فصل آخر

همان سال اول خدمتم بود که در دانشگاه آزاد،کاردانی به کارشناسی پذیرفته شدم.در آن زمان دقیقاً حقوق چهار ماه برابر بود با میزان شهریه.هزینه های رفت و آمد و کتاب و . . . را از پدر قرض می گرفتم و چقدر هم خجالت می کشیدم.پدرم کارمند ساده ای بود و حقوقش حتی به پایان ماه هم نمی رساند.

شنبه تا سه شنبه در روستا بیتو ته داشتم. چهارشنبه صبح با مینی بوس روستا به شهر می آمدم و از آنجا یکسره به شهر دیگری که دانشگاه آنجا بود می رفتم. بعد از کلاس هم به خانه که در شهر دیگری بود می رسیدم.پنجشنبه از ساعت هشت صبح تا شش غروب کلاس.جمعه هشت صبح تا یک بعدازظهر . بعد از کلاس با عجله می رفتم تا ماشین گیرم بیاید و به سرویس روستا برسم.

امتحانات نیمسال اول شروع شد. اولین امتحانم دوشنبه ساعت ده صبح بود ،درس فلسفه آموزش و پرورش .یکشنبه از ساعت دو بعداز ظهر تا غروب منتظر ماشین بودم که نیامد.مجبور شدم در روستا بمانم.از همان شب استرس رسیدن یا نرسیدن به امتحان در من شروع شد.در طول نیم سال زیاد وقت نکرده بودم به این درس توجه کنم بیشتر روی درس های تخصصی تمرکز داشتم.نیمی از کتاب را خوانده بودم و نیمی از ان مانده بود.شب تا دیروقت بیدار بودم و می خواندم ولی فصل آخر ماند.

صبح  ساعت شش به ایستگاه مینی بوس ها آمدم . هیچ خبری نبود.نه ماشین نه مسافر. مینی بوس ها معمولاً ساعت هشت راه می افتادند و ده می رسیدند به شهر .تا شهر دانشگاه هم یک ساعت راه بود و این یعنی به امتحان نمی رسیدم.همه این مشکلات یک طرف و فصل آخری که هنوز مانده بود یک طرف.

حدود یک ساعت منتظر ماندم ، گرد وخاکی از دور نمایان شد.نیسان وانتی بود که جلو چهار نفر نشسته بودند و پشتش هم پر بود از کیسه های سیب زمینی.چاره ای نداشتم .پشت وانت سوار شدم و روی کیسه ها که تا تاج پر شده بود نشستم.

از ماشین خیالم راحت شد.ولی فصل آخر هنوز آزارم می داد.تصمیم گرفتم از زمان حداکثر استفاده راببرم.کتاب را درآوردم و در آن شرایط نامساعد شروع کردم به خواند فصل آخر. حواسم به باد و حرکت بود و کتاب را محکم روی کیسه ها نگاه داشته بودم.صفحه اول را که خواند و خواستم ورق بزنم که ماشین با آن سرعتش از چاله ای بزرگ گذشت. حدود ده پانزده سانتیمتری به هوا پرت شدم . تعادلم را از دست دادم و با صورت افتادم روی کیسه ها و یکی از کیسه ها هم افتاد روی پایم.

وقتی پایم را از زیر کیسه رها کردم  تازه یاد کتاب افتادم که خبری ازش نبود.گفتم شاید زیر کیسه ها افتاده باشد. هرچه گشتم نیافتم.وقتی پیاده شدم سرم داشت گیج می رفت از بس روی کیسه ها اینور و آنور شده بودم.

به دانشگاه که رسیدم در سالن امتحانات را بسته بودند.هرچه در زدم هیچ واکنشی ندیدم. اعصابم به نهایت خرد شده بود.ناامید باز می گشتم که رئیس دانشگاه به مقابلم رسید. اوضاع را شرح دادم.نگاهی به من و سرووضعم انداخت و با وجودی که یک ربع از آغاز امتحان گذشته بود گذاشت امتحان بدهم.

چهار سوال آخر برایم کاملاً ناآشنا بود .پیش خودم گفتم همان فصل آخر کار دستم داد.در هرصورت آن درس با آن شرایطی که امتحانش برای من داشت با نمره ای پایین پاس شد.اولین امتحانش که اینگونه بود تا پایان هم از این مشکلات و اتفاقات کم برایم پیش نیامد.

مختلط

سالها دخترانه درس داده ام و چند سالی هم پسرانه تدریس کرده ام.هر کدام ویژگی های خاص خودش را دارد و عملکرد در هر کدام متفاوت است.ولی تا به حال سابقه تدریس در کلاس مختلط را نداشتم و چون از امسال پایه های هفتم و هشتم که به مدرسه می آمدند مختلط بودند کمی دچار نگرانی شده بودم .

پیش خودم فکر می کردم چه طور می شود در یک کلاس که نیمی پسر و نیمی دختر هستند درس داد. این دوجنس آنقدر مخالف هم هستند که کمتر می توان ویژگی مشترکی در آنها پیدا کرد و کار را بر اساس آن پایه ریزی کرد.دخترها خیلی حساس هستند و تا حدی هم درس خوان ولی پسرها نسبتا بی خیال هستند و بازیگوش.

نه می شد در این کلاس سخت گیری های معمول کلاس های پسرانه را اجرا کرد و نه می شد به نحو احسن از حساسیت ها و رقابت های دختران سود جست.مانده بودم که فردا که روز اول مدرسه است با این کلاس چه کنم. هر چه بود همه چیز فردا زنگ اول مشخص می شد.

صبح وقتی وارد حیاط مدرسه شدم با رگبار سلام های بچه ها مواجه شدم که آنقدر سریع و پر تعداد بود که مجالی برای پاسخ سریع برای من نگذاشت و بعد از مدتی که همه بچه ها دورم جمع شدند جواب سلام همه را یک جا دادم. از هین جا اضطرابم شروع شد .چون یکی از دخترها به من گفت آقا اجازه چرا جواب سلام ما را ندادید.و من با دست پاچگی گفتم من جواب همه را یکجا دادم.

زنگ اول کلاس هشتم رفتم و از همان ابتدا جو سنگین کلاس را احساس کردم.سکوت سنگینی در کلاس حاکم بود و هر دو طرف زیر چشمی با نگاه های خاصی همدیگر را زیر نظر داشتند.شروع کردم به مرور بخش های مهم سال قبل و هرچه سوال می کردم هیچ کس جواب نمی داد.هر دو گروه سال قبل دانش آموز خودم بودند ولی نمی دانم چرا همه مهر سکوت بر لبانشان زده بودند.

حتی به اجبار هم می خواستم تا یکی را پای تخته بیاورم آن چنان ممانعت می کردند که تعجب مرا دو چندان می کرد.شاگرد اول ها را خواستم تا پای تخته بیایند ولی نیامدند که نیامدند. آرام آرام فشارم زد بالا و کمی عصبانی شدم و شروع کردم به  داد و بیداد که مگر سال قبل خودم این ها را یادتان ندادم .چرا حالا که این سوالات آسان را می پرسم یک نفر هم از شما جواب نمی دهد.

روی صندلی نشستم و شروع کردم به فکر کردن که چرا این کلاس اینقدر بی تحرک شده و چه باید کنم.وقتی به چهره بچه ها دقت کردم احساس اضطراب را در آنها دیدم.کمی به نوع لباس پوشیدن و ظاهرشان دقت کردم بخشی از اوضاع دستم آمد .آنقدر مرتب و تمیز بودند که تا به حال دانش آموزانم را اینگونه ندیده بودم. محسن که همیشه بخش عمده لباسش گلی بود،خط اتوی شلوارش هندوانه قاچ می کرد.

تازه فهمیدم این بندگان خدا از هم خجالت می کشند و به همین خاطر ساکت هستند وگرنه همین ها سال قبل مغز مرا خورده بودند.خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم و شروع کردم به توضیح دادن و مرور مطالب مهم سال قبل و دیگر هیچ سوالی از هیچکس نپرسیدم و همین باعث شد تا کمی آنها راحت تر در کلاس باشند.

وقتی در دفتر این موضوع را با مدیر درجریان گذاشتم کلی خندید و گفت با این اوصاف امسال سالی بی دردسر را خواهیم داشت چون همه برای ضایع نشدن و حتی خودشیرینی برای طرف مقابل منظم و مرتب خواهند بود.و همانجا گفتم و ما هم باید از این شرایط کمال حسن استفاده را داشته باشیم.

ولی در زنگ بعدی در کلاس هفتم اصلاً از این خبرها نبود.کلی طول کشید تا ساکتشان کنم و هر سوالی را پای تخته می نوشتم کلی داوطلب برای حل کردن داشت و حتی همینطور بدون اجازه می آمدند پای تخته تا حل کنند.مانده بودم با این بچه ها چه کنم .چنان در تناقض با کلاس قبل بود که مدتی طول کشید تا خودم را با این شرایط جدید وقف دهم.

درسشان بد نبود هم دختر ها و هم پسرها خوب حل می کردند و جالب این بود که به یکدیگرکمک هم می کردند .و از همه جالب تر این بود که پسر و دختر اصلاً برایشان فرقی نداشت و به هر طریقی می خواستند نفری که پای تخته است را کمک کنند.و این حس برایم خیلی جذاب بود .کمک کردن به هم بدون توجه به جنسیت.

وقتی کلاس تمام شد و شور و شوق این بچه ها را دیدم به این فکر افتادم که چرا این دو کلاس مختلط اینقدر با هم فرق داشتند.هرچه به خود فشار آوردم چیزی به ذهنم نرسید.به همین خاطر از مدیر جویا شدم و جواب جالبی هم گرفتم.

بچه های هفتم از اول تا ششم ابتدایی با هم در یک کلاس به صورت مختلط بودند و این موضوع اصلاً برایشان مورد خاصی محسوب نمی شد و به همین خاطر با هم راحت بودند ولی هشتمی ها تازه امسال با هم در یک کلاس هستند.و همین باعث شده تا خیلی مراعات کنند.

آن سال هر دو کلاس با توجه به تفاوتشان خیلی خوب بودند و ما هم با توجه به شرایط هر کلاس آنها را به سمت درس خواند سوق می دادیم و در آخر هم نتیجه قابل قبولی گرفتیم.

اینجا لندن است

دیگر از حسنعلی ناامید شده بودم. اردیبهشت بود  و نمرات او از پنج تجاوز نکرده بود. وضع من ،تازه خوب بود. داد دبیران دیگر بیشتر از من بلند بود. آنها به من می گفتند : درس تو که روخوانی نمی خواهد، عدد است و حسنعلی خدارا شکر عدد ها را می شناسد. در درس های ما حتی نمی تواند صورت سوال را بخواند. جواب دادنش پیشکش.

چند موردی در طول عمر تدریسم دارم که در برابر دانش آموزانی مانند حسنعلی به زانو درآمده ام و نتوانسته ام حتی پیشرفتی جزیی در آنها ایجاد کنم.چنان عقبه ی قوی ای در ندانستن مطالب پایه دارند که تمام کارهای من بی نتیجه می ماند و این جایی است که معلم به آخر خط می رسد و مجبور است برخلاف میل باطنی ،دانش آموز را از سیستم آموزشی خود حذف کند.

امتحانات نوبت دوم آغاز شد. روزی که من در مدرسه بودم امتحان زبان بود.دبیر مربوطه هم آمده بود که البته اولین باری بود که در طول سال او را زیارت می کردم .چون درست روزهایی کلاس داشت که من نداشتم. جوانی لاغر اندام با چهره ای مهربان که ارتباطش با بچه ها خیلی خوب بود. امسال سال اول خدمتش بود. زیاد حرف نمی زد و سرش به کار خودش بود.

همانطور که در حال گشت زنی در سالن بودم . به بالای سر حسنعلی رسیدم.بی اختیار چشمم به برگه او افتاد. همه را خوش خط جواب داده بود و خیلی هم سریع داشت بقیه را می نوشت. از تعجب خشکم زد و مدتی بالای سرش ایستادم. پاسخ ها همه درست بود.همه چیز داشت دور سرم می چرخید.امتحان ریاضی مرا سه و نیم شده بود و با این منوال زبان بیست خواهد شد.

به دفتر بازگشتم و هنوز مات و مبهوت بودم.داستان را به مدیر گفتم. لبخندی زد و گفت : آره در کمال ناباوری حسنعلی زبانش خوبه.دست این دبیر زبان تازه کار درد نکنه که از همین اول خوب راهش انداخته.

جلسه بعدی امتحان تاریخ بود.بالای سر حسنعلی رفتم دیدم با خط میخی در حال پاسخ دادن است.حتی صورت سوال را نمی تواند بخواند.آرام پشتش زدم و گفتم پسرجان تو باید بروی لندن برای ادامه تحصیل.لبخندی زد و به پاسخ های میخی خودش ادامه داد.

چقدر ما معلمان کارمان تاثیر دارد. حسنعلی به جرات سواد خواندن و نوشتن فارسی را ندارد. ولی زبان انگلیسی را که امسال تازه شروع کرده ، خوب بلد است.دست دبیر زبان هم درد نکند که به کارش اهمیت می دهد.کار او شاهکار است.مستقیماً به خودش هم گفتم.

امسال حسنعلی هنوز در کلاس اول است. از دبیر زبان کتاب کمک آموزشی گرفته و به شدت در حال افزایش گنجینه لغات ذهنش است. در جلسه دبیران مطرح کردم که به حسنعلی با زبان انگلیسی درس بدهیم و از او به زبان انگلیسی امتحان بگیریم. همه خندیدند و . . .

اینجا لندن است .

حسنعلی به راحتی درس ها را می خواند و پاسخ می دهد.نمراتش خوب است و نمودارش رو به پیشرفت. مشاور مدرسه بسیار با او کار می کند و اوضاع روحی و روانی اش هم بسیار خوب است. اکثر اوقات لبخندی بر گوشه لبانش پیداست.

با کمک روانشناس مدرسه آسیب های درس ریاضی او را کشف کرده ایم و با جدیت در فکر رفع آنها هستیم. همه اولیای مدرسه بسیج اند تا حسنعلی و دیگر دانش آموزان از نظر ذهنی و جسمی برای زندگی در جامعه آماده شوند.

………

اینجا لندن است.

دره زو

بارندگی دیروز چنان طراوتی به طبیعت بخشیده بود که حد و حصری نداشت.هوا هم آنقدر صاف بود که افق دید تا آن دوردستها را نیز پوشش می داد.صبح جمعه بود و تنها بودم و با این شرایط فقط یک کار می شد انجام داد.کوله را گرفتم و از خانه بیرون زدم.

این بار تصمیم گرفتم مسیری را بروم که تا به حال نرفته ام.در جنوب شرقی روستا کوه بلندی بود که همیشه برف داشت .یک بار با دوستان در یک حرکت برنامه ریزی شده با مشقت فتحش کرده بودم.به ظاهرش نمی آمد که اینقدر سخت و طولانی باشد. وقتی به بالای آن رسیدم دره ی کنار آن چنان عمیق و زیبا بود که همانجا مرا جذب کرد.و از همان روز تصمیم گرفتم یک بار هم که شده این دره را کشف کنم.

در مسیر درختان که کاملاً معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده اند داشتند سرو صورتشان را از باران دیشب خشک می کردند.و می شد تازگی را در برگهایشان دید و بهار را کاملاً حس کرد.هوا هنوز کمی از سردی زمستانش را داشت ولی آفتاب خبر از روزی با هوایی خوب را می داد.

به زیر کوه بزرگ رسیدم و بعد از خوش وبش و کمی هم گلایه  از اینکه خیلی سخت هستی ،مسیرم را کج کردم و به سمت دره به راه افتادم.هرچه جلو تر می رفتم عمق دره بیشتر می شد و فاصله دو کوه اطراف آن کمتر و کمی هم تاریک تر و درختان عظیم تر و بلند تر

در بیشتر دره های اطراف درست در وسط آن مسیر رودخانه ای بود که با شیبی ملایم به سمت پایین می رفت ولی این دره یه رودخانه ای نداشت و شیب آن هم بسیار تند بود.ولی مناظری بسیار زیبا و وهم انگیز داشت و همین موجب شده بود که زمان را فراموش کنم و همچنان در دره به سمت پایین حرکت کنم .

وقتی به ساعت نگاه کردم حدود دوازده بود و این یعنی چهارساعتی بود که به راه افتاده بودم.و وقتی به پشت سرم نگاه کردم تازه فهمیدم که چقدر بیگدار به آب زده ام و اصلاً فکر برگشت و سربالایی را نکرده ام .تصمیم گرفتم که برگردم ولی نشد.صدای خش خشی از پشت سرم آمد که مرا بسیار ترساند.

درست مانند گروهانی شده بودم که در محاصره افتاده بود و نه راه پیش داشت و نه را پس.صدا همچنان نزدیک تر می شد و مانده بودم چه کنم.مدت کوتاهی گذشت که ناخوداگاه به سمت پایین دره به راه افتادم .فکرم کاملاً قفل کرده بود و فقط به دنبال راهی بودم تا از صدا فاصله بگیرم.و اصلاً در آن هنگام به فکر چگونگی برگشت نبودم.

فاصله صدا از من بیشتر شده بود و من هم فکر کنم داشتم به آخر های دره می رسیدم چون درختان کمتر شده بودند و شیب هم کمی ملایمتر شده بود.اوضاع کمی به حالت عادی برگشت و همین باعث شد تا گوشه ای بنشینم و تنها کنسرو لوبیایی را که داشتم را باز کنم و میل کنم.

ترس نگذاشته بود احساس گرسنگی کنم ولی بعد از خوردن کنسرو بود که فهمیدم چقدر گرسنه بودم. از ساعت هشت صبح که از خانه خارج شده بودم تا حالا که چهار بعد از ظهر است هیچ نخورده بودم.با دور شدن عوامل وحشت زا و کمی هم قوت گرفتن از خوردن غذا تازه به این فکر افتادم که برگردم .ولی وقتی این همه راه آنهم سر بالا را در ذهنم مرور کردم دوباره عضلاتم سست شد .

فکر جدید ولی جسورانه به ذهنم خطور کرد .همینطور به سمت پایین ادامه دهم.نمی دانم چرا این تصمیم را گرفتم و به سمت پایین به راه افتادم.هوا در جنگل زودتر تاریک می شود و همین کمی نگارنم کرد.دوباره داشتم آن حالت وحشتزدگی به من برمی گشت که دیدن یک تراکتور در وسط یک راه خاکی همه چیز را برایم خوشایند کرد.

وقتی به آنها گفتم که از وسط دره آمده ام فقط نگاهم کردند و با تعجب پرسیدند چیزی ندیدی ؟ فقط گفتم صدایی شنیدم که دنبال می کرد و من هم فرار کردم. غروب به روستای آنها رسیدم و با ماشین به شهر مجاور رفتم و شنبه صبح با همان لباس و کوله پشتی با سرویس معلمان به مدرسه بازگشتم.

بعدها فهمیدم من دره زو را درنوردیده ام که معروف به دره خرسها است.

تزریق

هفته دوم مهر بود و بعد از ظهر از مدرسه به سمت خانه به راه افتادم. امسال هم مدرسه ام در یک روستا است و خانه ام در روستای مجاور.مسیر میانبر را انتخاب کردم ،چون اگر از جاده  می رفتم حدود چهل و پنج دقیقه راه بود و از میانبر نیم ساعته می رسیدم.

در اوایل سرازیری دره بودم که در صدم ثانیه هوا تاریک شد و بادی بلند شد و بلافاصله دانه های درشت باران شروع به باریدن گرفت.اصلاً فرصت فرار نبود و حتی زیر درختان نیز نمی شد پناه گرفت.شدت رگبار به قدری بود که به ته دره نرسیده بودم همه جا گِل شد و در همان چند قدم آخر مردانه زمین خوردم و لباس هایم کاملاً گِلی شد.

از روی پل که می گذشتم کاملاً خیس شده بود و چون آب از سرم گذشته بود خیلی عجله برای رسیدن نداشتم.تازه چند لحظه ای روی پل ایستادم و رودخانه را که کمی جان گرفته بود را نگاه می کردم.آبی که در آن جاری بود کاملاً مانند شیرکاکائو بود .

به زحمت سربالایی را که کاملاً نقش یک سرسره را داشت بالا رفتم .اواخر کار با چنگ و دندان و به صورت تقریباً سینه خیز بالا می رفتم.شیب تندی داشت و حتی زمانی هم که زمین خشک بود بالا رفتن از آن نفس گیر بود.وقتی به بالای شیب رسیدم کاملاً مانند رنجرهایی که  خود را با گِل استتار کرده بودند شده بودم.

حدود ده دقیقه راه تا خانه را باید از بین مزارع که تازه شخم زده شده بود می گذشتم. باران بند آمده بود و باد سردی شروع به وزیدن کرده بود.پاهایم هر کدام حدود بیست کیلو وزن پیدا کرده بود و به سختی راه می رفتم.چون تمام هیکلم خیس شده بود زیر این باد خیلی سردم شد و تنم شروع به لرزیدن کرد .جلوی به هم خوردن دندانهایم را نمی توانستم بگیرم.خواستم بدوم تا کمی گرم شوم ولی در این دریای گِل چسبنده اصلاً امکانش نبود.

خیس و خسته وبیحال به خانه رسیدم .مهدی تا مرا با این اوضاع دید خودش همه چیز را فهمید و سریع کمک کرد تا داخل شوم.سریع لباسها را عوض کردم و زیر پتویی که مهدی آورده بود رفتم.اصلاً گرم نبود و من همچنان می لرزیدم.مهدی دوتا دیگر پتو و لحاف آورد ولی اصلاً افاقه نکرد و من همچنان می لرزیدم.

مهدی لباس پوشید ورفت بیرون دنبال دکتر مرکز بهداشت.وقتی برگشت از چهره ی برافروخته اش فهمیدم خبری از دکتر نیست.زیر لب غر می زد که این چه مرکز بهداشتی است که دکتر ندارد.

تب شدید هم مزید بر لرز من شد و اصلاً حال خوبی نداشتم.تب و لرز شدیدی گرفته بودم.مهدی بنده خدا هم ازاین که کاری از دستش برنمی آمد خیلی عصبانی بود. پارچه ای خیس کرد و روی پیشانی ام گذاشت.و هرچه از تشک و لحاف بود رویم ریخت.درهمین حین بقیه بچه ها هم از شهر آمدند.

سید تا مرا دید سراغ کیفش رفت .او همیشه داروهایی همراه خود دارد.طرح کاد در داروخانه کار کرده بود و بسیاری از داروها را می شناخت.یک آمپول دگزامتازون و یک آمپول سفازولین آورد .تمام پتوها را از رویم برداشتند و آمپول دگزا را سید از عضله تزریق کرد.

درد بسیاری داشت به طوری که دادم به هوا رفت.مهدی صدایش را بلند  کرد و گفت.بلد نیستی آمپول نزن.سید هم با آرامش در جواب گفت :خوب دگزا درد دارد تقصیر من نیست.نوبت به سفازولین رسید.مهدی به سید گفت این یکی خیلی درد داره بهتره وریدی تزریق بشه.شورای پزشکی تشکیل دادند و آخر سر تصویب شد وریدی تزریق بشه.من هم فقط داشتم نگاهشان می کردم چون اصلاً حال صحبت کردن نداشتم.

نشستم ودستم را آماده کردند این بار مهدی می خواست تزریق کند.همان بار اول رگ را پیدا کرد .درد زیادی نداشت.سید از دور می گفت :مهدی باید آرام تزریق کنی.اصلاً عجله نکن .در حین تزریق مهدی از من پرسید حالت چطوره با سر علامت دادم که خوبم.چند لحظه بعد بازدوباره پرسید که باز هم با سر جواب دادم.بار سوم که پرسید دیگرکلمات آخر ش را نشنیدم و ناگهان همه چیز سیاه شد و فقط ضربه سرم به زمین را حس کردم و دیگر چیزی نفهمیدم.

وقتی چشمانم را باز کردم سه تا چهره ی ترسیده را بالای سرم دیدم ،اوایل هرچه می گفتند را نمی فهمیدم ولی کمی که گذشت صحبتهایشان را هم می شنیدم.به زحمت بلندم کردند و لیوان آب قند را به دستم دادند.چند جرعه نوشیدم.و زیر پتو خوابیدم.

درخواب و بیداری صدای سید را می شنیدم که به مهدی می گفت :چقدر گفتم آرام تزریق کن.تزریق وریدی باید بسیار آرام باشد. حدود یک ربع باید طول بکشد تو پنج دقیقه ای تزریق کردی.شانس آوردیم که به خیر گذشت.

تا صبح نگذاشتند که بخوابم و هر نیم ساعت بیدار می کردند و حالم را بررسی می کردند.از صحبت هایشان فهمیدم که بندگان خدا خیلی ترسیده بودند.

رضا

رضا از آن تپل های بامزه بود. هر چقدر که در خوردن توانایی داشت در ریاضی اصلاً وضعش خوب نبود. در طول سال کمتر زمانی بود که دهانش را در حال جنبیدن نبینم. دو سوم کیفش مواد غذایی بود و اگر جا بود چند تا کتاب و دفتر هم می شد در کیفش یافت. از همه اینها که بگذریم لبخندی که همیشه بر لبانش بود برایم جذابیت داشت. حتی زمانی که دعوایش می کردم.

در کلاس داشتیم تمرین ها را حل می کردیم. اسم بچه ها را می خواندم و می آمدند و دست و پا شکسته تمرین را حل می کردند. خودم همیشه استرس پای تخته را داشتم و به همین خاطر وقتی بچه ها را به پای تخته می آورم سعی می کنم به هر طریقی کمی آرام شان کنم تا بتوانند آنچه بلد هستند را بنویسند.

وقتی اسم رضا را خواندم مدتی طول کشید تا بلند شود و به زور تمام هیکلش را از پشت میز و نیمکتی که واقعاً برایش خیلی تنگ بود بیرون آورد .وقتی پای تخته رسید و سوال را نگاه کرد کمی مکث کرد و با آرامش خاصی گفت آقا اجازه بلد نیستم. هرچه خواستم تا با مهربانی وادار ش کنم که کمی حل کند خیلی راحت می گفت نمی توانم و همین اعصابم را خورد کرد و آخر، کار به داد و بیداد من کشید و او مثل همیشه لبخند به لب نشست. من هم در اوج عصبانی صفر برایش گذاشتم و با صدای بلند هم گفتم و او این بار دیگر لبخند نزد و سرش را به زیر انداخت.

به آخرین سوال تمرین رسیدیم که یک مسئله بلند و بالا بود .نفر اول که پای تخته آمد حتی نتوانست از روی مسئله بخواند. نفر دوم هم به هر طریقی بود خواند ولی نمی دانست چه کند چون اعداد و اطلاعات مسئله زیاد بود .مجبور شدم خودم یک بار مسئله را برایشان بخوانم و حتی کمی هم توضیح دهم . مسئله در مورد یک مغازه میوه فروشی بود که باید سود آن را در فروش سه قلم میوه حساب می کردند.

وقتی نفر سوم هم در حل این مسئله ساده گیر کرد عصبانی شدم ،تازه فهمیدم که ریاضی ای که من درس می دهم و در کتاب هست چقدر با زندگی بچه ها فاصله دارد و آنها حتی یک مسئله ساده کاملاً کاربردی را هم نمی توانند حل کنند. غرغر کنان می خواستم خودم حل کنم که دیدم دست رضا بالاست .تعجب کردم ، رضا که ریاضی اش خوب نیست چه برسد به حل مسئله .ضمناً سرش هم پایین است. پیش خودم گفتم حتماً می خواهد اجازه بگیرد که بیرون برود. به همین خاطر توجهی نکردم .

گچ را گرفتم و تا خواستم شروع کنم مبصر کلاس گفت :آقا اجازه رضا میگه ما می تونیم حل کنیم. به آرامی برگشتم و پیش خودم گفتم چه طور می شود که سوال ساده را رضا گفت بلد نیستم ولی این مسئله را می خواهد حل کند. اجازه دادم و با همان مشقت که نشسته بود دوباره از پشت میز بیرون آمد.

خیلی آرام شروع کرد به حل و جالب این بود که محاسباتش را هم ذهنی انجام می داد. در زمان بسیار کوتاهی مسئله را حل کرد و با همان لبخند همیشگی اش  جواب را نشانم داد. کاملاً درست بود و همین مرا هیجان زده کرد.تشویقش کردم و کنار صفرش یک دو گذاشتم و شد بیست و همین باعث شد تا لبخندش به خنده تبدیل شود .

در همین حین شاگرد اول کلاس با غیض خاصی گفت آقا اجازه قبول نیست .بابای رضا تو روستا مغازه داره و بعد از ظهر ها هم رضا میره مغازه و این حساب و کتاب ها را هم از مغازه بلده.اینا که ریاضی نیست. اگه مرده آن سوال قبلی را حل کنه.

رضا را تا میزش بدرقه کردم و برگشتم و رو به بچه ها گفتم که یکی از هدف های ریاضی خواندن هم همین است که حساب و کتاب بلد شوید و فردا سرتان کلاه نرود. روش رضا را تایید کردم و بقیه بچه ها را هم ترغیب کردم که مسئله ها را مثل رضا ساده نگاه کنند و حل کنند.

آن روز از رضا یاد گرفتم که تا وقتی ریاضی با زندگی روزمره بچه ها ارتباطی نداشته باشد نمی تواند در ذهن آنها جای گیرد و از آن به بعد سعی کردم تا حد امکان مطالب را به زندگی آنها مرتبط کنم. وقتی به مسئله می رسیدیم از رضا می خواستم راه حلی پیشنهاد کند. بعد از مدتی بچه ها به او لقب «مسئله حل کن کلاس» را دادند و همین باعث شد در ریاضی هم پیشرفت کند.

تعقیب

ظهر چهارشنبه بود و شوق به خانه رفتن و این بار با خیالی آسوده که دکتر و ماشینش هم با ماست. من و حمید به همراه دکتر جلوی مزدا هزار نشستیم و در راه رسیدن به خانه به راه افتادیم. ماشین دکتر اگرچه هیچ نداشت ولی ضبط صوتی داشت که با ماشین های مدل بالا کاملاً رقابت می کرد. کاملاً استریوفونیک بود و صدا از همه جای ماشین می آمد.

تازه ابتدای راه بودیم که نقص فنی مو توری متوقف مان کرد. به هر صورتی بود دکتر رفعش کرد و دوباره به راه افتادیم. نقص فنی سیستم صوتی خط قرمز دکتر بود و وقتی صدای Hن قطع شد کلی اعصابش به هم ریخت. وقتی کاست را از داخل ضبط صوت بیرون آوردیم کلی از نوارش داخل مانده بود و مقدار زیادی هم جویده شده بود. به هر صورتی بود با یک عدد خودکار بیک کاست را به حال اولیه باز گرداندیم و ضبط تمام اتوماتیک ماشین دکتر دوباره به راه افتاد.

ولی این بار دکتر صدایش را به آخرین حد رساند ولی چون صدای موتور ماشین بر صدای بلندگو ها برتری داشت خودش هم با صدای بلند زد زیر آواز و با آهنگ همراهی کرد، الحق و والانصاف صدایش خوب بود و ما را هم سر ذوق آورد و. . .

وارد جاده اصلی شدیم و دکتر همچنان می خواندم هم که گروه همراه بودیم و حواسمان به دکتر .پیچ های جاده را چنان می پیچید که یا حمید در آغوش من بود یا درست توی صورت دکتر بودم.بعد از دو سه تا پیچ و در سرازیری جاده صدای دکتر قطع شد و فقط محکم فرمان را نگاه می داشت.

آواز رسایش تبدیل شد به غرغر های زیر لب که نمی فهمدیم. کمی نگران شدیم ولی اطمینانی که به رانندگی دکتر داشتیم باعث می شد کمتر بترسیم. سرازیری جاده که بیشتر شد غرغر های دکتر هم بیشتر شد و فقط این جمله را فهمیدم که گفت: خدا چکارت کند محسن ،صد دفعه گفتم که ترمز ماشین را به مکانیک نشان بده

تازه به عمق فاجعه پی برده بودیم که صدای آژیری از پشت سر ما را به عمق بیشتری از فاجعه برد و فقط مات مبهوت مقابلمان را نگاه می کردیم. ماشین پلیس فقط دستور ایست می داد و با صدای بلند آژیر در تعقیب ما بود. دکتر هم که  اعصابش کلّاً به هم ریخته بود با صدای بلند می گفت :پدرجان من هم می خواهم بایستم ولی این لاکردار اصلاً به حرفم گوش نمی دهد.

وقتی به پشت سر نگاه کردم تازه فهمیدم پلیس راهنمایی رانندگی نیست و ماشین سبز رنگ است .تن صدای پشت بلندگو کاملاً حاکی از آن بود که کاملاً به ما شک کرده و فکر کرده می خواهیم فرار کنیم. یکی دوبار هم خواست سبقت بگیرد ولی از مقابل ماشین می آمد و معلوم بود هم عصبانی شده است و هم کلافه

دکتر شروع که به معکوس کشیدن و صدای وحشتناک موتور ماشین و دل دل زدن و … ماشین پلیس هم همچنان به تعقیب ما ادامه می داد. واقعاً دکتر با مهارت بسیار بالایی سرعت ماشین را کم کرد و در یکی از پیچ ها که شانه خاکی سمت کوه تا حدی جا داشت به کنار کشید و با هر زحمتی بود ماشین را متوقف کرد .وقتی ایستادیم می شد در چهره دکتر احساس یک قهرمان را دید.

ولی چه فایده که این احساس دیری نپایید. ماشین پلیس چنان مقابلمان پیچید و گردو خاکی بلند کرد .سریع ماموران از داخل ماشین بیرون پریدند و تفنگ هایشان را به سمت ما نشانه رفتند. واقعاً از ترس قالب تهی کرده بودم. فکر کنم تا پایان عمرم همانند آن لحظه ترس را به این شدت تجربه نکنم. فقط های و هویشان را می شنیدم.

دکتر با دستان بالا پیاده شد و به سمت شان رفت .افسری که فرمانده آنها بود دکتر را شناخت و در صدم ثانیه حالت به وضعیت عادی درآمد ولی هنوز حالت من در حالت غیرعادی بود. ابراهیم هم پیاده شد .وقتی خنده دکتر را که می گفت کی با مزدا هزار ترمز بریده قاچاق می بره را شنیدم فهمیدم خدا را شکر مشکل حل شده ولی نمی دانم چرا عضلاتم کاملاً قفل کرده بود و نمی توانستم پیاده شوم. وقتی به سمت من آمدند خودشان هم فهمیدند وضعم خوب نیست و یکی از سرباز ها از پشت ماشنیشان یک بطری آب آورد و وقتی به صورتم پاشید تازه نفسم بالا آمد.

تا شهر صدایم در نمی آمد و به این فکر می کردم که اگر ترمز دکتر نمی گرفت و به کوه می خوردیم یک طرف و پلیس و تفنگ و تیراندازی هم طرف دیگر.

کل ممد

در مورد او داستان های عجیبی نقل شده است. او را عاشق پیشه ای مجنون ویا قاتلی فراری و یا . . . . می خواندند.هیچ کس از واقعیت زندگی او با خبر نیست و او هم زبان نگشود و رازش تا ابد سربه مهر ماند.

در بیغوله ای در ابتدای روستا و کنار راه زندگی می کرد. کلبه اش از بیرون شبیه به تلی از ضایعات بود که با خشت وگل پوشانده شده بود.قسمتی از بیرون خانه که دیوارش فرو ریخته بود، پناگاه مسافرانی بود که در برف و باران منتظر ماشین بودند.

پنج شنبه بود و همه همکاران رفته بودند و تنها از مدرسه به سمت خانه در حرکت بودم که به کنار کلبه اش رسیدم. کتری اش را روی آتش گذاشته بود و در هوای سرد بیرون آفتاب می گرفت.معمولاً روستاییان و ماشین های عبوری کمک های نقدی و غیرنقدی به او می دادند.خواستم پولی به او بدهم که مرا تعارف به چایی کرد.تعجب کردم، چون تا به حال ندیده بودم با کسی صحبت کند.

تصمیم عجیبی گرفتم و قبول کردم. همراهش وارد کلبه شدم. کاملاً باید خم می شدی تا وارد خانه شوی و به اتاق اصلی برسی.اتاقی بود دو در سه با کفی کاملاً نا هموار که هیچ پنجره و منفذی به بیرون نداشت .هوا بسیار گرفته و سنگین بود و بوی زننده ای هم مشام را آزار می داد.

دیوارهای اتاق تشکیل شده بود از روی هم ریخته شدن بسیار نامنظم سنگ و خشت و قوطی حلبی و. . . . کف آن با گونی پوشیده شده بود و فقط قسمت مربوط به خودش تشک داشت که آن هم پاره پاره بود.نور اتاق هم با یک فانوس کاملاً دود گرفته تامین می شد.محیط بسیار سختی بود و اصلاً تصور زندگی در آن نمی رفت.ولی کل ممد سالها در این اتاق زندگی کرده بود.

چای را آورد و در مقابلم نشست.احوالی پرسیدم و خواستم سر صحبت را باز کنم .فقط سکوت کرده بود و به من می نگریست. کمی ترسیدم و با دلهره چای را گرفتم ولی از قند خبری نبود.چای را بر روی زمین گذاشتم.رو به من کرد و گفت:بخور برای تو آورده ام.خواستم بگویم قند ولی فکر کردم شاید نداشته باشد و چیزی نگفتم.

شاید ده دقیقه بیشتر در کلبه کل ممد نبودم ولی زمان بسیار کند می گذشت. سکوت و تاریکی و بوی زننده ای که در محیط بود حس خفه شدن به من می داد. هرچه قدر هم تلاش کردم تا سر صحبت را باز کنم، نشد که نشد.ترسیدم از گذشته اش بپرسم و واکنشی غیرقابل پیش بینی از خود نشان دهد.واقعیت امر از اینکه داخل آمده بودم پشیمان شده بودم.

کل ممد در اواخر عمرش دیگر نمی دید و آب مروارید و آب سیاه چشم هایش از دور هویدا بود.بعد از عمری زندگی در بیغوله، کمیته امداد اتاقکی برایش ساخت ولی کل ممد زیاد در خانه جدید نماند و در یک روز سرد زمستانی سکوتش به ابدیت پیوست.

نماز

همیشه یکی از بخش های سفرهایم با قطار که استرس زیادی به من وارد می کرد نمازهای بین راه بود.از ترس اینکه جا نمانم ن می فهمیدم چه دارم می خوانم .چون دائم السفر بودم نماز ها را باید کامل می خواندم و این باعث می شد که خیلی ها زودتر از من نمازشان را تمام کنند و بروند و همین استرسم را بیشتر می کرد.

باید فکری به حال این قضیه می کردم .یک بار و دو بار که نبود ، در هر رفت و هر برگشت که آن هم هفتگی بود این مشکل را داشتم. یکبار وقتی در سال ایستگاه راه آهن گرگان نشسته بودم و منتظر بودم تا اعلام کنند و سوار قطار شوم یک نفر با لباس فرم و یک چمدان کوچک ولی عجیب کنارم نشست.

خودم را جمع و جور کردم و همینجوری سلام کردم و ایشان هم با رویی گشاده جواب سلامم را داد. از صدای بیسیم اش فهمیدم یکی از عوامل قطار است.ولی لباسش بیشتر شبیه خلبانان هواپیما بود. پیش خودم فکر کردم حتماً رئیس قطار است. کنجکاوی از همان کودکی در من بود و حالا هم یک عامل بسیار نیرومندی شد که از ایشان بپرسم که آیا رئیس قطار است؟خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم ببخشید رئیس قطار هستید.با لبخندی گفت نه ، من لکوموتیو ران هستم.

وقتی فهمیدم لکوموتیو ران است ذوق زده شدم وبدون مقدمه پرسیدم لکوموتیو های قطار چگونه کار می کنند. گفت وقت ندارد و باید برود و فقط در یک جمله کوتاه گفت که لوکوموتیو یک موتور دیزل بسیار قوی است که مانند یک نیروگاه برق تولید می کند و برق عامل محرک چرخ های آن است.

در راه به این فکر می کردم که چقدر جالب است که سیستم انتقال قدرت در دیزل قطار با دیزل ماشین چقدر متفاوت است در صورتی که عملکرد یکسانی دارند.هوا گرگ و میش بود و می شد در انتهای افق غروب خورشید را در دریا مشاهده کرد.

قطار برای نماز در ایستگاه توقف کرد و من مثل همیشه سریع رفتم و وضو گرفتم و با همان شتاب وارد نماز خانه شدم . نماز اول را که خواندم  دیدم فردی که جلویم در حال نماز خواند است همان آقای لکوموتیو ران است. فکر جالبی به ذهنم رسید تا از این به بعد اینقدر با استرس نماز نخوانم و کمی هم راحت باشم.

نماز دوم را خواندم و خیلی راحت نشسته بودم چون این بار مطمئن بودم که اصلاً از قطار جا نخواهم ماند. چون لوکوموتیو ران مقابلم بود و هنوز داشت نماز می خواند. وقتی او از نمازخانه خارج شد و به سمت لوکوموتیو رفت من هم با خیالی راحت سوار قطار شدم.

از آن روز به بعد همیشه در ابتدا حرکت تا کنار لوکوموتیو می رفتم و چهره لوکوموتیوران را به خاطر می سپردم و هنگام نماز هم دقیقاً پشت سرش قرار می گرفتم  و با آسودگی تمام نمازم را می خواندم چون می دانستم تا این آقا اینجاست قطار از جایش تکان نخواهد خورد.

بعد از مدتی حتی لکوموتیو ران ها را شناخته بودم و هر وقت آنها را در ایستگاه می دیدم می شناختم.حتی نوع راندنشان نیز به خاطرم می ماند به عنوان مثال یکی از لکوموتیورانها  که قد نسبتاً کوتاهی داشت و موهای سرش هم کم پشت بود اکثر اوقات زودتر از موعد مقرر ما را به مقصد می رساند. و هر وقت او را در اطراف قطار می دیدم می فهمیدم که این بار احتمال تاخیر کم است. حتی یک بار همین لکوموتیو ران چنان سریع آمد که نماز صبح تهران بودیم.

اسماعیل

ساکت بود و داشت از پنجره کلاس دوردست ها را تماشا می کرد. همین ساکت بودنش برایم عجیب بود ،چون اسماعیل را همه به شلوغی و بی نظمی می شناختند. اصلاً درس نمی خواند و بیشتر اوقات از کلاس های درس اخراج می شد یا با دیگر دانش آموزان درگیر بود.

صدایش کردم و گفتم اسماعیل حواست کجاست؟آخرین مطلبی را که گفتم چه بود؟ نگاهش هنوز به بیرون بود و گفت: نمی دانم. گفتم پسرجان گوش کن تا حداقل یادبگیری.بدون هیچ پروایی گفت :یادبگیرم که چه شود؟ این سری سوالات که بچه ها می پرسند خیلی چالش برانگیز است و خیلی سخت می شود قانعشان کرد.محیط اطراف و مشکلات خانوادگی  و نبود الگوی لازم و همچنین سیستم غلط آموزش و پرورش ما انگیزه را از بچه ها گرفته وآنها را به سمت غلطی هدایت کرده است.

خواستم یک جوری قضیه را فیصله دهم . گفتم برای اینکه پیشرفت کنی و آدم مهمی شوی. خیلی سریع پاسخ داد،ما که آخرش یا چوپان هستیم و یا کارگر چه فرقی می کند ؟دیدم نه ،اسماعیل این بار ولکن قضیه نیست.به ناچار درس را رها کردم و جدی وارد بحث شدم .هرچه می گفتم جوابی در حد خودش داشت. کل کلاس هم ساکت  فقط گفتگوی من و اسماعیل را گوش می کردند.

قضیه را به سربازی کشاندم و گفتم اگر درسربازی سواد داشته باشی عزت و احترام داری ولی اگر دیپلم نداشته باشی سرباز صفرخواهی شد و مجبور هستی حتی دستشویی های پادگان را بشویی.کمی فکر کرد و گفت :خب اجازه آقا سربازی نمی روم. گفتم نمی شود باید حتماً بروی.اگر نروی یک روز به زور تو را می گیرند ومی برند.گفت:من که نمی خواهم به شهربروم ،اصلاً می خواهم چوپان شوم و به کوه بروم آنجا  که کسی نمی آید مرا سربازی ببرد.لجاجتش برایم جالب بود ولی کار کمی داشت بیخ پیدا می کرد چون کل کلاس توجهشان جلب شده بود. و اگر آخر سر به نفع اسماعیل تمام می شد کلی از انگیزه های کلاس هم از دست می رفت.

گفتم  اگر سربازی نروی نمی توانی ماشین بخری ،چون باید برای خرید ماشین یا داشتن گواهینامه ،کارت پایان خدمت داشته باشی. با لبخندی گفت آقا اجازه خر ما که گواهینامه نمی خواهد یک هو بگویی می رود و یک هش بگویی می ایستد.کل کلاس خندیدند و خودم هم خنده ام گرفت.خیلی زیرکانه جواب می داد.خریدن خانه را مثال زدم باز هم جواب داد خودمان می سازیم.

تیرآخری را که در ترکش داشتم خرج کردم و امید کمی برای پایان دادن موضوع داشتم.گفتم اگر کارت پایان خدمت نداشته باشی ازدواج نمی توانی بکنی. به فکر فرو رفت. سکوتش طولانی شد و اخمهایش در هم رفت . غرغری کرد و گفت. ای بابا ،عجب گیری افتادیم.مجبور شدیم که سربازی هم برویم.آخه بدون زن که نمی شه زندگی کرد.آقا درس را دوباره توضیح دهید شاید یاد گرفتیم.

درس را توضیح دادم و در این فکر بودم که این اسماعیل عجب شخصیت جالبی دارد.مختصاتش خاص خودش است.تا جایی که توان داشته باشد زیر بار نمی رود مگر زمانی که واقعاً مجبور شود.ضمناً چقدر ازدواج را در این سن جدی می گیرد.از بچه ای در سن سیزده چهارده سال اینگونه تفکرات بعید است.

اسماعیل سه سال دانش آموزم بود.اخلاق پرخاشگرانه اش سال به سال بیشتر می شد و مهارش سخت تر. همان سال اول یک بار مجبور شدم که تنبیهش کنم. چون یکی از بچه های کلاس را بدجور زده بود. فکرکنم در طول تمام سال های تدریسم تنبه هایی که کرده ام به تعداد انگشتان یک دست نرسد و یکی اش همین اسماعیل بود.نکته جالب این بود که وقتی چندین بار با ترکه به کف دستهایش زدم با هر زحمتی بود جلوی گریه اش را گرفت و از کلاس بیرون دوید.بیشتر سعی می کردم تحملش کنم و فکر کنم او هم همین سعی را می کرد.چون در سال های بعد تنشی بین من و او ایجاد نشد.