۲۳۹. آه

سن و سالش نشان می داد که از همه ما بسیار بزرگتر است. همه با تعجب به او نگاه می کردیم و به این فکر می کردیم که ایشان با این همه سابقه چرا باید در چنین منطقه ای خدمت کند؟ ما که سابقه کمی داریم و امتیازمان در سازماندهی بسیار پایین است، مجبور هستیم به اینجا بیاییم ولی ایشان چرا به اینجا آمده اند؟ در مینی بوس با بهت بیرون را نگاه می کرد و پرسش های بسیارش از زمان رسیدن به مقصد نشان می داد که انتظار این فاصله و این جاده را نداشته است.

وقتی وارد مدرسه شدیم اصلاً حالش خوب نبود، آثار خستگی و افسردگی کاملاً از چهره اش نمایان بود. تنها جمله ای که از ایشان شنیدیم این بود که به کدام کلاس باید بروم؟ و بعد با همان حالش به کلاس رفت. زنگ اول به پایان رسید و وقتی وارد دفتر شدم ایشان را ولو روی صندلی دیدم. زیر لب غرغر می کرد ولی چیز خاصی شنیده نمی شد. کاملاً معلوم بود که اعصابش کاملاً خرد شده است. البته من هم که باشم با این همه سابقه به چنین جایی بیایم حالم بد می شود.

اکثر اوقات ساکت در گوشه دفتر می نشست و به بیرون نگاه می کرد، این سکوتش توجه همه را جلب کرده بود. به نظرم شخصیت عجیب و پیچیده ای داشت، معمولاً افرادی که زیاد صحبت نمی کنند دنیایی شگفت انگیزی در درونشان دارند که نمی گذارند حتی بخش بسیار کوچکی از آن با سخن گفتنشان نمایان شود. اگر در درونشان غوغایی هم برپا باشد شما از حالات چهره آنها هیچ نمی فهمید. من به این شخصیت ها بسیار علاقه مندم. دوست دارم از آنها یاد بگیرم که چگونه بتوانم احساساتم را کنترل کنم، هرچه در درون من رخ دهد بی کم و کاست در رفتار و چهره ام نمایان می شود، من اصلاً بلد نیستم خودم را آرام نشان دهم در زمانی که درونم منقلب است.

وقتی فهمیدم دبیر ادبیات فارسی است، بیشتر علاقه داشتم با او هم صحبت شوم. دنیای ادبیات را دوست دارم ولی گشت و گذار در این دنیا نیاز به دانش دارد که می بایست آرام آرام آن را کسب کنم. بهترین راه برای بالا بردن دانش ادبی، نزدیک شدن به دبیران ادبیات است. به همین خاطر زنگ های تفریح کنارش می نشستم و سعی می کردم تا با ایشان صحبت کنم، آن قدر سرد و سنگین بود که صحبت از سلام و احوال پرسی پیشتر نمی رفت و همانجا متوقف می شد.

حمید که دیده بود من سعی می کنم با او صحبت کنم ولی نمی شود، کنارم کشید و گفت: زیاد سربه سرش نگذار، بنده خدا سنش بالا است و حوصله ندارد. همین که تا اینجا می آید و برمی گردد برایش بس است. حرف حمید را کاملاً قبول دارم، رفت و آمد برای من سخت ترین کار دنیا است. از ابتدای امسال با هماهنگی اداره و همکاران مقرر شده که یک دستگاه مینی بوس جهت رفت آمد روزانه همکاران مورد استفاده قرار بگیرد. صبح ها ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه از آزادشهر به سمت روستاهای وامنان و کاشیدار حرکت می کند و ظهر ساعت دوازده و نیم بازمی گردد. حتی اگر خانه من آزادشهر هم بود، این رفت آمد روزانه را اصلاً نمی توانستم تحمل کنم.

یک ماه ابتدای سال را در سکوت مطلق گذراند، همین سکوتش باعث شده بود که کسی با او کاری نداشته باشد. ولی از ماه دوم همه چیز تغییر کرد، آرام آرام به جمع همکاران می پیوست و با آنها در موضوعات مختلف صحبت می کرد. همین صحبت کردنش باعث شد کمی او را بشناسیم. دو سال دیگر تا بازنشستگی اش مانده بود و به خاطر این که حق روستا در حکمش بماند آمده بود اینجا، فقط آنچه در ذهنش در مورد روستا وجود داشت با آن چه در واقعیت بود تطابق نداشت و همین او را بسیار به هم ریخته بود.

برایم بسیار عجیب بود که برای گرفتن حق روستا که حتی هزینه کرایه رفت و آمد را کفاف نمی دهد، چه طور قبول کرده و این همه سختی به خودش داده است؟! این مبلغ حق روستا آن قدر ناچیز است که به نظرم اصلاً ارزش این همه مشقت را ندارد، من حاضرم این مبلغ را از حکم من کسر کنند و در جایی تدریس کنم که این قدر نیاز به رفت و آمد نداشته باشد. روستا باشد ولی به خانه هم نزدیک باشد، من از تدریس در روستا دست برنخواهم داشت ولی ای کاش از وامنان تا خانه ام فقط نیم ساعت راه بود.

زمان هر چه بیشتر به جلو می رفت، شخصیت واقعی اش بیشتر هویدا می گشت. بر خلاف رفتاری که در ماه اول سال نشان داده بود، آدم شوخ طبع و بذله گویی بود. اصلاً با آن چیزهایی که من تصور کرده بودم همخوانی نداشت. زنگ های تفریح به کسی مهلت نمی داد که حرف بزند و خودش کل مجلس را در دست می گرفت. با همه شوخی می کرد و همه را می خنداند. سر به سر همه می گذاشت و اصلاً هم توجه نمی کرد که ناراحت می شود یا نه. من فقط با تعجب به او نگاه می کردم و به تصوارتم در مورد ایشان در یک ماه پیش فکر می کردم.

داشتم در کلاس سوم امتحانی از عبارت جبری می گرفتم. کلاس غرق در سکوت بود، نزدیک امتحانات نوبت بودیم و جهت مرور برای هر سه کلاس امتحان گذاشته بودم، امتحانی که بیشتر برای یافتن مشکلات بچه ها و برطرف کردن آن برگزار می کردم. در میان سکوت مطلق ناگهان کلاس مجاور که سال اول بودند با صدای بچه ها منفجر شد، چنان هیاهویی برپا کردند که نظم کلاس من هم بر هم ریخت و بچه با صورت های متعجب از هم می پرسیدند چه خبر است؟ با توپ و تشری که زدم آرام شدند ولی کلاس مجاور همچنان در هلهله و شادی به سر می بردند.

وضعیت کلاس اجازه نمی داد تا رهایشان کنم و به کلاس مجاور بروم. در را باز کردم تا بتوانم در فرصتی تذکری بدهم که صدا بیشتر شد و همین باعث شد در را ببندم و از این کار منصرف شوم. چندی نگذشت که صدای آقای مدیر آمد که در حال صحبت کردن و ساکت کردن بچه ها بود و خدا را شکر موثر افتاد و کلاس آرام شد و غائله خوابید. در زمان زنگ تفریح از مدیر علت را جویا شدم و او هم اظهار بی اطلاعی کرد، فقط فهمیدم که این اتفاق در زنگ ادبیات رخ داده بود و جالب این بود که دبیر ادبیات هم هیچ واکنشی نشان نداده بود.

زنگ دوم همین اتفاق برای کلاس سوم افتاد و دانش آموزان، کلاس را همراه خودشان به هوا بردند. آن چنان شور و شعفی داشتند که کنترل شان غیر ممکن به نظر می رسید. مدیر دوان دوان سر رسید و با داد و فریادهایش کمی اوضاع را بهتر کرد. کلاس من روبروی آنها بود و از لای در دیدم که دبیر محترم ادبیات لبخند به لب روی صندلی اش نشسته و آقای مدیر بود که مانند اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید.

زنگ تفریح دوم بود که آقای مدیر با لحنی همراه با خنده از دبیر ادبیات پرسید که ناگهان در کلاستان چه اتفاقی رخ می دهد که دانش آموزان این گونه نظم را برهم می زنند و کلاس را به هوا می برند. آقای دبیر هم گفت: چیز خاصی نیست، برای همه شان نمره امتحان شفاهی را بیست گذاشتم و با این کار بچه ها را خوشحال کردم. اینها در این منطقه دورافتاده چه گناهی کرده اند؟ بیست می دهم تا خاطره خوبی از ادبیات در ذهن داشته باشند.

آقای مدیر که از عصبانیت سرخ شده بود باقی حرف هایش را خورد و زیر لب غرغر می کرد. با هزار زحمت جلوی خودش را گرفت و در مقابل ما چیزی به او نگفت و به بهانه ای از دفتر خارج شد. برای آقای دبیر ادبیات یک فنجان چایی از کتری روی بخاری نفتی ریختم و رفتم کنارش نشستم و گفتم این بچه ها در همین حالت عادی درس نمی خوانند با این اوضاع که شما فرمودید اصلاً درس نمی خوانند و کتاب دفتر را رها می کنند. لبخندی زد و گفت: شما جوان ها تجربه مرا ندارید و نمی دانید من چه کار دارم می کنم. من هم پیش خودم فکر کردم راست می گوید او بیست و هشت سال سابقه دارد و ما تازه پنج سال سابقه داریم!

ثلث دوم تمام شد و وقتی آقای مدیر در حال تنظیم کارنامه ها بود چنان ترش رو و اخم آلود بود که جرات نداشتیم طرفش برویم. یک بار که مرا تنها در دفتر دید با عتاب گفت: بیا و این کارنامه ها را ببین، ریاضی هشت، علوم شش،  تاریخ  ده  و . . . و در انتها فارسی بیست ، انشا بیست ، املا هم بیست. از تعجب داشتم شاخ در می آوردم چون این دانش آموز را می شناختم، خیلی ضعیف بود و اصلاً در حد قبولی نبود. ضمناً مگر قرار نبود فقط نمره فارسی که شفاهی است بیست داده شود؟!

بعد از امتحانات ثلث دوم چند روزی آقای مدیر نیامد و همین نگرانمان کرد. به مخابرات روستا رفتیم و با منزلش تماس گرفتیم، متاسفانه تنها پسرش از روی پله ها افتاده بود و پایش از چند نقطه شکسته بود. ما هم ناراحت شدیم و برایش آرزوی تندرستی کردیم. آقای دبیر ادبیات در دفتر سراغ آقای مدیر را می گرفت و وقتی گفتیم که چنین اتفاقی برای پسرش رخ داده است. شانه ای بالا انداخت و گفت که بهش گفته بودم، خودش مقصر است. مانده بودم که این آقای دبیر ادبیات چه مطلبی درباره سقوط پسر آقای مدیر قبل از این اتفاق گفته بود. حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شد و در نهایت پرسیدم که مگر چه چیزی به آقای مدیر گفته بودید؟

با نگاه خاصی گفت: چند وقت پیش مرا کنار کشید و گفت با این وضع نمره دادن و کلاس داری، مشکلات زیادی به وجود آمده. دانش آموزان دیگر به درس ادبیات توجه کافی نمی کنند و حتی نسبت به باقی درس ها هم بی خیال شده اند. از من خواست که رویه ام را تغییر دهم. من هم ناراحت شدم و به او گفتم: دل مرا شکستی، منِ پیرمرد را ناراحت کردی، از کار من با این همه سابقه ایراد گرفتی، به جای این که تشکر کنی که بچه ها را خوشحال کرده ام، مرا مورد مواخذه قرار دادی. این بود مزد زحمات من؟

گفتم: خوب این ها چه ارتباطی به شکستن پای فرزند آقای مدیر دارد؟ این موضوعاتی که شما فرمودید، مسائل کاری است و مربوط به مدرسه می شود. در جوابم گفت: شما هم مانند آقای مدیر هنوز تازه کار هستید و چیز زیادی نمی دانید. وقتی دلی شکسته شود و آهی از سینه برآید، عرش را به لرزه می افکند چه برسد به فرش. به خود آقای مدیر هم گفتم که این آه من روزی گریبانت را خواهد گرفت.

همه چیز داشت دور سرم می چرخید، فضای دفتر چنان سنگین شده بود که قدرت تنفس نداشتم. با زحمت بسیار به پاهایم فرمان دادم که مرا از دفتر بیرون ببرند. در حیاط مدرسه قدم می زدم و سعی می کردم اکسیژن بیشتری تنفس کنم تا مغزم بتواند حرف های این همکار باسابقه را تحلیل کند. هر چه بیشتر فکر می کردم بیشتر دچار تعارض می شدم، به هیچ وجه حرف های ایشان قابل درک و فهم نبود، هیچ راهی برای فهمیدنش نبود و در آخر خود را راضی کردم که ایشان این حرف ها را به احتمال زیاد به شوخی زده است.

چقدر در ابتدای سال دوست داشتم هم صحبت این بزرگوار باشم ولی حالا تا حد امکان از او فاصله می گرفتم. شوخی هایش دیگر برایم جالب نبود و خنده ام نمی گرفت. زیاد نزدیکش نمی شدم تا آه ش گریبان گیر من نشود! از آن روز به بعد هر وقت این دبیر ادبیات را می دیدیم، ناخوداگاه این بیت از استاد سخن، سعدی در ذهنم نقش می بست.

                                  «تا مرد سخن نگفته باشد        عیب و هنرش نهفته باشد.»

۲۳۸. انتخابات

زمستان سردی بود، بعد از دو شیفت تدریس، خسته و کوفته تازه سفره شام را جمع کرده بودم که حسین رادیو را روشن کرد تا سکوت حاکم بر اتاق را بشکند. اخبار شروع شد و مجری در مورد انتخاباتی که در اواخر ماه آینده قرار بود برگزار شود توضیحات مفصلی داد. حسین تا آن را شنید گفت: من امسال سر صندوق هستم، با توجه به این که در فرمانداری آشنا داشت در اکثر انتخابات ها مسئولیتی در صندوق های روستایی داشت.

به فکرم رسید که من هم این کار را یک بار تجربه کنم و سر صندوق باشم، به همین خاطر به حسین گفتم می شود با آشنایت صحبت کنی تا من هم بتوانم سر صندوق باشم. حسین قبول کرد و گفت: حتماً برایت کاری دست و پا می کنم، نود درصد عوامل صندوق ها در انتخابات همکاران فرهنگی هستند. فقط به حسین گفتم کار ساده ای را برای من در نظر بگیرد، چون هیچ تجربه ای نداشتم.

هفته بعد حسین خبر آورد که برای من هم کاری در صندوق اخذ رای یکی از روستاهای اطراف آزادشهر پیدا کرده و از من فتوکپی شناسنامه خواست. متاسفانه همراه نداشتم و به پیشنهاد خود حسین از لای پرونده مدرسه گرفتم و به او دادم تا خودش فتوکپی بگیرد و تحویل دهد. از حسین پرسیدم مسئولیت من در صندوق چیست؟ گفت: نماینده فرماندار هستی در روستایی نزدیک روستای ما، این روستا خیلی نزدیک تر از وامنان به شهر بود، حتی به فارسیان هم نمی رسید.

پیش خودم فکر می کردم که چه خوب است که نماینده فرماندار هستم و در کارها فقط نظارت می کنم، به نظرم نماینده بودن خیلی راحت است تا مسئول صندوق یا منشی صندوق بودن، نظارت بر انجام درست کارها ساده ترین کار است. ولی مشکلی که به ذهنم رسید فاصله آن روستا تا اینجا بود. چه طور می توانستم خودم را اول وقت روز انتخابات به آنجا برسانم. تا این موضوع را به حسین گفتم، زد زیر خنده و گفت: نگران نباش پنجشنبه بیا خانه ما، صبح جمعه فرمانداری برای همه صندوق ها ماشین مقرر کرده است، خودشان می برند و خودشان هم می آورند.

دو هفته مانده به روز انتخابات جلسه ای توجیهی در فرمانداری گذاشتند و چون وسیله ای برای رفتن نبود نرفتم. هفته بعد جلسه توجیهی دیگر گذاشتند و تهدید کردند هرکس نیایید اسمش از لیست خط می خورد، از مدیر اجازه گرفتم و به جلسه توجیهی رفتم. آقای فرماندار کلی توضیح داد و در مورد تعرفه ها و صندوق و چگونگی لاک و مُهر کردنش و خیلی مسایل دیگر صحبت کرد، برایم جذاب بود و به دقت گوش می کردم ولی پیش خودم می گفتم به من که ارتباط ندارد من فقط نماینده هستم و بس.

در پایان جلسه اسم من و چند نفر دیگر را خواندند که بمانیم و بقیه رفتند. برای ما جلسه ای دیگر ترتیب دادند و موارد خاص امنیتی و اسامی افراد نیروی انتظامی و توضیحات عجیبی به ما دادند، من که متعجب بودم در آخر جلسه پرسیدم که ببخشید اینها چه ربطی به ما دارد؟ مگر ما فقط نماینده نیستیم؟ مگر کار نماینده فقط نظارت بر کارها نیست؟ آقای فرماندار نگاه عجیبی به من انداخت و با غرغری گفت: نماینده ما سر صندوق همه کاره صندوق است.

پاهایم شل شد و زبانم بند آمد. همه کاره صندوق چه ربطی به من دارد؟ خدا چه کارت کند حسین که مرا در چه مهلکه ای انداختی، تا به خودم آمدم و جمع و جور شدم، همه رفته بودند و فرصت پیدا نکردم تا حداقل انصراف بدهم. دوان دوان به بیرون رفتم و مستقیم رفتم پیش آقای فرماندار، هرچه اصرار کردم قبول نکرد و گفت: دیگر فرصتی برای این کار نیست، نام همه شما را به استانداری فرستاده ام.

 با هزار بدبختی ماشین گیر آوردم و برگشتم روستا و وقتی به خانه رسیدم دعوای مفصلی با حسین کردم. نامرد فقط می خندید و می گفت: آقای نماینده فرماندار این قدر عصبانی نشو. هر چه به روز انتخابات نزدیک تر می شدیم، دلهره من بیشتر می شد. شب قبل از روز انتخابات را خانه حسین ماندم، اضطراب زیادی داشتم و حسین هم شوخی های بیجایی می کرد. همین یک بار برای هفت پشت جد و آبائم بس است، دیگر اصلاً به این مقولات نزدیک نخواهم شد.

صبح ساعت شش وقتی به مقابل فرمانداری رسیدم محشر کبری بود، تعداد زیادی ماشین و نیروی انتظامی و افراد ایستاده بودند. دیدن این همه جمعیت به اضطرابم افزود و به همین خاطر کمی دورتر ایستادم. یک نفر لیست به دست در حال خواندن اسامی بود و گروه گروه می رفتند داخل فرمانداری و بعد از مدتی از آن خارج می شدند و سوار یکی از ماشین ها می شدند و می رفتند. مدتی بود که آن فرد اسمی را می خواند و هیچ کس نمی رفت و همین باعث شده بود که کارش به فریاد برسد و در لابلای فریادهایش ناگاه نامم را شنیدم و وقتی مقابلش رفتم و خودم را معرفی کردن نزدیک بود مرا بزند.

وارد فرمانداری شدم. یک نفر صندوقی را که پلمپ بود تحویلم داد و دیگری هم دو عدد کارتن برایم کنار گذاشت و نفر سوم هم شماره ماشین را با من هماهنگ کرد و نفر چهارم هم لیست افرادی را که سر صندوق بودند به من داد. نگاه اجمالی که به لیست انداختم تعدادشان حدود ده نفر بود. در حیاط پشتی افراد گروه ما جمع شدند و با خواندن نامشان چک کردیم و به سمت بیرون هدایت شدیم، ماشین لندروری که مخصوص ما بود را از روی شماره پلاکی که در دست داشتم پیدا کردم، صندوق در بغل جلو نشستم و تعدادی هم پشت سر نشستند و مابقی با پاترول نیروی انتظامی آمدند.

حدود نیم ساعته به روستای مورد نظر رسیدیم، به مسجد که درست در وسط روستا قرار داشت رفتیم، محل صندوق را از قبل همین مسجد تعیین کرده بودند. وقتی وارد آن شدیم آن قدر سرد بود که اصلاً نمی شد روی زمین نشست. وسط مسجد یک بخاری هیزمی بزرگ بود که با یک دودکش کاملاً مستقیم به سقف وصل شده بود. در همان ابتدا سریع به دنبال خدمه مسجد رفتم تا قبل از هر چیز بخاری را روشن کند.

در همین بین ناظر شورای نگهبان که او هم دبیر بود به من اعتراض کرد و گفت: ابتدا باید صندوق را آماده کنیم ،چند دقیقه دیگر شروع رای گیری است و تاخیر ما باعث شلوغی و معطلی مردم می شود. با لبخندی به او گفتم تا بخاری روشن نشود هیچ کاری نمی شود انجام داد، انگار شما زیاد سردتان نیست ولی مسئله اول ما سرما است. ضمناً اینجا روستا است و جمعیت زیادی ندارد، نگران ازدحام نباشید.

پیرمردی که از کلاه سبزش می شد فهمید که سید است آمد و ما را به انبار مسجد که در حیاط پشتی قرار داشت هدایت کرد. صحنه ای دیدم که تا به حال ندیده بودم. یک طرف حیاط به طول پنج یا شش متر و به عرض حدود سه متر تا ارتفاع دومتری پر بود از هیزم های شکسته شده و مرتب چیده شده. مقداری برداشتیم و به داخل آوردیم و سید بخاری را روشن کرد. خصوصیت بخاری هیزمی این است که سریع داغ می شود و محیط را به سرعت گرم می کند.

تنها میز داخل مسجد را به کنار منبر آوردیم و قرار شد منشی ها روی این میز باشند و صندوق را هم بر روی یکی از پله های منبر گذاشتیم. پلمپ صندوق را باز کردیم و تعرفه ها  و مُهر ها را در آوردیم. دو تا منشی بودند که خودشان همه چیز را می دانستند و ضمناً اهل همین روستا بودند و چند سالی بود که به شهر مهاجرت کرده بودند. همین منشی ها کار مرا بسیار راحت کرده بودند، آنها تجربه چند دوره انتخابات را داشتند و خودشان خودکار کارها را انجام می دادند.

صندوق دوباره پلمپ شد و همه چیز آماده بود ولی هنوز کسی برای رای دادن نیامده بود. سید می گفت امروز جمعه است و بیشتر مردم روستا کمی دیرتر می آیند. وقتی سید این را گفت یکی از مامورین نیروی انتظامی رو به من کرد و گفت: پس حداقل صبحانه بخوریم. همه رو به من کردند و منتظر اقدام من بودند. به یاد جمله آقای فرماندار افتادم که نماینده ما همه کاره صندوق است.

سید را صدا زدم و از او پرسیدم که کدام همسایه در نزدیکی مسجد می تواند به ما کمک کند. وسایل لازم را داریم فقط پخت و پز و نان می خواهیم. بنده خدا خودش قبول کرد و ما همه وسایل مربوط به خوراک را به او دادیم. هم برای صبحانه و هم برای ناهار تدارکات لازم دیده شده بود. قبل از رفتنش کتری بزرگی را از آشپزخانه مسجد آورد و روی بخاری گذاشت.

حدود بیست دقیقه بعد با یک سفره بزرگ و سه تا سبد پر از وسایل برگشت، دخترش کمکش کرد تا سفره را پهن کند و وسایل صبحانه را بچیند. چایی را هم دم کرد و همه نشستیم سر سفره سید. بسیاری از چیزهایی که می دیدم جز وسایل تحویلی ما نبود، سرشیر تازه و کره محلی و پنیر گوسفندی به همراه مرباجات رنگارنگ، چنان صحنه ای به وجود آورده بود که کسی اصلاً به سمت کره و پنیر و مرباهای بسته بندی یک نفره نرفت و همه فقط سراغ این مزه های عالی و طبیعی رفتند.

بعد از جمع کردن سفره از سید کلی تشکر کردم و گفتم: این مرباها و پنیر و بقیه وسایل که بسته بندی هستند برای شما، نگاهی همراه با اخم به من کرد و گفت: مگر ما می توانیم اینها را بخوریم؟! مال خودتان. ابتدا یکه خوردم ولی وقتی فکر کردم حق را به سید دادم، واقعاً راست می گفت، وقتی اصل لبنیات و مرباجات را داشته باشی چه نیازی است به این مصنوعی ها و کارخانه ای ها.

حدود ساعت نه صبح بود که آرام آرام مردم می آمدند برای رای دادن، پیر و جوان و مرد و زن همه شناسنامه به دست منظم و مرتب وارد مسجد می شدند. ازدحام چندانی نبود و حدود بیست تعرفه تا ساعت دوازده مصرف شد. از سید پرسیدم چرا این قدر مردم کم می آیند؟ در حالی که داشت هیزم داخل بخاری می ریخت گفت: نگران نباش بعدازظهر بیشتر می آیند. واقعیت امر تصور من از رای گیری همان مسجد محل خودمان بود که باید صف می ایستادیم و بعد از کلی معطلی نوبت ما می شد.

حدود ساعت یک سید و دخترش سفره ناهار را برپا کردند. عطر برنج کل مسجد را گرفته بود و مرغ چنان بریان بود که همان دیدنش فرح بخش بود چه رسد به تناولش. دوغ محلی با سبزی های معطرش هم چنان چشمکی می زد که حواس همه را به خودش جلب می کرد. بعد از خوردن این ناهار مفصل چشمان همه سنگین شد و هر کسی گوشه ای را برای استراحت یافت. سید هم می گفت بخوابید که روستاییان دم غروب می آیند. تازه داشت چشممان گرم می شد که صدای ماشینی که جلو مسجد متوقف شد را شنیدیم. هنوز جمع و جور نشده بودیم که بازرس های فرمانداری وارد شدند. از پراکندگی و بی نظم ما در مسجد متعجب شدند و یک راست آمدند سراغ من.

چنان با عتاب صحبت می کردند که انگار خلاف بزرگی از من سر زده که منشی ها پشت میزشان نیستند و بقیه هم متفرق اند. بعد از شنیدن همه حرفهایشان گفتم از صبح تا به حال بیست و پنج تعرفه مصرف شده و احتمالاً باقی روستاییان نیز دم غروب بیایند. شما مگر از آمار این روستا طلاع نداشتید؟! ضمناً روستاییان معمولاً غروب برای رای دادن می آیند نه ساعت دو بعدازظهر جمعه. غرلندی کرد و فرمش را امضا کرد و رفت و من نفهمیدم که آیا غر زدنش از شرایط صندوق بود یا از حرف های من؟

عصر بسیاری از روستاییان آمدند و رای دادند. وقتی تعرفه ها را شمردم دیدم فقط هشتاد تا مصرف شده و این یعنی این روستا کوچک فقط این تعداد واجد شرایط رای دادن دارد و خیلی عجیب است که برای هشتاد تعرفه، ده نفر عوامل صندوق داشتیم. به نظرم این کار اصلاً عقلانی نبود و می بایست این روستا را با روستای همجوار که بسیار به آن نزدیک بود تجمیع می کردند.

به ما گفته بودند ساعت هشت شب صندوق را جهت شمارش باز کنیم. ناظر شورای نگهبان آمد و گفت: فکر نمی کنم فرد دیگری برای رای دادن بیاید، ساعت هم ده دقیقه به هشت است، حالا نوبت اعضای خود صندوق است که رای دهند. بدون این که منتظر جواب من باشد، همه را صدا کرد و آنها هم آمدند و شناسنامه هایشان را دادند و رای شان را در صندوق ریختند.

منشی رو به من کرد و گفت لطفاً شناسنامه تان را بدهید تا ثبت کنم. گفتم: ببخشید من یادم رفته شناسنامه ام را همراه داشته باشم. چشمانش داشت از حدقه درمی آمد. با تعجب زیر لب گفت: نماینده فرماندار و همه کاره صندوق خودش رای نداد. ناظر شورای نگهبان که واقعاً نظارتش در حد تیم ملی بود از دور شاهد ما بود و فکر کنم فهمید چه اتفاقی افتاده است، همانجا دفترچه اش را برداشت و چیزی نوشت و من فهمیدم که بعدها خیلی جاها کار خواهم داشت و به خیلی از سوالات باید پاسخ دهم.

ساعت هشت شب طبق برنامه ای که به ما داده بودند، صندوق را باز کردیم و آرا  را شمردیم و فرمی را که در کاغذ بزرگی به اندازه A3 بود پر کردیم و تعرفه های باقی مانده و مُهرها و دو تا فرم دیگر را دوباره داخل صندوق گذاشتیم و پلمپ کردیم و منتظر ماندیم تا ماشین ها بیایند و ما را به شهر ببرند. دل تو دلم نبود و می دانستم که به خاطر رای ندادن باید جواب گو باشم. ولی خانه من تهران است و همیشه نمی توانم شناسنامه ام را همراه داشته باشم، از طرفی کل امورات صندوق بدون هیچ مشکل و در صحت و سلامت کامل انجام شده بود و به نظرم همین خودش کار بزرگی بود.

تقریباً جزو اولین صندوق هایی بودیم که به فرمانداری برگشتیم. آقای فرماندار تا مرا دید تعجب کرد که چرا این قدر زود آمده ام، می خواست سوال پیچم کند که خودم پیشدستی کردم و گفتم: بهتر نبود این صندوق را با روستای همجوار ادغام می کردید، این همه هزینه و افراد فقط برای هشتاد تا رای، بهتر است برای دوره های بعد کمی هم در محاسباتتان تجدید نظر کنید و این قدر نیرو و هزینه و … را تلف نکنید.

نگاه آمرانه ای به من کرد و گفت: بهتر از آن است که نماینده فرماندار خودش رای ندهد. خدای ناکرده شما نماینده تام الاختیار دولت بر سر صندوق هستید بعد خودتان این وظیفه ملی را انجام ندادید! بهتر است از این به بعد در انتخاب نماینده فرماندارها بیشتر دقت کنیم تا محاسباتمان برای تعداد واجدین شرایط. هیچ جوابی برای گفتن نداشتم و فقط مانده بودم که چه طور این خبر به این سرعت به گوش آقای فرماندار رسید، ما که در مسجد تلفن نداشتیم.

۲۳۷. تمرین

همه چیز اردیبهشت ماه خوب است الی بیدار شدن صبح که به واقع کاری سخت است و دشوار. بیرون همه چیز عالی است و زیبایی غوغا می کند، طبیعت چنان سرمست از طراوت و شادابی است که حدی برای آن متصور نیست، هوا چنان مطبوع است که همه چیز را سرزنده می کند و پویایی از همه جا لبریز است، ولی در این بین نمی دانم چرا بیدار شدن و از بستر جدا شدن برای من بسیار دشوار است. چشمانم به زحمت گشوده می شود و وقتی چشم های دیگر دوستان را خفته می بیند دوست دارد به خوابش ادامه دهد، ولی چاره ای جز بیدار شدن و رفتن نیست.

وقتی آماده شدم همه دوستان هنوز در خواب ناز بودند، همین حسادتم را به شدت بر انگیخت، ولی خودم را دلداری دادم که حدود یک ساعت در میان این طبیعت زیبا چشمانم مناظری را خواهد دید که اینان در خواب هم نمی توانند ببینند. پیاده روی در این طبیعت بسیار بهتر از خوابیدن در بستر است، ولی واقعیت امر از ته دل بسیار دوست داشتم که همچون آنها در بستری گرم و نرم خفته باشم. از لای سفره تکه نانی را گرفتم تا در راه صبحانه ام باشد، صبحانه ای قوی که تا مدرسه نراب مرا برساند!

هوا آن قدر خوب بود که همان چند قدمی که از وامنان فاصله گرفتم از تمام هیاهوی دنیا جدا گشتم و در میان خیل عظیمی از زیبایی ها غرق شدم. درختان که بعد از گذر از زمستانی سخت، حالا فرصت یافته بودند تا بدون هیچ مزاحمی برگهایشان را در مقابل خورشید بگسترانند و از این منبع لایزال انرژی سهمی را نیز از آن خود کنند، چنان شاد و سرخوش بودند که مرا نیز به وجد آوردند. کمی که گوشهایم را تیز کردم صدای قد کشیدنشان را نیز می توانستم بشنوم.

پرندگان هم چنان سرمست بودند که خود نیز نمی دانستند در این هوا چه باید کنند، اوج می گرفتند و ناگهان با شیرجه ای عمودی به سمت زمین می آمدند و از فاصله ای بسیار نزدیک پر سر و صدا از کنارم می گذشتند. صدای آنها در همه جا شنیده می شد، گاهی آن قدر بالا می رفتند که دیده نمی شدند و فقط آوازشان به گوش می رسید. ای کاش من هم مانند آنها پر و بالی برای پرواز داشتم و در آسمانها پرسه می زدم.

رنگ آمیزی طبیعت چشمانم را خیره می کرد، درختان لباسی به رنگ سبز بر تن کرده بودند که بسیار زیبا و دلربا بود، به هر کدام که می نگریستم رنگش با کناری اش متفاوت بود، در اینجا طیفی گسترده از رنگ سبز مشاهده می کردم که در هیچ جایی ندیده بودم، سبزهایی زیبا و براق. آسمان هم چنان آبی بود که چشمان را تا افق با خود می برد، احساس می کردم آبی امروز آسمان بسیار پررنگ تر از روزهای دیگر است. انگار نقاش گیتی در حال پر رنگ تر کردن همه جا بود.

سرحال و سرخوش بعد از گذر از دره ها و تپه ها به مدرسه نراب رسیدم. بچه ها سر صف بودند و همه با نگاه خاصی به من می نگریستند، از نگاهشان چیزی نفهمیدم و به دفتر مدرسه رفتم. وقتی وارد شدم آقای معاون گفت: آن تکه نان برای چیست که در دستت نگاه داشته ای؟ همانجا علت آن نگاه های بچه ها را دانستم و همچنین به خود خندیدم که در این مدت که در راه بودم، چنان حواسم به اطرافم بوده که این صبحانه مفصل را فراموش کرده بودم.

زنگ اول به کلاس اول رفتم. جلسه قبل عدد صحیح درس داده بودم و حالا نوبت حل تمارین بود. از همه خواستم تا دفترهایشان را روی میز بگذارند تا تمرین هایشان را بررسی کنم. مانند همیشه مُهر تاریخ را گرفتم و از همان میز اول شروع کردم به بازدید دفتر های بچه ها و زدن مُهر تاریخ، وقتی بالای سر حمید رسیدم نگاهی به چشمانم انداخت و با بغضی گفت: آقا اجازه مادرمان نبود. من با تعجب پرسیدم با مادرت کاری ندارم تمرین های ریاضی کو؟ بازهم نگاهی پر از التماس کرد و گفت: آقا اجازه به خدا مادرمان نیست. خیلی عادی گفتم پس ننوشته ای! برو پای تخته سیاه تا بعد از بررسی تمارین به حسابت رسیدگی کنم.

وقتی در حال بررسی تکالیف بقیه بچه ها بودم در این فکر بودم که با حمید چه کنم؟ با این همه انرژی مثبتی که در مسیر از طبیعت گرفته ام حیف است روز را هم بر خودم و هم بر حمید تباه کنم، از طرفی هم نمی شود برخورد نکنم و نادیده بگیرم، با این کار عدالت برقرار نمی شود. می بایست راهی پیدا می کردم که تا هر دو طرف قضیه را در حد اعتدال نگاه دارد. البته حمید درسش خوب بود و حتماً مشکلی برایش پیش آمده، همین که می گفت مادرم نیست یعنی اتفاقی افتاده است.

تصمیم گرفتم این یک بار با تذکر او را ببخشم، همین که مدتی پای تخته سیاه با اضطراب ایستاده برایش کفایت می کند. بعد از بررسی تکالیف پشت میز معلم آمدم و رو به او که تنها دانش آموزی بود که تمرین نداشت کردم و گفتم: از شما بعید است که تمرین ننوشته باشی، شاگرد زرنگ کلاس هستی و باید همیشه حواست به کارهایت باشد. این یک بار را می بخشم ولی تکرار نشود، یادم می ماند و از این به بعد حواست را بیشتر جمع کن. نگاه معصومانه ای به من کرد و با همان بغضی که گلویش را می فشرد رفت و نشست.

در طول کلاس فقط در فکر حمید بودم، از این که تمارین را اصلاً ننوشته بود بسیار متعجب بودم، به خاطر این که او بر روی درسش بسیار دقیق بود و دفتر ریاضی او به حق بهترین و منظم ترین دفتر در بین بچه ها بود. ولی حالات روانی این دانش آموز امروز اصلاً خوب نبود، با چهره ای افسرده در کلاس به درس گوش می داد و دیگر آن لبخندهای ملیحی که همواره بر لبانش بود دیده نمی شد، غمی را در چشمانش می دیدم که مرا هم درگیر خود کرده بود.

جلسه بعد در همان ابتدای کلاس متوجه شدم که حمید کتاب ریاضی به همراه ندارد. بالای سرش رفتم و تا خواستم چیزی بپرسم باز هم با همان حالت بغض به من گفت: آقا اجازه به خدا مادرمان نیست. می خواستم این بار هم نادیده بگیرم ولی باقی دانش آموزان را چه کنم که دقیق به من و رفتارم نگاه می کردند. به ظاهر اخم هایم را در هم کشیدم و گفتم جلسه قبل تمرین ننوشتی بخشیدمت، حالا هم کتاب نداری، حواست کجاست آقای محترم! این بار دیگر از بخشش خبری نیست.

با تمام توان در برابر گریه مقاومت می کرد ولی با دست اشکهای بی صدایش را پاک کرد و در سکوت معنی داری غرق شد. نه می توانستم نادیده بگیرم و نه دلم می آمد برخورد کنم، طبق قوانین کلاسم نداشتن کتاب برابر بود با اخراج از کلاس، دانش آموزی که کتاب ندارد سر کلاس من هیچ کاری نمی تواند انجام دهد و این خط قرمز من است. به دنبال راهی بودم تا بتوانم از این بن بست خارج شوم که یکی از دانش آموزان گفت: آقا اجازه حمید را ببخشید، مادرش نیست. کناری اش گفت: آقا اجازه ببخشیدش، من کتابم را به او می دهم و خودم در دفتر حل می کنم.

حمید تا این حرف را شنید سریع از دوستش برگه ای گرفت و شروع کرد به نوشتن کاردرکلاس ها و با همان سرعت هم حل می کرد. او را پای تخته فرستادم و تمامی تمرین ها را چنان با دقت حل کرد که دیگر چیزی نداشتم بگویم و بچه ها هم شاهد عملکرد عالی او بودند. همین باعث شد که بهانه ای بیابم و این بار هم چیزی نگویم، همین که بچه های کلاس هوایش را داشتند خیلی عالی بود و ضمناً او هم با کاری که انجام داد به همه نشان داد که نمی خواهد کم کاری کند. ولی نکته اصلی هنوز برایم بی جواب مانده بود و آن هم مشکل مادرش بود، می خواستم از او بپرسم ولی شاید نمی خواست چیزی بگوید، به همین خاطر تصمیم گرفتم از مدیر جویا شوم.

آقای مدیر اطلاع چندانی نداشت و فقط می دانست که او پدر ندارد، قرار بر این شد که تحقیق کند. روز بعد وقتی به مدرسه رفتم در همان ابتدا از آقای مدیر پرسیدم که موضوع حمید چه شد؟ ایشان هم سری تکان داد و گفت: حمید و خواهر کوچکش بعد از فوت پدرشان در یک خانه محقر با مادرشان زندگی می کنند. چند وقتی است که مادرش به خاطر بیماری در بیمارستان بستری است و او خواهرش در خانه پدر بزرگشان زندگی می کنند. کلید خانه آنها نیز در دست دایی آنها است که مادرشان را به شهر برده و به همین خاطر حمید و خواهرش هیچ کتاب و دفتری ندارند و هیچ دسترسی همه به آنها ندارند.

تازه فهمیدم که حمید می گفت مادرم نیست یعنی چه، این بنده خدا چند روزی است علاوه بر نگرانی ای که به خاطر مادرش دارد، هیچ دسترسی هم به کتاب و دفترهایش ندارد و همین است که او را این گونه به هم ریخته است. از مدیر مدرسه خواستم تا یک دفتر به او بدهد که حداقل در این مدت بتواند تکالیفش را بنویسد و همچنین با مدیر مدرسه ابتدایی هم تماس بگیرد و در مورد خواهرش هم بگوید.آقای مدیر گفت که مدیر ابتدایی از اهالی روستاست و همه چیز را می داند و او این اطلاعات را به من داده است.

با حمید صحبت کردم و کمی دلداری اش دادم و سعی کردم حالش را بهتر کنم ولی نگاهش هیچ تغییری نکرد و همچنان در غم فرو رفته بود. لحظه ای خودم را جای او گذاشتم، مریض بودن مادر و بستری بودنش در بیمارستانی که کیلومترها تا خانه فاصله دارد، نبود امکان برای رفتن پیش مادر و ندیدن او، شرایط سخت زندگی در خانه پدریزرگ بدون مادر و … واقعاً غیرقابل تصور و تحمل بود، من اگر جای او بودم خودم را کاملاً می باختم، باز حمید که حداقل در این شرایط سخت زیاد از درسش غافل نمی شد.

مادر حمید حدود یک ماه بستری بود ولی در این مدت همه تمرین های حمید به طور کامل و تمیز در دفتر نوشته می شد، باقی همکاران نیز با توجه به وضعیتش از او بسیار راضی بودند و همین که هنوز به فکر درسش است برایشان مهم بود. همکاران به آقای مدیر گفتند با مدیر ابتدایی صحبت کند و در صورت امکان کاری کند که این بچه ها بتوانند حداقل مادرشان را ببینند، اگر هزینه ای هم دارد همه تقبل می کنیم. چقدر این پیشنهاد خوب بود و خوب تر این که اجرایی شد و بعد از این که بچه ها مادرشان را دیدند چقدر روحیه آنها بهتر شد.

ولی اتفاق عجیب دیگری رخ داده بود که می بایست علت آن را نیز پیدا می کردم، سه تا دانش آموز داشتم که درس آنها زیاد خوب نبود و نمرات خوبی نمی گرفتند، یکی همیشه تجدید می شد و دو نفر دیگر هم میلی متری قبول می شدند. در حل تمرین همیشه دچار مشکل می شدند، تمرین ها را از روی  دیگران می نوشتند و پای تخته که می آمدند گیر می کردند. ولی حالا خیلی بهتر حل می کنند و کاملاً مشخص است که مطلب را فهمیده اند. پای تخته چنان توضیح می دادند که نه تنها من، بقیه بچه ها هم انگشت به دهان شاهد هنرنمایی آنها بودند.

از طریق یکی از دانش آموزان دانستم که آن سه نفر همسایه خانه پدربزرگ حمید هستند و به خانه پدربزرگ حمید می رفتند تا حمید از روی کتاب آنها تمرین ها را بنویسید و حل کند. به احتمال زیاد حمید هم در حین نوشتن و حل کردن به آنها توضیح می داده و در حل تمرین ها به آنها کمک می کرده و این کار به طور جالبی باعث شده آن سه نفر در درس ها پیشرفت قابل توجهی داشته باشند.

داستان را برای باقی همکاران گفتم و آنها هم تایید کردند که این سه نفر در درس های آنها هم پیشرفت قابل ملاحظه ای کرده اند. این حس تعاون و همکاری که در بین این بچه ها به وجود آمده گوهر گرانقدری است که به سادگی یافت نمی شود، این خصلت مردم روستا است که به فکر همدیگر هستند و برای کمک کردن به یکدیگر تلاش می کنند. همسایه و همه کلاسی و هم محلی که جای خود دارد، حتی برای کمک به غریبه ها هم کمر همت می بندند. به نظرم همه اینها تاثیر طبیعت زیبا و سخاوتمند است.

خوشبختانه حال مادر حمید خوب شد و به خانه بازگشت و کانون گرم خانواده آنها دوباره شکل گرفت. و این اتفاق باعث شد که به جز حمید سه نفر دیگر هم در حل تمرین ها بهتر شوند و هر سه در پایان سال با نمره ای متوسط قبول شوند. واقعاً ما در مدرسه به این نوع تمرین ها بسیار احتیاج داریم تا در کمک کردن به دیگران ممارست داشته باشیم و به فکر همنوعان خود باشیم. این گونه تمرین از هر تمرین دیگری مهم تر و تاثیرگزار تر است.

۲۳۶. عید فطر

پایان ماه رمضان امسال در هاله ای از ابهام بود، روز عید فطر که در تقویم بود با آنچه با توجه به دیدن هلال ماه پیش بینی می شد مطابقت نداشت. همه چیز به لحظه غروب روز قبل از عید فطر محول شده بود تا با دیدن یا ندیدن هلال ماه تکلیف این ماه و عید فطر مشخص شود. از بعد از ظهر رادیو روشن بود و هیچ خبری از اعلام عید نفر نبود، با این اوصاف فردا که در تقویم عید فطر است، عید فطر نیست و آخرین روز ماه رمضان خواهد بود.

طبق روال همیشگی بعد از دو هفته بیتوته در روستا نوبت رفتن به خانه بود، صبح اول وقت به ایستگاه مینی بوس های روستا رفتم، اگر شانس می آوردم و زیاد معطل نمی شدم، افطار این آخرین روز ماه رمضان را در کنار خانواده می توانستم باشم. ولی متاسفانه نه خبری از مسافر بود و نه مینی بوس، پیرمردی که از آنجا می گذشت رو به من کرد و گفت: پسرم برو حدود ساعت نه بیا، در ماه مبارک به خاطر کم بودن مسافر مینی بوس ها هم دیرتر راه می افتند. پیش خود فکر کردم اگر ساعت نه راه بیفتم، حدود یازده دوازده می رسم آزادشهر و تا اتوبوس گیرم بیاید خیلی دیر می شود.

لحظه ای اندیشیدم که اگر به کاشیدار بروم، احتمال گیر آوردن ماشین بسیار بیشتر خواهد بود، تمام مینی بوس های روستاهای وامنان و کاشیدار و نراب همه از آنجا می گذرند. مسیر جاده را  در پیش گرفتم و در هوای بسیار دل انگیز صبحگاهی به سمت کاشیدار به راه افتادم. هو نسبتاً سرد ولی قابل تحمل بود، مناظر زیبای کوه ها و دشت ها و سبز شدن هایی که تازه داشت شروع می شد چنان حواس مرا به خودشان جلب کرده بودند که اصلاً نفهمیدم کی به کاشیدار رسیدم.

ولی آنجا هم هیچ خبری نبود، ساعت حدود هشت شده بود و نگران بودم، تا کنون تجربه انتظار در صبح را نداشتم، همیشه صبح ها با مینی بوس ها می رفتیم و این انتظار کشنده مربوط به بعد از ظهرها بود که از مدرسه تعطیل می شدیم. با این شرایط آخرین افطار در کنار خانواده را هم از دست داده بودم، دیگر برایم زمان اهمیت نداشت و تصمیم عجیبی گرفتم، پیاده به دل جاده زدم. تا تیل آباد حدود بیست و پنج کیلومتر است و اگر متوسط در هر ساعت پنج کیلومتر راه بروم بعد از پنج ساعت به تیل آباد خواهم رسید. تا کنون دوبار این کار را انجام داده ام.

خودم را برای این کار بزرگ آماده کرده بودم و با سرعتی متوسط راه می رفتم که زیاد هم خسته نشوم، چند تا پیچ از کاشیدار فاصله گرفته بودم که وانت آبی رنگی را دیدم که از سمت کاشیدار گرد و خاک کنان می آمد. این ماشین امید تازه ای برایم بود، به همین خاطر ایستادم و تا رسید دست بلند کردم. وانت متوقف شد و وقتی به راننده آن نگاه کردم آقای خان احمدی بود. در وامنان دکانی داشت و تنها منبع پر کردن کپسول های گاز روستا بود.

نگاهی به من انداخت و گفت: این همه راه را پیاده آمده ای؟! خوب صبر می کردی باهم بیاییم. لبخندی زدم و گفتم: حاج آقا من که خبر نداشتم شما می خواهید به شهر بروید. خندید و گفت: راست می گویی، از کجا می خواستی بفهمی؟ ببخشید جلو که جا نداریم، پشت وانت روی تاج بنشین، کپسولها تکان می خورند و ممکن است به شما آسیبی برساند، جای سختی است ولی حداقل مطمئن تر است.

در همان دست انداز اول چنان جا به جا شدم که پشتم درد آمد. تاج عجب جای مطمئنی بود! هر لحظه امکان سقوط بود. این کپسول ها با هر حرکت ماشین تکان می خوردند و سر و صدا می کردند. روی تاج نشسته بودم و محکم میله های اطراف را گرفته بودم، تکان های کپسول ها مرا به این فکر انداخت که در زمانی که پر هستند با این تکان ها مشکلی پیدا نمی کنند؟ منفجر نمی شوند؟ فکر نکنم اتفاقی بیفتد چون تا به حال نشنیده بودم که کپسولی پشت وانت آقای خان احمدی منفجر شده باشد. جایم را روی تاج محکم کردم ولی مشکل دیگری که داشتم باد سردی بود که تا مغز استخوانم نفوذ می کرد.

به جاده اصلی که رسیدیم با ضربه ای به سقف ماشین به آقای راننده فهماندم که می خواهم پیاده شوم، دیگر دستانم جانی نداشت تا خودم را روی تاج نگاه دارم، فاصله حدود پنجاه کیلومتری تیل آباد تا آزادشهر را نمی توانستم در این شرایط تحمل کنم، یا کاملاً یخ می زدم یا به پایین سقوط می کردم، بهترین کار همین است که همین جا پیاده شوم. آقای خان احمدی با عذرخواهی بدرقه ام کرد و با مهربانی کرایه هم از من نگرفت.

به کنار پاسگاه آمدم تا منتظر بمانم ماشینی بیاید و مرا با خود به شهر ببرد. شدت وزش باد آن قدر زیاد بود که تصمیم گرفتم به هر طرف ماشینی آمد سوار شوم، شاهرود یا آزادشهر؟! تجربه ساعت ها انتظار را در این مکان داشتم و از این که بلافاصله کامیونی آمد و خود راننده با اشاره مرا خواند تا سوار شوم مرا شوکه کرد. هر چقدر پشت وانت اذیت شده بودم، حالا حداقل تا آزادشهر را با آسایش خواهم رفت. ولی این فکرم نیز درست از آب در نیامد و حدود یک ساعت و نیم طول کشید تا به شهر برسیم و در این مدت مجبور بودم تمام صحبت ها و خاطرات آقای راننده را گوش کنم، ماشاالله از همان تیل آباد تا آزادشهر فقط داستان هایی تعریف کرد که خودش قهرمان بی بدیل آنها بود.

به شهر که رسیدم جنب و جوش خاصی در بین مردم دیدم، همه با شتاب راه می رفتند و خیلی ها با هم رو بوسی می کردند. متعجب مانده بودم که اینجا چه خبر است که با دیدن صحنه ی خوردن شیرینی توسط یک پیرمرد که کلاه سبز ی بر سر داشت، کاملاً حیران شدم. پیش خودم گفتم، سید جان حداقل این یک روز را هم تحمل می کردی تا ماه مبارک تمام شود بعد این گونه تناول می فرمودی! و ضمناً از سن و سال شما بعید است که این گونه در برابر دیگران روزه خوری کنی.

کمی جلوتر که رفتم وضع فجیع تر شد، قهوه خانه ای را دیدم که یک میز بیرون مغازه گذاشته بود که روی ان سماور بزرگی بود و به رهگذران چای می داد، کمی دقت کردم و فهمیدم که رایگان هم می دهد، چون همه سرپا می نوشیدند و می رفتند. مانده بودم که مگر آخرالزمان شده است؟ دو هفته زندگی در تنهایی آن هم در روستایی دور افتاده باعث شده است که از اخبار و اتفاقاتی که در شهر رخ داده است، بی خبر باشم. انگار همه مردم یکجا دین و ایمان و اعتقادات شان را به باد هوا سپرده اند. شاید اتفاق بزرگتری رخ داده است و من از ان بی خبرم، ولی در رادیو که هر روز گوش می کردم، چیزی گفته نشده بود.

دیگر طاقت دیدن این صحنه ها را نداشتم. پیاده روی چندین کیلومتری، سرمای پشت وانت و صحبت های بسیار راننده کامیون، هم خسته ام کرده بود و هم به شدت تشنه شده بودم، دیدن این صحنه ها نیز همانند نمکی بود که بر روی زخمم می ریخت. البته احتمال دارد سوار ماشین زمان شده باشم و به تاریخی در بعد یا قبل منتقل شده باشم، هیچ چیزی امروز سر جای خودش نبود. سرم را پایین انداختم و بر سرعت حرکتم افزودم تا سریع از این مهلکه نجات یابم.

چند قدمی نرفته بودم که همان آقای صاحب قهوه خانه مقابلم ایستاد و گفت: بفرمایید چایی، صلواتی است. با غضب نگاهش کردم و گفتم این چایی چگونه می تواند صلواتی باشد، کدام مسلمان این چایی را می خورد و تازه صلوات هم می فرستد؟ من اهل این کارها نیستم. نگاهش پر شد از تعجب و گفت: چای نمی خوری چرا بد و بیراه می گویی؟ مگر از کجا آمده ای؟

گفتم: از هر جا که آمده ام آنجا مردمانی دارد که حداقل بر این اعتقاد استواراند که نباید در مقابل روزه دار چیزی بخورند. نه این که شما میز را هم بیرون آورده اید و به مردم چای می دهید. من با اعتقادات و این مسائل کاری ندارم ولی هر چیزی قانون و حساب و کتابی دارد. نمی دانم چرا یک دفعه زد زیر خنده و گفت: مگر از پشت کوه آمده ای که خبر نداری؟ من هم گفتم: آری، دقیقاً از پشت همین کوه آمده ام ولی به نظرم پشت کوه اینجاست. به شدت عصبانی شده بودم که دستم را گرفت به داخل مغازه برد و به شاگردش گفت: املتی برای من آماده کند. بعد رو به من کرد و گفت: صبر کن همه چیز را خواهم گفت.

تازه از راه رسیده ای و از هیچ چیز خبر نداری، حدود یک ساعت پیش از طریق رادیو تلویزیون اعلام کردند که امروز عید فطر است، به همین خاطر ما هم آمدیم تا در شادی این عید شریک باشیم و روزه داران را به سهم خود عیدی دهیم. این چای هم برای همین است. اول مشکوک شدم که شاید دارد مرا از راه به در می کند و زیاد به او اطمینان نکردم ولی وقتی دیدم یک روحانی در مقابل مغازه در حال نوشیدن چای است به حرف هایش ایمان آوردم.

املت آماده شده بود و بویش همه جا را فرا گرفته بود، افطار محقر نان و پنیر و گوجه به همراه پونه های داخل حیاط شب گذشته آن چنان که باید و شاید مرا سیر نکرده بود، سحر هم که نخورده بودم. بوی این املت مرا به مرز بیهوشی کشاند. چنان با ولع می خوردم که انگار تا به حال املت نخورده ام، آن قدر لذیذ بود که نمی شود توصیفش کرد، نان داغ هم مزید بر آن شد و چای دبشی هم که در انتها خوردم خاطره ای بس زیبا از این قهوه خانه محقر برایم ساخت.

آقای قهوه چی از من درباره شغلم پرسید، گفتم: در وامنان معلم هستم و امروز هم آمده ام تا به خانه بروم، تا گفتم خانه ام تهران است تعجب کرد، گفت: مگر می شود از آنجا برای اینجا دبیر بفرستند، کوتاه توضیح دادم که قبلاً گرگان بودیم و چند سالی است به تهران رفته ایم. بعد در مورد عید فطر و نوع اعلامش صحبت کرد، گلایه می کرد که چند سالی است مردم را سردرگم کرده اند و تقویم را به هم ریخته اند. گفت: اصل اعلام عید بر استهلال است که باید حتماً با چشم غیر مسلح انجام شود. نگاهی به او کردم و  او هم دیگر چیزی نگفت!

کمی درباره روزه صحبت کردیم، برای من روزه یادآور روزهای شیرین گذشته است که همه اعضای خانواده با شور و شوقی بسیار در کنار سفره افطار کنار هم جمع می شدند. ربنا استاد شجریان حال و هوای افطار تمام ما ایرانی ها را به شکل خاصی تعریف کرده است. من همیشه لحظات افطار و سحر را دوست دارم. در گذشته چقدر در نزدیکی به این زمان بین همسایه ها  تبادلات خوراکی صورت می گرفت و چقدر زیبا و دلنشین بود. اگر برای افطار هیچ هم نداشتی سفره ات به مدد همسایگان پررنگ می شد. من روزه و رمضان را به خاطر همین یادآوری زیبایی هایش دوست دارم. یادآوری حس های خوبی که این روزها کمتر می شود در جایی یافت.

خستگی ام کاملاً برطرف شده بود، کاملاً هم سیر شده بودم و آماده بودم تا مسیر طولانی تا خانه را طی کنم. هر چقدر تلاش کردم از من پولی نگرفت و گفت: امروز را میهمان من هستی. ضمناً تکه نانی که لایش پنیر گذاشته بود درون کیسه فریزر گذاشت و به من داد و گفت: این هم برای راهت، واقعاً از این همه محبت شرمسار شده بودم و هیچ واژه ای نمی یافتم تا بتواند میزان سپاس مرا به ایشان برساند.

به پلیس راه رفتم و منتظر اتوبوس شدم، هرچه می آمد پر بود و جا نداشت، انگار همه در روز عید قصد سفر داشتند، البته تعطیل رسمی بود و همین باعث شده بود که تا ساعت ها معطل بمانم. در آخر سر هم اتوبوسی مستهلک نصیبم شد و در آخرین ردیف جایی برای نشستم پیدا کردم. اتوبوس واحد در مقابل این اتوبوس توقف های کمتری داشت، هوا در حال تاریک شدن بود و هنوز ما به فیروزکوه نرسیده بودیم. از دور ایستگاه گدوک در گرگ و میش با چراغ های روشنش که یک مخزن دار در آنجا منتظر بود، خودنمایی می کرد. واقعاً قطار برای سفر بهترین وسیله است، در اتوبوس واقعاً خسته می شوم و حوصله ام سر می رود.

وقتی به تهرانپارس رسیدیم ساعت ۱۰ شب شده بود و این یعنی من در حدود ۱۲ ساعت است که در راه هستم. این اتوبوس آن قدر سوار و پیاده داشت که مرا دیگر فراموش کرده بود و از من کرایه نگرفته بود، صبر کردم تا همه مسافران پیاده شوند، بعد به آقای راننده گفتم: اول این که خسته نباشید، دوم این که خیلی با تاخیر ما را به تهران رساندید و سوم این که آن قدر مسافر جابه جا کردید که فراموش کردید از من کرایه بگیرید، بفرمایید این هم کرایه من.

در ابتدا توپش پر بود که انتقاد کردم، ولی وقتی دید خودم دارم کرایه ام را که فراموش کرده اند را می پردازم آرام شد و شروع کرد به عذرخواهی، می گفت: خرج زندگی اش زیاد است و باید علاوه بر آن هزینه درمان مادرش را هم بدهد، راننده است و صاحب ماشین کس دیگری است، حقوق اندک راننده که روزمزدی است کفاف زندگی اش را نمی دهد و مجبور است این گونه برای مسافر زیاد توقف کند. خیلی کمتر از میزان واقعی کرایه از من گرفت و گفت: این هم جریمه من که شما را دیر رساندم.

عجب روز عجیبی را پشت سر گذاشتم، قرار بود عید باشد بعد نشد و دوباره شد. از صبح که به راه افتاده ام همه با من مهربان شده اند و کمکم کرده اند و از همه مهمتر پول نگرفته اند، اتفاقی که تا به حال بسیار اندک آن را تجربه کرده ام، در این روزگار همه به دنبال پول هستند و هیچ کس از آن نمی گذرد، ولی امروز حداقل آنهایی که من با آنها برخورد داشتم از آن گذشتند.

درست است خیلی معطل شدم ولی اتفاقات خوبی که برایم رخ داده تا حدی خستگی ام را برطرف کرده است. این عید بهانه بود برای این که مهربانی انسانها را ببینم. همه در درونشان بخش مهربانی دارند که نمی دانم چرا نمی گذارند رشد و نمو یابد. گاهی به بهانه هایی این بخش از نهاد انسانها بروز می کند و چقدر هم انسان ها را زیبا می سازد، زیبایی به رفتار است نه ظاهر. به امید روزهای بیشتری که مهربانی بیشتری ببینیم.

۲۳۵. قصه های خوب برای بچه های خوب

چند وقتی است که به مثنوی معنوی علاقه مند شده ام، اشعارش داستان گونه است و در ضمن مفاهیم بسیار عمیقی را هم منتقل می کند، واقعاً جناب مولانا به دریایی بیکران از مفاهیم و کلمات متصل بوده که توانسته این اثر بی بدیلی را خلق نماید. ولی بعضی از بیت های آن بسیار سخت است و درک معنای آن برای من بی سواد بسیار دشوار است. از یکی از دوستان که دبیر ادبیات بود خواستم تا منبعی را معرفی کند تا به کمک آن بتوانم این ابیات ثقیل را بفهمم، «شرح دکتر استعلامی» را معرفی کرد و تصمیم گرفتم تا آن را تهیه کنم. 

به کتاب فروشی های مقابل دانشگاه رفتم تا اگر بود آن را بخرم. علاوه بر خواندن، داشتن کتاب را نیز دوست دارم. بسیاری به من پیشنهاد می کنند که عضو کتابخانه شوم و این قدر در این زمینه هزینه نکنم، عضو کتابخانه هستم ولی علاقه دارم کتابخانه شخصی ای داشته باشم تا کتاب هایی که دوست دارم همیشه در کنارم باشند، می خواهم دوستانم همیشه در مقابل چشمانم باشند و هر روز صبح را با دیدن آنها شروع کنم.

خوشبختانه همان کتاب فروشی نخستی که وارد آن شدم این کتاب یا بهتر بگویم کتاب ها را داشت. هفت جلد بود و روی هم ۳۵هزار تومان قیمت داشت. آه از نهادم برخاست، به هیچ عنوان در این حد پول نداشتم و  کل مبلغی که همراهم بود ۲۰ هزار تومان بود که باید تا آخر ماه را با آن می گذراندم. هیچ راهی نبود و مغموم و سرافکنده از کتاب فروشی بیرون آمدم، خیلی دوست داشتم این مجلد ها را می داشتم ولی امکانات مالی اجازه نمی داد. واقعاً چرا یک معلم نمی تواند کتابی را که دوست دارد ابتیاع نماید؟! به نظرم آموزش و پرورش باید ماهانه به ما معلم ها کمک هزینه خرید کتاب بدهد.

با دلی آکنده از افسوس از کنار کتاب فروشی ها می گذشتم و بی هدف به کتاب ها نگاه می کردم، دلم در گرو همان شرح مثنوی مانده بود و دیگر هیچ کتابی را نمی دیدم. در میدان انقلاب سوار اتوبوس واحد بهارستان شدم، نمی دانم چرا این مسیر را انتخاب کردم؟! می بایست مستقیم از همان انقلاب با اتوبوس های چهار راه تهرانپارس باز می گشتم، به نظرم ذهنم برای این که مفری از این وضعیت داشته باشم مرا به این سمت هدایت کرده است.

 اتوبوس وقتی وارد خیابان جمهوری شد، ناگاه مرا به دوران کودکی ام برد. دورانی که هیچ وقت تکرار نشد. چقدر با مادرم و پدرم به این خیابان می آمدیم، قدمی می زدیم و آنها خریدهایی هم می کردند. از مقابل ساختمان پلاسکو که گذشتیم خاطره ای در ذهنم نمایان شد که بسیار حالم را خوب کرد، کودک بودم که همراه خانواده به رستوران بالای این برج بلند رفته بودیم و غذایی در مکانی بسیار جذاب خورده بودیم، اولین بار بود که سلف سرویس را می دیدم، سینی های بزرگ استیل که در هر قسمت از آن هر آنچه می خواستی برایت پر می کردند، پدرم اجازه داد سینی را خودم نگاه دارم و این تجربه استقلال همچنان در ذهنم باقی مانده است.

از مقابل لاله زار و کوچه برلن که گذشتم به یاد تنفگ پلاستیکی ای افتادم که چقدر برایش گریه کرده بودم و آخر سر هم برایم نخریدند، صحنه هایی که همراه مادرم و مادربزرگم بودم هنوز جلو چشمانم است، هنوز به مدرسه نمی رفتم و بسیار کوچک بودم، هنوز صدای مادربزگم که به مادرم می گفت: بگذار هرچه قدر می خواهد گریه کند، نباید یاد بگیرد که با گریه کردن می تواند به مقصودش برسد، در گوشم هست. خودم هم باورم نمی شود که من با این حافظه ضعیف چگونه این اتفاق را که برای سالهای طفولیت من است را کاملاً در ذهنم دارم.

دلم دیگر طاقت نیاورد، در اولین ایستگاه پیاده شدم، قدم زدن در این خیابان برایم بسیار لذت بخش بود. همه جا بوی کودکی ام را می داد و هر گوشه را که نگاه می کردم صحنه ها برایم آشنا بود، حتی به نظرم مغازه ها هم همانی بودند که در سالهای دور از کنارشان عبور می کردم. به چهارراه مخبرالدلوله که رسیدم شوق کودکانه ام فوران کرد. پل های عابر پیاده این چهارراه از همان دوران کودکی برایم جاذبه داشت. به بالای پل رفتم و چندین بار دورتادور آن را به تلافی زمان کودکی که نمی گذاشتند، چرخیدم.

چند قدم که به سمت بهارستان رفتم به یادم آمد که در اینجا باید کتاب فروشی باشد، چندین بار از همین جا برایم کتاب کودکانه خریده بودند. حافظه ام درست کار کرده بود و در مقابلم کتاب فروشی کوچکی قرار داشت، همان شکل قدیمش را حفظ کرده بود. نتوانستم واردش نشوم، ناخوداگاه به سمت بخش کودک و نوجوان رفتم، وقتی چشمانم به کتاب «داستان های من و بابام» افتاد، همانجا روی نیمکت نشستم و غرق در کودکی خود شدم، وقتی پدرم این کتاب را برایم خریده بود چقدر شخصیت بابا را در پدر خود می دیدم، سیبیلو و کچل و چاق.

در بخش دیگر چشمم به سری کتاب های «قصه های خوب برای بچه های خوب» افتاد. کتابی که دختر همسایه داشت و من فقط توانسته بودم جلد اول آن را از او بگیرم و بخوانم، خسیس بود و اصلاً کتابهایش را به من نمی داد، شاید این حس داشتن کتاب از همان برخورد در من ایجاد شده باشد. جلد اولش داستان هایی از کلیله دمنه بود و هنوز شخصیت آن شتر داستان در ذهنم بود، در همان زمان نمایش عروسکی کلیله و دمنه از تلویزیون پخش می شد و همین باعث شده بود این شخصیت در ذهنم بماند.

جلد دوم را برداشتم و ورقی زدم، داستان هایی از مرزبان نامه بود، همین طور که داشتم این کتاب را نگاه می کردم تصمیم گرفتم به یاد دوران کودکی سری کامل این کتاب ها را بخرم و به یادگار برای خودم نگاه دارم، سری هفت جلدی آن روی هم می شد ۳۲۰۰ تومان، این مبلغ را می توانستم بپردازم و همین بسیار خوشحالم کرد که بعد از سالها به آرزوی خود می رسم و باقی این داستان ها را می خوانم، ای کاش دختر همسایه می بود و می دید که من حالا تمامی این کتاب ها را دارم.

صاحب کتاب فروشی که پشت میز نشسته بود پیرمردی بود که تمام موهای سر و صورتش به طور زیبایی سپید بود. با دیدن او به یاد زال افتادم، وقتی شروع به صحبت کرد تُن صدایش چنان بود که احساس کردم در بخشی از شاهنامه هستم. بسیار مودبانه بعد از این که پرداخت انجام شد، لبخندی زد و گفت: این کتاب ها را برای خودتان گرفته اید؟ با ذوق فراوان گفتم: بله، یادآور دوران کودکی من هستند و دوست دارم که آنها را داشته باشم. در ادامه گفت: داستان های بسیار خوبی دارد و برای نوجوانان بسیار مفید است، آنها را با ادبیات فارسی آشنا می کند.

همین جمله ای که گفت مرا به فکر فرو برد، واقعاً چقدر ادبیات ما مهجور است، خیلی از بچه های امروز کلیله و دمنه و مرزبان نامه و گلستان و . . .  را نمی شناسند. واقعاً استاد مهدی آذر یزدی با نثری روان نسل ما را با ادبیات غنی فارسی پیوند داد، ای کاش می شد این پیوند گسسته شده را امروز دوباره متصل کرد. بچه های ما به شدت نیاز به هویت دارند و آشنایی با آثار ادبی بسیار بسیار برایشان مهم است.

هنوز از در کتاب فروشی بیرون نرفته بودم که فکری به سرم زد. بازگشتم و به آن پیرمرد گفتم امکانش هست که این کتاب ها را برایم پست کنید، هزینه اش هر چه باشد می پردازم. تعجب از نگاه های پیرمرد کاملاً مشهود بود، قبل از این که بپرسد چرا، خودم توضیح دادم، گفتم من در یکی از روستاهای دور دست و محروم دبیر هستم، روستایی که با اینجا حدود پانصد کیلومتر فاصله دارد، می خواهم این کتاب ها را به مدرسه مان اهدا کنم، به نظرم این کتاب ها برای بچه های مدرسه بسیار مفید تر است تا این که مرا به یاد دوران کودکی بیندازد.

چهره پیرمرد بشاش شد و با ذوق زدگی گفت: آفرین به شما که به فکر بچه های این مرز و بوم هستید، واقعاً چنین کاری لازم است، من حدود سی سال است در اینجا هستم و شاهد کم شدن روز به روز کتاب خوان ها می باشم. غصه ام می گیرد که دیگر کسی قصه ها را نمی خواند. مردمان کمتر به سراغ دوستان واقعی شان می آیند و این اصلاً خوب نیست، خطری بزرگ در آینده ای نه چندان دور در کمین ماست. جامعه ما به سمتی می رود که پایان خوشی نخواهد داشت.

از جایش بلند شد و به طرف قفسه کتاب ها رفت، چند جلد دیگر از قسمت کودکان و نوجوانان آورد و گذاشت روی کتاب های من، بعد از من نشانی را خواست. ابتدا پرسیدم که آن چند کتاب چقدر می شود؟ من پول زیادی همراه ندارم. اخمی کرد و گفت: چه کسی حرف از پول زد، این ها هدیه از طرف من است، گفتم: من هفت جلد کتاب کوچک گرفتم ولی شما چندین جلد کتاب هایی گذاشتید که قیمت های بالاتری دارند، گفت: نگران نباش، همین که بچه هایی که به این کتاب ها دسترسی ندارند آنها را بخوانند برای من کلی سود دارد.

بعد از گفتن نشانی مدرسه وامنان از او خواهشی کردم که فرستنده نام کتابفروشی باشد و نامی از من برده نشود، به نظرم این کارها اگر بدین صورت انجام شود بهتر است. تایید کرد و کلی هم مرا تشویق کرد. کارتنی آورد، کتاب ها را ابتدا در لفافه حباب داری گذاشت و بعد از کلی چسب کاری که جهت محکم کاری بود، آنها را درون کارتن گذاشت. گیرنده را مدرسه وامنان نوشت و فرستنده را کتابفروشی، بعد رو به من کرد و گفت: فردا می دهم نوه ام ببرد و بفرستد، انشالله چهار پنج روز دیگر به مدرسه خواهد رسید.

مرا به صرف یک فنجان چای دعوت کرد، هوا  تاریک شده بود و نگران بودم که ماشین گیرم نیایید ولی نمی شد دست رد به سینه مهربان این پیرمرد زد. نوشیدن چای در یک کتاب فروشی را تجربه نکرده بودم، بسیار خاطره انگیز بود. گفتم در دوران کودکی چندین بار به اینجا آمده ام و پدر و مادرم برایم کتاب خریده اند، بعد بحث به سمت کتاب رفت و کمی از گرانی آن شکایت کردم. تا حدی مخالف من بود، می گفت یک ساندویچ از یک کتاب ارزان تر است، مسئله مهم رغبت نداشتن مردم به خرید کتاب است، می گفت متاسفانه کتاب از سبد خانوارهای ما حذف شده است.

به یاد شرح مثنوی افتادم و آن را مطرح کردم، گفتم ببینید کتاب چقدر گران است، به طوری که من معلم در خریدن آن عاجز هستم. نگاهی به من کرد و گفت: اول این که مجموعه کتاب هفت جلدی است و دوم این که تخصصی است و سوم این که چاپ خوبی دارد، معلوم است کمی باید گران باشد، راستی دبیر ادبیات هستی که به دنبال شرح مثنوی می روی، وقتی گفتم دبیر ریاضی هستم بهت زده شد.

گفت: هفته بعد سری به من بزن برایت این کتاب ها را تهیه می کنم، گفتم: ممنون لازم نیست، در کتاب فروشی های مقابل دانشگاه هست، مشکل چیز دیگری است. لبخندی زد و گفت: نگران نباش قسطی به شما می دهم تا زیاد هم احساس فشار نکنی. باور نمی کردم و به همین خاطر این گفته های ایشان را زیاد جدی نگرفتم، خداحافظی گرمی از ایشان کردم و به سمت خانه به راه افتادم.

از وقتی به مدرسه رفتم هر روز چشمانم به در بود که پستچی کی می آید و بسته را به مدرسه می آورد، هفته اول گذشت و خبری نشد، پیش خودم حساب کردم تا بسته به گرگان بیاید و از آنجا به آزادشهر و از آنجا به ومنان بیشتر از یک هفته طول می کشد. هفته دوم هم گذشت و خبری از کتاب ها نبود، مطمئن بودم که بسته ارسال شده است ولی نمی دانستم چه شده که بعد از دو هفته هنوز به مدرسه نرسیده است.

سه شنبه عصر وقتی داشتم از مدرسه به تنهایی به سمت خانه می رفتم تا فردا صبح به تهران بروم آقای خان احمدی که مغازه ای در روبروی نانوایی داشت صدایم کرد. تا به حال نشده بود ایشان با ما کار داشته باشند، معمولاً ما با ایشان کار داشتیم. با تعجب وارد مغازه شدم، به انبار کوچک مغازه اش رفت و بسته ای را آورد و به من داد، چشمانم داشت از حدقه در می آمد، کتاب ها بودند ولی چرا به جای مدرسه در مغازه ایشان هستند. با لبخند توضیح داد که در شهر پستچی او را دیده و چون می دانسته از وامنان می آید بسته را به او داده است.

این بسته را به پست سپرده بودم تا خودم آن را به مدرسه نبرم، حالا باز هم باید خودم به مدرسه ببرم. البته مشخصات روی بسته نشان می داد که پست شده است ولی دوست داشتم پستچی آن را به مدرسه ببرد، این جوری هیچ لذتی برایم نداشت. بسته را سریع گرفتم و به منزل آقای مدیر رفتم و با توضیحات بسته را به ایشان تحویل دادم. متعجب فقط فرستنده و گیرنده را می خواند، مانده بود که چه طور یک کتابفروشی بدون اطلاع و درخواست برایش بسته فرستاده است. بسته را باز کرد و کتاب ها نمایان شد، قصه های خوب برای بچه های خوب در همان ابتدا خودنمایی کردند.

آقای مدیر که بعد از کلی فکر به جایی نرسیده بود، گفت: خدا را شکر که به فکر ما بوده اند و برای مدرسه ما کتاب فرستاده اند، این کار از طرف آموزش و پرورش نمی تواند باشد، حتماً موسسه خیریه ای این کار را انجام داده است. من هم تایید کردم و گفتم: چه خوب که برای بچه ها کتاب فرستاده اند، با خواندن این کتاب ها حتماً بچه ها لذت خواهند برد. آقای مدیر هم تایید کرد و گفت: همین بهانه ای شد تا کتابخانه کوچک مدرسه را رو به راه کنم و دوباره شروع به امانت دادن کتاب به بچه ها کنیم.

خوشبختانه استقبال از کتاب ها و کتابخانه خیلی خوب بود و همین بسیار خوشحالم کرد. وقتی کتاب های قصه های خوب برای بچه ها خوب را در دستان بچه ها می دیدم پیش خود می گفتم که چقدر خوب شد که بچه های خوب اینجا هم کتاب خوب دارند، جالب این بود که بعد از راه اندازی دوباره کتابخانه حدود سی جلد کتاب جمع آوری شد که آمار بسیار خوبی بود.

بعد از عید بود که در راه بازگشت از خانه یکی از بستگان دوباره وارد خیابان جمهوری شدیم و به چهاراره مخبرالدوله رسیدیم، به یاد آن پیرمرد افتادم و تصمیم گرفتم برای تشکر خدمتشان برسم، از خانواده خداحافظی کردم و به کتاب فروشی رفتم. دو جوان آنجا بودند و خبری از پیرمرد نبود، سراغش را گرفتم، نام و فامیلش را پرسیدند که نمی دانستم ولی مشخصات ظاهری اش را توضیح دادم که شناختند، گفتند حاج آقا رفته است به مسجد برای نماز و از آنجا هم به خانه می رود.

به مسجد رفتم و بعد از پایان نماز  او را یافتم که در حال مناجات بود، به پیشش رفتم و بعد از عرض سلام، می خواستم خودم را معرفی کنم که گفت: رفتی که رفتی! مگر قرار نبود هفته بعدش بیایی، چشمانم به در خشک شد، شرمساری به همراه بهت تمام وجودم را فرا گرفته بود. این مرد منتظر من بود و من به حرفش اعتماد نکرده بودم. عذر بسیار خواستم و گفتم: فقط جهت عرض تشکر خدمت رسیدم، کتاب های شما باعث شد که کتابخانه مدرسه رونقی تازه بگیرد.

خوشحالی از چشمانش می تراوید. دستم را گرفت و با هم به کتاب فروشی بازگشتیم، هفت جلد شرح مثنوی را مقابلم گذاشت و گفت: بفرمایید این هم کتاب های شما، دو ماه است که بی صبرانه منتظر شما هستند، من که هیچ، چرا خبر این دوستانت را نمی گیری. این بار خوشحالی از چشمانم خودم می تراوید. نمی داستم چه بگویم و چه طور تشکر کنم، ۱۰ هزار تومان به ایشان دادم، ۵ هزار تومان را به من برگرداند و گفت: کلاً می شود ۲۵ هزار تومان شما هر ماه ۵ هزارتومان به من بدهید، خوب است؟ از ذوق زدگی نمی دانستم چه کار کنم.

واقعاً کتاب دوستی خوب است برای انسان و هرآنکه با کتاب حشر و نشر داشته باشد، این دوستی را بهتر می فهمد و در نشر آن می کوشد. از این پیرمرد و دوستان خاموشش بسیار آموختم و همیشه مدیون آنها هستم.

۲۳۴. متخصص

از صبح که به مدرسه آمدیم، همه در تکاپو بودند. هر کسی گوشه ای از کار را گرفته بود، دبیران از یک طرف، مدیر و معاون از طرف دیگر و تمامی دانش آموزان بسیج شده بودند و همه در حال کار بودند. مدرسه را تا کنون این چنین ندیده بودم، همه با ذوق و شوق فراوان مشغول انجام وظایف خود بودند. تقریباً تمام نقاط مدرسه تمیز شده بود و برق می زد، این مدرسه تا به امروز این قدر تمیزی را به خود ندیده بود.

ساعت حدود۱۰صبح بود که تقریباً کارها تمام شد. حیاط خاکی مدرسه هم آب پاشی شده بود و همه چیز در جای خودش درست قرار گرفته بود. همه خسته شده بودند ولی با دیدن نتیجه کار خستگی همه برطرف شده بود، حتی اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد و آنچه منتظرش هستیم نیز رخ ندهد، همین تمیز شدن مدرسه کار بزرگی بود که انجام شد. مدرسه ای که ساختمانش یک خانه کاهگلی است و به جز مدیر هیچ عوامل اجرایی دیگری ندارد بهتر از این نمی شود.

همه در حیاط مدرسه منتظر بودیم که از راه برسند. به آقای مدیر گفتم که چرا زمان را هدر می دهید، زنگ را بزنید تا به کلاس برویم و هر زمان آمدند دوباره به حیاط بازمی گردیم. بچه ها زیر آفتاب ایستاده خسته می شوند. لبخندی به من زد و گفت: به شرط این که تمرین به بچه ها ندهی، یک روز این بندگان خدا را آزاد بگذار، همه چیز که ریاضی نیست.

تازه وارد کلاس شده بودیم که صدای ماشین ها خبر از رسیدن میهمانان می داد. یکی از بچه ها دوان دوان خبر رسیدنشان را به ما داد و آقای مدیر دست پاچه به هر سه کلاس رفت و بچه ها را به حیاط فراخواند. تا صف ها تشکیل شود، سرنشینان ماشین ها وارد حیاط شدند. رئیس اداره و روحانی روستا را شناختم ولی باقی کت و شلوار پوش ها را حتی یک بار هم ندیده بودم. آرام از آقای مدیر پرسیدم، معاونین اداره آموزش و پرورش و بخشدار و دهیار بودند.

بنا به رسم ادب، سلام و احوال پرسی کردیم. آقای مدیر هیجان خاصی داشت و ما هم به شدت منتظر بودیم تا آن چیزی را که قولش را داده بودند به مدرسه بدهند. همه بچه ها هم با اشتیاق به این افراد نگاه می کردند. چشمانمان از جستجو خسته شده بود ولی خبری از آن چه می باید بود، نبود. نگرانی در چهره همه موج می زد. بچه ها می پرسیدند آقا اجازه پس کو؟ آرامشان کردم و گفتم این همه آدم بی دلیل که به مدرسه ما نیاده اند، حتماً در ماشین است.

رییس آمورزش و پرورش کلی سخنرانی کرد و در مورد تکنولوژِی و استفاده از آن در دنیای امروزه گفت. بعد از آن بخشدار شروع کرد به سخنرانی، نمی دانم اینها چقدر دوست دارند حرف بزنند،  به جای این همه سخنرانی کار اصلی را انجام دهید. ما از ایستادن و گوش دادن به صحبت هایی که ارزش چندانی هم نداشت خسته شده بودیم، چه برسد به بچه ها که در زیر آفتاب داغ ایستاده بودند.

بعد از صحبت های آقایان که بسیار طولانی و ملال آور بود، به بخش هیجانی ماجرا رسیدیم. رئیس اداره به دونفری که در کنارش بود اشاره کرد و آنها به سمت یکی از ماشین ها رفتند. تمام چشمان ما و بچه ها داشت آنها را با دقت تعقیب می کرد، از دور که آن را در دستانشان دیدیم کلی ذوق کردیم. ما دبیران کمتر ولی بچه ها کاملاً از حرکاتشان مشهود بود که بسیار خوشحالند. جالب این است که بچه ها کاری نمی توانستند با آن انجام دهند ولی همان نامی که داشت برای آنها جذابیت بسیار داشت.

مدیر به یکی از اهالی اشاره کرد و او آمد و گوسفندی را  که همراه خودش آورده بود را پیش پای آنها قربانی کرد و آنها از روی خون عبور کردند !! و وارد سالن مدرسه شدند. بیشتر بچه ها فکر می کردند که این وسیله مانند تلویزیون است ولی با دیدن دستگاه های دیگر خیلی متعجب شدند، فکر کنم باید کلی در مورد آن به بچه ها توضیح دهم. آقای مدیر به همراه میهمانان وارد دفتر شدند و بچه ها هم به سمت پنجره دفتر هجوم بردند.

آن دونفر مشغول وصل کردن بودند و ما هم مبهوت کارهای آنان را نظاره می کردیم. مدرسه ما اولین مدرسه روستایی در منطقه بود که مجهز به یک دستگاه کامپیوتر می شد. وجود یک کامپیوتر در دفتر مدرسه برای همه ما غیرقابل باور بود. ما دستگاه کپی نداشتیم و کار تکثیر را با یک استنسیل دستی انجام می دادیم، ولی حالا یک کامپیوتر و یک چاپگر و ملحقات آن روی میز آقای مدیر قرار داشت.

یک کامپیوتر با سیستم عامل ویندوز ۹۵ برای ما اوج تکنولوژی بود. در مدرسه ای که ساختمانش گِلی است و در روستایی در دل کوهستان قرار دارد و از شهر بسیار دور است، بودن این کامپیوتر واقعاً چیز بسیار عجیبی بود. به قول آقای رئیس اداره هنوز مدارس شهر به این سیستم مجهز نشده اند که شما آن را دارید، نمی دانم آفتاب از کدام طرف طلوع کرده بود که مسئولین به فکر ما افتاده بودند.

آمدن کامپیوتر به مدرسه برای ما برابری می کرد با پا گذاشتن نیل آرمسترانگ به کره ماه، به همین خاطر خبر آن در روستاهای اطراف مانند بمب منفجر شد و همه در مورد مدرسه ما صحبت می کردند. به واسطه این کامپیوتر شهره خاص و عام شده بودیم و آوازه مدرسه ما حتی به مناطق دیگر هم رفته بود. مدرسه ما به اوج معروفیت و محبوبیت رسیده بود.

از آن روز به بعد کارمان شده بود کار با کامپیوتر، بعد از تعطیل شدن مدرسه کسی خانه نمی رفت و همه در کنار کامپیوتر بودیم، بیشتر اوقات بچه ها هم می ماندند تا ببینند. در همان روزی که این کامپیوتر را به مدرسه تحویل دادند متصدی فناوری اداره توضیحاتی داد که کاملاً در ذهنم ماند، به همین خاطر تقریباً من مسئول کامپیوتر بودم و کارهای اولیه اش را انجام می دادم و بعد آن را تحویل مدیر می دادم.

از برنامه هایش زیاد سر در نمی آوردم و با توجه به توضیحات متصدی فناوری بیشتر در word کار انجام می دادیم. اولین متنی که از سیستم مدرسه پرینت گرفتیم خیلی برایمان تعجب آور بود. آقای مدیر خواست تا یک « بسم الله الرحمن الرحیم» بزرگ روی کاغذ سفید چاپ کنیم. متن را نوشتم ولی خیلی کوچک بود، هر کسی پیشنهادی می داد ولی در نهایت خودم فهمیدم که از کجا باید سایز خط را بزرگ کنم.

بعد از تعطیلی مدرسه و رفتن دانش آموزان برای استفاده از کامپیوتر بین دبیران دعوا بود و هر کسی دوست داشت دکمه ای را بزند و با موس کاری انجام دهد، و از همه لذت بخش تر چاپ کردن بود. معاون پرورشی مدرسه دیگر خطاطی نمی کرد و همه شعارها و مطالبش را درشت چاپ می گرفت و کل مدرسه پر شده بود از نوشته های آقای معاون.

امتحانات ثلث اول شروع شد و همه دوست داشتند سوالاتشان را تایپ کنند. اصرار دبیر دینی بسیار بود و به زحمت بدون کادربندی و هیچگونه پیرایش سوالات ایشان را تایپ کردم و پرینت گرفتم. از خوشحالی در پوستش نمی گنجید و برگه را چنان با افتخار نگاه می داشت انگار ایشان این دستگاه را اختراع کرده بود. دیگر همکاران هجوم آوردند که ناگاه مطلبی به یادم آمد، رو به همکاران کردم و گفتم: حالا این سوالاتتان را با چه دستگاهی می خواهید تکثیر کنید؟ ما که فتوکپی نداریم. آه از نهاد همه برخواست که دوباره باید سراغ مومی و استنسیل بروند.

کتابی در مورد آموزش ویندوز ۹۵ خریدم و تقریباً به آن مسلط شدم، چقدر کارایی دارد این کامپیوتر و چقدر کارها را آسان می کند. بازی هایش را به دیگر همکارن نیز یاد دادم و دیگر وقت و بی وقت در حال بازی بودند. چیزهایی در مورد اینترنت خوانده بودم ولی در اینجا امکان اتصالش نبود. تلفن به روستا تازه آمده بود و فقط در همان مخابرات بود.

در امتحانات ثلث دوم سیستم را به اداره بردیم تا نرم افزار مخصوص مدارس را در آن نصب کنند. این نرم افزار تحت DOC بود و کار با آن دشوار بود، موس کار نمی کرد و همه کارها را باید با فرامینی که تایپ می شد انجام دهیم. در خود نرم افزار هم فقط صفحه کلید فعال بود. در آموزش کوتاهی که آنجا به من دادند تا حدی یاد گرفتم و پیش خودم گفتم که مابقی را با آزمون و خطا خواهم آموخت.

در واقع شده بودم دفتر دار و متصدی امور ماشینی. مدرسه که تعطیل می شد همه می رفتند و من بودم که باید ساعت ها وقت می گذاشتم تا اطلاعات دانش آموزان را وارد سیستم کنم. بلد بودن کامپیوتر در اوایل افتخاری بود برای من ولی حالا دیگر از آن خسته شده بودم و دوست داشتم این افتخار نصیب کس دیگری شود ولی متاسفانه کسی نبود.

وقتی اولین لیست نمرات را از کامپیوتر چاپ گرفتم، همه انگشت به دهان بودند. تمامی اسامی منظم و مرتب نوشته شده بود و فقط باید نمرات در آن ثبت می شد و این یعنی خبری از کار خسته کننده نوشتن لیست نیست. به به و چه چه هایی که نثارم کردند کمی از خستگی کار را از دوشم برداشت و علاقه ام به این دستگاه را بیشتر کرد. با تلاش و انجام فرایند حدس و ازمایش آرام آرام داشتم متخصص کامپیوتر می شدم.

آخر نوبت هم وقتی کارنامه ها را پرینت گرفتم گل از گل آقای مدیر شکفت. باورش نمی شد که این کار را هم کامپیوتر می تواند انجام دهد. البته گفتم که تخصص کاربر هم مهم است که ایشان کاملاً تایید کردند. دیگر خبری از آن لیست های بلند بالا نبود، لیست هایی که اگر یک اشتباه کوچک در آن رخ می داد کلش باید تعویض می شد و دوباره نوشته می شد. از نوشتن دفتر امتحانات هم که کاری بسیار خسته کننده بود خبری نبود.

اولین مدرسه ای در منطقه بودیم که کارنامه ها را چاپ گرفته بودیم. وقتی حبر این اتفاق به اداره رسید، رئیس اداره بسیار تعجب کرده بود که من توانسته بودم کار با سیستم را به این خوبی یاد بگیرم. چیزی به شروع امتحانات ثلث سوم نمانده بود که آقای مدیر سر صف به من یک تقدیرنامه که از طرف رئیس اداره بود، اهدا کرد. تشویق بچه ها بی امان بود و تنها تقدیرنامه ای بود که واقعاً به من چسبید. دیگر به آقای متخصص کامپیوتر معروف شده بودم.

بعد از ظهر همان روز وقتی مدرسه تعطیل شد مانند بیشتر اوقات ماندم تا سیستم را برای امتحانات ثلث سوم آماده کنم. قبل از این که وارد سیستم DOS شوم کمی در درایوهای کامپیوتر گشتی زدم تا ببینم چه چیزهایی در آن هست. اکثر کار ما با این کامپیوتر بازی بود یا دیدن فیلم از سی دی یا کار با Word و در نهایت هم سیستم مدرسه، تا به حال گشتی در درایوهای آن نزده بودم.

وارد درایو C: شدم، می دانستم که این درایو سیستمی است و ویندوز بر اساس این درایو کار می کند. برایم جالب بود که بدانم ویندوز چگونه کار می کند. درون پوشه ها می شدم و اسامی عجیب و غریب می دیدم که اصلاٌ نمی داستم چیست. می دانستم که نباید به چیزی دست بزنم و تغییری ایجاد کنم به همین خاطر از این درایو خارج شدم و وارد درایوD: شدم. چند پوشه داشت، وارد اولی شدم باز هم چند پوشه داشت. پوشه سوم خالی بود و به نظرم اضافه آمد، پاکش کردم و بعد فکری به ذهنم رسید که کمی کامپیوتر را خلوت کنم. به غیر از درایوC: در باقی درایوها تمام پوشه های خالی را پاک کردم.

از کار خودم به خاطر مهارتی که داشتم به شدت راضی بودم و احساس خیلی خوبی داشتم، متخصص بودن چقدر خوب است. دستور مربوط به سیستم مدرسه را در بخشRun تایپ کردم، ولی اتفاقی نیفتاد و سیستم مدرسه باز نشد. بار دوم که تایپ کردم پیغام خطا آمد. تا کنون به چنین مشکلی برنخورده بودم. سیستم را خاموش و روشن کردم ولی باز هم پیام خطا ظاهر می شد.

از من که متخصص هستم بعید است که دچار مشکل شوم، تا دیروز که به خوبی کار می کرد. تلاش هایم نتیجه نداد و وقتی کمی فکر کردم به یاد آن پاک کردن ها افتادم. ای وای بر من، شاید فایل های مربوط به سیستم مدرسه را پاک کرده ام، مگر نباید این فایل ها در درایو C: باشد، من که به آنها دست نزدم. با امیدی بسیار به سطل آشغال رفتم ولی کار از کار گذشته بود، کار را کامل انجام داده بودم و  Shift+Delete  کرده بودم.

هرچه تلاش کردم نشد و در نهایت می بایست کامپیوتر را به اداره می بردیم تا سیستم مدرسه دوباره نصب شود. صبح لوح تقدیر گرفته بودم و حالا سیستم را منهدم کرده بودم، این تناقض داشت از درون مرا می خورد. رویم نمی شد بگویم که همه چیز را پاک کرده ام، اصلاً چرا بگویم؟! فردا صبح وقتی کامپیوتر را روشن کردم می گویم سیستم مدرسه کار نمی کند و بدون هیچ توضیحی از آقای مدیر می خواهم کامپیوتر را به اداره ببرد.

هفته بعد وقتی به مدرسه آمدم کیس کامپیوتر روی میز آقای مدیر بود و روی آن یک پاکت سی دی چسبانده شده بود. آقای مدیر گفت این سی دی را مسئول فناوری برای شما فرستاده. تا سی دی را در آوردم کاغذی از درون پاکت به زمین افتاد. رویش نوشته بود: استاد، هر پوشه ای که خالی است را نباید پاک کنید. این فایل ها پنهان و سیستمی هستند، نباید آنها را حذف کرد. این سی دی هم کل نرم افزار است. هر وقت از این شیرین کاری ها کردی مزاحم ما نشو و خودت نصب کن، آقای متخصص!

۲۳۳.تخت

حال مادر خوب نبود و بالطبع ما هم سرحال نبودیم. یک هفته ای بود که در بیمارستان بستری بود و خواهر و پدرم به نوبت پیشش می ماندند، دوری راه و نبودن در کنار مادرم برایم بسیار سخت و طاقت فرسا بود. اولین باری بود که کاری پیش آمده بود که بر مدرسه ارجحیت داشت، باید هرچه سریع تر خودم را می رساندم تا وظیفه فرزندی را تا حدی ادا کنم. به همین خاطر سه روز مرخصی گرفتم و خوشبختانه همه با من همکاری کردند و حتی یکی از همکاران گفت که جایم را پر خواهد کرد. دوستان واقعی را در این مواقع می توان شناخت.

صبح با مینی بوس روستا تا تیل آباد رفتم و از آنجا هم با یک کامیون به شاهرود رفتم، بعد از کلی معطلی که این بار بسیار جانکاه بود، اتوبوسی آمد و به سمت تهران به راه افتادم. به نظرم اتوبوس راه نمی رفت و جاده هم در حال کش آمدن بود. نمی دانم چرا تابلوهای کنار جاده بسیار دیر به دیر ظاهر می شدند و مسافت را هم به کندی کم می کردند. غروب به خانه رسیدم و همانجا هماهنگ کردم که امشب من در بیمارستان بمانم، با خواهرم جابه جا کردم و وارد بیمارستان شدم.

محیط بیمارستان همیشه برایم غم بار بود و حالا صد چندان، اتاق مادر را یافتم. بر روی یکی از چهار تخت اتاق خوابیده بود و وقتی مرا دید اشک در چشمانش حلقه زد. بغض شدیدی گلویم را می فشرد ولی با تمام توان مقاومت کردم تا گریه نکنم، می بایست برای خاطر مادر هم شده محکم باشم تا او روحیه خود را از دست ندهد. به همین خاطر سعی کردم فضا را با شوخی کمی لطیف تر کنم، ولی هیچ کدام از شوخی هایم مزه نداشت و مادرم به خاطر من سعی می کرد بخندد ولی اشک مجالش نمی داد.

کمی که گذشت و حال هردو ما جا آمد، از وضعیت بیماری و عمل جراحی پرسیدم و وقتی گفت همه چیز خوب بوده است، تا حد زیادی خیالم راحت شد. فقط جمله مادرم که گفت: «کی انتقالی می گیری تا همیشه در کنارم باشی؟» تا اعماق وجودم را سوزاند. وظیفه داشتم از همان روز اول در کنارش باشم و پرستاری اش کنم. وظیفه تنها پسر خانواده خیلی بیشتر از این چیزهاست ولی افسوس که دوری راه دست و بالم را بسته است. برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که باید شهر را تحمل کنم تا بتوانم وظیفه فرزندی ام را به جا آورم.

 پرستار آمد و سرمی به مادرم وصل کرد، مادرم گفت: از بس به من سرم زده اید باد کرده ام. پرستار با لبخندی گفت: این یکی تقویتی است تا حال شما را بهتر کند، غذا که نمی توانید بخورید، حداقل با این کار بدنتان کمی جان می گیرد. پرستار این را که گفت ناگهان احساس گرسنگی شدیدی کردم. از شام دیشب که دو تا تخم مرغ آب پز بود تا حالا که ساعت ۹ شب است چیزی نخورده بودم، آن قدر نگران بودم که کلاً غذا و گرسنگی را فراموش کرده بودم.

آرام به مادر گفتم چیزی برای خوردن هست؟ من از صبح چیزی نخورده ام، گفت: یخچال را باز کن و هر چه در قفسه پایین هست مال ماست، وقتی چشمم به قفسه پایین افتاد روح و روانم جلا یافت، پر بود از آب میوه و کمپوت و… می خواستم از مادر اجازه بگیرم که لبخندی زد و گفت: بالام جان هر چه می خواهی بخور، فقط امیدوارم سیر شوی. درست است که یک آب میوه یک لیتری و یک کمپوت گیلاس و چند تا موز خوردم ولی به واقع سیر نشدم، هیچ چیز جای نان یا برنج را نمی گیرد.

 احتمالاً آرام بخشی هم در سرم اضافه کرده بودند، زیرا یک ربع بعد از وصل کردن سرم، مادر به خواب رفت. می خواستم به بوفه بیمارستان بروم تا یک چیزی بگیرم تا کمی ته دلم را بگیرد که تخت کناری که او هم خانمی سن بالا بود مرا صدا کرد و گفت: پسرم، در یخچال در طبقه بالایی یک ظرف غذا مربوط به همراه من است که دست نخورده، می توانید آن را میل کنید. از خجالت داشتم آب می شدم و به این شکم خیره می تاختم که به تایی نساخت و آبرویم را برد.

تشکر بسیار کردم و گفتم که سیرم، نگاه مادرانه ای به من کرد و گفت: برو پسرجان غذا را بردار، معلوم است هنوز گرسنه ای. یکی از تخت ها خالی بود و ظرف غذا را روی آن گذاشتم و خودم هم نشستم و تا خواستم فویل رویش را باز کنم که صدای در آمد. ویلچری که پیرزنی روی آن نشسته بود به همراه چند نفر وارد اتاق شدند، پیرزن که لباسی محلی به تن داشت به همه ما که در اتاق بودیم سلام کرد و با همان لهجه زیبای محلی حال و احوال گرمی با ما کرد.

آن قدر چهره مهربانی داشت که به شدت مرا جذب خود کرد، معاشرت با افراد سن بالا را دست دارم، این بزرگواران کوهی از تجربه هستند و از صحبت هایشان می توان درس های زیادی گرفت. می خواستم کمی با ایشان صحبت کنم که مرا از اتاق بیرون کردند، می بایست لباس هایش را با لباس بیمارستان تعویض می کردند. وقتی وارد سالن شدم، سرپرستار تا مرا دید با اخم به من گفت شما اینجا چه می کنید؟ اینجا بخش زنان است. کمی دست و پایم را گم کردم و گفتم مادرم اینجا بستری است. بزرگواری کرد و زیاد گیر نداد و گذاشت بمانم، گفت: فقط به خاطر مادرت می گذارم.

وقتی وارد اتاق شدم، او را روی تخت خوابانده بودند، از مقابلش که گذشتم صحنه ای بسیار دلخراش دیدم، دست ها یش را با باند پارچه ای محکم به میله های کنار تخت بسته بودند و خانم پرستار در حال تزریق آمپولی در سرم او بود. پیرزن فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت، با چه انرژی مثبتی وارد شد و با حس و حالی عالی با همه سلام و احوال پرسی کرد ولی حالا افسرده فقط سرم را نگاه می کرد.

دیدن این مادر در این اوضاع را نمی توانستم تاب بیاورم، می خواستم به همراهش بگویم که چرا این گونه با مادر خود رفتار می کنید؟ مادر حرمت دارد و باید همیشه این حرمت رعایت شود. حتی اگر مشکلی هم هست، باید طور دیگری آن را حل کرد، بستن این مادر به تخت اصلاً کار درستی نیست. ولی رویم نشد چیزی بگویم و همه این ها را در دل خود انبار کردم.

در کنار تخت مادرم روی صندلی به زحمت خوابم برده بود که در حدود ساعت دو نیمه شب با صدایی که می گفت پسرم، بیدار شدم. مادرم در خواب بود، می دانستم که محل عملش درد دارد و به مدد مسکن ها کمی آرام شده است. بیشتر که دقت کردم فهمیدم که صدا از طرف تخت مقابل است، همان پیرزنی که او را به تخت بسته بودند مرا صدا می کرد و گفت: پسرم بیا کمی به من کمک کن.

اولش خجالت کشیدم ولی وقتی چندین بار صدایم کرد نتوانستم نشنیده بگیرم، به بالای سرش رفتم و گفتم اجازه دهید تا همراهتان را صدا کنم، در راهرو هرچه چرخیدم اثری از خانمی که همراهش بود نیافتم، وقتی برگشتم با نگاه ملتمسانه ای گفت: یک کمی آب به من می دهید. لیوان را به آرامی روی لبانش گذاشتم و یکی دو جرعه نوشید. بعد رو به من کرد و گفت: پسرم اهل کدام روستایی؟ متعجب ماندم، بعد از مکثی نسبتاً طولانی در جواب گفتم روستایی نیستم ولی مدتهاست در روستا درس می دهم. گفت: آنجا که درس می دهی خیلی دور است؟ تایید کردم و او ادامه داد: حتماً آنجا خانه گرفته ای، من هم خانه ام را در روستا به معلم ها اجاره می دهم.

همین گفت و گوی کوچک باعث شد خجالتم بریزد و نشستم پای صحبتش، هرچه از روستا و زندگی در آن برایم تعریف می کرد تجربه اش را  کم و بیش داشتم، و یا حداقل از نزدیک دیده بودم. شاید حدود یک ربعی با من صحبت کرد و بعد گفت پسرم می شود دستم را باز کنی، درد گرفته است، می خواهم بروم وضو بگیرم و نماز بخوانم، دارد دیر می شود و خدای ناکرده نمازم از دست می رود.

باز هم رویم نشد که بپرسم چرا دست هایت را بسته اند؟ پیرزنی با این همه مهربانی چرا باید این گونه با او رفتار شود؟ این زن نه پرخاشگر است و نه آزار و اذیتی دارد. با این نگاه مهربان خیلی سنگدل باید باشی که این کار را با او بکنی. دستهایش را باز کردم و کلی دعایم کرد و کلی هم مادرم را دعا کرد تا شفا یابد، فقط به او گفتم که در دستت سرم وصل است و نمی توانی وضو بگیری. لبخندی زد و گفت باشد تیمم می کنم. کمکش کردم تا تیمم کند و نشسته نمازش را خواند، کمتر کسی را دیده ام که نماز شب بخواند آن هم در بیمارستان.

به روی صندلی خودم بازگشتم و چشمانم را بستم تا اگر بشود کمی بخوابم. تازه چشمانم گرم شده بود که با سروصدایی بسیار بیدار شدم، بنده خدا مادرم هم بیدار شده بود. صدا از همان تخت پیرزن می آمد، وقتی بلند شدم و اوضاع را دیدم باور نمی شد که این همان پیرزنی است که با من صحبت می کرد، فقط می گفت برویم خانه خودمان من اینجا نمی مانم، من اصلاً خانه جاری را دوست ندارم، مگر ندیدی چقدر به من بی حرمتی کرد.

خانمی که بعدها فهمیدم دختر بزرگش است با تمام توان می خواست آرامش کند ولی نمی توانست، قدرت بدنی پیرزن بسیار زیاد بود، کار به جایی کشید که خودش از تخت پایین آمد و با همان حالت خمیده اش به راه افتاد و چون دید دستش سرم است بی محابا آنژیوکت را از دستش درآورد. خون از دستش جاری شد و بخش عمده ای از لباسش هم خونی شد. من که دست وپایم را گم کرده بودم و نمی دانستم چه کار باید کنم، سریع پرستارها را صدا کردم و آنها هم به کمک دو نفر از خدمات توانستند پیرزن را به تخت برگردانند.

پیرزن آرامتر شده بود و چیزی نمی گفت و دخترش با چشمانی گریان شروع کرد به بستن دست های مادرش به تخت. به خاطر آرامبخشی که با زحمت بسیار به او تزریق کردند پیرزن آرام آرام به خواب رفت و همه جا را سکوت فرا گرفت. اتفاقاتی که رخ داده بود به همراه تصویر خونینی که در مقابلم نقش بسته بود بسیار مرا ترسانده بود. اگر اتفاقی می افتاد من خودم را نمی بخشیدم، تازه فهمیدم که این بستن دلیلی دارد که من به اشتباه در مورد آن فکر می کردم.

دختر این پیرزن رو به من کرد و با چشمانی اشک بار گفت: خواهش می کنم دیگر دستان مادرم را باز نکن، دیدی که چه کار می کند. تا خواستم چیزی بگویم گفت:مادرم  گفت که شما دستش را باز کرده اید و کلی هم برایت دعا کرد، من هم دعایت می کنم که حواست به مادرم بوده و خواسته اش را انجام داده ای، ولی مادر من دچار آلزایمر است و بیشتر اوقات خود را در گذشته تصور می کند، سالهاست در خانه من زندگی می کند ولی هنوز فکر می کند در روستا است.

حدود ساعت ده صبح بود که پدرم آمد تا جایگزین من شود. می خواستم بیشتر کنار مادر بمانم ولی پدر حرف منطقی ای زد و گفت: برو استراحت کن بعد دوباره بیا، در حال رفتن به سمت پیرزن بودم تا از او خداحافظی کنم که پیش دستی کرد و مرا صدا کرد و گفت: خانه که رفتی به اوستا ممد بگو حتماً برای مالها علف بریزد، او حواس درست و درمانی ندارد. خودت هم نمی خواهد ظرف های ناهارت را بشویی، خودم برایت تمیزشان می کنم. ناهار کشک گذاشته ام، وقتی از مدرسه آمدی حتما بیا تا کاسه ای بدهم که بخوری.

بعد به دستانش نگاه کرد و گفت: پسرم بیا دستانم را باز کن تا با هم برویم. اگر دیر برسیم غذا سر اجاق می سوزد و آنگاه نه تو ناهار داری نه من و نه اوستا ممد. دخترش فقط می گریست و من هم مانده بودم چه کنم؟! مادرم هم شروع به گریه کرد و جو بسیار سنگین بود، نه می توانستم به چشمان پیرزن نگاه کنم و نه می توانستم نگاه نکنم، نه می توانستم کاری بکنم و نه می توانستم بی تفاوت باشم.

به کنار مادرم رفتم و با بغض گفتم چه کنم؟ دیشب دستانش را باز کردم و آن اتفاقات افتاد، حالا چه کنم؟ مادرم چشمانش را پاک کرد و گفت: چاره ای نیست باید بسته باشد و این به نفع اوست، خاحافظی کن و برو. او که حواس ندارد و یادش نمی ماند، دخترش هم که مانند همیشه اشک هایش جاری بود با سر اشاره می کرد که کاری نکنم. همه این ها دلیلی بود که باید بی اعتنا به خواسته این پیرزن مهربان باشم.

به زحمت از کنارش گذشتم و سریع خداحافظی کردم. تا مقابل در برسم چندین بار صدایم کرد و آقا دبیر خطابم می کرد، خیلی سخت بود و با مشقت فراوان از اتاق خارج شدم. صدایش را می شنیدم که می گفت: این مثل بچه من است، چند سال است در خانه ما زندگی می کند، تا حالا نشده به من بی محلی کند. نمی دانم چرا دستانم را باز نکرد؟! می خواستم ناهار کشک به او بدهم.

در همان راهرو بر روی صندلی نشستم و به زحمت بغضم را فرو خوردم. ای کاش می شد راهی یافت تا این طور نمی شد، نمی دانستم چه کار باید کنم. همراه آن پیرزن آمد و گفت: ای کاش نمی گفتی در روستا معلم هستی، ما تمام تلاشمان این است که کمترین موضوعی که باعث شود او به یاد گذشته بیفتد را از او دور کنیم. حالا با بودن شما او کاملاً در گذشته غرق شده است. لطفاً دیگر پیش او نیایید، گفتم: نمی شود، مادرم آنجاست و باید دوباره به پیشش برگردم، کمی فکر کرد و بعد به ایستگاه پرستاری رفت.

شب که بازگشتم وقتی به مقابل ایستگاه پرستاری رسیدم یکی از پرستارها صدایم کرد آقامعلم، با تعجب برگشتم که با لبخندی گفت: اتاقش را عوض کردیم تا دیگر دستش را باز نکنی و کلی برایمان دردسر درست کنی. ضمناً تنها تنها کشک نخور، کمی هم به فکر ما باش. گفتم: هیچ راهی ندارد به جز بستن ایشان به تخت؟ گفت: تنها راه درمانش همین است. امیدواریم این چند روزی که روی تخت بسته است داروها عمل کند و کمی او را آرام کند.

مادر را فردا مرخص می کردند و این بهترین خبری بود که پرستار به ما داد. درست است دیر آمدم ولی همین مرخص شدن مادر کمی برایم تسلی بخش بود. شب روی همان صندلی سعی می کردم که بخوابم که ناگاه سایه ای بالای سرم دیدم. خیلی ترسیدم و نفسم در سینه حبس شده بود که آرام کنار گوشم شنیدم که «به اوستا ممد گفتی؟ غذا که نسوخته بود؟» پیرزن مهرابانانه بالای سرم ایستاده بود.

من که هاج و واج مانده بودم و قدرت تکلم را از دست داده بودم. مادرم از روی تخت گفت: بله مادرجان همه کارهایی که گفتی را انجام داده، شما خیالت راحت باشد، به اتاق خودتان برگردید و همانجا استراحت کنید. در همین حین دخترش سر رسید و با کلی عذرخواهی مادرش را به سمت بیرون هدایت کرد. پیرزن موقع خارج شدن می گفت: عجب کشکی درست کرده بودم، اینها نگذاشتند خودم بخورم، اشکال ندارد اوستا ممد و این بچه خوردند انگار من خورده ام.

کارهای مادر انجام شد و از بیمارستان بیرون آمدیم. خیلی دوست داشتم از آن پیرزن خداحافظی کنم ولی نمی توانستم، او با دیدن من دوباره به گذشته برمی گشت و همین روند درمانش را کندتر می کرد. در ماشین فقط به این فکر می کردم که چرا او به گذشته باز می گشت؟ چرا سالهای دور را بهتر از این سالها به یاد داشت؟ چرا خود را در روستا فرض می کرد؟ شاید همه اینها دلیل علمی و پزشکی داشته باشد ولی به نظر من هرجا زندگی بر وفق مراد انسان باشد دوست دارد دوباره به آنجا بازگردد. من هم کمی دچار این بیماری هستم و دوست دارم به روستا بازگردم. به نظرم اگر به کهنسالی برسم مرا هم باید به تخت ببندند که نتوانم به گذشته بازگردم.

۲۳۲.آخرین روز معلم روستا

مانند همیشه ساعت هفت صبح از خانه بیرون زدم، هنوز وارد خیابان اصلی نشده بودم که با انبوهی از ماشین ها مواجه گشتم، در این زمان به خاطر دو مدرسه ای که در محله ما هست، ترافیک سنگین می شود. هنوز به این ترافیک عادت نکرده ام و مانند همیشه اعصابم را به هم می ریزد. کلاً با ازدحام و شلوغی به شدت مشکل دارم. درون ماشین رادیو روشن است، معمولاً رادیو پیام یا رادیو صبا گوش می دهم، مجری از صبح زیبای یک روز اردیبهشتی می گفت، از گفته هایش فقط صبح و اردیبهشت نصیب من شده بود و خبری از زیبایی نبود.

برای رسیدن به مدرسه روستا راهی تقریباً نامتعارف پیدا کرده ام تا از خیل ماشین ها به دور باشم، جاده ای پر پیچ و خم که از دل مزارع می گذرد و حداقل کمی حس روستا را برایم زنده می کند، جاده ای بسیار ناهموار ولی برای من بسیار عالی، هرجا خلوت باشد برای من بهترین جاست. کل مسیری که از شهر جدا می شود و به روستا می رسد به پنج کیلومتر هم نمی رسد و من همیشه این قسمت را با حداقل سرعت طی می کنم، دوست ندارم به دوباره به ساختمانها برسم.

در سال های اول خدمتم که در وامنان بودم از دوری راه شکایت داشتم و حالا که در واپسین روزهای خدمتم هستم از نزدیکی راه بیزارم. در آن سالها آرزو داشتم که خانه ام نزدیک مدرسه باشد و در این روزها دورتر بودن را بیشتر می پسندم. تناقض بخش مهمی از زندگی ما آدمیان است که همیشه با آن دست و پنجه نرم می کنیم. روزی چیزی برایمان آرزو است و روز دیگر از آن بیزاریم، زمان چقدر دیدگاه ها را تغییر می دهد.

امروز آخرین روزی است که به عنوان معلم به کلاس درس روستا خواهم رفت و تدریس خواهم کرد. از هفته بعد امتحانات نوبت دوم آغاز می شود و دیگر نقش معلمی ندارم و مراقب خواهم بود. روز آخر تدریس در روستا چقدر سخت و نفس گیر خواهد بود، تمام سالهایی که معلم بودم در روستا هم خدمت کرده ام، در شانزده سال نخست به طور کامل و در مابقی آن همیشه نیمی از کلاس هایم در روستا بوده است. من تا امروز که آخرین روز است خود را «معلم روستا» می دانم.

دلم نیامد در این آخرین روز از کنار مزارع به این سرعت عبور کنم. می خواستم توقف کنم و قدمی در این گندم زار بزنم تا حداقل اندکی از آن حس زیبای روستا را بچشم، ولی جاده اصلاً جای توقف نداشت و ماشین ها هم فرصت توقف نمی دادند، به هر زحمتی بود در جایی بسیار ناهموار ماشین را که دادش درآمده بود متوقف کردم و وارد مزرعه شدم. نسیم نسبتاً خنک صبحگاهی که گندم های تازه خوشه بسته را می رقصاند کمی هم صورت مرا نوازش می کرد.

وقتی به کوه های سر به فلک کشیده در دوردست ها نگاه می کردم وامنان و طبیعت زیبایش جلوی چشمانم نقش می بست. طبیعت کوهستان را بیشتر از دشت می پسندم، به طور کلی هرجا بروم که شبیه وامنان باشد را دوست دارم، به همین خاطر جنگل را هم زیاد برنمی تابم، چشمانم باید گستره وسیعی را ببیند تا لذت ببرد. وقتی از پنجره مدرسه دخترانه وامنان که در بالاترین نقطه روستا بود به بیرون نگاه می کردم، مناظری که در وسعتی بسیار تا افق قرار داشت چشمانم را سیراب می کرد و هوش را از سرم می برد، منظره می باید این چنین به سمت بینهایت میل کند.

به یاد پیاده روی هایم برای رفتن به مدرسه روستاهای اطراف وامنان افتادم. چقدر بین وامنان و کاشیدار و نراب راه رفته ام، در گرما و سرما طی مسیر کرده ام، به یاد آوردم در صبح زمستان های سرد که برف همه جا را سپید کرده بود، در تاریکی از خانه ای که دیگر دوستانم در آن در خواب ناز بودند بیرون می زدم و بعد از حدود یک ساعت پیمودن راهی که همچون مارپیچی بود بر گرد تپه ها و دشت ها به مدرسه می رسیدم. در این پیاده رفتن هایم، چقدر زیر باران خیس شدم و سرما می خوردم، زیر آفتاب سوزان بریان می شدم و در سرمای زمستان منجمد می گشتم، ولی حالا که ماشین زیرپایم است و هیچ ناملایمتی از طبیعت نمی بینم و خیلی سریع به مدرسه می رسم، احساس بهتری از آن زمان ندارم.

در دنیای گذشته سیر می کردم و خبری از حال نداشتم، از آینده هم بسیار می ترسم. در پایان شهریور امسال رسماً بازنشسته می شوم و دیگر در جرگه آموزش و پرورش نیستم، دیگر معلم رسمی نیستم و هرجا بروم مرا بازنشسته خواهند خواند. شماره پرسنلی ام به شماره دفترکل بدل می شود و ناخودآگاه به بایگانی سپرده می شوم. این کسوت معلمی را که سالها با من بوده است را نمی توانم ناگهان کنار بگذارم، می بایست راهی می یافتم تا در این وادی بمانم، من اگر روزی بدانم که دیگر معلم نیستم، دیگر نیستم.

ماندن در این وادی فقط در مدارس غیردولتی ممکن است که بسیار هراسناک اند. هرجا انتفاع مالی در آموزش رخ دهد، اساس کار می لنگد و هدف ها تغییر دهشتناکی می کنند. تجربه این گونه مدارس را داشته ام و به همین خاطر با هراس به سمت آن می روم، ولی چاره ای هم ندارم، نمی توانم معلمی نکنم. از کسی که سی سال در کار تعلیم و تربیت بوده و هماراهانش در مدرسه دانش آموزان و در خانه کتاب ها هستند انتظار کار دیگری نارواست، عمری در فرهنگ بودن دنیایی متفاوت برای معلم می سازد که خروج از آن بسیار سخت و دردناک است.

همه چیز چنان با سرعت در حال تغییر است که کاملاً از چرخه آن جامانده ام. احساس می کنم در بیابان برهوتی هستم که همه از من جلو رفته اند و من تنهای تنها مانده ام، آن قدر از من جلو افتاده اند که کسی حرف های مرا نمی شنود. فکر می کنم این سرعت بیش از اندازه در نهایت باعث شود که از مسیر درست خارج شوند و در یکی از پیچ های تند به ته دره سقوط کنند، هرچه هم فریاد برمی آورم صدایم به آنها نمی رسد، هر چه از آنها می خواهم که به خاطر من کمی آهسته تر حرکت کنند تا کمی به آنها نزدیک شوم، چنان با شتاب می روند که صدایم به آنها نمی رسد.

احساس این که اتفاق ناخوشایندی رخ خواهد داد، تن و بدنم را به لرزه می افکند، و از این که نمی توانم کمترین کار را برای جلوگیری از آن انجام دهم مرا دچار یاسی فلسفی می کند، من متولی تربیت جامعه هستم ولی در این راه نمی توانم حتی قدم کوچکی بردارم. در سالهای گذشته در دورترین روستا خدمت کرده ام، روستایی که حتی جاده آسفالته هم نداشت و رفت و آمد در آن بسیار سخت بود، ولی در آن شرایط سخت زندگی در حالت عادی خود در جریان بود، آرام و منطقی، آسایش نبود ولی آرامش را می شد با کمی کنکاش در گوشه گوشه آنجا یافت. مدارس نسبتاً خوب بودند و دانش آموزان به بضاعت خود در درس همراهی می کردند، کمتر مشکلات اخلاقی و رفتاری در مدارس مشاهده می شد.

ولی حالا همه چیز به طور شگفت انگیزی تغییر کرده است، از همه مهمتر آرامش است که از همه جا رخت بربسته است، در این روزگار به مدد تکنولوژی آسایش هست ولی دیگر نمی توان آرامش را یافت. وقتی در جامعه و خانواده آرامش نباشد چه انتظاری از مدرسه باید داشت؟ بزرگترین افسوس من این است که هرچه به گذشته فکر می کنم شرایط را بهتر از حال می بینم و این عمق فاجعه ای است که در حال رخ دادن است. دانش آموزان امروز ما با دانش آموزان سی سال پیش بسیار تغییر کرده اند ولی آموزش و پرورش ما هیچ تکانی به خود نداده است و شکاف بین ما و دانش آموزان هر روز عمیق تر می شود. سالهاست که ما دیگر رسالت واقعی خود که تربیت جامعه است را رها کرده ایم و فقط یک سری مطالب که حتی در مفید بودنشان نیز شک هست به دانش آموزان ارائه می دهیم.

من معلم و وظیفه دارم که در نهایت فردی را تربیت کنم که در جامعه مفید باشد، به فکر همنوعان خود باشد و برای زندگی برنامه ای داشته باشد. من به عنوان معلم ریاضی وظیفه دارم که تفکر نظام یافته را در حل مسئله به دانش آموزانم بیاموزم تا در زندگی در برخورد با مشکلات بتواند با تفکر راه چاره بیابند، اصلاً بدانند که چگونه باید با مسئله روبرو شوند و چگونه آن را تحلیل کنند تا بتوانند آن را حل کنند. نظم و ترتیب را که مهم ترین عامل موفقیت است را به آنها یاد بدهم، نظمی که هرچه جلو تر می روین کمتر مشاهده می کنیم و نبود آن معضلات بسیاری را به وجود خواهد آورد. ولی متاسفانه عوامل بسیاری در کار هستند که نگذراند ما معلمان به این اهداف خود برسیم. همه این عوامل را می شناسیم ولی تلاشی برای برطرف کردنش نمی کنیم. می دانم که برطرف کردن عوامل اصلی از حیطه توانایی ما خارج است ولی حتی برای فرعی ترین آنها هم کاری نمی کنیم.

در بیم و امید گذشته و آینده غرق بودم که ناگاه وارد اکنون شدم، به ساعت نگاه کردم، هشت شده بود و من هنوز در این مزرعه کوچک بودم، در تمام دوران خدمتم تعداد روز هایی که به مدرسه نرفتم بسیار اندک است، تاخیری را به یاد ندارم، پس باید عجله می کردم تا در این آخرین روز هم به موقع برسم. وقتی وارد مدرسه شدم همه دانش آموزان به کلاس رفته بودند، سریع به دفتر مدرسه رفتم و دفترنمره ام را برداشتم و به کلاس رفتم.

بعد از پایان درس چند کلمه ای با بچه ها صحبت کردم و از آنها خداحافظی کردم، حالم زیاد خوب نبود و این را نمی توانستم پنهان کنم، لحن صحبتم عوض شده بود و همین بچه ها را متعجب ساخته بود. بچه ها را در انتهای کلاس جمع کردم و یک عکس یادگاری با آنها گرفتم. من واقعاً و از ته دل این بچه ها را دوست دارم ولی هیچگاه بروز نمی دهم، شاید بچه ها مرا به عنوان دبیری سخت گیر و خشک بشناسند ولی وقتی سالها می گذرد و دوباره آنها را می بینم می فهمم که بعد از گذر زمان آنها هم فهمیده اند که سخت گیری من بزرگترین مهربانی در حق آنها بوده است. ولی در این لحظه دیگر نمی توانستم مانند همیشه باشم و احساساتم را تا حدی بروز دادم و با لبخند به چهره هایشان می نگریستم، آنها هم با همان حالت کودکی محبتشان را ابراز می کردند. این چند دقیقه انتهایی کلاس چقدر سنگین و سخت گذشت.

در سالی که گذشت در این مدرسه بسیار بر من فشار آمد، گاهی از مدرسه که بیرون می آمدم نیم ساعتی را در جاده در مسیر مخالف می رفتم تا کمی به حالت عادی برگردم و به خانه بروم. به خاطر اتفاقات بسیار عجیب و واقعاً تکان دهنده در مدرسه هفت نفر اخراج شدند. بعد از رفتن آن دانش آموزان، هم کلاس و هم مدرسه تا حدی وضعیت عادی به خود گرفت. وقتی کار به جایی می رسد که مجبور هستیم دانش آموز را اخراج کنیم یعنی مدرسه آن خاصیت اصلی خود را از دست داده است و من معلم نیز دیگر آن کارایی لازم را ندارم، درست است عوامل بیرون مدرسه بسیار دخیل در این اتفاقات بودند ولی وقتی در مدرسه نتوان این مسائل را حل کرد، کجا در جامعه فرصت حلش خواهد بود؟! ناکارآمدی بدترین حالتی است که می شود برای یک معلم متصور شد.

متاسفانه آموزش و پرورش ما تمام حواسش را روی مدارس تیزهوشان و نمونه و شاهد گذاشته است و تقریباً باقی مدارس که بدنه اصلی جامعه دانش آموزی ما هستند را به باد فراموشی سپرده است. مدرسه ای که در طول سال تحصیلی سرانه ای دریافت نمی کند، مدرسه ای که مدیریت آن را به اکراه به فردی اجبار می کنند، مدرسه ای که در آن بازدید فنی و اصولی انجام نمی شود، مدرسه ای که در آن به بهانه رتبه بندی همان اندک انگیزه معلمان کور می گردد، مدرسه ای که در آن تعلم و تربیت به شکل اصلی و درست آن به هیچ شکلی در جریان نیست، چگونه می تواند بقا یافته و جامعه را اصلاح کند.

به روزهای اول خدمتم که می اندیشم، درد جانکاهی را در سینه ام حس می کنم. چقدر آن روزها خوب بود و حالا اصلاً خوب نیست. من واقعاً مدیون دانش آموزان وامنان هستم که حس خوب معلمی را برای من ساختند. در اوج مشکلات با من همکاری می کردند و در حد توانشان می فهمیدند و همین در رفتارشان تغییر ایجاد می کرد، اتفاقی که این روزها به ندرت در کلاس هایم می بینم. دانش آموزان سی سال پیش وامنان هرجایی مرا می بینند چنان گرم سلام وعلیک می کنند که شرمنده می شوم، به یاد دارم یکی از دانش آموزان همان زمان شماره ام را یافت و با من تماس گرفت وبعد از کلی ابراز محبت گفت که در یکی از بیمارستان های تهران مشغول است و از من خواست تا شماره اش را ذخیره کنم تا اگر روزی کاری پیش آمد بتواند کمکم کند، البته می گفت انشالله کارتان به بیمارستان نکشد. کجا می شود این گونه دانش آموز یافت که بعد از بیست و اندی سال هنوز به یاد معلمش هست. ولی حالا دانش آموزان بیرون در مدرسه دیگر کاری با من ندارد.

شاید من راه را به اشتباه رفته ام و هنوز همانند سی سال پیش انتظار دارم همه چیز در بهترین وضعیت ممکن باید باشد. خودم سعی می کنم کارم را به نحو احسن انجام دهم و هرآنچه می دانم را به بچه منتقل کنم، تمام سعی من این است که تفکر در ذهن این بچه ها رشد یابد و در آینده بتوانند از آن کمک بگیرند، آموزش حل مسئله همیشه در تمام کلاس های من جاری است. ولی وقتی به اطرافم می نگرم کمتر کسی را در این سنگر می یابم و همین تنهایی است که مرا به شک می اندازد که شاید من در مسیر اشتباه هستم. از همان ابتدا از روزمرگی و عادی شدن بیزار بودم، سعی می کردم هر روز نسبت روز قبل تغییری داشته باشم. هنوز هم در حال یادگیری هستم و از همه حتی دانش آموزان هم یاد می گیرم، برای من یادگیری پایانی ندارد. ولی متاسفانه در مدرسه که مهد یادگیری است همه چیز متوقف است.

وقتی مدرسه تعطیل شد و همه بچه ها رفتند در حیاطی ساکت به سمت ماشینم رفتم، دستم به سمت سوئیچ نمی رفت و دل آن را نداشتم که ماشین را روشن کنم و از مدرسه خارج شوم. ولی چاره ای نبود و می بایست رفت. وقتی از در مدرسه خارج شدم دلم همچون ابری سیاه گرفت، چیزی نمانده بود که رگبار بارانش مرا غرق خود کند که گاز ماشین را گرفتم و خود را مشغول رانندگی کردم تا شاید کمی از این فکرها دور شوم. دردهایی دارم که بازگو کردنش ممکن نیست، دلم از این همه ناکارامدی واقعاً به ستوه آمده است.

 درونم زخم هایی هست که درمانی ندارد، به قول صادق هدایت این دردها همچون خوره ای به آهستگی روحم را می خورد. آرزو داشتم و دارم که ای کاش اوضاع جامعه ما خیلی خیلی بهتر از این می بود، ای کاش آموزش و پرورش ما آن قدر قوی و پویا بود که می توانست جامعه را به سمت درست هدایت کند و باری از دوش این مردمان خسته بردارد. مردمانی که در بهترین حالت بعد از تحمل کلی سختی و کسب درجات عالی به کشور دیگری مهاجرت می کنند و می شوند نیروی کار ارزان برای آنجا، بهترین هایمان می روند و همین تراز جامعه ما را برهم زده است.

 ای کاش کتاب دوست و یار جدانشدنی فرد فرد ایرانی ها می شد و هر کسی در روز دقایقی را با این دوست دانایش می گذراند. ای کاش به جا تلگرام و اینستاگرام همان مجلات و روزنامه ها می بودند تا فرهنگ این قدر مجازی نمی شد. ای کاش همه به فکر هم بودند و تا جایی که امکان داشت گره از کار هم باز می کردند، ای کاش همه  « آن چه را بر خود نمی پسندیدند برای دیگران نیز نمی پسندیدند

امروز زندگی معلم روستا در واقعیت به پایان رسید ولی هنوز زندگی در خاطرات معلم روستا در جریان است، درست است که دیگر در روستا تدریس نمی کنم ولی هنوز خاطرات تلخ و شیرین روستا است که مرا سرپا نگاه می دارد. پس تا زمانی که توانایی اش را داشته باشم نگارش خاطرات معلم روستا را ادامه خواهم داد.

در آخر از تمامی مردمان و دانش آموزان روستاهایی که در آنجا خدمت کرده ام کمال تشکر و قدردانی را دارم که مرا با این دنیای پر مهر آشنا کردند و بهترین و ویژه ترین تشکراتم نثار مردمان و دانش آموزان زیبای وامنان که شانزده سال با آنها زندگی کرده ام و معنی واقعی زندگی را از آنها آموختم.

پیروز و پاینده باشید

بیست و پنجم اردیبهشت هزار و چهارصد و سه

گرگان

۲۳۱. زندگی بدون توازن

مدتی است که در هر دو هفته، یازده روز در روستا زندگی می کنم. زندگی جدیدی برایم شروع شده بود که پایانی برایش متصور نبود. قبلاً که در گرگان ساکن بودیم، سه روز آخر هفته به خانه می رفتم ولی حالا که به تهران کوچ کرده ایم برنامه ام تغییر کرده است. تا سال قبل در روستا بیتوته داشتم ولی حالا به زندگی تبدیل شده است. زندگی ای که تا کنون تجربه اش را نداشتم.

روستا با شهر بسیار متفاوت است و دنیایی دیگر دارد. در اینجا آرامش بر همه جا حکم فرماست و همه چیز به آرامی و متانت می گذرد، بر عکس شهر که همه در حال دویدن هستند. همین تفاوت باعث شده بود که در یک تناقض بزرگ گیر بیفتم. در طبیعتی که پر بود از زیبایی روزگار می گذراندم و هیچ خبری از شهر و تکاپوهایش نداشتم. از سه شنبه که دوستان می رفتند تا شنبه که باز آیند زندگی برایم رنگ دیگری می گرفت، تنهایی هم دنیایی خاص خودش دارد.

در اینجا صدایی نبود به جز آواز پرندگان و برگ های سپیدار که در باد می رقصیدند، خروس همسایه صبح را بشارت می داد و پارس سگ گله هایی که از کوچه کنار خانه می گذشتند آمدن غروب را خبر می دادند. مسیر منتهی به مدرسه دخترانه که در بالا ترین نقطه روستا بود پر بود از سلام هایی که هر کدام انرژی بخش من بودند برای ادامه این زندگی. پنج شنبه ها و جمعه ها را به گلگشت در کوه و دشت های اطراف می گذارندم و رو ح و روانم را از این همه زیبایی ها سیراب می کردم. طبیعت و مردمان آرام این خطه مرا هم همچون خود کرده بودند، آرامش در اینجا از هر گوشه ای می تراود.

تنها وسیله حمل و نقل برای رفت و آمدم بین روستا ها و مدارس آن ها، پاهایم بودند و بس، اینجا خبری از تاکسی و اتوبوس نیست. دو روز هفته که در نراب کلاس داشتم حدود پنج یا شش کیلومتر را طی می کردم تا به مدرسه برسم. سوخت مصرفی ام انرژی های بیکرانی بود که از تماشای مناظر بدیع و دلنواز طبیعت می گرفتم. در هوایی نفس می کشیدم که پرندگان و حیوانات و درختان و حتی مزرعه ها از آن تنفس می کردند. خود همین هوا پربود از انرژی، بیکرانی و قدرت آن از حد توان من خارج بود و تنها بخش کوچکی از آن را می توانستم دریافت کنم.

دوستان زیادی یافته بودم که بسیار مهربان بودند، در مسیر وقتی از کنارشان می گذشتم کلی خوش و بش با هم می کردیم و گپی دوستانه می زدیم. آنها از ایستادگی و مقاومت می گفتند تا دل مرا در ادامه این راه سخت قرص کنند. بهترین شان «چهاربرادرون» بودند که حیف از دستشان دادم، نمی دانم حالا ستون کدام خانه یا سقف کدام اتاق هستند، فقط می دانم هرجا که هستند مفید هستند و این خاصیت آنهاست. گاهی آن قدر تعدادشان زیاد می شد که مجبور می شدم به صورت کلی با آنها حال و احوال کنم، آنها هم برگهایشان را برایم به رقص در می آوردند.

صبح ها که به سمت نراب می رفتم کوه بزرگ بوقوتو مقابلم بود و با صلابتی مثال زدنی همراهی ام می کرد، با همان صدای جا افتاده اش که نشان از سن و سال زیادش می داد همیشه در سلام گفتن بر من پیشی می گرفت و مرا خجالت زده می کرد. فکر کنم مردم این ناحیه از او به سرعت سلام کردن را آموخته بودند. در بازگشت هم آفتاب در پشت کوهی که بسیار از ما دورتر بود خداحافظی می کرد و به سمت دیگر زمین سفر می کرد.

در میان کوه ها و دشت هایی که زیر پا می گذاشتم تنها صدایی که مرا آزار می داد ناله زمین بود، وقتی گاوآهن خراش بر رویش می انداخت صدای آه سوزناکش را می شنیدم و جگر م می سوخت. یک بار خواستم پیرمردی را که با گاوش در حال شخم زدن زمین بود را وادار به توقف کنم ولی همان زمینی که از درد بر خود می پیچید مانعم شد. مهربانانه می گفت: این درد برایش از عسل هم شیرین تر است. دردیست که درد آن پیرمرد را درمان می کند و همین برایش بسیار ارزشمند است. کجا می توان همچون این زمین سخاوتمند یافت که هم درد می کشد و هم از شیره جانش گیاهان را پرورش می دهد تا دردی از ما کم کند.

ماندن در مدت زمان طولانی در کنار این دوستان بسیار خوب بود ولی معایبی هم داشت، این ها مرا به شدت به خود وابسته کرده بودند و این وابستگی اصلاً خوب نبود. من اهل اینجا نیستم و خواه ناخواه روزی باید می رفتم و از همین حالا غم آن روز را داشتم. نه می توانستم بمانم و نه دوست داشتم بروم، درست است که هیچ امیدی به انتقالی نیست ولی باز هم من متعلق به اینجا نبودم و همیشه به اهالی این منطقه غبطه می خوردم که ریشه در جایی دارند که بهترین مکان دنیاست.

در بعد از ظهر چهارشنبه بعد از یازده روز اقامت در روستا، انتظار طاقت فرسا تا آمدن یک وسیله برای رفتن، تحمل اضطراب سهمگین رسیدن یا نرسیدن به قطار، یازده ساعت بودن در دل یک مار آهنین که با سروصدای زیاد راه می پیمود، مرا وارد دنیایی دیگر می کرد. دنیایی که در آن خبری از آرامش نبود، دنیایی که در آن سرعت حرف اول را می زد، هیاهو از همه جایش می خروشید و لحظه ای انسان را رها نمی کرد.

در تاریکی شب بر روی تخت قطار به این فکر می کردم که هنوز تا مرکز دنیای دومم خیلی مانده، اینجا هنوز خوب است و فردا وقتی به مقصد برسم این دنیا بر سرم خراب خواهد شد. این پرسش همیشه با من هست که تا کی باید این دنیاهای متفاوت را تحمل کنم؟ این رفت و آمد به دنیاهای متضاد چقدر سخت و دشوار است. نمی دانم آیا کسی هست مانند من که در دو دنیای متفاوت زندگی کند.

مواجهه با خیل عظیم آدمهایی که می خواستند سوار تنها اتوبوس واحد راه آهن به میدان امام حسین شوند مرا به بهت می برد، در میان موج آنها گرفتار شدم و با فشار به سمت اتوبوس کشانده شدم. در جنگل های شانوین در میان انبوهی از درختان تنومند هیچ احساس فشاری نمی کردم و تازه به شدت احساس فراخی داشتم، نفسم باز می شد و شُش هایم تا جایی که امکان داشت پر از اکسیژن خالص می گشت، ولی حالا در میان این همه انسان در درون اتوبوس نه خبری از فراخی بود و نه اکسیژن، خفقان در اینجا بیداد می کند.

تغییرات در این تعویض دنیاها به قدری سریع بود که ذهنم توان پردازش آنها را نداشت. چند ساعت پیش در سکوت و حالا در غوغا، گوش هایم کاملاً به هم ریخته بود، صبح با صدای پرندگان بیدار شده بود و حالا در میان بوق های ممتد نمی دانست چه کند؟! ذهنم علیل شده بود و فقط داده های خام را دریافت می کرد و به اشتباه آنها را با اطلاعاتی که در چند ساعت قبل دریافت کرده بود مطابقت می داد و از این مطابقت دچار اختلال می شد و از انجام وظایف عادی اش هم باز می ماند.

در صف اتوبوس برقی مانند آدم های گیج فقط انسانهایی را نگاه می کردم که به نظرم آنها هم برقی بودند. اگر کسی به من دقت می کرد و وضعیت بهت زده مرا می دید، باورش نمی شد که من اینجا زندگی می کنم و بارها از اینجا گذشته ام و این صحنه ها را دیده ام. ولی من هنوز به حالت عادی برنگشته بودم، ذهنم پر بود از سوال، این همه آدم اینجا چه می کنند؟به دنبال چه هستند؟چرا این قدر عجله دارند؟ چرا در پس لباس های مرتب و شیک شان خبری از نشاط نیست؟ چرا اینجا هیچ کس لبخند بر لب ندارد؟ و از همه مهم تر، چرا اینجا هیچ کس سلام نمی کند؟

در آکاردئونی اتوبوس با فشار بر روی من بسته شد، موسیقی اش اصلاً گوش نواز نبود. واقعاً اینجا هیچ خبری از هارمونی نبود و همه چیز به طرز فاجعه گونه ای در هم و بر هم بود. فشار در را می شد تحمل کرد، ولی فشار این همه سوال از طاقت ذهن حقیرم خارج بود. این ازدحام و شلوغی و ترافیک که واقعاً برایم غیر قابل تحمل بود، بخش عمده ای از ذخیره ی انرژی ای که داشتم را به هدر داد. واقعاً سردرگم شده بودم، کسی هم نبود که کمکم کند و مرا از این ورطه هولناک نجات دهد. باید هرچه زودتر به خانه می رسیدم تا چند ساعتی را بخوابم، شاید استراحت کمی ذهنم را آرام کند.

دو روزی که وقت داشتم تا کمی خودم را با این دنیا وفق دهم، آن قدر زود تمام می شد که فرصتی برای تطبیق نمی ماند. همین که در میان خانواده و کنار مادرم بودم بزرگترین تسکینم بود. معمولاً بیرون نمی رفتم چون می دانستم در میان این همه ماشین و آدم که فقط به فکر رفتن و رسیدن هستند دوباره به هم خواهم ریخت. نمی دانم شاید دچار بیماری روحی روانی شده ام ولی هر چه هست توازن از زندگی من رخت بربسته است.

پدرم می گفت: بعد از دو هفته آمده ای و فقط در خانه ای؟! کمی بیرون برو، مانند دیگران هوایی عوض کن، برو بین فلکه های اول تا دوم تهرانپارس قدمی بزن تا هم هوایی به سرت بخورد و هم چشمانت باز شود. حرف های پدرم را نمی فهمیدم، با تعجب گفتم: پدر جان کدام هوا؟ اینجا که هوایی نیست! چشمانم از دیدن چه چیزی باز شود؟ مگر اینجا زیبایی هم هست که چشمانم را نوازش دهد. نگاه نگران پدرم بیشتر مرا به هم می ریخت، فکر کنم او هم اوضاع بحرانی مرا فهمیده بود.

خودم هم از این بی توازنی خسته شده بودم. ذهن حقیرم قدرت پردازش دو موضوع کاملاً متفاوت را با هم نداشت و اکثر اوقات هنگ می کرد. در اتاق تنها نشسته بودم و برای فرار از این فکرهای مشوش کتاب می خواندم که ناگهان صدای برخورد چیزی را با پنجره شنیدم. پرده را کنار زدم و دیدم گنجشگکی بی نوا بی دلیل خودش را بر شیشه پنجره می کوبد و قصد وارد شدن دارد، دلم برایش سوخت و فهمیدم که من در این تناقضات تنها نیستم و هستند موجوداتی که مانند من گیج شده اند. فضای اینجا به شدت گیج کننده است.

خانه من اینجاست و بسیاری آرزو دارند در این شهر زندگی کنند و پیشرفت کنند و به مدارج بالا برسند، ولی من با این شهر بسیار غریبه ام، فکر کنم او هم با من غریبه است. شاید هم حق با او باشد، توازنش مربوط به خودش است و هر کس که در آن است می باید قواعد او را رعایت کند تا زندگی اش بر روال باشد. زندگی در این شهر آدابی دارد که اگر رعایت نشود همه چیز به هم می ریزد، در خوب بودن یا بد بودن آدابش نظری ندارم زیرا من اصلاً در قواعد این شهر جایی ندارم. با این اوصاف چاره ای جز ترک این شهر نیست.

ولی ترک این شهر هم ممکن نیست، خانواده ام اینجا هستند و پدر و مادرم تنها امیدشان به تنها پسرشان است که در کنارشان باشد. این تناقض از تناقض های قبلی بدتر و پیچیده تر است و هیچ راهی هم برای برطرف کردنش نیست. نه می شود ماند و نه می شود رفت و نه می شود راه سومی یافت. ای کاش ریاضی و حل مسئله مرا در این مرحله سخت کمک می کرد.

دو روز این دنیای من تمام شده بود و می بایست به سوی دنیای دیگرم می رفتم. غروب جمعه ها همیشه دلگیر است و وقتی که می خواهی از خانواده جدا شوی و برای دو هفته دور از آنها باشی به طور وحشتناکی دلگیرتر می شود. تنها عاملی که مرا به این شهر وصل می کند خانواده ام است، مادرم بزرگترین ناجی ام در دنیای نابسمان این شهر است. اگر او نبود نمی دانستم که چگونه می توانستم در این وضع به زندگی ادامه دهم.

سوار بر قطار در دل تاریکی از این شهر دور می شدم و هر چه بیشتر فاصله می گرفتم احساس می کردم از دنیایش در حال خارج شدنم. در برزخی که می بایست تحمل کنم تا به دنیای دیگر زندگی ام برسم همه چیز در حالت معلق بود. بدترین جا برزخ است، محل گذری که دو دنیای کاملاً متفاوت مرا به هم وصل می کند. تحمل کردن دو دنیای متفاوت کم بود که این برزخ هم به آن افزوده شد.

نمی دانم آیا توازن به زندگی ام باز خواهد گشت؟ آیا می شود من هم مانند همه انسانها فقط یک دنیا داشته باشم؟ دوست دارم در دنیایی پر از سکوت و آرامش و زیبایی زندگی کنم، دنیایی که در آن پیشرفت معنی دیگری دارد. این دنیا را با تمام وجود دوست دارم ولی آن دنیای پر سر و صدا و نازیبای دیگر را نیز باید بنا به دلایلی تحمل کنم.

نمی دانم چه بلایی بر سرم خواهد آمد و در نهایت کدامین دنیا مرا کاملاً خواهد بلعید؟

۲۳۰. بیمارستان

دیشب تا صبح فقط ناله می کرد و همین باعث شده بود که خوب نخوابیم. تقریباً همه بیدار بودیم و مانده بود چه کار کنیم؟! نشسته خوابیده بود و به هیچ وجهی نمی توانست دراز بکشد، درد بسیار شدیدی در ناحیه کتفش احساس می کرد که برای تسکین آن هیچ دارویی موثر نبود. حتی به بهداری روستا رفتیم و یک مسکن قوی به او تزریق کردند ولی هیچ افاقه ای نکرده بود. بنده خدا با تمام وجود سعی می کرد درد را تحمل کند و چیزی نگوید ولی میزان درد آن قدر زیاد بود که نمی توانست.

همه این مشکلات به خاطر بازی فوتبال در مدرسه بود. هرچقدر به آنها گفتم که بازی نکنید، خودم را مثال زدم که چند سال پیش پایم پیچید و همچنان هم می پیچد. گفتم: بدون گرم کردم و با این سر و وضع در زمین خاکی بازی کردن خطرناک است. متاسفانه به حرفم گوش نکردند و اتفاقی که نباید می افتاد رخ داد و حسین که از نظر وزنی با من در یک رده بود با کتف به شدت به زمین خورد و همانجا از درد به خود پیچید. من که در کنار ایستاده بودم سریع به سراغش رفتم و دیدم که چهره اش از درد کبود شده است.

بعد از آن شب سخت و دردناک و طولانی قرار شد صبح با اولین مینی بوس روستا حسین را به شهر برود و پیگیر درمان کتفش شود. خدا خدا می کردیم که شکستگی نداشته باشد. قرعه به نام من افتاد تا او را همراهی کنم، واقعیت امر درسم عقب بود و نمی خواستم قبول نکنم، ولی وقتی چهره حسین را دیدم دانستم که کمک به او بسیار واجب تر از کلاس و درس است. می شود با کلاس جبرانی درس را به محدوده رساند ولی حسین حالا نیاز به کمک دارد.

در طول راه حسین از درد به خود می پیچید و با تمام قوا خودش را ساکت نگاه می داشت، تکان ها و پیچ و خم های جاده فشارهای زیادی به او وارد می کرد، وضعیت او اصلاً خوب نبود و این را همه مسافرین و حتی آقای راننده هم فهمیده بود. سکوت عجیبی در مینی بوس حکم فرما بود و آقا راننده هم سعی داشت سریع تر ما را به شهر و درمانگاه برساند. مینی بوسی که همیشه تا شهر چندین جا توقف می کرد این بار یکسره رفت و خیلی زودتر از معمول به شهر رسید.

 در ایستگاه مسافران پیاده شدند ولی آقای راننده نگذاشت ما پیاده شویم و ما را تا مقابل درمانگاه مرکز بهداشت شهر رساند. اگر مقابل درب ورودی زنجیر نبود تا داخل حیاط درمانگاه هم ما را می برد. در زمان پیاده شدن کلی تشکر کردم و کرایه را به ایشان دادم، ولی قبول نکرد. از من اصرار بود و از ایشان انکار، در آخر گفت: خرج دوا دکتر زیاد است، حالا این پول پیش خودتان باشد، من که همیشه هستم، بعداً به من بدهید. بعد از جیبش مقداری پول درآورد تا به ما بدهد ولی قبول نکردم و گفتم نگران نباشید ما دفترچه بیمه داریم، مهربانی در این مردمان موج می زند.

وارد درمانگاه شدیم، خوشبختانه شلوغ نبود و خیلی زود نوبت ما شد. آقای دکتر تا حسین را با آن اوضاع دید، سریع شروع کرد به معاینه و  بعد از مدت کوتاهی گفت: کتف ایشان یا شکسته است یا در رفته است، ما اینجا امکاناتی برای درمان این موارد نداریم، باید ایشان را ببرید بیمارستان گنبد، حتماً باید از کتفش عکس برداری شود. این گفته آقای دکتر همچون آواری بود که بر سرمان فرود آمد، خودش فهمید و به پشت میزش رفت و گفت: بگذارید تا معرفی نامه ای برایتان بنویسم که برای پذیرش مشکل پیدا نکنید.

حسین دیگر نای ایستادن نداشت، دیشب را نخوابیده بود و از صبح هم که در راه بود. ولی چاره ای نبود می بایست به گنبد می رفتیم. همان مقابل درمانگاه مرکز بهداشت یک ماشین دربست کردم و به سمت گنبد به راه افتادیم. حسین با تمام وجود می خواست درد را تحمل کند ولی ناله هایی که هر از چندگاهی می کرد، جگر مرا خون می کرد. این فاصله پانزده کیلومتری برایم بسیار طولانی شده بود و هرچه می رفتیم نمی رسیدیم.

اورژانس بیمارستان مملو بود از انسانهایی که هر کدام دردی داشتند و به دنبال تسکین آن بودند، حسین هم به این خیل آدم های دردمند افزوده شد. به هر زحمت بود حسین پذیرش شد و بر روی یکی از تخت ها بخش اورژانس نشست. اگر معرفی نامه نبود با مشکلات زیادی مواجه می شدیم، آقای دکتر با این کار کمک بسیاری به ما کرد. خانم پرستاری آمد و از حسین خواست دراز بکشد، گفتم: به خاطر درد شدید در ناحیه کتف نمی تواند بخوابد، چیزی نگفت و بعد از نگاهی به ما در کارتابلش چیزی نوشت و رفت.

نیم ساعت از رفتم خانم پرستار گذشته بود و هنوز هیچ دکتری بالای سر حسین نیامده بود، همان خانم پرستار چندین بار از کنارمان گذشت ولی هیچ التفاتی به ما نکرد. به قسمتی که پرستارها آنجا بودند رفتم و وضعیت را گفتم. یکی از آنها بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت که دکتر ارتوپد نداریم و شاید تا ظهر بیاید. از این بی تفاوتی نسبت به مریض خیلی عصبانی شده بودم، گفتم: دکتر ارتوپد ندارید، حداقل یک دکتر عمومی او را ببیند و برایش مسکنی بنویسد، دریغ از یک پاسخ و حتی یک نگاه.

مانده بودم چه کنم و به کجا مراجعه کنم که کمی آن طرف تر اتاق پزشک را دیدم. خوشبختانه کسی نبود، با برگه پذیرش به آنجا رفتم و وضعیت را برای آقای پزشک توضیح دادم او هم در جواب گفت که پزشک ارتوپد نیامده ولی من اصرار کردم که دوستم از درد به خود می پیچد، حداقل او را ببینید، شاید با یک مسکن کمی دردش کم شود.کمی تامل کرد و بعد به قسمت پرستارها رفت و روی کارتابلی که مربوط به حسین بود چیزی نوشت و دوباره به اتاقش بازگشت، حتی به سمت تخت حسین نرفت و یک بررسی کوچک هم انجام نداد.

ابتدا آمدند و مسکن به حسین تزریق کردند و همین مقدار زیادی از اخم های روی چهره هایمان را باز کرد، سپس به ما گفتند که باید به بخش تصویربرداری برویم، منتظر بودم تا ویلچری بیاورند و حسین را ببرند ولی خبری نشد و فهمیدم که خودمان باید برویم. آنجا هم شلوغ بود و می بایست کلی در نوبت می ماندیم. چند نفری مقابل ما بودند، رو به آنها کردم و گفتم که بیمار ما در حال درد کشیدن است، اگر اجازه بدهید زودتر کارش انجام شود. متاسفانه آنها هم دردمند بودند و قبول نکردند.

در سالن وقتی به چهره های افراد می نگریستم هیچ کس در آرامش نبود، یا درد می کشید یا مضطرب بود، بیماران که معمولاً بیحال بر روی صندلی یا تخت نشسته یا دراز کشیده بودند و همراهان با نگرانی های بسیار به دنبال کارهای بیمارشان در حال بالا و پایین رفتن بودند. هرچه بیشتر در چهره ها عمیق می شدم دردهای بیشتری را حس می کردم، این بیماران علاوه بر درد باید بسیاری موارد دیگر همچون نوبت های طولانی و نبود پزشک و دارو و … را نیز تحمل کنند. اینجا دردستان است نه بیمارستان.

در مقابلم جوانی نشسته بود که دو همراهش او را بسیار محکم گرفته بودند. متعجب بودم که چرا این جوان را که به نظر هیچ مشکلی نداشت را این قدر محکم گرفته اند. چهره اش آرام بود و هیچ علائمی از درد یا اضطراب را در او نمی دیدم ول همراهنش بسیار مضطرب بودند. در کنجکاوی خود در مورد این جوان غرق بودم که ناگه بلند شد و شروع کرد به گفتن سخنانی بسیار زشت که نه تنها اینجا بلکه در هیچ جای دیگری نیز جایش نبود. آن هم با صدایی بلند به طوری که تمام افرادی که در سالن بودند ایستادند و به او خیره شدند. دو نفر همراهش با تمام قوایی که داشتند آرامش کردند ولی چند دقیقه بعد دوباره بلند شد و این بار همچون راننده کامیون به شاگردش با فریاد دستوراتی می داد.

از یکی از همراهنش علت را جویا شدم که با آه بلندی گفت: که نمی دانم چه بلایی سرش آمده، فکر کنم چیزی خورده یا مصرف کرده که به این روز افتاده است وگرنه بچه عاقلی است و آزارش هم به مورچه نمی رسد، گفتم: با این جملاتی که می گوید حتماً با ماشین سنگین کار می کند، رانندگان این وسایل در معرض خطرات بسیاری هستند. همراه بنده خدا فقط سرش را تکان می داد و بغض نمی گذاشت حرف بزند. با این اوصاف فهمیدم که بیماری او روحی روانی است و وضع  بسیار وخیمی دارد. واقعاً بیماری های اعصاب و روان بسیار سخت تر از بیماری های جسمانی است.

خانم دکتر بخش اعصاب و روان آمد و در اتاق روبرویی مستقر شد و این جوان را خدمت او بردند. در باز بود و به همین علت من شاهد تمام اتفاقات درون اتاق بودم، می دانستم کار درستی نبود ولی کنجکاوی ام مرا به این کار واداشت، البته نبستن در توسط آن ها هم دلیل دیگری بود. سوال جواب هایشان را می شنیدم، برایم جذاب بود که چگونه بیماری ها اعصاب و روان را تشخیص می دهند و برای درمان چه کارهایی می کنند.

از او نام و نام خانوادگی اش را پرسید و جوان هم بدون هیچ مشکلی پاسخ داد. از او در باره تحصیلاتش پرسید و جوان هم پاسخ داد که دکتری حقوق بین الملل دارد، چشمانم داشت از حدقه در می آمد ولی چهره دکتر تغییر نکرد و فقط در حال نوشتن بود. یکی از همراهانش با سر به خانم دکتر اشاره کرد که نیست. خانم دکتر هم با ایما و اشاره فهماند که می داند. من که حدس می زدم او شاگر شوفر یک کامیون باشد، البته شاید هم روی ماشین ترانزیت شاگردی می کند و به خاطر سفر به کشورهای مختلف با امور بین الملل آشنا است.

در ادامه خانم دکتر از او پرسید که آیا تا به حال احساس کرده اید که از زندگی خسته شده اید و دیگر حوصله این زندگی و این شرایط را ندارید؟ آیا تحمل وضعیت کنونی برایتان غیرممکن است؟ آیا فکر نمی کنید که از این همه مشکلات و بدبختی ها به ستوه آمده اید؟جوان که مات و مبهوت فقط به چهره خانم دکتر نگاه می کرد و به نظرم چیزی نمی فهمید، ساکت بود و پاسخی نمی گفت. ولی پیرمردی که همراه این جوان بود جوابی بسیار به جا و عالی داد.

گفت: خانم دکتر بیشتر مردمانی که در این سرزمین زندگی می کنند این احساس را دارند و روزها با آن سروپنجه نرم می کنند، از صبح که بیدار می شوند با کوهی از مشکلات روبرو هستند تا زمانی که به خواب می روند. مردمان این سرزمین خیلی بیشتر از آن چیزی که شما فکر می کنید خسته اند. به همین مردمی که در این بیمارستان هستند نگاه کنید، کدامشان در حالت عادی هستند؟ بهتر است سوالات دیگری از این بیمار ما بپرسی تا شاید مشکلش را بفهمی.

دکتر در جواب این پیرمرد محو شد و سکوت غم باری بر اتاق حاکم شد. من هم غرق در پاسخ این پیرمرد بودم که چه کوتاه اوضاع مردمان سرزمینم را بیان نموده بود. حتی به چهره های کادر درمان هم نگاه می کردم هیچ کدام حتی لبخند کوچکی هم بر لب نداشتند. چرا به این روز افتاده ایم؟ چرا برای حل مشکلات ما فکری نمی کنند؟ چرا خودمانبرای حل مشکلاتمان فکری نمی کنیم؟حل بیشتر مسایل ما از قدرت ما خارج است. چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟ در پس لرزه های این پاسخ کوبنده در حال لرزیدن بودم که حسین را صدا کردند و او را به داخل اتاق تصویربرداری بردم.

عکسبرداری انجام شد و به همان تخت اورژانس بازگشتیم. حدود دو ساعت بعد یک پرستار آمد و برگه ای به ما داد و گفت بروید در بخش ارتوپدی بستری شوید. بخش ارتوپدی هم اوضاع عادی نداشت، همه جا پر بود از بیمارانی که بخشی از دست یا پا یا حتی کمرشان شکسته بود. همه جا پر بود از اعضای گچ گرفته شده. حسین بر روی تخت مستقر شد و این صبر کشنده برای آمدن دکتر پایانی نداشت. مسکن دیگری به حسین زدند و او بعد از این همه درد کشیدن توانست بخوابد. برایم سوال بود همین کار را نمی توانستند در همان بدو ورود ما انجام دهند تا حسین این قدر زجر نکشد.

حسین کتفش از جا در رفته بود و تقریباً حدود غروب بود که دکتر آمد و در عرض یک ربع کتف حسین را جا انداخت و بخش زیادی از درد او را فرونشاند، ولی درد من تازه شروع شده بود، دردی جانکاه که هیچ درمانی نداشت و هیچ مسکنی هم نمی توانست آن را آرام کند. هنوز در جواب آن پیرمرد بودم و به اطرافم نگاه می کردم و هیچ بارقه ای از امید نمی دیدم، همه جا برایم تاریک و بی نور بود. همه در دردهای خود می لولیدند و خبری هم از درمان نبود. ای کاش قدرتی داشتم تا  کمی از درد دیگران بکاهم تا بتوانند کمی نفس بکشند.

ما به شدت به نور و اکسیژن نیاز داریم.