تجربه

حدود ساعت چهار و نیم بود که صدای رفتن بچه های کلاس کناری بچه های کلاس من را هم به جنب و جوش انداخت. تعداد بسیاری از آنها از روستاهای اطراف می آمدند و باید زود می رفتند که به تاریکی نخورند. هر چه سعی کردم تا تمرکز شان را جمع کنم ، نشد که نشد،هرچه فریاد داشتم در درونم بر سر همکارانم زدم که چقدر زود تعطیل کردند،مخصوصاً آقای مدیر. اصلاً اوضاع کلاس قابل کنترل نبود به همین خاطر من هم کلاس را تعطیل کردم.

از اینکه مدیر و باقی همکاران حتی برای خداحافظی هم مرا صدا نکردند و رفتند خیلی ناراحت شدم و از اینکه مرا با ماشین نبردند خیلی هم عصبانی بودم. هرچه با خود فکر می کردم که مگر کاری کرده ام که از دست من دلخور هستند ، عقلم به جایی قد نمی داد. وقتی از کلاس بیرون آمدم دانش آموزی را دیدم که قفل در دست منتظر من است. در را بست و قفل کرد و دوان دوان به سرعت از مدرسه دور شد و رفت.

به کنار جاده آمدم. ساعت یک ربع به پنج  شده بود و در خط افق ،خورشید بسیار زیبا داشت خداحافظی می کرد.مدتها غروب آفتاب را فقط در کوهستان دیده بودم، یا در میان دره ای گم می شد و یا پشت ستیغ کوهی مخفی می گشت و یا در میان ابرها غروب می کرد. به همین خاطر غروب خورشید در خط مستقیم افق بسیار برایم جالب بود.تنها فرق غروب خورشید در دشت و کوهستان این است که اینجا خورشید خیلی دورتر غروب می کند و در کوهستان به نظر رفتنش سریعتر است.به همین خاطر نمی دانم چه مدت محو در غروب خورشید بودم.

از ماشین خبری نبود ،طبق عادت گذشته پیاده به راه افتادم تا احتمالاً در مسیر ماشین برسد و سوار شوم.هوای دم غروب و تصویر بسیار زیبای خورشید در خط افق منظره ای بدیع و دلنواز ساخته بود که چشم از دیدنش سیر نمی شد.هوا کمی سرد بود ولی قابل تحمل و بوی خاکی که از مزارع شخم زده به مشام می رسید بسیار لذت بخش بود.در کنار خط افقی که آسمان و زمین را به دو قسمت تقسیم کرده بود از دوردست کوه های سربه فلک کشیده هم خودنمایی می کردند. با حسرت به آنها می نگریستم و خاطرات پیاده روی های مابین روستاهای کوهستانی در سال های گذشته در ذهنم نقش می بست.

صدای اذان که از دور دستها شنیده می شد پایان روز را خبر می داد و من در امتداد جاده ای که مستقیم بود هرچه نگاه می کردم خبری از ماشین نبود.آنقدر جاده های پرپیچ و خم کوهستانی را دیده بودم که مستقیم بودن این جاده تا حدی برایم غیرمنتظره بود.ساعت پنج و ربع شده بود و من همچنان در راستای جاده در حال رفتن بودم. نگاهی به پشت انداختم .نور کوچکی از دور سوسو می زد. خوشحال شدم که بالاخره ماشین رسید.کنار جاده ایستادم و دستم را بلند کردم. بدون کوچکترین تغییری در سرعتش از مقابلم گذشت و من فقط مات و مبهوت در راستای جاده با چشمانم دنبالش می کردم.

تاریکی هوا باعث شده بود که به سرعتم بیافزایم ، تقریباً بین حالت دو و پیاده روی بودم.تاریکی نگرانم نمی کرد ولی دیر رسیدن به خانه و نگرانی اهالی خانه بیشتر ذهنم را درگیر کرده بود.طبق محاسباتم شاید دو ساعت طول کشد تا به جاده اصلی برسم و از آنجا هم تا خانه حدود نیم ساعت راه است و این یعنی حدود ساعت هشت به خانه خواهم رسید .

ساعت یک ربع به شش شده بود و من هنوز در راه بودم. چندین ماشین آمدند ولی هیچکدام توقف نکردند و رفتند.از همه بدتر تا مرا می دیدند بر سرعتشان می افزودند و زوزه کشان از کنارم می گذشتند.تا جاده اصلی حدود ده کیلومتر راه بود و در این یک ساعت احتمالاً نیمی از راه را آمده بودم. زیپ کاپشن را کشیدم و عزمم را جزم کردم چون کاملاً مطمئن شده بودم که در این وادی هیچ کس به فکر من نیست و خودم باید بروم تا به مقصد برسم.همینکه این تصمیم را گرفتم بر تعداد ماشین های عبوری افزون شد ولی بر بی توجهی آنها افزون تر.

ساعت به شش رسید.دیگر به پشتم توجهی نمی کردم و هیچ نوری مرا به سمت خود نمی خواند،فقط هدفم رسیدن به جاده اصلی بود .ولی وقتی ماشینی چند متر جلوتر توقف کرد و شروع کرد به دنده عقب آمدن سمت من با تعجب ایستادم. در جلو باز شد و در آن تاریکی کسی به من گفت:آقا اجازه بفرمایید. کمی که دقت کردم ،احمدرضا بود که به همراه پدرش داشت به شهر می رفت.

وقتی سوار شدم بهت در چشمان پدر و خود احمدرضا به وضوح مشاهده می شد.تا سلام کردم ،پدر احمدرضا خیلی سریع جواب سلامم را داد و با چهره ای متعجب پرسید ،تا اینجا را پیاده آمدی؟بادی به غبغب انداختم و گفتم بله.من زیاد پیاده می روم و این مسیر برایم چیزی نیست.با عصبانیت گفت :کار خیلی اشتباهی کردی.خیلی بی کله گی کردی .از شما که اینهمه درس خواندی اینکار عجیب است.ما که بچه اینجا هستیم از این کارها نمی کنیم، حالا شما این موقع شب و در دل این تاریکی داری پیاده می روی .

مانده بودم که چه بگویم ،مگر کار خلافی کرده ام که اینگونه مرا توبیخ می کنید، مگر اینجا پیاده رفتن در جاده جرم است؟ می خواستم این سوالات را که در ذهنم بود بپرسم که باز با همان التهاب شروع کرد به صحبت کردن و هرچه جلو می رفتیم اوج عصبانیتش بیشتر می شد و صدایش بالاتر می رفت. مدتی در سکوت گذشت و همین کمی آرامش کرد. احمدرضا هم که در پشت فقط نظاره گر ما بود.

 آرام تر که شد رو به من کرد و  با لحنی متفاوت از قبل و این بار خیلی مهربانتر گفت:آقای دبیر جان،این جاده در روزش زیاد امنیت ندارد چه برسد به شب آن. دزدی در اینجا زیاد است ، حتی چندین مورد خفت گیری هم داشته ایم. اینجا هیچ کس در شب کسی را سوار نمی کند. چقدر موتورسوارهایی که در این مسیر گیر دزدان و راهزنان افتاده اند.مسیر مستقیم و فاصله از شهر و جاده اصلی و همچنین قومیت های مختلف این منطقه را کمی ناامن کرده.البته پاسگاه سر خط خیلی حواسش است ،ولی اینجا بین روستاها زیاد دعوا می شود و خیلی ها هم در کنار زمین هایشان کتک خورده اند.

ترس بر من مستولی گشت و پاهایم شروع به لرزیدن کرد.پیاده در آن تاریکی شب اصلاً خوف نداشتم ولی حالا با این چیزهایی که پدر احمدرضا تعریف کرد به عمق فاجعه پی بردم .حرف نمی زدم و همین طور فقط به جاده نگاه می کردم و می لرزیدم. در جاده اصلی و نزدیک شهر بودیم که فکر کنم فهمیدند که من به شدت ترسیده ام ، به همین خاطر پدر احمدرضا شروع کرد به صحبت از چیزهای مختلف و سعی داشت مرا هم به حرف بکشد.

بنده خدا مرا تا درب خانه رساند و کرایه هم نگرفت.فقط موقع خداحافظی با لبخند معنی داری گفت :آقای دبیر همه جا مانند هم نیست. بیشتر مراقب باش و از امروز تجربه کسب کن.من هم فقط با سر تایید کردم و به خودم نیز قول دادم که دیگر چنین کارهایی نکنم.

هرچه خدا بخواهد

آخرین فصل کتاب پایه هفتم آمار و احتمال است و معمولاً دانش آموزان این درس را خیلی خوب می فهمند و حل می کنند. با توجه به این موضوع خودم را آماده کردم که در این جلسه هر دو درس مربوط به احتمال را تدریس کنم تا کتاب تمام شود و علاوه بر اینکه خیالم راحت می شود ،دو جلسه آخر بماند برای مرور و رفع اشکال.

درس اول « احتمال یا اندازه گیری شانس » بود. در مورد صفر یا یک یا عددی بین صفر و یک بودن احتمال بچه ها مثال های خوبی می زدند. ولی محسن برای احتمال صفر مثالی زد که کمی جو کلاس را عوض کرد. او گفت احتمال اینکه من خدا را ببینم.

تا خواستم خودم را جمع و جور کنم و پاسخ مناسبی برایش پیدا کنم که یکی از بچه ها گفت آقا اجازه احتمالی را که حسین گفت صفر نیست. این یکی بیشتر تعجبم را برانگیخت و از او علت را جویا شدم. گفت ممکن است بمیرد و آن موقع خدا را ببیند.یکی دیگر از انتهای کلاس گفت که پدربزرگش گفته است که ما انسانها نمی توانیم خدا را ببینیم ،حتی اگر مرده باشیم،چون ما انسان هستم و او خدا، و انسان انسان را می بیند و نمی تواند خدا را ببیند.

کاملاً از مبحث احتمال خارج شده بودیم و داشتیم در فلسفه و حتی الهیات وارد می شدیم و نکته جالب این بود که بچه ها هم نظرات خوبی می دادند.در این بین فقط من بودم که نظر خاصی نداشتم و فقط گوش می کردم.در همین بین یکی هم از میز آخر بلند شد و گفت که آقا اجازه خدا در جهنم هم هست؟جواب دادم خدا همه جا هست.گفت آنجا چه می کند ؟مگر آنجا را نساخته برای عذاب گناه کاران؟خودش که گناه نکرده.

در واقع پاسخش را نمی توانستم به سادگی بدهم ،چون چیزی نداشتم که بگویم که در سطح این بچه ها باشد،سوالات بچه ها بیشتر و بیشتر می شد و نظم کلاس داشت از دستم خارج می شد که نهیبی زدم و گفتم که بچه ها اینها مربوط به درس دینی است.این سوالات را از دبیر دینی بپرسید و بگذارید تا درسم را ادامه دهم.من دبیر ریاضی هستم و باید این کتاب را درس بدهم.

نگاههای بچه ها نشان از این می داد که زیاد از پاسخم خرسند نیستند ، هرچه بود با کمی غرغر مشغول حل کردن باقی سوالات فعالیت شدند ،ولی محسن همچنان در فکر بود. نمی دانم چه در ذهنش می گذرد ولی هرچه هست نشان داد که با بقیه بچه ها خیلی فرق دارد ،نگاهش نسبت به اطرافش با بقیه خیلی متفاوت است .

درس دوم «احتمال و تجربه » بود. همه سکه  و تاسی را که جلسه قبل گفته بودم از کیف هایشان بیرون آوردند و شروع کردند به انجام آزمایش اول که بیست بار پرتاب سکه بود. برایم جالب بود که در این اوضاع هیچ کس به فکر شیطنت یا کار دیگر نبود. همه داشتند سکه پرتاب می کردند و چوب خط می زدند. انگار این کار برایشان خیلی جالب بود.

بعد از اتمام کار گفتم تا جدول هایتان را با دیگران مقایسه کنید.وقتی جدول های دیگران را می دیدند که با جدول آنها متفاوت است تعجب می کردند. یکی از بچه ها گفت آقا چرا جدول ها فرق دارد؟ما که همه بیست بار سکه انداختیم ،فقط چند نفر مساوی رو یا پشت آمده .مال من که سیزده تا رو آمده و هفت تا پشت.

توضیح دادم که احتمال ،تقریبی است و ما در پرتاب سکه انتظار داریم تقریباً در نصف حالت ها رو بیاید و در نصف حالت ها پشت . ولی این حالت ها دقیق نیستند.بعد جدول بزرگی روی تخته سیاه کشیدم و از بچه ها خواستم تا آمار جدولشان را بخوانند تا من بنویسم.

بچه ها یکایک می خواندند و من می نوشتم . در همین بین یکی از بچه ها گفت دوازده تا رو ،ده تا پشت که همه کلاس خندیدند و کناری اش با تشر به او گفت آقا معلم گفت بیست بار سکه را پرتاب کنیم ،چه جوری تو این عددها را به دست آورده ای؟همین موضوع باعث ضد تا مطمئن شوم که این بخش را بیشتر کلاس خوب فراگرفته اند.

کلاس بیست و پنج دانش آموز داشت و در کل پانصد آزمایش انجام شده بود و مجموعی که من داشتم ۲۴۱بار رو آمده بود ۲۵۹بار هم پشت آمده بود و همه بچه ها هم تصدیق کردند که دو عدد به نصف خیلی نزدیک هستند.

می خواستیم سوال مربوط به پرتاب ۳۰بار تاس را انجام دهیم که دیدم دست محسن بالاست، مطمئن بودم با از همان سوالات عجیب و غریب خواهد پرسید.همچنین می دانستم که این بار هم در پاسخش با مشکل روبرو خواهم شد ولی روا ندانستم که نگذارم سوالش را نپرسد.بلند شد و گفت :آقا اجازه اگر خدا بخواهد هر پانصد بار رو می آید.مگر می شود خدا چیزی را بخواهد و نشود؟

باز کلاس ساکت شد و این بار کسی نبود تا نظری بدهد و چشمان محسن  در تلاقی چشمانم بود تا جوابش را بدهم. مانده بودم چه پاسخ بدهم. جوابش را باید فیلسوفان می دادند که آیا چنین چیزی می شود؟ از فلسفه هیچ نمی دانستم و منطق را در حد منطق ریاضی بلد بودم. ناگاه به یاد عبارت «کن فیکون» افتادم .پیش خودم فکر کردم خدا اگر بگوید باش ، پس می شود . هیچ دلیل و علتی برای این بودن نمی خواهد.پس من در جواب محسن چه بگویم؟

تنها راهی را که برای فرار از این موقعیت یافتم این بود که به او گفتم این کار را در حالت طبیعی انجام می دهیم و هیچ شرطی را نمی گذاریم.در جواب گفت مگر در حالت طبیعی خدا نمی خواهد؟ گفتم، نه منظورم این نبود که خدا نمی خواهد ، خدا قوانینی در طبیعت و جهان برقرار کرده است که همه این کارها بر اساس این قوانین انجام می گیرد.

کمی مکث کرد و گفت :چند تا قانون در جهان هست. لبخندی زدم و گفتم نمی دانم چون بسیار زیاد است.شاید چندتایی از آنها را در علوم خوانده باشید. کمی فکر کرد و گفت آقا اجازه اهرم هم قانونش مربوط به خدا است .گفتم همه چیز ساخته خدا است.

در مورد جاذبه زمین و نیروی گرانش بین اجسام و کمی هم در مورد فضا و سیاهچاله ها که قدرت جاذبه بسیار زیادی دارند صحبت کردم و همه سروپا گوش بودند.محسن باز دوباره پرسید که آیا خداوند می تواند قوانینش را تغییر دهد یا عوض کند.مثلاً در هزار بار پرتاب سکه هر هزار بار رو بیاید؟گفت بله می تواند ولی به خاطر اینکه نظم جهان به هم نخورد این کار را نمی کند.

فهمیدم که از جواب من قانع نشد، چون واقعیت امر خودم هم قانع نشده بودم.هرچه بود محسن سکوت کرد و همین باعث شد که توانستیم فعالیت مربوط به تاس را نیز انجام دهیم.آنجا هم در جدول کلی احتمال ها به همان یک ششم نزدیک شد و درس تمام شد.

فردای آن روز از یکی از دوستان که الهیات درس می داد خواستم تا کتابی به من معرفی کند تا کمی در مورد فلسفه اطلاعات داشته باشم. و او نیز کتاب «لذات فلسفه» نوشته ویل دورانت را به من معرفی کرد. کتاب را خریدم و بعد از مطالعه آن سردردهایم شروع شد و افتاد در دام ویل دورانت و تاریخ تمدنش.

میلیون

هوا خیلی سرد شده بود و ابرها به سرعت داشتند خودشان را به سمت ما می رساندند. هر وقت از پنجره بیرون را نگاه می کردم بر نگرانی ام افزون می شد که خدا کند باران نیاید و گرنه تا خانه که در روستای مجاور است، چگونه پیاده بروم و سرما نخورم. تازه حدود سه چهار میلیون خرج کرده ام تا کمی حالم بهتر شود. واقعاً این آمپول های پنی سیلین یک میلیون و دویست خیلی درد داشت ،آنهم سه تا در سه روز

اوضاع از آنچه فکر می کردم بسیار متفاوت تر شد. در حدود دوساعت چنان برفی بارید که همه جا سپیدپوش شد و حتی دانه ای از آن نیز قصد آب شدن نداشت.ساعت دوازده و نیم که مدرسه تعطیل شد وقتی وارد حیاط مدرسه شدم برف تا ساق پاهایم می رسید .آنقدر در باریدن عجله داشت که انگار فقط وظیفه اش تخلیه کوله بار پر برفش در همین جا و همچنین زمین گیر کردن من بود.

باد هم که یار همشگی برف است به یاری اش شتافت و کولاکی به پا شد. همان مقابل در ورودی مدرسه ایستادم و به راهی که در برف و کولاک گم بود نگریستم و با خود اندیشیدم که اگر این مسافت حدود پنج کیلومتری را سالم به منزل برسم این بار حدود ده میلیون باید خرج کنم تا حالم خوب شود.

دانش آموزان همه خود را در چادرهایشان پیچیده بودند وبا سرعت به طرف خانه هایشان می رفتند .آقای مدیر هم درها را قفل کرد و یک تعارف خشک و خالی و خیلی سریع به من کرد تا به خانه شان بروم و بعد دوان دوان به سمت خانه خود که در نزدیکی مدرسه بود رفت.

در اوج ناامیدی بودم و در حال جفت و جور کردن شال و کلاهم بودم که صدایی مرا به خود خواند .گفت:آقای معلم، می دانم می خواهی به روستای مجاور بروی ،بیا باهم برویم.پیاده رفتن در این اوضاع هوا کار بسیار سختی است.حتماً مریض می شوی.

منبع صدا کمی با من فاصله داشت و کولاک باعث شده بود که نتوانم خوب ببینمش ، پیش خود فکر کردم خدا را شکر که در این وضعیت وسیله ای برای رفتن پیدا شد.بسیار شادمان خودم را به صدا رساندم ولی باز با منظره ای متفاوت مواجه شدم.

پیرمردی که مثل خیلی از پیرمردهای این منطقه کلاه سبزی به سر داشت بر روی الاغی که فکر کنم از نظر سن با راکبش برابری می کرد ،نشسته بود. ابتدا از دیدن این منظره جا خوردم ،فکر می کردنم که ماشینی در کار است  و همین مرا کمی مبهوت کرده بود، کمی که گذشت و به خودم آمدم ،گفتم پدر جان از کجا مرا دیدی و از کجا فهمیدی که من معلمم و از همه مهمتر چگونه دانستی که می خواهم به روستای مجاور بروم.لبخندی زد و گفت هوا سرد است سوار شو تا بقیه را در راه برایت بگویم.

هرچه انکار کردم ،اصرار کرد ، واقعیت امر خجالت می کشیدم پشت الاغ سوار شوم ،آنهم مقابل مدرسه ، دیگر داشت عصبانی می شد که به اطراف نگاه کردم و مطمئنم شده هیچ کس نیست ،آخرین تیر در ترکش را رها کردم و گفتم برای الاغتان سنگین هستم،دستم را گرفت در نهایت او بود که موفق شد و من هم بر ترکش نشستم. ولی همان ابتدا دانستم که این الاغ اصلاً از بودن من بر پشتش خشنود نیست.خود وزن خود را نمی توانم تحمل کنم چه برسد به این زبان بسته.

چندقدمی حرکت نکرده بودیم که صدای خنده هایی از اطراف توجهم را جلب کرد.مانده بودم این همه دانش آموز از کجا پیدایشان شد .مگر همین چند دقیقه پیش با سرعت برق به سمت خانه هایشان روانه نشده بودند.ضمناً زمانی که سوار شدم کسی در اطراف ما نبود.هرچه بود صحنه ای بس دهشتناک بود .معلم سوار بر خر ،بهترین موضوع برای دانش آموزان است و از آن بدتر اینکه دانش آموزان دختر باشند. فکر کنم تا سالها این موضوع نقل مجالس بچه ها باشد.فقط در فکر این بودم که فردا با چه رویی دوباره به سر کلاسشان بروم.

ناراحت و عصبانی در خودم بودم که پیرمرد گفت نگران نباش ، اینها بچه اند و تمام این کارهایشان از روی بچگی شان است.کمی که بگذرد همه چیز را فراموش می کنند.گفتم فکر نکنم اینهایی که من دیدم که در این برف و کولاک به جای رفتن به خانه ، ایستادند و نظاره گر من بودند به این سادگی ها هم فراموش کنند. لبخندی زد و گفت خب فراموش نکنند.مگر چه می شود؟

کلی برایش صغرا کبرا چیدم که ما معلمان خیلی باید حواسمان به خیلی چیزها باشد و قص علی هذا……باز هم لبخندی زد و گفت این همه گفتی ولی باز هم به نظر من چیز خاصی نیست ، اگر این طور است که من باید حدود هفتاد سال موجبات خنده دیگران باشم ولی میبینی که نیستم،اینها فرع زندگی است به فکر اصولش باش.

سرمای هوا و کولاک از یک طرف و سرعت بسیار پایین این الاغ هم از طرف دیگر و قضیه دانش آموزان همه دست به دست هم داده بود که اصلاً حالم خوب نباشد. ولی پیرمرد خیلی حالش خوب بود و در حال زمزمه کردن شعری بود، در حال خودش شاد و خرم بود که ناگاه به یادش افتاد تا پرسش هایی را که قبل از سوار شدنم از او پرسیده بودم را پاسخ دهد.

گفت زمینش در میان دره ای که در وسط دو روستا است واقع شده و بیشتر اوقات مرا دیده که پیاده در حال رفت و آمد هستم. از من کلی تعریف کرد و قربان صدقه ام رفت که چقدر برای درس دادن به بچه هایشان از این روستا به آن روستا می روم و برمی گردم و چقدر کار سختی دارم و…

حال خوبش با این همه تعریف هایی که  از من کرد بر من هم موثر افتاد و حالم را اندک اندک خوب کرد. در تمام مدتی که بر ترکش  سوار بودم این انرژی بسیار را در این کولاک سرد از او حس می کردم و من هم لبخند برلبانم شکفت.

پیرمرد به خواندن ترانه اش ادامه داد و بسیار دوست داشتم با او همراهی کنم ولی متاسفانه اصلاً متنش را نمی دانستم و اصلاً هم نمی فهمیدم چه می خواند فقط ریتم و اهنگش برایم بسیار عالی بود.نمی دانم چرا دوست نداشتم برسم و آرزو می کردم که پشت این پیرمرد و سوار بر این مرکب بمانم و از او و حال خوبش انرژی بگیرم.برف ها در این کولاک برایم همچون پرهایی بودند که در آسمان با این نوای دل انگیز پیرمرد در حال رقصیدن هستند.

وقتی به خانه رسیدم اصلاً احساس سرما نمی کردم و همان انرژی مثبت آن پیرمرد اندازه بیست سی میلیون واحد پنیسیلین مرا از سرما مصون نگاه داشته بود.

شب عید

نگاه اخم آلود نیما و تذکر به جایی که خانم داد مجبورم کرد تا جعبه ابزار را بیاورم و بیفتم به جان شیر ظرفشویی آشپزخانه که مدتی است چکه می کند.وقتی داشتم بازش می کردم نیما آمد و گفت:آفرین بابا!

از بعد ناهار که شروع به کار کردم تا ساعت پنج هر کار کردم درست نشد که نشد. مغزی را عوض کردم. کف چپ گرد را تراشیدم،ولی نشد. خسته ام کرده بود و کمی هم عصبی شده بودم. چون فردا عید بود و این اوضاع آشپزخانه اصلاً مناسب این زمان نبود.

با احوالی نامناسب بیرون زدم تا اگر جایی باز باشد چپ گرد بگیرم.هوای سرد و باران ریزی که می آمد اصلاً حال و هوای عید را نداشت.از مسیر کمربندی به بخش غربی  شهر که مرکز فروش شیرآلات بود رفتم .تقریباً همه مغازه ها بسته بودند و فقط یکی باز بود.آنهم فقط شیرآلات می فروخت نه وسایل یدکی.

در هر صورت این خرابی جزئی شیر خرج دستم گذاشت و مجبور شدم تا یک سری کامل بگیرم .البته این بار اهرمی گرفتم و جنس خوب تا کارآمد باشد.جعبه ی بزرگش را مانند کلاسر زیربغل زدم و تصمیم گرفتم از خیابان اصلی شهر تا میدان اصلی را پیاده بروم تا کمی حال و هوایم عوض شود.

وقتی وارد خیابان اصلی شدم فکر کردم تظاهرات است .پیاده روها اصلاً جایی برای عبور نبود. هر دو طرف را دست فروش ها اشغال کرده بودند.وارد جمعیت شدم و فقط به مردم و هیجانشان نگاه می کردم. بعد از مدتی کوتاه این هیجان هم در من حلول کرد و لبخندی بر لبانم جاری شد.

دیدن مردم با این همه شور و نشاط برایم خیلی جالب بود. اصرار کودکان برای خرید تخم مرغ رنگی و ماهی ، اصرار فروشندگان بر مرغوبیت کالاهایشان ، اصرار خریداران در گرفتن تخفیف و جدال آنها با فروشندگان محیط جالبی ایجاد کرده بود.  پوشیدن کفش جهت بررسی آن در کنار خیابان آن هم زیر باران  توجهم را جلب کرد ولی وقتی جلوتر رفتم، صحنه ای بس عجیب تر دیدم.مادری که به زور داشت پیراهن پسر دوازده سیزده ساله اش را درمی آورد تا لباس جدید را که می خواست برایش بخرد تنش کند و مقاومت جانانه پسربچه میخکوبم کرد. به طوری که نمی دانم چه مدت ایستادم و فقط آنها را تماشا می کردم.

کمی جلوتر صحنه دهشتناک تر شد ، این بار کودکی پنج شش ساله بود که داشت در برابر درآوردن شلوارش مقاومت می کرد و پدر همچنان مصر که حتماٌ باید همینجا شلوار نو را امتحان کنی. کار داشت به گریه زاری می رسید که سرعتم را زیاد کردم تا آنها را نبینم.

به ابتدای بازار که رسیدم جمعیت بیشتر شد.در میان این همه شور و غوغا، پیرمردی که خرگوشی در بغلش بود و دو تای دیگر در سبد داشت نگاهم را به سمتش خودش جلب کرد.ساکت نشسته بود و فقط به رهگذران می نگریست.در دل گفتم خدایا به چه فکر می کند؟ در این همه شلوغی و هیاهو ساکت نشسته و منتظر کیست؟چه کسی در این شب عید خرگوش می خرد؟نمی دانم چرا ذهنم رفت به داستان دختر کبریت فروش

آرامشش کمی آزار دهنده بود، زیر باران در حال خیس شدن بود و هیچ حرکتی هم نمی کرد فقط در حال نوازش خرگوشی بود که در دستانش نگاه داشته بود.تصمیم گرفتم کمکی کنم و کنارش رفتم و مبلغی به او دادم ، لبخندی زد و گفت قیمت خرگوش بیشتر است و من هم گفتم خرگوش نمی خواهم ،این پول مال خودت.

خشمگین شد و پول را به من پس داد و گفت مگر من گدا هستم که اینگونه پول می دهی؟اگر خرگوش می خواهی پولش را بده و یکی بخر، وگرنه برو و بگذار ما کاسبی کنیم.مانده بودم چه کنم؟ پول که نمی گیرد و این خرگوش هم به درد من نمی خورد ،کجای آپارتمان باید نگهداری اش کنم؟

وقتی از کنارش گذشتم دیگر هیچ نمی شنیدم و مانده بودم با این سوال بزرگ که چند نفر در این شهر و در این شب شاد نیستند؟ چرایش بیشتر آزارم می داد.باران هم بیشتر شده بود و کاملاً خیسم کرده بود ولی من بیشتر در افکارم غرق بودم.

سه تا

اذان صبح بود که کوله پشتی ام را برداشتم و از خانه بیرون زدم.از مسیر جاده تا روستای مجاور رفتم و از راه پشت مدرسه زدم به کوه. رشته کوه مرتفعی  که از شرق به غرب کشیده شده بود حایلی بود برای ابرها که اکثر اوقات پشت آن گیر می افتادند و نمی توانستند به این طرف بیایند. اینجا مرز بین البرز خشک و البرز مرطوب است.همیشه دوست داشتم بدانم آن طرف چه خبر است.

یک ساعتی طول کشید تا به بالای یال اصلی رسیدم. مناظر بسیار زیبا و فرح بخش بود. وقتی در امتداد یال می ایستادی یک طرف همه سرسبز بود ،طرف دیگر خشک و صخره ای.حتی می شد تفاوت را در آب و هوای دو طرف هم فهمید.آنجا بود که دانستم آن همه ابر که پشت این کوه گیر می افتند چگونه سخاوتمندانه آن طرف را سرسبز می کنند.مسیر یال را گرفتم و به سمت غرب به راه افتادم.

حرکت بر روی یال بسیار لذت بخش است. در ارتفاع ،گستره ی وسیعی را می توانی نظاره گر باشی آنهم دو طبیعت متضاد هم، یکی زرد و صخره ای و نسبتاً خشک و آن یکی سبز و مرطوب و شاداب .در سمت راستم جنگل بسیار زیبا و درختان در نهایت شادابی بودند.فقط راه می رفتم و از دیدن این همه صحنه های زیبا سیر نمی شدم.پیش خودم حساب کرده بودم که چهار ساعت بروم ،بعد اتراقی کنم و همین مسیر را نیز بازگردم. مناظر بدیع و دلفریب این طبیعت بیکران در مقابل چشمانم رژه می رفتند و احساس سبکی خاصی به من دست داده بود.

به جنگل رسیدم و همینطور که داشتم می رفتم صدای خش خشی را از پشت سرم شنیدم.در عرض چند صدم ثانیه آن حس خوبی که داشتم و از آن لذت می بردم بدل شد به ترسی جانکاه. از روستاییان درباره خرس در این منطقه زیاد شنیده بودم.

سریع کوله را زمین گذاشتم تا از داخل آن چاقویی را که به همراه داشتم بگیرم .جرات نداشتم برگردم و پشتم را ببینم.هرچه می گشتم نمی یافتم.هنوز داشتم می گشتم که احساس کردم دقیقاً پشت سرم است. دست پاچه شدم و چاقو هم پیدا نشد که نشد.لرزش اندامم کاملاً قابل مشاهده بود.

از صداهایی که می شنیدم دانستم که از یکی بیشتر اند و همین بیشتر بر ترسم افزود. صدایشان را از پشت سر می شنیدم و این صداها آنقدر نزدیک بودند که نفسم را به شماره انداخت.به هر زحمتی بود برگشتم.سه تا بودند و کاملاً گارد حمله گرفته بودند.مانند چوب، خشکم زد.انگار بختک به رویم افتاده بود.به سختی نفس می کشیدم.نمی دانم چه مدت در این حال ماندم.

دیگر توان ایستادن نداشتم.خواستم بنشینم که جلوتر آمدند و این یعنی حق نداری حرکت کنی.مانده بودم که چه کنم که صدای سوتی از دور دست شنیدم.سوت دوم بود که نفهمیدم این سه تا کجا غیبشان زد.

به روی زمین ولو شدم .دست و پاهایم کرخت شده بودند و حتی نمی توانستم بنشینم.در این اوضاع نابسامان بودم که سایه ای به رویم افتاد.تا خواستم بجنبم تا بفهمم این بار دیگر چه خبر است که با خنده گفت:آقا اجازه ،خیلی ترسیدی؟!!

سفره نان و پنیرش را پهن کرد و کمی در اطراف پرسه زد و با یک دسته تره کوهی آمد .چای را به راه کرد و چند لقمه ای  با همان پنیر و سبزی اش  با هم خوردیم.وقتی غذا را خوردم تازه جانی به بدنم آمده بود که باز سروکله آن سه تا پیدا شد.ولی این بار دیگر گارد حمله نداشتند و مهربانتر به نظر می رسیدند.برای هر کدام تکه نانی انداختم و آنها هم با فراغ بال شروع کردند به خوردن.

حمید گفت این سه تا اگر نباشند من در این کوه و دشت با این همه گوسفند هیچ کاری نمی توانم بکنم.سگ، عصای دست چوپان است.دوباره خواستم به آنها تکه نانی بدهم که حمید این بار نگذاشت و گفت اینها نباید زیاد اهلی شوند و فقط باید از دست من چیزی بخورند.

حمید از دانش آموزان سالهای قبل من بود که دیگر در دبیرستان ادامه تحصیل نداده بود و حالا برای خودش چوپان قابلی شده بود.چند کلامی هم صحبت شدیم بعد از خداحافظی ،مسیر بازگشت را در پیش گرفتم و جالب این بود که آن سه تا این بار به عنوان بادیگارد تا مسافتی مشایعتم کردند و وقتی مطمئن شدند که دیگر خطری برای گله ندارم ،برگشتند.

آخر خط

ساعت یک ربع مانده بود به هفت و من هم مانده بودم که چگونه عرض جاده ی چهاربانده را طی کنم.با زحمت فراوان از میان شتاب این همه ماشین گذشتم و به آن طرف جاده رسیدم.ابتدای راه فرعی ،چند ماشین توقف کرده بودند. از یکی از آنها پرسیدم  فلان آبادی کجاست و چگونه می توانم به آنجا بروم؟ گفت: باید اینجا منتظر بمانی تا ماشین خطی فلان روستا بیاید بعد سر خط فلان روستا پیاده شوی و اگر شانس بیاوری موتوری یا تراکتوری گیرت بیاید تا تو را به فلان آبادی برساند.آن طور که او گفت در واقع هیچ نفهمیدم.

ده دقیقه ای ایستادم و از ماشین خبری نبود. روز اول مهر بود و دیر رسیدن به مدرسه در این روز اصلاً جایز نبود. یکی از ماشین ها را دربست کردم و به سمت روستا به راه افتادم. سالیان دراز در روستاهای کوهستانی خدمت کرده بودم .چشمانم به کوه ها و دره ها  عادت کرده بود و همه زیبایی را در مرتفع بودن می دانستم. ولی امسال که به این شهر منتقل شدم دانستم که روستاهای این وادی بیشتر در دل دشت هستند تا کوهپایه. تا به حال روستایی در دشت و مکانی هموار را ندیده بودم. دو طرف جاده تا چشم کار می کرد مزرعه بود و تا افق هم ادامه داشت.

به قدری زیبا بود که کاملاً محو زیبایی های دشت شده بودم. تک درخت هایی که در میان مزرعه ها به تنهایی ایستاده بودند از دور سلام می رساندند و برگی تکان می دادند. اینجا زیاد خبری از اسب و الاغ نبود و روستاییان پشت وانت و یا با موتور سیکلت به سر زمین هایشان می رفتند.

از فرعی اصلی به فرعی فرعی داخل شدیم، از پل رودخانه ای که آه در بساطش نبود گذشتیم ، نمی دانم جاده بود که از میان مزارع راهش را می یافت و می گذشت یا مزارع بودند که با سخاوت راه را برایمان باز می کردند. پیچ و خم های جاده در میان این مزارع  پر بار همچون ماری بود که در علف زار راهش را می یافت.

 بعد از گذر از میان مزارع به روستا رسیدیم. وقتی به مقابل درب  مدرسه رسیدم هنوز بسته بود و کلی دانش آموز ابتدایی پشت در منتظر بودند. از یکی از آنها پرسیدم مدرسه راهنمایی کجاست که فقط با سر اشاره می کردند همینجاست.

از ماشین که پیاده شدم، بچه ها به سویم هجوم آوردند و همه می پرسیدند:آقا اجازه تو معلم مایی؟از پشت سر  چند دختر که فکر کنم کلاس اولی بودندفقط مرا می کشیدند تا به سمتشان برگردم. کاملا در بین بچه ها محاصره شده بودم، در همین زمان مدیر مدرسه ابتدایی با ماشینش رسید و هجوم همه به سمت ماشین مدیر سرازیر شد و اینگونه از دست این بچه های پرانرژی خلاصی یافتم.

وارد حیاط بزرگ مدرسه شدم ، هنوز از سرسبزی نشانی بود ، کل حیاط نه بتون ریزی بود و نه آسفالت، بچه های ابتدایی با شور و شوق خاصی صف تشکیل دادند و به کلاس رفتند و من هم منتظر بودم تا وارد مدرسه شوم که مدیر دبستان به کنارم آمد و طرف دیگر حیاط را نشان داد و گفت مدرسه شما آنجاست.

در برابر مدرسه ابتدایی که بسیار مستهلک بود این ساختمان مانند کلبه ای بود گلی. سه اتاق کوچک به عنوان کلاس داشت و اتاقی بسیار محقر به عنوان دفتر.بیرون مدرسه کسی نبود و فکر کردم شاید اشتباه آمده ام و نوبت عصر باید می آمدم .

در مدرسه باز بود و وقتی وارد شدم دانش آموزان را دیدم که در کلاس نشسته بودند و داشتند با هم چاق سلامتی می کردند. تا مرا دیدند با تعجب نگاهم کردند و گفتند آقا اجازه شما دبیر هستی؟با لبخند تایید کردم و به سمت دفتر رفتم که یکی گفت: آقای مدیر هنوز نیامده ، ساعت هشت شده بود و هنوز کسی نیامده بود.کلاس اول راهنمایی را جمع کردم و به کلاس رفتم.

بچه ها با تعجب نگاهم می کردند و همین باعث شد که از آنها بپرسم که چرا اینگونه مرا نظاره می کنید. یکی با ترس و لرز گفت که آقا اجازه بیشتر دبیر ها و خود آقای مدیر هم اینجا دیر می آیند.چون مدرسه تا شهر دور است دیر می رسند ما مانده ایم شما که ماشین ندارید چطور اول وقت اینجا بودید.

ساعت نه بود که مدیر به همراه همکاران رسیدند و آنها هم با دیدن من در کلاس بسیار تعجب کردند.زنگ دوم بود که یکی از همکاران به پشتم زد و گفت خسته نباشی که از روز اول درس می دهی! مانده بودم چه جوابش دهم که خودش خنده ای کرد و رفت.

در این شهری که تازه به آن منتقل شده ام ،کارم با روستایی تقریباً دور شروع شد . محرومیت را می شد از چهره بچه ها خواند. از همان چند سوال اول که از بچه ها پرسیدم فهمیدم که ضعیف اند.بسیار ضعیف و این امر کارم را بسیار سخت می کرد. امسال از آن سالهایی است که خیلی باید انرژی صرف کنم تا این بچه ها راه بیافتند.البته با وضعی که در مدیر و دیگر همکارانم دیدم واقعاً امسال سال سختی به نظر می رسید.

حدود ساعت یازده و نیم بود که با صدای در مدیر وارد کلاس شد و رو به من کرد که بیا برویم.گفتم هنوز تا آخر وقت مانده،لبخندی زد و گفت اگر با ما نیایی ماشین گیرت نمی آید و معطل می شوی.اینجا آخر خط است و ماشین نیست. نگاه معنا داری به او کردم و گفتم که مرا از راه دور نترسان که سال ها در مکانی بعید بوده ام.

آنها رفتند و من هم تا ساعت دوازده و ربع کلاس را ادامه دادم .کلاس که تمام شد ، یکی از بچه ها در مدرسه را قفل کرد و من هم به سمت ابتدای روستا به راه افتادم.وقتی به اول آبادی رسیدم تازه فهمیدم که آخر خط یعنی چه، واقعاً اینجا جاده تمام می شد و حتی راهی هم که تراکتور رو باشد هم نبود ،فقط مزرعه بود و مزرعه .

ساعت ها منتظر ماندم تا وانتی آمد و بارش را خالی کرد و مرا با خود به شهر برد ، وقتی به خانه رسیدم ساعت چهار بعد از ظهر شده بود. نگران بودم که هفته ای دو روز را چگونه به این روستا رفت و آمد کنم مخصوصاً هفته های بعد از ظهری.روزهای کاری ام در اینجا هم فاصله دارند و نمی توانم بیتوته کنم. آخر خط بودن چقدر سخت و مشکل است.

کلاس فوق برنامه

وقتی امتحانات نوبت اول تمام شد و نگاهی به لیست کلاس اول راهنمایی انداختم آه از نهادم برآمد، از کل کلاس که بیست نفر بودند، فقط پنج نفر نمره قبولی گرفته بودند و مابقی با نمرات عجیب و غریبی، تجدید شده بودند. بچه های خوبی بودند ولی متاسفانه از پایه مشکل داشتند و همین دست و بال مرا در تدریس مطالب جدید بسته بود.

آقای مدیر وقتی لیست را دید چهره اش در هم جمع شد و اخمهایش به نهایت فرو رفت، به من نگاه کرد و گفت در این سه ماه و نیم چه کار کردی که نتیجه اش این شده؟ مانده بودم چه جوابش دهم و چگونه به او بگویم که من نهایت تلاشم را کرده ام ولی این بندگان خدا مشکل زیاد دارند. فقط تنها چیزی که گفتم این بود که این بچه ها مشکل پایه ای دارند و بیشتر این افت برمی گردد به دوران ابتدایی.

نگاه معنی داری به من انداخت و گفت مشکل شان را برطرف کن، گفتم وقت ندارم تا کتاب ریاضی را تمام کنم! چگونه برگردم و از ابتدایی با اینها کار کنم؟گفت کاری ندارد هفته هایی که هستی جمعه برایشان کلاس فوق برنامه بگذار و آنجا مشکل شان را حل کن.

فکر خوبی بود، من معمولاً یک هفته در میان، آخر هفته ها خانه می رفتم ،فاصله حدود پانصد کیلومتری تا خانه این اجازه را به من نمی داد که هر هفته بروم .به راحتی می شد یک کلاس فوق برنامه خوب برای بچه ها گذاشت و کمی کمک شان کرد تا از این اوضاع بحرانی خارج شوند.

اوضاع اقتصادی خانواده ها را می دانستم و به همین خاطر به آقای مدیر گفتم برای این کلاس نیازی نیست از بچه ها پولی گرفته شود، همین که بتوانم کمک شان کنم برایم من کافی است، لبخندی زد و گفت کلاس مجانی را بچه ها زیاد جدی نمی گیرند، تا پول ندهند خودشان را مجبور نمی کنند که بیایند و یاد بگیرند.

آقای مدیر خود در این زمینه تجربه بسیار داشت و قرار شد که برای هر جلسه هر دانش آموز هزار ریال(صد تومان) بپردازد و به خاطر اینکه به آنها هم فشار نیاید همان روز، پول مربوط به کلاسی را که آمده اند بپردازند. ضمناً آقای مدیر قرار گذاشت که این کلاس ها ده جلسه باشد .من هم برای ده جمعه برنامه ریزی کردم ، چون یک هفته در میان بود برنامه را نوشتم و در تابلو اعلانات سالن مدرسه نصب کردم.

اولین جلسه بود و ساعت هشت و نیم صبح به مقابل مدرسه رسیدم که درش بسته بود، نگاهی به اطراف انداختم که یکی از بچه ها که همسایه مدرسه بود کلید به دست آمد و در را باز کرد. مدرسه خالی از دانش آموز حال و هوای خوبی ندارد. بخاری کلاس را روشن کردم و منتظر ماندم تا بچه ها بیایند، کلاس ساعت نه صبح شروع می شد.

وقتی وارد کلاس شدم حدود هفت هشت نفری آمده بودند، وقتی به آنها نگاه کردم دیدم همان پنج نفری که قبول شده اند آمده اند و دو سه نفر دیگر هم در کنارشان نشسته اند. دفتری در دست شاگرد اول کلاس بود که اسامی را یادداشت می کرد .پیش خودم فکر کردم که چقدر امیدوار بودم در این کلاس مشکل بچه های ضعیف حل شود ولی افسوس که زرنگ ها آمده اند .

جلسه اول را با بی میلی گذراندم و در آخر رو به بچه ها کردم و گفتم به بقیه دوستان تان بگویید که آنها هم بیایند ، این کلاس مخصوص بچه هایی است که کمی در ریاضی ضعف دارند، من می خواهم مفاهیم ابتدایی را بیشتر کار کنم. سری تکان دادند و گفتند باشد به آنها هم می گوییم.

وقتی از کلاس خارج شدم بچه ها به سمت من آمدند تا صد تومانی هایشان را به من بدهند ، اصلاً از این که از بچه ها پول بگیرم خوشم نمی آید و خارج از شان معلمی می دانم، به همین خاطر به همه آنها گفتم که پول ها را شنبه اول وقت به آقای مدیر بدهید.

شنبه با آقای مدیر در مورد اینکه بچه ها نیامده بودند صحبت کردم و او هم سر صف توضیح مفصل داد ، ضمناً قرار شد که پول ها را همان شاگرد اول کلاس جمع کند و شنبه به آقای مدیر تحویل دهد.

دو هفته بعد که جلسه بعدی بود اصلاً امید نداشتم که بچه ها بیایند ولی خوشبختانه تعدادشان بیشتر شده بود ، همین مرا بسیار خوشحال کرد و باعث شد با انرژی بیشتری کارم را انجام دهم. جلسات بعدی همچنان به تعدادشان افزوده می شد و همچنان امید بود که در من رشد می یافت.

تقریباً از جلسات اسفند بود که همه می آمدند  و با دقت هم گوش می کردند و حل می کردند و نکته جالب این بود که بعد از کلاس هم اصلاً عجله ای برای رفتن نداشتند. همیشه من بودم که از مدرسه می رفتم و آنها در مدرسه می ماندند. به خودم بسیار امیدوار شدم که چقدر توانسته ام در این بچه ها تغییر ایجاد کنم که علاوه بر اینکه همه می آیند، تازه بعد از رفتن من در مدرسه می مانند و ریاضی تمرین می کنند.

اردیبهشت بود و به آخر سال نزدیک می شدیم و حضور یکپارچه بچه ها همچنان ادامه داشت و همین برایم قوت قلبی بود ،ولی نمی دانم چرا در امتحانات کلاسی هنوز نمرات بچه ها به حد متعارف قبولی یعنی ده نرسیده بود، نمرات به سمت بالا حرکتی کرده بود ولی هنوز به حد انتظار من نرسیده بود.

جلسه یکی مانده به آخر بود که بعد از اتمام کلاس به سمت خانه به راه افتادم که در میانه های راه یادم افتاد که دسته کلید را در کلاس جای گذاشته ام. سریع برگشتم تا حداقل آن دانش آموزی که همسایه مدرسه بود را پیدا کنم که در مدرسه را باز کند تا بتوانم کلید را بگیرم.

از دور وقتی در باز مدرسه را دیدم سرعتم را کم کردم. مسیر مدرسه در شیب تندی بود و همین مرا به نفس نفس انداخته بود. وقتی وارد حیاط مدرسه شدم صحنه ای عجیب دیدم، همه بچه هنوز نرفته بودند و داشتند در حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردند، تا مرا دیدند خشکشان زد و با ترس اجازه گرفتند تا بروند .نفسم که جا آمد گفتم چرا هنوز به خانه هایتان نرفته اید.کمی مکث کردند و یکی گفت آقا اجازه فوتبال بازی می کنیم.

آنجا بود که تازه فهمیدم آمدن همه کلاس و ماندن شان در مدرسه و نرفتن شان به خانه به خاطر من و درس ریاضی نبوده است ،بلکه این بچه ها به این بهانه فرصتی پیدا می کردند در حیاط مدرسه که بزرگ هم بود فوتبال جانانه ای بازی کنند. پس آن همه امید که به خود بسته بودم بر چیزی واهی استوار بوده و اینها به خاطر من نیامده بودند.

کمی عصبانی و ناراحت شدم و با عتاب گفتم اینهمه زحمت کشیدم و برایتان کلاس گذاشتم، شما به عشق فوتبال آمدید. یکی از بچه ها رو به من کرد و گفت آقا اجازه به خدا بعد از فوتبال به خاطر ریاضی هم می آمدیم. حیاط مدرسه بدون کلاس دومی ها و سومی ها خیلی برای فوتبال خوب است. از شما هم متشکریم که باعث شدید حداقل هر دو هفته یک بار چند ساعتی را فوتبال باحال بازی کنیم.

نگاه معصومانه شان و صداقتی که داشتند حالم را خوب کرد و گفتم ادامه دهید و همه با هورا به بقیه بازی پرداختند و من در این فکر فرو رفتم که البته بد هم نشد حداقل به عشق فوتبال اینها را به کلاس کشاندم و در کنار این بازی چند مطلبی هم یاد گرفتند.

آخر سال بیشتر از نیمی از بچه ها نمره قبولی گرفتند و آنها هم که تجدید شده بودند نمرات عجیب و غریب نداشتند. پس کلاسی که گذاشتم حداقل به عشق فوتبال باعث شد که عده ای قبول شوند .

دعوا

مدیر به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده بود ،امروز مدرسه را به من سپرد و خودش نیامد. زنگ تفریح اول در حیاط مدرسه قدم می زدم تا بیشتر حواسم به بچه ها باشد.کلاً همیشه بعد از عید بچه ها شیطان تر می شوند ، بیشتر مواظب کلاس سومی ها بودم که جنگ و جدلی بین شان رخ ندهد.

زنگ تفریح اول به خیر و خوشی گذشت و بچه ها به کلاس رفتند. خودم هم به کلاس سوم رفتم و شروع کردم به حضور و غیاب، یکی از دانش آموزان نبود و وقتی از بچه ها پرسیدم گفتند که زنگ اول در کلاس بوده و حالا نیست. مشکوک شدم و به حیاط مدرسه بازگشتم و همه جای آن را گشتم، خبری نبود ، نگاهی به کوچه مدرسه انداختم ، آنجا هم نبود.

نگران و مستأصل به کلاس بازگشتم که ناگاه دیدم همان دانش آموز در کلاس و در جایش نشسته است. از او پرسیدم کجا بوده و چگونه به کلاس برگشته.کلی قسم خورد که دست شویی بوده و تازه به کلاس بازگشته.از قسم های زیادش فهمیدم راست نمی گوید. ولی چون وقت نداشتم و باید درس می دادم از این موضوع گذشتم.

زنگ تفریح دوم بعد از اینکه در حیاط دوری زدم به دفتر رفتم تا یک استکان چای بنوشم.از اول صبح هیچ نخورده بودم و علاوه بر ضعفی که احساس می کردم، گلویم نیز خشک شده بود. هنوز جرعه اول به کامم نرفته بود که هیاهویی از حیاط مدرسه برخواست.

شد آنچه می ترسیدم که بشود. همه جمع بودند و در حال داد و بیداد، به هر زحمتی بود به مرکز حلقه رخنه کردم و دو دانش آموزی را که درگیر شده بودند از هم جدا کردم و مابقی را با توپ و تشر به سر کلاس فرستادم. چنان بر افروخته و خشمگین بودند که نفس هایشان به شماره افتاده بود. به کنار دفتر بردمشان و گفتم همینجا می ایستید تا تکلیف تان روشن شود.

چند دقیقه بعد به سراغشان آمدم و شروع کردم به بازجویی ، علت دعوا چیز بسیار عجیب و ساده ای بود. این دو بر روی هم آب پاشیده بودند و همین باعث شده بود اینگونه همدیگر را بدرند. همین باعث شد که من نیز عصبانی شوم و همچون آنان برافروخته شوم ، بسیار بر خود فشار آوردم تا کار به تنبیه بدنی کشیده نشود. ولی تا آخر زنگ مجبور شان کردم همانطور ایستاده کنار دفتر بمانند.

زنگ آخر و بعد از رفتن دانش آموزان از مدرسه در حال قفل کردن در سالن بودم که صدای گریه ای که از گوشه حیاط می آمد توجهم را جلب کرد،همان کلاس اولی ای بود که زنگ قبل با کلاس سومی درگیر شده بود.نه آن خشم و شدت و حدتش در زنگ قبل و نه این گریه و زاری آن هم با این سوز و گداز

موضوع را از او جویا شدم و در جوابم گفت :آقا اجازه می خواهند مرا در بین راه شهید کنند. ده نفر شده اند و می خواهند هر جوری شده مرا بزنند. به او گفتم که مگر دعوای تان در مدرسه تمام نشده که هنوز ادامه دارد. با دست اشکهایش را پاک کرد و هق هق کنان گفت آقا اینها فقط به دنبال دعوا هستند و می خواهند مرا بزنند.

دلم برایش سوخت و از نوع گریه و احوالاتش فهمیدم که واقعاً ترسیده است. به او گفتم با من تا سر کوچه بیا من می ایستم تا آنها بروند بعد برو به خانه ات.همچنان با همان حالت گریه می گفت که آقا اجازه از اینجا بروند، وسط روستا چه کنم ؟کنار نانوایی چطور از دستشان فرار کنم، تازه گفته اند حتی تا در خانه هم تعقیبم می کنند.

نگاهی به وضعش انداختم و وقتی دیدم که ترس تمام وجودش را فرا گرفته دلم نیامد تنهایش بگذارم. به او گفتم تا در خانه شان همراهش می آیم  تا کسی به او آسیب نرساند. ناگهان گریه اش قطع شد و با چشمانی متعجب پرسید واقعاً و من هم با سر تایید کردم.

در طول راه در نزدیک ترین فاصله با من حرکت می کرد و من هم حواسم به او بود. در کوچه و کنار دیوار سرهایی بود که تا نیمه بیرون می آمد و حرکت ما را زیر نظر داشت. کاملاً احساس فیلم های جنگ جهانی دوم به من دست داد. انگار در حال انتقال محموله ای بودم و پارتیزان ها در همه جا در کمین نشسته بودند. وقتی به چهره ی دانش آموزی که همراهم بود نگاه می کردم مخلوطی از ترس و اطمینان مشاهده می کردم، هنوز چهره اش به خاطر اشکهایی که ریخته بود تر بود.

به درون کوچه ی خانه شان وارد شدیم. به او گفتم خوب برو دیگر من اینجا هستم چنان نگاه ملتمسانه ای به من کرد که فهمیدم هنوز به حاشیه امن  نرسیده است. تا درب خانه مشایعتش کردم و با خداحافظی سریعی از من به داخل خانه پرید. خیالم راحت شد و برگشتم و به سمت خانه خودمان که درست در طرف دیگر آبادی بود به راه افتادم.

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که با صدایی که  آقای مدیر خطابم می کرد متوقف شدم. مادر دانش آموز بود که تشکر کنان جلو می آمد. بعد از کلی تشکر ،بقچه ای به من داد که از حرارت آن فهمیدم نان تازه است. ابتدا از قبول آن طفره رفتم ولی وقتی با اصرارش مواجه شدم دور از ادب دیدم و این نان را از او گرفتم.

در راه بازگشت از هر گوشه و کناری دانش آموزی بود که سرک می کشید و وقتی به چشمانشان دقت می کردم یک طور خاصی به من نگاه می کردند و بعضی ها هم که فکر کنم در گروه حمله بودند با اخم نظاره گر من بودند.

بیشتر در فکر این بودم که خدا را شکر از یک دعوا آنهم از نوع شدیدش جلوگیری کرده ام و ضمناً نانی بسیار لذیذ و تازه گرفته ام و حالا که به خانه برسم سریع سماور را روشن کنم و چایی را دم کنم و به تنهایی با این نان تازه دلی از عزا درآورم. دیگر دوستان همه به شهر رفته بودند و من تنها بودم.

در خانه وقتی بقچه را گشودم ، ظاهر این نان آنقدر زیبا بود که دلم نمی آمد آن را بخورم ولی وقتی لقمه ای از آن برداشتم بیشتر حسرت خوردم تا خود نان ، درونش پر بود از دنبه جزغاله شده گوسفند که اصلاً دوست نمی دارم .در نهایت رفتم و به همان نان های بیات داخل جا نانی قناعت کردم. چه فکر می کردیم و چه شد.

ماشین

ساعت چهار صبح در هوایی سرد و ابری از خانه بیرون آمدم. مسیری حدود چهل دقیقه را، پیاده باید طی می کردم تا به میدان ورودی شهر برسم و آنجا منتظر اتوبوس های عبوری باشم که اگر جا داشتند مرا سوار کنند. شنبه های هر هفته برای رفتن به محل کار همین برنامه را داشتم . تازه وارد بلوار اصلی شده بودم که باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و بعد از مدت کوتاهی برق رفت و همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.

این مسیر بسیار کم تردد بود و همیشه به خاطر نبودن ماشین باید پیاده می رفتم. کمی صبر کردم تا چشمم به تاریکی عادت کند و دوباره به راه افتادم. چند قدمی نرفته بودم که دانه های باران آرام آرام شروع کردند به خیس کردن سرم و همین مرا کمی نگران کرد ،چون در این بلوار جایی نیست پناه بگیرم و در خیس شدنم هیچ شکی نیست.

به راهم ادامه دادم و هر از چند گاهی با ناامیدی نگاهی به پشت سرم می کردم تا شاید کور سوی امیدی دیده شود. ولی مثل همیشه خبری نبود. باران با شیبی ملایم در حال شدیدتر شدن بود و من هم با همان شیب در حال خیس شدن. برای آخرین بار نگاهی به انتهای تاریک بلوار انداختم و در کمال ناباوری  نوری را دیدم که داشت به من نزدیک می شد.

از همان لحظه ای که نور را دیدم شروع کردم به تکان دادن دست و امید داشتم که مردانگی کند و مرا سوار کند. به چند متری ام که رسید سرعتش را کم کرد. نور چراغش درست توی چشمم بود و چیزی نمی دیدم. به کنارم که رسید توقف کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم مرا تا همین میدان انتهای بلوار می رسانید؟ فقط دیدم سری به سمت پایین تکان می خورد و همین را دلیل بر مثبت بودن جواب گرفتم و سریع از در عقب سوار شدم. داخل ماشین هم تاریک بود .سلامی کردم و بر روی صندلی عقب نشستم. خیالم راحت شد که دیگر خیس نمی شوم و از طرفی این همه راه را پیاده نخواهم رفت.

تعجب راننده و کنار دستش را از جواب سلامشان احساس کردم. به همین خاطر تشکر بیشتری کردم ولی هیچ جوابی از آن دو نشنیدم. داخل ماشین هم تاریک بود و زیاد نمی توانستم چهره های آنها را ببینم. به همین خاطر من هم سکوت کردم. آنها هم چیزی نگفتند و به راه افتادیم.

به میدان ابتدایی شهر که رسیدیم تشکری از راننده کردم تا توقف کند و پیاده شوم ولی همچنان به راهش ادامه داد. ناگهان ترس عجیبی بر من مستولی شد. صدای رادیوی ماشین بلند بود. ولی چیزی از آن سر در نمی آوردم. بیشتر خش خش داشت تا صدای واضح .نمی دانم چه شنیدند که به هم اشاره ای کردند و ناگهان سرعت ماشین افزایش یافت .واقعیت امر از ترس پاهایم قفل کرده بود.نه توان حرف زدن داشتم و نه توان تکان خوردن.

نور چراغ گردان قرمز و آبی در بیرون توجهم را جلب کرد. یک صدای آژیر هم آمد ولی خیلی زود قطع شد. تنها چیزی که فهمیدم خطر بود و نمی دانستم چه کنم . خودم را به روی صندلی سر دادم تا حداقل از پشت دیده نشوم. آنقدر همه جا تاریک بود که  نمی دانستم کجا هستم و این ماشین کجا دارد می رود. بعد از مدتی به هر زحمتی بود سرم را برگرداندم و پشت را نگاه کردم خبری از ماشین پلیس نبود. همین بیشتر مرا ترساند.

پیش خود فکر کردم گیر چه آدم هایی افتاده ام. اینها وقتی به این سرعت می توانند ماشین پلیس را جا بگذارند و فرار کنند من چه طور می توانم خودم را از دستشان خلاص کنم. به شدت ترسیده بودم و تمام بدنم شروع به لرزیدن کرده بود.

جلوی پلیس راه توقف کردند و به من گفتند که پیاده شو، مانده بودم چه کار کنم.مگر اینها از دست پلیس فرار نکرده بودند ،حالا چرا به پلیس راه آمده اند؟ خب می توانستند مرا در همان میان راه پیاده کنند.غرق در این تفکرات بودم که نهیبی زدند و با ترس و تعجب بسیار پیاده شدم.

وقتی پیاده شدم و زیر نور چراغ، ماشین را دیدم نفسم جا آمد و تا حد زیادی مشکلاتم رفع شد.  وقتی به چهره آنها از همان بیرون ماشین نگاه انداختم  به راحتی می شد در نگاه آنها خواند که چقدر از ترسیدن من خنده شان گرفته بود و به هر زحمتی بود جلوی خودشان را گرفته بودند. در این میان فقط سوالی بود که ذهنم را بسیار به خودش مشغول کرده بود که چرا اصلاً توقف کردند و مرا سوار کردند و وقتی هم که در ماشین بودم هیچ به من نگفتند ؟

دل را به دریا زدم و از آنی که ستاره های روی شانه اش بیشتر بود پرسیدم. با لبخندی در جواب گفت که از دور وقتی مرا دیدند اول شک کردند ولی وقتی در نور ماشین ظواهرم مشخص شد مطمئن شدند که معلمم و  جالب این بود که برادر یکی از آنها هم مانند من معلم جای دیگری بود و آنها این زمان راه افتادن را در ذهن داشتند.

در انتها فقط توصیه ای به من کردند که در این زمان سوار هر ماشین نشوم .اول ببینم و بپرسم بعد سوار شوم. شاید به جای ماشین پلیس چیز دیگری باشد.

بی شمار

در میان کلاس های سوم، کد شش شرایط خاصی داشت  و از شانس من ،همین کلاس به من افتاده بود. در دو ماهی که از طول سال می گذشت هرچه در چنته داشتم را خرج کردم ولی بیشتر از نیمی از بچه ها فقط نگاهم می کردند و هیچ نمی نوشتند.

یک روز در دفتر در بین همکاران بغض دلم شکست و درباره این کلاس درد دل کردم و وقتی واکنش همکاران را دیدم در تعجب فرو رفتم. این بچه ها واقعاً خیلی با من مدارا می کردند. مشکل من درسی بود و هیچ رفتار نادرستی از آنها ندیده بودم ولی باقی همکاران از بی نظمی و حتی بی نزاکتی آنها شکایت بسیار داشتند.

از آن روز به بعد نگاهم به این کلاس تغییر کرد و نمی دانم چرا بیشتر به آنها علاقه مند شدم. آنقدر معرفت داشتند که حتی اگر چیزی از ریاضی نمی فهمیدند حداقل زیاد مخل کلاس نبودند و می گذاشتند کارم را انجام دهم. من هم در مقابل سعی کردم با احترام بیشتر با آنها صحبت کنم.

درس به اعداد گویا رسیده بود و داشتم در مورد اینکه بین دو عدد گویا ،بی شمار عدد گویا وجود دارد ،بحث می کردم. برای اینکه درک مطلب کمی بهتر شود اول از بچه ها پرسیدم بین ۱ و۲ چند عدد گویا وجود دارد. کمی مرا نگاه کردند و چند نفری جواب دادند که هیچی وجود ندارد.

رو به آنها کردم و گفتم : شما چرا همه چیز را کامل  در نظر می گیرید. من از شما عدد طبیعی نخواستم ،عدد گویا خواستم. همین چالش کمی بحث بین خود بچه ها راه انداخت و آرام آرام تعدادی این نوع اعداد را به خاطر آوردند و شروع کردند به گفتن .مثل ۵/۱ یا ۷۵/۱ ، بحث داشت به سمت نتیجه اش پیش می رفت ،چون بچه ها عددهای مختلفی می گفتند و در نهایت هم یکی از آنها گفت : خیلی

به هدفم رسیدم و همه بچه ها دانستند که بین یک و دو بیشمار عدد گویا وجود دارد. می خواستم اعداد گنگ را شروع کنم که دست یکی از دانش آموزان را بالا دیدم. از آن آخر کلاسی ها بود و از همه مهمتر سردسته آنها بود. تا به حال حتی یک بار هم او را در حال حل کردن ندیده بودم و نمرات ریاضی اش هم از دو و سه فراتر نمی رفت.

حدس زدم حتماً می خواهد بیرون برود که اجازه گرفته است، با سر اشاره کردم که برو، بلند شد و گفت :آقا ببخشید بیرون نمی خواهیم برویم .در مورد درس سوال داریم. مانده بودم چه بگویم، اصلاً مانده بودم چه کار کنم. تا به حال در این شرایط گیر نیفتاده بودم. دانش آموزی که در طول دو ماه با درس من کاری نداشت حالا می خواهد سوال بپرسد.

خودم را  جمع و جور کردم و گفتم بپرس. گفت آقا اجازه مگر ما از یک شروع نمی کنیم و به دو می رسیم. گفتم بله همین کار را می کنیم. گفت :خب پس وقتی از یک جایی شروع می کنیم و یک جا تمام می شود پس هرچه قدر هم زیاد باشد باز باید تمام می شود. پس چرا بی شمار ؟

سوالش خیلی خوب بود. در درونم در پوست خود نمی گنجیدم. خیلی برایم خوشایند بود که چنین محیطی ایجاد کرده بودم که اینگونه سوالات به ذهن بچه ها خطور کند، حتی آنهایی که قید ریاضی را زده بودند. در چهره دیگر بچه ها هم که نگریستم تعجب در چشمانشان موج می زد و حتماً همین چالش برای آنها هم به وجود آمده بود.

از او خواستم به مقابل تخته سیاه بیاید. اول انکار کرد و گفت ما چیزی بلد نیستیم. گفتم با بلد بودن یا نبودنت کاری ندارم بیا تا جواب این سوال را بدهم. با اکراه آمد. همین پای تخته آمدنش هم برای خودش و هم برای گروهش که در آخر کلاس بودند عجیب بود و این را می شد از چهره هایشان فهمید.

او را به سمت دیوار کناری هدایت کردم و او را کاملاً به دیوار چسباندم. به او گفتم کاری را که قانونش را می گویم در مقابل بچه ها انجام بده . کمی نگرانی در چهره اش دیدم ، به پشتش زدم و گفتم نترس فقط باید قدم بزنی. رو به بچه ها کردم و گفتم که این آقا باید از این دیوار خودش را به دیوار مقابل برساند ولی ما در اینجا یک قانون داریم که هر بار مجاز است نصف مسیر باقیمانده را طی کند.

او شروع به حرکت کرد و در اولین مرحله به وسط کلاس رسید. دوباره کاشی های کف کلاس را شمرد و خودش را به وسط آن رساند.در مرحله سوم چون تعداد کاشی ها فرد شد همانجا ایستاد و مرا نگاه کرد. گفتم اشکالی ندارد وسط را پیدا کن، اگر وسط کاشی هم افتاد برو. آرام آرام به دیوار مقابل نزدیک می شد و همه دانش آموزان هم در سکوت خاصی نظاره گر کارش بودند.

به دیوار خیلی نزدیک شده بود ولی هر بار حرکتش خیلی ریز تر می شد. مدتی مکث کرد و دیگر حرکت نکرد و فقط داشت به دیوار مقابل نگاه می کرد. مکثش که طولانی شد نهیبی زدم که خوب چرا به حرکتت ادامه نمی دهی. مانند یک تکه چوب خشک از جایش تکان نمی خورد و فقط داشت مقابل را نگاه می کرد. پیش خودم فکر کردم حتمی دارد مسخره بازی در می آورد ،اخمهایم را در هم کشیدم و با تن صدای بالاتری از او خواستم ادامه دهد.

ناگاه فریادی زد و رو به من کرد و با استعصال بسیار و با صدای بلند گفت .نمی رسم، هر کاری کنم باز هم نمی رسم. چشمانش گرد شده بود و نفسش به شماره افتاده بود. از او پرسیدم چرا ؟چیزی نمانده به دیوار برسی، گفت آقا هرچه هم نزدیک باشم باز باید نصف کنم. دوباره مکث کرد و باز فریاد زد نمی رسم. اصلاً حالش خوب نبود. بدنش می لرزید. کمی ترسیدم و گفتم که بنشیند.

در جایش هم بیقرار بود .به او گفتم بیرون برو و آبی به سر و صورت بزن، با سر اشاره کرد که نمی رود، یعنی نمی تواند برود. یکی دیگر را فرستادم تا لیوان آبی بیاورد و با خوردن آب و گذر زمان حالش بهتر شد و به حالت عادی برگشت. ولی حال من دگرگون شد که چرا ناگهان این دانش آموز اینگونه واکنش نشان داد.

زنگ تفریح در بین همکاران موضوع را بیان کردم و پاسخ دبیر علوم بسیار جالب بود. او گفت در این دانش آموز تا به حال هیچ تغییری در سلول های خاکستری مغز رخ نداده بوده و این اولین باری بوده که چیزی این سلول ها را به تحرک وا داشته و همین باعث شده که بدن در برابر این امر که قبلاً تجربه اش را نداشته واکنش نشان دهد.