه ای ساختم .با حرکت دادن خودکارها  مفهوم زاویه را دوباره توضیح دادم.و در ادامه دو تا خطکش را در امتداد خودکارها قرار دادم و از بچه ها پرسیدم آیا زاویه بین خطکش ها با زاویه بین خودکارها فرق می کند. همه با صدای بلند گفتند بله، بیشتر شده است.

کلافه شده بودم و از دست این محسن هم که باعث این وضع شده بود عصبانی بودم.هرچه مثال زدم  قانع نشد و باعث شد بقیه هم قانع نشوند.مانده بودم چه بگویم که ناگهان ایده ای مثل جرقه به ذهنم زد. دو تا دایره کشیدم ، یکی کوچک و دیگری بزرگ و البته متحدالمرکز و روی دایره ها را بر اساس ساعت تقسیم کردم و عددها را نوشتم. سپس برای دایره کوچکتر عقربه ساعت شمار و دقیقه شمار را برای ساعت ۲ کشیدم.

محسن و بچه ها هاج و واج فقط نگاه می کردند و سکوت مطلق بر کلاس حاکم بود. از همه پرسیدم ساعتی که کشیده ام چند است. همه یک صدا گفتند ۲ از آنها پرسیدم با ساعت کوچک جواب دادید یا با ساعت بزرگ.کمی مکث کردند و از میان همهمه ی آنها یکی گفت آقا اجازه فرقی ندارد هردو ساعت ۲ را نشان می دهند.من هم قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم نه قبول نیست ساعت بزرگتر باید بیشتر نشان دهد. مقدارش بیشتر است. از بچه ها اصرار و از من انکار.

در همین حین محسن دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه تازه فهمیدیم حرف شما درست است  و رو کرد به همه بچه ها گفت که این ساعت مثل همان زاویه ای است که آقا معلم گفت. هرچه اندازه ساعت بیشتر شود که ساعت آن فرقی نمی کند.از چهره بچه ها فهمیدم که کارم افاقه کرده و مفهوم کاملاً منتقل شده.

وقتی همه ساکت شدند محسن را کلی تشویق کردم و یک بیست کلاسی برایش در دفتر نمره گذاشتم. و از آن به بعد ساعت یکی از بخش هایی بود که در تدریس زاویه از آن کمک می گرفتم و حالا هم چند سالی است که در کتاب هم به آن اشاره می شود.

مادر

به شهر رفتم و خود را به راه آهن رساندم. تا ده روز بعد هم از بلیط خبری نبود.خسته بودم و هوا سرد و زمان حرکت قطار هم نزدیک. تصمیم گرفتم بدون بلیط سوار شوم.به کوپه ای خالی رفتم و نشستم.در ایستگاه ها مسافران سوار می شدند و من منتظر کسی بودم که جایش را گرفته بودم.

آن کسی که منتظرش بود خیلی زودتر از آنچه فکر می کردم آمد و مابقی مسیر را تا تهران سرپا در سالن طی کردم.از ساعت ده شب تا شش صبح .تازه جریمه هم شدم.وقتی به تهران رسیدم و سوار اتوبوس واحد شدم بعد از حدود هفت ساعت ایستادن وقتی روی صندلی سرد و سخت  اتوبوس نشستم دیگر هیچ نفهمیدم و تمام طول مسیر را کامل خوابیدم به طوری که در انتهای خط ،خود راننده بیدارم کرد.

از آخرین ایستگاه اتوبوس تا خانه مسیری نسبتاً طولانی بود که باید پیاده می رفتم.همان ابتدای کوچه بودم که صدای پیرزنی که آقا آقا می گفت توجهم را جلب کرد.از طبقه دوم ساختمانی قدیمی سرش را بدون حجاب بیرون آورده بود و صدا می کرد.برگشتم تاخواستم چیزی بپرسم گفت:پسرم خدا خیرت دهد بیا تو و این بخاری مرا روشن کن.از سرما یخ زدم.

پیرزنی تنها، آنهم این موقع صبح که کوچه خلوت است، موقعیت خوبی نبود. نمی توانستم اطمینان کنم. تصمیم گرفتم که داخل نشوم و از پیرزن عذر خواهی کنم و بروم.در همین حین پسر کوچکی از خانه همسایه بیرون آمد. صدایش کردم و گفتم تا مادر یا پدرش را صدا کند.مادرش آمد. داستان را تعریف کردم.سری تکان داد و گفت این پیرزن مدتهاست تنها در اینجا زندگی می کند و فرزندان دکتر و مهندسش سالی یک بار هم خبرش را نمی گیرند.خواهش کردم تا پسر کوچکش مرا همراهی کند.

با پسربچه وارد خانه شدیم.تا به طبقه دوم رسیدیم بوی زننده ای مشامم را آزار داد.تحمل کردم و وارد اتاق شدم.هنوز جای پیرزن وسط اتاق پهن بود و خودش گوشه ای نشسته بود و فقط دعایم می کرد.شمعک و فندک بخاری خوب کار نمی کرد و به زحمت با کبریت روشنش کردم.شاید یک ربع طول کشید تا بخاری روشن شد و خو شحالی بر چهره پیرزن نشست.

خواستم بلند شوم که دیدم با زحمت بسیار سینی چای را آورد.بخش عمده ای از چای کمرنگی که در استکان بود در نعلبکی ریخته بود و سه تا قند کنار استکان را هم کامل خیس کرده بود.پیش خودم گفتم اگر بروم شاید این پیرزن ناراحت شود. مشغول خوردن چای بودم که دردل پیرزن باز شد.

سی سال تمام در بخش خدماتی یک شرکت کار کرده بود و به قول خودش اگر این حقوق بخور و نمیر بازنشستگی شرکت نبود از گرسنگی مرده بود.سه پسر و دو دختر داشت.یک دخترش دکتر بود و دیگری در آمریکا استاد دانشگاه.پسرهایش هم همه تحصیل کرده.ولی داد ش بر آسمان بود که ماهی یک بار هم به او سر نمی زنند و بسنده کرده اند به تلفن های کوتاه چند دقیقه ای.

نفرین نمی کرد ولی دلش خیلی پر بود. می گفت می دانم سرشان شلوغ است و خیلی کار دارند ولی می توانند مرا هم یکی از کارهایشان حساب کنند.او گفت که یک مادر ده فرزند را می تواند نگاه دارد و تر و خشک کند ، ولی ده تا فرزند نمی توانند از یک مادر مراقبت کنند؟حتی وقت نمی کنند یک سر هم به او بزنند.

اشک در چشمانش جمع شده بود ،بسیار زحمت می کشید تا پیش من غریبه گریه نکند.وقتی از او خداحافظی می کردم شانه هایش آرام آرام می لرزید.توانی که مرا مشایعت کند نداشت و همانجا نشسته بود و زیر لب چیزی می گفت که نمی شنیدم.

امتحانهای خرداد تمام شد.در راه بازگشت به خانه وقتی از جلوی خانه اش می گذشتم چشمم به پارچه های سیاه متعددی افتاد که تقریباً بخش عمده ای از کوچه را پر کرده بود.و چقدر در این پارچه ها مادر نوشته بود.

گرمسار

قرار بر این شد تا من مقدمات کار یعنی تهیه بلیط رفت و برگشت و همچنین پیش بینی هزینه ها را انجام دهم و به قول معروف مادر خرج باشم.من و حمید و ابراهیم و یوسف و شیرعلی برنامه ریزی کردیم که امسال بازدیدی از نمایشگاه کتاب داشته باشیم.من هم بسیار خوشحال بودم که این بار همسفر دارم که مطمئناً خوش خواهد گذشت.

بلیط یک کوپه شش نفری برای رفت و همچنین برای برگشت را از طریق اینترنت خریدم.فکر کنم جزء اولین افرادی بودم که بلیط را اینترنتی می خریدم.شرکت رجا که بخش قطارهای مسافربری راه آهن را داشت مدتی بود که این سامانه را به راه انداخته بود و کار را بسیار ساده کرده بود.

ساعت هشت شب در ایستگاه همه همسفران جمع شدند و سوار قطار شدیم. همیشه در تمام  سفرهای که با قطار داشتم لحظه حرکت از ایستگاه مبداء و لحظه رسیدن به ایستگاه مقصد را دوست دارم و همیشه ایستاده در راهرو واگن از پنجره نظاره گر لحظه حرکت و همچنین لحظه رسیدن هستم.به همین خاطر وقتی قطار شروع به حرکت کرد من از کوپه بیرون رفتم که موجب تعجب دیگران شد.

نمی دانم تا ساعت چند بیدار بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم و زمان خواب هم دعوا سر این بود که کی طبقه اول بخوابد و چه کسی طبقه سوم، من را چون خیلی تا به حال سوار قطار شده بودم مجبور کردند که به طبقه سوم بروم. حمید با لبخند خاصی گفت که فقط مواظب باش نیفتی چون با این وزنی که داری تکان شدیبدی به قطار می دهی و ممکن است قطاراز خط خارج شود و همه خندیدند و من ….

صبح پدرم درآمد تا بیدارشان کنم. ایستگاه شهر ری را رد کرده بودیم و اینها همچنان در خواب ناز بودند.موقع پیاده شدن فکر کنم ده دقیقه ای بود که کل قطار تخلیه شده بود.صبحانه رفتیم دور میدان راه آهن و کله پاچه خوردیم  و از آنجا هم یک راست رفتیم نمایشگاه کتاب .تا غروب فقط در غرفه ها دور می زدیم و کسی هم چیزی نمی خرید.

فردا هم به همین منوال بود فقط تنها تفاوتش این بود که هر کدام چند جلد کتابی خریدیم.واقعیت این بود که هدفمند به دنبال کتاب نبودیم و فقط دور می زدیم.روز سوم هم سری به موزه ایران باستان زدیم و و غروبش به راه آهن برگشتیم و سوار قطار شدیم و به سمت مقصد که همان مبداً چندروز پیش بود به راه افتادیم.

قطار در ایستگاه گرمسار برای نماز توقف کرد و همه پیاده شدیم تا هم نماز بخوانیم و هم آب و هوایی عوض کنیم.بعد از نیم ساعت توقف سوار شدیم و قطار به راه افتاد. در کوپه داشتیم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که یک باره ابراهیم گفت :تلفن همراهم در جیبم نیست.همه بسیج شدیم و کل کوپه را گشتیم ولی چیزی نیافتیم.

چهره های خندان چند دقیقه قبل بدل شده بود به چهره هایی درهم و مشوش.می دانستیم ابراهیم این تلفن همراه را به امانت از یکی از دوستانش گرفته بود تا در سفر بتواند با نامزدش در ارتباط باشد.ابراهیم یک ماه بود که نامزد کرده بود و فکر و ذکرش خانمش بود.

در همین حین بود که آه از نهاد ابراهیم برآمد . گفت یادم آمد که گوشی تلفن همراه را در دستشویی ایستگاه گرمسار به میخ روی دیوار آویزان کردم تا نکند از جیبم بیافتد و هنگام خارج شدن یادم رفت.یک ربعی بود که حرکت کرده بودیم و تا ایستگاه بعد که بنکوه بود چیزی نمانده بود.حمید گفت دستگیره ترمز خطر را بکشیم  که من مانع شدم و گفتم این کار برای موارد خیلی اضطراری است .سریع به دنبال پلیس قطار رفتیم و او را در واگن رستوران یافتیم.داشت شامش را میل می کرد.وقتی داستان را برایش گفتیم. لبخندی زد و گفت نگران نباشید انشالله که کسی آن را برنداشته باشد.

بیسیم اش را روشن کرد و با ایستگاه بنکوه ارتباط برقرار کرد و از آنها خواست تا تلفنی مورد را به ایستگاه گرمسار مخابره کنند.وقتی به بنکوه رسیدیم به دلیل اینکه فقط قطار برای گرفتن مجوز راه باید توقف می کرد زمان کمی داشتیم ومتاسفانه در این مدت هنوز خبری از گرمسار مخابره نشده بود.

حال همه گرفته شده بود وبیشتر از همه ابراهیم در خودش بود. سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد ولی معلوم بود اعصابش خیلی به هم ریخته است.حدود ساعت ده و نیم بود که پلیس قطار را در حال گذر از راهرو واگن دیدیم و حمید سریع صدایش کرد ولی در جواب هنوز هیچ خبری نبود. افسر پلیس به داخل کوپه آمد و گفت نگران نباشید انشاالله پیدا می شود .در همین حین بیسم اش صدایی کرد و همه ما شنیدیم که :مورد گرمسار پیدا شد .در قطار صورت جلسه کنید و صاحب آن را معرفی کنید تا تحویل بگیرد.

چقدر این صدای درون بیسیم برایمان دلنشین بود. لبخند به لبان ابراهیم و به تبع آن بقیه برگشت. افسر پلیس شروع کرد به نوشتن صورت جلسه .حمید پیش دستی کرد و گفت تا صاحب اصلی را به جای ابراهیم مرا معرفی کنند. همه با تعجب به او نگاه کردیم. لبخندی زد و اشاره به من کرد و گفت :خوب اینه که رفت و آمدش از این مسیره دفعه بعد می تونه گوشی را بگیره .همه با تکان دادن سر تاییدش کردیم .

هفته بعد با همان صورت جلسه در گرمسار گوشی تلفن همراه ابراهیم را صحیح و سالم تحویل گرفتم.و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.و هر وقت از گرمسار می گذرم یاد گوشی تلفن همراه ابراهیم می افتم.

سماور

برف سنگینی آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود.صدای ماشین که وارد حیاط مدرسه شده بود حواس همه بچه ها را پرت کرد ،بچه ها حق داشتند چون در روزهای عادی هر یک ساعت یک ماشین از جاده کنار مدرسه می گذشت و گرد و خاکش را نثار آنها می کرد.در این برف سنگین ماشین داخل حیاط مدرسه واقعاً اعجاب انگیز بود.

حس کنجکاوی من هم به شدت تحریک شد و آرام خودم را کنار پنجره رساندم، یک نیسان وانت آبی بود که قسمت بار آن اتاق مجزایی داشت .کمی دقت کردم آرم آموزش و پرورش را کنارش دیدم. به خودم گفت چه عجب از اداره آمده اند خبری از ما بگیرند. با چند بار زدن گچ به تخته سیاه حواس بچه ها را به سمت خودم جمع کردم و شروع کردم  به  تدریس و هرچه منتظر ماندم کسی خبر مرا نگرفت ودر نهایت هم صدای زنگ با صدای رفتن ماشین یکی شد.

وقتی وارد دفتر شدم با دیدن منظره ای عجیب کاملاً یادم رفت که می خواستم بپرسم چرا برای بازدید به کلاس من نیامدند.بیش از نصف فضای دفتر پر شده بود از بسته های مکعب مستطیل شکل یک جوری که تا سقف چیده شده بودند.آنقدر زیاد بود که تعدادش بیشتر برایم جای تعجب داشت تا محتوایش.

مدیر وقتی مرا با آن نگاه متعجبانه دید با لبخندی گفت مگر تا حالا در عمرت شیر ندیده ای؟با این گفته مدیر باز بر تعجبم افزوده شد و وقتی از نزدیک آنها را دیدم تازه فهمیدم اینها بسته های شیر پاکتی هستند.هر بسته که کاملاً منظم و با پلاستیک قطوری پوشیده شده بود حاوی بیست و هفت عدد شیر پاکتی دویست و بیست میلی لیتری بود.همانجا از مدیر پرسیدم :این همه شیر برای چی؟

مدیر گفت از امروز قرار است هفته ای سه نوبت بین بچه ها شیر توزیع شود و این ها هم شیر بچه ها است تا عید.گفتم مگر می شود ،هنوز سه ماه تا عید مانده این شیرها که تا آن موقع خراب می شوند.مدیر یکی از بسته ها را باز کرد و یکی از شیرها را به من داد و با اشاره فهماند که رویش را بخوانم.نوشته بود استرلیزه و هموژنیزه  تا مدت سه ماه ماندگاری دارد .بعد توضیح داد به خاطر شرایط سخت حمل و نقل به این روستا اینها را یک دفعه آورده اند .

زنگ تفریح دوم سید حمید که معاون مدرسه بود با لبخند معنی داری گفت : خوب حالا در این هوای سرد و برفی شیر داغ خیلی می چسبد.و رفت و از آبدارخانه چند تا لیوان پر از شیر داغ آورد و به قول خودش واقعاً در این هوا از خوردن آن شیر لذت  وافر بردیم.در همین حین مدیر هم گفت از اداره بخشنامه کرده اند که حتماً در خوردن شیر دانش آموزان نظارت کنیم، یعنی حتماً این پاکت شیر را نوش جان کنند.پیش خودم گفتم همین مان مانده بود که سر کلاس مراقبت کنیم که بچه ها شیرشان را بخورند.

آخر وقت وقتی مدرسه تعطیل شد دیدم که مدیر با چهره ای برافروخته سماور مدرسه را گرفته و غرغرکنان در حال بیرون رفتن از مدرسه است و سید حمید هم از داخل دفتر خارج نشده.وضع موجود حکایت از خبرهای خوبی نمی داد،به سراغ مدیر رفتم و گفتم سماور سوخت؟ خوب حواست را جمع می کردی بی آب نماند .البته از شما بعید است که حواستان جمع نباشد .شما همیشه کارهایتان منظم است.و در واقعیت هم همین بود بسیار منظم بود و همین باعث شده بود مدرسه هم منظم باشد.غرغری کرد و زیر لب گفت از آن سیدخدا بپرس و رفت.

وقتی وارد دفتر شدم قیافه درهم سید هم معنی خاصی داشت.آرام رفتم کنارش و گفتم چه شده برادر.گفت نمی دانم چرا وقتی به مدیر گفتم شیر ها را داخل سماور ریختم تا جوش بیایند اینقدر عصبانی شد.نگاهی به او انداختم و گفتم :آخر مرد مومن کی تا به حال با سماور شیر داغ کرده،مگر نمی دانی جرم سماور شیرها را به خود جذب می کند و بعد هر بار هم داخل آن آب بریزی باز رنگش تیره می شود و مزه اش بد می شود.

در نگاهش فهمیدم بدتر از من هنوز خیلی صفر کیلومتر است و مدتها طول می کشد تا آب بندی شود.با خنده ای پشتش زدم و گفتم این نیز بگذرد.

دماوند

اردیبهشت بود حال و هوای پایان سال تحصیلی،چهارشنبه بلیط قطار داشتم که برگردم خانه و وقتی این موضوع را در اتاق مطرح کردم دیدم حمید رفت توی فکر و بعد از مدت کوتاهی گفت ،من هم می آیم تهران، خوشحال شدم که این بار یک همسفر دارم. علت را که از حمید جویا شدم گفت یک سری هم به نمایشگاه کتاب بزنیم. حمید فردا صبح از مخابرات روستا به  خانه اش زنگ زد تا برایش بلیط بگیرند و خوشبختانه بلیط هم بود.

وقتی سوار قطار شدیم من در کوپه شماره یک واگن شماره یک بودم و حمید در کوپه شماره سه واگن شماره شش و خوشبختانه با هماهنگی رئیس قطار هردو کنار هم در یک کوپه نشستیم و تا پاسی از شب بیدار بودیم و صحبت می کردیم.صبح که به تهران رسیدیم از همان راه آهن مستقیم به نمایشگاه کتاب رفتیم و تا بعدازظهر بخش عمده ای را گشتیم و هرکدام هم چند کتاب خریدیم.هرچه اصرار کردم حمید خانه نیامد و رفت کرج منزل خواهر بزرگش.

فردا هم صبح قرار گذاشتیم و رفتیم نمایشگاه این بار حمید با خانواده خواهرش آمده بود و همانجا بود که دامادشان پیشنهاد داد با هواپیما برگردید. بلیط هواپیما گران بود ولی دیدم بهترین فرصت است تا یک بار هم که شده مسیری را که سالهاست از زمین می روم یک بار هم از بالا ببینم.چون داماد حمید گفت دوستی در آژانس هواپیمایی دارد ،نه هزارتومان پول بلیط را به حمید دادم و قرار شد زمان را به من خبر دهد.

یازده صبح جمعه جلوی ترمینال یک فرودگاه مهرآباد منتظر حمید بودم که صدای غرش پرواز هواپیما توجهم را به خود جلب کرد.آخرین باری که هواپیما سوار شده بودم دوم راهنمایی بودم و از تبریز به تهران آمده بودم.و همین هیجان بود که آمدن حمید را نفهمیدم.

وقتی می خواستیم کارت پرواز بگیریم به لبخندی به متصدی آن گفتم لطف کنید جایی را بدهید که دید خوبی داشته باشد، نگاهی به من کرد و گفت مگر فرقی دارد؟ کل پرواز چهل و پنج دقیقه است .کارت پرواز من ۳B بود کارت پرواز حمید ۳A ،سر درنیاوردم و فقط منتظر بودم سوار هواپیما شوم.

سوار اتوبوس شدیم و شروع به حرکت کرد و از میان کلی هواپیما های غول پیکر گذشت و در کنار یک هواپیمای کوچک ملخی ایستاد.وقتی پیاده شدیم و ما را به سمت این هواپیما هدایت کردند هنوز در شوک بودم . در تصور خودم حداقل ایرباس را تجسم کرده بودم ولی این هواپیما خیلی کوچک بود و از آن بدتر ملخی بود.

پلکان هواپیما همان در هواپیما بود که از بالا به سمت زمین باز شده بود.وقتی وارد هواپیما شدم به نظرم یک کم از اتوبوس بزرگتر می آمد .هر طرف فقط  یک سری دوتایی صندلی بود همانند اتوبوس. مهماندار ما را راهنمایی کرد همان ردیف سوم سمت راست بودیم و حمید کنار پنجره بود و من کنارش، از همان اول جر و بحث ما شروع شد که کی کنار پنجره بشیند. به همین خاطر هنوز روی صندلی ها نشسته بودیم که با اعتراض مسافران مواجه شدیم. به خاطر اینکه راهروی وسط از راهروی اتوبوس هم تنگ تر بود.

حمید زرنگی کرد و سریع نشست و من هم غرغرکنان کنارش نشستم.ولی قرار شد هر وقت به نصف راه که رسیدیم جابه جا شویم.وقتی موتورهای هواپیما روشن شد صدای بلندی داشت ، یاد تراکتور همسایه در روستا افتادم که همیشه اول صبح با صدایش بیدار می شدیم.به راه افتاد و مسافت نسبتاً طولانی را طی کرد تا به اول باند رسید.و تازه قبل از ورود به باند هم حدود ده دقیقه معطل شدیم تا یک هواپیما فرود آید.

ابتدای باند قرار گرفت و ناگهان شروع به حرکت کرد. صدایش هر لحظه بیشتر می شد و تکانهایش هم همچنین،پیش خودم فکر کردم این هواپیما احتمالاً از همان نسل هواپیمای برادران رایت باشد. وقتی از زمین بلند شد لرزش ها خیلی کم شد و ناگهان همه چبز روی زمین کوچک شد. من که کاملاً دولا روی حمید بودم و هردو سرهایمان چسبیده بود به شیشه پنجره هواپیما

آنقدر محو تماشای بیرون بودیم که با صدای بلند خانم مهماندار به خود آمدیم.به هر کدام یک بسته داد . این بسته شامل یک لیوان آب، یک ساندویچ با نان گرد که قطرش به زحمت به ده سانتیمتر می رسید و یک شکلات و یک دستمال کاغذی بود،به حمید اشاره کردم این چی هست؟ لبخندی زد و گفت ناهار

هوا صاف بود و نبود غبار باعث می شد تا دوردست ها هم قابل مشاهده باشد. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود ولی هرچه بود فقط داشتیم مناظر زیبایی را که زیر پایمان بود می دیدم و لذت بسیار می بردیم.هواپیما خیلی آرام داشت از روی رشته کوه البرز می گذشت . کوههایی که از داخل اتوبوس به نظر سر به فلک کشیده بودند اینجا بسیار کوچک و کم ارتفاع به نظر می رسیدند.

همانطور که هواپیما داشت آرام به مسیرش از بالای این کوه ها ادامه می داد ناگهان از زیر هواپیما کوه بزرگ و زیبایی که کاملاً مخروطی بود ظاهر شد ،آنقدر بزرگ و ستبر بود که دیگر کوه ها در برابرش هیچ بودند. هیجان هر دوی ما را فرا گرفت و نفهمیدم که چه شد که فریاد بلندی زدم و گفتم :دماوند ،این قله دماوند است . ای دیو سپید پای در بند.

مهماندار به سرعت به سمت من آمد و با لبخند خاصی گفت آقا کمی بر خود مسلط باشید. با همان هیجان گفتم: دماند را ببین. خودم را کشیدم کنار تا ببیند ولی باز لبخندی زد و گفت من روزی دو بار دماوند را می بینم.زیاد به حرف هایش توجه نکردیم وتمام دقتمان صرف دیدن دماوند بود و از جو داخل هواپیما هم بیخبر بودیم.وقتی کمی گذشت و از دماوند بزرگ دور شدیم  تازه فهمیدم که کل مسافران هواپیما به داد و بیداد من به خاطر دماوند خندیده بودند و حالا هم جور خاصی نگاهم می کردند.

نزدیک فرودگاه مقصد بودیم که فرم نظرخواهی به من دادند تا پر کنم ، و من هم فقط نوشتم ناهار خیلی کم بود حتی در حد یک لقمه هم نبود و به این خاطر حمید کلی خندید.وقتی از هواپیما پیاده شدیم تازه یادم آمد وسط راه جایم را با حمید عوض نکردم و کلاه بزرگی سرم رفت ولی کمی که فکر کردم خودم را قانع کردم که من که همه چیز را دیده ام.