سماور

برف سنگینی آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود.صدای ماشین که وارد حیاط مدرسه شده بود حواس همه بچه ها را پرت کرد ،بچه ها حق داشتند چون در روزهای عادی هر یک ساعت یک ماشین از جاده کنار مدرسه می گذشت و گرد و خاکش را نثار آنها می کرد.در این برف سنگین ماشین داخل حیاط مدرسه واقعاً اعجاب انگیز بود.

حس کنجکاوی من هم به شدت تحریک شد و آرام خودم را کنار پنجره رساندم، یک نیسان وانت آبی بود که قسمت بار آن اتاق مجزایی داشت .کمی دقت کردم آرم آموزش و پرورش را کنارش دیدم. به خودم گفت چه عجب از اداره آمده اند خبری از ما بگیرند. با چند بار زدن گچ به تخته سیاه حواس بچه ها را به سمت خودم جمع کردم و شروع کردم  به  تدریس و هرچه منتظر ماندم کسی خبر مرا نگرفت ودر نهایت هم صدای زنگ با صدای رفتن ماشین یکی شد.

وقتی وارد دفتر شدم با دیدن منظره ای عجیب کاملاً یادم رفت که می خواستم بپرسم چرا برای بازدید به کلاس من نیامدند.بیش از نصف فضای دفتر پر شده بود از بسته های مکعب مستطیل شکل یک جوری که تا سقف چیده شده بودند.آنقدر زیاد بود که تعدادش بیشتر برایم جای تعجب داشت تا محتوایش.

مدیر وقتی مرا با آن نگاه متعجبانه دید با لبخندی گفت مگر تا حالا در عمرت شیر ندیده ای؟با این گفته مدیر باز بر تعجبم افزوده شد و وقتی از نزدیک آنها را دیدم تازه فهمیدم اینها بسته های شیر پاکتی هستند.هر بسته که کاملاً منظم و با پلاستیک قطوری پوشیده شده بود حاوی بیست و هفت عدد شیر پاکتی دویست و بیست میلی لیتری بود.همانجا از مدیر پرسیدم :این همه شیر برای چی؟

مدیر گفت از امروز قرار است هفته ای سه نوبت بین بچه ها شیر توزیع شود و این ها هم شیر بچه ها است تا عید.گفتم مگر می شود ،هنوز سه ماه تا عید مانده این شیرها که تا آن موقع خراب می شوند.مدیر یکی از بسته ها را باز کرد و یکی از شیرها را به من داد و با اشاره فهماند که رویش را بخوانم.نوشته بود استرلیزه و هموژنیزه  تا مدت سه ماه ماندگاری دارد .بعد توضیح داد به خاطر شرایط سخت حمل و نقل به این روستا اینها را یک دفعه آورده اند .

زنگ تفریح دوم سید حمید که معاون مدرسه بود با لبخند معنی داری گفت : خوب حالا در این هوای سرد و برفی شیر داغ خیلی می چسبد.و رفت و از آبدارخانه چند تا لیوان پر از شیر داغ آورد و به قول خودش واقعاً در این هوا از خوردن آن شیر لذت  وافر بردیم.در همین حین مدیر هم گفت از اداره بخشنامه کرده اند که حتماً در خوردن شیر دانش آموزان نظارت کنیم، یعنی حتماً این پاکت شیر را نوش جان کنند.پیش خودم گفتم همین مان مانده بود که سر کلاس مراقبت کنیم که بچه ها شیرشان را بخورند.

آخر وقت وقتی مدرسه تعطیل شد دیدم که مدیر با چهره ای برافروخته سماور مدرسه را گرفته و غرغرکنان در حال بیرون رفتن از مدرسه است و سید حمید هم از داخل دفتر خارج نشده.وضع موجود حکایت از خبرهای خوبی نمی داد،به سراغ مدیر رفتم و گفتم سماور سوخت؟ خوب حواست را جمع می کردی بی آب نماند .البته از شما بعید است که حواستان جمع نباشد .شما همیشه کارهایتان منظم است.و در واقعیت هم همین بود بسیار منظم بود و همین باعث شده بود مدرسه هم منظم باشد.غرغری کرد و زیر لب گفت از آن سیدخدا بپرس و رفت.

وقتی وارد دفتر شدم قیافه درهم سید هم معنی خاصی داشت.آرام رفتم کنارش و گفتم چه شده برادر.گفت نمی دانم چرا وقتی به مدیر گفتم شیر ها را داخل سماور ریختم تا جوش بیایند اینقدر عصبانی شد.نگاهی به او انداختم و گفتم :آخر مرد مومن کی تا به حال با سماور شیر داغ کرده،مگر نمی دانی جرم سماور شیرها را به خود جذب می کند و بعد هر بار هم داخل آن آب بریزی باز رنگش تیره می شود و مزه اش بد می شود.

در نگاهش فهمیدم بدتر از من هنوز خیلی صفر کیلومتر است و مدتها طول می کشد تا آب بندی شود.با خنده ای پشتش زدم و گفتم این نیز بگذرد.

دماوند

اردیبهشت بود حال و هوای پایان سال تحصیلی،چهارشنبه بلیط قطار داشتم که برگردم خانه و وقتی این موضوع را در اتاق مطرح کردم دیدم حمید رفت توی فکر و بعد از مدت کوتاهی گفت ،من هم می آیم تهران، خوشحال شدم که این بار یک همسفر دارم. علت را که از حمید جویا شدم گفت یک سری هم به نمایشگاه کتاب بزنیم. حمید فردا صبح از مخابرات روستا به  خانه اش زنگ زد تا برایش بلیط بگیرند و خوشبختانه بلیط هم بود.

وقتی سوار قطار شدیم من در کوپه شماره یک واگن شماره یک بودم و حمید در کوپه شماره سه واگن شماره شش و خوشبختانه با هماهنگی رئیس قطار هردو کنار هم در یک کوپه نشستیم و تا پاسی از شب بیدار بودیم و صحبت می کردیم.صبح که به تهران رسیدیم از همان راه آهن مستقیم به نمایشگاه کتاب رفتیم و تا بعدازظهر بخش عمده ای را گشتیم و هرکدام هم چند کتاب خریدیم.هرچه اصرار کردم حمید خانه نیامد و رفت کرج منزل خواهر بزرگش.

فردا هم صبح قرار گذاشتیم و رفتیم نمایشگاه این بار حمید با خانواده خواهرش آمده بود و همانجا بود که دامادشان پیشنهاد داد با هواپیما برگردید. بلیط هواپیما گران بود ولی دیدم بهترین فرصت است تا یک بار هم که شده مسیری را که سالهاست از زمین می روم یک بار هم از بالا ببینم.چون داماد حمید گفت دوستی در آژانس هواپیمایی دارد ،نه هزارتومان پول بلیط را به حمید دادم و قرار شد زمان را به من خبر دهد.

یازده صبح جمعه جلوی ترمینال یک فرودگاه مهرآباد منتظر حمید بودم که صدای غرش پرواز هواپیما توجهم را به خود جلب کرد.آخرین باری که هواپیما سوار شده بودم دوم راهنمایی بودم و از تبریز به تهران آمده بودم.و همین هیجان بود که آمدن حمید را نفهمیدم.

وقتی می خواستیم کارت پرواز بگیریم به لبخندی به متصدی آن گفتم لطف کنید جایی را بدهید که دید خوبی داشته باشد، نگاهی به من کرد و گفت مگر فرقی دارد؟ کل پرواز چهل و پنج دقیقه است .کارت پرواز من ۳B بود کارت پرواز حمید ۳A ،سر درنیاوردم و فقط منتظر بودم سوار هواپیما شوم.

سوار اتوبوس شدیم و شروع به حرکت کرد و از میان کلی هواپیما های غول پیکر گذشت و در کنار یک هواپیمای کوچک ملخی ایستاد.وقتی پیاده شدیم و ما را به سمت این هواپیما هدایت کردند هنوز در شوک بودم . در تصور خودم حداقل ایرباس را تجسم کرده بودم ولی این هواپیما خیلی کوچک بود و از آن بدتر ملخی بود.

پلکان هواپیما همان در هواپیما بود که از بالا به سمت زمین باز شده بود.وقتی وارد هواپیما شدم به نظرم یک کم از اتوبوس بزرگتر می آمد .هر طرف فقط  یک سری دوتایی صندلی بود همانند اتوبوس. مهماندار ما را راهنمایی کرد همان ردیف سوم سمت راست بودیم و حمید کنار پنجره بود و من کنارش، از همان اول جر و بحث ما شروع شد که کی کنار پنجره بشیند. به همین خاطر هنوز روی صندلی ها نشسته بودیم که با اعتراض مسافران مواجه شدیم. به خاطر اینکه راهروی وسط از راهروی اتوبوس هم تنگ تر بود.

حمید زرنگی کرد و سریع نشست و من هم غرغرکنان کنارش نشستم.ولی قرار شد هر وقت به نصف راه که رسیدیم جابه جا شویم.وقتی موتورهای هواپیما روشن شد صدای بلندی داشت ، یاد تراکتور همسایه در روستا افتادم که همیشه اول صبح با صدایش بیدار می شدیم.به راه افتاد و مسافت نسبتاً طولانی را طی کرد تا به اول باند رسید.و تازه قبل از ورود به باند هم حدود ده دقیقه معطل شدیم تا یک هواپیما فرود آید.

ابتدای باند قرار گرفت و ناگهان شروع به حرکت کرد. صدایش هر لحظه بیشتر می شد و تکانهایش هم همچنین،پیش خودم فکر کردم این هواپیما احتمالاً از همان نسل هواپیمای برادران رایت باشد. وقتی از زمین بلند شد لرزش ها خیلی کم شد و ناگهان همه چبز روی زمین کوچک شد. من که کاملاً دولا روی حمید بودم و هردو سرهایمان چسبیده بود به شیشه پنجره هواپیما

آنقدر محو تماشای بیرون بودیم که با صدای بلند خانم مهماندار به خود آمدیم.به هر کدام یک بسته داد . این بسته شامل یک لیوان آب، یک ساندویچ با نان گرد که قطرش به زحمت به ده سانتیمتر می رسید و یک شکلات و یک دستمال کاغذی بود،به حمید اشاره کردم این چی هست؟ لبخندی زد و گفت ناهار

هوا صاف بود و نبود غبار باعث می شد تا دوردست ها هم قابل مشاهده باشد. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود ولی هرچه بود فقط داشتیم مناظر زیبایی را که زیر پایمان بود می دیدم و لذت بسیار می بردیم.هواپیما خیلی آرام داشت از روی رشته کوه البرز می گذشت . کوههایی که از داخل اتوبوس به نظر سر به فلک کشیده بودند اینجا بسیار کوچک و کم ارتفاع به نظر می رسیدند.

همانطور که هواپیما داشت آرام به مسیرش از بالای این کوه ها ادامه می داد ناگهان از زیر هواپیما کوه بزرگ و زیبایی که کاملاً مخروطی بود ظاهر شد ،آنقدر بزرگ و ستبر بود که دیگر کوه ها در برابرش هیچ بودند. هیجان هر دوی ما را فرا گرفت و نفهمیدم که چه شد که فریاد بلندی زدم و گفتم :دماوند ،این قله دماوند است . ای دیو سپید پای در بند.

مهماندار به سرعت به سمت من آمد و با لبخند خاصی گفت آقا کمی بر خود مسلط باشید. با همان هیجان گفتم: دماند را ببین. خودم را کشیدم کنار تا ببیند ولی باز لبخندی زد و گفت من روزی دو بار دماوند را می بینم.زیاد به حرف هایش توجه نکردیم وتمام دقتمان صرف دیدن دماوند بود و از جو داخل هواپیما هم بیخبر بودیم.وقتی کمی گذشت و از دماوند بزرگ دور شدیم  تازه فهمیدم که کل مسافران هواپیما به داد و بیداد من به خاطر دماوند خندیده بودند و حالا هم جور خاصی نگاهم می کردند.

نزدیک فرودگاه مقصد بودیم که فرم نظرخواهی به من دادند تا پر کنم ، و من هم فقط نوشتم ناهار خیلی کم بود حتی در حد یک لقمه هم نبود و به این خاطر حمید کلی خندید.وقتی از هواپیما پیاده شدیم تازه یادم آمد وسط راه جایم را با حمید عوض نکردم و کلاه بزرگی سرم رفت ولی کمی که فکر کردم خودم را قانع کردم که من که همه چیز را دیده ام.

شیب تند

جلوی مزدای هزار دکتر جمعاً چهار نفر بودیم .حسین و حمید که لاغرتر بودند وسط نشسته بودند و دکتر هم راننده و من هم کاملاً به در چسبیده بودم و تمام مسیر نگران این بودم که اگر در باز شود من چه کنم؟

در جاده اصلی بودیم که برف شروع شد، حسین به دکتر گفت زنجیر داری ؟ دکتر هم با همان لبخند همیشگی اش گفت: نه. ولی پاسخ حسین اصلاً لبخندی نداشت و با ناراحتی گفت اگر تو برف ها گیر افتادیم چه خاکی به سرت می ریزی؟ و دکتر باز هم با همان لحن گفت: خاک رس

وارد جاده خاکی شدیم و هرچه بیشتر جلو می رفتیم مقدار برف روی جاده بیشتر می شد ونگرانی ما بیشتر ولی مانند همیشه هیچ تغییری در حالات دکتر که پشت فرمان بود دیده نمی شد.سر خردن های ماشین شروع شد ولی هرجوری بود دکتر ماشین را کنترل می کرد ،البته به قول دکتر بزرگترین شانس ما این بود که ماشینی به جز ما در مسیر نبود.

به ابتدای سربالایی رسیدیم که تا هفت چنار شیب تندی داشت. به یاد دارم هر وقت با مینی بوس حاج منصور به اینجا می رسیدیم همه مسافران پیاده می شدند و این مسیر را تا بالا پیاده می رفتند چون مینی بوس نمی کشید تا بالا برسد.همان ابتدای مسیر دکتر با گاز تمام دنده را به یک کشید و حرکت در ابتدا عادی بود چند متری نرفته بودیم که زور ماشین به شیب نمی رسید و دکتر هم هرچه بر گاز می فشرد هیچ توانی به ماشین افزوده نمی شد.

کار به جایی کشید که دکتر با تمام گازی که می داد ماشین به سمت عقب شروع به سرخوردن کرد.البته چون هنوز زیاد وارد شیب نشده بودیم مسافتی که سر خردیم کم بود و هرطوری بود دکتر ماشین را متوقف کرد.ترسیده بودیم و همین موجب شده بود سکوت بر ما حکم فرما شود.در ذهنم به قانون استال در هواپیما ها فکر می کردم که در صورتی که تمام توان موتورها استفاده می شود ولی هواپیما به جای پرواز سقوط می کند یعنی نیروی پسا بر نیروی برا توفق می یابد.

دکتر داشت سرش را می خواراند و این یعنی دارد فکر می کند تا راه مناسبی پیدا کند، مدتی طول کشید و مانند اینکه جرقه ای به سرش زده باشد ناگهان ماشین را روشن کرد و شروع کرد به دور زدن، حمید در همین حین گفت دکتر جان بهترین فکر همین است باید دوربزنیم و برگردیم.تو این برف و تو این جاده کم تردد ماندن صلاح نیست.

همینکه ماشین سر و ته شد دکتر تکانی به خودش داد و به ما هم گفت جابه جا شوید اول منظورش را نفهمیدیم ولی لحظاتی بعد دهان هر سه مان تا جایی که امکان داشت باز ماند.دکتر نیم تنه بالایی خود را کاملاً به عقب چرخاند و دنده را جا زد و به حرکت افتاد.شوک حرکت دکتر بقدری زیاد بود که یارای حرف زدن نداشتیم چه برسد به اعتراض

صدای ماشین به زوزه کشیدن افتاده بود ولی هرچه بود با قدرت بیشتر به بالا می رفت و آنجا بود که من فهمیدم قوی ترین دنده ماشین همان دنده عقب است.نمی دانم شاید حدود دو کیلومتر یا بیشتر را دکتر با همین شرایط ماشین را به بالای شیب رساند و وقتی درختان هفت چنار را دیدم اصلاً باورم نمی شد که ما به این شیوه عجیب به این بالا رسیدیم.

وقتی جاده هموار شدن دکتر بدون توقف و با یک حرکت کاملاً خارق العاده با همان سرعت کم و عرض باریک جاده و از همه مهمتر لغزنده بودن دور زد و باقی مسیر را به صورت عادی طی کردیم. بعد از این همه اتفاقات وقتی به چهره دکتر نگاه کردم هنوز همان لبخندش بر لبانش جاری بود.

امتحان زبان

حوزه امتحان نهایی سال چهارم  دبیرستان در آن سال  به دلیل مشکلات خاص منطقه به صورت مختلط برگزار می شد.نصف جلوی سالن پسرها بودند و نصف آخر سالن دخترها.نکته بسیار جالب هم آراستگی قابل توجه شرکت کنندگان بود!!

منشی حوزه بودم و نیم ساعتی قبل از شروع امتحان تمام سربرگ ها و صورت جلسات را آماده می کردم و در زمان امتحان بیشتر به مراقبین کمک می کردم تا جلسات امتحان به نهایت سلامت برگزار شود.با رئیس حوزه که از دوستان نزدیک بود قرار گذاشته بودیم تا پایان امتحانات نگذاریم اتفاق خاصی رخ دهد.

معمولاً در درس هایی مانند زبان خارجه که سوالات بیشتر تستی یا جای خالی یا مشخص کردنی است، کار عوامل حوزه بسیار سخت می شد و باید تمام حواسمان به دانش آموزان و نگاههای تیز آنها به اطراف باشد.در این دروس من بیشتر نقش مراقب متغییر را داشتم و در طول سالن به آرامی در حرکت بودم.

زمان آزمون زبان خارجه صد دقیقه بود و با گذشت یک ساعت حتی یک نفر هم از جایش بلند نشده بود.بسیاری از بچه ها پاسخ نمی دادند ولی نمی دانم چرا هنوز نشسته بودند.چون به زمان پایان امتحان نزدیک می شدیم به اتاق منشی رفتم و در حال کامل کردن صورت جلسات بودم که یکی از دانش آموزان از مراقب مربوطه پرسید: آقا اجازه سوال۱۲ قسمتcخوانده نمی شود.لطفاً بخوانید.مراقب هم با مراجعه به برگه گفت که گزینه مورد نظر مشکلی ندارد.

دقایقی بعد دانش آموزی پرسید:آقا اجازه سوال ۱۵ قسمت eمربوط به درس ما نیست.مراقب هم بعد از بررسی برگه پاسخ داد:من دبیر زبان نیستم ولی امکان ندارد سوال بی ربط باشد.باید جواب دهید.

در اتاق بعد از تکمیل صورت جلسه در حال آماده کردن پاکت پاسخنامه ها بودم و این گفتگوها را می شنیدم.وقتی برای بار سوم مراقب گفت: اجازه سوال پرسیدن ندارید .کمی مشکوک شدم و به داخل سالن برگشتم.همه چیز آرام بود و فقط دست دانش آموزی که سوال داشت بالا بود.با اشاره رئیس حوزه بالای سرش رفتم با صدای بلند پرسید سوال ۸ قسمت aچه معنی ای دارد ؟با ترشرویی به او جواب دادم که کجا در آزمون زبان معنی را می پرسند؟از روی سرش رد شدم و نگاهی به کل سالن انداختم .کل دانش آموزان داشتند پاسخ نامه هایشان را علامت می زدند.در صورتی که ده دقیقه پیش هیچکس چیزی نمی نوشت.

تازه قضیه دستم آمد و تمام داستان این سوالات را فهمیدم ولی واکنشی نشان ندادم تا سوال بعدی مطرح شود.چند دقیقه ای نگذشته بود که همان دانش آموز دوباره دستش را بالا برد.سریع به سمتش رفتم تا خواست چیزی بگوید نگذاشتم و گفتم تا پایان زمان امتحان هیچ کس حق سوال پرسیدن ندارد و هرکس سوالی بپرسد به عنوان متخلف با او برخورد خواهد شد.در گوشش هم گفتم که می دانم نقشه ات چیست ولی دیگر تکرار نشود.

عوامل حوزه همه با تعجب به من نگاه می کردند .رئیس حوزه مرا کنار کشید و خواست داخل دفتر ببرد که به آرامی به او گفتم بعد از امتحان خواهم گفت و برگشتم سر جلسه.یک ربع مانده بود به پایان زمان امتحان دانش آموز مورد نظر هرچه تقلا می کرد تا کاری کند فقط با نگاه به او می فهماندم که حق نداری سوال کنی.چند دقیقه ای گذشت و بلند شد و برگه را تحویل داد و هنگام خروج در مقابل در سالن به او گفتم: روش کارت جالب بود.ولی دیگر به این فکرها نباش.

بعد از رفتن او  و همه دانش آموزان ، تمام عوامل حوزه سرم ریختند که چه شد که اینگونه با آن دانش آموز برخورد کردم.رئیس گفت این دانش آموز شاگرد اول مدرسه بود و . . .

گفتم :اینها شیطان را هم درس می دهند.آن دانش آموز با آن سوالاتش داشت پاسخ ها را به کل سالن می رساند.مثلاً وقتی می پرسید سوال۱۲ قسمتcخوانده نمی شود یعنی بچه ها ،جواب سوال ۱۲ قسمت c است و الی آخر. . .

کلاٌ دانش آموزان ما فکرشان در اینگونه جهات بسیار بسیار خلاق است.

مسجد

صبح مینی بوس  روستا حتی برای ایستاده بودن هم جا نداشت. مجبور شدم پیاده به سمت روستای مجاور بروم. در میانه های راه برف شروع شد و من هرچه سریعتر می رفتم برف هم سریعتر می بارید. وقتی به روستا رسیدم برف همه جا را سفید کرده بود. کنار جاده و در پناه دیوار خانه ای ایستادم و منتظر ماشین ماندم.

تا ساعت ۱۰ خبری نبود و برف هم جانانه می بارید. تراکتوری رسید ، به خاطر شرایط و اوضاع جوی و احتمال بسته شدن جاده تنها راه حل موجود بود و مجبور بودم همین راه حل را انتخاب کنم. روی سپر عقب نشستم.متاسفانه تراکتورش از آن مدلهایی نبود که روی سپرش دستگیره ای داشته باشد.روی آهن سرد فقط به زحمت تعادلم را با گرفت صندلی راننده حفظ می کردم.

بعد از حدود یک ساعت و ربع  رنج و سختی و سرما و تکان های شدید و . . . . به ابتدای جاده آسفالته رسیدیم.زانوانم از شدت سرما باز نمی شد و اگر کمک راننده نبود نمی توانستم پیاده شوم. به هر زحمتی بود خودم را به کنار پاسگاه رساندم. اینجا همیشه بادهای شدیدی دارد ولی امروز باد و برف دست به یکی کرده بودند و کولاک مهیبی به وجود آورده بودند به طوری که سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کرد.

سرباز داخل اتاقک تا مرا دید فکر کنم دلش برایم سوخت و صدایم کرد و کنار بخاری اش کمی گرم شدم.اولین ماشینی که آمد یک تریلی هجده چرخ بود. سرباز جلویش را نگه داشت و به وساطت او سوار شدم.بارش خیلی سنگین بود و به همین خاطر بسیار آهسته می رفت. البته گرمای داخل ماشین تحمل کندی حرکتش را آسان تر می کرد.

ساعت دوازده و نیم ابتدای کمربندی پیاده شدم و با یک تاکسی خودم را به مرکز شهر رساندم. آنقدر خسته و کلافه بودم که اصلا حوصله رفتن به پلیس راه و منتظر اتوبوس شدن را نداشتم. صدای اذان مسجد موجب شد تا حداقل برای نماز کمی در مسجد استراحت کنم.تصمیم گرفتم و وارد مسجد شدم.

جمعیت بسیارداخل مسجد برایم جالب بود. پیش خودم گفتم خدا را شکر چقدر مردم این شهر به نماز اول وقت مقید هستند. به هر زحمتی بود خودم را در یکی از صفوف آخر جا زدم  و نماز جماعت برگزار شد.همیشه دست دادن های آخر نماز را دوست دارم کاملاً در یک محدوده دایره تا شعاع یک دست  همه با لبخند قبولی طاعات و عبادات را از خداوند برایت خواستار می شوند.

بعد از نماز خواستم خودم را به گوشه ای برسانم و کمی استراحت کنم که حرکت جمعیت برایم خیلی عجیب به نظر آمد.با سرعت بی نظیری به صورت خطوط موازی  عمود بر صفوف نماز نشستند به طوری که دو صف روبه روی هم و دو صف پشت به پشت هم بودند و من هم ناخواسته در یکی از این صف ها قرار گرفتم.

هنوز هاج و واج بودم که با آمدن سفره کمی اوضاع دستم آمد.صلوات و به همراه آن فاتحه کاملاً بر من مسجل ساخت که اینجا مراسم ختمی است برای یادبود مرحومی. پیش خودم گفتم به من استراحت نیامده و بلند شدم و کیفم را گرفتم و به سمت در رفتم تا خارج شوم.

مقابل در طبق رسوم صاحبان عذا ایستاده بودند.تسلیتی گفتم و به دنبال کفشهایم می گشتم که دستی روی شانه ام حواسم را به سمت خودش برد. پیرمردی سیاه پوش بود و با لبخندی گفت بدون ناهار نمی شود.من هم در جواب گفتم من فقط برای نماز آمده بودم و هیچ نسبتی با متوفی ندارم.دستم را گرفت و مرا به داخل مسجد برگرداند و بر سر سفره نشاند.

هرچه گفتم فقط لبخند می زد.ناهار ساده ای بود یک بشقاب پلو مرغ و یک ماست یک بار مصرف و یک تکه نان لواش.جمعیت بسیار بود و خیلی ها هم در تب و تاب خدمت رسانی.برای خوردن اکراه داشتم.واقعیت امر خیلی هم گرسنه بودم ولی نمی دانم چرا دلم رضا نبود. همان پیرمرد بالای سرم آمد و با همان لحنش گفت بفرما پسرم ، خجالت نکش

شروع کردم به خوردن و چقدر این غذا لذیذ بود و در همین حین به این فکر می کردم که آن پیرمرد چقدر حواسش به من است.نمی دانم این غذا چه نیرویی داشت که تمام خستگی هایم را از بین برد . خدایش رحمت کند حتماً آدم خوبی بوده

بعد از فاتحه زمان خروج از آن پیرمرد خیلی تشکر کردم و او فقط لبخند می زد.

آب درمانی

فوتبال داغی بود و هیجان به نهایت رسیده بود.پست من دفاع بود و به خاطر مهارت بسیاری که داشتم  توپ هایی را که می آمد فقط به سمت در و دیوار شوت می کردم! نمی دانم چه طور شد که دروازه بان توپ را به من سپرد وتصمیمی بزرگ گرفتم و یک تنه به سمت دروازه ی حریف شروع به حرکت کردم.نفر اول تیم حریف که مقابلم رسید به سادگی جایم گذاشت و توپ را گرفت و رفت. من هم روی یک پا چرخیدم و زمین خوردم.

چشمانم را که باز کردم همه بالای سرم بودند. تا خواستم تکان بخورم درد بسیار شدیدی در مچ پای چپم احساس کردم و همانجا ماندم.راه رفتن تنها کاری بود که نمی توانستم انجام دهم.زیربغلم را گرفتند و به دفتر بردند.

حسین دستی به پایم زد که دادم به آسمان رفت. همکاران در حال بحث و گفتگو بودند و داشتند تشخیص هایشان را باهم مرور می کردند.در نهایت هم این متخصصان ارتوپدی تشخیص دررفتگی دادند و قرار شد جهت درمان مرا به حمام روستا ببرند تا باآب گرم آنرا جا بیندازند.

سه نفر همراه من آمدند.دونفر زیربغل هایم را داشتند و من هم با درد بسیار در حرکت بودم.وقتی وارد حمام شدیم.در قسمت رخت کن کسی نبود ولی داخل حمام عمومی قضیه به کلی فرق داشت.گوش تا گوش نشسته بودند و هر کسی مشغول شستشوی خودش یا پسرش بود.

آنقدر در خجالت غرق شده بودم که درد پایم یادم رفت.همه بلند شدند و سلام و علیک کردند.روحانی روستا جلو آمد و ما را به بالای حمام راهنمایی کرد.پای چپم را روی زمین نمی توانستم بگذارم و پای راستم هم داشت به شدت می سوخت چون کف حمام خیلی داغ بود.

هرچه می گذشت جو بر من سنگین تر می شد.تا به حال تجربه حمام عمومی نداشته بودم.اصلاً نمی دانستم چنین جایی هم هست.سرم از خجالت پایین بود که ناگهان یکی گفت:آقا اجازه پشتتان را بکشم.تا سرم را بلند کردم دنیا به دور سرم شروع کرد به چرخیدن. یکی از دانش آموزان بود.تصور اینکه یک دانش آموز معلمش را در این وضع ببیند مرا تا حد مرگ برد.نفسم دیگر بالا نمی آمد.

حسین شروع کرد آب گرم ریختن روی پایم و ماساژ دادن.درد کمی کمتر شده بود.گرمای زیاد نفسم را بند آورده بود ولی درد پایم را تا حدی تسکین داده بود.شاید یک ربعی ماساژ دادند و به قول خودشان جا انداختند.

در همین حین بود که پیرمردی آمد و مچ پایم را گرفت و محکم به جهت های مختلف چرخاند .دادم به هوا رفت.ولی او خیلی آرام گفت که این پا در نرفته.فقط شدید پیچ خورده و ضرب دیده!

شب تا صبح از درد نخوابیدم.صاحبخانه که مادر صدایش می کردیم با تخم مرغ و زردچوبه پایم را بست ولی افاقه نکرد.صبح اولین سرویس مینی بوس تا جلو خانه آمد و سوارم کرد و در شهر هم تا جلوی ترمینال رساندم.

در بیمارستان از پایم از چند جهت عکس گرفتند . متخصص به دیدنم آمد و شرح ماجرا را خواست وقتی همه چیزرا گفتم نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت:رباط های پایت کشیده شده بود و باید با یخ در همان لحظات اول التهاب را کم می کردی  ولی کاری که تو کردی موجب التهاب بیشتر رباط ها شده.

یک ماه پایم در گچ بود . وحالا هم بعد از گذشت حدود پانزده سال با کوچکترین حرکتی پای چپم پیچ می خورد و چند روزی لنگ لنگان راه می روم.تشخیص آن پیرمرد روستایی بسیار ارجحیت داشت بر نظرات چند لیسانسه .در هرصورت یادگاری این دوستان متخصصم تا پایان عمر با من هست.

کلاس سوم

سوالات رگباری و به جایشان بیشتر اوقات نمی گذاشت که درس پیش برود.نه می شد سوالاتشان را بی پاسخ گذاشت و نه می شد راضیشان کرد که سوال نکنند.هجده نفر بودند و شانزده تایشان درسشان درحد عالی بود.

شاگرد اولشان مریم بود. دانش آموزی که من تا به حال مانند او ندیده ام.عجیب علاقه داشت مسئله ها را به غیر از راه اصلی آن ها حل کند.چنان راه حل های ابتکاری پیشنهاد می داد که خودم هم در حل کردن او حیرت زده می شدم.فقط دنبال کشف کردن بود نه حفظ کردن.

بهمن ماه شده بود و من هنوز به نیمه کتاب نرسیده بودم.در درس دایره چنان مرا به مبحث نجوم و مدارات سیاره ها کشاندند که کلاً یک جلسه به همین مطلب صرف شد.واقعاً چنین دانش آموزانی در این روستای دور افتاده مانند گوهر بودند. و این کار مرا بسیار سخت تر می کرد چون بیشتر باید حواسم را جمع می کردم تا بتوانم تا حد امکان کمکشان کنم.

ولی حیف که باید بیشتر به فکر درس و تمام کردن کتاب می بودم.هرچه فکر کردم که چه کار کنم تا سوالاتشان کمتر شود و بتوانم در درس کمی پیش بروم چیزی به ذهنم نمی رسید.حیف بود تا این گونه سوالات را از بچه ها بگیرم و فقط مطالبی را بگویم که حفظ کنند.

در بحث فیثاغورس هنگام حل مسئله اشتباهی در محاسبات کردم و در کسری از ثانیه مریم ایرادم را گرفت.رو به بچه ها کردم و گفتم:آفرین به مریم که اینقدر حواسش به تخته است که حتی اشتباه مرا هم می گیرد.در خانه به این اتفاق خیلی فکر کردم.معمولاً برای معلمان سخت است که دانش آموزی از او ایراد بگیرد.ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم بهترین روش است که کمی کلاس را از بحث های جنبی جدا کنم. البته به صورتی که دید جستجوگرانه آنها را خفیف نکنم.

جلسه بعد وقتی به کلاس رفتم با بچه ها قرار گذاشتم که اشتباهات مرا بگیرند، نه فقط در محاسبات حتی در مفاهیم هم حواسشان باشد شاید به عمد مطلبی را اشتباه بگویم.همه استقبال کردند و مریم سریع کاغذی آورد و به صورت کارنامه طراحی کرد تا نمرات کسر شده مرا بنویسد.

از آن روز به بعد کلاس شده بود صحنه ی نبرد بین من و بچه ها.چنان حواسشان جمع شده بود که آرام آرام برای رفتن به کلاسشان استرس پیدا کردم.چنان نکات ریزی را در می آوردند که خودم هم تعجب می کردم.کل کلاس در این مورد کاملاً یک دست شده بودند و فقط منتظر کوچکترین خطا بودندکه از من سر بزند.

کارنامه ام داشت به صورت ناامید کننده ای پر می شد.هر جایی را که نمی فهمیدند از من سوال می کردند و من هم توضیحات کاملی می دادم و همین شیوه باعث شد تا بهترین تدریسم را در ان کلاس داشته باشم. تا عمق مطلب پیش می رفتند به خاطر اینکه ایرادی از من بگیرند و من هم از این دقت کمال حسن استفاده را می بردم.

این شیوه در آن کلاس خیلی خوب جواب داد و تنها کلاس من در دوران کاری ام بود که همه با نمره خوب در خرداد در درس ریاضی قبول شدند.این شیوه را تنها یک بار و فقط در آن کلاس انجام دادم و دیگر هیچ وقت به سراغش نرفتم .دلیلش هم به خاطر خاص بودن آن بچه ها بود ،فکر کنم دیگر این گونه کلاسی را تجربه نکنم.

جوراب

مهدی معلم پایه چهارم ابتدایی بود و دانشجوی دکتری دامپزشکی، به همین خاطر از همان ترم اولی که وارد دانشگاه شده بود به دکتر شهرت یافت و همه به این عنوان صدایش می کردند.او حتی به این نام در روستا نیز معروف شد و در زمانی که ترم های دوم یا سوم بود جهت معاینه یا حتی درمان به بازدید گاوها و گوسفندان اهالی روستا می رفت.
پدر دکتر یک مزدا هزار وانت داشت که ،گه گاهی دکتر با آن می آمد.البته این ماشین نوع خاصی بود و فقط دکتر و پدرش می توانستند آن را به حرکت درآورده و هدایتش کنند.مخصوصاً دنده ها که همه آنها برای جا رفتن لم خاصی داشت و دارای آداب مخصوصی بود.
اردیبهشت بود و کلاس من و ابراهیم تمام شد و با هم پیاده به سمت روستای مجاور که خانه مان آنجا بود به راه افتادیم.چند قدمی از مدرسه دور نشده بودیم که صدای توقف ماشینی در پشت سرمان توجهمان را جلب کرد .سر که برگرداندیم مزدای دکتر بود .با همان لبخند همیشگی اشاره ای کرد که سوار شوید.
ابراهیم که لاغر تر بود وسط نشست و من هم به زور جا شدم و در به زحمت بسته شد.در مسیر تا خانه فقط از دست حرف های دکتر می خندیدم.روحیه ای بسیار شاد داشت در عین اینکه مشکلاتش زیاد بود .از دانشگاه گرفته تا خیلی چیزهای دیگر.
وقتی از دره پایین می رفتیم ابراهیم از داخل کیفش یک جفت جوراب نو درآورد و با ذوق فراوانی گفت امروز یکی از بچه ها این را به من هدیه داده. دکتر هم گفت واقعاً که شاهکار کرده ، هدیه یک دبیر فیزیک یک جفت جوراب است. صبر کن هفته بعد نشانت می دهم که هدیه روز معلم یعنی چه.
از روی پل رودخانه گذشتیم و سربالایی شروع شد و همان اول سربالایی دکتر گفت یک کم جا به جا شوید تا بتوانم دنده ها را درست جا بزنم.البته منظورش از جا به جا شدن را نفهمیدم چون من از یک طرف کاملاً به در چسبیده بودم و وسط هم ابراهیم در حداقل مکان ممکن بود.با این فضای موجود در این ماشین جابه جایی مفهومی نداشت.
چیزی از سربالایی را نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به دل دل زدن و دکتر هم با مهارت خاصی و چندیدن حرکت دنده را معکوس کرد و صدای ماشین به زوزه تبدیل شد.کاملاً حس می کردیم که این ماشین کاملاً در فشار است ولی وقتی به چهره دکتر نگاه می کردیم خبری از این فشار نبود.
پیچ اول را رد کردیم و به نیمه های راه رسیدیم. به دکتر گفت این بنده خدا خودش را کشت ،بزن دنده دو ، خندید و گفت اول باید یک دنده عقب جا بزنم تا دو جا بره ولی شما چنان نشسته اید که عقب جا نمی رود. تمام تلاشمان را کردیم و ابراهیم آمد روی پای من نشست تا دکتر توانست دو را جا بزند .سرعت ماشین بیشتر شد و صدایش عادی تر.
پیچ دوم را که کاملاً سیصد وشصت درجه ای بود را دکتر با همان دو رد کرد چون امکان معکوس کشیدن نبود. وقتی فرمان داشت به حالت اول خود بازمی گشت شاهد صحنه ای جالب شدیم. فرمان در دستان دکتر بود ولی در هوا. و از محورش جدا شده بود. ترس شدیدی در دلم افتاد وقتی ابراهیم را نگاه کردم رنگش مثل گچ شده بود ولی دکتر فقط می خندید.
صدای موتور نشان از این می داد که دکتر در حال گاز دادن است. با ترس پرسیدم چرا گاز می دهی توقف کن. خندید و گفت ترمز درست و حسابی ندارم و اگر بایستم به جای جلو رفتن حتماً برمی گردیم عقب .داد زدم بابا جان، پیچ بعدی را چه می کنی. کمی نگرانی را در چهره اش دیدم. دور و بر را نگاه کرد و ناگهان جوراب را از دست ابراهیم که خشکش زده بود گرفت و گذاشت روی محور و فرمان را محکم کوبید به آن و خدا را شکر با همان ضربه اول جا رفت و اصلاً هم لق نزد.
من و ابراهیم که فقط بهت مان زده بود و لال شده بودیم. ولی دکتر باز هم به خنده هایش برگشت و گفت.آفرین به دبیر فیزیک که هدیه روز معلمش ما را نجات داد.
تا مدتها جوراب در همان محل بود و ابراهیم هم به جوراب نجات بخشش معروف شد.

مسلم

بچه ها مشغول حل کاردرکلاس بودند و من داشتم در کلاس قدم می زدم و حواسم به کار بچه ها بود.صدای در آمد، تا خواستم به سمت در بروم مدیر مدرسه با شتاب داخل شد و با آشفتگی گفت: از اداره آمده اند برای بازدید.با لبخندی به او گفتم پس چرا اینقدر سراسیمه ای؟ اینگونه رفتارها را بسیاردیده ام.دلیل آن هم باشد برای بعد…

آمدند و به دفتر رفتند و پس از مدتی یکی از مسئولین به کلاس من آمد.چون سالی یک بار آنهم برای سازماندهی به اداره می رفتم خوشبختانه او را نمی شناختم و او هم همچنین.سلام و احوالپرسی کرد و من هم من باب ادب  پاسخ دادم.راستش زیاد از آنها خوشم نمی آمد چون با کت و شلوارهای مرتبشان ،زیاد درد ما معلمان روستا و همچنین دانش آموزان را نمی دانند و فقط می آیند تا ماموریت بگیرندو . . .!!!!

مسئول با نگاه خاصی به بچه ها گفت:عزیزان هرکسی هر خواسته ای دارد به من بگوید ،حتماً برایش انجام خواهم داد.قطعیت این مسئول برایم بسیار جالب بود.بچه های کلاس ساکت بودند چون تا به حال در این شرایط قرار نگرفته بودند و حتی نمی دانستند خواسته چیست؟!ناگهان مسلم که قدبلند و هیکل درشتی داشت بلند شد .مسئول  با لبخندی!! گفت بفرمایید عزیزم.مسلم با صدای بلند گفت:

آقا اجازه، به من دست بدهید.

مسئول چون دید خواسته ی این دانش آموز بسیار ساده است لبخندش قوی تر شد و او را صدا زد و گفت:عزیزم بیا جلو ،حتماً به تو دست خواهم داد.

مسلم که روبرو ی مسئول رسید .آن مسئول محترم دستش را دراز کرد تا به مسلم دست بدهد ولی مسلم فقط نگاهش می کرد.چند ثانیه ای دست مسئول و نگاه مسلم با هم در تقابل بودند که مسلم با دست چپش به دست راستش اشاره کرد که از کتف قطع بود.

غم سنگینی کلاس را فراگرفت.هوای کلاس چنان سنگین شده بود که قادر به تنفس نبودم .چنان احساس سنگینی می کردم که پاهایم تاب تحمل وزنم را نداشت.آن مسئول محترم خیلی جا خورد و خیلی زود بدون خداحافظی از کلاس بیرون رفت.

مسلم چند سال پیش از نردبان افتاده بود و به دلیل نبود امکانات و کوتاهی والدینش دستش عفونی شده بود و وقتی به بیمارستان رساندند کار به جایی رسیده بود که دست را از کتف جدا کردند.

من ماندم و مسلم و بچه های ساکت وغم زده یک کلاس.دیگر درس ندادم وبسیار سعی کردم مسلم و دوستانش را آرام کنم،ولی نشد که نشد. بغض گلوی همه را می فشرد .یکی از بدترین زنگهای درسم بود.کیست که می گوید بچه ها هیچ نمی فهمند. آنها از بسیاری از ما بزرگترها احساسی ترند.

دفتر بازدید را بعد از رفتن آنها می خواندم که در مهمترین بخشش نوشته بود:

-)مشکل مهم و عمده مدرسه نداشتن نمازخانه است.به مدیر تاکید شد در این مورد اقدام نماید.

لازم به ذکر است مدرسه ما در آن سال آب لوله کشی نداشت و بچه ها فقط برای مصرف نوشیدن خودشان از خانه با قمقمه آب می آوردند و همچنین سرویس های بهداشتی مدرسه کاملاً خراب بود وهمسایگان مدرسه بودند که به داد بچه ها می رسیدندو…

و مهمتر از اینها  هیچ حرفی از مسلم و خواسته اش نبود.

 

عیدی

بیست و هشتم اسفند بود ،داشتم از پنجره کلاس به برف زیبایی که می آمد نگاه می کردم.بچه ها هم داشتند امتحان می دادند.بیست نمره ای در سه صفحه از اول کتاب .هر سه کلاس امروز امتحان ریاضی داشتند. گفته بودم اگر غیبت کنند نمره آنها صفر خواهد شد.به همین خاطر همه آمده بودند.

زنگ دوم مدیر به من گفت تا دو کلاس بعدی را یکی کنم .دیدم فکر جالبی است چون دیگر همکاران نیامده بودند و امکانش بود.ساعت سه و نیم امتحان تمام شد، وقتی برگه ها را جمع می کردم نگاه بچه ها خیلی عجیب بود.احساس لذت در مدرسه بودن و امتحان دادن را کاملاً می شد از چهره های بشّاششان فهمید!!!!!!!

برگه آخرین نفر را که گرفتم دیدم دست یکی از بچه ها بالاست. با ترس و لرز بلند شد و آرام گفت:آقا اجازه عیدی یادتان نرود.می دانستم که آنها نمره می خواهند ولی من اصلاً اهل این حرفها نبودم.با لبخندی گفتم :از آن عیدی ها خبری نیست .تنها عیدی من به شما این است که آرزو می کنم موفق باشید.

غر غر بچه ها کاملاً به گوش می رسید.ولی چه کنم که قانون اما و اگر ندارد. باید تا روز آخر مدرسه بیایند و خودشان هم برای درس خواندن و نمره گرفتن تلاش کنند.وقتی می خواستم از در کلاس خارج شوم می شنیدم که آرام به هم می گفتند:انشاالله ماشین گیرش نیاید.انشالله راه بسته بشود و . . .

تا از در مدرسه بیرون آمدم و رسیدم کنار جاده یک پاترول رسید و تا دست بلند کردم ایستاد و سوار شدم و تا شهر رفتم.یک ساعت مانده بود به حرکت قطار در ایستگاه بودم و روی صندلی نشسته بودم و داشتم به نفرین بچه ها فکر می کردم که خدا را شکر نگرفت.

خیلی خسته بودم و همان ابتدا رفتم به تخت طبقه دوم و خوابیدم.پتو را روی سرم کشیدم تا نور چراغ اذیتم نکند.خواب خواب بودم که ناگهان با صدای بلند کسی که تکانم می داد بلند شدم.چشمم جایی را نمی دید.همه چیز مبهم بود .انگار در دنیایی دیگر بودم.همه در حال رفت و آمد بودند و اوضاع کاملاً به هم ریخته بود.

قطار ایستاده بود و از پنجره ها چیزی دیده نمی شد..پایین آمدم وهرچقدر تلاش کردم از پنجره بیرون را ببینم نشد.در راهرو همه در حرکت بودند و به سمت در خروجی می رفتند و پیاده می شدند. من هم سریع برگشتم و از داخل کوپه کاپشن را برداشتم و از قطار پیاده شدم.هرچه به بالا نگاه کردم خبری از آسمان نبود.بوی دود بسیار آزار می داد.اوضاع اصلاً خوب نبود و نمی دانستم کجا هستیم.

پلیس قطار راهنماییمان کرد و ما را از قطار دور کرد.مسافت زیادی پیاده رفتیم تا هوا بهتر شد.دیزل لوکوموتیو در داخل تونل آتش گرفته بود و این اوضاع به وجود آمده بود.در ارتفاعات گدوک بودیم و وقتی به بیرون تونل رسیدیم برف همچنان می بارید.یک ساعتی لرزیدیم تا آتش مهار شد و تهویه ها به کار افتاد .سپس به داخل قطار برگشتیم. یک ساعت طول کشید تا
لوکوموتیو یدک رسید و ما را تا نزدیک ترین ایستگاه رساند.باید ساعت شش صبح می رسیدیم تهران . ساعت نه صبح بود و ما هنوز در قطار بودیم.

در ایستگاه راه آهن که پیاده شدم توپ سال نو در شد و با بدبختی بسیار به خاطر نبودن ماشین به خانه رسیدم.مادرم از بس که گریه کرده بود از حال رفته بود .و پدرم هرچه به راه آهن زنگ زده بود نتوانسته بود خبری دریافت کند و . . . . .

عیدی بچه ها و غرغرشان همچنان از جلوی چشمم داشتند رژه می رفتند.

v080