دوری

هوا داشت آرام آرم سرد می گشت و می شد به راحتی صدای رسیدن زمستان را شنید. سرمای دیشب مجبورمان کرده بود هرچه لحاف داریم روی خودمان بیاندازیم .صبح اول وقت که بیدار شدیم،حسین گفت باید یواش یواش به فکر بخاری باشیم،یادم باشد هفته بعد از شهر یک بخاری چکه ای خوب بخریم و با مینی بوس بیاوریم به روستا.

وقتی برای شستن دست و صورت از اتاق بیرون رفتم جمعیتی که در حیاط بودند متعجبم کرد.صحنه ی جالبی بود، حدوداً بیست نفر خانم که همه دبه یا دیگی بردست یا روی شانه داشتند، در حیاط جمع بودند.از همان بالا با دیدن رنگ سفید درون ظرف ها دانستم که اینها همه شیر آورده اند.پیش خود گفتم امروز در خانه نعمت چه خبراست؟

صغری که روی ایوان بود و مرا متعجب دیده بود،گفت: امروز شیرخانه نوبت ماست.از نگاهم فهمید که چیزی متوجه نشدم و توضیح داد که هر روز همه شیرها را خانه یک نفر می برند و آنجا را شیرخانه می نامند.مانده بودم چرا هر کسی شیر خودش را نگاه نمی دارد و همه به یک جا می برند؟

مادر که از پایین نظاره گر من بود. گفت:مقدار شیر هر خانه کم است و با آن نمی شود کره  و کشک و پنیر به مقدار مناسب درست کرد ،همسایه ها با هم قرار می گذارند تا هر روز تمام شیرها ،خانه یک نفر جمع شود تا مقدار آن به حدی باشد که درست کردن کره و پنیر و کشک بیارزد.و تازه حالا فهمیدم که این اجتماع یا همان شیرخانه ،یک شرکت تعاونی کوچک تولید محصولات لبنی است.

بعد از اینکه همه شیرها درون یک دیگ بزرگ که بر روی آتش بود ریخته شد ،همه ی آن جمعیت رفتند و فقط مادر بالا سر دیگ ماند و با یک قاشق چوبی بزرگ شروع که به هم زدن آن.آقا نعمت هم یک تنه بزرگ درخت را که طولش حدود یک متر و نیم بود را به زحمت داشت از انبار خارج می کرد.

به آقا نعمت گفتم این کنده به این بزرگی حالا حالا نمی سوزد و باید چوب های ریزتری بیاورید.لبخندی زد و گفت این تنه درخت ،هیزم نیست.«دوری» است.وقتی نزدیک تر شدم  تازه فهمیدم که راست می گوید.اصلاً شبیه هیزم نبود،تنه درخت کاملاً از قطر دایره مقطع آن برش خرده بود و داخل آن هم کاملاً خالی بود.فقط در انتها یک روزنه داشت که با یک قطعه چوب کوچک مسدود شده بود.

آقانعمت دو قطعه ناودانی را کنار هم گذاشت و دور تا دور آن را با طناب محکم بست ،طناب را خیلی فشار می داد .وقتی ازش پرسیدم چرا این قدر محکم می کشی ،گفت ماست را باید این تو ریخت، پس باید هیچ جایش درز نداشته باشد.باز هم برایم سوال شد که ماست را در همان دیگ هم می شود درست کرد، نیازی به این سازه نسبتاً بلند ندارد.

در مدرسه منتظر بودم تا زنگ آخر بخورد و سریع به خانه برگردم و ببینم آن «دوری» چیست وچگونه کار می کند.غروب وقتی وارد حیاط خانه شدم،هیچکس نبود.آتش خاموش بود ،دیگ بزرگ هم کمی آنطرف تر روی زمین قرار داشت و کل آن با ملحفه و پتو پوشیده شده بود. ناراحت از اینکه نتوانستم ببینم آن « دوری» چگونه کار می کند به اتاق رفتم.چند دقیقه بعد مادر به دنبالم آمد تا برای صرف چای خدمتشان برسم.

در هنگام صرف چای آن هم در هوایی نسبتاً سرد که بسیار هم لذت بخش بود، فهمیدم که هنوز کار شیر و ماست تمام نشده و اصل کار برای فردا است. آن دیگ بزرگ باید تبدیل به ماست شود و آقانعمت و مادر منتظر گرفتن  و خنک شدنش هستند. این فرایند حداقل تا فردا صبح طول می کشد.خوشبختانه فردا  نوبت صبح  کلاس نداشتم و بهترین فرصت بود تا طرز کار این سیستم تولید لبنیات را از نزدیک ببینم.

آن تنه درخت را به صورت عمودی به یک ستون که در زمین فرورفته بود محکم کردند و با سطل ماست را از دریچه ای که در بالا داشت درون آن ریختند.سپس یک چوب بلند را که انتهای آن حالت یک (+) را داشت ، داخلش قرار دادند و بالای آن را با در پوشی که وسطش حفره ای داشت پوشاندند به طوری که سر آن بسته شد و فقط دسته آن چوب بیرون قرار گرفت.

آقا نعمت رفت روی بشکه ای که پشت «دوری » بود .رو به من کرد و گفت :حالا دوری زدن را ببین.منتظر بودم که ضرباتی به این ستون استوانه ای بزند ولی او شروع کرد به صورت عمودی چوبی را که از حفره بیرون آمده بود بالا و پایین بردن.در همان حال هم توضیح می داد که با این کار ماست درون «دوری» زده می شود و بعد از مدتی کره آن جدا شده و در قسمت فوقانی قرار می گیرید.حرکات بالا و پایین رفتن دستان آقا نعمت بسیار منظم بود و سرعتی ثابت داشت.

دیدم کار راحتی است و ضمناً از آقا نعمت هم سن و سالی گذشته است.پس بهترین کار کمک کردن است.جلو رفتم و گفتم آقا نعمت شما خسته شده ای بگذارید این کار را من انجام دهم.نگاهی انداخت و گفت آماده ای؟ لبخندی زدم و گفتم که بالا و پایین بردن این چوب که آماده بودن نمی خواهد. من امروز بعدازظهری هستم و تا ظهر می توانم برایتان دوری بزنم.نمی دانم چرا هم آقا نعمت و هم مادر و حتی آقا غلامعلی همسایه که روی پشت بام مقابل ایستاده بود با لبخندی معنی دار  به من نگاه می کردند.

آقا نعمت از روی بشکه پایین آمد و با لحن خاصی گفت بفرما این دوری و این هم شما، ببینم چند مرده حلاجی .به زحمت از بشکه ای که زیاد هم موقعیتش مستحکم نبود بالا رفتم . پشت دوری ایستادم و چوب را به نهایت بالا آوردم و دوباره به پایین فشردم.درست همانند همان کاری که آقا نعمت انجام می داد.بار دوم نمی دانم چرا اینقدر سخت بالا آمد و خیلی سخت تر هم پایین رفت.مگر درون دوری چیزی جز ماست هم هست که اینقدر دارد سفت می شود؟

نمی دانم بار سوم یا چهارم بود که این چوب اصلاً بالا نمی آمد. انگار درون این دوری پر از گچ بود که هر چه می گذشت سفت تر می شد.به هر زحمت بود با صرف نیرویی بسیار به کار ادامه دادم. چند دقیقه نگذشته بود که کار را شروع کرده بودم ولی به شدت خسته شده بودم،خیلی ناجور بود اگر همین حالا اعلام می کردم که چقدر این کار سخت است.هرچه بیشتر دوری را می زدم ، انسجام محتویاتش بیشتر می شد و کار سختر می گشت.نمی دانم این مولکول های ماست چرا این قدر چسبنده شده بودند.

دیگر در دستانم قوتی باقی نمانده بود و حتی یارای بالا کشیدن چوب را هم نداشتم.هرچه تقلا می کردم بالا نمی آمد. آقا نعمت با لبخندی پیش من آمد و گفت بفرمایید پایین. گفتم آماده هستید یا نه، شما توجه نکردید. خجل و شرمسار پایین آمدم و او چوب را گرفت و آن را به سان کاه بالا آورد و محکم به پایین برد.چشمانم داشت از حدقه بیرون می زد. آقا نعمت خیلی راحت داشت این کار را انجام می داد. وقتی تعجب مرا دید.گفت اولاً این کار لم خاصی دارد و ثانیاً ما به این کارها عادت داریم،برای شما سخت است.

هنوز دستانم درد می کرد که مادر با آوردن یک چای حالم را خیلی بهتر کرد.پیش خودم فکر می کردم که این مردمان روستا چقدر قوی هستند.مطمعنم که این کارها از عهده خیلی ها در شهر بر نمی آید.به آقا نعمت گفتم که در تلویزیون دیده بودم که با مشک این کار را انجام می دهند.او هم در همان حالی که به قول خودش داشت دوری می زد گفت هر منطقه شیوه و روش خودش را دارد. بیشتر عشایر با مشک کره می گیرند.

بعد از مدت زمانی که خود آقا نعمت حسابش دستش بود. درپوش بالایی را برداشتند و کره هایی را که رنگشان بسیار زیبا بود را جمع کرده و در ظرفی گذاشتند.سپس آن روزنه پایین را باز کردد و تمام محتویات دوری را نیز در دیگ بزرگی ریختند.سه بار این کار انجام شد تا از همه ماست ،کره گرفته شود.آن دیگ پر از دوغ را نیز روی اجاق گذاشتند و آقا نعمت شروع کرد به ریختن هیزم زیر آن.

مادر هم پارچی آورد و آن را پر دوغ کرد و یک لیوان از آن را به من داد. در تمام عمرم دوغ به این لذیذی نخورده بودم.فکر کنم چهار لیوان نوشیدم که مادر تقاضای مرا برای بار پنجم رد کرد و گفت ، پسرم زیاد نخور،هرچیزی حتی اگر دوا هم باشد زیاد خوردنش سم است. مادر راست می گفت ولی گذشتن از این دوغ خوش مزه برای من کاری بسیار صعب و دشوار بود.

غروب که از مدرسه بازگشتم، دیدم زیر راه پله کیسه ی بزرگی آویزان است و زیرش هم باز دیگی قرار دارد.از مادر  که کنار شیر در حال شستن ظرف ها بود پرسیدم این دیگر چیست؟گفت همان دوغ است که جوشانده ایم و حالاگذاشته ایم آبش برود تا قالب بزنیم  و بگذاریم تا خشک شود.فردا صبح قالب های مکعب شکلی که بسیار مرتب بریده شده بودند روی پشت بام مقابل پهن بودند و رویشان هم پارچه توری انداخته بودند تا حشرات روی آن نیایند.تازه آنجا فهمیدم که اینها کشک هستند.مادر تکه ای را به من داد که باز هم به غایت لذیذ بود ولی چه فایده که باید به همان تکه قناعت می کردم،باز هم کاری صعب و دشوار.

آن مایعی هم که در لگن زیری جمع شده بود را دوباره روی آتش قرار دادند تا بجوشد.یک ظهر تا شب جوشید تا به صورت خمیری سیاه رنگ درآمد که همان قره قروت بود.نمی دانم خوشبختانه یا بدبختانه از این یکی زیاد خوشم نیامد، مزه ای ترش داشت که نپسندیدم.مادر با لبخندی گفت، خدا را شکر چیزی هم هست که تو دوست نداری!!!

عیادت

عیسی نیامده رفت. آنقدر آتش سوزی هولناک بود که عیسی را حدود سه هفته خانه نشین کرد.هنوز شروع به کارش را از مدرسه نفرستاده بودند که نامه مرخصی استعلاجی اش آمد.به قول آقای مدیر شروعش موکول شد به شروعی دیگر

اصل همکاری و از آن مهمتر همسایگی حکم می کرد که به عیادتش بروم.ولی مشکل این بود که هیچکس حتی  آقای مدیر هم نشانی خانه اش را نمی دانست.به حسین گفتم تو که آزادشهری هستی می توانی با کمی پرس و جو نشانی خانه عیسی را پیدا کنی. چهارشنبه که با سرویس های روستا می آیم شهر ،هماهنگ کنیم و به عیادت عیسی برویم.

تنها اطلاعاتی که حسین یافته بود، این بود که تنها مسافرخانه شهر را پدر عیسی اداره می کند.و همین اولین سرنخ ما بود برای یافتن خانه عیسی.پیشنهاد دادم یک جعبه شیرینی بگیریم که دست خالی نباشیم که با مخالفت شدیدحسین مواجه شدم. گفت آدمی که دچار سوختگی شده، آنهم با درجه حاد ، نیاز به شیرینی دارد؟ شیرینی چه ویتامینی می خواهد به بدن او بدهد.بهتر است برایش میوه بگیریم.گفتم منظورت آب میوه است؟باز اخمی کرد و گفت آب میوه که طبیعی نیست.

دو کیلو سیب و دو کیلو پرتقال و سه چهار تا موز و یک کیلو خیار و یک کیلو هم نارنگی جدا کردم و گذاشتم تا مغازه دار آنها را بکشد و حساب کند.می خواستم پولش را بدهم که حسین آمد ، جلویش را گرفتم و گفتم که اصلاً نمی شود، خودم حساب می کنم.درست است که من اهل این شهر نیستم ولی بگذار این بار من مهمانت کنم.

دست بر روی سینه ام گذاشت و با قدرت زیادی که داشت مرا کنار زد و شروع کرد به کم کردن میوه ها. کل خیار ها را که خالی کرد، از روی سیب ها و پرتقال ها چند تایی برداشت و کل میوه ها شد سه بخش :کمی سیب ، چندتا پرتقال و چندتا هم موز، بعد رو به من کرد و گفت خرید خانه نیامده ای که ،می خواهی عیادت بیمار بروی، حالا برو حساب کن.

با حسین وارد مسافرخانه شدیم و مقابل پیشخوان ایستادیم. پیرمردی با موهای کاملاً سپید بر روی صندلی آنطرف پیشخوان کاملاً خوابیده بود. واقعیت امر من تا کنون هتل یا مسافرخانه نرفته بودم و برایم این مکان هم جالب و هم جدید بود،در فیلم ها دیده بودم که روی پیشخوان هتل ها زنگی هست که با آن متصدی را صدا می کنند، هرچه بر روی میز گشتم چیزی نبود .وقتی حسین چند بار محکم به روی میز کوبید و آن پیرمرد هم دست پاچه بیدار شد فهمیدم که اینجا خودمیز همان زنگ است.

در جواب سلام ما آن پیرمرد گفت شناسنامه ، حسین خواست تا چیزی بگوید، باز آن پیرمرد گفت بدون شناسنامه امکان ندارد، این بار من گفتم آقا ما برای گرفتن اتاق نیامده ایم ،می خواهیم نشانی از شما بپرسیم.در صدم ثانیه برآشفت و گفت این موقع که نزدیک ظهر است آمده اید و مرا از خواب بیدار کرده اید و فقط می خواهید نشانی بپرسید، خب از (تعاونی یک) که کنار مسافرخانه است می پرسیدید، یا از دکان بقالی که کمی آنطرف تر است می پرسیدید. چرا مردم آزاری می کنید؟

آنقدر سریع ما را آماج کلمات تند خود قرار داد که مهارتی همچون نئو فیلم ماتریکس می باید داشته باشیم تا بتوانیم از اصابت آنها جان سالم به در ببریم.در بین این رگبارش ، و درست زمانی که می خواست نفس بگیرد ، حسین خیلی سریع پرسید خانه عیسی کجاست؟همین باعث شد که پیرمرد ساکت بماند.کمی ما را نگاه کرد و گفت ،کدام عیسی، حسین گفت پسر صاحب مسافرخانه، همانکه چند روز پیش خانه اش در وامنان دچار آتش سوزی شد.ما از دوستانش هستیم.

بنده خدا دست و پایش را گم کرد و کلی از ما عذرخواهی کرد، در عرض چند ثانیه اخلاق و رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرد. نشانی را به ما داد و از ما خواست در مورد خوابیدنش چیزی به عیسی و پدرش نگوییم.نشانی خیلی جالب بود، جنب اداره برق ،داخل کوچه ،در آبی، و اداره برق درست آنطرف شهر بود، تقریباً باید به همانجایی می رفتیم که از مینی بوس پیاده شده بودم.برای یافتن خانه عیسی دوبار طول آزادشهر را طی کردم.

جنب اداره برق کوچه ای بود بس طویل ، وارد آن شدیم و به دنبال در آبی می گشتیم، من آن را یافتم و با شوق و ذوق فراوان حسین را صدا زدم، وقتی به موقعیت حسین نگاه کردم ، او هم مقابل دری ایستاده بود که رنگش آبی بود.آخر این چه نوع آدرسی بود که آن پیرمرد به ما داد، وقتی به کل کوچه نگاه کردیم ،شاید حدود یک سوم درها رنگش آبی بود.

چاره ای نبود از همان اولین در آبی شروع کردیم به زنگ زدن ، درهایی که ایفون داشت زیاد سخت نبود، ولی آن بندگانی که باید تا دم در می آمدند کمی ما را دچار خجالت می کرد.به میانه های کوچه رسیده بودیم که حسین نگاهی به من کرد و گفت ما چرا اینقدر احمقانه رفتار می کنیم.خوب ازیکی بپرسیم خانه عیسی کجاست؟من زنگ یکی از درهای آبی را که چند قدم بالاتر بود را زدم.دختر کوچکی به مقابل در آمد. بعد از سلام پرسیدم که خانه عیسی کجاست، نگاهی معصومانه کرد و گفت ، همان عیسی که سوخت، لبخند زدم و گفتم آری او هم لبخند زد و گفت همینجاست، عیسی برادر من است.

خدا را شکر این کار عظیم یافتن خانه عیسی به پایان رسید.حسین را صدا کردم و به آن دختر گفتم برو و به عیسی بگو دوستانت از وامنان آمده اند.دوان دوان رفت و بعد از چند دقیقه مادر عیسی آمد و ما را با رویی خوش به داخل خانه دعوت کرد.حیاط بزرگ و مشجر و حوضی پر آب، نمایی زیبا به این خانه قدیمی داده بود.

عیس بنده خدا روی تخت خوابیده بود و نمی توانست زیاد حرکت کند.درد زیادی نداشت ولی پانسمان ها آنقدر زیاد بود که تقریباً هر دو تا پایش را تا زانو پوشانده بود. وضع ظاهری اش زیاد خوب نبود ولی همین که درد نداشت برایش قابل تحمل بود.کلی خوش  و بش کردیم و همین باعث شد کمی حال و هوایش عوض شود.

کمی که وضعیت عادی تر شد ، حسین رو به عیسی کرد و گفت چه شد که خانه آتش گرفت؟ چه کاری کردی که این اتفاق رخ داد. عیسی لبخند تلخی زد و گفت یادم نیاورید که حتی یادآوری آن هم دردناک است. اصرار حسین باعث شد که توضیح دهد که چه پیش آمده است. علت اصلی آتش سوزی این بوده که او علاءالدین را در حالی که روشن بوده ،نفت ریخته است و همین باعث شده که ناگهان آتش زیاد شده و او هم دست و پایش را گم کرده  و ده لیتری نفت از دستش افتاده و کف اتاق شعله ور شده است.

هم من هم حسین نگاهی به او انداختیم وگفتیم، خدا به شما رحم کرده که هنوز زنده هستی، با این اوصاف که گفتی و آن ده لیتری نفت که خالی شده خیلی شانس آورده ای که فقط پاهایت دچار سوختگی شده است.اگر سر و صورتت می سوخت کارت با کرام الکاتبین بود.او هم نگاهی به ما انداخت و گفت خیلی ممنون که به من روحیه دادید، آمده اید عیادت یا اینکه قبض روحم کنید. همینکه دیگران روزی  چندین بار مرا مورد عنایت قرار می دهند برایم بس است.خنده ای کردیم و همین باعث شد که دوباره جو تلطیف شود.

چیزی نگشت که مادربزرگ عیس با سینی چای وارد شد.چهره ای بسیار مهربان داشت و بسیار گشاده رو با ما خوش و بش کرد . و رفت کنار عیسی روی تخت نشست و رو به ما کرد و گفت بفرمایید چایی.لیوان هایی که چای در آنها بود به غایت بزرگ بودند، هم در سطح قاعده و هم در ارتفاع، لیوان های دسته دار معمولی که محک نام دارند حدود یک چهارم لیتر گنجایش دارند ولی این لیوانها به راحتی بیش از نیم لیتر ظرفیت داشتند.

حسین که همان اول گفت چای نمی خورد و خودش را راحت کرد.اولی را که خوردم چسبید، دومی را که آوردند به هر زحمتی بود نوشیدم، ولی باور کردن خوردن سومی برایم غیر ممکن بود.نگاه آن پیرزن مهربان که سه بار زحمت کشیده بود و رفته بود و آمده بود را نمی توانستم برتابم .با تمام قوا نوشیدم و چند جرعه آخر قند به گلویم پرید و چند تا سرفه زدم.

همین باعث شد که مادربزرگ بگوید چای سرد بوده و قند پریده گلو ی آقا مدیر، یکی دیگر که داغ است برایش می آورم تا حالش جا بیاید.فقط به حسین وعیسی نگاه می کردم و آنها هم موزیانه لبخندهایی معنی دار نثارم می کردند.

آتش سوزی

آنقدر حسین در گوشم خواند که آخر مجاب شدم که منابع آزمون کاردانی به کارشناسی را تهیه کنم و من هم در کنار حسین شروع کردم به درس خواندن. البته کار سخت و دشواری بود، مخصوصاً آن روزهایی که دو شیفت بودم، واقعاً نایی برای مطالعه آنهم ریاضی و در حد آماده شدن برای آزمون را نداشتم. البته با آن وضع فرم مخدوش و پاره ام ،امید چندانی هم به صدور کارت ورود به جلسه نداشتم.چه به رسد به آزمون و قبولی در آن

حسین در کارش بسیار جدی بود.می گفت حتماً باید قبول شود و تازه این هدف اولش است وتا جایی که بتواند این راه را ادامه خواهد داد.من هم که او را می دیدم چاره ای جز همراهی با او نداشتم.حسین یک برنامه کاملاً مدون برای مطالعه داشت و طبق آن پیش می رفت و من هم برای خودم برنامه ای تهیه کرده بودم ولی نمی دانم چرا همیشه از برنامه ام عقب بودم،یک بار هم به حسین گفتم که باور کند خواندن ریاضی خیلی خیلی سخت است.

در یکی از این شبها که من داشتم ریاضیات عمومی لیتهلد را می خواندم و تمریناتش را حل می کردم و حسین هم داشت زمین شناسی می خواند،ناگهان صدای داد و بیدادی از بیرون آمد. فکر کردیم شاید همسایه است و در حال صدا کردن کسی است ولی وقت برای بار دوم صدا را شنیدیم،کمک می خواست ، هم من و هم حسین سریع به سمت ایوان دویدیم تا ببینیم چه خبر است.

وقتی به روی ایوان رسیدیم صحنه ای بس دهشتناک مقابلمان مشاهده کردیم، زبانه های آتش از خانه ی مقابل به آسمان می رفت.اتاق عیسی در حال سوختن بود و این سرو صدا از درون اتاق او می آمد. معلوم بود که او در اتاق حبس شده و این آتش به شدت او را هراسان کرده .

آنقدر اوضاع فجیع بود که در همان حال، مات مبهوت فقط نظاره گر بودم.قدرت تصمیم گیری نداشتم و اگر حسین نهیبی به من نزده بود ،همچون چوبی خشک شده از جایم تکان نمی خوردم. سریع از راه پشت بام به مقابل اتاق عیسی رسیدیم، حالا که نزدیک شده بودیم به عمق فاجعه بیشتر پی بردیم. کل چارچوب در ورودی کاملاً در آتش بود و عیسی هم از داخل اتاق با تمام قوا فریاد می زد و کمک می خواست.

هیچ راهی برای جلو رفتن و باز کردن در نبود، لهیب آتش که هر لحظه بر قدرتش اضافه می شد ، ما را به عقب می راند.در همین حین آقا نعمت چند تا گونی کنفی که کاملاً خیس شده بود آورد و به ما داد و گفت سعی کنید از آتش جلو در کم کنید.من هم می روم با سطل آب می آورم.شروع کردیم که کوبیدن این گونی های خیس بر روی آتش ولی آنقدر حرارت زیاد بود که نمی توانستیم نزدیک شویم و همین کار را بسیار سخت کرده بود.

حسین رو به من کرد و گفت ،این جوری نمی شود، برو  و همسایگان را خبر کن. من و نعمت تا تو کمک بیاوری تا جایی که بتوانیم خاموش می کنیم.اولین سطل آب را آقانعمت آورد و بر روی آتش ریخت ،ولی هیچ تغییری در اوضاع به وجود نیامد.من هم سریع پایین آمدم و وقتی وارد حیاط خانه شدم، یکه خوردم ،حیاط پر بود از اهالی روستا.چند نفری بالا آمدند و شروع کردند به کمک کردن برای خاموش کردن حریق،آتش نشانی با آن همه امکاناتش این سرعت در رسیدن نیرو را باید آرزو کند.

همه در حال آب پاشی بودند و آتش جلو خانه تا حدی اطفا شده بود ولی سقف  همچنان شعله ور بود.چند تن از اهالی شروع کردند به کوبیدن در تا باز شود.نمی دانم چه مشکلی بود که در باز  نمی شد.در کنار در ورودی چشمم به یک گاز پیک نیک افتاد. پیش خودم فکر کردم اگر منفجر شود فاجعه ای بسیار ناگوار به بار خواهد آورد.سریع رفتم و پارچه ای را خیس کردم و با سرعت از کنار در رد شدم و گاز را گرفتم و به پشت خانه پرت کردم.خدا را شکر به خیر گذشت.در صورتی که با پارچه خیس گرفته بودم ولی دستم به شدت سوخت.

با کمک اهالی در زمانی نسبتاً کوتاهی آتش فروکش کرد و عیسی را از اتاق پر از دود با حال نزار بیرون آوردند.او را به اتاق خودمان بردیم.ظاهرش نشان می داد که به غایت ترسیده است.البته همه ترسیده بودیم و این نکته باعث شده بود که سکوت خاصی بین ما حکم فرما شود.عیسی  هنوز در شوک حادثه بود و چیزی نمی گفت .فقط مات و مبهوت ما را نگاه می کرد.

چند دقیقه ای به این منوال گذشت که تازه متوجه اصل ماجرا شدیم.شلوار عیسی که یک گرم کن بود ذوب شده بود و به بخش هایی از پاهایش چسبیده بود.وقتی بیشتر دقت کردیم بخش هایی هم از ساق پاهایش نیز سوخته بود.فکر کنم خود او هم تازه متوجه سوختگی هایش شد و ناگهان شروع کرد به داد و بیداد که سوختم و سوختم و …

چنان بیتابی می کرد که نمی توانستیم کنترلش کنیم .به هر زحمتی بود او را خواباندیم تا شاید کمی وضعش بهتر شود. به چند ثانیه نکشید که ناگهان نشست و باز شروع کرد به آه و ناله.چیزی به ذهنمان نمی رسید که بتوانیم کمکش کنیم.آه و ناله هایش بسیار سوزناک بود .من پیشنهاد کردم که او را به شهر ببریم.البته این موقع شب ماشین از کجا پیدا کنیم.در حال بحث بودیم که آقا نعمت همراه بهیار روستا وارد شد.

با ورود بهیار آه وناله های عیسی هم کم شد، فکر کنم با دیدن لباس سفید پزشکی، او هم کمی آرام شد ،همه در گوشه ای از اتاق منتظر بودیم تا ببینیم چه اتفاقی برای عیسی افتاده و چقدر دچار سوختگی شده است.وقتی بهیار داشت وسایلش را آماده می کرد به این فکر کردم که چقدر امور امدادی در اینجا به سرعت انجام می شود. به دقیقه نکشید که مردم جهت کمک جمع شدند و حالا هم بهیار که بالای سر بیمار است.

اصل سوختگی عیسی کشاله های رانش بود که شلوار سوخته و ذوب شده کاملاً به آنها چسبیده بود.خوشبختانه بدن و سرو صورتش دچار سوختگی نشده بود.سیاه و دودی شده بود ولی بیشتر همین پاهایش بود که سوخته بود.بهیار از ما خواست تاشلوارش را  از پایش در آوریم تا او بتواند محل سوختگی را شستشو دهد.

تا خواستیم شلوار را از پایش دربیاوریم ، فریادش بر آسمان رفت و نگذاشت.گفتم هنوز که به جاهای سوخته شده نرسیده ایم.ولی نمی گذاشت،از ما اصرا و از او انکار.در گوشش گفتم :مگر نمی خواهی دردت کمتر شود پس بگذار کارمان را بکنیم.با همان آه ناله هایی که می کرد ،آرام در گوشم گفت خجالت می کشم. حق هم داشت چون بهیار ،خانم بود.

وقتی خانم بهیار داشت زخم ها و سوختگی های پایش شستشو می داد وآن را پانسمان می کرد، بنده خدا عیسی از شرم و خجالت دم بر نمی آورد و کاملاً سرخ شده بود.خدا را شکر سوختگی ها آنچنان عمیق نبود ،بیشتر همان بخش هایی از شلوارش که ذوب شده بودند و به پایش چسبیده بودند  او را ذیت می کرد.در هر صورت زخم ها پانسمان موقت شد و قرار شد صبح اول وقت با اولین مینی بوس به شهر منتقل شود.

خدا را شکر به خاطر اینکه زود فهمیده بودیم ، دود آتش که بسیار هم کشنده است زیاد وارد ریه های عیسی نشده بود .ضمناً به خاطر اینکه به منتها الیه اتاق رفته بود صورتش هم زیاد دچار سوختگی نشده بود.ولی در همان قسمت های پا که دچار سوختگی شده بود، درد زیادی داشت.

مسکن هایی که تزریق کرده بودند اصلاً جواب نداده بود و عیسی فقط  آه وناله می کرد و درد می کشید.شب بسیار بد و سختی بود و تا صبح تقریباً هیچ کداممان نخوابیدیم. یا ناله می کرد، یا سرفه می کرد یا گریه می کرد.اصلاً حالش خوب نبود و همین بسیار نگرانمان کرده بود.

صبح اول وقت آقا نعمت رفت سراغ مینی بوس و ماهم شروع کردیم به آماده کردن عیسی. از اتاقش توانسته بودیم یک شلوار پیدا کنیم ولی چگونه می توانستیم آن را به تنش کنیم. کل ران هایش سوخته و پانسمان شده بود.با این وضعش هم نمی شد که بیرون رود.فکری به ذهنم رسید و پاچه های شلوارش را از درزش پاره کردم.با سختی شلوا را پوشید و بعد ،از پایین با کش، مچ و زیر زانویش را بستم.ظاهر عیسی تا حدی عجیب و خنده دار شده بود ولی چاره ای نبود.

اولین مینی بوس آمد جلوی در خانه، همسایگان همه آمده بودند و می خواستند کمک کنند. حتی یکی از همسایگان، چند لقمه نان و پنیر  داخل نایلون گذاشته بود و به عیسی داد تا در راه میل کند تا دچار ضعف نشود. عیسی به همراه حسین سوار شدند و رفتند.

آتش سوزی دیشب و سوختن عیسی خیلی برایم سخت بود ولی اینهمه کمک و یاری و در فکر دیگران بودن که این روستاییان دارند  برایم مرهمی بود بس موثر.

ادامه تحصیل

حسین امروز نیامده بود و همین مرا بسیار نگران کرده بود، چون نیامدن برای او که مظهر نظم و انضباط است غیرممکن بود.هیچ وسیله ی ارتباطی هم نبود که از او خبر بگیرم.وقتی از مدرسه به خانه آمدم حتی آقا نعمت هم از نبودن حسین متعجب شده بود.ناهار را که یک عدد تخم مرغ آب پز بود را با نصف نان بیات دیشب میل  کردم و بی حوصله  به سمت مدرسه بالا به راه افتادم.

زنگ تفریح دوم وقتی وارد دفتر شدم ،حسین درست مقابلم بود.اول تعجب کردم ولی وقتی به خود آمدم خوشحال شدم که او را صحیح و سالم می بینم. به او گفتم که نیامدنش آنهم بی خبر  موجب نگرانی ام شده است.این بار نوبت او بود که با تعجب مرا نگاه کند.لبخندی زد و گفت نگران نباش دنبال کار خیری بودم.

تا این را گفت گل از گل آقای مدیر شکفت و گفت پس انشالله می روی قاطی مرغ ها،می خواست بادا  بادا  را شروع کند که حسین خیلی جدی گفت ، اصلاً هم اینطور نیست و این کار خیر با آن چیزی که شما در ذهن دارید متفاوت است. امروز صبح رفتم از اداره پست دفترچه دانشگاه گرفتم، کار خیر اصلی ادامه تحصیلات است.

آقای مدیر هم لبخندی زد و گفت :آهان حالا فهمیدم قصد ازدواج ندارید، می خواهید ادامه تحصیل دهید. بله ادامه تحصیل خیلی مهم است ، فقط مواظب باشید خواستگارهایتان از دست نروند و آخر سر، بی کلاه بمانید.هم من و هم حسین تمام این حرف ها را بر حسب شوخی و مزاح گذاشتیم و هر دو تصمیم گرفتیم فقط سکوت کنیم.

همین که به خانه رسیدیم، حسین از درون کیفش دو تا پاکت بیرون آورد و یکی را به من داد، آرم دانشگاه آزاد روی پاکت ها به قدری بزرگ بود که نیمی از فضای آن را اشغال کرده بود،داشتم پاکت را بررسی می کردم که حسین گفت، در طول راه و داخل مینی بوس کل دفترچه را خوانده ام.برای ادامه تحصیل تا لیسانس چاره ای جز دانشگاه آزاد نداریم .

حسین در ادامه گفت:نکته جالبش این است که برای رشته من که علوم تجربی هستم فقط گرگان کاردانی به کارشناسی دارد و برای تو که رشته ریاضی هستی فقط علی آباد هست و بس.هردو خنده مان گرفت که من که ساکن گرگان هستم باید علی آباد بروم و حسین که ساکن آزادشهر است باید به محل سکونت من که گرگان است برود.

بعد از کلی خندیدن وقتی بیشتر فکر کردم ، مشکلات بیشتری برایم مکشوف گشت.اولین مشکل همین وامنان بود، چطور می توانستم هم وامنان باشم و هم در دانشگاه درس بخوانم.چهار روز اول هفته که اینجایم، تازه معمولاً چهارشنبه عصر به خانه می رسم و جمعه صبح هم باید راه بیفتم تا به مینی بوس روستا برسم. حسین گفت زیاد نگران نباش ،این رشته ها مخصوص دبیران است وکلاس ها پنج شنبه ، جمعه است. کمی فکر کردم  وبه او گفتم شاید تو بتوانی  ولی برای من ممکن نیست.

مسئله دوم شهریه دانشگاه است.حقوق تربیت معلم هفت هزار و پانصد تومان بود و حقوق استخدام رسمی هم به زحمت به بیست هزار تومان می رسید، ولی در دفترچه شهریه ثابت و متغیر روی هم حدود هشتاد هزار تومان می شد.یعنی می بایست کل پول حقوق چهار ماه را برای یک ترم شهریه می دادیم.پس برای رفت و آمد و بیتوته چه کنیم؟باز حسین گفت نگران نباش همه چیز درست می شود.

خبر بدتر هم این است که آزمون در آذر ماه بود و  در صورت قبولی کلاس ها هم از دی ماه شروع می شد و به ما هم گفته بودند که شش ماه اول حقوق به ما پرداخت نمی شود و به صورت کلی بعد از عید می دهند.پس اگر یک در هزار هم قبول شدیم پول ثبت نام را از کجا خواهیم آورد.

اعصابم کلی به هم ریخته بود، نه به آن خنده اول و نه به حالا، به حسین با عتاب گفتم برای من چرا گرفتی ؟ چگونه می توانم در طول یک هفته خودم را سه بخش کنم یکی در وامنان ، یکی در گرگان و یکی هم در علی آباد.با این اوصاف اگر هم بتوانم ،هفت روز در هفته برایم کم است و حداقل یک روز باید به هفته ام اضافه کنم.

لبخندی زد و گفت ،پس می خواهی همین فوق دیپلم بمانی، همه دارند به پیشرفت و بالا رفتن فکر می کنند و تو در فکر درجا زدن هستی.اگر هم سخت باشد ارزشش را دارد، بدون زحمت و تلاش نمی توان به جایی رسید. باید کمی هم سختی کشید تا پخته شد. از حرف هایش هیچ نفهمیدم چون در ذهنم محصور افکار و موانع خود بودم.

اصرار حسین باعث شد که حداقل برای شرکت در آزمون  رضایت دهم.فرم ها را جلوی خودم گذاشتم و با بی رغبتی و اکراه شروع کردم به پر کردن آن، نام و نام و خانوادگی و شماره شناسنامه و….    گرم نوشتن و علامت زدن بودم که صدای در آمد و صغری با سلام وارد شد و گفت چای آماده است.همین اتفاق باعث شد که حواسم پرت شود و در قسمت جنسیت خانم را تیک بزنم.

آنقدر اعصابم به هم ریخت که بر سر حسین فریاد زدم و او وقتی اشتباهم را دید به جای اینکه چیزی بگوید زد زیر خنده و آنقدر خندید که روی زمین ولو شد.عصبانیت من و خنده های حسین فضایی بسیار درهم و برهم ایجاد کرده بود .نه من می توانستم خشمم را کنترل کنم و نه حسین خنده اش را.اگر آقا نعمت نیامده بود حتماً دعوایی رخ می داد.

نوشیدن چای هم من ،هم حسین را کمی آرام کرد و وقتی حسین قضیه را سر سفره عصرانه تعریف کرد ،همه خندیدند، داشت فشارم بالا می رفت که آقا نعمت همه را ساکت کرد و گفت اشکال ندارد، اشتباه شده است.همه اشتباه می کنند،بیایید فکر کنیم تا شاید بتوان راه حلی پیدا کرد.صغری گفت من پاک کن جوهری دارم .خودکار را هم پاک می کند.

هر چه قدر تقلا کردیم بخش عمده ای از برگه آبی شد ولی  علامت ضربدر داخل چهار خانه پاک نشد که نشد.حسین پیشنهاد دیگری داد، از صغری خواست تا مداد تراش را بیاورد.من به همراه بقیه نگاهی متعجبانه به او دوختیم ، مگر با مدادتراش پاک می کنند.می خواستم چیزی بگویم که حسین شروع کرد با چاقویی که در سفره بود تیغ مداد تراش را باز کردن.

آرام آرام شروع کرد به تراشیدن داخل کادر ، مدتی گذشت و هیچ اتفاق نیفتاد، از او خواستم تا این کار را به من بسپارد، مخالفت کرد و  گفت این کار ظرافت می خواهد که تو نداری.داشتم عصبانی می شدم که تیغ را به من سپرد و فقط گفت مراقب باش.من هم شروع کردم به تراشیدن. کار خوب پیش می رفت و علامت داخل کادر آرام آرام داشت محو می شد .

پاک شدن علامت خوشحالم کرد و خواستم کار را به نهایت درست انجام دهم که ناگاه تیغ عمق بیشتری را برید و برگه فرم در آن قسمت پاره شد.وقتی برگه فرم را جلو صورتم گرفتم از آن گوشه ای که فرم پاره شد بود حسین را که اخم کرده بود را دیدم.وضع از حالت بغرنج به حالت بحرانی مبدل شده بود.

رو به حسین کردم و گفتم اشکال ندارد ، رفتم شهر دوباره دفترچه می گیرم و با دقت پر می کنم. وقتی حسین گفت که این دو تا را هم به زور گیر آورده و ضمناً پس فردا آخرین مهلت ارسال است،خشکم زد.مات و مبهوت فقط نظاره گر حسین بودم.

بعد از شام ، که کمی آرام شده بودیم ،حسین فرم مرا گرفت و قسمت مرد را علامت زد و آن قسمت پاره شده را با چسب نواری با دقت بسیار بالایی چسباند وباقی را پر کرد و دانشگاه آزاد اسلامی واحد علی آباد کتول را برایم انتخاب کرد و داخل پاکت گذاشت.گفت،هر دو را فردا صبح به راننده مینی بوس می دهم تا رسید به شهر برایمان پست کند.

من هم با نا امیدی گفتم باشد، فرم مخدوش و پاره شده مرا هم پست کند، شاید آن فردی که می خواهد مرا در آزمون ثبت نام کند دلش برایم بسوزد و فرم مرا هم قبول کند.

مثبت یا منفی

زنگ دوم کلاس دوم بودم و داشتم مقدمات بحث اعداد صحیح را شروع می کردم.این مبحث از اهمیت زیادی برخوردار است و بیشتر بخش های محاسباتی ریاضی که در سالهای بعد دانش آموزان می خوانند پایه و اساسش اینجا شکل می گیرد.بیشتر بر مفهوم تاکید داشتم و برای شروع از دماسنج استفاده کردم.بچه ها همه ساکت فقط مرا نگاه می کردند و از نگاهشان به راحتی می شد تعجب را فهمید که دماسنج چه ربطی به ریاضی دارد.

در اوج کار بودم و تمرکز بچه ها صد در صد بود.می خواستم مبحث اصلی را شروع کنم که ناگهان در کلاس باز شد و همه توجه ها به آن سمت رفت. آفتاب درست ,وسط در  ورودی کلاس بود و همین باعث شد تا اصلاً نتوانم چهره ی فردی را که داشت وارد می شد را ببینم. تصویرش کاملاً ضد نور بود و هیچ راهی برای تشخیص چهره نبود.ضمناً آفتاب چنان چشم را می زد که حتی نگاه کردن به سمت در کار سختی بود.

نوع و سرعت و چگونگی ورودش  نشان می داد که از همکاران نیست .زیرا نه در زد و نه اجازه گرفت و با همان سرعت ثابتی که داشت ،وارد کلاس شد.ابتدا حدس زدم که دانش آموز است ولی در کلاس نه کسی غایب بود و نه کسی هم اجازه بیرون رفتن گرفته بود.

هرچه بود خیلی عصبانی شدم،تمام مقدمه چینی هایم برای شروع بحث کاملاً به باد هوا رفت و حواس بچه ها کاملاً پرت شد.کلی از دماسنج گفته بودم و در مورد صفر که چه خاصیتی دارد توضیح داده بودم و تازه می خواستم اعداد منفی را معرفی کنم.اخمی کردم و به سمتش رفتم تا با نهیبی او را به بیرون کلاس هدایت کنم.

در آن تصویر سیاه ضد نورش فقط توانستم قد و قواره اش را تشخیص دهم.کوتاه بود ولی نسبت به بچه ها تنومندتر به نظر می رسید.همین موضوع که دانش آموز نیست کمی نگرانم کرد،پس چه کسی است که اینگونه بی محابا وارد کلاس شده است و هیچ هم نمی گوید.شاید از اولیای دانش آموزان است.پس مدیر ومعاون کجایند؟

وقتی جلو تر آمد و از شعاع  تابش  نور فاصله گرفت،درست به وسط کلاس و مقابل تخته سیاه رسیده بود. وقتی چهره اش  مشخص شد نه تنها من، بلکه کل بچه های کلاس یکه خوردند و فضا در سکوتی عمیق و عجیب غرق  شد.نمی دانستم چه کار باید کنم.حتی در نگاه بچه ها علاوه بر تعجب ،ترس هم موج می زد.آنها هم مانند من مانده بودند در این اوضاع غریب.

 پیرمردی بود با موهایی کاملاً آشفته و سرو وضعی بسیار ژنده و چهره ای کاملاً سیاه . هیبت عجیب و تا حدی وحشتناک داشت ،کوتاه به نظر آمدن قدش به خاطر انحنای کمرش بود که تا حد 70درجه می رسید.در یک دستش چوبدستی ای بود که هیچ بخش راستی در آن نمی شد دید  و در دست چپش هم یک پیت حلبی که دسته ای با طناب داشت.

مقابلم ایستاد و به زحمت سرش را بالا آورد و چند لحظه ای فقط نگاهم کرد.نگاهش با وضعیت ظاهری اش کاملاً متفاوت بود.آن همه خشونت در سر و وضعش ،آن همه ناهماهنگی در پیکرش و این همه معصومیت در نگاهش، تضادی عمیق ایجاد کرده بود.نمی دانستم چه کنم ، این پیرمرد که مرا به یاد گوژ پشت نتردام انداخت، اینجا وسط کلاس من چه می کند؟آیا راه را به اشتباه آمده یا شاید هم کمک می خواهد.

پیش خود گفتم حتماً سائلی است و آمده تا کمکی بگیرد تا بتواند بخش کوچکی از زندگی امروزش را با آن بگذراند.تا خواستم از جیبم پولی را دربیاورم و به او بدهم پشتش را به من کرد و همانطور آرام که آمده بود آرام به سمت در بازگشت .باز هم در نور فرو رفت ،فقط اینبار هرچه می رفت کوچک تر می شد و نور بیشتر او را در آغوش می گرفت.

وقتی از  کلاس خارج شد،پچ پچ بچه ها شروع شد و از میان گفته هاشان فهمیدم او را در این روستا «براتعلی» می نامند.داستان های عجیبی در مورد او در روستا شایع شده که از او شخصیتی غریب ساخته است. به یک روایت او عاشق شده بوده و وقتی از سربازی بازگشته عشقش را از دست رفته دیده و همین باعث شده که کلاً همه چیز را رها کند.

برای اینکه کمی حال و هوایم عوض شود و نفسی بگیرم تا ادامه درس را بتوانم بگویم ،من هم از کلاس بیرون رفتم و خودم را در معرض تابش نور آفتاب در حال غروب و هوای خنک عصرگاهی قرار دادم.خنده حسین و مدیر و باقی همکاران نگاهم را به سوی آنها کشاند و کمی که بیشتر فکر کردم پیش خود گفتم این موقع چرا همه دبیران در حیاط هستند و چرا می خندند؟

حسین جلو آمد و با همان حالت خنده گفت:خیلی ترسیدی ،براتعلی که آزارش به مورچه هم نمی رسد پس چرا اینقدر رنگ از صورتت پریده.همکاران دوره ام کردند و فقط می خندیدند. من هم مات و مبهوت فقط از میان آنها به سمت در حیاط مدرسه نگاه می کردم که آن پیرمرد آرام آرام داشت از مدرسه بیرون می رفت.

این آرامش با آنچه از زندگی او می توان حدس زد اصلاً هماهنگی نداشت .تضادی به تمام معنی می شد در او یافت .زندگی ای به غایت صعب و سخت،و رفتاری بسیار آرام.حتی در راه رفتن هم عجله نداشت و با طمانینه خاصی قدم برمی داشت.درون پیت حلبی اش هم چیزی نبود ،هیچ نداشت،چه در ظاهر و چه در باطن.فقط مملو بود ازچیزهایی که دیگران نمی دانستند .

این پیرمرد ،با آن ظاهر خشن ولی سکوت عجیبش خیلی ذهنم را مشغول کرد ، به همین خاطر کاملاً فراموش کردم که از دست همکاران عصبانی شوم که باعث شده بودند او ناگهانی وارد کلاس من شود. این شوخی خیلی تلخ تر از آن است که به ظاهر دیده می شود.روزگار چه بر سر این مرد آورده است که او اینچنین شده و چگونه امرار معاش می کند و زندگی اش چگونه است؟ذهنم پر بود از سوالهای بی جواب.

وقتی به کلاس برگشتم نه من آن حال و هوای اولیه برای تدریس را داشتم و نه بچه ها آن نظم و انضباط اولیه،کمی خودم را جمع و جور کردم و درس را ادامه دادم. مثبت و منفی، خوب و بد، زشت و زیبا، چرا این قدر ما دو قطبی به همه چیز نگاه می کنیم؟ مگر می شود فردی کاملاً منفی باشد؟و یا می شود انسانی رایافت که تماماً مثبت باشد؟

فقط در ریاضی می توان گفت که یا منفی یا مثبت و اگر هیچ کدام نبود ، صفر.در واقعیت و مخصوصاً در باره انسان ها این قوانین اصلاً صدق نمی کند.مخصوصاً صفر، یعنی بی علامت ، یعنی خنثی، یعنی …

وقتی به قسمت قیاس بین دو عدد صحیح رسیدم و از بچه ها علت بزرگتری یا کوچکتری را می پرسیدم بی اختیار باز به یاد براتعلی می افتادم و به این فکر می کردم که چرا انسانهایی مانند او همیشه باید پشت دهانه بزرگتری باشند.یعنی چرا جایگاهشان همیشه و تا ابد باید در قسمت کوچکتری باشد؟چرا حداقل کوچکتر یامساوی(≥) نیستند؟

ابرهای سیاه

هوای خوب باعث شد که این بار نیز تصمیم بگیرم تا کاشیدار پیاده بروم ،تا شاید کنار کلبه کل ممد ماشینی گیر بیاورم و به خانه برگردم.امروز فقط نوبت صبح کلاس داشتم و امیدوارم این زمان در حدود پنج شش ساعت یاری ام کند تا بتوانم وسیله ای برای رفتن پیدا کنم.

آفتاب در وسط آسمان چنان می درخشید که انوار پر از مهرش را می شد در این هوای پاییزی با جان و دل حس کرد.گرمایی مطلوب داشت که با نسیم خنکی که می وزید معجونی ساخته بود که انسان را در آرامشی عمیق فرو می برد. گستره وسیعی که در مناظر اطراف ،قابل رویت بود همه چیز را تمام و کمال کرده بود.در این محیط زیبا طی کردن مسیر در دل طبیعت کاری بسیار لذت بخش بود.

به کنار درخت سنجدی رسیدم ،هنوز چند دانه ای در بخش فوقانی اش میوه داشت که رسیدن به آن برای من غیرممکن بود.همانطور که داشتم درخت را بررسی می کردم نگاهم در راستای غرب به توده ای عظیم از ابرهای سیاه افتاد .کمی محاسبه کردم و حدس زدم که حداقل یک ساعت طول می کشد تا آن ابرها به اینجا برسند .و من در این مدت انشالله رفته ام.

وقتی سرازیری تند دره را شروع به پایین رفتن کردم. باد شدیدی شروع به وزیدن گرفت. آنچنان پرقدرت می دمید که انگار می خواست کون و مکان را از بیخ و بن برکند.به هر زحمت بود شیب تند را با سختی طی کردم و به پل روی رودخانه رسیدم. وقتی از روی پل نظاره گر غرب شدم چیزی دیدم که باورش برایم سخت بود.ابرهای سیاه رسیده بودند و داشتند بساطشان را برای کارشان در منطقه پهن می کردند.

کمی نگاهشان کردم و در دل به آنها گفتم،خواهش می کنم کمی درنگ کنید تا من حداقل به کاشیدار برسم.در خودم بودم که با صدای تندری که در دوردست ها بود فهمیدم که باید سریع تر به راه افتم.مسیر میانبر را انتخاب کردم و هرچه در توان داشتم صرف کردم و در نهایت سرعت به بالای دره رسیدم .

چیزی تا کلبه کل ممد نمانده بود . وقتی به آسمان نگاه کردم خوف کردم.ابرهای سیاه با سرعتی مثال زدنی داشتند پخش می شدند و هر لحظه هم بر غلظتشان افزوده می شد.دیگر خبری از خورشید و حتی کورسویی از شعاع نورش هم نبود. ساعت حدود یک بود ولی انگار پنج غروب است.باد هم همچنان می وزید.انگار همه آنها عجله داشتند تا باریدن را آغاز کنند. التماسشان کردم تا چند دقیقه ای به من وقت دهند تا به کلبه کل ممد برسم.

پیش خودم داشتم فکر می کردم که دم این ابرها گرم که تقاضای مرا پذیرفتند و گذاشتند من به کلبه برسم .واقعاً از خیس شدن بدم می آمد.تصور اینکه اینجا و در این شرایط زیر باران باشی ،بعد باید حدود صدوپنجاه کیلومتر را هم طی کنی تا به خانه برسی دهشتناک بود.

سرم را بلند کردم تا حداقل یک تشکر خشک و خالی کرده باشم که اولین قطره درست بر پیشانی ام نشست.چند ثانیه نشد  که رگبارشان شروع شد. چنان باران می بارید که انگار آسمان شرحه شرحه شده بود.از این رفتار ابرهای سیاه شوکه شده بودم.اوایل شروع کردم به دویدن تا شاید بتوانم خودم را از این مهلکه نجات دهم .ولی چنان در کارشان سنگ تمام گذاشتند که همان چند دقیقه اول کاملاً خیس شدم.

وقتی به کنار کلبه کل ممد رسیدم ،سرم و بخش های بسیاری از کاپشن نازکی که بر تن داشتم خیس شده بود. از همه بدتر وضعیت کفش ها و پاچه های شلوارم بود که کاملاً گِلی شده بودند. کنار کلبه جایی بسیار کوچک بود که تا حدی مسقف شده بود و می شد در آن پناه گرفت.کمی که آرام شدم به ابرها نگاهی اخم آلود انداختم و این بار با صدای بلند گفتم.مگر من از شما خواهش نکرده بودم. خوب این چند دقیقه آخر را هم به من نگون بخت فرصت می دادید.چیزی از شما که کم نمی شد؟ابرهای سیاه عجول!!

از همان چیزی که خوفش را داشتم، سرم آمد.کاملاً خیس و گِلی بودم و اصلاً شرایط ظاهری و حتی روانی خوبی هم نداشتم.تازه مگر در این باران سیل آسا ماشین می آید که من با آن بروم.پس باید آنقدر صبر کنم تا بند آید و به وامنان بازگردم.و اگر بند نیاید چه کنم؟ باز شب و گورستان و …..

درونم غوغایی بود و نگران از اینکه چه پیش خواهد آمد. کمی خودم را آرام کردم که چاره ای نیست امشب هم مهمان دوستان معلم کاشیداری خواهم بود.ولی با این وضع که خیلی بد است.مگر در کنار شیر آب حیاطشان کل شلوار و کفشهایم را بشویم.

در افکار خودم بودم که صدای بوقی چنان مرا ترساند که فقط توانایی نگاه کردن به آن را داشتم.نیسانی آبی که درست در مقابلم ایستاده بود.چهره راننده برایم آشنا بود ولی دو نفری که در کنارش نشسته بودند را اصلاً نمی شناختم.همانطور که داشتم خیره به آنها نگاه می کردم ،دوباره با صدای بوق دیگری به خود آمدم. اشاره راننده که مرا می خواند را فهمیدم و به سمتش رفتم.

سلامی کرد و گفت مگر شهر نمی روی پس زود سوار شو.ذوق زده شده بودم که ماشین  خودش آمده بود تا مرا به شهر ببرد.ولی وقتی کمی بیشتر دقت کردم جایی نبود که بنشینم.اشاره های همراهان راننده به پشت بود و آنجا تازه فهمیدم که محل استقرار من پشت وانت است.

جایی برای تامل نبود.باران هم نمی توانست مرا از رفتن به شهر باز دارد. ولی وقتی به پشت ماشین رسیدم کمی تعلل کردم.پشت وانت پر بود از کپسول های گاز و تقریبا جایی برای من نبود.بوق سوم اخطار آخر بود و باید تصمیم خود را می گرفتم.بالا رفتم و به هر زحمتی بود روی کپسولها نشستم.زنگ هایی که به لباس هایم می چسبید را چه کنم؟لباسهایم شده بود معجونی از رنگ های زرد تیره و قهوه ای روشن.

باران  همچنان می بارید و باد هم در کنارش هرچه در توان داشت می دمید ، حرکت ماشین و دست اندازها و پیچ های تند جاده، چنان شرایطی را برایم خلق کرده بودند که تاب تحملش را نداشتم.ولی وقتی سرما به جانم رفت و به مغز استخوانم رسید ،همه این ها را فراموش کردم و فقط می لرزیدم.در حدود چند ساعت دما آنقدر پایین آمده بود که دستانم بر روی نرده های کنار وانت در حال خشک شدن بود.

وقتی رو به جلو می نشستم جایم محکم بود ولی باد و باران مستقیم به صورتم می خورد. قطرات باران همچون سوزنهایی شده بودند که بر پوست صورتم نفوذ می کردند.وقتی هم برمی گشتم تا پشت به باد باشم، کپسولهای غلطان بودند که نمی گذاشتند آرامش داشته باشم.سردم بود و نمی توانستم لرزش بدنم را کنترل کنم.بید مجنون در مقابل من در این شرایط هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

وقتی به پمپ بنزین تیل آباد رسیدیم و ماشین متوقف شد.سریع از پشت وانت پیاده شدم. چون هرچه با خود کلنجار رفتم تحمل این شرایط در جاده آسفالت که سرعت سیر ماشین بیشتر می شد را نداشتم.به سمت راننده که داشت سوخت به ماشین می زد رفتم تا علاوه بر دادن کرایه تشکر هم بکنم.تا مرا با آن وضع و شرایط دید گفت دیگر نمی خواهد پشت بروی ،بیا جلو بنشین .با این وضع حتماً مریض می شوی.

تحمل فشار داخل کابین جلو بسیار برایم راحت تر بود از آن شرایط پشت وانت.ولی مانده بودم آقای راننده چگونه می توانست دنده را تعویض کند.کمی خجالت می کشیدم که باعث زحمتشان شده بودم و پیش خودم می گفتم ای کاش همان تیل آباد از آنها جدا می شدم.ولی وقتی به چهره شان نگاه می انداختم آنقدر آرام بودند که مرا نیز تا حدی آرام کردند.

بعد از طی بیشتر مسیر و در زمانی که به آزادشهر نزدیک شدیم تازه یادم آمد که آقای راننده حاج محسن است. همانی که هفته قبل نتوانسته بودم با او به شهر بروم.وقتی از او خداحافظی کردم ،هرچه اصرار کردم تا کرایه بگیرد ،نگرفت و گفت این بار مهمان ما باش و زین پس کرایه بده.خدا را شکر که سرما نخوردی ،اگر تا شهر پشت بودی حتمی به سختی مریض می شدی.

وقتی به خانه رسیدم فقط خوابیدم و فردا صبح اول وقت کارم به درمانگاه کشید و حدود یک ساعت زیر سرم بودم و یک عدد پنی سیلین یک میلیون دویست با درد بسیار بسیار زیاد به من تزریق کردند با دو تا آمپول دیگر که نمی دانم چه بود.ضمناً دو تا یک میلیون دویست هم برای فردا بود و پس فردا.چقدر این پنیسیلین ها درد دارد.همه چیز در این دنیا پیشرفت کرده به جز این آمپول ها

روی تخت درمانگاه بیحال افتاده بودم .داشتم به اتفاقات روز گذشته فکر می کردم که به یاد صحبت حاج محسن افتادم .اگر تا شهر پشت وانت بودم حالا حتماً در بیمارستان و در بخش سی سی یو بستری بودم.باز هم حاج محسن ،دستش درد نکند که نگذاشت کارم به بیمارستان بکشد و تقریباً همه چیز  به همین درمانگاه ختم شد.

انطباق

چقدر ماه مهر دیرگذشت،آبان کمی بهتر بود.شاید اینهمه اتفاقات گوناگونی که برایم رخ داد باعث شده تا احساس کنم این ماه ها به سختی می گذرند.در هر صورت فردا اول آذر بود.پیش خودم فکر می کردم که دو ماه است دارم معلمی می کنم و هنوز خبری از حقوق نیست،البته آقای مدیر گفته بود که حقوق شما را کمی دیرتر می دهند و باید خودتان را با این شرایط منطبق کنید ، ولی خیلی مشتاق بودم که اولین حقوقم را زودتر بگیرم.

صبح در راه مدرسه از حسین پرسیدم که حقوق ما چقدر است؟ حسین دوم که سابقه ای بیشتر داشت پرید وسط حرفمان و گفت اولاً تا عید خبری از حقوق نیست، حقوقتان بعد از شش ماه به دستتان می رسد ،ثانیاً سنگ بترکد 250000ریال بیشتر نخواهد بود ،هنوز آش خور محسوب می شوید.بدجوری خورد تو پرمان و من و حسین تا مدرسه ساکت بودیم. وقتی مدیر مدرسه حرف های حسین را تایید کرد حالمان بدتر شد و اصلاً حوصله کلاس و درس نداشتیم.

ظهر وقتی برگشتیم خانه تا سریع ناهاری بخوریم و برویم مدرسه بالا، دیدیم که مادر در حال تمیز کردن تک اتاق آنطرف حیاط است.موقعیت آن اتاق بیشتر شبیه برج های دیدبانی بود.اتاقی دو در سه که هر چهارطرفش باز بود و درست بالای انبار کاه ساخته شده بود ، مسیرش هم از روی پشت بام همسایه کناری بود.کاملاً یک موقعیت استراتیژیکی داشت.

مادر تا ما را دید بعد از احوالپرسی انگار می دانست می خواهیم چیزی بپرسیم ،خودش بلافاصله گفت که همسایه داریم و این اتاق را برای یک دبیر دیگر آماده می کنم.هر چه فکر کردیم کدام دبیر ،چیزی به ذهنمان خطور نکرد ،چون بعد از این دو ماه که مدارس شروع شده بود همه را می شناختیم و کسی دیگر نمانده بود،حتی صحبتی را هم نشنیده بودیم که کسی قرار است بیاید.وقتی مادر  گفت تازه استخدام است، باز یاد حقوق افتادم و  سرم را پایین انداختم و به اتاق رفتم.

هفته بعد عصر جمعه  به روستا رسیدیم،وقتی وارد حیاط خانه شدیم دیدیم که چراغ اتاق روبرو روشن است و همین خبر از آمدن همسایه جدید می داد. یک راست رفتیم آن طرف و در را زدیم ،صدای نحیفی جواب داد و بعد از کلی معطلی در را باز کرد و مقابل ما ایستاد و گفت کاری داشتید .حسین لبخندی زد و گفت ما دبیرهای مستاجر خانه ی نعمت هستیم ،آمده ایم خوش آمد بگوییم و خبری از شما بگیریم.

مِن مِنی کرد و تا خواست چیزی بگوید حسین دوم گفت مرد مومن ما تازه از راه رسیده ایم، حداقل تعارفی کن تا داخل بیاییم و کمی استراحت کنیم.تا آمد به خودش بجنبد وارد شدیم و نشستیم.هرچه دو تا حسین سعی می کردند تا به حرفش بیاورند ،فقط ساکت بود و ما را نگاه می کرد. در آخر تنها چیزی که گفت این بود که دبیر حرفه و فن است.

ظاهرش نشان می داد که با اینجا آمدن خیلی مشکل دارد، البته ما هم در اوایل همین حال را داشتیم.هرچه پرسیدیم چرا بعد از این مدت با دبیر حرفه و فن قبلی جابه جا شده ای فقط ما را نگاه می کرد.اصلاً در شرایط عادی نبود و همین باعث شده بود که فقط سکوت کند. هرچه خواستیم جو را عوض کنیم نشد که نشد و در نهایت خداحافظی کردیم و به سمت اتاق خودمان رفتیم.

مثل همیشه مادر و نعمت منتظرمان بودند و بساط چای و عصرانه به راه بود، مادر هرچه از روی ایوان عیسی را صدا کرد هیچ جوابی نشنیدیم و تازه اینجا بود که نامش را دانستیم.مادر گفت از ظهر که پدرومادرش رفته اند خودش را داخل خانه حبس کرده و بیرون نمی آید ، فکر کنم او هم اولین باری است که از خانواده اش جدا شده .

روز های بعد هم هرچه خواستیم تا او را با خود همراه کنیم اصلاً همکاری نمی کرد و فقط بعد از مدرسه مستقیم به اتاقش می رفت و در را می بست تا فردا صبح،حتی در مدرسه هم ساکت بود و هیچ حرف نمی زد ،آقای مدیر می گفت زمان که بگذرد کمی بهتر خواهد شد ولی هر چه زمان می گذشت بدتر می شد و اصلاً با ما نبود.

هفته گذشت و چهارشنبه صبح وقتی به مینی بوس ها رسیدیم جا نبود و فقط وسط راه رو، ایستاده، دو یا سه نفر می توانستند سوار شوند .ما سه تا سریع پریدیم بالا تا همین جا را نیز از دست ندهیم ،ولی عیسی همانجا پایین ایستاده بود و فقط ماشین را نگاه می کرد. از جلوی در صدایش کردیم تا سوار شود ، گفت با ماشین بعدی می آیم، گفتم این آخرین ماشین است و دیگر خبری نیست ،خیلی راحت گفت منتظر می مانم تا سواری بیاید.

در همین حین حسین پرید پایین و دستش را گرفت و کشید بالا و گفت اینجا منطقه جنگی است و جای این سوسول بازی ها نیست.دو راه بیشتر نداری یا بمانی و خانه نروی و یا این یکی دو ساعت را تحمل کنی و شب در خانه کنار مادرت باشی.

چشمانش برقی زد و گفت باشد می آیم.به او گفتم یک جایی را محکم بگیر  تا در طول راه نیفتی .او هم به قسمت بالای در ورودی مینی بوس با دست تکیه داد.هنوز به کاشیدار نرسیده بودیم که در یکی از پیچ ها خفیف جاده ناگهان دستش سر خورد و به داخل رکاب افتاد.درد و خشم به سهولت در چهره اش نمایان بود ولی هر طور بود تحمل کرد و چیزی نگفت.

همین اتفاق باعث شد که یکی از مسافرین او را صدا زد و گفت بیا کنار من بنشین .بنده خدا خودش را به نهایت به دیواره چسباند تا اوهم  بنشیند.ولی نمی دانم چرا عیسی فقط نگاه می کرد و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد. آقای مسافر چندین بار اصرار کرد ولی باز هم هیچ واکنشی از عیسی ندید، کمی غرغر کرد و به حسین دوم اشاره کرد و حسین دوم در دم ،کنارش نشست.

در صندلی چهار نفری عقب هم که پنج نفر نشسته بودند به هر ترفندی بود جا برای حسین باز شد و او هم نشست و من و عیسی فقط سرپا بودیم.فکر کنم لاغر بودن در این موقعیت ها کاملاً کارساز است.تا تیل آباد در میان اینهمه سنگلاخ و دست انداز پاهایم شل شده بود .خودم را دلداری می دادم که در جاده آسفالت تحمل کردن راحت تر است.

مینی بوس برای زدن گازوئیل به پمپ بنزین رفت و من هم پیاده شدم تا چند قدمی راه برم که پاهایم باز شود.پشت سرم عیسی پیاده شد و یک راست رفت سمت جاده و در کنار مسیر منتظر ماشین ماند.صدایش کردم و گفتم کجا می روی؟فقط نگاهم کرد و رفت.کنارش رفتم و گفتم که قسمت سخت راه را تحمل کرده ای، حالا می خواهی نیایی؟ اینجا هم ماشین زیاد نیست. یا پشت وانت است یا کامیون ها که خیلی آهسته می روند.آنهم با کلی معطلی!

نگاه غضبناکی به من کرد و گفت:من هرجا سفر بخواهم بروم در اتوبوس بهترین صندلی را برایم آماده می کنند. همیشه پشت راننده هستم و در طول مسیر هم از من پذیرایی می شود.من دیگر این وضع کنونی را تحمل نمی کنم. به غرورم برخورده که حدود یک ساعت سرپا در ماشین بوده ام. من شده پیاده تا آزادشهر بروم دیگر سوار آن مینی بوس نمی شوم.

مانده بودم چه بگویم. واقعاً این همسایه جدید شخصیت خاصی داشت و به راحتی نمی شد با او نزدیک شد. تنها چیزی که گفتم این بود که اینجا با خیلی جاها فرق دارد.من هم هنوز در شوک این اتفاقات و ماجراها هستم.ولی آرام آرام دارم خودم را با این شرایط منطبق می کنم.

باز نگاهی به من کرد و گفت . تو منطبق شو ،من که اصلاً شرایط انطباق ندارم. اصلاً چیزی هست که خودم را با آن تطبیق دهم.مطابقت با چی؟نمی دانم چرا از اینهمه صرف عربی کلمه (ط، ب،ق) خنده ام گرفت . خودش هم از گفته هایش لبخندی بر لبانش شکفت و همین باعث شد که آرام شود .

هر دو در فشار پیچ های تند جاده به هم نگاه می کردیم و داشتیم با نیروهای گریز از مرکز و اینرسی منطبق می شدیم تا از این انطباق کمتر خسته شویم.داشتم انطباق با شرایطم را در ذهن مرور می کردم که نگرفتن حقوق هم به این شرایط اضافه شد و حالم را گرفت.چقدر انطباق سخت است.

تلفن

ساعت پنج و نیم عصر ،بعد از یک روز پر کار ،به همراه هر دو حسین در حال بازگشت به خانه بودیم که یکی از دانش آموزان دوان دوان به سمت ما آمد و گفت که راننده مینی بوس روستا گفته که آقای «حسن . . . . »با خانه حتماً تماس بگیرد.

لازم به ذکر است که یکی از راههای ارتباطی روستا با شهر علاوه بر مینی بوس ها راننده های آنها بودند که علاوه بر حمل مسافر و بار، پیام ها را هم مخابره می کردند.از پرداخت قبض و قسط گرفته تا خریدهای خاص هم جز کارهای آنها بود.ولی ارسال و دریافت پیغام ها جزو لاینفک کارشان بود و روزی نبود تا همچون چاپار پیام ها را از شهر به روستا و بالعکس انتقال ندهند.

حسین دوم وقتی شنید بر آشفته شد و به هم ریخت و کلی نگران شد .نگرانی اش به ماهم منتقل شد. حسین دست و پایش را گم کرده بود و فکر می کرد حتماً خبر بدی است که این گونه به او گفته اند تا تماس بگیرد.می گفت در تربیت معلم خبر فوت پدرم را اینگونه به من دادند  و من هیچگاه آن لحظات سخت و تلخ را فراموش نخواهم کرد.این گفته ی حسین نگرانی ما را دوچندان کرد.

وضعیت خیلی جدی بود و می بایست کاری می کردیم.سریع سراغ مدیر مدرسه دخترانه رفتیم و قضیه را به او گفتیم.مدیر گفت اینجا که از تلفن خبری نیست ولی روستای آن طرف دهنه که مربوط به استان سمنان است مخابرات دارد و حدود چهل و پنج دقیقه پیاده راه است.وقتی که داشت درمورد سابقه چندین ساله تلفن و حتی تلگراف وامنان سخن می گفت از او خدا حافظی کردیم،نمی دانم چرا سکوت معنی داری کرد و فقط نظاره گر ما بود.

از همان جا تصمیم گرفتیم که به روستای «گلستان» ،همان جایی که مخابرات دارد برویم ،مقابل نانوایی، حسین رفت و از یکی از اهالی مسیر را جویا شد ،ولی پیرمردی که در صف نان بود به ما گفت که حالا دیر است ،حتماً به تاریکی برمی خورید، بهتر است فردا صبح بروید.ولی وقتی به حسین دوم نگاه کردیم حتی نمی شد لحظه ای معطل کرد.

با همان نشانی فرضی آن پیرمرد سه نفری به سمت روستای گلستان به راه افتادیم.یک ساعت در تپه ها بالا و پایین می رفتیم و نمی رسیدیم. حتی سواد آن روستا هم از دور نمایان نمی شد تا کمی دلمان گرم شود.نگرانی مان هر لحظه بیشتر می شد، مانده بودیم نگران خبر حسین باشیم یا گم شدنمان در میان این همه دره و تپه که تمامی هم نداشتند. فقط در حال صعود و نزول بودیم.

هوا تاریک شده بود و همین کار را برایمان سخت کرده بود.مدیر گفته بود حدود سه ربع پیاده راه است ولی ما حدود یک ساعت و نیم بود که در راه بودیم ولی خبری از گلستان نبود. صدای لرزان پیرمردی که به زحمت داشت پشت بلندگو اذان می گفت بارقه ای از امید را در ما برافروخت. وقتی به سمت صدا حرکت کردیم و از دره بالا رفتیم چراغ های کم سوی روستا نمایان شد و خدا را شکر گفتیم که  گلستان را یافتیم .

البته از همان موقع که گلستان را یافتیم حدود نیم ساعت طول کشید تا به آن برسیم، نمی دانم چرا زمین این منطقه اینقدر بالا و پایین دارد، یک مسیر صاف و هموار نبود که حداقل کمی نفس بگیریم، یا داشتیم سقوط می کردیم به ته دره ، یا داشتیم با چنگ و دندان از ته دره بالا می آمدیم.

 وارد روستا شدیم، هیچکس نبود که محل مخابرات را  از او بپرسیم.همه جا سوت و کور بود و خیلی هم تاریک ، کمی که فکر کردم به حسین گفتم صدای اذان همه را به مسجد برده، بیایید اول مسجد را پیدا کنیم. موافقت کرد و وقتی به مقابل مسجد رسیدیم، نماز خیلی وقت بود تمام شده بود و فقط پیرمردی بود که فکر کنم متولی مسجد بود،داشت در مسجد را می بست. در هر صورت نشانی مخابرات را از او گرفتیم.درست جنب مسجد!

مخابرات اتاقک کوچکی بود که فقط یک میز داشت که یک تلفن روی آن بود .حسین دوم داخل رفت و ما بیرون منتظر شدیم و بعد از ده دقیقه آمد.صورتش گل انداخته بود و در عوالم خود بود.با اضطراب پرسیدیدم چه خبر؟لبخند معنی داری زد و گفت چیز مهمی نیست ،درست شد.گفتم:آخر مرد مومن این همه راه آمدیم برای هیچ ؟لبخندش بیشتر شد و تقریباً به خنده بدل گشت و گفت :دختر همسایه قبول کرده.

در فکر چه بودیم و چه شد!چقدر نگران و مستاصل بودیم و فکرمان فقط در جهت منفی بود و در نهایت چه خبر مثبتی بود . کلی بادابادا گفتیم و خندیدیم .حسین دوم که صورتش همچون گل سرخ شده بود زیاد حرف نمی زد و فقط نگاهش به دوردست ها بود. رو به او کردم و گفتم ببخشید در این تاریکی در کدام افق محو شده ای ؟نمی خواهی ما را هم در این شادی شریک کنی؟ لبخندی زد و نفری یک نوشابه  و کیک تی تاب مهمانمان کرد .

وقتی سرخوشی هایمان تمام شد تازه به عمق فاجعه ای که در آن بودیم پی بردیم.هوا کاملاً تاریک شده بود و ما باید چگونه به وامنان برمی گشتیم ؟ نه وسیله ای داریم و نه ابزار روشنایی و مهم تر از اینکه مسیر را هم خوب نمی دانیم.در زمان آمدن اصلاً نفهمیدیم که از کجا رد شدیم و چیزی از راهی که آمدیم در خاطرمان نمانده بود.تنها چیزی که می دانستیم این بود که باید به سمت غرب برمی گشتیم.

تنها عامل مثبت در میان این همه انبوهی عوامل منفی، هوا صاف و مهتابی بود که می شد تا حدی اطراف  را دید.از روستا به سمت غرب خارج شدیم ،راه باریک مالرویی را پیدا کردیم و همان را گرفتیم و ادامه دادیم.یک ساعت در راه بودیم که به یک تخته سنگ بزرگ رسیدیم.حالت عمودی جالبی داشت.به حسین گفتم عجب سنگی است.او هم جلو رفت و بررسی کرد و گفت:«کنگلومرا »است.همین که حسین داشت توضیح می داد حسین دوم گفت بس است، حالا وقت علوم درس دادن نیست،به راهمان ادامه دهیم.

هرچه می رفتیم خبری از وامنان نبود.صدای زوزه شغالان که بسیار نزدیک بود ما را به وحشت انداخت ، نفری یک چوب پیدا کردیم تا در صورت لزوم از خودمان دفاع کنیم.من که دست و پایم شروع به لرزیدن کرده بود ،تا حالا در چنین موقعیتی گرفتار نشده بودم.تنها امید من این دو حسین بودند که بی پروا راه می پیمودند.

در ادامه راه بودیم که دوباره یک سنگ کنگلو مرا  دیدم و به حسین گفتم چقدر اینجا سنگ های یک جور هست. حسین وقتی سنگ را وارسی کرد گفت اینکه همان سنگ قبلی است،ما داریم دور خودمون می چرخیم. حسین دوم گفت افتاده ایم در دور تسلسل ،این حسین دبیر علوم کلمات قلمبه سلمبه علمی به کار می برد که آن یکی حسین هم که ادبیاتی بود به او اضافه شد.دور تسلسل یعنی چه؟

آنقدر اضطراب داشتم که یادم رفت بپرسم یعنی چه؟ صدای شغال ها که مانند داد و بیداد یک عده آدم بود واقعاً ترسناک بود و من سریع خودم را در مسیر، بین دو حسین قرار دادم تا کمی بیشتر در امنیت باشم.سکوت سنگینی بین ما حکم فرما بود و فقط کورمال کورمال راه می رفتیم.که ناگهان حسین گفت : رودخانه!از مسیر رودخانه برویم که حداقل دور خودمان نچرخیم.

حرکت در رودخانه خیلی سخت بود.سنگلاخ بود و مسیر منظمی نداشت.شاید ده بار مجبور شدیم از عرض رودخانه رد شویم .کل کفش ها و پاهایم خیس شده بود ،در اوج نامیدی وقتی پل روی رودخانه را دیدم نفس راحتی کشیدم، چون این پل یعنی وامنان .

وقتی وارد خانه شدیم، آقا نعمت با چهره ای درهم روی کناره حوض نشسته بود و وقتی ما را دید اخمهایش بیشتر شد، کمی زیر لب غرغر کرد و در نهایت رو به ما کرد و گفت :چرا شما اینقدر بی عقل هستید، چرا اینقدر کارهای عجیب و غریب می کنید. دبیر کشور که این همه درس خونده اینجوری میره تو صحرا؟؟ بدون هیچ وسیله!! اول باید می آمدید پیش من تا با هم برویم.

سرهایمان پایین بود و هیچ چیزی برای گفتن و دفاع از خود نداشتیم.حسین دوم گفت:ببخشید ولی باید حتماً می رفتیم.آقا نعمت هم در جواب گفت که من نمی گویم نروید ، گفتم تنها نروید و باید با من می رفتید. خدا نکرده من بزرگتر شما هستم. حسین گفت ببخشید دیگر تکرار نمی شود. آقا نعمت سری تکان داد و گفت حالا خبر چی بود ؟ باز حسین دوم سرخ شد و این بار من گفتم که داستان از چه قرار است. همین باعث شد که اخم های آقا نعمت باز شود و خدا را شکر همه چیز ختم به خیر شد.

سیب چال

هوای عالی و آسمان صاف و همچنین دمای مطبوع که در این اواسط پاییز نه سرد و نه گرم بود،چنان وسوسه ام کرد  که پیاده تا روستایی که در شرق وامنان قرار دارد بروم.مدتی بود که وقتی از پنجره کلاس های مدرسه دخترانه چشمم به آنجا می افتاد این فکر در من قوت می گرفت که سری به آنجا بزنم.

البته دلیل دیگرش هم دانش آموزانی بودند که هر روز از آن روستا که « سیب چال » نام داشت به مدرسه ما می آمدند. سیب چال فقط مدرسه ابتدایی آن هم به صورت مختلط داشت و بچه ها برای ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی باید به وامنان می آمدند. این بچه ها همیشه برایم جور دیگری قابل احترام بودند، آنها می بایست روزی حدود هفت کیلومتر را در رفت و آمد باشند تا بتوانند درس شان را ادامه دهند.

امروز فقط نوبت صبح کلاس داشتم و بعدازظهر بیکار بودم، حسین هر دوشیفت کلاس داشت و حسین دوم هم که صبح رفته بود شهر.موضوع را به حسین گفتم که بلافاصله مخالفت کرد.می گفت تنها نمی شود ،بگذار تا یک روز با هم برویم.

از او پرسیدم چه روزی ؟ کمی که فکر کرد فهمید که نمی شود،چون برنامه کلاسهایمان طوری بود که یا دوشیفت بودیم یا همان یک روزی که تک شیفت بودیم ، مخالف هم بودیم.با این وجود باز هم مخالفت کرد که تنها جایز نیست.به او گفتم حالا که ساعت دوازده و نیم ظهر است تا شش غروب که هوا تاریک شود کلی زمان است. همین حالا می روم و حداکثر دو ساعت دیگر برمی گردم.

از وامنان به سیب چال چندین راه وجود داشت که یکی از آنها نزدیک مدرسه  دخترانه بود. از حسین خداحافظی کردم و وارد راهی شدم که برای اولین بار در آن گام می نهادم. با سراشیبی تندی وارد دره ای شدم که پر از درخت بود.البته حالا که پاییز است برگهای شان زرد شده بود و بیشتر از نیمی از برگ ها هم ریخته بود.منظره خزان پاییزی بسیار زیبایی مقابل چشمانم رقم می خورد و من هم تا جایی که می توانستم این تصاویر زیبا را در ذهن ثبت می کردم.البته افسوس نداشتن دوربین همه جا با من همراه بود. همانجا عهد کردم که اولین حقوق را که گرفتم یک دوربین عکاسی برای خودم بخرم.

در میان این همه درخت ،فقط درخت های گردو را می شناختم، آن هم به خاطر عظمتشان بود.بعضی از آنها آنقدر بزرگ و بلند و تنومند بودند که مانند چتری برافراشته شده بودند.پیش خودم تصور می کردم که بهار اینجا چه خبر است؟ همه این درختان سرسبز و با طراوت زندگی را دوباره شروع می کنند، برگ های تازه  که از نویی برق می زنند و شادابی آنها تصویری بسیار زیبا در ذهنم به وجود آورد .پس باید به انتظار بهار نشست .

با هر زحمتی بود از دره بالا آمدم و به منطقه ای نسبتاً هموار رسیدم. دوطرف مزارعی بود که پر بودند از بوته هایی که نمی شناختم. با پدر زیاد ماموریت سر مزرعه رفته بودم.مخصوصاً گندم و جو، پدرم کارمند اداره کشاورزی بود و در تابستان ها گاهی با او تا روستا ها و مزرعه ها می رفتم. ولی اینها جور دیگری بودند.کوتاه بودند و چند شاخه.حس کنجکاوی ام مرا وادار کرد وارد مزرعه شوم و این گیاهان را از نزدیک بررسی کنم. خیلی جالب بود. اینها عدس هستند و دو طرف راه تا چشم کار می کرد مزرعه عدس بود.

این راه ،نسبتاً هموار بود ولی وقتی به کل آن نگاه انداختم شیب نسبتاً ملایمی داشت و هرچه می رفتم ارتفاعم بیشتر می شد. و از وامنان بالاتر می رفتم.تک درخت هایی که در گوشه یا وسط مزارع بودند همیشه مرا به خود جلب می کردند. نمی دانم چه شد که شروع کردم به سلام و احوالپرسی با آنها.حالشان خوب بود و باد شاخسارشان را نوازش می داد.

دوباره به دره ای عمیق رسیدم که نهری از عمق آن می گذشت. بعد از گذر از نهر شیب تندی مقابلم بود که وقتی چشمم به بالای آن افتاد نفسم گرفت.خیلی بلند بود. شاید حدود سه برابر مسافتی که پایین آمده بودم باید بالا می رفتم.آخر های مسیر کاملاً نفسم به شماره افتاده بود و توانی در پاهایم نبود.ولی اتفاقی خوبی که رخ داد این بود که وقتی به بالا رسیدم ، تقریباً وارد سیب چال شده بودم.

از همان نقطه به پشت سرم نگاه کردم و مسیری را که آمده بودم دوباره مرور کردم. وقتی به یاد بچه ها افتادم که هر روز باید این مسافت را دوبار در روز طی کنند. تنم به لرزه افتاد.شروع کردم به حساب و کتاب ،روزی 7 کیلومتر ، هفته ای 42 کیلومتر ، ماهی حدود 170 کیلومتر و کل سال تحصیلی حدود1300 کیلومتر. چشمانم داشت سیاهی می رفت که روی تخته سنگی نشستم تا حالم بهتر شود.

روستا خیلی کوچک بود و فکر کنم فقط یک کوچه داشت. مردم اینجا هم مانند وامنان سلام زیاد می کردند و هر کسی از کنارم می گذشت اول سلام می کرد و بعد با نگاهی متعجبانه مشایعتم می کرد.البته من هم یه آنها حق می دادم ، چون من کاملاً برای آنها نا آشنا بودم.گردش کوتاهی در روستا کردم و به منتها الیه آن رسیدم.

به شدت گرسنه شده بودم ، چون یک سره از مدرسه آمده بودم چیزی به عنوان ناهار نخورده بودم و بعد از گذر از این مسیر  واقعاً نیاز به انرژی داشتم.از یکی از اهالی سراغ دکانی را گرفتم . همانجا کمی پایین تر درب کوچک چوبیی بود که آن را به من نشان دادند.

ساعت حدود یک و نیم بود ، و بسته بودن در دکان هم طبیعی ، ولی گرسنگی من و بی تحملی من اصلاً طبیعی نبود، از زمانی که به یاد دارم یکی از ضعف های بزرگ من همین نداشتن تحمل گرسنگی بود.و همین باعث شد منِ خجالتی و کم رو مجبور شوم که دق الباب کنم ،چاره ای نداشتم شکمم به پشتم چسبیده بود. فقط دعا می کردم که حداقل بیسکویت یا کلوچه داشته باشد.

از پنجره بالای در صدای نحیفی گفت، جانم؟ پیرمردی بود به غایت فرتوت، گفتم اگر می شود بگویید تا مغازه را باز کنند ، می خواهم چیزی بخرم.کمی  نگاهم کرد و گفت: اهل اینجا نیستی . پس مسافری و حتماً با کسی کار داری ، بگو تا راهنمایی ات کنم. گفتم پدرجان درست می گویی اهل اینحا نیستم ، مسافر هم نیستم و با کسی هم کار ندارم، بی زحمت بگویید بیایند در مغازه را باز کنند.

همچنان از آن بالا نگاه می کرد و بعد از مدتی گفت: مسافر که نیستی، با کسی هم کار نداری، پس اینجا چه می کنی؟ خواستم توضیح دهم که خودش گفت. فهمیدم، مامور دولت هستی و باز آمده ای مغازه ام را ببندی ، چرا نمی گذارید یک آب خوش از گلویمان پایین رود. بابا جان من هیچ کس را ندارم. قدرت کار در مزرعه را هم ندارم.همین چند تا خرت و پرت را می فروشم تا از گرسنگی نمیرم.

مانده بودم چه کار کنم و چه بگویم. من هم می خواستم از گرسنگی نمیرم.خودم را جمع و جور کردم و گفتم پدر جان من معلم وامنان هستم. آمده ام پیاده روی که به روستای شما رسیدم. مامور  نیستم. من هم گرسنه ام و می خواهم کیک و نوشابه ای از شما بخرم. باز همچنان مرا نگاه می کرد.تا خواستم چیزی بگویم که پنجره را بست.مدتی طول کشید که پایین آمد و در را از داخل باز کرد.

مغازه اش آنقدر محقر بود که دونفری به زور در آن جای گرفتیم. خوشبختانه ساقه طلایی داشت .و همین موجب شد لبخند برلبانم بشکفد، چون بهترین بیسکویت برای من همین ساقه طلایی بود.ولی یخچال نداشت که نوشیدنی داشته باشد.چاره ای نبود ، همان ساقه طلایی را گرفتم.وقتی می خواستم پولش را حساب کنم، خبری از پیرمرد نبود، چند باری حاج آقا گفتم تا شاید بشنود. ولی خبر از او نبود.

چند دقیقه بعد با لیوانی بلند که پر بود از شربت بازگشت.وقتی آن را خوردم هیچ از مزه اش نفهمیدم، نه شیرین بود و نه ترش و مزه خاصی داشت.البته برای من همه جور شربت خوشمزه است ، ولی این مزه را تا حالا نچشیده بودم. وقتی از او پرسیدم شربت چیست، فهمیدم شربت میوه ای است جنگلی به نام «کندوس» که در جنگل ها و مراتع این منطقه به وفور یافت می شود.

 تا فهمید که خوشم آمده، چشمانش برقی زد و لیوان را از من گرفت و رفت و یکی دیگر آورد.در همان حال که لیوان دوم شربت را می نوشیدم، از او پرسیدم چر اینجا را سیب چال می گویند؟ لبخندی زد و گفت :اینجا سیب زمینی زیاد می کارند و به همین خاطر به سیب چال معروف است.وقتی در مورد مزارعی که در مسیر دیده بودم پرسیدم ،باز لبخندی زد  و گفت:بله من نگفتم که همه سیب زمینی می کارند ، گندم و جو و خیلی چیزها هم می کارند.اما بیشتر سیب زمینی می کارند.آنها که شما دیدی مرجون بود.وقتی نگاه متعجبانه ام را دید خودش گفت .به قول شما شهری ها عدس

هرچه خواستم پول آن بیسکویت را بدهم قبول نکرد و تازه به من گفت: ببخشید که ناهار آماده ندارم، چون تنها زندگی می کنم ، اندازه خودم پخته بودم و دیگر چیزی نمانده. مهمان حبیب خداست و باید او را خدمت کرد.چنان مهربانانه به من نگاه می کرد که کمی شرمنده شدم. خداحافظی گرمی با من کرد و از من قول گرفت حتماً روزی ناهار آنجا بروم.

هر چه قدر در مسیر آمدن لذت برده بودم، در برگشت ذلت کشیدم. نمی دانم این همه ابر سیاه از کجا آمدند و چقدر یک دفعه هوا سرد شد و باد هم به شدت وزیدن گرفت.لباسم کم بود و  یخ کرده بودم ولی تنها شانسی که آوردم این بود که وقتی به خانه رسیدم باران شروع شد. و خدا را شکر خیس نشدم.

حسین دوم

قدش خیلی بلند بود و چهره گرفته ای داشت،وقتی وارد دفتر شد فقط سلام کرد و گوشه ای نشست،آقای مدیر که انگار او را می شناخت بعد از احوال پرسی گرمی با لبخند گفت : شما کجا و اینجا کجا ؟همین جمله باعث شد ، همچون اسپند بر آتش برافروخته شود .با عصبانیت گفت با این همه سابقه ای که دارم و حالا که سه هفته از شروع مدارس گذشته تازه به من می گویند برو وامنان درس بده، نورچشمی های خودشان را در شهر سازماندهی می کنند و فقط زورشان به من می رسد.

از این صحبت ها همه فهمیدیم که خیلی عصبانی است و نباید کاری به کارش داشت ،پیش خودم فکر کردم چقدر سخت است با یک آدم عصبانی هم کلام شدن . هر سه زنگ را با اخم های توی هم رفته به کلاس رفت و زنگ آخر زودتر آمد و از همه خداحافظی کرد که برود .مدیر گفت کجا برادر ؟این موقع غروب که ماشین نیست.تازه فردا هم اینجا کلاس داری.شب را بمانی بهتر است.

این صحبت های آقای مدیر بر عصبانیتش افزود و برافروخته فریاد زد :جای من اینجا نیست و باید بروم .سرش را برگرداند و با گام های بلند از ما دور شد.حتی وقتی از پشت سر راه رفتنش را می دیدم ،عصبانیت از نوع حرکاتش به وضوح قابل درک بود.

تا به خانه برسیم با حسین درباره ی این دبیر جدید صحبت می کردیم ،حسین گفت وقتی قبول کردی و آمدی دیگر عصبانیت ندارد، پس ما هم همه باید عصبانی باشیم.چقدر بعضی ها ظرفیت کمی دارند!!ولی من گفتم شاید بنده خدا اصلاً آمادگی اینجا را نداشته و شاید هم هزار مشکل در خانه و خانواده دارد که ما از آن بی خبر هستیم.

اذان را گفته بودند و حسین هم داشت سوروسات شام را آماده می کرد.این بار شام خوبی داشتیم، دیگر خبر از سیب زمینی نبود و حسین در حال آماده کردن املت بود.پیاز را تفت داد و کنار گذاشت. سپس گوجه ها را ریز کرد و آنقدر گذاشت تفت بخورند که به نهایت قرمز شدند.پیازها را افزود و در نهایت هم سه تا تخم مرغ درونشان شکست .

ظاهر این املت خبر از لذیذی آن می داد و من هم خود را برای لذت بردن از آن آماده کرده بودم.حسین ،به مقدار زیاد فلفل سیاه  و نمک به آن افزود و با همان ماهی تابه درست گذاشت در مرکز سفره.آنقدر رنگ های سفید و زرد و قرمز و سیاه چشم نواز با هم مخلوط بودند که دلم نمی آمد این هارمونی خوشمزه را بر هم زنم.

می خواستم اولین لقمه را بگیرم که صدای در آمد و پشت بند آن آقا نعمت با همان لبخند همیشگی اش وارد شد.سلام کرد و ما هم جوابش را دادیم و او را به سفره دعوت کردیم که لقمه ای از این املت میل کند.گفت شام را خورده و برای کار دیگری آمده است.

به او گفتم بفرمایید که سروپا آماده خدمت هستیم. با همان لبخندش گفت با شما کاری ندارم ،فقط یکی از همکارانتان آمده و با شما کار دارد.مانده بودیم که این موقع شب کدام همکار می تواند با ما کار داشته باشد و اصلاً چه کاری می تواند در این موقع شب داشته باشد.تا خواستیم بگوییم کیست ، که همکارمان از در وارد شد.

وقتی سلام کرد زبانم بند آمده بود تا جواب سلامش را بدهم، کمی یکه خورده بودم. حسین جواب سلامش را داد و او را به داخل اتاق تعارف کرد. وقتی در گوشه ای نشست و آقا نعمت رفت تازه من جواب سلامش را دادم. آنقدر امروز در مدرسه عصبانی و برافروخته بود که هنوز از او می ترسیدم.ولی چهره اش حالا دیگر عصبانی نبود و کاملاً می شد درهم ریختگی افکار و اوضاعش را از چشمانش فهمید.

وقتی شروع به صحبت کرد فهمیدیم که دبیر ادبیات است و حدود پنج شش سالی هم سابقه دارد .چون دبیر ادبیات وامنان به شهر دیگری منتقل شده او را به اینجا فرستاده اند و تا کنون در روستایی که حدود پنج کیلومتری شهر بوده خدمت می کرده است. وقتی از زد بندهای اداره و پارتی بازی ها صحبت می کرد آرام آرام به او حق دادیم تا عصبانی شود.از زمانی هم که از مدرسه رفته بود تا حالا هم معطل مانده بود و هیچ ماشینی گیرش نیامده بود .

اسمش حسن بود ولی چون برادر دیگرش که اسمش حسین بود را در خانه حسن صدا می کردند ، او را حسین می نامیدند.کمی در این مورد گیج شده بودیم که این دیگر چه نوع نامگذاری و صدا کردن است ،دوباره توضیح داد و خودش هم بر عجیب بودن آن صحه گذاشت.در هر صورت ما هم قرار داد کردیم که او را حسین بنامیم.

ولی این نامگذاری برای من کمی مشکل ساز شد، چون وقتی حسین خودمان را صدا می زدم ،آن یکی حسین جواب می داد و هنگامی که آن یکی حسین را صدا می زدم ،هر دو جواب می دادند و من مستاصل می ماندم که چه صدا بزنم.آن یکی حسین که در اصل اسمش حسن بود پیشنهاد جالبی کرد، گفت مرا حسین دوم صدا کن، و همین شد که او ملقب شد به حسین دوم.

کمی حواسمان از شام پرت شد، همین باعث شد که سرد شود، املت سرد هرچقدر هم ظاهرش زیبا باشد اصلاً خوشمزه نیست، حسین کمی روغن به آن افزود و دوباره روی گاز گذاشت و با دقت بسیار که نسوزد ، گرم کرد و سر سفره آورد، حسین دوم که حالش خیلی بهتر شده بود به کنار سفره آمد و جانانه شام را میل کرد ،به طوری که اگر من و حسین کمی دیر جنبیده بودیم همان چند لقمه را هم از کف داده بودیم.

بعد از شام بسیار صحبت کردیم و همین باعث شد که اصلاً گذران وقت را نفهمیم.شخصیت اصلی حسین با آن چیزی که ما امروز در مدرسه دیدیم کاملاً متفاوت بود.بسیار شاد بود و در همان چند ساعت با ما خیلی راحت شد و ما هم متقابلاً با او صمیمی شدیم.وقتی از او پرسیدیم اهل کجایی جواب جالبی داد،گفت من اهل جایی هستم که رب و الکتریکش معروف است.

مانده بودم رب و الکتریک چه ربطی به هم دارند، هرچه بر مغزم فشار آوردم چیزی نفهمیدم و از حسین دوم خواستم که بیشتر توضیح دهد، لبخندی زد و گفت از« دلند »می آیم .خودت برو و در مورد رابطه رب و الکتریک آن تحقیق کن.

دیگر به نیمه شب رسیده بودیم و فردا هم هر دو نوبت کلاس داشتیم. خوشبختانه تشک و پتوی اضافه برای مهمان داشتیم .وقتی جای خواب را انداختیم و خوابیدیم کاملاً تفاوت قد او با ما نمایان شد بخش عمده ای از پاهایش بیرون تشک بود.و این در بین ما ترک ها نشان از وقت ازدواج کردن بود، ولی رویم نشد به او چیزی بگویم.

فردا صبح هرسه باهم به مدرسه دخترانه رفتیم و ظهر ناهار را حسین دوم آماده کرد ،باز هم املت بود ،گفتم دیشب املت آن یکی حسین را خوردیم و امروز هم املت این یکی را نوش جان می کنیم. فقط خواهش می کنم با هم هماهنگ کنید تا املت هایتان در روزهای متفاوت باشد.

ولی املت این حسین با املت آن حسین خیلی فرق داشت.این حسین گوچه ها را پوست کند و ورقه ورقه کرد و آنها را مرتب کف ماهی تابه چید تا سرخ شوند. بعد روی آنها تخم مرغ افزود و به هم نزد.املتش قیافه جالبی داشت ومزه اش هم خوب بود.