اسماعیل

ساکت بود و داشت از پنجره کلاس دوردست ها را تماشا می کرد. همین ساکت بودنش برایم عجیب بود ،چون اسماعیل را همه به شلوغی و بی نظمی می شناختند. اصلاً درس نمی خواند و بیشتر اوقات از کلاس های درس اخراج می شد یا با دیگر دانش آموزان درگیر بود.

صدایش کردم و گفتم اسماعیل حواست کجاست؟آخرین مطلبی را که گفتم چه بود؟ نگاهش هنوز به بیرون بود و گفت: نمی دانم. گفتم پسرجان گوش کن تا حداقل یادبگیری.بدون هیچ پروایی گفت :یادبگیرم که چه شود؟ این سری سوالات که بچه ها می پرسند خیلی چالش برانگیز است و خیلی سخت می شود قانعشان کرد.محیط اطراف و مشکلات خانوادگی  و نبود الگوی لازم و همچنین سیستم غلط آموزش و پرورش ما انگیزه را از بچه ها گرفته وآنها را به سمت غلطی هدایت کرده است.

خواستم یک جوری قضیه را فیصله دهم . گفتم برای اینکه پیشرفت کنی و آدم مهمی شوی. خیلی سریع پاسخ داد،ما که آخرش یا چوپان هستیم و یا کارگر چه فرقی می کند ؟دیدم نه ،اسماعیل این بار ولکن قضیه نیست.به ناچار درس را رها کردم و جدی وارد بحث شدم .هرچه می گفتم جوابی در حد خودش داشت. کل کلاس هم ساکت  فقط گفتگوی من و اسماعیل را گوش می کردند.

قضیه را به سربازی کشاندم و گفتم اگر درسربازی سواد داشته باشی عزت و احترام داری ولی اگر دیپلم نداشته باشی سرباز صفرخواهی شد و مجبور هستی حتی دستشویی های پادگان را بشویی.کمی فکر کرد و گفت :خب اجازه آقا سربازی نمی روم. گفتم نمی شود باید حتماً بروی.اگر نروی یک روز به زور تو را می گیرند ومی برند.گفت:من که نمی خواهم به شهربروم ،اصلاً می خواهم چوپان شوم و به کوه بروم آنجا  که کسی نمی آید مرا سربازی ببرد.لجاجتش برایم جالب بود ولی کار کمی داشت بیخ پیدا می کرد چون کل کلاس توجهشان جلب شده بود. و اگر آخر سر به نفع اسماعیل تمام می شد کلی از انگیزه های کلاس هم از دست می رفت.

گفتم  اگر سربازی نروی نمی توانی ماشین بخری ،چون باید برای خرید ماشین یا داشتن گواهینامه ،کارت پایان خدمت داشته باشی. با لبخندی گفت آقا اجازه خر ما که گواهینامه نمی خواهد یک هو بگویی می رود و یک هش بگویی می ایستد.کل کلاس خندیدند و خودم هم خنده ام گرفت.خیلی زیرکانه جواب می داد.خریدن خانه را مثال زدم باز هم جواب داد خودمان می سازیم.

تیرآخری را که در ترکش داشتم خرج کردم و امید کمی برای پایان دادن موضوع داشتم.گفتم اگر کارت پایان خدمت نداشته باشی ازدواج نمی توانی بکنی. به فکر فرو رفت. سکوتش طولانی شد و اخمهایش در هم رفت . غرغری کرد و گفت. ای بابا ،عجب گیری افتادیم.مجبور شدیم که سربازی هم برویم.آخه بدون زن که نمی شه زندگی کرد.آقا درس را دوباره توضیح دهید شاید یاد گرفتیم.

درس را توضیح دادم و در این فکر بودم که این اسماعیل عجب شخصیت جالبی دارد.مختصاتش خاص خودش است.تا جایی که توان داشته باشد زیر بار نمی رود مگر زمانی که واقعاً مجبور شود.ضمناً چقدر ازدواج را در این سن جدی می گیرد.از بچه ای در سن سیزده چهارده سال اینگونه تفکرات بعید است.

اسماعیل سه سال دانش آموزم بود.اخلاق پرخاشگرانه اش سال به سال بیشتر می شد و مهارش سخت تر. همان سال اول یک بار مجبور شدم که تنبیهش کنم. چون یکی از بچه های کلاس را بدجور زده بود. فکرکنم در طول تمام سال های تدریسم تنبه هایی که کرده ام به تعداد انگشتان یک دست نرسد و یکی اش همین اسماعیل بود.نکته جالب این بود که وقتی چندین بار با ترکه به کف دستهایش زدم با هر زحمتی بود جلوی گریه اش را گرفت و از کلاس بیرون دوید.بیشتر سعی می کردم تحملش کنم و فکر کنم او هم همین سعی را می کرد.چون در سال های بعد تنشی بین من و او ایجاد نشد.

زاویه

هندسه را همیشه دوست داشتم ولی تدریسش آزارم می داد. بچه ها کمتر به فهم آن تن می دادند و دوست داشتند مانند بخش حساب فقط محاسبه کنند. حاضر بودند یک عبارت جبری طولانی را ساده کنند ولی در مورد مساوی بودن یا نبودن دو زاویه  بحث کنند. و این مشکل همیشگی من در تدریس هندسه بود. بچه ها کلاً تحلیل کردن را دوست نداشتند.

ولی امسال در کلاس اول یک دانش آموز بود به نام محسن که ذهنی تحلیل گر و حسی جستجوگر داشت. چراهای متعددش گاهی  روی اعصابم می رفت و حتی یک و دو مورد هم دادم را درآورد ولی جالب این بود که او همچنان کار خودش را می کرد.به شدت از این روحیه اش خوشم می آمد و ترغیبش می کرد و حتی به او گفتم که اگر هم عصبانی شدم تحمل کند و باز چند دقیقه بعد بپرسد.

بحث زاویه را در هندسه شروع کردم.بعد از کشیدن یک زاویه و تعریف آن با توجه به نیم خط و راس  گفتم هرچقدر دو خطی را که زاویه را تشکیل می دهند را ادامه دهید اندازه زاویه تغییری نمی کند. همینکه جمله من تمام شد محسن دستش بالا رفت و بدن توجه به اینکه اجازه داده ام یا نه گفت: آقا اجازه بزرگتر می شود.نگاهش کردم و گفتم مقدار زاویه تغییر نمیکند فقط اضلاع آن بزرگتر می شود. نگاهم کرد و گفت آقا اجازه مقدار زاویه هم بزرگ می شود!

احساس کردم این بار نیز از آن دسته مواردی است که محسن گیر داده و رفعش به نظر سخت می رسد.برگشتم و روی تخته سیاه مفهوم زاویه را دوباره توضیح دادم.و گفتم حرکت از این ضلع تا آن ضلع مقدار زاویه است. پس هرچه قدر اضلاع بزرگتر شود این حرکت تغییری نمی کند. باز محسن بلافاصله گفت آقا اجازه تغییر می کند، بیشتر می شود. گفتم کجا بیشتر می شود با دست نشان داد و گفت آنجا

به پای تخته خواندمش و از او خواستم نشان دهد.یک زاویه کوچک کشید و داخل آن کمانکی زد وقتی اضلاعش را بزرگتر کرد  رفت و از انتها کمانکی کشید که خیلی بزرگتر از اولی بود و در پایان با نگاه معنی داری به من گفت آقا اجازه دیدید بیشتر شد.حرفش در کلاس ولوله ای انداخت ، بقیه بچه ها را هم که ساکت بودند و اصلاً حوصله بحث نداشتند را وارد موضوع کرد .آنها هم صحبت محسن را تایید می کردند.

کمی کنترل کلاس از دستم خارج شد. چند ضربه به تخته سیاه زدم تا حواسشان جمع شود .بعد دوتا خودکار گرفتم و با آن زاویه ای ساختم .با حرکت دادن خودکارها  مفهوم زاویه را دوباره توضیح دادم.و در ادامه دو تا خطکش را در امتداد خودکارها قرار دادم و از بچه ها پرسیدم آیا زاویه بین خطکش ها با زاویه بین خودکارها فرق می کند. همه با صدای بلند گفتند بله، بیشتر شده است.

کلافه شده بودم و از دست این محسن هم که باعث این وضع شده بود عصبانی بودم.هرچه مثال زدم  قانع نشد و باعث شد بقیه هم قانع نشوند.مانده بودم چه بگویم که ناگهان ایده ای مثل جرقه به ذهنم زد. دو تا دایره کشیدم ، یکی کوچک و دیگری بزرگ و البته متحدالمرکز و روی دایره ها را بر اساس ساعت تقسیم کردم و عددها را نوشتم. سپس برای دایره کوچکتر عقربه ساعت شمار و دقیقه شمار را برای ساعت ۲ کشیدم.

محسن و بچه ها هاج و واج فقط نگاه می کردند و سکوت مطلق بر کلاس حاکم بود. از همه پرسیدم ساعتی که کشیده ام چند است. همه یک صدا گفتند ۲ از آنها پرسیدم با ساعت کوچک جواب دادید یا با ساعت بزرگ.کمی مکث کردند و از میان همهمه ی آنها یکی گفت آقا اجازه فرقی ندارد هردو ساعت ۲ را نشان می دهند.من هم قیافه حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم نه قبول نیست ساعت بزرگتر باید بیشتر نشان دهد. مقدارش بیشتر است. از بچه ها اصرار و از من انکار.

در همین حین محسن دستش را بالا برد و گفت آقا اجازه تازه فهمیدیم حرف شما درست است  و رو کرد به همه بچه ها گفت که این ساعت مثل همان زاویه ای است که آقا معلم گفت. هرچه اندازه ساعت بیشتر شود که ساعت آن فرقی نمی کند.از چهره بچه ها فهمیدم که کارم افاقه کرده و مفهوم کاملاً منتقل شده.

وقتی همه ساکت شدند محسن را کلی تشویق کردم و یک بیست کلاسی برایش در دفتر نمره گذاشتم. و از آن به بعد ساعت یکی از بخش هایی بود که در تدریس زاویه از آن کمک می گرفتم و حالا هم چند سالی است که در کتاب هم به آن اشاره می شود.

مادر

به شهر رفتم و خود را به راه آهن رساندم. تا ده روز بعد هم از بلیط خبری نبود.خسته بودم و هوا سرد و زمان حرکت قطار هم نزدیک. تصمیم گرفتم بدون بلیط سوار شوم.به کوپه ای خالی رفتم و نشستم.در ایستگاه ها مسافران سوار می شدند و من منتظر کسی بودم که جایش را گرفته بودم.

آن کسی که منتظرش بود خیلی زودتر از آنچه فکر می کردم آمد و مابقی مسیر را تا تهران سرپا در سالن طی کردم.از ساعت ده شب تا شش صبح .تازه جریمه هم شدم.وقتی به تهران رسیدم و سوار اتوبوس واحد شدم بعد از حدود هفت ساعت ایستادن وقتی روی صندلی سرد و سخت  اتوبوس نشستم دیگر هیچ نفهمیدم و تمام طول مسیر را کامل خوابیدم به طوری که در انتهای خط ،خود راننده بیدارم کرد.

از آخرین ایستگاه اتوبوس تا خانه مسیری نسبتاً طولانی بود که باید پیاده می رفتم.همان ابتدای کوچه بودم که صدای پیرزنی که آقا آقا می گفت توجهم را جلب کرد.از طبقه دوم ساختمانی قدیمی سرش را بدون حجاب بیرون آورده بود و صدا می کرد.برگشتم تاخواستم چیزی بپرسم گفت:پسرم خدا خیرت دهد بیا تو و این بخاری مرا روشن کن.از سرما یخ زدم.

پیرزنی تنها، آنهم این موقع صبح که کوچه خلوت است، موقعیت خوبی نبود. نمی توانستم اطمینان کنم. تصمیم گرفتم که داخل نشوم و از پیرزن عذر خواهی کنم و بروم.در همین حین پسر کوچکی از خانه همسایه بیرون آمد. صدایش کردم و گفتم تا مادر یا پدرش را صدا کند.مادرش آمد. داستان را تعریف کردم.سری تکان داد و گفت این پیرزن مدتهاست تنها در اینجا زندگی می کند و فرزندان دکتر و مهندسش سالی یک بار هم خبرش را نمی گیرند.خواهش کردم تا پسر کوچکش مرا همراهی کند.

با پسربچه وارد خانه شدیم.تا به طبقه دوم رسیدیم بوی زننده ای مشامم را آزار داد.تحمل کردم و وارد اتاق شدم.هنوز جای پیرزن وسط اتاق پهن بود و خودش گوشه ای نشسته بود و فقط دعایم می کرد.شمعک و فندک بخاری خوب کار نمی کرد و به زحمت با کبریت روشنش کردم.شاید یک ربع طول کشید تا بخاری روشن شد و خو شحالی بر چهره پیرزن نشست.

خواستم بلند شوم که دیدم با زحمت بسیار سینی چای را آورد.بخش عمده ای از چای کمرنگی که در استکان بود در نعلبکی ریخته بود و سه تا قند کنار استکان را هم کامل خیس کرده بود.پیش خودم گفتم اگر بروم شاید این پیرزن ناراحت شود. مشغول خوردن چای بودم که دردل پیرزن باز شد.

سی سال تمام در بخش خدماتی یک شرکت کار کرده بود و به قول خودش اگر این حقوق بخور و نمیر بازنشستگی شرکت نبود از گرسنگی مرده بود.سه پسر و دو دختر داشت.یک دخترش دکتر بود و دیگری در آمریکا استاد دانشگاه.پسرهایش هم همه تحصیل کرده.ولی داد ش بر آسمان بود که ماهی یک بار هم به او سر نمی زنند و بسنده کرده اند به تلفن های کوتاه چند دقیقه ای.

نفرین نمی کرد ولی دلش خیلی پر بود. می گفت می دانم سرشان شلوغ است و خیلی کار دارند ولی می توانند مرا هم یکی از کارهایشان حساب کنند.او گفت که یک مادر ده فرزند را می تواند نگاه دارد و تر و خشک کند ، ولی ده تا فرزند نمی توانند از یک مادر مراقبت کنند؟حتی وقت نمی کنند یک سر هم به او بزنند.

اشک در چشمانش جمع شده بود ،بسیار زحمت می کشید تا پیش من غریبه گریه نکند.وقتی از او خداحافظی می کردم شانه هایش آرام آرام می لرزید.توانی که مرا مشایعت کند نداشت و همانجا نشسته بود و زیر لب چیزی می گفت که نمی شنیدم.

امتحانهای خرداد تمام شد.در راه بازگشت به خانه وقتی از جلوی خانه اش می گذشتم چشمم به پارچه های سیاه متعددی افتاد که تقریباً بخش عمده ای از کوچه را پر کرده بود.و چقدر در این پارچه ها مادر نوشته بود.

گرمسار

قرار بر این شد تا من مقدمات کار یعنی تهیه بلیط رفت و برگشت و همچنین پیش بینی هزینه ها را انجام دهم و به قول معروف مادر خرج باشم.من و حمید و ابراهیم و یوسف و شیرعلی برنامه ریزی کردیم که امسال بازدیدی از نمایشگاه کتاب داشته باشیم.من هم بسیار خوشحال بودم که این بار همسفر دارم که مطمئناً خوش خواهد گذشت.

بلیط یک کوپه شش نفری برای رفت و همچنین برای برگشت را از طریق اینترنت خریدم.فکر کنم جزء اولین افرادی بودم که بلیط را اینترنتی می خریدم.شرکت رجا که بخش قطارهای مسافربری راه آهن را داشت مدتی بود که این سامانه را به راه انداخته بود و کار را بسیار ساده کرده بود.

ساعت هشت شب در ایستگاه همه همسفران جمع شدند و سوار قطار شدیم. همیشه در تمام  سفرهای که با قطار داشتم لحظه حرکت از ایستگاه مبداء و لحظه رسیدن به ایستگاه مقصد را دوست دارم و همیشه ایستاده در راهرو واگن از پنجره نظاره گر لحظه حرکت و همچنین لحظه رسیدن هستم.به همین خاطر وقتی قطار شروع به حرکت کرد من از کوپه بیرون رفتم که موجب تعجب دیگران شد.

نمی دانم تا ساعت چند بیدار بودیم و کلی گفتیم و خندیدیم و زمان خواب هم دعوا سر این بود که کی طبقه اول بخوابد و چه کسی طبقه سوم، من را چون خیلی تا به حال سوار قطار شده بودم مجبور کردند که به طبقه سوم بروم. حمید با لبخند خاصی گفت که فقط مواظب باش نیفتی چون با این وزنی که داری تکان شدیبدی به قطار می دهی و ممکن است قطاراز خط خارج شود و همه خندیدند و من ….

صبح پدرم درآمد تا بیدارشان کنم. ایستگاه شهر ری را رد کرده بودیم و اینها همچنان در خواب ناز بودند.موقع پیاده شدن فکر کنم ده دقیقه ای بود که کل قطار تخلیه شده بود.صبحانه رفتیم دور میدان راه آهن و کله پاچه خوردیم  و از آنجا هم یک راست رفتیم نمایشگاه کتاب .تا غروب فقط در غرفه ها دور می زدیم و کسی هم چیزی نمی خرید.

فردا هم به همین منوال بود فقط تنها تفاوتش این بود که هر کدام چند جلد کتابی خریدیم.واقعیت این بود که هدفمند به دنبال کتاب نبودیم و فقط دور می زدیم.روز سوم هم سری به موزه ایران باستان زدیم و و غروبش به راه آهن برگشتیم و سوار قطار شدیم و به سمت مقصد که همان مبداً چندروز پیش بود به راه افتادیم.

قطار در ایستگاه گرمسار برای نماز توقف کرد و همه پیاده شدیم تا هم نماز بخوانیم و هم آب و هوایی عوض کنیم.بعد از نیم ساعت توقف سوار شدیم و قطار به راه افتاد. در کوپه داشتیم گل می گفتیم و گل می شنیدیم که یک باره ابراهیم گفت :تلفن همراهم در جیبم نیست.همه بسیج شدیم و کل کوپه را گشتیم ولی چیزی نیافتیم.

چهره های خندان چند دقیقه قبل بدل شده بود به چهره هایی درهم و مشوش.می دانستیم ابراهیم این تلفن همراه را به امانت از یکی از دوستانش گرفته بود تا در سفر بتواند با نامزدش در ارتباط باشد.ابراهیم یک ماه بود که نامزد کرده بود و فکر و ذکرش خانمش بود.

در همین حین بود که آه از نهاد ابراهیم برآمد . گفت یادم آمد که گوشی تلفن همراه را در دستشویی ایستگاه گرمسار به میخ روی دیوار آویزان کردم تا نکند از جیبم بیافتد و هنگام خارج شدن یادم رفت.یک ربعی بود که حرکت کرده بودیم و تا ایستگاه بعد که بنکوه بود چیزی نمانده بود.حمید گفت دستگیره ترمز خطر را بکشیم  که من مانع شدم و گفتم این کار برای موارد خیلی اضطراری است .سریع به دنبال پلیس قطار رفتیم و او را در واگن رستوران یافتیم.داشت شامش را میل می کرد.وقتی داستان را برایش گفتیم. لبخندی زد و گفت نگران نباشید انشالله که کسی آن را برنداشته باشد.

بیسیم اش را روشن کرد و با ایستگاه بنکوه ارتباط برقرار کرد و از آنها خواست تا تلفنی مورد را به ایستگاه گرمسار مخابره کنند.وقتی به بنکوه رسیدیم به دلیل اینکه فقط قطار برای گرفتن مجوز راه باید توقف می کرد زمان کمی داشتیم ومتاسفانه در این مدت هنوز خبری از گرمسار مخابره نشده بود.

حال همه گرفته شده بود وبیشتر از همه ابراهیم در خودش بود. سعی می کرد خودش را آرام نشان دهد ولی معلوم بود اعصابش خیلی به هم ریخته است.حدود ساعت ده و نیم بود که پلیس قطار را در حال گذر از راهرو واگن دیدیم و حمید سریع صدایش کرد ولی در جواب هنوز هیچ خبری نبود. افسر پلیس به داخل کوپه آمد و گفت نگران نباشید انشاالله پیدا می شود .در همین حین بیسم اش صدایی کرد و همه ما شنیدیم که :مورد گرمسار پیدا شد .در قطار صورت جلسه کنید و صاحب آن را معرفی کنید تا تحویل بگیرد.

چقدر این صدای درون بیسیم برایمان دلنشین بود. لبخند به لبان ابراهیم و به تبع آن بقیه برگشت. افسر پلیس شروع کرد به نوشتن صورت جلسه .حمید پیش دستی کرد و گفت تا صاحب اصلی را به جای ابراهیم مرا معرفی کنند. همه با تعجب به او نگاه کردیم. لبخندی زد و اشاره به من کرد و گفت :خوب اینه که رفت و آمدش از این مسیره دفعه بعد می تونه گوشی را بگیره .همه با تکان دادن سر تاییدش کردیم .

هفته بعد با همان صورت جلسه در گرمسار گوشی تلفن همراه ابراهیم را صحیح و سالم تحویل گرفتم.و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.و هر وقت از گرمسار می گذرم یاد گوشی تلفن همراه ابراهیم می افتم.

سماور

برف سنگینی آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود.صدای ماشین که وارد حیاط مدرسه شده بود حواس همه بچه ها را پرت کرد ،بچه ها حق داشتند چون در روزهای عادی هر یک ساعت یک ماشین از جاده کنار مدرسه می گذشت و گرد و خاکش را نثار آنها می کرد.در این برف سنگین ماشین داخل حیاط مدرسه واقعاً اعجاب انگیز بود.

حس کنجکاوی من هم به شدت تحریک شد و آرام خودم را کنار پنجره رساندم، یک نیسان وانت آبی بود که قسمت بار آن اتاق مجزایی داشت .کمی دقت کردم آرم آموزش و پرورش را کنارش دیدم. به خودم گفت چه عجب از اداره آمده اند خبری از ما بگیرند. با چند بار زدن گچ به تخته سیاه حواس بچه ها را به سمت خودم جمع کردم و شروع کردم  به  تدریس و هرچه منتظر ماندم کسی خبر مرا نگرفت ودر نهایت هم صدای زنگ با صدای رفتن ماشین یکی شد.

وقتی وارد دفتر شدم با دیدن منظره ای عجیب کاملاً یادم رفت که می خواستم بپرسم چرا برای بازدید به کلاس من نیامدند.بیش از نصف فضای دفتر پر شده بود از بسته های مکعب مستطیل شکل یک جوری که تا سقف چیده شده بودند.آنقدر زیاد بود که تعدادش بیشتر برایم جای تعجب داشت تا محتوایش.

مدیر وقتی مرا با آن نگاه متعجبانه دید با لبخندی گفت مگر تا حالا در عمرت شیر ندیده ای؟با این گفته مدیر باز بر تعجبم افزوده شد و وقتی از نزدیک آنها را دیدم تازه فهمیدم اینها بسته های شیر پاکتی هستند.هر بسته که کاملاً منظم و با پلاستیک قطوری پوشیده شده بود حاوی بیست و هفت عدد شیر پاکتی دویست و بیست میلی لیتری بود.همانجا از مدیر پرسیدم :این همه شیر برای چی؟

مدیر گفت از امروز قرار است هفته ای سه نوبت بین بچه ها شیر توزیع شود و این ها هم شیر بچه ها است تا عید.گفتم مگر می شود ،هنوز سه ماه تا عید مانده این شیرها که تا آن موقع خراب می شوند.مدیر یکی از بسته ها را باز کرد و یکی از شیرها را به من داد و با اشاره فهماند که رویش را بخوانم.نوشته بود استرلیزه و هموژنیزه  تا مدت سه ماه ماندگاری دارد .بعد توضیح داد به خاطر شرایط سخت حمل و نقل به این روستا اینها را یک دفعه آورده اند .

زنگ تفریح دوم سید حمید که معاون مدرسه بود با لبخند معنی داری گفت : خوب حالا در این هوای سرد و برفی شیر داغ خیلی می چسبد.و رفت و از آبدارخانه چند تا لیوان پر از شیر داغ آورد و به قول خودش واقعاً در این هوا از خوردن آن شیر لذت  وافر بردیم.در همین حین مدیر هم گفت از اداره بخشنامه کرده اند که حتماً در خوردن شیر دانش آموزان نظارت کنیم، یعنی حتماً این پاکت شیر را نوش جان کنند.پیش خودم گفتم همین مان مانده بود که سر کلاس مراقبت کنیم که بچه ها شیرشان را بخورند.

آخر وقت وقتی مدرسه تعطیل شد دیدم که مدیر با چهره ای برافروخته سماور مدرسه را گرفته و غرغرکنان در حال بیرون رفتن از مدرسه است و سید حمید هم از داخل دفتر خارج نشده.وضع موجود حکایت از خبرهای خوبی نمی داد،به سراغ مدیر رفتم و گفتم سماور سوخت؟ خوب حواست را جمع می کردی بی آب نماند .البته از شما بعید است که حواستان جمع نباشد .شما همیشه کارهایتان منظم است.و در واقعیت هم همین بود بسیار منظم بود و همین باعث شده بود مدرسه هم منظم باشد.غرغری کرد و زیر لب گفت از آن سیدخدا بپرس و رفت.

وقتی وارد دفتر شدم قیافه درهم سید هم معنی خاصی داشت.آرام رفتم کنارش و گفتم چه شده برادر.گفت نمی دانم چرا وقتی به مدیر گفتم شیر ها را داخل سماور ریختم تا جوش بیایند اینقدر عصبانی شد.نگاهی به او انداختم و گفتم :آخر مرد مومن کی تا به حال با سماور شیر داغ کرده،مگر نمی دانی جرم سماور شیرها را به خود جذب می کند و بعد هر بار هم داخل آن آب بریزی باز رنگش تیره می شود و مزه اش بد می شود.

در نگاهش فهمیدم بدتر از من هنوز خیلی صفر کیلومتر است و مدتها طول می کشد تا آب بندی شود.با خنده ای پشتش زدم و گفتم این نیز بگذرد.

دماوند

اردیبهشت بود حال و هوای پایان سال تحصیلی،چهارشنبه بلیط قطار داشتم که برگردم خانه و وقتی این موضوع را در اتاق مطرح کردم دیدم حمید رفت توی فکر و بعد از مدت کوتاهی گفت ،من هم می آیم تهران، خوشحال شدم که این بار یک همسفر دارم. علت را که از حمید جویا شدم گفت یک سری هم به نمایشگاه کتاب بزنیم. حمید فردا صبح از مخابرات روستا به  خانه اش زنگ زد تا برایش بلیط بگیرند و خوشبختانه بلیط هم بود.

وقتی سوار قطار شدیم من در کوپه شماره یک واگن شماره یک بودم و حمید در کوپه شماره سه واگن شماره شش و خوشبختانه با هماهنگی رئیس قطار هردو کنار هم در یک کوپه نشستیم و تا پاسی از شب بیدار بودیم و صحبت می کردیم.صبح که به تهران رسیدیم از همان راه آهن مستقیم به نمایشگاه کتاب رفتیم و تا بعدازظهر بخش عمده ای را گشتیم و هرکدام هم چند کتاب خریدیم.هرچه اصرار کردم حمید خانه نیامد و رفت کرج منزل خواهر بزرگش.

فردا هم صبح قرار گذاشتیم و رفتیم نمایشگاه این بار حمید با خانواده خواهرش آمده بود و همانجا بود که دامادشان پیشنهاد داد با هواپیما برگردید. بلیط هواپیما گران بود ولی دیدم بهترین فرصت است تا یک بار هم که شده مسیری را که سالهاست از زمین می روم یک بار هم از بالا ببینم.چون داماد حمید گفت دوستی در آژانس هواپیمایی دارد ،نه هزارتومان پول بلیط را به حمید دادم و قرار شد زمان را به من خبر دهد.

یازده صبح جمعه جلوی ترمینال یک فرودگاه مهرآباد منتظر حمید بودم که صدای غرش پرواز هواپیما توجهم را به خود جلب کرد.آخرین باری که هواپیما سوار شده بودم دوم راهنمایی بودم و از تبریز به تهران آمده بودم.و همین هیجان بود که آمدن حمید را نفهمیدم.

وقتی می خواستیم کارت پرواز بگیریم به لبخندی به متصدی آن گفتم لطف کنید جایی را بدهید که دید خوبی داشته باشد، نگاهی به من کرد و گفت مگر فرقی دارد؟ کل پرواز چهل و پنج دقیقه است .کارت پرواز من ۳B بود کارت پرواز حمید ۳A ،سر درنیاوردم و فقط منتظر بودم سوار هواپیما شوم.

سوار اتوبوس شدیم و شروع به حرکت کرد و از میان کلی هواپیما های غول پیکر گذشت و در کنار یک هواپیمای کوچک ملخی ایستاد.وقتی پیاده شدیم و ما را به سمت این هواپیما هدایت کردند هنوز در شوک بودم . در تصور خودم حداقل ایرباس را تجسم کرده بودم ولی این هواپیما خیلی کوچک بود و از آن بدتر ملخی بود.

پلکان هواپیما همان در هواپیما بود که از بالا به سمت زمین باز شده بود.وقتی وارد هواپیما شدم به نظرم یک کم از اتوبوس بزرگتر می آمد .هر طرف فقط  یک سری دوتایی صندلی بود همانند اتوبوس. مهماندار ما را راهنمایی کرد همان ردیف سوم سمت راست بودیم و حمید کنار پنجره بود و من کنارش، از همان اول جر و بحث ما شروع شد که کی کنار پنجره بشیند. به همین خاطر هنوز روی صندلی ها نشسته بودیم که با اعتراض مسافران مواجه شدیم. به خاطر اینکه راهروی وسط از راهروی اتوبوس هم تنگ تر بود.

حمید زرنگی کرد و سریع نشست و من هم غرغرکنان کنارش نشستم.ولی قرار شد هر وقت به نصف راه که رسیدیم جابه جا شویم.وقتی موتورهای هواپیما روشن شد صدای بلندی داشت ، یاد تراکتور همسایه در روستا افتادم که همیشه اول صبح با صدایش بیدار می شدیم.به راه افتاد و مسافت نسبتاً طولانی را طی کرد تا به اول باند رسید.و تازه قبل از ورود به باند هم حدود ده دقیقه معطل شدیم تا یک هواپیما فرود آید.

ابتدای باند قرار گرفت و ناگهان شروع به حرکت کرد. صدایش هر لحظه بیشتر می شد و تکانهایش هم همچنین،پیش خودم فکر کردم این هواپیما احتمالاً از همان نسل هواپیمای برادران رایت باشد. وقتی از زمین بلند شد لرزش ها خیلی کم شد و ناگهان همه چبز روی زمین کوچک شد. من که کاملاً دولا روی حمید بودم و هردو سرهایمان چسبیده بود به شیشه پنجره هواپیما

آنقدر محو تماشای بیرون بودیم که با صدای بلند خانم مهماندار به خود آمدیم.به هر کدام یک بسته داد . این بسته شامل یک لیوان آب، یک ساندویچ با نان گرد که قطرش به زحمت به ده سانتیمتر می رسید و یک شکلات و یک دستمال کاغذی بود،به حمید اشاره کردم این چی هست؟ لبخندی زد و گفت ناهار

هوا صاف بود و نبود غبار باعث می شد تا دوردست ها هم قابل مشاهده باشد. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود ولی هرچه بود فقط داشتیم مناظر زیبایی را که زیر پایمان بود می دیدم و لذت بسیار می بردیم.هواپیما خیلی آرام داشت از روی رشته کوه البرز می گذشت . کوههایی که از داخل اتوبوس به نظر سر به فلک کشیده بودند اینجا بسیار کوچک و کم ارتفاع به نظر می رسیدند.

همانطور که هواپیما داشت آرام به مسیرش از بالای این کوه ها ادامه می داد ناگهان از زیر هواپیما کوه بزرگ و زیبایی که کاملاً مخروطی بود ظاهر شد ،آنقدر بزرگ و ستبر بود که دیگر کوه ها در برابرش هیچ بودند. هیجان هر دوی ما را فرا گرفت و نفهمیدم که چه شد که فریاد بلندی زدم و گفتم :دماوند ،این قله دماوند است . ای دیو سپید پای در بند.

مهماندار به سرعت به سمت من آمد و با لبخند خاصی گفت آقا کمی بر خود مسلط باشید. با همان هیجان گفتم: دماند را ببین. خودم را کشیدم کنار تا ببیند ولی باز لبخندی زد و گفت من روزی دو بار دماوند را می بینم.زیاد به حرف هایش توجه نکردیم وتمام دقتمان صرف دیدن دماوند بود و از جو داخل هواپیما هم بیخبر بودیم.وقتی کمی گذشت و از دماوند بزرگ دور شدیم  تازه فهمیدم که کل مسافران هواپیما به داد و بیداد من به خاطر دماوند خندیده بودند و حالا هم جور خاصی نگاهم می کردند.

نزدیک فرودگاه مقصد بودیم که فرم نظرخواهی به من دادند تا پر کنم ، و من هم فقط نوشتم ناهار خیلی کم بود حتی در حد یک لقمه هم نبود و به این خاطر حمید کلی خندید.وقتی از هواپیما پیاده شدیم تازه یادم آمد وسط راه جایم را با حمید عوض نکردم و کلاه بزرگی سرم رفت ولی کمی که فکر کردم خودم را قانع کردم که من که همه چیز را دیده ام.

شیب تند

جلوی مزدای هزار دکتر جمعاً چهار نفر بودیم .حسین و حمید که لاغرتر بودند وسط نشسته بودند و دکتر هم راننده و من هم کاملاً به در چسبیده بودم و تمام مسیر نگران این بودم که اگر در باز شود من چه کنم؟

در جاده اصلی بودیم که برف شروع شد، حسین به دکتر گفت زنجیر داری ؟ دکتر هم با همان لبخند همیشگی اش گفت: نه. ولی پاسخ حسین اصلاً لبخندی نداشت و با ناراحتی گفت اگر تو برف ها گیر افتادیم چه خاکی به سرت می ریزی؟ و دکتر باز هم با همان لحن گفت: خاک رس

وارد جاده خاکی شدیم و هرچه بیشتر جلو می رفتیم مقدار برف روی جاده بیشتر می شد ونگرانی ما بیشتر ولی مانند همیشه هیچ تغییری در حالات دکتر که پشت فرمان بود دیده نمی شد.سر خردن های ماشین شروع شد ولی هرجوری بود دکتر ماشین را کنترل می کرد ،البته به قول دکتر بزرگترین شانس ما این بود که ماشینی به جز ما در مسیر نبود.

به ابتدای سربالایی رسیدیم که تا هفت چنار شیب تندی داشت. به یاد دارم هر وقت با مینی بوس حاج منصور به اینجا می رسیدیم همه مسافران پیاده می شدند و این مسیر را تا بالا پیاده می رفتند چون مینی بوس نمی کشید تا بالا برسد.همان ابتدای مسیر دکتر با گاز تمام دنده را به یک کشید و حرکت در ابتدا عادی بود چند متری نرفته بودیم که زور ماشین به شیب نمی رسید و دکتر هم هرچه بر گاز می فشرد هیچ توانی به ماشین افزوده نمی شد.

کار به جایی کشید که دکتر با تمام گازی که می داد ماشین به سمت عقب شروع به سرخوردن کرد.البته چون هنوز زیاد وارد شیب نشده بودیم مسافتی که سر خردیم کم بود و هرطوری بود دکتر ماشین را متوقف کرد.ترسیده بودیم و همین موجب شده بود سکوت بر ما حکم فرما شود.در ذهنم به قانون استال در هواپیما ها فکر می کردم که در صورتی که تمام توان موتورها استفاده می شود ولی هواپیما به جای پرواز سقوط می کند یعنی نیروی پسا بر نیروی برا توفق می یابد.

دکتر داشت سرش را می خواراند و این یعنی دارد فکر می کند تا راه مناسبی پیدا کند، مدتی طول کشید و مانند اینکه جرقه ای به سرش زده باشد ناگهان ماشین را روشن کرد و شروع کرد به دور زدن، حمید در همین حین گفت دکتر جان بهترین فکر همین است باید دوربزنیم و برگردیم.تو این برف و تو این جاده کم تردد ماندن صلاح نیست.

همینکه ماشین سر و ته شد دکتر تکانی به خودش داد و به ما هم گفت جابه جا شوید اول منظورش را نفهمیدیم ولی لحظاتی بعد دهان هر سه مان تا جایی که امکان داشت باز ماند.دکتر نیم تنه بالایی خود را کاملاً به عقب چرخاند و دنده را جا زد و به حرکت افتاد.شوک حرکت دکتر بقدری زیاد بود که یارای حرف زدن نداشتیم چه برسد به اعتراض

صدای ماشین به زوزه کشیدن افتاده بود ولی هرچه بود با قدرت بیشتر به بالا می رفت و آنجا بود که من فهمیدم قوی ترین دنده ماشین همان دنده عقب است.نمی دانم شاید حدود دو کیلومتر یا بیشتر را دکتر با همین شرایط ماشین را به بالای شیب رساند و وقتی درختان هفت چنار را دیدم اصلاً باورم نمی شد که ما به این شیوه عجیب به این بالا رسیدیم.

وقتی جاده هموار شدن دکتر بدون توقف و با یک حرکت کاملاً خارق العاده با همان سرعت کم و عرض باریک جاده و از همه مهمتر لغزنده بودن دور زد و باقی مسیر را به صورت عادی طی کردیم. بعد از این همه اتفاقات وقتی به چهره دکتر نگاه کردم هنوز همان لبخندش بر لبانش جاری بود.

امتحان زبان

حوزه امتحان نهایی سال چهارم  دبیرستان در آن سال  به دلیل مشکلات خاص منطقه به صورت مختلط برگزار می شد.نصف جلوی سالن پسرها بودند و نصف آخر سالن دخترها.نکته بسیار جالب هم آراستگی قابل توجه شرکت کنندگان بود!!

منشی حوزه بودم و نیم ساعتی قبل از شروع امتحان تمام سربرگ ها و صورت جلسات را آماده می کردم و در زمان امتحان بیشتر به مراقبین کمک می کردم تا جلسات امتحان به نهایت سلامت برگزار شود.با رئیس حوزه که از دوستان نزدیک بود قرار گذاشته بودیم تا پایان امتحانات نگذاریم اتفاق خاصی رخ دهد.

معمولاً در درس هایی مانند زبان خارجه که سوالات بیشتر تستی یا جای خالی یا مشخص کردنی است، کار عوامل حوزه بسیار سخت می شد و باید تمام حواسمان به دانش آموزان و نگاههای تیز آنها به اطراف باشد.در این دروس من بیشتر نقش مراقب متغییر را داشتم و در طول سالن به آرامی در حرکت بودم.

زمان آزمون زبان خارجه صد دقیقه بود و با گذشت یک ساعت حتی یک نفر هم از جایش بلند نشده بود.بسیاری از بچه ها پاسخ نمی دادند ولی نمی دانم چرا هنوز نشسته بودند.چون به زمان پایان امتحان نزدیک می شدیم به اتاق منشی رفتم و در حال کامل کردن صورت جلسات بودم که یکی از دانش آموزان از مراقب مربوطه پرسید: آقا اجازه سوال۱۲ قسمتcخوانده نمی شود.لطفاً بخوانید.مراقب هم با مراجعه به برگه گفت که گزینه مورد نظر مشکلی ندارد.

دقایقی بعد دانش آموزی پرسید:آقا اجازه سوال ۱۵ قسمت eمربوط به درس ما نیست.مراقب هم بعد از بررسی برگه پاسخ داد:من دبیر زبان نیستم ولی امکان ندارد سوال بی ربط باشد.باید جواب دهید.

در اتاق بعد از تکمیل صورت جلسه در حال آماده کردن پاکت پاسخنامه ها بودم و این گفتگوها را می شنیدم.وقتی برای بار سوم مراقب گفت: اجازه سوال پرسیدن ندارید .کمی مشکوک شدم و به داخل سالن برگشتم.همه چیز آرام بود و فقط دست دانش آموزی که سوال داشت بالا بود.با اشاره رئیس حوزه بالای سرش رفتم با صدای بلند پرسید سوال ۸ قسمت aچه معنی ای دارد ؟با ترشرویی به او جواب دادم که کجا در آزمون زبان معنی را می پرسند؟از روی سرش رد شدم و نگاهی به کل سالن انداختم .کل دانش آموزان داشتند پاسخ نامه هایشان را علامت می زدند.در صورتی که ده دقیقه پیش هیچکس چیزی نمی نوشت.

تازه قضیه دستم آمد و تمام داستان این سوالات را فهمیدم ولی واکنشی نشان ندادم تا سوال بعدی مطرح شود.چند دقیقه ای نگذشته بود که همان دانش آموز دوباره دستش را بالا برد.سریع به سمتش رفتم تا خواست چیزی بگوید نگذاشتم و گفتم تا پایان زمان امتحان هیچ کس حق سوال پرسیدن ندارد و هرکس سوالی بپرسد به عنوان متخلف با او برخورد خواهد شد.در گوشش هم گفتم که می دانم نقشه ات چیست ولی دیگر تکرار نشود.

عوامل حوزه همه با تعجب به من نگاه می کردند .رئیس حوزه مرا کنار کشید و خواست داخل دفتر ببرد که به آرامی به او گفتم بعد از امتحان خواهم گفت و برگشتم سر جلسه.یک ربع مانده بود به پایان زمان امتحان دانش آموز مورد نظر هرچه تقلا می کرد تا کاری کند فقط با نگاه به او می فهماندم که حق نداری سوال کنی.چند دقیقه ای گذشت و بلند شد و برگه را تحویل داد و هنگام خروج در مقابل در سالن به او گفتم: روش کارت جالب بود.ولی دیگر به این فکرها نباش.

بعد از رفتن او  و همه دانش آموزان ، تمام عوامل حوزه سرم ریختند که چه شد که اینگونه با آن دانش آموز برخورد کردم.رئیس گفت این دانش آموز شاگرد اول مدرسه بود و . . .

گفتم :اینها شیطان را هم درس می دهند.آن دانش آموز با آن سوالاتش داشت پاسخ ها را به کل سالن می رساند.مثلاً وقتی می پرسید سوال۱۲ قسمتcخوانده نمی شود یعنی بچه ها ،جواب سوال ۱۲ قسمت c است و الی آخر. . .

کلاٌ دانش آموزان ما فکرشان در اینگونه جهات بسیار بسیار خلاق است.

مسجد

صبح مینی بوس  روستا حتی برای ایستاده بودن هم جا نداشت. مجبور شدم پیاده به سمت روستای مجاور بروم. در میانه های راه برف شروع شد و من هرچه سریعتر می رفتم برف هم سریعتر می بارید. وقتی به روستا رسیدم برف همه جا را سفید کرده بود. کنار جاده و در پناه دیوار خانه ای ایستادم و منتظر ماشین ماندم.

تا ساعت ۱۰ خبری نبود و برف هم جانانه می بارید. تراکتوری رسید ، به خاطر شرایط و اوضاع جوی و احتمال بسته شدن جاده تنها راه حل موجود بود و مجبور بودم همین راه حل را انتخاب کنم. روی سپر عقب نشستم.متاسفانه تراکتورش از آن مدلهایی نبود که روی سپرش دستگیره ای داشته باشد.روی آهن سرد فقط به زحمت تعادلم را با گرفت صندلی راننده حفظ می کردم.

بعد از حدود یک ساعت و ربع  رنج و سختی و سرما و تکان های شدید و . . . . به ابتدای جاده آسفالته رسیدیم.زانوانم از شدت سرما باز نمی شد و اگر کمک راننده نبود نمی توانستم پیاده شوم. به هر زحمتی بود خودم را به کنار پاسگاه رساندم. اینجا همیشه بادهای شدیدی دارد ولی امروز باد و برف دست به یکی کرده بودند و کولاک مهیبی به وجود آورده بودند به طوری که سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کرد.

سرباز داخل اتاقک تا مرا دید فکر کنم دلش برایم سوخت و صدایم کرد و کنار بخاری اش کمی گرم شدم.اولین ماشینی که آمد یک تریلی هجده چرخ بود. سرباز جلویش را نگه داشت و به وساطت او سوار شدم.بارش خیلی سنگین بود و به همین خاطر بسیار آهسته می رفت. البته گرمای داخل ماشین تحمل کندی حرکتش را آسان تر می کرد.

ساعت دوازده و نیم ابتدای کمربندی پیاده شدم و با یک تاکسی خودم را به مرکز شهر رساندم. آنقدر خسته و کلافه بودم که اصلا حوصله رفتن به پلیس راه و منتظر اتوبوس شدن را نداشتم. صدای اذان مسجد موجب شد تا حداقل برای نماز کمی در مسجد استراحت کنم.تصمیم گرفتم و وارد مسجد شدم.

جمعیت بسیارداخل مسجد برایم جالب بود. پیش خودم گفتم خدا را شکر چقدر مردم این شهر به نماز اول وقت مقید هستند. به هر زحمتی بود خودم را در یکی از صفوف آخر جا زدم  و نماز جماعت برگزار شد.همیشه دست دادن های آخر نماز را دوست دارم کاملاً در یک محدوده دایره تا شعاع یک دست  همه با لبخند قبولی طاعات و عبادات را از خداوند برایت خواستار می شوند.

بعد از نماز خواستم خودم را به گوشه ای برسانم و کمی استراحت کنم که حرکت جمعیت برایم خیلی عجیب به نظر آمد.با سرعت بی نظیری به صورت خطوط موازی  عمود بر صفوف نماز نشستند به طوری که دو صف روبه روی هم و دو صف پشت به پشت هم بودند و من هم ناخواسته در یکی از این صف ها قرار گرفتم.

هنوز هاج و واج بودم که با آمدن سفره کمی اوضاع دستم آمد.صلوات و به همراه آن فاتحه کاملاً بر من مسجل ساخت که اینجا مراسم ختمی است برای یادبود مرحومی. پیش خودم گفتم به من استراحت نیامده و بلند شدم و کیفم را گرفتم و به سمت در رفتم تا خارج شوم.

مقابل در طبق رسوم صاحبان عذا ایستاده بودند.تسلیتی گفتم و به دنبال کفشهایم می گشتم که دستی روی شانه ام حواسم را به سمت خودش برد. پیرمردی سیاه پوش بود و با لبخندی گفت بدون ناهار نمی شود.من هم در جواب گفتم من فقط برای نماز آمده بودم و هیچ نسبتی با متوفی ندارم.دستم را گرفت و مرا به داخل مسجد برگرداند و بر سر سفره نشاند.

هرچه گفتم فقط لبخند می زد.ناهار ساده ای بود یک بشقاب پلو مرغ و یک ماست یک بار مصرف و یک تکه نان لواش.جمعیت بسیار بود و خیلی ها هم در تب و تاب خدمت رسانی.برای خوردن اکراه داشتم.واقعیت امر خیلی هم گرسنه بودم ولی نمی دانم چرا دلم رضا نبود. همان پیرمرد بالای سرم آمد و با همان لحنش گفت بفرما پسرم ، خجالت نکش

شروع کردم به خوردن و چقدر این غذا لذیذ بود و در همین حین به این فکر می کردم که آن پیرمرد چقدر حواسش به من است.نمی دانم این غذا چه نیرویی داشت که تمام خستگی هایم را از بین برد . خدایش رحمت کند حتماً آدم خوبی بوده

بعد از فاتحه زمان خروج از آن پیرمرد خیلی تشکر کردم و او فقط لبخند می زد.

آب درمانی

فوتبال داغی بود و هیجان به نهایت رسیده بود.پست من دفاع بود و به خاطر مهارت بسیاری که داشتم  توپ هایی را که می آمد فقط به سمت در و دیوار شوت می کردم! نمی دانم چه طور شد که دروازه بان توپ را به من سپرد وتصمیمی بزرگ گرفتم و یک تنه به سمت دروازه ی حریف شروع به حرکت کردم.نفر اول تیم حریف که مقابلم رسید به سادگی جایم گذاشت و توپ را گرفت و رفت. من هم روی یک پا چرخیدم و زمین خوردم.

چشمانم را که باز کردم همه بالای سرم بودند. تا خواستم تکان بخورم درد بسیار شدیدی در مچ پای چپم احساس کردم و همانجا ماندم.راه رفتن تنها کاری بود که نمی توانستم انجام دهم.زیربغلم را گرفتند و به دفتر بردند.

حسین دستی به پایم زد که دادم به آسمان رفت. همکاران در حال بحث و گفتگو بودند و داشتند تشخیص هایشان را باهم مرور می کردند.در نهایت هم این متخصصان ارتوپدی تشخیص دررفتگی دادند و قرار شد جهت درمان مرا به حمام روستا ببرند تا باآب گرم آنرا جا بیندازند.

سه نفر همراه من آمدند.دونفر زیربغل هایم را داشتند و من هم با درد بسیار در حرکت بودم.وقتی وارد حمام شدیم.در قسمت رخت کن کسی نبود ولی داخل حمام عمومی قضیه به کلی فرق داشت.گوش تا گوش نشسته بودند و هر کسی مشغول شستشوی خودش یا پسرش بود.

آنقدر در خجالت غرق شده بودم که درد پایم یادم رفت.همه بلند شدند و سلام و علیک کردند.روحانی روستا جلو آمد و ما را به بالای حمام راهنمایی کرد.پای چپم را روی زمین نمی توانستم بگذارم و پای راستم هم داشت به شدت می سوخت چون کف حمام خیلی داغ بود.

هرچه می گذشت جو بر من سنگین تر می شد.تا به حال تجربه حمام عمومی نداشته بودم.اصلاً نمی دانستم چنین جایی هم هست.سرم از خجالت پایین بود که ناگهان یکی گفت:آقا اجازه پشتتان را بکشم.تا سرم را بلند کردم دنیا به دور سرم شروع کرد به چرخیدن. یکی از دانش آموزان بود.تصور اینکه یک دانش آموز معلمش را در این وضع ببیند مرا تا حد مرگ برد.نفسم دیگر بالا نمی آمد.

حسین شروع کرد آب گرم ریختن روی پایم و ماساژ دادن.درد کمی کمتر شده بود.گرمای زیاد نفسم را بند آورده بود ولی درد پایم را تا حدی تسکین داده بود.شاید یک ربعی ماساژ دادند و به قول خودشان جا انداختند.

در همین حین بود که پیرمردی آمد و مچ پایم را گرفت و محکم به جهت های مختلف چرخاند .دادم به هوا رفت.ولی او خیلی آرام گفت که این پا در نرفته.فقط شدید پیچ خورده و ضرب دیده!

شب تا صبح از درد نخوابیدم.صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم با تخم مرغ و زردچوبه پایم را بست ولی افاقه نکرد.صبح اولین سرویس مینی بوس تا جلو خانه آمد و سوارم کرد و در شهر هم تا جلوی ترمینال رساندم.

در بیمارستان از پایم از چند جهت عکس گرفتند . متخصص به دیدنم آمد و شرح ماجرا را خواست وقتی همه چیزرا گفتم نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت:رباط های پایت کشیده شده بود و باید با یخ در همان لحظات اول التهاب را کم می کردی  ولی کاری که تو کردی موجب التهاب بیشتر رباط ها شده.

یک ماه پایم در گچ بود . وحالا هم بعد از گذشت حدود پانزده سال با کوچکترین حرکتی پای چپم پیچ می خورد و چند روزی لنگ لنگان راه می روم.تشخیص آن پیرمرد روستایی بسیار ارجحیت داشت بر نظرات چند لیسانسه .در هرصورت یادگاری این دوستان متخصصم تا پایان عمر با من هست.