سمنان

برف سنگین راه را بسته بود و سه چهار ساعتی بود که در اتوبوس منتظر گشایش راه بودیم. وقتی به شاهرود رسیدم  ساعت ۹ شب شده بود و در پلیس راه هم خبری از ماشین به سمت تهران نبود. بعد از یک ساعت معطلی در آن سرمای سرد یک پیکان وانت آمد که فقط تا سمنان می رفت.پیش خودم گفتم از این ستون به آن ستون فرج است و سوار شدم.

نزدیک سمنان شده بودیم که راننده که او هم جوان بود گفت.حالا که ساعت یک نیمه شب شده عمراً ماشین برای تهران گیر بیاوری با من تا  مرکز شهر بیا  و امشب را در مسافرخانه بمان و فردا صبح برو تهران. دیدم نظرش منطقی است و قبول کردم و حدود ساعت یک و ربع نیمه شب بود که وسط میدان مرکزی سمنان پیاده شدم.

وقتی کرایه را دادم در آن تاریکی نگاهی به کیف پولم انداختم درونش چهار برگ اسکناس بود .پیش خودم گفتم  کافی است حدود هفت هشت هزار تومنی دارم.چندیدن بار در مسافرخانه ای که در همان کنار میدان بود را زدم تا صاحب آن که کاملاً خواب آلود بود آمد ولی بدون هیچ ترشرویی مرا به داخل برد و یک اتاق یک تخته به من داد و فقط کارت شناسایی ام را گرفت.

اتاق کوچک و نموری بود و تختش هم همانند تخت های سربازخانه ها بود ولی تنها چیزی که آرامش خوبی به من داد گرمای مطبوعش بود.راحت روی تخت دارز کشیدم و نفهمیدم که کی چشمانم بسته شد.خواب راحت و عمیقی بر روی آن تخت فنری پر سر و صدا کردم.

صبح وقتی بیدار شدم ساعت حدود نه شده بود. سریع وسایلم را جمع کردم و رفتم تا تسویه حساب کنم و کارتم را بگیرم.یک شب شد هزار و پانصد تومان ،خوب بود و ارزان .کیف پولم را بیرون آوردم ولی وقتی اسکناس ها را دیدم تازه به اشتباهم پی بردم. من چهار تا اسکناس پانصد تومانی داشتم ولی فکر می کردم آنها هزار یا دوهزار تومانی است.در نتیجه کل پولم بود دوهزار تومان ،هزار پانصد تومان را به صاحب مسافرخانه دادم و ماندم با یک پانصد تومانی.

مطمئن بودم کرایه اتوبوس تا تهران حتماً بیشتر از پانصد تومان است.پس چه باید بکنم.درون بازار مسقف و بسیار زیبای سمنان قدم می زدم و به جای دیدن مغازه و اجناس فقط در ذهنم به دنبال راهی بودم تا بتوانم خودم را از این مخمصه نجات دهم.حدود نیم ساعتی در بازار و خیابان ها می گشتم که ناگهان چشمم به سردر بانک مسکن افتاد.

در صدم ثانیه فکری به ذهنم خطور کرد.امروز بیست ونهم بود و امکان داشت حقوق به حساب ریخته شده باشد. شماره تلفن بانک مسکنی که از آنجا حقوق می گرفتم را همراه داشتم .از اولین تلفن کارتی با شعبه تماس گرفتم و متصدی از پشت تلفن خبر خوشی به من داد.حقوق واریز شده بود.

سریع به بانک مسکن آنطرف خیابان رفتم و داستان را برای متصدی باجه توضیح دادم. او هم راهنمایی کرد که باید اینجا حسابی باز کنم و از طریق حواله تلفنی حقوقم به این حساب واریز شود.ولی من که شناسنامه نداشتم.با صحبت با رئیس شعبه قبول کردند با همان کارت شناسایی حساب را باز کنند.همه فرم ها را امضا کردم و تحویل متصدی باجه دادم.

فیشی را مقابلم گذاشت تا آن را هم پر کنم. فیش واریزی بود برای افتتاح حساب.حداقل موجودی هزار تومان بود .ولی من فقط یک پانصد تومانی داشتم.دوباره  با خجالت پیش رئیس رفتم تا شاید قبول کند.خدا خیرش دهد انسان مهربان و فهمیده بود ،با لبخندی شرمنده ام کرد و با همان پانصد تومان حسابم باز شد.

حالا باید منتظر می ماندم تا شعبه عامل حقوقم را به حساب این شعبه واریز کند. یک قران هم پول نداشتم و ظهر هم نزدیک شده بود. اگر بانک امروز پاسخ ندهد چه کنم .در همین تفکرات بودم که آقای رییس بالای سرم آمد و بسته ای پول به من داد و گفت بیا این هم حقوقت پسرم. احساس خیلی خوبی داشتم و در حد توانم از او تشکر کردم. او هم با همان لبخندش همراهی ام کرد و در ادامه دفترچه حسابم را نیز به من داد.

برگ اول افتتاح  حساب با مبلغ پانصد تومان. برگ دوم انتقال مبلغ بیست و پنج هزار تومان از بانک عامل حقوق. برگ سوم برداشت بیست و چهار هزار و پانصد تومان .وقتی بیرون بانک به دفترچه نگاه کردم تازه فهمیدم حتی از من حق الزحمه انتقال را هم نگرفته اند .و اینگونه بود که سمنان و بانک مسکنش را هیچوقت فراموش نمی کنم.

v067

زلزله

خرداد بود و کار ما کم و هوا بسیار عالی و موتور سامورایی هم رو به راه.تصمیم گرفتیم گلگشتی بزنیم در اطراف روستا و این بار کمی دورتر برویم و حتی از محدوده استان هم خارج شویم.روستای مجاور ما آخرین نقطه از استان بود.

براه افتادیم.جاده خاکی در دل کوه ها پیچ و تاب می خورد و ما از دیدن مناظر جدید و بدیع حظی وافر می بردیم.بعد از گذر از کوه ها وارد دشتی بسیار وسیع شدیم که وسعتش چشممان را گرفت.بعد از گذر از این دشت باز پیچ و خم های جاده شروع شد و این بار به کوهستانی وارد شدیم که بسیار با منطقه ما متفاوت بود.

ستیغ کوه هایش بسیار بلند و دره هایش عمیق و وهم انگیز بود.وارد روستایی شدیم  واقع در دل دره ای بسیار باریک.سایه بلند کوه های اطراف کمی روستا را تاریک کرده بود که این تاریکی کمی خوف در دل ما انداخت.ضمناً هیچ روستایی در کوچه ها دیده نمی شد و روستا تا حدی خالی از سکنه به نظر می رسید.

مهدی گفت اینجا مشکوک می زند برگردیم.حیفم آمد از آنجا عکسی نگیرم.از مهدی اجازه گرفتم و از موتور پیاده شدم و شروع کردم به عکس گرفتن از روستا.دو سه تایی گرفتم بودم که مهدی داد زد .بدو بدو.برگشتم و با دست اشاره کردم چرا؟سمت دیگر کوه را نشان داد.

خشکم زد .توان راه رفتن که هیچ توان نفس کشیدن هم نداشتم.وقتی دیدم مهدی موتور را رها کرده و دوان دوان خود را به من می رساند کمی قوت قلب گرفتم.

از روی کوه مقابل روستا خیل جمعیتی بود که دوان دوان با هلهله به سوی من می دویدند.زن و مرد و پیر و جوان همه با تمام سرعت داشتند پایین می آمدند. و همه مرا با دست نشان می دادند و بلند فریاد می کشیدند.

نفهمیدم مهدی کی رسید و باز هم نفهمیدم کی در میان آنها محاصره شدیم.همه با نگاه هایی عجیب مارا نظاره می کردند.داشتم قبض روح می شدم که پیرمردی از میان آنها بیرون آمد و سلام کرد .چنان ترسیده بودم که حتی جواب سلامش را هم ندادم.مهدی جوابش را داد و تا آمد بپرسد چه شده،پیرمد شروع کرد:

آقای مهندس تورا به خدا به ما رحم کنید.ما آدم های بدبخت و بیچاره ای هستیم و تمام زندگی مان همین خانه های درب و داغان روستاییمان است.اینجا که زمین زراعی کم است ما بیشتر مال دار هستیم و….

مهدی گفت :حاج آقا ما که کاری با شما نداریم.فقط آمده ایم که. . . پیرمرد حرف مهدی را برید گفت:بله می دانیم آمده اید از خانه های ما قبل از زلزله عکس بگیرید تا بعد از زلزله معلوم شود چقدر خراب شده است.

حالم بهتر شده بود .وقتی صحبت از عکس شد جلو رفتم و گفتم :نه پدر جان من برای خودم عکس می گیرم.مهندس هم نیستم.تا آمدم کمی توضیح دهم صحبتم را قطع کرد و گفت:ما خودمان می دانیم ،نمی خواهد شما حواسمان را پرت کنید .ما خیلی زرنگتر از اینها هستیم.تا شما را با موتور دیدیم همه چی را فهمیدیم.

دیگر داشتیم کاملاً گیج می شدیم.بعد از کلی گفتگو آخر سر متوجه شدیم که:

بنا به دلایلی نامعلوم در روستاهای آن منطقه شایع شده بود که شب زلزله خواهد آمد و همه روستاییان از ترس به کوه ها پناه برده بودند.و خانه و کاشانه شان را رها کرده بودند.

هرچقدرخواستیم به آنها ثابت کنیم که زلزله نمی آید و پیش بینی زلزله فقط در حد چند ثانیه آنهم در کشورهای بسیار پیشرفته ممکن است.باورشان نمی شد.نگرانی و هراس در چهره های آنها موج می زد.

هر طور بود از آنها جدا شدیم و به خانه برگشتیم .هوا داشت تاریک می شد .وقتی وارد روستا شدیم دیدیم که شایعه به اینجا هم سرایت کرده و همه بیرون خانه هایشان فرشی پهن کرده اند و . . . . .

v066

تلویزیون

چنان با شور و شوق تلویزیون بیست و شش اینچ پارس فینگرتاچ را پشت وانت سوار کردیم که انگار می خواهیم خود صدا وسیما را به روستا ببریم.آنقدر سنگین بود که حمید گفت نیازی به بستن ندارد و ضمناً در راه مراقبش هم هستیم.

من و ابراهیم به همراه حمید که راننده بود به راه افتادیم .در ۸۰ کیلومتر اول مشکلی نبود چون جاده صاف بود ولی وقتی وارد بخش کوهستانی شدیم به حمید گفتم کمی آرامتر حرکت کن تا آسیبی به تلویزیون نرسد.چون که تازه تعمیرش کرده بودیم و سرویس کامل شده بود.

شاید حدود ده دوازده سالی بود که جعبه جادویی خانه ما بود.اواخر کمی اذیت می کرد.یا تصویرش از کناره ها قوس برمی داشت یا از بالا جمع می شد یا رنگ هایش به هم می ریخت. دیگر قدیمی شده بود و تلویزیون های کنترل دار مد روز بود.تلویزیون جدید را پدرم از شرکت تعاونی اداره قسطی خریده بود اگر درست یادم باشد شش قسط بیست هزارتومانی.

ابتدای جاده خاکی که رسیدیم تعدادی منتظر ماشین بودند که تا ما را دیدند هجوم آوردند .تا حمید توقف کرد که چیزی بگوید همه سوار شدند حتی آن پیرمرد هفتاد هشتاد ساله هم کاملاً تکاوری پرید پشت ماشین.حق هم داشتند چون این مسیر بسیار کم تردد بود و گیرآوردن ماشین خیلی سخت.

در جاده خاکی ،حمید تا می توانست با سرعت رفت ،استدلالش هم این بود که گرد و خاک برای تلویزیون ضرر دارد و باید نگذاریم زیاد گرد و خاک رویش بنشیند.وقتی به ابتدای روستا رسیدیم .حمید شیشه را پایین داد و با لبخندی منتظر تشکر مسافران بود که با موج حملات لفظی آنها مواجه شد.پیرمرد که هرآنچه بر زبانش می آمد می گفت و نفرین می کرد.به حمید گفت :مرد نا حسابی یک کم فکر کردی که آدم هم پشت ماشین است. قلبمان آمد توی دهنمان.یکی دو بار نزدیک بود به بیرون پرت شویم.کمی هم ملاحظه خوب است.رانندگی بلد نیستی پشت ماشین ننشین.

حمید که بدجوری تو پرش خورده بود تا خانه هیچ حرفی نزد.به هر زحمتی بود تلویزیون سنگین را به طبقه دوم بردیم .هرچه گشتیم پریزی را که سیم تلویزیون به آن برسد نیافتیم.حمید که دبیر حرفه و فن بود از داخل وسایلش که در انباری بود سیم و پریز روکار آورد و شروع کرد به کشیدن یک پریز .من هم مشغول نصب آنتن شدم .ابراهیم و هاشم هم مقدمات شام را آماده می کردند.مشغول کار بودیم که ناگهان حمید فریادی کشید و برق کلاً رفت.

آقای مهندس ،سیمی را که به برق وصل بود با انبردست قطع کرده بود و اتصالی ای که رخ داده بود دو دهنه انبردست را به هم جوش داده بود.ولی خدا را شکر به خیر گذشت و فقط فیوز اصلی پریده بود.

زمان افتتاح تلویزیون فرا رسید و بنده افتخار روشن کردن آن را پیدا کردم.وقتی تکمه را فشار دادم همه منتظر تصویر بودند آن هم رنگی و صاف چون آنتن را با هزار زحمت روی پشت بام نصب کرده بودم.هرچه صبر کردیم حتی تصویر برفکی هم نیامد اصلاً هیچی نیامد.

حمید برق را با فازمتر آزمایش کرد که درست بود.هرچه روشن کردم نشد که نشد.تصمیم گرفتم پشت تلویزیون را باز کنم شاید بتوانم علت را بیابم. وقت پیچ ها را باز کردم و قاب را برداشتم. یک سری برد وقطعات الکترونیکی ریخت زمین و تقریباً چیزی پشت تلویزیون نماند.

همه نگاه معنی داری به حمید کردیم. کمی مکث کرد و گفت جای دستت درد نکنه چرا اینجوری نگاه می کنید. مگه من چه خبطی کردم که هم به شما باید جواب پس بدهم هم به آن پیرمرد که هرچه بلد بود نثار من کرد.خنده ابراهیم جو را شکست و همه خندیدیم.در این بین هاشم گفت حیف که خاله یوکیکو را از دست دادیم.امشب ساعت نه پخش می شد.

حمیدمحکم زد پشت سرش و گفت.مرد مومن ما بیشتر به خاطر مناظر و داستانش این سریال را دنبال می کنیم و تو یکی فقط دنبال خاله یوکیکو هستی!!

البته بعدها توانستیم بخشی از تلویزیون را تعمیر کنیم. هر کس در شب می خواست مطالعه کند و مزاحم دیگران هم نباشد. مقابل تلویزیون می رفت و آن را روشن می کرد و در نور سفید لامپ تصویر آن مطالعه می کرد.استفاده ای بهینه از تلویزیون ۲۶ اینچ رنگی پارس.

v065

گاو

سنگینی کوله بیشتر به خاطر چند بطری آبی بود که همراه داشتم. مسیری را که می خواستم بروم فقط یک چشمه داشت و حالا هم که اواخر خرداد بود اطمینان نداشتم که آب کافی داشته باشد.دوربین زنیت هم که خودش وزنی داشت بر گردن آویخته بودم و به سمت روستای مجاور می رفتم.از آنجا باید راه مال رویی را می رفتم و بعد از حدود سه ساعت پیاده روی به مقصدم می رسیدم.و همین راه را هم بازمی گشتم.جمعه ها معمولاً کارم همین بود.کوهپیمایی انفرادی آنهم در میان این طبیعت زیبا را بسیار دوست داشتم.

به نزدیکی روستای مجاور رسیده بودم .از دور چند تا بچه را دیدم که داشتند همراه گاوی از روستا خارج می شدند.گاو بسیار بزرگی بود.به چند قدمی آنها که رسیدم دو تا از بچه ها که دانش آموزم بودند جلو آمدند و سلام کردند.دختر دوازده سیزده ساله ای هم که همراهشان بود طنابی به دست داشت که به شاخ های گاو بسته بودند.

از بچه ها پرسیدم که نمی ترسید با این گاو به این بزرگی دارید می روید.خندیدند و گفتند که کار هر روزمان است.دوربین را آماده کردم و گفتم که هر سه کنار گاو بایستید تا عکسی به یادگار بگیرم.از ویزور دوربین داشتم تنظیم می کردم که ناگهان گاو شروع کردن به دویدن به سمت روستا یعنی خلاف جهت من.

صحنه ی عجیبی بود.در صدم ثانیه همه چیز مانند جهنم شد.طناب در دست دخترک گیر کرده بود و گاو مانند فیلم های وسترن دخترک را بر روی شن های جاده می کشید و با خود می برد.هم من هم دو تا پسر ها ابتدا درجا خشکمان زد.چند ثانیه ای طول کشید تا از بهت خارج شدیم و شروع کردیم به دویدن به سمت گاو.

بچه ها سرعتشان خوب بود و از من فاصله گرفتند. من هم با این وزن سنگین و این همه کوله بار با تمام توان داشتم می دویدم.به ابتدای روستا رسیدم.پسرها با سرعت خوبشان از گاو سبقت گرفته بودند و سعی در کنترل آن داشتند ولی کاری از پیش نمی بردند.من هم با فاصله ای حدود سی چهل متر عقب تر از آنها داشتم تعقیبشان می کردم.

ناگهان از داخل یکی از کوچه ها تراکتوری با تریلرش بیرون آمد و سدی شد در مسیر حرکت گاو.در تمام این مدت هم دخترک بی نوا مانند تکه گوشتی بر روی زمین کشیده می شد.حتی شلوارش هم از پایش درآمده بود و لباس هایش هم پاره شده بود.چون مسیر جاده شن ریزی بود و مانند سنباده عمل می کرد.

گاو توقفی کرد و تا خواست از گوشه ای فرار کند که پسرها جلویش را گرفتند.ناگهان تغییر جهت داد و شروع کرد به سمت من دویدن.من هم که با سرعت داشتم می دویدم.تصمیم گرفتم که بایستم ولی به قول معروف ترمزهایم عمل نکرد .وزن حدود نود کیلویی آنهم در سرازیری تا ترمز بگیری چهل پنجاه متری طول می کشد تا متوقف شوی.

در صدم ثانیه محاسبه کردم و طبق قوانین فیزیک برایم برخورد آنهم از نوع شاخ به شاخ ثابت شد.البته بهتر است بگویم شاخ به سر.

مسیر باریک داخل روستا هم نمی گذاشت تا جا خالی دهم مگر مانند اسپایدرمن می پریدم که آنهم عملی نبود.چون تار نداشتم.

شانس آوردم و تمام محاسباتم غلط از آب درآمد. در حیاط خانه ای باز بود و گاو وارد حیاط نسبتاً بزرگ خانه شد.من هم سریع داخل رفتم و در را پشت سرم بستم تا گاو فرار نکند.اهالی خانه سریع وارد عمل شدند و از روی ایوان توانستند دخترک را نجات دهند و به داخل خانه ببرند.

حالا من مانده بودم یک گاو عظیم الجثه که با غیض خاصی به من می نگریست.دقیقاً حالت ماتادورها را داشتم با تفاوت اندکی ، فقط از ترس قبض روح شده بودم و اصلاً توانایی حرکت نداشتم.

مغزم اصلاً دستور نمی داد.خستگی دویدن و نفس کم آوردن از یک طرف و این گاو عصبانی هم از طرف دیگر کل سیستم مرا هنگ کرده بود.

واقعاً در آن ثانیه ها هیچ نمی فهمیدم.مدتی که اصلاً نمی دانم چقدر بود به همین صورت گذشت بعد احساس کردم چیزی به پشت و سرم خورد .بالا را نگاه کردم .روی پشت بام انباری که پشت سرم بود روستاییان آمده بودند و چند نفری هم آویزان شده بودند.و دستانشان به سمت من بود.

در یک عملیات آکروباتیک سه چهار نفری دستان مرا گرفتند و مرا به بالا کشیدند. از شدت ترس قدرت تکلم نداشتم. آبی به سر و صورتم زدند و کمی هم آب قند به من دادند تا حالم سرجایش آمد.در میان آنها یکی گفت :که آقا معلم چرا در را پشت سرت بستی؟ گفت به خاطر اینکه گاو فرار نکند.گفت:خودت چرا داخل حیاط رفتی ،خب از همان بیرون هم می توانستی در را ببندی.

هنوز در پاسخ این سوال مانده ام که در آن لحظه عقلم را کجا جاگذاشته بودم.

از بچه ها خبر دخترک را مرتب می گرفتم و خدا را شکر آسیب زیادی ندیده بود و بعد از مدت کوتاهی بهبودی کامل یافت.ولی من هنوز از گاو آنهم از نوع نرش خیلی می ترسم.

v064

بلدوزر

سفیدی چشمانم را می زد و به زحمت جلو را نگاه می کردم.برف پاک کن مینی بوس هم جواب گوی اینهمه برف نبود.حدود نیم ساعتی بود که در جاده بودیم و همه جا کاملاً سفید شده بود و هر ده دقیقه یک ماشین از روبرو می آمد.وقتی از کنار پاسگاه بین راه گذشتیم دیگر هیچ ماشینی از روبرو نمی آمد و هیچ ماشینی هم از کنارمان نگذشت.و این مرا بسیار نگران کرده بود.

ولی وقتی به چهره راننده نگاه کردم انقدر آرام بود که انگار نه انگار جاده برفی است و صعب العبور.وقتی متوجه نگاه من شد با همان سادگی اش گفت ، نگران نباش گیر نمی کنیم.من سالهاست در این جاده رانندگی کرده ام و از این بدترش را هم دیده ام.

به ابتدای راه خاکی روستا رسیدیدم.اینجا برف خیلی بیشتر نشسته بود و هیچ ردی هم در مسیر نبود و این یعنی هیچ آمد و شدی در چند ساعت اخیر در این جاده انجام نشده است.برای رفتن به سمت روستا مخالفین و موافقین در مینی بوس رودروی هم جبهه گرفتند و بحث ها بالا گرفت ولی نکته جالب این بود که راننده بدون توجه به آنها وارد مسیر شد.مسافران هم وقتی دیدند که مینی بوس راه افتاد ساکت شدند.

سکوت درون ماشین همانند برف بیرون سنگین بود.من به همراه یک پیرمرد که جلو نشسته بودیم تمام حواسمان به جاده بود،هر چه جلوتر می رفتیم ارتفاع برف بیشتر می شد و لغزش ماشین هم بیشتر،حدود شش هفت کیلومتری را به آرامی پشت سر گذاشتیم و در ابتدای ورود به تنگه بودیم، قبل از پیچی که با شیبی ملایم وارد تنگه می شد ماشین توقف کرد.

همه ما منتظر بودیم که راننده چه خواهد گفت، ولی او بدون توجه به نگاه های ما از ماشین پیاده شد و کمی از ماشین فاصله گرفت .بعد از مدت کوتاهی برگشت و با همان خونسردی خاص خودش گفت که این پیچ بادگیر است و برف خیلی آنجا جمع شده ،نمی شود رد شد ، تا سینه ماشین برف است و رد شدن ممکن نیست باید دوربزنیم و برگردیم.

من هم مانند همه مسافران با همان سکوت سنگیمان تایدش کردیم .فرمان اول را چرخید و کاملاً عمود بر جاده شد ،وقتی دنده عقب گرفت تا چرخش دوم را تنظیم کند. ماشین سر خورد و به پهلو در کانالی که کنار جاده بود افتاد.سر ماشین کاملاً در هوا بود،همه ما از ترسمان جرات جیغ و داد زدن هم نداشتیم.

به زحمت از ماشین پیاده شدم. از در سمت شاگر ممکن نبود چون چسبیده بود به کتل کنار کانال و بیشتر مسافران و من از همان در سمت راننده پیاده شدیم.وقتی از بیرون نگاه کردیم عمق فاجعه را دریافتیم. چرخ سمت راننده  کاملاً در هوا بود.نزدیک شدن به تاریکی هوا هم مزید برعلت شده بود که بدون توجه به سرمای هوا همچنان بلرزم.ولی جالب این بود که راننده همچنان خونسرد بود .

از ما خواست تا با تمام قدرت از پشت ماشین هل دهیم.ولی وقتی من وضعیت را دیدم پیش خودم فکر کردم اگر به همان سمتی که راننده می گوید هل دهیم تازه اگر ماشین حرکت کند حتماً چپ خواهد شد ،چون زاویه اش خیلی زیاد بود و لغزیدنش حتمی .با قیافه حق به جانب موضوع را با راننده در میان گذاشتم ولی با لبخندی مواجه شدم که نمی دانم از ترحم بود یا تمسخر،گفت کله قندی ها نمی گذارد چپ شود.

زنان داخل ماشین هم پیاده شدند و همه با تمام وجود هل دادیم و با چند بار پایین بالا رفتن ، ماشین شروع به حرکت کرد و تا آستانه چپ شدن هم رفت ،درست در همان زمانی که فکر می کردم همین الان به پهلو خواهد افتاد درست در جهت عکس مانند فنر جهید و چرخ های سمت راننده روی جاده قرار گرفت.

خوشحالی ما زیاد دوامی نداشت چون وقتی سوار ماشین شدیم تازه فهمیدیدم هنوز به سمت روستاییم و دور نزده ایم.راننده تا این اوضاع را دید.گفت خیالتان راحت باشد که باک گازوئیلم پر است و بخاری هم سالم.تا صبح هم اگر بمانیم هیچ اتفاقی نمی افتد.و آرام آرام شروع به حرکت کرد.و درست در میان پیچ همانجایی که گفته بود سینه ماشین گیر کرد و ماشین متوقف شد.

نگرانی در چهره همه ما نمایان بود ولی راننده همچنان خونسرد، آنقدر که اعصابمان را به هم میریخت.هوا تاریک شده بود و برف همچنان می بارید.البته بخاری خوب بود ولیدر نوک انگشتان دست و پایم احساس سردی زیادی می کردم.نمی دانم چقدر در همین وضعیت بودیم که صدای مهیبی از پشت مینی بوس همه ما را ترساند.

فکر کردم حتماً کوه ریزش کرده و اوضعمان در نهایت وخامت است. ولی پسربچه ای که روی صندلی آخر نشسته بود ناگهان با صدای بلندی گفت : بلدوزر، وقتی با آن هیبت عظیمش و آنهمه سروصدا از کنارمان گذشت چنان شعفی در ما ایجاد کرد که غیر قابل وصف است.آرام و قدرتمندانه می رفت و غرور خاصی در حرکتش بود.

مقابل ما را باز کرذد و ما هم به دنبالش به راه افتادیم.وقتی از پشت به آن چنگه های غول پیکرش نگاه می کردم احساس خوبی به من دست می داد.پر سرو صدا ولی متین به راهش ادامه می داد.صدایش که قبلاً برایم دلخراش بود حالا روح نواز به نظر می رسید.و برایم پر بود از هارمونی و ریتم.

وقتی وارد شیب تند جاده شدیم راننده ماشین را متوقف کرد و این غول آهنی از ما فاصله گرفت، دور شدنش را تاب تحمل نداشتم و همانجا معترضانه از راننده پرسیدم چرا ایستادی؟ باز لبخندی زد و گفت اگر با این سرعت وارد شیب شویم  ماشین نمی کشد و به عقب سر می خوریم. باید صبر کنیم تا بلدوزر راه را باز کند ، بعد کمی دور بگیریم و بالا رویم.

حرفش منطقی بود ولی من دلتنگ بلدوزر شده بودم و فقط دوست داشتم چسبیده به او باشم.

v063

ناهار

ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم و کوله پشتی را که شب آماده کرده بودم گرفتم و در آن هوای دل انگیز بهاری به راه افتادم. تصمیم گرفتم این بار به سمت شمال بروم و ببینم پشت کوهی که مشرف به روستا ست چه خبر است. بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به ابتدای جنگل رسیدم.

هرچه می رفتم به بالای یال اصلی نمی رسیدم. جنگل بسیار انبوه بود و من به نظر خودم داشتم به طور مستقیم به شمال می رفتم. بعد از حدود دو ساعت به بالاترین نقطه رسیدم و وقتی اطراف را نگاه کردم، فهمیدم که خیلی به سمت شرق رفته ام.سمت دیگر کوه بسیار سرسبز تر از این طرف بود. و اینجا بود که به راحتی می شد فرق بین البرز مرطوب و البرز خشک را با یک نگاه فهمید.

ساعت حدود هشت شده بود و همانجا بساط صبحانه را پهن کردم .آنقدر مناظر زیبا بود و وسعت دید گسترده بود که بیشتر چشمانم داشتند غذا می خوردند تا خودم.از همان بالا روستای کوچکی را که در دوردست می دیدم هدف گرفتم و به سمتش به راه افتادم. بعد از مدتی راه مال رویی را یافتم و این کارم را راحت کرد و دیگر نگران مسیر نبودم و فقط از دیدن زیبایی های طبیعت لذت می بردم.

روستایی که دیده بودم آنقدرها هم دور به نظر نمی رسید ولی حدود ساعت یازده بود که به روستا رسیدم. یعنی حدود سه ساعت از محل صبحانه.تا وارد روستا شدم پیرمردی که در باغچه حیاط خانه اش مشغول کار بود با صدای بلندی سلام کرد .من هم از روی ادب سلامش را جواب گفتم. و همین سلام علیک ساده موجب شده که با اصرار بیش از اندازه پیرمرد برای رفتن به خانه اش مواجه شوم.

با تمام وجود مرا به درون خانه می کشید و من هم با هرچه در توان داشتم ممانعت می کردم. هرچه می گفتم فقط با لبخندی می گفت وقت ناهار نزدیک است و باید مهمان ما شوی. شاید این کش و قوس حدود پنج شش دقیقه ای طول کشید .آنقدر با روی باز دعوت می کرد که در نهایت پیش خودم گفتم اگر نروم شاید ناراحت شود. تصمیم گرفتم چند دقیقه ای مهمانشان شوم و چایی بخورم و شنوای گفته های زیبایشان باشم و بروم.

حیاط بزرگی بود که خانه ای گلی دو طبقه ای در وسط آن قرار داشت و هیچ دیواری هم دور حیاط نبود. مرا به طبقه دوم که اتاق مهمان آنجا بود برد و بساط چای فراهم شد. پیرمرد همان ابتدا رو به من کرد و گفت معلمی؟ با تعجب پاسخ دادم بله و سپس پرسیدم از کجا فهمیدید؟لبخندی زد و گفت که کاملاً معلوم است.

از پنجره منظره زیبای کوه و جنگل بسیار چشم نواز بود. خانه همسایه هم دیده می شد که در حیاط آن چند تا بچه به دنبال مرغی می دویدند و نمی توانستند بگیرندش.از این بازی من هم خنده ام گرفت .چون مرغ بسیار چالاک بود و خیلی سریع می دوید.

نیم ساعتی گذشته بود که اجازه مرخص شدن خواستم که با اخم صاحبخانه مواجه شدم که ناهار تدارک دیده شده. دوباره اصرارها و انکارها شروع شد و باز هم بازنده من بودم و مجبور شدم بمانم تا وقت ناهار.

سفره ناهار در ایوان طبقه دوم پهن شد و من هم در کنار کل خانواده که حدود ده نفری می شدند نشستم. هوای عالی با منظره های زیبا و این همه صمیمیت که در اطراف این سفره موج می زد محیطی به وجود آورده بود که وصفش کار من نیست.

غذا عدس پلو خوش رنگی بود که در دو تا دیس در میان سفره می درخشید. همه چیز از ماست و سبزی همه کاملاً در سفره توازن داشتند و اگر خطی از وسط سفره می کشیدید می دیدید که اصل تقارن کاملاً رعایت شده بود .تنها چیزی که این تقارن را به هم زده بود ظرف مرغ بریانی بود که در مقابل من بود.

همه اهل خانه عدس پلو را کشیدند و شروع به خوردن کردند. من هم کشیدم، تا خواستم شروع کنم صاحبخانه بخش بزرگی از مرغ را روی برنج من قرار داد و با لبخندی فهماند که بفرما. از خجالت خیس عرق شدم چون همه داشتند عدس پلو را به تنهایی می خوردند و مرغ فقط مقابل من بود.

مرغ را به ظرف برگرداندم و بخش کوچکی از آن را گرفتم .سپس ظرف را به صاحبخانه دادم و آرام به او گفتم تا بقیه نخورند من هم نمی خورم. لبخندی زد و ظرف را از من گرفت و بقیه هم مرغ گرفتند.زمانی که داشتم غذا می خوردم پچ پچ پسربچه ها که کنار هم نشسته بودند را شنیدم که می گفتند :چقدر دویدیم تا این را بگیریم.

مانند یک مهمان بسیار صمیمی بدرقه ام کردند و پیاده در راه بازگشت فقط به این می اندیشیدم که این خانواده مگر چقدر مرا می شناختند که اینگونه رفتار کردند. واقعاً بزرگی و بزرگ منشی در جاهای کوچک بسیار بیشتر است تا جاهای بزرگ. روستا روح مردمانشان را بزرگ می کند.

v062

پلنگ مازندران

اهل بندپی شرقی بابل بود.اولین سالی بود که استخدام شده بود  و بعد مسافت کاملاً حیرانش کرده بود.لهجه زیبای مازندرانی داشت و همانند همه مازندرانی ها بسیار مهربان بود.دبیر ادبیات و تخصصش جراحی اشعار مخصوصاً اشعار حافظ بود.

یک بار از خانه اش در روستایشان برایم تعریف کرد که فقط محو صحبتهایش بودم.روستایشان در منطقه ای کاملاً جنگلی و سرسبز قرار داشت که سرسبزی مشخصه مشترک ناحیه مازندران است.ولی نکته جالب این بود که خانه او و تنها عمویش در بالای تپه ای بود که چند کیلومتری با روستا فاصله داشت.تصور خانه ای در دل طبیعت با آن صفا و آرامشش مرا غرق خود کرد.

زمستان سردی بود و برفی که صبح باریده بود کاملاً یخ زده بود.همکاران ابتدایی میهمان ما بودند و داشتیم سوروسات شام را آماده می کردیم که صدای مهیبی از بیرون آمد و به دنبالش صدای شکستن شیشه و اندکی بعد فریاد هاشم.همه سراسیمه به بیرون رفتیم و با صحنه ای بسیار دلخراش روبرو شدیم.

جلو در ورودی کمی آب ریخته بود که به علت برودت یخ زده بود و همین عاملی شده بود که هاشم سر بخورد و برای حفظ تعادلش مجبور شود به شیشه در با دست تکیه کند و شکستن شیشه و بریدن دستش وضع را بسیار وخیم کرده بود.شدت خونریزی آنقدر زیاد بود که خون تا سقف هم پاشیده بود و مانند فواره از دستش بیرون می جهید.پارچه و باند کارساز نبود.حسین ملحفه ای آورد و پاره کرد و محکم دور مچ دستش که بریده شده بود پیچید ولی چند دقیقه ای نگذشته بود که کل پارچه قرمز شد.

ترس همه ما را در برگرفته بود.وقتی پارچه را از روی دستش باز کردم عمق فاجعه را دیدم.برش آنقدر عمیق بود که رباطهای دستش کاملاً هویدا بود.سریع از قسمتی بالاتر با بند کفش محکم بستم تا قدری از شدت خونریزی کم شود.این کار را در دوره های هلال احمر آموخته بودم.

پسر صاحبخانه که صدا را شنیده بود همان موقع با دیدن اوضاع سراغ حاج منصور رفته بود و ساعت ده شب بود که من و حسین و ابراهیم ،هاشم را سوار مینی بوس حاجی کردیم و به سمت روستای همجوار که مرکز بهداشت داشت به راه افتادیم.وقتی رسیدیم هرچه صدا زدیم خبری از مسئول مرکز بهداشت نبود.هرچه هم گشتیم سنگی نیافتیم تا به پنجره بزنیم چون همه سنگ ها یخ زده بودند و محکم به زمین چسبیده بودند.

هرجوری بود بهیار را از خانه پدرخانمش به مرکز آوردیم .جعبه کمک های اولیه را آورد و ما هم دست هاشم را باز کردیم. تا اوضاع را دید رنگ از رخسارش پرید و گفت :کار من نیست.این زخم خیلی عمیق است و بخیه می خواهد.وقتی با دقت به دست هاشم نگاه کردم برشی عمیق به طول حدود هفت یا هشت سانتیمتری بود .همانجا هاشم را که خیلی ترسیده بود دلداری دادم که زیاد نگران نباش چون خدا را شکر حداقل سمت برش طوری است که به شاهرگ آسیب نرسیده .بهیار کمی بند را شل کرد و وقتی دید خون زیادی نیامد حرف مرا تایید کرد و با معذرت خواهی بسیار ما را به سمت بهداری مرکز دهستان راهنمایی کرد.

حدود چهل کیلومتری را باید در جاده پر پیچ و خم و سنگلاخ که یخ هم زده بود پشت سر می گذاشتیم. در میان راه هاشم آرام آرام به خواب رفت و من فقط تکانش می دادم که بیدار بماند. یک بار که خوابش برده بود ابراهیم سیلی محکمی زد که چرت همه ما پاره شد.ماشین حاجی هم که هیچ چیز نداشت و از سرما داشتیم یخ می زدیم.

حدود ساعت دوازده به مرکز دهستان رسیدیم و خدا را شکر پزشک هم بود ولی وسایل بیحسی برای بخیه زدن نداشت.هر سوزنی که فرو می رفت فریادی از هاشم برمی خواست .به خاطر عمق جراحت دکتر تصمیم گرفت از بیحسی های دندانپزشکی استفاده کند که مقدار مختصری مفید بود. در حال بخیه زدن، من دست هاشم را محکم گرفته بودم و حسین هم سرش را طوری گرفته بود که نبیند و ابراهیم هم حرف می زد تا شاید حواس هاشم پرت شود.می گفت تو خیلی قوی هستی ،خدای ناکرده مازندرانی هستی و  مثل  پلنگ مازندران باید قوی باشی.

در همین حین بود که هاشم فریادی زد و با همان لهجه شیرینش گفت” وِلاکِن بِرار ، اتا پلنگ مازندرون هم اگه سوزن ته تنش دَ زنی ،بَپِره تِره گیرنه خارنه،فَهمِنی برار جان.”(ولکن برادر،یک پلنگ مازنردان را هم تو تنش سوزن بزنی میپره تورو میگیره می خوره،می فهمی برارد جان)

نمی دانم چه شد دکتر دست از کار کشید و فقط شروع کرد به خندیدن .ما که فقط مبهوت بودیم.دکتر هم زد کانال مازندرانی و با هاشم خیلی گرم گرفت و همین باعث شد داد و بیدادش قطع شود.و از آن روز به بعد هاشم به پلنگ مازندران مشهور شد.

v061

شیر

شب خواب بدی دیده بودم و اصلاً حالم خوب نبود، نمی دانم چرا نگران بودم و دلشوره عجیبی در من بود،برف زیادی آمده بود و وقتی به همراه حمید و حسین به مدرسه رفتیم دیدیم بچه ها در حال برگشتن هستند ،وقتی جویا شدیم فهمیدیدم مدیر به خاطر برف شدید مدرسه را تعطیل کرده است.

از بچه ها جدا شدم و به سمت مخابرات روستا که همان اوایل روستا بود به راه افتادم تا تماسی با خانه بگیرم،برف زیاد بود و تا زیر زانو می رسید.به زحمت خود را به مخابرات رساندم و به خانه زنگ زدم.وقتی با مادرم صحبت می کردم از لرزش صدایش نگرانی خواصی را فهمیدم هر چه پرسیدم چیزی نمی گفت ولی در انتها گفت که قلب پدرم مشکل پیدا کرده و حالا هم درمانگاه است.

دلیل آن شور زدن دلم را فهمیدم ، اصلاً نمی توانستم بمانم و باید می رفتم، با خودم فکر کردم حداقل بچه ها را با خبر کنم به همین خاطر به مدرسه برگشتم و وقتی موضوع را گفتم همه مانع شدند حتی آقای مدیر به من گفتند که حداقل تا باز شدن جاده صبر کنم.ولی من اصلا آرام و قرار نداشتم و تصمیمم را گرفته بودم.

مسیر جاده را گرفتم و به راه افتادم. اوایل پاهایم داشت یخ می زد ولی وقتی یک ساعت گذشت فکر کنم جریان خون در پاهایم شدید تر شد و پاهایم گرم شدند.تا ابتدای جاده اصلی حدود بیست کیلومتر بود .پیش خودم محاسبه کردم که اگر متوسط در هر ساعت چهار کیلومتر راه بروم حدود پنج ساعتی طول خواهد کشید که به ابتدای جاده اصلی برسم.

دو ساعتی بود که در راه بود و آرام آرام خستگی سراغم آمد.برف زیاد بود و راه رفتن را مشکل می کرد. حتی بعضی از جاها که بادگیر بود تا ران هم وارد برف می شدم.ولی دلم را خوش کرده بود که هوا صاف است و می شود آرام تر هم رفت ، با عبور از شیب های تند گردنه وارد دشتی شدم که انتهای آن جاده اصلی بود.

در ابتدای دشت به خاطر وسعت دید حواسم به دیدن مناظر اطراف بود که ناگهان از سمت شمال هجوم ابرهای سیاه را دیدم و این زیاد خبر خوبی نبود.کمی سرعتم را بیشتر کردم ولی سرعت آنها خیلی بیشتر بود و به من رسیدند ،اول باد تندی بلند شد که کاملاً مقابلم بود و برف ها را مانند سوزن به صورتم فرو می کرد.بعد هم بارش برف شروع شد و نگرانی من هم زیاد شد.

نمی دانم چقدر در این وضعیت راه رفته بودم که در مقابلم ماشین شیر را دیدم که در برف گیر کرده بود. من و راننده  از دیدن هم بسیار خوشحال شدیم . راننده که جوانی بود پیاده شد و از بقیه مسیر پرسید ،او را از ادامه دادن منصرف کردم و متقاعد شد که دور بزند.و این یعنی من هم از این مهلکه خلاصی پیدا خواهم کرد.

ولی بعد از این خوشحالی تازه رسیدیم به ایم مسئله که این ماشین در این جاده باریک خاکی و این همه برف چطور دور بزند.بیلی را که پشت ماشین بود آورد و شروع کرد به خالی کردن زیر چرخ ها و جلوی ماشین .بعد هم من این کار را کردم و هرجوری بود در آن سرما و برف و بوران سانتی متر سانتی متر ماشین جابجا شد و در مسیر بازگشت قرار گرفت.

وقتی سوار شدم سریع از او خواستم تا بخاری ماشین را روشن کند که با لبخند ملیحش فهمیدم خبری از بخاری نیست.یک عدد گاز پیک نیک را از پشت آورد و روشن کرد و گذاشت زیر پاهای من و گفت با این خوب گرم می شوی.در آن موقعیت و آن شرایط فقط لبخند زدم و با تمام وجود حواسم بود تا نسوزم، مخصوصا سر پیچ ها

دو بعد از ظهر بود که به خانه رسیدم و هنوز پدر در درمانگاه بود، لباسم را عوض کردم و سریع به درمانگاه رفتم، حال عمومی اش خوب بود ولی به خاطر برخی از مشکلات دستور اعزام به بیمرستان داده بودند. تا شب در تب و تاب بودیم تا کارها انجام شود.در اواخر شب که برای رفع خستگی و گرسنگی به بوفه بیمارستنان رفته بودم تا چیزی بخورم وقتی بطری شیرکاکائو را در دستم دیدم به یاد اتفاقات صبح افتادم که این بار این شیر بود که مرا نجات داد.

v060

پهلوان

سال جدید آاغاز شده بود و من و حسین و حمید اولین کسانی بودیم که در مدرسه حاضر بودیم.از همان صبح با مدیر در حال بحث بودیم تا برنامه کاری و روزهایمان را همانطورکه  خودمان می خواهیم بچینیم و آقای مدیر هم مقاومت می کرد،کمی سروصدایمان بالا گرفته بود، از ما اصرار و از آقای مدیر انکار. این اتفاق معمولاً همیشه اوایل سال رخ می داد وبرای ما یک امر طبیعی بود.

وقتی لیست دبیران را نگاه می کردیم نام پهلوان برایمان جذاب شد، البته دبیر دبیرستان بود و مربوط به نوبت مخالف ما بود ولی کلاً دبیر به نام خانوادگی پهلوان برایمان جالب بود، از آقای مدیر پرسیدیم این اقا دبیر تربیت بدنی است؟ نگاهی به بخشنامه ها کرد و ابلاغش را درآورد و گفت نه دبیر معارف است.

شب هنگام بحث ما در خانه بیشتر حول موضوع برنامه می چرخید چون من و حسین که دانشگاه داشتیم هر جوری که می شد باید چهار روز اول هفته را می گرفتیم چون دو روز اخر هفته دانشگاه کلاس داشتیم، ولی برنامه جا نمی داد، دو تایی رفتیم رو مخ حمید که برنامه اش را چهارشنبه و پنج شنبه و شنبه بگیرد، به او گفتیم تازه به نفعت هم هست سه روزه می شوی و یک روز استراحت می کنی.

زیر بار نمی رفت ، می گفت مگر خنگ هستم که جمعه ام را در این بیغوله خراب کنم. حمید رفت سراغ آشپزی و من و حسین هم آرام با هم بحث می کردیم تا راهکاری پیدا کنیم که حمید را راضی کنیم.در همین حین بود که حمید از آشپزخانه با صدای بلند گفت :یادتان باشد که حتماً این پهلوان را ببینیم، باید آدم جالبی باشد، فامیلی اش که جالب است.

در همان هفته اول بود که وقتی از مدرسه تعطیل شدیم در راه به چند تن از همکاران دبیرستان برخوردیم .از بین آنها فقط یک نفرشان را می شناختیم ولی با بقیه هم سلام و احوالپرسی گرمی کردیم.در حین خوش و بش بودیم که ناگهان حمید بدون مقدمه پرسید ببخشید این آقای پهلوان کیه؟ شماها می شناسیدش؟

خودش جلو آمد وخود را معرفی کرد.ما هرسه جا خورده بودیم و فقط نگاه می کردیم، قد کوتاهی داشت و فربه و صدایی بسیار نازک ، اصلاً با آن چیزی که در ذهنمان تصور کرده بودیم همخوانی نداشت، یعنی در او هیچ نشانی از پهلوان دیده نمی شد.با همان حالت خاصی که خودش را معرفی کرده بود خداحافظی کرد و همراه دیگر همکاران رفت.

کلی پشت سرش حرف زدیم و کلی گناهش را شستیم.فقط ایراد می گرفتیم که حداقل فامیلی اش را عوض کند چون هیچ ارتباطی بین او و فامیلی اش نبود.در هر صورت کلی غیبت کردیم و ناجوانمردانه پشت سرش خندیدیم.

گردش روزگار باعث شد که او هم خانه ما شود، متاهل بود و از همه ما چند سالی بزرگتر ،حتی یک پسر هم داشت ولی از کار خانه هیچ نمی دانست و همین باعث شده بود روزهای اول اصلاً با بودنش کنار خودمان رضایت نداشته باشیم .ولی زمان همه چیز را تغییر داد.

انسانی بود بسیار خوش قلب و شدید اهل مطالعه ، به جرات می توانم بگویم تا کنون فردی را همانند او ندیده بودم که اینقدر اطلاعات داشته باشد، از هر دری سخن می گفتی مستدل برایت صحبت می کرد.زمانی نبود که کتابی در دستش نباشد. انقدر تجزیه و تحلیلش در مواردی که بحث می کرد قوی بود که ما فقط گوش می کردیم.

آرام آرام در میان ما جایی خاص برای خودش ساخت، به طوری که شب هایی که نبود کاملاً جای خالی اش را احساس می کردیم.به جرات می گویم بسیاری از چیزهایی که حالا می دانم را از او یاد گرفته ام. مطالب کتاب هایی را که خوانده بود بدون هیچ چشم داشتی در اختیار ما قرار می داد و همین باعث می شد روز به روز بیشتر به او علاقه پیدا کنیم. ضمناً او هم ارام آرام کارهای خانه و آشپزی را تا حدی یاد گرفت.

چقدر زود قضاوت کرده بودیم اوواقعاً پهلوان بود، او در دانایی پهلوان بود.

v059

جنگل

برف دیشب چنان سنگین بود که حدود بیست سانتی همه جا نشسته بود. هوای خیلی صاف و مناظر زیبای اطراف چنان مرا وسوسه می کرد که دوربین را بردارم و بزنم به کوه و جنگل.عقل می گفت که در این وضعیت تنها نباید جایی رفت ولی دل اصرار بسیار داشت.

کوله را برداشتم و به سمت جنگل به راه افتادم. سکوت و آرامشی بر اطراف حکم فرما بود که برایم بسیار لذت بخش بود.هنوز هیچ ردی از عبور و مرور بر جاده نبود و جاده کاملاً سفید و یک دست بود.بعد از مدتی از جاده خارج شدم و وارد دره ای عمیق شدم که در عمق آن رودخانه ای بود کاملاً یخ زده.

یکی از چیزهایی که بسیار مرا به وجد می آورد دیدن ردپای حیوانات روی برف ها بود. حتی پرندگان هم روی برف از خود ردی به یادگار گذاشته بودند.حرکت مارپیچ یک رد پا که فکر کنم مربوط به کلاغ بود خیلی برایم عجیب بود،فکر کنم داشته دنبال چیزی می گشته یا به دنبال حیوانی دیگر بوده و یا شاید هم شیطنتش گل کرده و کمی روی برف ها بازی کرده.

وارد جنگل شدم ،تمام درخت ها سفید بودند و منظره ای کاملاً زمستانی مقابلم بود، هیچ جنبده ای در اطرافم نمی دیدم حتی یک گنجشک و این سکوت کاملاً مرا در خود غرق کرده بود، آرام آرام از کنار درختان رد می شد تا نکند از خواب بیدار شوند و از دست من دلخور شوند .نمی دانم چه مدت در میانشان به آرامی در حال گشت و گذار بودم ، سعی کردم هر طوری هست خودم را به بالای یال اصلی برسانم تا از آنجا دید گسترده تری داشته باشم.

همینطور بالا و بالاتر می رفتم و در آخر هم به دشت همواری رسیدم که یک دست سفید بود انگار برف ها را با ماله صاف کرده بودند.دوربین زنیط که همراه بود آنقدر تصاویر را ثبت کرده بود که دیگر خسته شده بود، در حدود دو ساعت یک حلقه فیلم سی وشش تایی را صرف ثبت این تصاویر زیبا کرده بودم و مانند همیشه این نگرانی را داشتم که خدا کند عکس ها خوب از آب دربیاید.

از دیدن مناظر زمستانی سیر نمی شدم ولی زمان زیادی گذشته بود و می بایست به خانه برمی گشتم.اینجا بود که اولین سوال در ذهنم نقش بست؟ اصلاً اینجا کجاست؟ سوال دوم که به ذهنم رسید کمی نگرانم کرد، روستا کدام طرف است؟ سوال سوم مضطربم کرد،از کدام طرف بازگردم؟

آن قدر محو دیدن مناظر شده بودم که کلاً مسیر و حتی جهت را هم گم کرده بودم، سریع خودم را به بالاترین نقطه ای که در نزدیکی ام بود رساندم تا از انجا کمی موقعیت محل را بیابم، از روستا که خبری نبود و اطرافم فقط جنگل بود و کوه های سر به فلک کشیده،کمی دقت کردم تا راستای کوه ها را تشخیص دهم چون می دانستم رشته کوه های البرز در امتداد شرقی غربی هستند،با هر زحمتی بود امتداد کوه ها را حدس زدم و حداقل شمال و جنوب را فهمیدم، البته فرضی ،ولی چاره ای نداشتم باید به همین فرض اکتفا می کردم.

پیش خودم حساب و کتاب کردم که جاده ای که به روستا میرسد منشعب شده از جاده است که چند روستای دیگر را به هم متصل می کند و بیشتر این روستا ها هم در مسیر شرقی غربی درست در امتداد کوه ها هستند پس هر طوری که باشد اگر به سمت جنوب حرکت کنم حتماً در نقطه ای این جاده را قطع خواهم کرد.

باامید به خدا به راه افتادم ، پیش خودم تنظیم کرده بودم که جهت عمود بر جهت یال های کوه ها جهت جنوب است ، تپه های اول را که پوشش گیاهی کمتری داشت را گذراندم و رسیدم به جنگل های انبوه و کاملاً سفیدپوش.دره ها را به احتیاط پایین می رفتم و شیب ها را با جان کندن بالا می آمدم.حرکت در خلاف جهت یال کار بسیار سختی بود ولی چاره ای نداشتم، نمی دانم چند تا دره و شیب را پشت سر گذاشتم .ساعت سه شده بود و من هنوز هیچ راهی پیدا نکرده بودم.

آرام آرام ترس به سراغم آمد و خودم را سرکوفت می کردم که آخر کدام انسان عاقل تک و تنها آنهم در این همه برف فقط برای عکس گرفتن خودش را در مخمصه می اندازد، احساس می کردم با توجه به اینکه در خلاف جهت یال ها در حال حرکت هستم ولی جهتم درست نیست.

به بالای شیب تندی که نفس را گرفته بود رسیدم و کنار درختی نشستم، چون واقعاً خسته شده بودم، در کشاش بین امید و ناامیدی بودم که ناگاه در انتهای دره مقابل رودخانه را دیدم.رودخانه یعنی خبر خوش چون می دانستم که در این منطقه و اطراف روستا فقط همین یک رودخانه است وبس.

مسیر یخ زده رودخانه را در پیش گرفتم و با سختی و عذاب بسیار و طی زمانی طولانی به زیر پل ابتدای آبادی رسیدم.وقتی به روی پل آمدم صدای اذان بلند شده بود.

v058