کارورز

کلاس سوم کد سه دنیای عجیبی برای خودش داشت. سی و هشت نفر بودند و کاملاً دو دسته که چیدمانشان سر کلاس هم دودسته ای بود. سردسته هم طبق قانون همیشگی در میز آخر قرار داشت و از همانجا گروهش را کنترل می کرد.

بعد از شانزده سال تدریس در روستا با کلاس های کم جمعیت و دانش آموزانی آرام،این کد سه برایم چالش بزرگی بود.همیشه در کلاس هایم جدی هستم ولی برای کد سه جدیتم را دوچندان می کردم تا بتوانم نظم کلاس را حفظ کنم.خدا را شکر در این دو ماهی که از سال گذشته بود، مشکل خاصی نداشتم و اوضاع در وضعیت عادی در کنترلم بود.

درسشان اصلاً خوب نبود و از این خیل دانش آموزان که با حداقل فاصله کنار هم در کلاسی کوچک نشسته بودند، فقط به تعداد انگشتان دو دست در امتحاناتم نمره قبولی می گرفتند و بقیه اصلاً به فکر درس نبودند و از آن بدتر اصلاً نگران نبودند که چه نمره ای گرفته اند.

هرچه فکر می کردم تا راهکاری برای ترغیب دانش آموزان جهت یادگیری ریاضی پیدا کنم، به بن بست می رسیدم.چنان در مقاومت در برابر یادگیری تبحر داشتند که هیچ ابزار و هیچ راهکاری برای آنها جوابگو نبود.شده بودم همچون سربازی که هرچه تیر در اسلحه اش دارد شلیک می کند و در مقابل تانکی که بدون هیچ توجهی به مسیرش ادامه می دهد.

در نهایت به این نتیجه رسیدم که کاری با کار تانک نداشته باشم و خوشبختانه تانک هم کاری به کار من نداشت و عملاً من فقط برای حدود ده نفر تدریس می کردم.از ته دل ناراحت بودم که چرا نمی توانم به بقیه بچه ها هم کمک کنم ولی چه سود که از عهده ام خارج بود.اینان یلانی بودند برای درس نخواندن.

دی ماه بود که وقتی وارد کلاس شدم،دانش آموزی که درست در انتهای کلاس دقیقاً وسط دو ردیف میز و نیمکت ها روی تک صندلی نشسته بود توجهم را جلب کرد.این تازه وارد چرا روی تک صندلی نشسته؟ کمی فکرکردم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که چون تازه وارد است در هیچکدام از این دسته ها جایش نداده اند و مجبور شده که تنها روی تک صندلی بنشیند.

جلسه حل تمرین بود و به همه گفتم تا تمارینشان را روی میز بگذارند تا بررسی کنم.مهر تاریخ  را برداشتم و شروع کردم به وارسی تمرین ها ،معمولاً تعداد دانش آموزانی که حل نمی کردند کم نبود ولی امروز فقط یک نفر آن هم از دسته سمت راست تمرین نداشت.

رسیدم به نفری که تنها بود ، او فقط داشت با تعجب به من نگاه می کرد. به او گفتم درست است که تازه آمده ای ولی باید تمارین شما را هم بررسی کنم.چیزهایی گفت که نفهمیدم و کمی با عتاب به او گفتم یادت باشد که اینجا باید کارت را درست انجام دهی.غایب بودن یا حتی تازه آمدن دلیل بر نداشتن تمرین نیست.

نمی دانم چرا وقتی داشتم اینها را به او می گفتم کل کلاس در سکوت مرگباری غرق شد.همه ساکت فقط منتظر بودند تا ببینند که من با این دانش آموز چه برخوردی می کنم. تعجب و بهت را به راحتی می شد از چشمانشان فهمید.

کمی مشکوک شدم، اینها سر کلاس آرام و قرار نداشتند حالا چه شده همه چشم شده اند و فقط مرا نگاه می کنند. هرچی که هست از این تازه وارد است ،شاید او هم برای خودش سردسته ای است ، سبیلهای کم پشتش نشان می داد که خیلی به سن بلوغ نزدیک است.پیش خودم حساب کردم که از همین امروز باید جلوی این یکی را بگیرم تا بعدها برایم مشکل ایجاد نکند.

تا خواستم چیزی بگویم بلند شد و آرام کنار گوشم گفت، ببخشید استاد ،من کاروز هستم و از امروز قرار است در کلاس شما فن معلمی یادبگیرم.مانده بودم چه بگویم و چه کارکنم؟ با لبخندی به او خیر مقدم گفتم و در دل خدا را شکر کردم که برخوردی نکردم و یا چیزی به او نگفتم.

در کل زمان کلاس ساکت نشسته بود و فقط نظاره گر من بود ، من هم هر وقت چشمانم با او تلاقی می کرد لبخندی می زدم.جثه ای کوچک داشت و اصلاً نمی شد به عنوان دانشجو به او نگاه کرد.ولی وقتی به یاد خودم افتادم که در ساری در محله راهبند سنگتراشان به عنوان کاروز به کلاس رفتم همین قدر جوان بودم.

وقت زنگ خورد به او اشاره کردم که بماند تا همه بچه ها بروند.رو به او کردم و بعد از عذرخواهی گفتم که ای کاش قبل از آمدن به کلاس با من هماهنگ می کردید تا این اتفاق نمی افتاد.لبخندی زد و گفت حق با شماست من باید با شما هماهنگ می شدم ولی مقصر آقای معاون است که مرا همینطور به سر کلاس فرستاد.

در هنگام خروج از کلاس  به او گفتم فقط یادت باشد که برای جلسه بعد حتماً تمرین ها را حل کرده باشی.هاج و واج فقط نگاهم می کرد و من هم با لبخندی به او گفتم که راست می گویم .جلسه بعد شما باید تمارین را بررسی کنی و بچه ها را پای تخته بفرستی و من فقط نظاره گر خواهم بود.

با سر تایید کرد و رفت تا خود را برای اولین تجربه معلمی آماده کند. وهمانجا هم دانست که وارد چه کار سختی شده است.

دستشویی

یکی از مهمترین قانون های کلاس من،عدم ورود یا خروج دانش آموزان بعد از حضور من در کلاس است. در این مورد بسیار دقیق هستم و نمی گذارم کسی بعد از من وارد کلاس شود ،حتماً باید از مدیر یا معاون مدرسه برگه ای که بیانگر علت تاخیرش در حضور کلاس است را به همراه بیاورد.برای بیرون رفتن به هر دلیل هم اجازه نمی دهم. توجیه من این است که زنگ تفریح برای رسیدگی به همین امور است.

در میانه های کلاس بودیم که دیدم دست محسن لرزان از انتهای کلاس بالاست.فکر کردم در مورد درس سوال دارد ولی او از من اجازه دستشویی رفتن خواست که من هم مانند همیشه علاوه بر اجازه ندادن، گوشزد کردم که دیگر در کلاس از من اجازه برای این کارها نگیرید.

چند دقیقه بعد دست محسن دوباره بالا آمد و من هم با اشاره سر به او فهماندم که نمی شود.بچه ها در حال حل کاردرکلاس بودند که این بار محسن کنار میز من آمد و گفت آقا اجازه بگذارید حرفمانمان را بزنیم بعد اجازه ندهید. با سر اشاره کردم که خوب بگو. آرام کنار گوشم آمد و گفت آقا اجازه ما مشکل کلیه داریم و نباید خودمان را نگاه داریم، وگرنه کلیه مان عفونت می کند.

تا این را گفت بلافاصله به او اشاره کردم که سریع برود تا مشکلش حادتر نشود.چندین بار از مدیر مدرسه خواسته بودم که لیست  دانش آموزانی را که مشکلات اینگونه دارند را به من بدهد تا حداقل از وضعیت آنها و مشکلات و محدودیت هایشان آگاه باشیم.

هنوز چند دقیقه ای از خروج محسن از کلاس نگذشته بود که درب  کلاس ناگهان با صدایی مهیب باز شد و مردی که از چهره اش می شد فوران عصبانیت را دید، وارد کلاس شد.دست محسن را هم گرفته بود وبا شتاب به سمت من می آمد.

کمی جا خوردم و کمی هم ترسیدم. سبیلهایش از بناگوشش در رفته بود و هیکل درشتی هم داشت.از وضع و ظاهر لباسش هم می شد حدس هایی زد. شلوارش از آن نوع کردی هایی بود که در پای افرادی خاص دیده بودم.از همه بدتر هم جای زخم روی صورتش بود که نشان از خشونت بالایش می داد.

بچه ها همه بهت زده فقط ناظر بودند و منتظر بودند تا واکنش مرا به عنوان دبیرشان ببینند.کمی خودم را جمع و جور کردم و از پشت میز بلند شدم و چند قدمی به سویش رفتم.تا خواستم چیزی بگویم که مهلتم نداد و شروع کرد با صدای بلند حرف زدن.

می گفت.شما حق ندارید بچه ها را از کلاس بیرون کنید. محسن همیشه دعوا می کند ولی هیچ وقت مقصر نیست. فقط آن کسی را که محسن را زده به من نشان بدهید تا دمار از روزگارش درآورم.ضمناً مگر شما معلم نیستی،پس حواست کجاست که سر کلاس بچه ها با هم دعوا می کنند.

تن بلند صدا و لحن نا موزنش که کمی هم بی ادبانه بود مرا هم عصبانی کرد.من هم صدایم را در گلویم انداختم و گفتم .اولاً هنوز یادنگرفته اید که برای وارد شدن به جایی در باید بزنید. دوم اینکه مگر من اجازه دادم که شما وارد کلاس شوید، که اینگونه سرتان را انداختید پایین و وارد کلاس شدید. سوم اینکه هرجایی قانونی دارد،به جای داد و بیداد که نشان دهنده شخصیتتان است به دفتر مدرسه بروید و مشکلتان را آنجا بگویید.

واکنش تند من موثر واقع نشد و بر میزان خشمش افزود ،رنگ رخسارش همچون لبو قرمز شد و دیگر حرف نمی زد ،داشت داد می زد.چیزهایی گفت که اصلاً نفهیمدم ،بعد رو به محسن کرد و گفت به من نشان بده که کدام بچه اذیتت کرده تا همینجا به حسابش برسم.

محسن که فقط داشت بر خود می پیچید گفت :عموجان کسی با من دعوا نگرفته.تا این را گفت باز صدای آن مرد بالا رفت و گفت : نترس ،بگو من اینجا کنارت هستم. درسته که پدرت نیست ولی من که هستم. نمی گذارم حقت را بخورند.

نگاهم وقتی به محسن افتاد و رفتارش را دیدم سریع دستش را گرفتم و او را به سمت در کلاس بردم و به او گفتم بدو تا دیر نشده و او هم از در کلاس مثل فشنگ گذشت و به سمت حیاط مدرسه دوید.وقتی برگشتم آن آقای محترم درست بالای سرم بود و نزدیک بود اتفاق بدی بیافتد که یکی از بچه ها از ته کلاس گفت.آقا رحیم ،محسن دستشویی داشت که رفت بیرون نه با کسی دعوا کرده بود و نه کسی هم اذیتش کرده بود.

در طرفه العینی جایگاه من و آن آقا عوض شد. احساس کردم کوچک شده و هنوز هم دارد کوچک تر می شود.سینه ام را ستبر کردم و گفتم آقای محترم نه ادب را رعایت کردی نه نزاکت را و از همه بدتر اصلاً نمی دانستی ماجرا از چه قرار است.نظم کلاس ما را هم به هم زدی .به آقای مدیر می گویم تا به پلیس زنگ بزند و تکلیف ما را با شما مشخص کند.

از آن همه داد و بیداد چند لحظه قبلش حالا فقط  لکنت را داشت و فقط ببخشید و غلط کردم می گفت.در میان حرف هایش فهمیدم که پدر محسن که در زندان است او را مامور کرده که مواظب محسن باشد،و واقعاً چقدر هم مواظب بود.

آقای مدیر آمد و با عتاب بسیار او را از کلاس بیرون برد. در همین هین محسن هم آمد. تا بچه ها خواستند چیزی بگویند با صدای بلند گفتم ادامه کاردکلاس ها را حل کنید. کسی هم حرف نزند. خدا را شکر بچه ها منظورم را فهمیدند و محسن هم با رنگ و رویی زرد رفت و سر جایش نشست.

اولین نفری را که برای حل کاردرکلاس به پای تخته فرستادم محسن بود. خوشبختانه توانست سوال را حل کند. تشویقش کردم و بچه های کلاس هم برایش کف زدند. رنگ و رویش باز شد و لبخندی هرچند کوچک بر لبانش نقش بست.

چغول چاق

آنقدر این چهارپایه ای که رویش نشسته بودم در این پیچ و خم های جاده به این طرف و آن طرف خم شده بود که دیگر در دست و پاهایم احساس درد می کردم ،چون مجبور بودم با فشاری مضاعف خود را در خلاف جهت پیچ ها نگاه دارم و این خود کاری بود بس دشوار. حدود چهل کیلومتر آخر ،جاده مستقیم بود ولی ترمز های ناگهانی مینی بوس فشاری بیشتر بر من وارد می کرد.

در ایستگاه سرچشمه با کوله باری از خستگی و درد می خواستم از مینی بوس پیاده شوم که با هجوم مسافرانی که قصد سوار شدن داشتند مواجه شدم. این تنها ماشینی بود که بازمی گشت و همین باعث شده بود مسافران حتی صبر نکنند تا ما پیاده شویم. به هر صورت از ماشین پیاده شدم و جهت کمی  استراحت روی همان نیمکت کنار ماشین نشستم.

تازه داشتم جانی می گرفتم که پیرمردی چنان مستاصل رو به من کرد و گفت: پسرم ،میروی یا تازه آمده ای؟گفتم تازه رسیده ام ، همینکه پاسخم را شنید کمی از چین و چروک های صورتش باز شد و گفت پسرم من می خواهم بروم ولی همین حالا یادم آمد که باید این کیسه برنج را به مغازه سید می بردم و یادم رفت که بروم.اگر حالا بروم این مینی بوس را از دست می دهم و اگر این کیسه برنج را به سید نرسانم ،بدقول می شوم. بزرگواری کن و این کیسه را به سید برسان تا من هم با خیال راحت به خانه برگردم.

تا خواستم چیزی بگویم و عذری بیاورم ،کیسه ده کیلویی برنج مقابلم بود و چهره ی معصوم پیرمرد.هرچه با خود کلنجار رفتم تا قبول نکنم، نشد و نگاه های این پیرمرد در این غروب سرد چنان در من تاثیر کرد که ناگاه گفتم چشم،باشد می برم و کیسه را به سید می رسانم.

سریع یک اسکناس پنجاه تومانی مچاله شده از جیب کتش درآورد و گفت این هم کرایه ات . برو میدان «چغول چاق» کنار بانک ملی ،مغازه سید همانجاست ، حدوداً هم سن من است و قد بلندی دارد و عینکی هم هست. سلام که گفتی در جوابت علیکم السلام جانانه ای می گوید.بگو این کیسه را سید فرستاده،خودش همه چیز را می داند.خدا اجرت بدهد که کارم را راه انداختی.

تا خواستم به خودم بجنبم و اسکناس را به او پس بدهم، سوار شده بود. هنوز از پله ماشین بالا نرفته بودم که صدایش آمد که پسرجان هرچیزی حسابی دارد ، برو و کار را انجام بده.بهت زده نظاره گر حرکت مینی بوس بودم که از گاراژ خارج شد و همه جا در کسری از ثانیه مملو شد از سکوت و تاریکی.

کنار پمپ بنزین سوار تاکسی شدم تا به میدان چغول چاق بروم. وقتی پر شد و به راه افتاد به راننده گفتم که مرا در میدان چغول چاق پیاده کند. ولی نمی دانم چه شد که وقتی گفتم چغول چاق علاوه بر راننده تمام مسافرین هم برگشته و نگاهی عجیب به من کردند. من هم لبخندی زدم و گفتم واقعیت من از شاهرود فقط سرچشمه و میدان مرکزی و ترمینال را بلدم .

آقای راننده با خنده ای گفت پسرجان ما در این شهر میدانی به این نام نداریم.یا آدرس را اشتباه به شما گفته اند یا اسمش را اشتباه شنیده ای.همه چیز داشت دور سرم می چرخید. با این کیسه ده کیلویی چه کنم و تازه در این موقع چگونه مغازه سید را پیدا کنم ، بسته باشد چه کنم؟

مطمئن بودم که حتماً نام میدان را اشتباه شنیده ام.مستاصل به آقای راننده و مسافران گفتم اسمی شبیه به آن نمی شناسید ، نمی دانم مثلا چوپان چاق یا چراغ چاق، نمی دانم چرا همه از خنده در خود می پیچیدند و خود را به در و دیوار ماشین می زدند.مگر من چیز خنده داری گفته بودم؟

کمی گذشت و به میدان مرکزی شهر رسیدیم و دیگر مسافران پیاده شدند و من هم ناامید پیاده شدم که آقای راننده صدایم کرد و گفت بنشین شاید این میدان چاق را یافتیم.وقتی به راه افتاد از من قضیه را پرسید و من هم کامل توضیح دادم.کمی سرش را خوارند و گفت اسم میدان که هیچ ،نمی توان روی آن حساب باز کرد، ولی همان بانک ملی که گفتی خیلی کمک می کند.باید فکر کنم ببینم کدام میدان شهر است که بانک ملی دارد.سکوت کرد و شروع کرد به حرکت ، مدتی در همین حال بود که ناگاه گفت فکر کنم فهمیدم کجاست و به سرعت ماشین افزود. تنها چیزی که فهمیدم این بود که همان طرف سرچشمه بازگشت و نزدیک آن به خیابانی وارد شد و بعد میدان بزرگی بود که در مقابلمان ظاهر گشت .

روبروی بانک ملی توقف کرد و گفت حالا ببین آن مغازه که سیدی قدبلند و عینکی دارد را می توانی پیدا کنی؟کمی که چشم چرخاندن پیرمردی با موهایی کاملاً سپید را که قد بلندی داشت و عینکی هم بود در حال پایین کشیدن کرکره مغازه دیدم.سریع پیاده شدم و کیسه را گرفتم و به سمتش رفتم.

کارش تمام شده بود و داشت می رفت که با صدای بلند سلام کردم . آرام به سمت من چرخید و با لبخندی گفت علیکم السلام و غلظت کلامش مرا مطمئن کرد که نشانی را درست آمده ام.کیسه برنج را به او دادم و گفتم این را سید برای شما فرستاده. تبسمی کرد و گفت این سید خدا همیشه خیرش به همه می رسد. این کیسه را برای احسان آخر هفته فرستاده ، انشالله خدا قبول کند.

اصرار بسیار کرد که به خانه برویم و من هم انکار می کردم. آنقدر دستم را کشید که به درد آمده بود و وقتی گفتم که باید به تهران بروم رهایم کرد و با کلی تشکر و دعا از من جدا شد و من هم خداحافظی گرمی کردم.آقای راننده تاکسی که هنوز منتظرم بود ،نظاره گر این صحنه ها بود و وقتی سوار شدم رو به من کرد و گفت خوب از سید برای سید برنج می رسانی.کاش ما هم سید بودیم و ده کیلو برنح اعلا نصیبمان می شد ،بعد زد زیر خنده .کمی که آرام شد به من گفت اسم میدان را چه گفتی؟ دوباره تکرار کردم چغول چاق

دو بار به دور میدان گردید و باز گوشه ای ایستاد و زد زیر خنده و این بار خنده اش بند نمی آمد، ابتدا کمی ترسیدم ولی وقتی که با دستش گوشه ای از میدان را نشانم داد، با دقت که نگاه کردم خودمم هم خنده ام گرفت و هر دو با صدای بلند می خندیدیم.

در گوشه میدان مجسمه ای بود از گنجشکی به ارتفاع حدود یک و نیم متر  و خیلی هم چاق و سفید وقشنگ.پیرمرد نام میدان را نمی دانست ولی این گنجشک نظرش را جلب کرده بود و به زبان خودش گفته بود«چغول چاق»و این نام در ذهن ما هم ماندگار شد.

آقای راننده مرا تا ترمینال رساند و در میان راه همش از چغول چاق صحبت می کرد.می گفت سالهاست در این شهر رانندگی می کند ولی تا به امروز اینقدر حواسش به این چغول نبوده است.در ترمینال وقتی پیاده شدم و خواستم کرایه را بدهم ناگاه همان پنجاه تومانی سید به دستم آمد تا خواستم از کیف پولم مبلغ بیشتری بردارم.آقای راننده باز با همان خنده اش گفت اینهمه در شاهرود دورت دادم و تازه با کمترین نشانه ها نشانی ات را یافتم حالا برای این همه فقط پنجاه تومان.

تا خواستم بگویم نه و مبلغ بیشتری بدهم همان پنجاه تومانی را از من گرفت و گفت این هم از سید برای ما که خدا روزی رسان است.و من باز نفهمیدم که او از کجا دانست که آن پنجاه تومانی را سید به من داده است.

سیب

وقتی آقای مدیر نگاهش به آخرین برگ بخشنامه ها افتاد لبخندی بر لبانش شکفت و همه ما متعجب  جویا شدیم که قضیه چیست؟چون آقای مدیر کمتر زمانی می شد که لبخند بزند. رو به ما کرد و گفت از ماه آینده تغذیه مدارس دوباره شروع می شود.زیاد نفهمیدم ،مگر تغذیه مدارس لبخند دارد و ضمناً چرا دوباره ،من که در این چند سال چیزی ندیدم.

دوباره پرسیدم تغذیه چی هست که م.جب شعف شما شد؟ آقای مدیر رو به من کرد و گفت تغذیه باعث می شود که حداقل بچه ها چیزی در مدرسه بخورند و همین ایجاد انگیزه در بچه ها می کند ، ضمناً تا حدود ده سال پیش این رویه بود که نمی دانم چرا قطع شد  ، ولی خدا را شکر از ماه بعدی شروع می شود و می بینی بچه ها با چه شور و شعفی تغذیه ها را می خورند.

اولین سری تغذیه ها با وانت رسید و فقط مات و مبهوت نظاره گر آن بودم ،بچه ها به طور کاملاً مرتب شروع کردند به تخلیه وانت و چیدن کارتن های تغذیه در انبار مدرسه.«کلوچه کام» اولین محموله ای بود که رسید و بین بچه ها توزیع شد. همه درست همانطور که آقای مدیر گفته بود شروع به خوردن کردند. البته ما دبیران هم سهمی داشتیم و نفری یکی هم به ما رسید و بعد از تناول آن فهمیدیم که علت این شور وشعف بچه ها چیست.واقعاً خوشمزه و لذیذ بود.

شیرهای پاکتی مثلثی ، ویفر، خشکبار، خرمای فشرده شده بدون هسته، خرمای خشک، میوه و خیلی چیزهای دیگر همچنان به عنوان تغذیه می آمد و ما هم در کنار بچه ها از این همه موهبت سود می جستیم.یک بار هم بار تغذیه سیب هایی بود که رنگ قرمزش واقعاً چشم نواز بود.

بار تخلیه شد و مبصرها ی هر کلاس در یک جعبه به تعداد بچه های کلاسشان سیب گرفتند و به کلاس ها رفتند.من هم پشت سر آنها به کلاس سوم راهنمایی رفتم تا در پخش سیب ها نظارت داشته باشم. وقتی همه سیب را گرفتند یکی در انتهای جعبه باقی ماند.علت را از مبصر جویا شدم که با لبخندی گفت آقا اجازه،مسعود امروز غایب است.

سیب را در دست گرفتم. چنان قرمز و براق و کاملاً سالم بود که توجهم را به خودش جلب کرد.همانطور که داشتم در دستم نگاهش می کردم، آقای مدیر از همان مقابل در کلاس گفت آن یکی سهم خودت ، نوش جان کن و از خوردنش لذت ببر.گفتم پس یادت باشد که سهم مسعود را فردا بدهی تا عدالت رعایت شود.نگاهی به من انداخت و رفت.

داخل دفتر چشمم به کاتر افتاد و پیش خودم گفتم با همین به دو نیمش می کنم و پوستش را می کنم. حوصله ندارم تا آبدارخانه که آن طرف حیاط مدرسه است بروم. سیب را نصف کردم و شروع کردم به پوست کردنش که صدای مهیبی از طرف انبار آمد .بلند شدم تا بفهمم چه شده است که مدیر دوان دوان به طرف انبار رفت .خدا را شکر چیز خاصی نبود و یکی از کارتن های تغذیه از بالای کمد افتاده بود.

خیالم راحت شد و نشستم تا باقی سیب را پوست کنم که کل دستانم را غرق در خون دیدم. آنقدر زیاد بود که وحشت کردم و سیب و کاتر را انداختم. در همین حین دبیر علوم آمد و تا مرا با آن وضع دید سریع رفت و جعبه کمک های اولیه را آورد .با پنبه خون های روی دستم را پاک کرد و با بتادین آن را ضد عفونی کرد. بعد تازه متوجه شدم کجای دستم را بریده ام. درست کنار انگشت شصت دست چپ.

آقای مدیر هم آمد و با دیدن اوضاع رو به من کرد و گفت با خودت چه کرده ای؟تا توضیح دادم.اخمی کرد و گفت مگر کسی با کاتر هم سیب پوست می کند. زدی شصت دستت را پوست کنده ای. با گاز رویش را محکم بگیر و دستت را بالا نگاه دار تا خونش بند آید.

بعد از چند دقیقه با گاز و باند دستم را بستند و بعد از اینکه همه چیز به حالت عادی برگشت به کلاس رفتم و شروع کردم به تدریس.بعد از چند دقیقه نگاه بچه ها به من تغییر کرد و همه مترصد این بودند که به من چیزی بگویند ولی من زیاد توجه نکردم و تدریس را ادامه دادم.

پشتم به بچه ها بود که یکی از وسط کلاس گفت آقا اجازه دستتان خون می آید. وقتی به دستم نگاه کردم تمام باندها قرمز شده بودند و خون همچنان از دستم می چکید.وقتی به کف کلاس نگاه کردم درست در مسیر حرکتم در کلاس خون بود که ریخته شده بود. کمی ترسیدم و سریع به دفتر رفتم و از آقای مدیر خواستم کمکم کند.او هم سریع آمد و باندها را باز کرد.

وقتی دوباره دستم را تمیز کردند این بار عمق فاجعه را دیدم که دستم چقدر بد بریده شده و خونش اصلاً بند نمی آید.خلاصه  کارم به بهداری روستا کشید و  وقتی خانم بهیار دستم را دید گفت باید بخیه بزنم و اینجا امکانش نیست و باید به شهر بروی.غروب شده بود و هیچ وسیله ای هم برای رفتن به شهر نبود. وقتی قضیه را به خانم بهیار گفتم، کمی فکر کرد و گفت محکم آن را ببند و همچنان که دستت را بالا نگاه می داری رویش یخ بگذار.

در خانه وقتی دستم بالا بود خونریزی کمتر می شد و با گذاشتن یخ تقریباً بند می آمد ولی وقتی برای چند لحظه هم پایین می آوردم خون جاری می شد. وضع خسته کننده ای بود که سید فکر جالبی کرد و به دیوار میخی کوبید و با طناب دستم را به آن بست و با این کار کمی وضع بهتر شد.

کل شب را نشسته در آن وضعیت عجیب و به سختی تا صبح رساندم ،تا چشمانم گرم می شد وزنم روی دستم می افتاد و از فشار آن بیدار می شدم. تا صبح  را در خواب و بیداری گذراندم.صبح اول وقت سید بیدار شد و به دستم نگاهی انداخت و از اوضاع آن راضی بود. بند ا را باز کرد تا لباس بپوشیم  وبا مینی بوس ها به شهر برویم.

همینکه دستم پایین آمد منتظر آمدن خون بودم که خوشبختانه نیامد و خونریزی آن بند آمده بود و دیگر هیچ خونی از دستم جاری نشد.رفتن به شهر را کنار گذاشتم و به مدرسه رفتم. همه بچه از دستم که بانداژ شده بود خبر می گرفتند و من در آن بین مسعود را پیدا کردم و به او گفتم تمام این گرفتاری های من از تو است.فقط با چشمانی متعجب به من نگاه می کرد و بچه ها می خندیدند.

امتحان نهایی

برای هر چهار روستایی که در دهنه بالا بود فقط یک حوزه امتحان نهایی چهارم دبیرستان تعیین کرده بودند که آن هم در مدرسه روستایی بود که من در آن بیتوته داشتم.به پیشنهاد مدیر، منشی حوزه شدم و کل مدت یک ماه امتحانات را در یکی از کلاس های مدرسه می گذراندم.زندگی در مدرسه جذابیت های خاص خودش را دارد، مخصوصاً شب های آن که در سکوت و تنهایی غرق می شوی.

چون چهاردهم و پانزدهم خرداد تعطیل بود و پنجشنبه هم امتحان نبود، از آقای مدیر که رئیس حوزه بود اجازه گرفتم که به خانه بروم ، او هم موافقت کرد و گفت فقط صبح شنبه سر وقت جلو اداره باش تا با آقای ناظر حوزه بتوانی به موقع اینجا برسی.

حوزه ما آخرین و دورترین حوزه شهرستان بود. به همین خاطر روزهای امتحان صبح زود یک ماشین لندرور  که از اداره کشاورزی قرض گرفته بودند سوالات را که ناظر حوزه از اداره می گرفت را به ما می رساند و همین ماشین تا پایان امتحان می ماند و پاسخنامه ها را به حوزه تصحیح که در شهرستان بود بازمی گرداند.

مثل همیشه ساعت ده شب با اتوبوس تعاونی دو از تهرانپارس به راه افتادم و ساعت پنج و نیم صبح مقابل در اداره پیاده شدم. هیچ کس در اداره نبود و درب آن نیز با زنجیر قفل شده بود.آقای ناظر حوزه می گفت که معمولاً ساعت شش صبح راه می افتند .منتظر ماندم، ولی حالا که ساعت شش بود ،هنوز خبری از هیچ چیز نبود.

بعد از حدود یک ربع معطلی درب اداره باز شد و آقای ناظر به همراه ماشین رسید و بعد از تحویل گرفتن پاکت سوالات به سمت روستا به راه افتادیم.از همان ابتدا آقای ناظر به راننده نهیب می زد که امروز را باید کمی با سرعت بروی که دیر نرسیم.راننده هم با خونسردی می گفت که این ماشین از این تندتر نمی رود.

در همان پیچ های اول جاده بودیم که باران شروع به باریدن کرد به طوری که برف پاک کن هم یارای مقابله با آن را نداشت.همین باران موجب کندی حرکت و حتی ترافیک در جاده شد و غرغر آقای ناظر که به موقع نمی رسیم شروع شد.وقتی وارد جاده خاکی شدیم راننده ناگهان بر سرعتش افزود و همین باعث شد آقای ناظر علت را جویا شود. راننده هم گفت که لندرور مخصوص چنین جاده هایی است و اینجور جاها خودش را نشان می دهد.

مسافت کوتاهی در جاده خاکی را طی کرده بودیم که ناگاه با صحنه ای بس دهشتناک در مقابلمان روبرو شدیم.شدت باران باعث رانش زمین شده بود و جاده کاملاً مسدود شده بود.کوه همچون خاکریزی به بلندی حداقل سه یا چهار متر جاده را بریده بود و راه را قطع کرده بود.مانده بودیم چه کنیم. به هیچ عنوان راهی برای گذشتن نبود و تا شروع امتحان هم نیم ساعت بیشتر نمانده بود.

آقای ناظر به راننده گفت برگردد تا به پاسگاه که در ابتدای جاده خاکی بود برویم و از آنجا با اداره تماس بگیرد و کسب تکلیف کند.وقتی به پاسگاه رسیدیم باران بند آمده بود. آقای ناظر به داخل پاسگاه رفت و من هم پیاده شدم تا کمی هوا بخورم. هوای کوهستان بعد از باران بسیار دلچسب است. از همه جا بوی طراوت به مشام می رسید.

وقتی آقای ناظر آمد چهره اش برافروخته بود ، می گفت اداره گفته به هر طریقی شده باید سوالات به حوزه برسد ، با عصبانیت می گفت چگونه باید سوالات را برسانم وقتی تنها جاده روستا بسته است. نمی توانم که بپرم و به روستا برسم.وقتی او این را گفت ناگهان فکری به سرم زد و گفتم ،اگر خیلی مهم است هلی کوپتر بفرستند.منتظر مسخره کردن از طرف آقای ناظر بودم که نگاهش در افق محو شد و بعد از چند ثانیه گفت که پیشنهاد خوبی است و به داخل پاسگاه برگشت.

چند دقیقه بعد برگشت و گفت قرار است اداره با پادگان شهر هماهنگ کند تا برایمان هلیکوپتر بفرستند.در پوست خود نمی گنجیدم که می توانم به یکی از آرزوهایم که سوار شدن به هلی کوپتر است برسم.داشتم در ذهنم سوار شدن به هلی کوپتر را تجسم می کردم که آقای ناظر آمد و گفت برویم.به او گفتم هلیکوپتر اینجا بهتر می تواند فرود بیاید، لبخندی زد و گفت هلی کوپتر کجا بود پادگان شهر ،ماشین جنگی هم ندارد.

گفتم پس چه کار باید بکنیم. نمی شود از آن قسمت جاده رد شد. آقای ناظر گفت اداره با مدیر مدرسه  تماس گرفته و قرار شده که یک نفر بیاید و آن طرف محل رانش یکی از ما را با سوالات به حوزه برساند.طرح بدی نبود ولی چه کسی می خواست از روی این کوهی که روی جاده آمده رد شود و به آن طرف برسد. در همین حین به محل مسدود شدن جاده رسیدیم و من تا خواستم چیزی بگویم مواجه شدم با نگاه های آقای راننده و آقای ناظر که کاملاً  مشهود بود که آن فرد مورد نظر بنده حقیر هستم.

خواستم چیزی بگویم که آقای ناظر پاکت سوالات را به من داد و گفت مانند جانت از این محافظت کن.آقای راننده هم پشتم زد و گفت تو می توانی.مانده بودم چه کنم که خود را در مقابل کوهی از خاک که راه را مسدود کرده بود دیدم.چنان به من روحیه می دادند که به یاد فیلم ها تکاوری افتادم که فرمانده آنهایی را که جلو می خواستند بروند را روحیه می داد.

عزمم را جزم کردم و پاچه شلوار را در جوراب زدم و شروع کردم به بالا رفتن از تل خاک. آنقدر نرم بود که در هر قدم بیشتر فرو می رفتم و وقتی به بالای آن رسیدم تقریباً تا زانو فرو رفته بودم. علاوه بر نرمی، گل چسبناکی داشت که باعث شده بود پاهایم هر کدام چندین کیلو وزن پیدا کنند.وقتی به بالای آن رسیدم تازه عمق فاجعه را دریافتم .عرض این رانش بسیار زیاد بود و با این اوضاع گذر از آن غیرممکن به نظر می رسید.ولی چون کاملاً مرا تهییج کرده بودند به راهم ادامه دادم و به هر زحمتی بود با چندین بار به زمین خوردن کاملاً  خسته و گل آلود به آن طرف رسیدم.قفط تنها چیزی که قوت قلبم بود سلامت پاکت سوالات بود.

آنطرف منتظر ماشین بودم که آنهم برعکس از آب درآمد و جوانی سوار بر موتورسیکلتی به غایت مستهلک رسید.بر ترکش سوار شدم و به راه افتادیم. آنقدر قدیمی بود که زورش نمی رسید ما دو تا را در سربالایی ها ببرد و هرچه توان داشت خرج کرد تا از اولین سربالایی گذشتیم.تازه داشت خیالم آسوده می شد که باران دوباره باریدن گرفت.خیس شدن پاکت سوالات بدترین اتفاق ممکن بود به همبن خاطر به هر زحمتی بود با آن حجم بزرگش زیر لباسم قرارش دادم تا خیس نشود.

رسیدیم به اصلا ماجرا و پیچ بزغاله، چنان شیب  تندی داشت که ماشین ها با دنده یک از آن به سختی می گذشتند و حالا در این باران و مسیر لغزنده و این موتور مستهلک چه باید کرد نمیدانستم. خواستم بگویم توقف کند تا من پیاده شوم و بعد از پیچ سوار شوم که ناگاه بر گاز موتور افزود و زوزه کشان وارد پیچ شدیم.چند متری نرفته بودیم که نفهمیدم چه شد فقط وقتی چشمانم را باز کردم با صورت روی زمین بودم و تمام هیکلم نیز علاوه بر خیس شدن گل الود شده بود.موتور و راکبش هم آنطرف روی زمین ولو بودند.

به یاد پاکت سوالات افتادم و وقتی به بدنم دست زدم آن را احساس نکردم.اوضاع اصلاً خوب نبود.سریع به دنبال پاکت گشتم و آنرا خیس و گل آلود چند متر آنطرف تر دیدم. با شتاب گرفتمش و دوباره زیر لباسم گذاشتم. البته زیادهم فرقی نمی کرد چون لباس من هم کاملاً خیس شده بودم.

امتحان ساعت هشت شروع می شد و من ساعت نه ونیم به حوزه رسیدم.آقای مدیر که رئیس حوزه بود و دیگر عوامل که همه بومی بودند تا مرا با آن اوضاع دیدند به سمت من دویدند و زیر بال و پرم را گرفتند. کاملاً حال کماندویی را داشتم که اطلاعات ذی قیمتی را با تلاش زیاد از دل دشمن به دست نیروهای خودی رسانده بود.همه حتی دانش آموزان هم به من به دید قهرمان نگاه می کردند و من هم از این حس خشنود بودم.درست است که هلیکوپتر سوار نشدم ولی حداقل تکاوری شدم که ماموریت غیرممکن را انجام داده بود.

هکتار

هندسه و مخصوصاً سطح وحجم از آن دسته درس هایی است که تدریس آن انرژی بسیار می برد. نمی دانم چرا بچه ها در یادگیری مساحت خیلی مشکل دارند،مفهوم آن را خوب درک نمی کنند.به همین خاطر مجبور شدم مانند ابتدایی از مربع استفاده کنم.

بدبختانه مدرسه اصلاً وسایل کمک آموزشی نداشت، ولی خوشبختانه حیاط مدرسه بتون بود و مربع های آن هم یک اندازه بودند.کل کلاس را بیرون بردم و در ابتدا با گچ قرمز، مستطیلی به طول سه و عرض دو تا مربع کشیدم و از بچه ها خواستم تا مساحت آن را به تعداد مربع ها بگویند و همه خیلی سریع گفتند شش تا.

مربع را هم سریع جواب دادند و رسیدیم به متوازی الاضلاع ، چون دو ضلعش کج بود کمی به فکر فرو رفتند و گفتند آقا اجازه نمی شود ، این شکل دو طرفش کج است.آنها را راهنمایی کردم و آن قسمت کج را با یک خط راست جدا کردم و پاک کردم و به طرف دیگر اضافه کردم و همه دیدند همان مستطیل شد.

جلسه ی خوبی بود و مثلث و لوزی را هم توانستم به همان شیوه بگویم،البته در کلاس و پای تخته .زنگ خورد و بقیه شکل ها ماند برای جلسه بعد،وقتی شکلها کامل شد و بچه ها خیلی خوب می توانستند حساب کنند،به کتاب برگشتم و شروع کردیم به حل کاردرکلاس ها و فعالیت ها و کلاً همه چیز داشت خوب پیش می رفت.

به قسمت حل تمرین رسیدیم و به اولین مسئله برخوردیم که مساحت زمین زراعی را به هکتار می خواست.بچه ها مساحت را در طرفه العینی حساب کردند ولی وقتی به هکتار رسیدند فقط متعجبانه مرا نگاه می کردند.من هم متقابلاً متعجبانه تر نگاهشان کردم و پرسیدم که مگر تا به حال هکتار نشنیده اید.همه با سر جواب منفی دادند و من بیشتر متعجب شدم.

گفتم مگر می شود ، شما پنج سال در ابتدایی چه می خواندید.،شروع کردند به گفتن نام درسها و همین باعث بی نظمی شد و مجبور شدم با فریادی ساکتشان کنم. بعد رو به اولین نفر کردم و گفتم اصلاً درس و مدرسه هیچ ،پدرت مگر کشاورز نیست؟جواب داد نه نیست، کارگر معدن است. گفتم عمویت که زمین دارد؟گفت نه آقا سه تا عمو داریم که همه کارگر معدن هستند.کلافه شده بودم و گفتم خوب یکی از فامیلهایت را بگو که زمین دارد، کمی فکر کرد و گفت شوهر خاله ام زمین دارد.خوشحال شدم و گفتم آیا تا به حال شوهر خاله ات درباره هکتار چیزی گفته؟مظلومانه نگاه کرد و گفت :نه

خنده بچه ها اعصابم را به هم ریخت و شروع کردم به داد و بیداد که بچه روستا نداند هکتار چیست از بچه شهر چه توقع است؟هیچ کس در اینجا پدرش زمین کشاورزی ندارد؟یکی دست بالا آورد و لرزان گفت پدرم در آیش بالا زمین دارد.کمی خودم را آرام کردم و گفتم خوب پدرت چقدر زمین دارد،او گفت :هشت «نی» .گفتم هشت چی؟ باز تاکید کرد «نی» گفتم پسرجان کدام نی ؟ لبخندی زد و گفت آقا آن نی که شما فکر می کنی نه یک نی دیگر

بحث نی در کلاس بالا گرفت و هر کس مقدار زمین بستگانش را به نی می گفت.چنان از درس فاصله گرفته بودم که نمی دانستم چه کار کنم. باز فریادی زدم و روی تخته سیاه نوشتم           ۱۰۰۰۰متر مربع=۱هکتار

سکوت همه جا را فرار گرفت و همه فقط داشتند به نوشته من نگاه می کردند. کمی که گذشت یکی آرام به کناری اش گفت پس هکتار یعنی ۱۰۰۰۰مربع حیاط مدرسه،آن یکی که کنار پنجره بود یواشکی به بیرون نگاه کرد و من دانستم که در حال شمردن مربع های حیاط است، گذاشتم کارش را انجام دهد و بعد از اینکه در دفترش حساب کرد، از او پرسیدم چند تا شد؟ جا خورد و بعد با صدای لرزان گفت ۱۰۰تا مربع است.

تعجب بچه ها بیشتر شد وقتی شنیدند حیاط مدرسه آنها ۱۰۰تا مربع است و هکتار ۱۰۰۰۰تا مربع است.ولی توضیح دادم که مربع های مدرسه یک متری نیستند و کمی بزرگتر هستند .ولی همین تفاوت زیاد باعث شده بود برایشان جالب باشد.

یکی از بچه ها گفت یعنی آقا اجازه هکتار ده برابر حیاط مدرسه ما است. با کمی بالا و پایین ،تایید کردم وهمین باعث بحثی در کلاس شد که بسیار مفید بود و اجازه دادم ادامه دهند.در بین گفته های بچه ها شنیدم که یکی گفت فکر کنم «نی» ما هم ۱۰۰۰متر مربع باشد چون کسی تا به حال صحبت بیشتر از ۱۰ نی را نکرده و حتماً ۱۰نی ،هکتار می شود.از او خواستم بیشتر در مورد فکرش توضیح دهد  و او هم خیلی خوب رابطه بین نی و هکتار و مترمربع را گفت.

در آخر وقتی مسئله حل شد و جواب را بچه ها به هکتار گفتند زنگ تفریح خورد و من ماندم با یک صفحه تمرین حل نکرده، رو به بچه ها کردم و گفتم جلسه بعد باید کمی سرعت کارمان را بیشتر کنیم وگرنه کتاب تمام نمی شود،بچه ها گفتند باشد به شرطی که جواب ها را شما بگویید و من هم اخمی کردم و فهمیدند که محال ممکن است و باید خودشان حل کنند.

وقتی موضوع را به مدیر مدرسه گفتم، تصدیق کرد که در اینجا به هر ۱۰۰۰متر مربع «نی» می گویند و هر ۱۰ نی یک هکتار است .ولی دلیل جالبی برای اینکه بچه ها هکتار را نشنیده اند بیان کرد. منطقه ای که روستا در آن واقع است در شیب تند کوهپایه است و زمین هموار و مسطح در آن کم پیدا می شود. مساحت این زمین ها هم به هکتار نمی رسد.

از آن روز وقتی در راه بین دو روستا به مزارع نگاه می کردم فهمیدم که واقعاً در این منطقه هکتار زیاد کاربرد ندارد و زندگی این روستاییان در زمین هایی که کمتر از هکتار است می گذرد.ضمناً بسیاری به دامداری و چوپانی و کارگری معدن امرار معاش می کنند.

قند خون

وقتی از پشت وانت پیاده شدم کاملاً منجمد شده بودم، راننده تا مرا با آن اوضاع دید،با سر خداحافظی کرد و حتی کرایه هم از من نگرفت.فکر کنم به حال رقت بار من دلش سوخته بود.نزدیک غروب بود و باید سریع خودم را به پلیس راه می رساندم تا بتوانم اتوبوسی پیدا کنم.آنقدر خسته بودم که فقط دوست داشتم یکجا بروم و بخوابم.

در حال خودم بودم و تازه داشتم باز می شد که پیرزنی که کنار پیاده رو نشسته بود مرا به سمت خود صدا کرد،ابتدا فکر کردم گدا است و حتماً می خواهد از من کمکی بگیرد ولی وقتی نزدیک شدم دانستم که در اشتباه هستم. کمک می خواست ولی نه آن طور که به من در فکرم بود.

به کنارش رفتم ،سلام کردم و او هم با لحنی خسته جواب سلامم را داد و بلافاصله پرسید قندخون بلدی؟انتظار هر سوالی داشتم الی این ،اصلاً نفهمیدم و گفتم مادر جان قند خون چی؟ کمی غرغر کرد و گفت چند وقتی است حالش خوب نیست و دکتر رفته و حالا هم از پیش دکتر آمده فقط نمی داند آیا دکتر برایش آزمایش قندخون نوشته یا نه؟

گفتم مادر جان  چه کار به اینها داری؟ دکتر وقتی برایت آزمایش نوشته خودش می داند چه چیزهایی را بنویسد.نگاه معنی داری به من کرد و گفت :نه ننه، تو نمی دانی من چه می گویم. عباس آقا همسایه ما چند وقت پیش حالش بد شد بردند بیمارستان و آنجا یک چشمش کور شد، زنش می گفت قندش زیاد بوده که این بلا سرش آمده.

قند چیز مهمی است ، اگر کم باشد بیحال می شوی اگر زیاد هم باشد کور می شوی من یادم رفت به آقای دکتر بگویم برایم آزمایش قند خون بنویسد و حالا می ترسم که شاید من هم به وضع عباس آقا دچار شوم.

حرف هایش منطقی بود و به او گفتم دفترچه اش را بدهد تا ببینم دکتر چه چیزهایی نوشته، دفترچه تامین اجتماعی اش را که مچاله بود به من داد و به هر زحمتی بود صفحه ای که تاریخ امروز روی آن بود را پیدا کردم. ولی خبری از آزمایش نبود و فقط سونوگرافی سینه و شکم بود.

تا خواستم چیزی بگویم گفت صفحه بعد است اینها سونوگرافی هستند. گفتم مادرجان سواد داری ؟لبخندی زد و گفت نه مادرجان سوادم کجاست.در ادامه گفت وقتی دیدم نوشته ها را جور دیگری نگاه می کنی فهمیدم که هیچ نفهمیده ای و این آن صفحه آزمایش نیست.

دفترچه را از دستم گرفت و صفحه مربوط به آزمایش را آورد و به من داد و گفت :این صفحه را ببین.کاملاً درست بود و این برگ مربوط به آزمایش بود.همان سطر اول چشمم به FBSافتاد و گفتم مادر جان قند خون را نوشته .نفس راحتی کشید و گفت خدا پدر و مادرت را بیامرزد که مرا از نگرانی خلاص کردی.کلی غصه خوردم که چرا به دکتر نگفتم قند خون را بنویسد.

می خواستم خداحافظی کنم که دستم را گرفت و مرا به سمت سبدش برد.کمی کشمش در مشتم ریخت و گفت این چندتا را بخور تا کمی جان بگیری معلوم است که خیلی خسته ای،کشمش ها را در جیبم ریختم و تا خواستم تشکر کنم رو به من کرد و گفت:راستی بیا نشانم بده که آزمایش قند خون چه شکلی است تا بعداً خودم بفهمم نوشته یا ننوشته.

برایم خیلی جالب بود که این پیرزن بی سواد چقدر دوست دارد یاد بگیرد . در دفترچه شکلش را نشانش دادم و برای اینکه بهتر متوجه شود کاغذی از کیفم درآوردم و با حروف بزرگ FBS را نوشتم، نگاهی عمیق کرد و گفت پس سه شکلی است، اول نفهمیدم ولی وقتی شکل ها را برایم تفسیر کرد منظورش را دانستم.

اولی مثل عصای پسر عذرا خانم است ، بنده خدا یک پایش فلج است و عصایش همینجوری است و منظورش حرف F بود.دومی دوتا بغچه است که روی هم هستند و منظورش حرف B بود و سومی هم مثل مار می ماند که دور خودش چرخیده است و منظورش حرف S بود.

فقط توضیح دادم که ممکن است وسطی فقط یک بغچه داشته باشد که کنار دیوار است و منظورم حرف کوچک b بود.لبخندی زد و گفت همان بغچه برای من کافی است یا یکی یا دوتا، پس قند خون شد عصای پسر عذرا خانم با بغچه و مار

نوع یادگیری و به خاطر سپردنش مرا مبهوت کرد و همانجا بود که تاسف خوردم که چرا این پیرزن سواد یاد نگرفته که اگر اینچنین می شد شاید زندگی اش به کلی تغییر می کرد.به او گفتم حافظه ی خوبی داری،در حالی که داشت سبدش را برمی داشت گفت :آره پسرم همه می گویند که من خوب یادم می ماند ،خیلی شعر و داستان هم بلدم ولی حیف که سواد ندارم.

خداحافظی گرمی کرد و مقدار زیادی دعا نثارم کرد و آرام آرام به راهش ادامه داد و رفت و من ماندم با این فکر که چرا این استعدادها اینگونه می شوند و چرا روزگار گاهی سر ناسازگاری با انسانها دارد.

مهندس

در طول شش ماه به هر سختی ای بود توانستم ده هزار تومان پس انداز کنم ، رفتم و از خیابان جمهوری با کلی گشتن و پرس و جو ی قیمت ، یک رادیو ضبط (D1 SONY) خریدم تا همدم من باشد در تنهایی های آخر هفته های روستا،شب هایی که هیچ کس نبود و همه جا غرق در سکوت بود.

وقتی به روستا رفتم و شب هنگام در بین همکاران کارتن را باز کردم همه از دیدن آن لذت بردیم و بوی نویی آن کاملاً مشاممان را می نواخت. ابراهیم که از خانه کاست آورده بود اولین فردی بود که رادیو ضبط را روشن کرد و «بیداد شجریان »بود  که برای اولین بار صدایش در اتاق طنین انداخت. در تمام مدتی که ضبط روشن بود، همه در سکوت بودیم و فقط گوش می کردیم و لذت می بردیم.

من هم از خانه چند کاست از «کیتارو» و«یانی» و «ونجلیس» آورده بودم و آنها را گذاشته بودم که در زمان تنهایی گوش دهم.چون این نوع موسیقی را دیگر دوستان زیاد نپسندیدند. از آن موقع به بعد شب ها کارمان فقط گوش دادن به شجریان بود و گاهی هم رادیو، البته از نوع بیگانه اش.قرار بر این شد که از هفته بعد هر کسی چند کاست به همراه بیاورد تا با هم آنها را گوش دهیم.

آخر هفته شد و تنها در خانه داشتم موسیقی گوش می کردم.به خاطر سرمای هوا به بخاری چسبیده بودم و همین باعث شده بود از رادیوضبط  که روی طاقچه بود ،دور باشم .دوست داشتم که نزدیک آن باشم ولی سرمای هوا نمی گذاشت. به فکر فرو رفتم که چه کنم که به یاد حمید افتادم که دیروز کارتنی  پر از  وسایل مربوط به درسش را به خانه آورده بود.

حمید دبیر درس حرفه و فن بود و این بار از شهر مقداری کلید و پریز و سیم و سرپیچ و از این قبیل وسایل آورده بود.به درس برق رسیده بود و چون کارگاه مدرسه از این چیزها نداشت بنده خدا خودش اینها را برای بچه ها خریده بود و قرار بود از هفته بعد کار را شروع کند.

کمی گشتم و مقداری سیم گرفتم و یک پریز رو کار، نقشه ام این بود که از پشت پریزی که روی طاقچه بود سیمی بکشم و درست بالای سرم این پریز را نسب کنم. هم می توانستم کنار بخاری باشم و هم ضبط صوت کنارم بود. در وسایل حمید سیم چین پیدا نکردم و فقط یک انبردست و یک فازمتر گرفتم و شروع کردم به کار.

ابتدا رفتم و از کنار در ورودی حیاط فیوز را قطع کردم ، چون کار با برق شوخی بردار نیست و باید تمام جوانب را سنجید.پریز بالای تاقچه را باز کردم و از پشت سیم را به آن وصل کردم و دوباره پریز را بستم. می خواستم باقی کارها را انجام دهم که ناگاه چراغ اتاق روشن شد و من متعجب از اینکه چه روی داده ؟ وقتی بیرون را نگاه کردم صاحبخانه را در کنار کنتور دیدم .نمی دانم آنجا چه می کرد و نمی دانم چرا فیوز را وصل کرد ، من هم چیزی نگفتم.پیش خودم فکر کردم که خطر بزرگی از کنار گوشم گذشت که فهمیدم برق وصل شده است .منتظر شدم که برود .

کنار در ورودی که آن طرف حیاط است دو کنتور بود که یکی مال خانه ما بود و یکی هم مربوط به خانه صاحبخانه. فکر کنم می خواست کاری انجام دهد که سراغ کنتور ها و فیوزها آمده بود.خیلی معطل کرد و همین باعث شد که من هم رفت سماور را بالا زدم تا برای خودم چایی بگذارم.حدس می زدم که او کارش بیشتر طول خواهد کشید.

بعد از خوردن چای چشمانم سنگین شد و پیش خود گفتم چرتی بزنم و تا قبل از تاریکی هوا بیدار شوم و کار را تمام کنم.نمی دانم چقدر خوابیدم ولی وقتی بیدار شدم آسمان قرمز شده بود،فهمیدم تا تاریک شدن هوا وقتی نمانده و باید سریع این کار مهندسی ام را تمام کنم. سیم را بر روی دیوار گرفتم و تا محلی که می خواستم پریز جدید را نصب کنم آوردم .حدود نیم متری زیاد بود و تصمیم گرفتم با انبردست کوتاهش کنم.

انبردست را آوردم و باز دوباره اندازه گرفتم و محل دقیق بریدن سیم را تعیین کردم و انبردست را در محل قرار دادم و با فشاری زیاد خواستم سیم را قطع کنم. وقتی به دسته انبردست فشار آوردم،فقط نور شدیدی دیدم و دیگر هیچ نفهمیدم.وقتی چشمانم را باز کردم چیزی به یاد نمی آوردم، ولی وقتی سیم و انبردست را دیدم همه چیز به خاطرم آمد، ولی نکته مبهم برایم این بود که چرا من کنار دیوار مقابل هستم و حدود یکی دو متری با سیم فاصله دارم . وقتی می خواستم بلند شوم درد در ناحیه پا و کمر به من فهماند که برق را باید جدی گرفت.

تازه یادم آمد که وقتی صاحبخانه فیوز را زده بود من دوباره نرفتم تا قطعش کنم.وقتی انبردست را هم دیدم که انگار رویش جوشکاری شده است تازه  فهمیدم که چه خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شده است. سیم را جمع کردم و وسایل را هم سرجایش گذاشتم و پیش خودم قرار گذاشتم که فردا صبح اول وقت کار را تمام کنم.

هوا تاریک شد و وقتی کلید چراغ را زدم دیدم روشن نشد.حتماً به خاطر آن اتصالی فیوز پریده بود.به کنار کنتور رفتم  و فیوز را زدم ولی متاسفانه چراغ روشن نشد و همین مرا نگران کرد و درست در همین موقع صاحبخانه هم آمد و او هم از قطع برق شکایت داشت. البته نکته جالب این بود که فیوز او بالا بود و برق نداشت.

شب را با نور شمع در تنهایی مطلق گذارندم و مانده بودم که آیا آن کار من باعث این قطعی برق شده است ؟ولی وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم و دیدم که تمام اطراف خانه در تاریکی غرق است دانستم که برق کل روستا رفته ،صبح وقتی بیدار شدم دهیار به همراه صاحبخانه و چند نفر کنار کنتورها بودند و داشتند صحبت می کردند ، من هم پایین رفتم و موضوع را جویا شدم.

آقای دهیار گفت نمی دانم چه شده که فقط برق این محله رفته و همه جای روستا برق دارد، زنگ زده ام اداره برق و گفته اند حتماً فیوز ترانس پریده و قرار شد اوستا ممد که وارد است سری به آن بزند.بعد از چند دقیقه اوستا ممد آمد و نگاهی به اطراف کرد و رفت سر کوچه و جعبه پایین تیربرقی که ترانس بالایش بود را باز کرد و بعد از چند دقیقه گفت: اتصالی شدیدی در مدار داشتید که فیوز به این قدرت سوخته.

آب دهانم را قورت دادم و بدون اینکه چیزی بگویم آرام به طرف خانه به راه افتادم که ناگاه صاحبخانه صدایم کرد ،از ترس اینکه شاید فهمیده چه دسته گلی به آب داده ام،جرئت برگشتن نداشتم.از همان دور بهمن گفت : دیروز فیوزت پریده بود خودت نفهمیدی ، در همان حال ترس و اضطراب خنده ام گرفت که چه طور فیوزم پریده و خبر نداشته ام.تا خواستم چیزی بگویم خودش گفت حتماً در سیم کشی کوچه مشکلی بوده که این اتفاق افتاده.من هم با سر تایید کردم و به سرعت به داخل خانه رفتم.

ده دقیقه بعد برق وصل شد و از خطر سوم هم به سلامت رد شدم.فردای آن روز که جمعه بود صبح ساعت شش بیدار شدم و در گرگ و میش صبح سریع رفتم پایین ،کنتور را قطع کردم و سیم را از پشت پریز باز کردم و همه چیز را دوباره به روز اولش برگردانم و دوباره فیوز را وصل کردم.و اینجا بود که دور هرچه مهندسی بود را خط کشیدم تا بتوانم به سلامت زندگی کنم.

پرنده

هوا چنان سرد بود که بخاری کلاس یارای گرم کردن نداشت و همه داشتیم می لرزیدیم. بیرون هم که همه جا سفید پوش بود و برف همچنان می بارید. زنگ آخر بود و حل تمرین ،هوای سرد و بی حوصلگی بچه ها و حل نشدن تمارین به شکل درست در پای تخته باعث شده بود که همه منجمد شویم.

زنگ خورد و بچه ها با همان حال یخ زدگی به سمت خانه به راه افتادند ،اصلاً زنگ خوبی نبود و فکر کنم هیچ کس هم چیزی از این تمارین یاد نگرفت.باید جلسه بعد همه چیز را دوباره از ابتدا انجام دهم تا شاید برخی چیزی دستگیرشان شود.

همکاران همه با مینی بوسی که به زنجیر مسلح بود به شهر رفتند و من هم پیاده به سمت خانه به راه افتادم. قدری از شدت بارش برف کاسته شده بود و همین باعث شد بتوانم از دیدن مناظر زیبای زمستانی روستا لذت ببرم.خانه های گلی که برف بام هایشان را سپید پوش کرده بود در کنار درختانی که در برابر برف همه تعظیم کرده بودند صحنه ای زیبا ساخته بود.

در میان این همه خانه با سقف های مسطح ،فقط یک خانه بود که سقفش شیروانی بود، خانه ای دو طبقه که ظاهرش اصلاً به روستا نمی آمد و همچون تافته ای بود جدا بافته، وقتی به مقابلش رسیدم صحنه ای بسیار عجیب و در همان حال جالب دیدم.

دسته ای گنجشک که فکر کنم از سرمای زیاد کلافه شده بودند  کاملاً مرتب کنار هم بر لبه شیروانی نشسته بودند. نمی دانم داشتند در چه موضوعی با هم گفتگو می کردند ولی هرچه بود زیاد حواسشان به من نبود. خیلی کنار هم جفت نشسته بودند و فکر کنم ،دلیلش هم هوای سرد بود.هرچه بود در جمع خودشان بودند و زیاد از اطراف خبر نداشتند.

از فرصت استفاده کردم و آرام دوربین را از کیف درآوردم و روشنش کردم. از این می ترسیدم که صدای روشن شدن دوربین فراری شان دهد ولی خوشبختانه چنان گرم در صحبتهایشان بودند که اصلاً متوجه من نشدند.زوم کردم و چند عکس گرفتم .ولی زیاد به دلم ننشست .چون همه را نتوانستم در کادر قرار دهم .به همین خاطر آرام به طرف راست ساختمان  حرکت کردم تا بتوانم همه را در کادر داشته باشم.

دوباره زوم کردم و اینبار همه در کادر بودم تا آمدم شاتر را بفشارم که صدای هیاهویی از پشت سرم شنیدم و در یک لحظه همه به پرواز درآمدند و کادر خالی شد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم با صحنه ای دهشتناک مواجه شدم که در همان دم قالب تهی کردم.

تعدادی از بچه ها بودند که سنگ به دست چنان به طرفم می دویدند که نمی دانستم چه کنم.در چند متری من همه شروع کردند به پرتاب کردن سنگ ها و من مانده بودم که کجا پناه بگیرم،تنهاکاری که کردم نشستم چشمانم را بستم و دستانم را روی سرم گذاشتم تا حداقل ضایعاتی را که بر من وارد خواهد آمد را کمتر کنم.ولی چیزی احساس نکردم ،نه برخوردی ،نه سنگی و نه حتی دردی.

وقتی چشمانم را باز کردم ،فقط بچه ها را دیدم که داشتند به طرف آسمان سنگ پرتاب می کردند، وقتی به خودم آمدم تازه فهمیدم من هدف آماج این سنگ ها نیستم و همان کناره شیروانی است که ناجوانمردانه در حال گلوله باران است.نهیبی به بچه ها زدم و از آنها خواستم دست از این کار زشت بردارند.

ناگهان همه ساکت شدند و دست از سنگ پرانی برداشتند و فقط به من نگاه می کردند. یکی از آنها گفت آقا اجازه شما بلد نیستی گنجشک بزنی چرا ما را دعوا می کنی. به جای اینکه سنگ برداری بزنی تازه داری عکس می گیری.

مغموم با چهره ای در هم و تا حدی عصبانی پیش خود فکر کردم که بیشتر از ریاضی این بچه ها به چیز های مهم تر ی نیاز دارند که باید بیاموزند.همانجا همه را به سمت خانه هایشان روانه کردم ،غرغر کنان رفتند و من ماندم که بعد از این در کلاس باید بیشتر به این بچه ها حواسم باشد و فقط ریاضی را نبینم.

نظر سنجی

سلام

حدود چهار سال است که در این سایت خاطرات خود را می نویسم و تعداد آنها از دویست گذشته است.بعد از این مدت ،دانستن نظر مخاطبان گرامی برای ادامه مسیربسیار برایم مهم است.اگر لطف فرموده و در نظرسنجی که در فهرست سمت راست قرار گرفته شرکت نمایید مزید امتنان است.

ضمناً هرگونه پیشنهاد یا انتقاد که به نظر مبارکتان می رسد را از طریق نظرات همین متن برایم ارسال نمایید بینهایت سپاسگذار خواهم بود.(متن ها با نظر شما نمایش داده خواهد شد.)

سپاس بیکران

درپناه حق

فرامرز انتظاری