شهردار

حسین اعصابش ریخته بود به هم .می گفتم این وضع خانه و اتاق نمی شود .اینقدر به هم ریخته و کثیف، درست است که ما چهارتا جوان مجرد هستیم و صبح تا شب دو شیفت مدرسه ایم ولی این دلیل نمی شود که اینقدر اوضاع اتاقمان بد باشد. من و حمید و آن یکی حسین فقط دراز کشیده بودیم و منتظر جوش آمدن کتری بودیم.

حسین رفت و از روی طاقچه برگه و خودکاری آورد و نشست بین ما و شروع کرد به کشیدن جدول .کارش که تمام شد برگه را پشت در اتاق چسباند.حس کنجکاوی هر سه ما به شدت تحریک شد و هرسه همزمان بلند شدیم تا ببینیم حسین چه نوشته است.

جدول شهرداران اتاق

شنبه  حسین۱ ، یکشنبه حمید ،  دوشنبه  من  ،   سه شنبه حسین۲

با خنده ای به حسین گفتم پس چهارشنبه کی شهردار است.خیلی جدی گفت چهارشنبه از همان مدرسه همه می رویم خانه ، و همین شد که خنده بقیه شروع شد.

فکر حسین خوب بود و از همان فردا شروع کردیم و از بخت بد من فردا دوشنبه بود. خدا را شکر صبحانه در لیست غذایی ما نبود زیرا همیشه در زنگ تفریح اول صبحانه در دفتر مدرسه سرو می شد.ناهار هم در حد نیمرو یا املت یا تمام رو و به طور کلی منویی مفصل از مشتقات تخم مرغ بود که به سرعت آماده می شد.

ولی شام مفصل بود، من قرار گذاشتم که روزهایی که من شهردار هستم ماکارونی باشد چون خوب بلد بودم درست کنم.اولین شام شهرداری من هم صرف شد و رسیدم به بخش سخت آن یعنی شستن ظرف ها آنهم در حیاط که پر از برف بود.وقتی زیر شیر آب دستانم در حال منجمد شدن بود خودم را دلداری می دادم که فردا نوبت حسین است و این کار رفت تا دوشنبه هفته بعد.

سه شنبه که نوبت خود حسین بود همه کارها مرتب انجام شد.ولی وقتی به شنبه رسیدیم و نوبت آن یکی حسین شد بعد از شام که آنهم باز یکی از مشتقات تخم مرغ بود فقط ظرف ها را گوشه ای جمع کرد و در طرف دیگر دراز کشید. حسین اعتراض کرد که در جواب شنید فردا صبح آنها را می شویم.

یکشنبه که نوبت حمید بود همه بخشها انجام شد ولی باز هم ظرف های آن یکی حسین کثیف مانده بود ،هرچه هم می گفتیم زیر بار نمی رفت.در روز شهرداری من همه ظرف ها را شستم و اتاق را هم جارو کردم و همه چیز کامل مرتب شد .و همین تحسین بچه ها را برانگیخت، پیش خودم فکر کردم اگر کارم را خوب انجام دهم بقیه هم کارشان را خوب انجام می دهند و اتاق همیشه تمیز و مرتب می شود.

چند هفته ای به همین منوال گذشت ولی اتفاقی که می افتاد این بود که همیشه جارو کردن به روز من می افتاد و همچنین یک عالمه از ظرف های روز قبل را هم من باید می شستم.دیگر شروع به اعتراض کردم مخصوصاً به آن یکی حسین که اصلاً تن به کار نمی داد و همیشه در گوشه ای از اتاق قد بلندش به صورت افقی روز زمین بود.ولی در جوابم لبخندی می زد و می گفت واقعاً شهردار لایقی هستی و کارت بسیار خوب است.

یکی از دوشنبه ها که نوبت من بود در مدرسه کاری پیش آمد و حسین را مامور کردم که ناهار را آماده کند تا بچه های اتاق بی ناهار نمانند. وقتی به خانه رسیدم سفره وسط اتاق پهن بود و همه غذا ها و نان ها هم خورده شده بود و هیچ کس هم نبود.خیلی ناراحت شدم که اقلاً برای من ناهار نگه نداشتید سفره را جمع می کردید.

وقتی به مدرسه نوبت عصر رسیدم اصلاً تحویلشان نگرفتم و زنگ تفریح اول رفتم از انبار مدرسه یک عدد کیک کام(تغذیه مدارس) گرفتم و در مقابلشان بدون تعارف شروع کردم به خوردن.چای خودم را خوردم و تازه یکی دیگر هم خوردم و بدون توجه به دیگران رفتم بیرون

زنگ تفریح بعدی مدیر که فهمیده بود اتفاقی افتاده سر صحبت را باز کرد که آقا امروز با ما سرسنگینی ، «با ما به از آن باش که با خلق جهانی»

تا آمدم جواب بدهم ،آن یکی حسین گفت: چیزی نیست آقای مدیر ، آن آقای محترم امروز شهردار شده  ما رو تحویل  نمیگیره ، خودشو گرفته، خدا را شکر فرماندار یا استاندار نشده.

خنده همه باعث شد خشم من هم فرونشیند و من هم همراه بقیه شروع کنم به خنده ، ولی وقتی داشتیم به کلاس می رفتیم گفتم الحق و الانصاف بیایید همه شهردار خوبی باشیم تا بتوانیم همدیگر را تحویل بگیریم.v078

قفل

صبح زود زمانی که همه بچه ها خواب بودند شال و کلاه کردم و به سمت روستای مجاور به راه افتادم.دیروز برف خوبی آمده بود و همه جا را تقریباً سفیدپوش کرده بود.دیشب هم هوا صاف شده بود .صبح زیبا اما بسیار سردی بود.معمولاً بعد از برف های سنگین هوا صاف می شد و همه چیز یخ می زد.

معمولاً وقتی دره ی اول را رد می کردم و به بالای یال می رسیدم آفتاب از پشت قله ی کوه مقابل طلوع می کرد.همیشه می ایستادم تا لحظه بیرون آمدن آفتاب را خوب ببینم.آنقدر زیبا بود که گاهی یادم می رفت که باید حرکت کنم و به سمت مدرسه بروم.

از خانه تا مدرسه حدود چهل و پنج دقیقه پیاده راه بود.البته با تلورانس پنج دقیقه ،چون وقتی به رودخانه می رسیدم باید کلی فکر می کردم تا راهی برای عبور پیدا کنم.رودخانه ی شیطانی بود و هر روز از مسیر دیگری راه باز می کرد.و من همیشه باید فاصله سنگ ها را محاسبه می کردم تا بتوانم از روی آنها بپرم.

وقتی به مدرسه رسیدم بچه ها همه بودند ولی هنوز خبری از مدیر نبود.در ورودی سالن بادگیر بود و برف جلویش جمع شده بود. چند تا از بچه ها را بسیج کردم تا برف های مقابل در را با پاهایشان پخش کنند تا بچه ها کارشان را انجام دادند مدیر هم رسید.

مدیر هرکار کرد کلید وارد قفل آویز نمی شد. نگاهی به قفل انداختیم.داخلش کاملاً یخ زده بود.معلوم بود کسی دیشب آب درون آن ریخته و حالا یخ زده است.نیم ساعتی معطل ماندیم تا از خانه ی همسایه آب جوش بیاورند و در را باز کنند. مدیر می گفت احتمالاً شیطنت های بچه ها است.

دو هفته گذشت و این بار بعدازظهری بودیم و وقتی به مدرسه رسیدم مدیر و دیگر معلمان هنوز مقابل در بودند.پیش خودم فکرکردم که باز هم حتماً قفل یخ زده ولی وقتی اره آهن بر را دست مدیر دیدم فهمیدم کار کمی جدی تر است.این بار چوب کبریت را با تمام قوا وارد قفل کرده بودند و هیچ راهی برای ورود کلید نبود.

در دفتر بحث سر این اتفاق بود و قرار شد مدیر پیگیری کند تا علت مشخص شود.مدیر سیستمی همچون «گشتاپو »در میان دانش آموزان داشت.من همیشه مخالف بودم . نباید اینگونه تفکر را از حالا در ذهن بچه ها نهادینه کرد.ولی افسوس که کسی به این حرف ها گوش نمی داد.

هفته بعد وقتی به مدرسه رسیدم.از دور مدیر صدایم کرد و گفت خدا را شکر امروز امتحان نگذاشته ای. تا خواستم دلیل را جویا شوم خودش داستان را گفت که یکی از بچه ها که خانه اش نزدیک مدرسه است و درس ریاضی اش هم زیاد خوب نیست . شب قبل از روزی که قرار بود من امتحان بگیرم درون قفل آب ریخته بود تا صبح یخ بزند و در مدرسه باز نشود و امتحان برگزار نشود.

دفعه بعد وقتی دیده بود این کار نمی تواند جلوی باز شدن در را بگیرد چوب کبریت را داخل قفل کرده بود تا با آب جوش هم باز نشود.ولی فکر بریدن قفل را نکرده بود.روش هایش برای جلوگیری از برگزاری امتحان به جایی نرسیده بود و پشیمان هم شده بود.به همین خاطر مدیر فقط یک قفل نو جریمه اش کرده بود.

جلسه بعدی وقتی امتحان را برگزار کردم غایب بود . فکر کنم ،فکر جدیدی به ذهنش خطور کرده بود!

v077

بلیط

از همان ابتدای سال تحصیلی هر ماه مبلغی را کنار می گذاشتم تا در پایان امتحانات نوبت اول با هواپیما به خانه برگردم .از شهری که ۱۵۰کیلومتری روستا بود هفته ای سه پرواز به تهران برقرار بود.از همان بچگی پرواز و هواپیما را دوست داشتم ولی افسوس که درسم آنقدر خوب نبود که خلبانی قبول شوم.

البته با توجه به صحبت های زیادم درباره هواپیما همکاران به این علاقه ام پی برده بودند. یک روز در مدرسه داشتم در مورد پرواز آخر ماه صحبت می کردم و توضیح می دادم که هواپیمای آن فوکر ۱۰۰ است و ساخت هلند است و….و به قول معروف پز هم می دادم که قرار است سوار هواپیما شوم. در اوج صحبت هایم بودم  سید حمید پرسید با هواپیما تا خانه شما چند ساعت طول می کشد؟گفتم تا تهران چهل و پنج دقیقه ،خیلی جدی نگاهم کرد و گفت اینهمه پول می دهی برای چهل و پنج دقیقه ،خوب پیاده برو.همه همکاران خندیدند به جز من

پرواز ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود.صبح که از خواب بیدار شدم برف سنگینی آمده بود . دلواپس بودم که به پرواز نخواهم رسید.سوار مینی بوس روستا شدم و مانند همیشه با صلوات به راه افتاد.در میانه های راه در پشت برف ها یی که باد آنها را به وسط جاده ریخته بود گیر کرد. دل تو دلم نبود . یک ساعت طول کشید تا راه باز شد.هرچه بود با یک عالمه دلهره ساعت دوازده و نیم به شهری رسیدم  که فرودگاه مبدا پروازم بود.

چون هوا ابری بود و روز قبل هم بارندگی شدیدی بود حدس زدم شاید پرواز لغو شود. چون پروازهای کشور ما با کمی به هم خوردن شرایط جوی راحت لغو می شوند.از تلفن کارتی به فرودگاه زنگ زدم و پرسیدم آیا پرواز برقرار است؟پرسید کدام پرواز؟شماره پرواز را که گفتم کمی صبر کرد و گفت هواپیما ابتدای باند است.تعجب کردم و گفتم یعنی چه؟ خیلی خونسرد جواب داد  پرواز کرد.

سریع یک ماشین دربست گرفتم و رفتم فرودگاه. وقتی رسیدم یک ربعی بود که هواپیما رفته بود. با مسئول ترافیک صحبت کردم. بلیط را بررسی کرد.همه چیز درست بود و تنها ایرادش ساعت پرواز بود که به جای دوازده و نیم ،یک و نیم ثبت شده بود.

با کلی اعصاب خرد شده از فرودگاه بیرون آمدم. باران شدیدی شروع شده بود. ماشین هم نبود. همه تاکسی ها رفته بودند. یک ساعت بعد به ترمینال رسیدم و جالب اینکه آنجا هم ماشین نبود. ساعت شش غروب یک ماشین گذری مرا سوار کرد .ساعت ده شب در کولاک جاده هراز گیر افتادیم .به زحمت شب را در امامزاده هاشم گذراندیم. وقتی ترمینال شرق پیاده شدم ساعت هشت صبح بود.

از همانجا یک راست رفتم سراغ آن آژانس هواپیمایی که بلیط را از آنجا خریده بودم.سراغ مسئول دفتر را گرفتم. نبود.گفتم منتظر می شوم تا بیاید. از احوالاتم پی برده بودند که اتفاق خاصی رخ داده است.یک از خانم ها که سرش خلوت بود جلو آمد و با لحنی مهربانانه گفت:امرتان را بفرمایید تا انجام دهم. با صدای بلند گفتم فقط با رئیس کار دارم.بنده خدا ترسید و نشست.

رئیس آمد. خانمی بود جوان و همین اعصابم را بیشتر خرد کرد چون انتظار داشتم مردی بیاید تا بتوانم کمی با او بلند صحبت کنم و تا حدی تخلیه شوم.موضوع را با عصبانیت گفتم .خیلی راحت جواب داد اشتباه است و امکان رخ دادن آن هم هست.فشار خونم زد بالا و هر چه در توان داشتم صرف کنترل خود کردم.هرچه می گفتم فقط جواب سربالا می داد.آخر سر هم با لحن تحقیر آمیزی به یکی از صندوق ها گفت که به این ،پول بلیطش را بدهید تا برود.

خیلی به من برخورد.بلند شدم و گفتم به جای این همه آلاگارسون و بزک دوزکتان به فکر کارتان باشید. درست است پرواز من یک پرواز داخلی است و کلاس پروازهای خارجی شما را ندارد ولی باید به من هم خدمات مناسب بدهید.پولتان مال خودتان . من از طریق دیگر پیگیری می کنم.
فردای آن روز به مهرآباد رفتم و یک راست رفتم سراغ ترافیک آسمان .بلیط را کنترل کردند و اشتباه آژانس را تایید کردند. هرچه گفتند به گرفتن پول بلیط قناعت کنید، نکردم و کار را تا پیش مسئول فروش آسمان کشاندم. با ترافیک شهر مبداً هم تماس گرفتند و حضور مرا در آنجا تایید کردند.

یک روز تمام دوندگی کردم تا در نهایت نامه اخطار کتبی و نامه در یافت خسارت راگرفتم.دریافت خسارت تعیین کرده بود که سه برابر پول بلیط را به من بدهند ولی برای من مهمتر همان نامه اختار کتبی بود که برای یک آژانس خیلی بد است.

وقتی نامه ها را روی میز رئیس گذاشتم. دیدن آن چهره مغرور دیروز بسیار دیدنی بود.همان پول بلیطم را گرفتم نه بیشتر و به آنها توصیه کردم همه مشتری ها را به یک چشم ببینند.

v076

ییلاق

حیفم آمد در این هوای خوب اردیبهشت جمعه را فقط در خانه بگذرانم مثل همیشه کوله ام را برداشتم و زدم بیرون، این بار تصمیم گرفتم کمی به سمت جنوب شرقی روستا بروم چون تا به حال آن طرف نرفته بودم. تپه ای بود که نمی دانستم پشتش چه خبر است.

حدود ساعت ۹ صبح بود که به راه افتادم و بعد از حدود نیم ساعت به بالای تپه رسیدم.مناظر پشت آن بسیار بدیع و دلفریب بود و اصلاً شبیه بخش های شمالی نبود.تماماً صخره ای بود و تک و توک درختی می شد دید، در کمی آن طرف تر نیز دره ای بود که از دور بسیار زیبا به نظر می رسید.به همین خاطر تصمیم گرفتم این بار هدفم آن دره باشد.

تنها مشکلی که این مسیر داشت این بود که کاملاً زیر آفتاب بودم و چون کلاه نداشتم کمی برایم سخت بود مسیرهای شمالی اکثراً جنگلی بود و کمتر مشکل آفتاب را داشتم.ولی زیبایی این نوع طبیعت مرا در خود غرق کرد و به مسیرم ادامه دادم. وارد دره شدم شیب دوطرفش خیلی تند بود و همچون شکافی بود عمیق در دل سنگ ها ، داخل دره سایه بود و همین برایم خیلی خوب بود.

ساعت حدود یازده بود و پیش خودم گفتم تا ظهر می روم بعد برمی گردم. هرچه در دره جلوتر می رفتم فراخ تر می شد و زیباتر، تک درخت هایی که روی دامنه ها بود مناظر بسیار زیبایی خلق کرده بود، بعد از حدود یک ساعت پیاده روی در این دره زیبا از دور گوسفندانی را دیدم و با توجه به تجربه ای که داشتم خودم را آماده کردم تا با سگ های گله مواجه شوم و نترسشم.

ولی این بار در کمال تعجب سروکله هیچ سگی پیدا نشد و بدون  دردسر به گله رسیدم وقتی چوپانش را دیدم شناختم همسایه ما در روستا بود . خوش و بشی کردیم و بعد پرسیدم از سگ هایت خبری نیست و نیامدند سراغ من، با خنده ای گفت:آقا معلم بعد از سه سال همسایگی سگها هم تور ا می شناسند. در همین حین هر سه تایشان از پشت گله آمدند و دمی تکان دادند.

ناهار من یک عدد کنسرو لوبیا بود ولی ناهار او پر بود از محصولات لبنی به همراه سبزی های کوهی .روی آتشی که به پا کرده بود کشکی آماده کرد که تا به حال در تمام عمرم نخورده بودم ، کنسرو را به او دادم ولی گفت من از این چیزها خوشم نمی آید ، حق هم داشت اگر من هم عادت کنم به این غذاهای سالم و لذیذ اصلاً طرف کنسرو نمی روم.

بعد از ناهار هم نشستم پای صحبتش ، ساده و بی آلایش حرف می زد و من هم سروپا گوش بودم.آخر سر هم در مورد موقعیت توضیح داد که اینجا را دره جن ییلاقی می گویند یعنی اینکه جن ها ییلاقشان اینجاست.وقتی این را گفت کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم یعنی چی؟ خیلی راحت گفت جن ها مثل ما ییلاق و قشلاق دارند دیگر، ییلاقشان اینجاست.باز مثل همیشه ترس تمام وجودم را فرا گرفت.

به او گفتم اینها خرافات است و این حرف ها اعتبار ندارد، نگاهی به من کرد وگفت  تو اعتقاد نداری ولی من می دانم که هستند حتی من آنها را دیده ام. خواست ادامه دهد ولی وقتی اوضاعم را دید سعی کرد آرامم کند و گفت مطمئن باش با تو کاری ندارند، آنها با کسانی کار دارند که با آنها کار داشته باشند.من مانده بودم چه کسانی هستند که با آنها کار دارند.

از او پرسیدم که به روستا برمیگردی ،گفت آغل ما همین پشت تپه است من آنجا می روم و روستا بر نمی گردم.اصلاً وضعم خوب نبود ساعت حدود چهار شده بود .سریع خداحافظی کردم و به سرعت مسیر بازگشت را در پیش گرفتم. نمی دانم چرا همه آن زیبایی هایی که در آمدن دیده بودم شبیه هیولاهایی سنگی شده بودند و ضمناً چرا هرچه سریعتر هم می رفتم به انتهای دره نمی رسید.

به جایی رسیدم که فاصله دو یال دره از هم کم بود و این بار سایه نبود کاملاً تاریک شده بود، آن جا را با دویدن رد شدم و خودم را به بالای تپه ای رساندم که مشرف به روستا بود. وقتی به بالا رسیدم و روستا را دیدم فقط نشستم چون دیگر نای راه رفتن نداشتم.پشت به دره و رو به روستا نشسته بودم و اصلاً پاهایم قدرت حرکت نداشت، هرچه می خواستم بلند شوم نمی شد.

نمی دانم چقدر آنجا نشستم ولی وقتی به روستا رسیدم هوا داشت تاریک می شد.شب سختی را به تنهایی در خانه گذرندام.وقتی صبح کل ماجرا را برای مدیر مدرسه تعریف کردم دل سیر خندید و گفت همانطور که خودت گفتی این داستانهایی است که بین روستاییان رواج دارد و زیاد قابل استناد نیست  .

در جواب گفتم اگر شما هم تنها داخل دره جن ییلاقی باشی همینطور می خندی، نگاهی کرد و خنده اش جمع شد و با سر علامت داد ،    نه

v075

باران

حاج منصور تمام کوچه پس کوچه های شهر را برای یافتن مسافران جا مانده دور می زد .در وسط مینی بوس حدود ده تا کیسه پنجاه کیلویی کود را بار زده بود و تمام صندلی ها هم پر بود.ولی حاجی همچنان داشت به دنبال مسافر می گشت!

ساعت دو سوار شده بودیم و حالا که ساعت سه بود هنوز از شهر خارج نشده بودیم. هوای گرم و بوی نامطبوع کیسه های کود اوضاع را غیرقابل تحمل کرده بود. چند نفری اعتراض کردند و حاجی هم با همان لحن همیشگی اش گفت: شاید بنده خدایی جامانده باشد. خدا را خوش نمی آید بگذاریمش و برویم!!

کنار من پیرمردی نشسته بود که از فرط خستگی همان ابتدا خوابش برد. چین و چروک های پوست دست و صورتش گواهی بر بسیاری سختی و مرارت در زندگی اش می داد.

در نهایت حاجی مسافر جامانده ای نیافت ! و به سمت روستا حرکت کرد.جاده پر پیچ و خم و این همه بار و مسافر اجازه نمی داد حاجی تند براند . معمولاً حدود سه ساعت طول می کشید تا به روستا برسیم.

وارد جاده خاکی شدیم .گرد و خاک بسیاری درون ماشین می پیچید و هیچ راه فراری هم از آن نداشتیم.کل تابستان حتی یک نم باران هم نباریده بود و همه جا خشک شده شده بود.خاک های جاده چنان پودری شده بودند که با آرد رقابت می کردند.

پیرمرد کناردست من بیدار شد و با حالت خاصی بیرون را نگاه می کرد.مزرعه ها همه خشک بودند و درختان باغ ها بی ثمر.خستگی یک سال کاررا که به خاطر این خشکسالی ثمره ای نداشت  به راحتی می شد در چهره سوخته و پر چین چروک پیرمرد دید.با او صحبت کردم و از مزرعه و زراعتش پرسیدم.

با جمله «خدا را شکر» شروع کرد و گفت که هرچه کاشته بود به بار ننشسته و تمام مزرعه اش به خاطر بی آبی از بین رفته. می گفت: کشت دیم همین طور است. یک سال بار می دهد و یک سال بار نمی دهد. ناراحتی را می شد در چهره اش دید ولی در گفتارش چندان خبری از اعتراض نبود.همه را خواست خدا می دانست. در نهایت دعایی بسیار معنا دار کرد.

خدایا نه به خاطر ما آدم ها که هیچ گاه قدر نعمتت را نمی دانیم ،به خاطر این حیوانات و پرندگان بارانی بفرست تا تلف نشوند.این زبان بسته ها که گناهی ندارند.

پیرمرد بیسوادی که سالها فقط زیر تیغ آفتاب با دستان خود زندگی خود را ادامه داده ،آن قدر والا فکر می کند که حتی حیوانات را بر خود ترجیح می دهد.طبیعت چنان آموزه هایی به او آموخته که فقط خودش را نمی بیند.به نظر من سواد همین چیزی است که این پیرمرد دارد و ما به دنبال ریگ مرده ای بیش نیستیم.

v074

قطب

هم تعدادشان زیاد بود هم خیلی پر انرژی بودند و البته سروگوششان هم کمی می جنبید، دوم راهنمایی بودند ولی بعضی ها هیکلشان به دوم دبیرستان می خورد، همان ابتدای سال مدیربه  ما در مورد این کلاس چند نکته ای را گوشتزد کرده بود .به همین خاطر تا حالا که اسفند ماه است در این کلاس مثل بخت النصر بودم و هیچگاه نمی گذاشتم از بحث درس خارج شوند و اصلاً هم لبخندی نمی زدم.

زنگ دوم بود و وارد کلاس شدم و خیلی سریع حضور غیاب کردم و شروع کردم به درس، امروز باید در مورد چهارضلعی ها و خواصش بحث می کردم، یک مستطیل پای تخته کشیدم و در مورد اضلاع و زاویا از بچه ها پرسیدم، خدا را شکر خوب می دانستند و همه را خودشان جواب دادند، بعد مربع را کشیدم و آن را هم خوب جواب دادند.

در زیر شکل مستطیل متوازی الاضلاع را کشیدم.در مورد اضلاع همه جواب دادند ولی در زاویه ها گیر کردند.یکی گفت نود درجه ولی یک دیگر از آن طرف کلاس گفت :مگر کوری این خط هایش کج است کجایش به نود درجه می خورد؟ دیدم بحث جالبی بینشان افتاده و پیش خودم گفتم بگذار خودشان با هم بحث کنند و به نتیجه اصلی برسند، کمی گذشت ، کار نزدیک بود به دعوا بکشد که هرجور بود کنترل کلاس را بدست گرفتم .این کلاس فعلاً ظرفیت اینگونه کارها را ندارد.

وقتی به شکل لوزی رسیدم خیلی جالب همه بچه ها بیشتر مطالبی را که می خواستم بگویم گفتند و خیلی سریع از این شکل گذشتیم ولی در ذوزنقه از نگاه هایشان فهمیدم با این شکل زیاد ارتباط برقرار نکردند، یکی از بچه ها گفت آقا اجازه این شکل اصلاً جالب نیست  چون اصلاً خصوصیت ندارد.ولی وقتی در مورد آن صحبت کردم کمی وضع بهتر شد ولی باز یکی دیگر گفت آقا اجازه هیچ چی به مربع نمی رسه همه چیزش رو حساب کتابه

بعد از بحث در مورد خصوصیات اصلی وارد بحث قطرها شدم و در مستطیل قطرها را رسم کردم و با صدای بلند گفتم

در مستطیل قطر ها همدیگر را . . . . . .    و در اینجا سکوت کردم تا بچه ها خودشان بگویند چه حالتی نسبت به هم دارند و همه کلاس با صدایی بلند و هماهنگ گفتند:     می ربایند.

با تعجب دوباره جمله ام را تکرار کردم.

در مستطیل قطرها همدیگر را  . . . . . .                     و باز همه باهم با صدایی بلندتر : می ربایند

گیج و مبهوت مانده بودم چه بگویم که یکی ازبچه ها با صدایی آرام گفت: خنگ ها آن قطب ها بود که مال زنگ قبل است.همین باعث شده کل کلاس همچون بمبی منفجر شود و من هم برای اولین بار نتوانستم جلو خنده ام را بگیرم.زنگ قبل علوم داشتند و بحث قطب های آهنربا بود.

v073

چراغ راهنما

ساعت دوازده ظهر تعطیل شده بودم و پیاده زیر باران آمده بودم اینجا و حالا هم که ساعت چهار است هنوز خبری از ماشین نبود. اگر ساعت پنج می شد باید قید رفتن را می زدم و به سمت روستا برمی گشتم. نیم ساعت بعد تصمیم گرفتم که برگردم. چون باران می آمد رفتن از مسیر میان بر جایز نبود چون کاملاً گل بود و در شیب زیاد آن احتمال سر خوردن هم بسیار بود .مسیر جاده بهتر بود چون شوسه بود.

به سه راهی که رسیدم تقریباً خیس شده بودم و ناامید. مسیرم را به سمت روستا کج کردم. همانطور که در خودم بودم ناگهان از پشت پیچ ،وانت سبز رنگی دیدم و امید دوباره به من بازگشت.وانت کربلایی بود و مانند همیشه پشتش پراز کپسول گاز که می رفت تعویضشان کند. خدا را شکر تنها بود و سوار شدم. کربلایی در روستا مغازه داشت و همیشه از او خرید می کردیم به همین خاطر خوب ما را می شناخت.

آن سال ما چهار نفر بودیم و پیش کربلایی حساب دفتری داشتیم و کل ماه خرید می کردیم و وقتی حقوق را می دادند سهم ها را جمع می کردیم و با کربلایی تسویه حساب می کردیم. چند سالی به همین منوال بود و موردی هم پیش نیامد تا بد حسابی کنیم.پسر بزرگ کربلایی اکثر اوقات برای خرید به شهر می رفت و وانت را با خود می برد و کربلایی فقط برای کپسول های گاز با وانت می رفت و مسیرش فقط تا جاده اصلی بود و در کنار پمپ بنزین بارش را می گرفت و می آمد.

خیلی آرام می رفت و اصلاً به دنده سه نرفت که نرفت. البته با توجه به بارندگی و تاریک شدن هوا به او حق می دادم.سنش بالا بود و سوی چشمانش کم. در طول مسیر از هر دری صحبت می کرد و من هم سراپا گوش بودم. همیشه صحبت های اهالی را دوست داشتم.

در دوردست چندین چراغ ماشین پشت سرهم دیده می شد که تعجب کردم .چون در این جاده هر چند ساعت فقط یک یا دو ماشین عبور می کرد. در فکر این بودم که این همه ماشین چرا اینجا هستند که دیدم کربلایی جفت راهنما را روشن کرد.نه اتفاق خاصی افتاده بود و نه مسئله ای که نیاز به جفت راهنما باشد. طاقت نیاوردم و از کربلایی پرسیدم که چرا جفت راهنما زدی؟ با لبخندی گفت: خوب عروس داره میاد.

وقتی از کنارمان گذشتند کربلایی چند تا بوق زد و چندبار هم استوک بالا پایین کرد .و با خنده ای صادقانه گفت: انشاالله خوشبخت بشوند و بچه های صالح بیاورند. به کربلایی گفتم خوب از دور حدس زدی ماشین عروس است. کمی خودش را جدی کرد و با لحنی خاص گفت: پسرم، من عمری در این جاده ام .در این جاده اگر چند تا ماشین دیدی که خیلی یواش دارند می آیند بدان که حتماً مرحوم دارند ،ولی اگر دیدی خیلی تند می آیند بدان عروس دارند.

از اینکه این نکته حکیمانه را از کوله بار تجربه اش به من گفته بود. می شد احساس کرد که خودش هم کمی از خودش خوشش آمده بود. در همین حین جفت راهنما را خاموش کرد و گفت: خدا خیر بدهد این جاپان(ژاپن) را که این چراغ ها را برای عروسی گذاشت.

گفتم کربلایی کدام چراغ؟ گفت همین چشمک زن ها که مخصوص عروسی است. گفتم کربلایی جان اینها چراغ راهنما هستند و کلی توضیح دادم برایش که کاربردش چیست. بعد از کلی صرف انرژی ،گفت که پسر م تو هنوز جوانی و باید خیلی چیزها یاد بگیری. این چراغ مال عروسی است.

فکر کردم که ناراحت شده ولی وقتی سر جاده اصلی پیاده شدم هر کاری کردم که کرایه بگیرد با خنده ای معنی دار نمی گذاشت. و آخر سر هم نگرفت و با لبخندی رفت.مدتها بعد فهمیدم که کربلایی اصلاً گواهینامه ندارد و به همین خاطر تا شهر نمی رود و فقط مسیر جاده خاکی روستا را تا سر جاده اصلی می رود و برمی گردد.

v072

چای تاریخی

چند ماهی است که روی جاده اصلی دارند کار می کنند تا کمی پهن تر شود. البته به خاطر کوهستانی بودن کار خیلی سخت است و گاهی حتی کار به انفجار می رسد.به همین خاطر در هر رفت و برگشت حداقل یک ساعتی باید پشت ترافیک بستن راه می ماندیم.بدین صورت که اگر با مینی بوس روستا حرکت می کردیم ،حدود ساعت دوازده ظهر به شهر می رسیدیم.

اسماعیل از آن دسته دبیرانی بود که همه دوستش داشتند ،درست است اخلاقش خوب بود ولی عامل اصلی ماشینش بود. با اسماعیل بودن یعنی رفت و آمد راحت.بنده خدا خودش هیچ نمی گفت و ما بودیم که برنامه ریزی می کردیم چه کسی با او برگردد، و خدا را شکر این هفته نوبت من بود و همین خیلی خوشحالم کرده بود.دیگر سرکلاس با اضطراب از پنجره نگاه نمی کردم تا آیا ماشین می آید یا نه؟

با ظرفیت کامل به راه افتادیم. جاده خاکی را پشت سر گذاشتیم و وارد جاده اصلی شدیم. بعد از مدت کوتاهی اسماعیل کنار جاده توقف کرد و رو به ما کرد و گفت: امروز هم حتماً جاده یک ساعتی بسته است ، بهتر نیست از مسیر دیگری برویم همانقدر که پشت ترافیک معطل می شویم طول می کشد و حداقل یک بار هم که شده آن جاده را ببینیم. ما هم موافقت کردیم و او دور زد.

باید حدود پنجاه کیلومتر را در خلاف جهت اصلی برمیگشتیم تا به ابتدای آن جاده برسیم .گرده نه ای بسیار زیبا را پشت سر گذاشتیم که من برای اولین بار از آن گذشتم. شب هنگام از روستا چراغ های این مسیر از دور کاملاً مشخص بود و نکته جالب این بود که ما از دور چراغ ها را در یک راستا و کاملاً مستقیم می دیدیم ولی حالا که در جاده هستیم تمام مسیر گردنه پر بود از پیچ های تند و شیب دار.واقعاً مرحبا به مهندس آن که چقدر دقیق پیچ ها را در یک راستا و با شیبی منظم طراحی کرده است.

وارد جاده دوم شدیم. همه هیجان داشتیم چون بار اولی بود که از این مسیر می آمدیم.از البرز خشک گذشتیم و یال اصلی را نیز پشت سر گذاشتیم و وارد منطقه ای شدیم که بسیار زیبا بود، مرتعی بود با درختانی زیبا  که با فاصله زیاد از هم بودند. همانطور که داشتیم آرام آرام شیب را پایین می آمدیم از دره مقابل هم ابرها شروع کردند آرام آرام بالا آمدن و به ما رسیدند و دیگر چشم چشم را نمی دید.خیلی جالب شده بود ولی برای اسماعیل کار سخت شد بود ، اصلاً جاده را نمی شناخت و دید هم نداشت.

در کنار لوله آبی که معلوم بود چشمه ای است توقف کردیم و قرار شد یک چایی در این هوا آماده کنیم ، من آب آوردم و دیگران هم در زمانی کوتاه آتش جانانه ای برافروختند. هوا سرد بود ولی سرمایش آزاردهنده نبود.اسماعیل پشت ماشینش همه چیز بود ، حتی نفت هم داشت که بعد از دیدن آن تازه فهمیدم این سرعت عمل در برپایی آتش زیاد هم به مهارتشان ارتباطی نداشت.

کندوک* در کنار آتش مترصد جوشیدن بود و چای و قند و قوری هم در کنار آتش و همه منتظر ، کمی از قدرت آتش کم شد و من بطری نفت را گرفتم تا کمی قدرتش را بیافزایم. از آتش فاصله گرفتم و در بطری را باز کردم و مقداری نفت روی آتش ریختم، ناگهان گر گرفت و همین باعث شد دستم بلرزد و مقداری از نفت ها هم داخل قوری که کنار آتش بود ریخت و چند قطره هم روی قند ها

وقتی برگشتم مواجه شدم با چهره های درهم دوستانم که فکر کنم در فکر انتقام چویی بودند.من هم قیافه ای حق به جانب گرفتم و گفتم خوب مگر چی شده ؟ قوری را می شویم و همه چیز مثل روز اولش می شود.کنار چشمه رفتم و شروع کردم به آب کشیدن قوری ، مه شدید نمی گذاشت دوستان را ببینم ولی از صحبت هایشان معلوم بود خیلی عصبانی هستند.هرچقدر گِل هم داخل قوری زدم بوی نفت نرفت که نرفت.

وقتی برگشتم دیدم همکاران در حال خاموش کردن آتش هستند ، ضمناً تمام قند ها را هم در آتش ریختند .گفتم چرا قند ها را دور می ریزید، نگاهشان جوابی مکفی کف دستم گذاشت. اسماعیل آمد و با حالت خاصی قوری را از دستم کشید و پرت کرد داخل صندوق عقب و پشت رل نشست و به راه افتادیم.

از ابرها گذشتیم و وارد جنگل انبوهی شدیم وهمین زیبایی های طبیعت باعث شد کمی از آن جو عصبانیت دوستان کم شود و کمی صحبت کنند. من هم در این بین کمال حسن استفاده را کردم و بعد از یک معذرت خواهی گفتم ، اشکال ندارد این اتفاق تا آخر عمرتان یادتان می ماند و هر وقت مسیرتان به این جاده افتاد یاد من خواهید افتاد و کلی خواهید خندید.البته در ان لحظه هیچکس نخندید ولی مطمعنم سالها بعد هر وقت از اینجا بگذرند خواهند خندید.

v071

سحری

ماه رمضان که می شد معمولاً مهمان داشتیم. همکارانی که هر روز رفت و آمد می کردند در ماه رمضان پیش ما و دیگر همکارانی که بیتوته داشتند می ماندند.هر شب حداقل سه نفر سهم ما بود و همینکه تعداد اعضای اتاق بیشتر می شد ،بیشتر به ما خوش می گذشت.از هر دری صحبت می شد و انواع شوخی ها و بامزه بازی ها از هر کسی می طراوید.

ماه رمضان ما در روستا با خانه فرق بسیار داشت. سفره های افطاری ما خیلی پر بار تر بود و رنگ و لعاب ش هم بیشتر. پنیر و گوجه عضو اصلی بود و در زمان وفور نعمت چند تا هم تخم مرغ آب پز به آن اضافه می شد.ولی تنها چیزی که فراوان بود چای بود.چون در آن هوای سرد و یخ زده بهترین چیز برای افطار چای بود.

تفاوت دیگر ما هم سحری بود که معمولاً حدود ساعت ده و نیم شروع به آماده کردنش می کردیم و ساعت دوازده شب می خوردیم و می خوابیدیم.ساعت چهار صبح هیجکس حوصله آماده کردن سحری را نداشت و این قانون برای همه ما خوب بود. چون همه چیز ساعت دوازده شب تمام می شد.و ما فرصت بیشتری داشتیم بخوابیم.

آن شب نوبت من بود که سحری را آماده کنم. تخصص من ماکارونی بود و از ساعت ده شب شروع کردم به آماده کردن مایه ی آن. پیازها دقیقاً هم اندازه خرد شد و در حرارت ملایم گاز پیک نیک طلایی شد ،در ادامه مقداری گوشت چرخ کرده تفت دادم و به همان اندازه هم سویای خیس شده اضافه کردم. بعد از اینکه کاملاً سرخ شدند ادویه جات و رب را اضافه کردم .چون فقط یک گاز پیک نیکی داشتیم مراحل باید به صورت مجزا انجام می شد. بعد از اتمام کار مایه ،آب را گذاشتم تا به جوش بیاید و ماکارونی های به قول زن صاحبخانه ، ریسمانی را درون آن ریختم.خلاصه همه کارها تمام شد و ماکارونی لذیذ را گذاشتم روی شعله کم تا دم بکشد.

غذا روی گاز در گوشه ی اتاق بود و دوستان هم در حال گفتن و خندیدن. بوی ماکارونی در فضا پیچیده بود و من هم کلی داشتم کیف می کردم که غذای دست پخت من مطمئناً لذیذ است و همه ی بچه ها دلی از عذا در خواهند آورد.در همین حین یکی از همکاران شوخی اش گل کرد و آمد وسط اتاق و گفت می خواهم چند تا فن تکواندو به ما  یاد بدهم.

گارد گرفت و شروع کرد به صورت مسخره بازی حرکت انجام دادند.آنقدر جالب ادا درمی آورد که همه از خنده روده بر شده بودیم.وقتی صدای ژاپنی هم از خودش در می آورد همه از خنده دور خود می پیچیدیم.در لحظه آخر فن خاصی را به اجرا درآورد یک حرکت چرخشی با پا به سمت عقب .

وقتی این حرکت را انجام داد.صدای مهیبی بلند شد و همه مات و مبهوت فقط نظاره گر صحنه ی اجرا فن بودیم. چنان ضربه ای به قابلمه روی گاز پیک نیک زده بود که همه محتویات آن در هوا فوران کرد و تمام ماکارونی ها در کل اتاق پخش زمین شد. نمی دانم چرا من این پرواز رشته های ماکارونی را در آسمان با صحنه آهسته دیدم.رشت های ماکارونی چنان با فراغ بالا از هم جدا می شدند و هرکدام به سمتی می رفتند که انگار سالهاست در زندان قابلمه اسیرند.

دلم سوخت از آنهمه زحمت و آنهمه مرارت در تهیه آنهمه ماکارونی ، دو تا بسته پانصد گرمی خرجش کرده بودم و با یک عالمه مخلفات.سکوت محضی حاکم شد که نشان از وخامت اوضاع می داد. حسین با خنده ای هم سکوت را شکست و هم جو را تغییر داد.ضارب هم که خودش هم دچار شک شده بود لبخندی به زور بر لبانش نقش بست.

سحر همان افطار تکرار شد البته بدون گوجه و فقط نان و پنیر و چای.البته به خاطر کمبود،نان جیره بندی شد.

v070

دعا

سرما آرام آرام داشت به درونمان رخنه می کرد.حمید که لاغراندام بود تمام سر و صورتش را با شال پوشانده بود ولی باز هم می لرزید.من هم احساس می کردم پاهایم در حال یخ زدن است. از ساعت یک بعدازظهر در این برف و کولاک منتظر ماشین بودیم .حمید نگاهی به ساعت انداخت و اشاره کرد که برگردیم چون چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود.

تا خواستیم راه بیافتیم  صدای ماشینی توجه مان را جلب کرد. از کوچه کنار مدرسه خارج شد.حمید به سمتش رفت و دست بلند کرد.«بی ام و» بود .نگاهی به پلاکش کردم چون این مدل ماشین با اینجا سنخیتی نداشت.ناامید شدم چون پلاک ماشین نمره تهران بود و این یعنی هیچی.

حمید هم تا افراد داخل ماشین را دید سرش را پایین انداخت و به سمت من آمد.ناراحت از اینکه ماشین گیرمان نیامده به سمت خانه به راه افتادیم.ماشین به کنار ما رسید و توقف کرد و راننده پیاده شد و ما را صدا زد و از ما خواهش کرد که سوار شویم.

من به حمید نگاه می کردم و حمید هم به من .تصمیم سختی بود.اگر سوار نمی شدیم فردا باید با مینی بوس های روستا می رفتیم و روزمان از دست می رفت .اگر هم می خواستیم سوار شویم که شرایط اصلاً مساعد نبود. تشکر کردیم و به راهمان ادامه دادیم.راننده دوباره خواهش کرد .شک مان بیشتر شد و تصمیم گرفتیم که اصلاً سوار نشویم.

یک «بی ام و» آلبالویی نمره تهران که راننده آن خانم میانسالی بود و دختر جوانش در آن شرایط و آن مکان و اصرار بسیارشان برای سوارکردن ما ،برایمان بسیار مبهم بود.ریسک کردیم و سوار شدیم.

نیم ساعتی بود که سکوت مطلقی حاکم بود.حمید به خودش جرات داد و پرسید که چرا آنقدر اصرار داشتید که ما سوار شویم.خانم راننده جواب داد : به خاطر تاریکی و ناآشنا بودن با مسیر باید همراه مردی می داشتیم تا در صورت نیاز از او کمک بگیریم.من گفتم که چه طور شد که به ما اطمینان کردید و در این روستای دور افتاده و در این شرایط ما را سوار کردید.

کمی سکوت کرد و سپس گفت که مگر شما معلم نیستید.گفتم بله.گفت همین برای اطمینان کفایت می کند.به فکر فرو رفتم و احساس سنگینی باری که بردوشم بود بیشتر شد. چقدر سخت است نام معلم را به همراه داشتن .چقدر سخت است از این نام مقدس حفاظت کردن.چقدر کارمان سخت است و چقدر دید دیگران به ما کارمان را سنگین تر می کند.

مدتی گذشت و حمید علت اینجا بودنشان را پرسید.هردویشان ساکت بودند و فقط به مقابل نگاه می کردند.خانم با صدایی لرزان شروع به گفتن کرد که پسر دوازده ساله اش دچار بیماری لاعلاجی شده که حتی متخصصان نمی دانند چیست و وضعش بسیار وخیم است .به هرجایی که ممکن بوده رفته اند و از هرکسی که می شده کمک خواسته اند ولی متاسفانه افاقه نکرده است.

بغض دیگر راه گلویش را بسته بود و قادر به تکلم نبود.دخترش ادامه داد که شنیده ایم در اینجا فردی دعانویس است که کارهای خاصی انجام می دهد.پیغام فرستاده  و به ما گفته که پیراهن پسرتان را بیاورید تا دعایی بنویسم که بیماری اش درمان شود.

تا خواستم چیزی بگویم  حمید اشاره ای کرد که نگو.منظورش را فهمیدم و دیگر ادامه ندادم که چرا حدود پانصد ششصد کیلومتر را به خاطر چیزی که اصلش هنوز زیر سوال است آمده اید.دعانویس را می شناختیم و حتی فرزندش دانش آموزمان بود .دانش آموزی که مشکل رفتاری داشت و اصلاً هوش یادگیری در هیچ جنبه ای نداشت و به قول مدیر مدرسه اگر این دعانویس واقعاً کاره ای بود ،دعایی برای فرزندش می نوشت.

اصولاً صحبت کردن در مورد ماوراء الطبیعه سخت است.نه می شود کاملاً ردش کرد و نه می شود کاملاً اثباتش نمود ولی در این زمینه متاسفانه بسیاری از ناچاری مردمان سوء استفاده می کنند.ولی اینجا چیزی که همیشه فراموش می کنیم توکل به همان عامل اصلی است.

حمید در شهرشان که در میانه راه بود پیاده شد و مرا نیز تا در خانه رساندند.در تمام طول مسیر همه ساکت بودیم و فقط در تاریکی بیرون به دنبال آنچه می خواستیم می گشتیم.و افسوس که. . . .

v069