استبداد

از روز اولی که به این مدرسه آمدم توجهم را به خودش جلب کرد. خیلی آمرانه با بقیه بچه ها حرف می زد و تقریباً همه بچه ها هم مجبور بودند از او حساب ببرند.هفته دوم که آزمون ورودی برگزار کردم بار سومی که تخلفی انجام داد، برگه اش را گرفتم و او را مودبانه به بیرون هدایت کردم.او هم بدون مقاومت بیرون رفت.ولی وقتی جلسه بعد نمره صفرش را بر برگه دید، شروع به غر زدن کرد که با تهدید بیرون انداختن، توانستم تا حدی کنترلش کنم.

هفته قبل از کلاس ادبیات اخراجش کرده بودند و ناسزا گویان در حال بیرون رفتن از مدرسه بود.زنگ تفریح به مدیر و همکاران  گفتم کمی در مورد این دانش آموز بیشتر مراقب باشیم .احساس می کنم کمی متمرّد است. همین را که گفتم سفره دل مدیر و دیگر معلمان هم باز شد .چه ها که از این دانش آموز نکشیده بودند و متاسفانه نتوانسته بودند از عوامل بازدارنده مناسبی برای مواجهه با او استفاده کنند.

چند روز پیش که روز انتخابات شورای دانش آموزی بود از پنجره دفتر، حیاط را تماشا می کردم که حرکات او برایم عجیب به نظر آمد. کنار همه بچه ها می رفت و چیزی می گفت و اشاره ای به آنها می کرد و باز کنار فرد دیگری می رفت. مشکوک شدم و در زمان اخذ آرا مقابل صندوق ایستادم تا کاری نکند. گوشه ای ایستاده بود و فقط تک تک بچه ها را با اخم زیر نظر داشت.

وقتی از کلاس برگشتم ،در دفتر ،آرا شمرده شده بود .وقتی نتیجه را دیدم چشمانم داشت از تعجب از حدقه درمی آمد .او حائز اکثریت مطلق آرا شده بود و نفر اول شورا.به مدیر گفتم او را چرا در کاندیداها گذاشته اید؟اینجا باید همچون شورای نگهبان او را رد صلاحیت می کردید.متاسفانه مدیر ما زیاد قوی نیست و بچه ها بر او تسلط دارند. این هم یکی از نمونه های بارزش.

تازه فهمیدم آن صحبت هایش با بچه های مدرسه در حیاط و دقیقاً قبل از رای گیری به چه معنا بود. جهت اطمینان یکی از بچه ها را صدا کردم و قضیه را جویا شدم. اول چیزی نمی گفت و انکار می کرد ولی بعد از کمی صحبت من که اطمینان به او دادم که هیچ جا نخواهم گفت ،توضیح داد که او همه بچه های مدرسه را تهدید کرده که اگر به او رای ندهند یا داخل مدرسه و یا بیرون مدرسه بلایی سرشان می آورد.

همیشه از این انتخابات دانش آموزی خوشم نمی آمد چون بچه ها از این سن دروغ گفتن و وعده دادن های بی پشتوانه و همچنین اینگونه استبدادها را تجربه می کنند ویاد می گیرند.متاسفانه بخش های منفی ای که می آموزند از بخش های مثبت آن که مشارکت در امور مدرسه و داشتن حق تصمیم گیری است  بیشتر است.نمی دانم چرا در مدارس ما هر قانونی که اصلش خوب است در اجرا تبدیل به یک امر ضد ارزشی می شود.

این روزها تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده این است که تا پایان سال چگونه با او رفتار کنم تا هم احترامش حفظ شود ،هم احترامم حفظ شود و هم فرصتی برای کارهای احتمالی اش به او ندهم.و تازه مراقب هم باشم که دیگران را آزار ندهد. به مدیر مدرسه که هیچ امیدی نیست.

کتاب

برف شدیدی می بارید و جاده تقریباً مسدود شده بود. از شیشه اتوبوس وقتی بیرون را نگاه می کردم ماشین پلیس همه خودروها را متوقف کرده بود و همه را مجبور می کرد که زنجیر چرخ بزنند.در آن کولاک شدید و هوای سرد واقعاً بیرون بودن و ماندن کار بسیار سختی بود.
وقتی اتوبوس به راه افتاد حرکتش آنقدر کند بود که بعد از دوساعت حدود ده یا پانزده کیلومتر را طی کردیم. حوصله ام سر رفته بود و با این حساب دوازده شب هم به خانه نمی رسیدم.به فکر کتابی افتادم که تازه خریده بودم. با هزار زحمت از انتهای کیف مسافرتی که همراه داشتم خارجش کردم و چراغ کم سوی بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به مطالعه.
نمی دانم چقدر طول کشید که خوابم گرفت.این از خصوصیات ما ایرانی ها است که با مطالعه کتاب خوابمان می گیرد.حالش را نداشتم تا دوباره کیف را از زیر پایم دربیاورم. به همین خاطر بالای سرم که محل قرار دادن کیف بود گذاشتم.
وقتی چشمانم را باز کردم و به ساعت نگاهی انداختم ساعت ده شب بود .حرکت اتوبوس خیلی سریع تر شده بود و این یعنی گردنه را رد کرده ایم.قبل از اینکه دوباره بخوابم فقط چراغ های امام زاده هاشم یادم بود.دیگر تا رودهن هیچ نفهمیدم و از معدود دفعاتی بود که در اتوبوس به خواب عمیق رفتم.
نیمه شب به خانه رسیدم و همین موجب نگرانی مادر شده بود. بنده خدا از ساعت ها قبل پشت پنجره به انتظار من به خیابان می نگریسته و بارش برف بر نگرانیش افزوده بود.در هر صورت این سفر هم به خیر گذشت و صحیح و سالم به خانه رسیدم.
برای برگشت بلیط قطار گرفتم تا هم راحت تر باشم و هم خانواده کمتر نگرانم شود.درست است که مسافتی را که ماشین هفت ساعته طی می کند قطار یازده ساعته می رود ولی همینکه مطمئن است و می شود راحت خوابید غنیمت است. صبح وقتی با صدای مامور سالن بیدار شدم و بعد از شستن دست و رو ملحفه و پتو ها را جمع کردم ،وقتی خواستم آن را بالای تخت در جای مخصوص بگذارم ناگهان یاد کتاب افتادم که در آن اتوبوس در همان قسمت بالای سرم جا ماند.
کتاب پله پله تا ملاقات خدا نوشته دکتر عبدالحسین زرینکوب بود که بسیار هم دوستش داشتم و تازه آن را خریده بودم. زندگی نامه مولانا بود که بسیار زیبا نوشته شده بود. قلم شیرین و شیوا و مسحور کننده استاد زرین کوب واقعاً عالی و دل انگیز بود.تا زه رسیده بودم به آشنایی مولانا با شمس و آن سوال معروف شمس،
حسرت بسیار خوردم که عجب کتابی را از دست دادم.حیف که از دستم رفت.
آخرین روزهای سال تحصیلی بود و وسایلم را جمع کرده بودم تا برای استراحتی سه ماهه به خانه برگردم .روزهای بلند و گرم خرداد بود و هر طوری بود خودم را به پلیس راه رساندم تا اتوبوسی گیر بیاورم .حدود یک ساعتی معطل شدم و خبری از اتوبوس نبود .من همیشه در این مورد کم شانس بودم و اکثر اوقات ماشین گیرم نمی آمد.
اولین اتوبوس آمد ولی جا نداشت. دومی آمد خالی خالی بود و جایی نمی رفت. سومی مقصدش شهر بعدی بود و چهارمی رشت می رفت. کلافه شده بودم که اتوبوس بعدی رسید وقتی مقابل درش رفتم و ناامیدانه گفتم تهران با سر تایید کرد و من هم نمی دانم چطور سوار شدم. حتی یادم رفت وسایلم را در صندوق بغل اتوبوس بگذارم.
اتوبوس نیمه پر بود و به راحتی روی صندلی که کنارش خالی بود نشستم و خوشحال از اینکه خانه نزدیک است. یکی دوساعت بود که در حرکت بودیم و وقتی کمی بیشتر به ماشین دقت کردم خیلی برایم آشنا آمد. ولی به خودم گفتم همه اتوبوس ها عین هم هستند و فرق خاصی ندارند. من هم که فعلاً پولم به سوپرویژه ها نمی رسد و همین ناسیونال ها برای ما سالار است.نمی دانم چرا این از ذهنم خارج نمی شد که این ماشین را جایی دیده ام.
چشمانم را بستم تا حداقل خوابم بگیرد و این فکر رهایم کند که ناگاه به یاد چند ماه پیش افتادم .حدود صندلی ای را که آن موقع نشسته بودم را پیدا کردم .وقتی دستم را به فضای بالای همان صندلی رساندم احساس بسیار خوبی به من دست داد که وصف ناکردنی است. کتابم زیر خروارها خاک مدفون شده بود.ولی هنوز بود.و هنوز هم هست.

اکبر دایی

دو ساعت آخر کلاس نداشتم و حدود ساعت چهار از مدرسه بیرون آمدم.هوای عالی و لطافتی که باران دیروز به وجود آورده بود مجبورم کرد تا این موقعیت را از دست ندهم و پیاده بروم.حتی چند ماشین هم از کنارم گذشتند ولی دستی بلند نکردم.

هوا به طور عجیبی صاف و تمیز بود و تا نوک قله های پر از برف را می شد به راحتی دید.یاد گذشته افتادم و پیاده روی هایی که داشتم .یادش به خیر روزی حداقل پنج شش کیلومتر را در میان دره ها و تپه ها قدم بر می داشتم و کلی دوست و رفیق و هم صحبت داشتم.البته تعدادی از بستگان آنها اینجا هستند ولی در شهر هیچ کس نیست.

نزدیک روستای مجاور رسیدم .کنار دامداری چهارتا سگ بودند که تا مرا دیدند حمله کردند. از همان دور گفتم راحت باشید نه با شما کاری دارم و نه با دامداری شما.دوتایشان منظورم را فهمیدند و رفتند ولی دو تای دیگر تا خیالشان راحت نشد مرا تا چندمتری مشایعت کردند.زمان می خواهد تا مرا هم بشناسند.

به ایستگاه روستا رسیدم و خوشبختانه ماشین بود .رفتم و جلو نشستم.دو تا جوان پشت نشستند و در آخر هم پیرمردی آمد و ماشین تکمیل شد و به راه افتادیم.هنوز از روستا خارج نشده بودیم که پیرمد از پشت سر روی شانه هایم زد و پرسید :چطوری پسرخاله؟وقتی برگشتم و نگاهش کردم در چهره ی پر چین و چروکش فقط لبخندی بود و بس.

با همه ،حتی راننده هم خوش وبش کرد و باز به پشتم زد و گفت:پسرخاله، اینجایی نیستی؟کجایی هستی؟ تا خواستم جواب بدهم خودش گفت حتماً معلمی  تا خواستم تصدیق کنم پرسید ابتدایی هستی ؟تا خواست جواب دهم خودش گفت پسر ممد رضا که صبح رفته بود مدرسه !حتماً مال مدرسه بالا هستی. بدون توجه به من خودش می پرسید و خودش هم جواب می داد .

وارد جاده اصلی شدیم .با راننده صحبت می کرد و می گفت:داشتم فیلم روزی روزگاری را می دیدم که رضا زنگ زد بیا، مجبور شدم خاموش کنم و بیام.بعد باز به پشتم زد و گفت :عجب فیلمی این روزی روزگاری.اینبار فرصت جواب دادن را به من داد و گفتم:بله فیلم خوبی است داستان ایلات و عشایر و نسیم بیگ و التماس نکن و  . . . .

برگشت گفت:پسرخاله جان اون فیلم که نیست.این یه چیز دیگست.فکرکردم اگر منظورش روزی روزگاری امرالله احمد جو نیست پس حتماً روزی روزگاری در آمریکا سرجئو لئونه است.ولی تا خواستم چیزی بگویم باز خودش گفت: من که تلویزیون ایران را نگاه نمی کنم .فقط جم

این بار محکم تر زد به پشتم و گفت مامور که نیستی ؟ما که شانس نداریم حالا بری بگی اکبر دایی فقط جم نگاه میکنه و اینهمه آبرویی که جمع کرده ایم را به باد هوا بدی.باز تا خواستم جواب بدهم خودش گفت :آهان راستی تو دبیری ،یادم آمد.ولی باز ناگهان گفت:هرچه هستی مامور دولتی .پسرخاله جان تو را به خدا نگی اکبردایی ماهواره داره.دردسر درست نکنی.

خنده ام گرفته بود.هم از طرز گویشش که خیلی با آب و تاب و لهجه محلی صحبت می کرد و هم از اینکه فرصت پاسخ دادن را نمی داد.تکیه ای داد و گفت :آره باید بخندی .چرا که نخندی .همه به اکبر دایی می خندند، تو هم بخند.این را که گفت سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم: حاجی جان من به شما نخندیدم .

تا خواستم قضیه را جمع کنم باز شروع کرد به صحبت کردن .می گفت: باید خدمت پدر و مادر کنی تا در دنیا خیر ببینی .من هفتاد سال پیش که پدرم مریض بود همیشه با تراکتور احمد غول ،پدر را می بردم شهر.همیشه می گفت خدا ازت راضی باشه که من هم ازت راضی ام.خدا بیامرز آخرای عمرش بود که سنگ کلیه آورد . اینجا هنوز کسی نمی داست سنگ کلیه چیه که پدرم یک سنک کلیه داشت یک کیلو نیم.

پدرم درآمد تا جلوی خنده ام را بگیرم.و با کمی فرصت طلبی توانستم در لابلای صحبتهایش چند کلمه ای هم در تایید حرفهایش بگویم تا چیزی در دلش نماند.سادگی و صفایش را به راحتی می شد از میان حرف هایش تشخیص داد.

ابتدای شهر به راننده گفت :پسرخاله جان مرا کنار پل پیاده کن.این ماشین ها آدم که نیستند .بعد این همه عمر هنوز از آنها می ترسم. از بالای پر برم سنگین ترم.موقع پیاده شدن به تک تک مسافرین چنان پسرخاله جان می گفت و تعارف می کرد که حساب کند که انگار همه واقعاً پسرخاله اش هستند.

توتی

امروز من شهردار بودم و تمام کارهای خانه بر عهده من بود.بعد از دوشیفت مدرسه و آماده کردن ناهار و شام و شستن ظرفها و مرتب کردن خانه آنقدر خسته بودم که دیگر نایی برایم نمانده بود به همین خاطر ساعت ده شب بود که رختخواب خودم را انداختم تا بخوابم.

تا خواستم خودم را روی رخت خواب ولو کنم که صدای مهدی از آن طرف اتاق آمد که چرا می خوابی ؟ گفتم خیلی خسته ام و دیگر هیچ رمقی برایم نمانده است. حالت خشم گونه ای به خود گرفت وگفت حالا موقع خواب است؟ امشب کدام آدم می خوابد که تو داری می خوابی؟

گفتم ببخشید مگر امشب شب احیا است که باید بیدار ماند ،من خسته ام و می خوابم.وقتی پتو را رویم کشیدم حسین هم اعتراض کرد و گفت این بشر هیچی نمی فهمد .اصلاً فوتبال سرش نمی شود.بگذار با این جهلش بخوابد. وقتی فوتبال را شنیدم. از زیر پتو بیرون آمدم و گفتم خواب من چه ربطی با فوتبال دارد؟

مهدی با نگاهی خاص به من گفت امشب فینال جام باشگاه های اروپاست .از این هم مهم تر هست؟تیم توتی بازی داره ،من همه چیزم را می دهم در هواداری از توتی.فوتبالیستی مانند او در تاریخ فوتبال جهان نیست.من داشتم به طرف مخالف می چرخیدم و غر غر می زدم که فوتبال آن طرف دنیا به ما چه؟ اگر تیم ملی بود آدم می نشست و با حرارت نگاه می کرد.

در همین هنگام حسین برافروخته به مهدی گفت توتی هم شد بازیکن ،باید لنگ بی اندازد جلوی زیدان، اصلاً تو تاریخ فوتبال را می دانی که اینطوری حرف می زنی و مهدی با همان لحن خاصش گفت مطالعه ای که من در فوتبال دارم هیچکس ندارد.میدانی فلان تیم چند بار قهرمان شده یا ان تیم آلمانی چند بار در فینال باخته ؟

بحثشان چنان بالا گرفت که مرا از خواب انداخت.کمی هم اعصابم خرد شد که چرا اینها دارند با هم مانند سگ وگرگ می جنگند.آن یکی توتی را به عرش اعلا می برد و اینکه می خواهد به زمین ذلتش بکشد.این یکی چنان از تیمش می گوید که انگار خودش سالها مربی آبوده و آن یکی چنان انتقاد می کند که آدم فکر می کند دبیرکل فیفا است.

شروع بازی خانه را از این بحث بی مورد و جنجال توخالی  آزاد کرد. دوتایی روبه روی تلویزیون رختخواب هایشان را انداختند و یک پلاستیک تخمه وسطشان گذاشتند و شروع کردنی به تماشای بازی.فقط یادم می آید از آنها خواستم تا صدای تلویزیون را کم کنند. و بعدش هم خوابم برد.

صبح وقتی ساعت شش بیدار شدم صحنه ی جالبی دیدم .تلویزیون هنوز روشن بود و داشت اخبار صبحگاهی را می گفت.خواستم خاموش کنم که نتیجه بازی دیشب را اعلام کرد که دو بر یک  تیمی که اسمش را هم یادم نیست بازی را برده است.

ساعت هفت که صبحانه را آماده کردم تازه مهدی و حسین از خواب بیدار شدند. وقتی پای سفره نشستند گفتم راستی بازی دیشب چی شد. مهدی سینه اش را بالا گرفت و گفت یک هیچ بردیم.بازی کلاً دست تیم توتی بود.خنده بلند حسین ،مهدی را ساکت کرد .حسین گفت مرد حسابی فکر کنم وسط بازی خواب برده، بازی یک یک  شد .عجب گلی خورد دروازه بان تان.

مهدی شروع کرد به خوردن نان و پنیر بعد پرسید وقت اضافه چی ؟تو پنالتی ها کی برد. وقتی به چهره حسین نگاه کردم دیدم جا خورده و داره دنبال راه حل می گرده که کم نیاره ،تعلل زیادش باعث خنده مهدی شد و هر دو در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدند.

چون باید به روستای مجاور می رفتم زودتر آماده شدم و وقتی می خواستم از در بیرون بروم نگاه عاقل اندر سفیهی به هردویشان کردم و گفتم . بازی دو بر یک شد به نفع فلان تیم (نامش را به یاد ندارم). حالا شما فوتبال دان هستید یا من.چشمانشان از حدقه داشت می زد بیرون و هاج و واج مرا نگاه می کردند. پوزخندی زدم و گفتم دیگر در مقابل من در مورد فوتبال عرض اندام نکنید.

نود و هشت درصد

سنش حدود هفتاد ، هشتاد سال بود ،کلاه سبزش نشان از سید بودنش می داد ولی چهره ی برافروخته اش نشان از چیزهای خوبی نمی داد.عصبانیتش را از پشت شیشه های در دفتر هم احساس کرده بودم.
تا وارد شدم حتی فرصت نداد تا پناه بگیرم و مسلسل وار شروع کرد به نفرین کردن من.چیزی از آبا و اجدادم را جا نگذاشت و همه را از لبه تیز تیغ زبانش گذراند.ساکت بودم چون کار دیگری نمی توانستم بکنم. مثل کسی بودم که زیر رگبار دوشکا کاملاً زمین گیر شده باشد.
وقتی مطمئن شدم که تمام شده فرصت پیدا کردم تا قضیه را بپرسم.البته داستان را مدیر توضیح داد چون بنده خدا پیرمرد دیگر نایی نداشت تا حرف بزند و به قول معروف فشنگهایش تمام شده بود.
نوه اش از سال اول راهنمایی دانش آموزم بود و هرسال به زور تبصره، ریاضی را قبول می شد .ولی امسال که سال سوم بود دیگر نمی توانست از تبصره سود ببرد چون تمام تبصره ها را تا حالا استفاده کرده بود و تنها با درس من مردود شده بود.کارنامه را دیدم شاخ درآوردم.ریاضی من سه، بقیه درسها پانزده یا شانزده.
رفتم بالای منبر و کلی انرژی مصرف کردم تا یک جوری به این پیرمرد بگویم تا توجیه شود و علت را درک کند که در این مدت سه سال هرچه در توان داشتم خرج نوه اش کرده ام ولی متاسفانه نتیجه نداده است.حالا هم بهتر است برای اینکه کمی حساب و کتاب دستش بیایید،دوباره سال سوم را بخواند.
راست توی چشمم نگاه کرد و گفت: با نود و هشت درصد حرفهایتان موافقم ولی رضای من باید قبول بشود.گفتم پدرجان این همه گفتم تا بدانید که صلاح در این است که قبول نشود وگرنه این اخلاق تن پروری در او می ماند.
باز برگشت وگفت: نود وهشت درصد حرفهایتان را قبول دارم ولی صلاح کار این است که قبول شود.یواش یواش داشتم از کوره در می رفتم. با سعی و تلاش خودم را کنترل کردم و گفتم پدرجان نمی شود.شروع کرد به گریه و با همان هق هق گریه اش گفت با نود و هشت درصد حرفهایتان موافقم ولی باید رضای من امسال قبول بشود.
از گریه پیرمرد خیلی ناراحت شدم .صحنه ی بدی جلویم داشت اتفاق می افتاد.گفتم پدرجان نودوهشت درصد از چی ؟شما که داری حرف خودت را می زنی .نود و هشت درصد از کدام حرف هایم؟
بنده خدا مات و مبهوت فقط مرا نگاه می کرد.حدس زدم که اصلاً مفهوم نودوهشت درصد را نمی داند و یحتمل جایی شنیده و حالا هم دارد از آن استفاده می کند.
در هر صورت از دفتر با ناراحتی بیرون رفت و تاچند روز هم آرامش را از افکارم برد.واقعاً کار سختی داریم و تحمل این رفتارها گاهی غیرممکن است.
نوه اش بعد از دو هفته قهر به مدرسه آمد.دو ماهی طول کشید تا حساب کار دستش بیاید و در کلاس همکاری کند.آخر سر هم خرداد با نمره یازده قبول شد و رفت دبیرستان شهر.
دیروزبعد از سالها پدرش مرا در خیابان دید و چنان دستم را فشرد که دستم درد گرفت. چشمانش برق می زد.پسرش در دانشگاه دولتی رشته معماری قبول شده بود.
نود و هشت درصد کارهای ما معلمان معمولاً سالها بعد نتیجه می دهد.چه خوب باشیم چه بد……

۱۱۹

کلاس غرق درس بود.رابطه های تالس را می گفتم. قدم به قدم  جلو می رفتم و سعی می کردم که بچه ها ابتدا مفهوم  را درک کنند بعد به تکنیک برسند.بچه ها هم خوب همکاری می کردند و کار خوب داشت پیش می رفت.فقط نام تالس برایشان جالب بود.

همان اوایل بود که یکی از بچه ها پرسید آقا اجازه این تالس فامیل فیثاغورس است؟ با لبخندی پرسیدم چرا ؟ گفت آقا یکجوری اسمهایشان مثل هم است.توضیح دادم که این افراد یونانی هستند و به همین خاطر نام هایشان اینگونه است.

رابطه دوم را هم گفتم و شروع کردیم به حل کاردرکلاس مربوطه .در شکل ها اعداد اعشاری بود وبچه ها  هم همیشه در برخورد با اعداد اعشاری در محاسبات نق می زنند و کمتر حوصله کاربا آنها را دارند.در هر صورت با غرغر حل می کردند.

امیرحسین اولین کسی بود که از علی یواشکی ساعت را پرسید.چند دقیقه بعد محسن با صدایی آرام تر از علی ساعت را پرسید.علی تنها دانش آموزی بود که ساعت داشت.و به همین علت بچه ها فقط از او می پرسیدند. تعداد پرسیدن ها داشت بیشتر می شد که فهمیدم بچه ها خسته شده اند و این پا و آن پا می کنند که کی زنگ می خورد.

برای تغییر جو کلاس و تنفسی برای بچه ها رو به علی کردم و گفتم :خوبه دیگه نقش ۱۱۹ را بازی می کنی.منتظر خنده بچه ها بودم که فقط شاهد نگاه های متعجبانه آنها شدم.امیرحسین جرات به خرج داد و پرسید که آقا اجازه ۱۱۹ چی هست؟حق هم داشت چون روستا هنوز تلفن نداشت و هرکس می خواست تماس بگیرد باید به روستای مجاور که مربوط به استان دیگر بود می رفت و فاصله ای حدود شش کیلومتر را طی می کرد.

در مورد ۱۱۹ توضیح دادم و قضیه برای بچه ها روشن شد.در این بین امیرحسین شیطنتی کرد و از پشت صدا کرد علی۱۱۹ و بچه ها کلی خندیدند.از آن روز به بعد همه بچه ها علی بنده خدا را با پسوند ۱۱۹ صدا می کردند.

اوایل ناراحت می شدم که بچه ها با این لقبی که من به شوخی گفته ام او را صدا می کنند.ولی بعد از گذشت مدتی دیدم خودش هم بدش نمی آید.چون تنها کسی بود که ساعت داشت و به این امر هم پز می داد.یک روز که ساعتش را نیاورده بود انقدر به هم ریخته بود که زنگ تفریح اول دوان دوان رفت و ساعت به دست برگشت مدرسه

بعدها فهمیدم که او فوق دیپلم گرفته و از همه جالب تر اینکه کارمند مخابرات شده.

تساوی کسرها

وارد کلاس شدم و پای تخته نوشتم.درس امروز تساوی کسرها

پای تخته  نوشتم ۱/۲=۲/۴(کسر) و از بچه ها خواستم تا هر کس نظری بدهد که چرا این دو کسر با هم برابرند. فقط نگاهم می کردند و منتظر بودند که من جواب دهم. ولی این بار را صبر کردم تا هرجوری شده مفهوم را خود بچه ها کشف و درک کنند.

دیگر داشتم ناامید می شدم که دست یکی از بچه ها بالا آمد و من هیجان زده شدم و از او خواستم توضیح دهد. ولی با صدای سردی گفت آقا اجازه مگر می شود این دو تا با هم برابر باشند. در صورت یک شده دو و در مخرج هم دو شده چهار.این دو کسر مساوی که نیستند هیچ ،یکی دو برابر دیگری است.

آب سردی بود بر آن همه هیجانم ولی وقتی کمی فکر کردم دیدم همین چالش برای شروع درس خوب است و یک جوری باید این کج فهمی بچه ها را برطرف کنم. در ذهنم دنبال چیزی می گشتم که با آن بحث را شروع کنم که ناگهان دیدم از زیر میز، یکی از دانش آموزان یک قرص نان به کناری داد.بهانه لازم دستم آمد.

دانش آموزی را که نان را گرفته بود صدا کردم و گفتم با همان چیزی که دردست داری بیا بیرون. بنده خدا ترسید و شروع کرد قسم خوردن که آقا به خدا الان نمی خوریم، گرفتیم برای زنگ تفریح.،لرزان لرزان بیرون آمد و وقتی به مقابلم رسید قرص نان را از او گرفتم و گفتم برو دفتر یک چاقو بیار

چشمانش گرد شد و بغض گلویش را گرفت که آقا مگه ما چکار کردیم که گوشمان را می خواهی ببری. نگاه معنی داری به او کردم و گفتم با تو کاری ندارم فقط برو چاقو را بیاور. هنوز هاج و واج مرا نگاه می کرد که بلند شدم تا خودم بروم که مانند فشنگ از در کلاس خارج شد.

تا وقتی او چاقو را بیاورد کلاس در سکوت عجیبی فرورفت .فکرکنم بچه ها در ذهنشان  به دنبال این بودند که من دبیر ریاضی با چاقو چه کاری خواهم کرد.

وقتی چاقو را آورد در ابتدا نان را به دو قسمت مساوی تقسیم کردم .نان های روستایی کاملاً گرد هستند و بسیار خوشمزه و دو تا از بچه ها را پای تخته آوردم و هر قطعه را به یکی دادم و از آنها پرسیدم چقدر نان در دست شماست. بدون معطلی گفتند نصف نان از آنها خواستم ریاضی تر بگویند که یکی از بچه های کلاس از انتها گفت ۱/۲ و من این کسر را بزرگ روی تخته سیاه نوشتم.

قطعه های نان را از آنها گرفتم و هر کدام را باز از وسط نصف کردم.این بار دو قطعه به هر کدام دادم. باز از آنها پرسیدم چقدر نان دست شماست.باز جواب دادند نصف نان ولی من کمی نگاهشان کردم و گفتم دو تیکه دست هر کدام شماست. باز هم می گویید نصف نان.با سر تایید کردند و یکی از آنها گفت آقا اجازه نان که زیاد و کم نشده فقط هر بخش دو قسمت شده.

از بچه ها خواستم مقداری که دست هر کدام است را با یک کسر بگویند و همه با صدای بلند گفتند۲/۴ و من باز این کسر را بزرگ مقابل همان  نوشتم.باز قطعات را گرفتم و دو نصف کردم و کل نان شد هشت قسمت و به هر کدام چهار قسمت دادم. بچه بلافاصله گفتند  و من پای تخته نوشتم

لبخند ملیحی بر لبان همان دانش آموزی که گفته بود دوبرابر شده نقش بست و بلند شد و گفت آقا اجازه فهمیدیم فقط شما قسمت ها را بیشتر کردید ولی کسرها با هم برابرند.

کاردرکلاس را به سرعت باد حل کردند و این شد یکی از بهترین تدریس ها در طول عمر کاری ام.

ابر

بر روی یال اصلی ایستاده بودم .سمت شمال سرسبز بود و با طراوت و سمت جنوب خشک ولی رنگارنگ.آرام آرام شروع به چرخیدن به دور خودم کردم و از تنوع رنگ ها کا از مقابل چشمانم می گذشت لذت می بردم.هردو سمت زیبا بود و نمی توانستم یکی را بر دیگری ترجیح دهم.

از صبح که به بالای یال اصلی رسیدم زمان زیادی گذشته بود.ابرهایی که در دوردست ها برای خودشان می چرخیدند با غافلگیری خاصی که فقط خودشان بلد هستند به بالای سرم رسیده بودند.حرکتشان تند تر شده بود و تراکمشان هم بیشتر. از دور سفید به نظر می رسیدند و حالا سیاه بودند و تاریک .هجومشان همانند صحنه های حمله در جنگ های  روم باستان بود.با تعداد زیاد و با هیاهو به پیش می آمدند.

خودم را آماده ی مقابله کرده بودم.در یک خط راست با سرعت به طرفم می آمدند .ارتفاعشان پایین تر از یال بود و همین موجب شد که در پیشروی دچار مشکل شوند.با هیاهوی بسیاری که برپا کرده بودند محکم خوردند به دیواره شمالی، می شد عصبانیت را از صداهای هولناکشان فهمید.من که بی صبرانه منتظرشان بودم به تکاپو افتادم.می دانستم دشت های سمت جنوب مدتهاست که به آنها نیاز دارند.عطش تشنگی شان از رنگ رخسارشان قابل تشخیص بود.

دوان دوان به بالاترین نقطه یال رفتم . همه جا را بررسی کردم .دیگر داشتم ناامید می شدم که ابرکوچکی را در امتداد شرق دیدم که به زحمت داشت از شکافی عبور می کرد.ارتفاع آن نقطه کمتر بود ومعبر خوبی بود .می بایست همه ابر ها را خبر می کردم تا از آنجا عبور کنند. با دست مسیر را نشانشان دادم. سریع گرفتند و از معبری که ابر کوچک یافته بود هجوم سبزشان را آغاز کردند.

نیم ساعتی طول کشید تا من هم به معبر برسم و همراه آنها شوم.ولی وقتی وارد معبر شدم هیچ نمی دیدم. حتی تا یک متری هم قابل رویت نبود. ابرها آنقدر برای عبور عجله داشتند که همه جا را گرفته بودند.کوره راهی را دنبال کردم و همراه ابرها بودم .

به رودخانه که رسیدیم سر و صداها زیاد شد و ابرها شروع کردند به باریدن.خیس خیس شده بودم .چنان می باریدند که حتی نمی توانستم سرم را بالا بگیرم. بعد از اینکه همه جا را خیس کردند و از کارشان مطمئن شدند،کمی آرام شدند.سرم را بالا گرفتم و به همه شان گفت دمتان گرم

شب هنگام که در خانه تنها بودم هنوز می باریدند و در حال خدمت رسانی بودند. واقعاً در لطافت طبعشان هیچ شکی نیست.

پیچ بزغاله

از شب گذشته باریدن برف شروع شده بود و حالا که ساعت شش صبح است سکوت خاصی در شهر حاکم است. مینی بوس سرویس به راه افتاد و همه منتظر این بودیم که ببینیم تا کجای جاده می توان پیش رفت.هوا که روشن شد سفیدپوشی همه جا چشمانمان را خیره کرد.

مناظر بسیار زیبای زمستانی همانند یک لشکر منظم از جلوی ما رژه می رفتند و من محو تماشای آنها بودم و زیاد در فکر جاده نبودم . بعد از گذشت مدتی نیامدن هیچ ماشینی از مقابل راننده را به شک انداخت که احتمالاً جاده بسته شده است. ولی همچنان به راهش ادامه داد.

وارد جاده فرعی شدیم و هرچه جلوتر می رفتیم  مقدار برف هایی که روی جاده نشسته بود بیشتر می شد و سر خردن ماشین هم به همان نسبت بیشتر.در همان ابتدای سربالایی راننده به کمک چند تا از همکاران چرخ ها را زنجیر زدند و با اطمینان بیشتری به راهمان ادامه دادیم.

در کمرکش پیچ تندی بودیم که ماشین دیگر قادر به جلو رفتن نبود. آنقدر برف زیاد بود که ماشین در آن گیر کرد.همه به فکر بازگشت بودند و راننده هم به دنبال راهی می گشت که برگردد. ولی برگشتن برای من معنا نداشت. کجا برگردم. تا خانه پانصد کیلومتر راه است.

به همین خاطر تصمیم گرفتم بقیه راه تا روستا را پیاده بروم و همین اعتراض دیگران را موجب شد که تو نباید بروی، در این صورت اداره به ما گیر می دهد که چرا یک نفر توانست برود ولی شما نمی روید. با لبخندی گفتم نگران نباشید مدرسه نمی روم ،مستقیم می روم خانه.در همین حین یکی دیگر از همکاران که بومی همان منطقه بود با من همراه شد و گفت من هم با تو می آیم.

شال و کلاه کردیم و به راه افتادیم. برف با دانه های ریزش که در باد مانند سوزن بود بر گونه هایم می کوبید و همین ابتدای راه کار را کمی سخت کرده بود. ولی همکار گرامی گفت نگران نباش از پیچ بزغاله که رد شویم جاده هموار می شود و وضع کمی بهتر می شود.

راست می گفت پیچ بزغاله آخرین پیچ در گردنه بود و مابعد مسیر هموارتر بود. پیچ را رد کردیم و در ادامه مسیر هوا هم بهتر شد و باد نمی وزید .کمی گذشت و برف هم بند آمد و توانستم شالگردنم را که کاملاً جلو دهان و بینی ام بسته بودم ،باز کنم.خوشبختانه همکارم در کیفش مقداری نان داشت که خوردن آن بسیار به من قوت داد و ادامه راه را برایم راحت تر کرد.

حدود دوساعت در راه بودیم و کل جاده تا حدود سی سانتمتری پوشیده از برف بود.همیشه از سکوت خاصی که در باریدن برف و بعد از آن بود خوشم می آمد.همه جا چنان ساکت بود که احساس می کردم زمان هم متوقف شده است. فقط صدای نفس های خودم را می شنیدم .

به ابتدای روستا که رسیدیم با جمعیت نسبتاً زیادی مواجه شدیم که به نظر منتظر ما بودند. یکی از آنها گفت از دور دیدیم تان که پیاده می آمدید. مگر چه اتفاقی افتاده که پیاده در راه هستید. در جواب گفتم ماشین پشت برف ها گیر کرد و از پیچ بزغاله تا اینجا پیاده آمده ایم.همین که صحبت های مرا شنیدند همه زدند زیر خنده و همین مرا متعجب کرد.

آنقدر خندیدند که کمی عصبانی شدم و جلو رفتم و گفتم مگر چه شده که اینقدر می خندید. همکارم کنارم آمد و گفت چیز خاصی نیست بعداً برایت توضیح می دهم. اینها به تو نخندیده اند بلکه داستانی در کار است.در هر صورت از آنها جدا شدیم و در ادامه  از همکارم خواستم توضیح دهد داستان چیست.

او گفت: زمانی که داشتند این جاده جدید را برای روستا می کشیدند .مسیر درست از وسط آرام گوسفندان یکی از اهالی که آنجا بود می گذشت و این فرد برای اینکه نگذارد آرام گوسفندانش خراب شود یک بزغاله به مهندس داده بود تا او را راضی کند و جالب اینکه مهندس هم راضی شده و این پیچ تند را که اصلاً هم استاندارد نیست را در این قسمت گذاشته تا به آن آرام گوسفندان آسیبی وارد نشود.

گفتم خوب اولاً آن مهندس عجب کار اشتباهی کرده، مگر می شود نقشه جاده را به این سادگی تغییر داد. دوم این داستان چه ربطی به من دارد.با لبخندی گفت آخر تو به همان کسی که یزغاله را داده بود گفتی پیچ بزغاله و بقیه برای همین موضوع زدند زیر خنده.

من هنوز مانده ام مگر می شود نقشه ی جاده ای را با یک بزغاله تغییر داد؟ ولی حالا هم هنوز این پیچ در آن منطقه به پیچ بزغاله معروف است.

والیبال

ست اول را باخته بودیم و همین باعث شده که  تشویق تماشاگران کاملاً بر علیه ما باشد.تیم مقابل جوان بودند و با انگیزه ولی تیم ما کاهل بود و بی تحرک.دو نفر از یارانمان هم اصلاً والیبال بلد نبودند.ولی چاره ای نبود باید یک جوری اوضاع را به نفع خود عوض می کردیم.

دهه فجر بود و با اصرار بچه ها یک مسابقه بین ما و دانش آموزان بود .دو طرف حیاط پر بود از بچه ها یک طرف پسرها بودند و طرف مقابل هم دخترها و جانانه هم تیم خودشان را تشویق می کردند.وقتی توپ آنها می خوابید کل مدرسه به هوا می رفت .کاملاً معلوم بود که دوست داشتند ما ببازیم .

من پاسور تیم بودم و دبیر ورزش هم در حمله بود .فقط مشکل ما این بود که توپ اول خوبی به دستم نمی رسید.همکاران چون والیبال را خوب بلد نبودند حتی با سرویس های ساده بچه ها هم نمی توانستند توپ را خوب به من برسانند.و همین باعث می شد تا خط حمله ما عملاً از کار بی افتد و تیم مقابل هم از سنگینی ما در واکنش ها سود می جست و فقط جای خالی می انداخت.

دیگر نمی شد به این وضع ادامه داد. دبیر ورزش را به عنوان پاسور گذاشتم و خودم هم رفت تا دریافت کننده باشم. سرویس های بچه ها ساده بود و به آسانی می شد بی دردسر دریافت کرد.و همین باعث می شد تا پاس خوب به من برسد و حملات من شروع شد.

از نگاه های بچه ها فهمیدم که فکر نمی کردند که من هم کمی والیبال بلد باشم. سرویس به دست ما افتاد و رفتم و شروع کردم به سرویس زدن آنهم با شدت بالا. بندگان خدا اصلاً نمی توانستند جمع کنند. یا مستقیم می خوابید یا با دریافت ناقص به اوت می رفت. دلم برایشان می سوخت چون از بچه سوم راهنمایی زیاد انتظار نمی رود که بتواند توپ های با سرعت بالا را جمع کنند.

ورق برگشت. حیاط ساکت شد و همه فقط نگاه می کردند. تقریبا در طرف ما بازی به دست من و دبیر ورزش می چرخید و بقیه همکاران در حد نظاره کردن بودند. کمی قرقر می کردند ولی وقت ست دوم را بردیم آنها نیز ساکت شدند. وضع بد نبود ولی کم کم اعتراض تیم مقابل شروع شد که چرا فقط من سرویس می زنم. قبول کردم در ست بعدی همه سرویس ها را من نزنم.

ست سوم شروع شده بود که یکی از دانش آموزان سال قبل مدرسه با موتور به مدرسه آمد و بلافاصله در تیم مقابل جای گرفت.و اولین توپ را دریافت کرد و با پاس خوبی که پاسور داد آبشار محکمی زد.همین سکوت مدرسه را شکست و همه را به وجد آورد.پیش خودم فکر کردم حالا دیگر جالب شد ،جذابیت بازی بالا رفت.

پله پله امتیازات را نزدیک به هم بالا می رفتیم.با دبیر ورزش هماهنگ کردم تا راست را ببندد و همه همکاران را کشیدم سمت چپ و فقط آقای معاون را که لاغر و سبک بود را گذاشتم پشت پاسور تا جای خالی ها را جمع کند.این چینش جواب داد و چند تا از آبشارهای حریف دفاع شد و ما فاصله خوبی گرفتیم.

در تیم مقابل تغییری ایجاد شد و پاسور آنها عوض شد.این یکی بهتر پاس می داد و همین باعث شد تا آبشارهایشان بخوابد.پیش خودم فکر کردم حتماً باید توپ هایش را دریافت کنم وگرنه این ست را هم از دست می دهیم. کمی خودم را جمع و جور کردم و آماده دریافت شدم.

سرویس از طرف ما زده شد و دریافت مقابل خوب بود و پاسور هم یک پاس عالی فرستاد و مهاجم هم با تمام قدرت بلند شد. دیدم دفاع ما جا مانده و زاویه بلند شدن مهاجم هم کاملاً مستقیم است. حدس زدم با شدت و پایین خواهد زد.در همان حالت دریافت با سرعت نشستم .توپ محکمش را دریافت کردم ولی دیگر نمی توانستم از جایم بلند شم.همانطور که نشسته بودم خشکم زد.

اعصابم به هم ریخت و دنیا بر سرم خراب شد. آبرویم جلوی اینهمه بچه رفت و از همه بدتر دانش آموزان دختر.همانطور خودم را روی زمین نشاندم.همکاران سراغم آمدند و فکر کردند مصدوم شده ام.من هم سریع زانویم را گرفتم و آخ و اوخ کردم که مثلاً زانویم درد می کند.سریع در گوش دبیر ورزش داستان را گفتم و مانند گلادیوترها همکاران دوره ام کردند و درست در بین آنها آرام آرام به دفتر رفتم.

وقتی شلوارم را درآوردم چنان شکاف بزرگی از درز پشتش ایجاد شده بود که همکاران از دیدن آن از خنده ریسه رفتند.من خودخوری می کنم و آنها می خندند.بچه ها هم پشت در بسته همش می پرسند چی شد و دنبال بقیه بازی هستند. آقای مدیر بیرون رفت و گفت زانوی آقای معلم کمی پیچیده و دیگر نمی تواند بازی کند.

مدرسه ای که در آن نخ و سوزن پیدا نمی شود را باید گذاشت لای جرز دیوار. با منگه درز را به هم دوختم و آرام شلوار را پوشیدم . مدیر بچه ها را به سر کلاس ها رساند و من آرام آرام از مدرسه زدم بیرون . درست عین زنان ژاپنی  راه می رفتم.  از در مدرسه بیرون که رفتم یکی از دانش آموزان از پشت پنجره گفت اجازه زانو .من هم سریع کمی لنگیدن را چاشنی راه رفتنم کردم.

خدا را شکر به خیر گذشت و بچه ها هیچ نفهمیدند.ولی تا مدتها سوژه ای بودم برای خندیدن همکاران